هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱ شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۵

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-در این مورد کوچکترین شکی دارین؟

مرگخوارا شک داشتن. خیلی هم زیاد شک داشتن. رودولف از جیب های شلوارش شک هاشو در آورد و روی هم چید و برج بزرگی درست کرد و بلافاصله سند زد و به یه محفلی فروخت. محفلی مذکور رفت توی برج شروع به زندگی کرد ولی با اولین نسیم ملایمی که وزید برج روی سرش ریخت و محفلیه پخ پخ شد.
آرسینوس کلاه وزارتشو از روی سرش برداشت و یه عالمه شک روی زمین ریخت.
باروفیو شک های ریخته شده روی زمین رو با بیل چوبی جمع و بار گاومیشاش کرد. این وسط روونا با حالتی مغرورانه برای باروفیو توضیح داد که بیل چوبی همون پاروئه و اون دهاتی بی سواد هیچی ندونیه.
ریگولوس با دیدن اون همه شک از خود بیخود شد و شروع به سرقت شک کرد. در حالی که توی سرش داشت نقشه هایی برای راه انداختن تجارت شک و تردید میگشت. حتی شاید میتونست رشته ای برای آموزش این نوع تجارت تو دانشگاه ها راه اندازی کنه و ازش پول در بیاره. ریگولوس طمعکار بود.
تو همین گیر و دار سیوروس دود بالای سرشو میخارونه.
-نمی دونم چرا دودم میخاره.
زاغی منقارشو توی دود فرو میکنه...و بله! یک دسته شک هم از اونجا در میاد.

هکتور این منظره ها رو میبینه و ...نه...اشتباه میکنین. ناامید نمیشه. هکتور پررو تر از این حرفاس. به ویبره زدنش ادامه میده. شدید تر از همیشه.

رودولف که اعصاب نداره میگه:
میشه آرومتر ویبره بزنی؟ اوضاع رو نمیبینی؟ ما با این همه شک چیکار کنیم حالا؟

هکتور سرعتشو کم نمیکنه. جواب میده: نمیشه خب. معجون توی جیبم به این روش آماده میشه. الان فکر میکنم دیگه آماده باشه. بفرمایین. این شما و این هم معجون مرگخوار سنج!

هکتور بطری قرمز رنگی از جیبش درمیاره و به طرف مرگخوارا میگیره.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱:۳۵ سه شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۵

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۳۰:۴۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6259
آفلاین
-هکتور؟ ما یکیو لازم داریم مرگخوار بودن خودتو ثابت کنه...حتی جادوگر بودنت رو...و در صورت امکان می شه روی انسان بودنت هم تحقیق کرد. من حتی درباره موجود زنده بودنت هم شک دارم!

رودولف که در شناسایی موقعیت های قابل سوء استفاده استاد بود، با جهشی بلند به سمت آرسینوس پرید و با دو دست گردنش را گرفت.

آرسینوس از این حرکت مهرآمیز رودولف غرق در شعف شد و چشمانش از اشک شروع به برق زدن کردند.
-اوه...رودولف...چقدر دلت برای من تنگ شده بوده! نمی دونستم اینقدر به من وابسته ای.

رودولف در یک حرکت نه چندان مهرآمیز، چنگی به گردن آرسینوس زد و جدید ترین کراواتش را از گردنش باز کرد.
-شرمنده داداش! باید موجه جلوه کنم!

رودولف سعی کرد کراوات مسروقه را دور گردن خودش ببندد...ولی رودولف از این استعداد ها نداشت. برای همین یک گره ساده به کراوات زد.
-خب...ببین...من فکر می کنم شخصی که باید این آزمایش مرگخوار سنجی رو انجا بده باید ظاهری رسمی و شیک داشته باشه. مثلا...

-مثلا در بالاتنه هیچ لباسی بجر کراواتی که زدن گرهش رو هم بلد نبوده نپوشیده باشه؟

رودولف متوجه شد که به آن شکل زیاد هم شیک به نظر نمی رسد. همه نقشه های آینده سازانه رودولف مبنی بر تایید صلاحیت ساحره ها و رد کردن بی دلیل جادوگران و سازماندهی کودتایی عظیم به رهبری خودش و پشتیبانی ساحره ها، نقش بر آب شد. همه به سراغ گزینه قبل برگشتند...گزینه ای بسیار لرزنده!

-هکتور؟ تو واقعا می تونی معجون مرگخوار سنج درست کنی؟




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳ یکشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۴

گویندالین مورگن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۸ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۴ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸
از روی جارو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 134
آفلاین
سوژه جدید.


نقل قول:
بسم مرلین:
یا لرد! طی بررسی هایی که در مدت اخیر صورت گرفته، برخی از مرگخواران شما، امتیاز کافی در زمینه سیاهی نداشته و از نظر معیارهای مرگخواریِ مورد نظر وزرات، مردود می شوند. لذا تقاضا می شود در طی یک ماه، درآموزش های مرگخوارانتان تجدید نظر نمایید. در غیر این صورت، با آنها به عنوان شهروند بدون مجوز برخورد می شود.

امضا: سازمان امنیت و اطلاعات جادوگری


یک مرگخوار معمولی در چنین شرایطی، پس از خواندن این نامه، دچار لرز می شود. اما در این موقعیت، ما با یک مرگخوار معمولی روبرو نیستیم. استاد اعظم ویبره خانه ریدل، هکتور دگورث گرنجر، وقتی برای بار سوم نامه را از اول تا آخر مطالعه کرد، از لرزیدن ایستاد. و باز هم ایستاد! و باز هم ایستاد.
هکتور حتی برای یک لحظه به این فکر نیافتاد که شاید خودش هم نیاز به آموزش داشته باشد. هکتور در فکر ساختن معجون آموزش مرگخواری بود.
آنقدر به معجون فکر می کرد که یادش رفت در قدم اول باید جریان را به اربابش بگوید. هکتور با صدای بلند فریاد کشید تا همه مرگخواران را در سالن مرکزی خانه ریدل جمع کند. اما خب فریاد کشیدن قطعا کافی نیست. هکتور متوجه شد که مجبور است برود و تک تک مرگخواران را از بخش های مختلف خانه جمع کند.
از آشپزخانه!
از گلخانه!
از اتاق نجینی ! (هکتور نتوانست جلوی پوزخند زدنش را بگیرد و فکر نکند که مگر جا قحطی بود)
و حتی از اتاق تسترال ها!
بلاخره موفق شد همه را در تالار جمع کند. و نامه ساواج را در دستش تکان تکان بدهد.
- اینو ببینید! ما در خطریم!

رودولف با بی تفاوتی با نوک یکی از قمه هایش، ناخن هایش را تمیز می کرد.
- چی شده؟ ساحره ها اعتصاب کردن؟
- نه رودولف بدتر از اون!
- ساحره ها قهر کردن؟
- این کجاش بده؟ نه بدتر از این!
- ساحره ها گذاشتن رفتن؟

تکه ای گچ روی به سر رودولف برخورد کرد.
- آخه اگه گذاشته باشن رفته باشن من اینجا برگ سدرم؟
- الین!
- تو اونو از کجا می شناسی رودولف؟ اصن تو اینجا چکار می کنی؟ تو که مرگخوار نیستی
- خب قراره مرگخوار بشم.

هکتور بحث را قطع کرد.
- آها! مرگخوار! این نامه می گه بعضی از ما از نظر وزارت مرگخوار حساب نمیشیم. و ارباب فعلا اینجا نیست. برای همینم فردا همتون یه معجون مرگخوار سنج ساخته دست بزرگ معجون ساز خانه ریدل رو می نوشید که بفهمم کی نیاز به آموزش داره.
- ممنون که به من اعتماد داری هک!

هکتور برای چند لحظه نلرزید.
- ولی من منظورم خودم بود!


ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در تاریخ ۱۳۹۴/۱۲/۲۳ ۲۲:۲۷:۴۶

تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۰:۵۳ دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۳۰:۴۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6259
آفلاین
(پست پایانی)


با پودر شدن لرد سیاه سالن غرق در غم و اندوه شد. رودولف قمه هایش را به کناری پرتاب کرد و خودش را روی پودر لرد سیاه انداخت.
-اربااااااب...ارباب کجا رفتین؟ چرا ما رو با فقدان خودتون تنها گذاشتین؟ ارباب من برای کی غر بزنم؟ برای یک مشت پودر؟

رودولف می گفت و اشک می ریخت. اشک هایش با پودر لرد سیاه مخلوط شد و خمیر سیاهرنگی بوجود آورد. رودولف به آرامی کمی از خمیر را جمع کرد و مجسمه کوچکی درست کرد.
-ارباب؟ ارباب؟...چقدر زشت شدین ارباب!

رودولف سعی کرد پودر بیشتری جمع کرده آدمک را زیباتر کند...ولی متوجه شد که پودرهای اطرافش در حال جارو شدن هستن.
-اوهوی! کی داره ارباب رو جارو می کنه! قصد داری چه کاری انجام بدی؟

هکتور سینی ای پر از نمکدان در دست داشت و پودر ها را با دقت جمع کرده و داخل نمکدانها می ریخت.
-چه کارایی که انجام نمی دم! می تونم شصت تا معجون با اسانس ارباب درست کنم...می تونم بذارم رو میز و گهگاهی بپاشمش رو غذام...می تونم بذارم تو اتاقم و بهش خیره بشم!

درست در همین لحظه در سالن باز شد و ده ها جغد بسیار خشمگین وارد سالن آموزشگاه شدند. بال بال زدن همزمان گله جغد گردباد شدیدی ایجاد گرد و کل ارباب ها را با خودش برد. رودولف ماند و مجسمه زشتش...هکتور ماند و نمکدان های خالیش!

جغد ها که از طرف وزارتخانه مورد توبیخ قرار گرفته بودند به طرف دانش آموزان حمله ور شدند.

ولی این بار نامه ای در کار نبود.

هر جغد یقه یکی از دانش آموزان را گرفت و با قدرتی بسیار جادویی به هوا بلند کرد و از همان راهی که آمده بودند پرواز کنان به سمت هاگوارتز واقعی پرواز کردند!


پایان.




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۰:۲۳ یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۴

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۲۳ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
آرسینوس دهانش را باز کرد تا سخنرانی پر شکوه و تاریخی اش را آغاز کند ،اما ناگهان رایحه ای مطبوع از گلویش خارج گردید و با صورت ارباب اربابان ولدی اصابت نمود.این عطر بس سمی بود و معجون های کشنده هکتور را در جیب تمبانش می گذاشت.این طور شد که یکی از جاودانه سازهای لردی جان به باد فنا رفت و اگر شما در کتاب گینس خوانده اید این هری پاتر بود که رکورددار نابودی جاودانه سازها بود،بس فریب خورده اید.ولدی پودر شد و بر زمین ریخت.وینکی هم که یک جن خانگی خوب و تمیز و پاکیزه بود،بلافاصله ظاهر گردید و تکه های ارباب را با جارو خاک انداز از کف آنجا جمع کرد.چرا که می دانست ارباب بسیار به نظافت منزل ریدل اهمیت داده و این جمله همواره ورد زبانش بود:"هر کاری می خواین بکنین،فقط خونه رو کثیف نکنین!..."(چی؟!!...برنامه عمو پورنگ اینو میگه؟بی خود!بی خود!این مشنگا خلاقیت ندارن که.هی تقلید می کنن.)
آرسینوس اهم اهمی نمود و چون لرد به او تاکید کرده بود که فقط در حد سه خط وعظ کند ،تصمیم گرفت زندگی نامه ی جد اندر جدش را برای طفل های معصوم تعریف بنماید.خورشید پشت آب های دریاچه پنهان گردید و روز ریاکار جای خودش را به شب پاک سرشت داد.شب سپید هم بالاخره از فک زدن های آرسینوس درمانده بشد،منزل ریدل را ترک کرد و پست خود را به روز واگذار نمود.این طور شد که روزها و شب ها از پی هم گذشتند و قصه های هزار شب ننه شهرزاد ملقب به آرسینوس به پایان نرسید.
-خلاصه سرتونو درد نیارم،این پدر پدر پدر پدر(انتگرال به سمت بی نهایت میل می کند.)...
نعره ای از پشت سر به گوش رسید و آرسینوس نتوانست سه خط سخنرانی اش را تکمیل کند.لردی جان که مرگخوارها تکه هایش را با چسب دوقلوی رازی به هم وصل کرده بودند،سر و کله اش پیدا گردید.
-آرسینوس نامه به هم می بافی؟...کروشیو!
ولدی اشتباه بزرگی مرتکب شد.چون تنظیمات سیستم آرسینوس روی مود خاطرات و شجرنامه قرار داشت و در این حالت او مجهز به سپر آنتی کروشیو بود.پس این گونه شد که طلسم به سمت لرد عزیز برگشت و از آن جایی که چسب دو قلو هنوز خوب خشک نشده بود،ولدی جان مجددا پودر بگردید و کف سالن را که وینکی بیچاره با زحمت برق انداخته بود،دوباره کثیف کرد.



پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۴

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
وینکی به سمت سه کارتن خواب خسته رفت... چهره هایشان را از نظر گذراند و متوجه شد کم کم اثرات نوشیدنی کره ای محو میشود... پس با بشکنی سه لیوان دیگر نوشیدنی ظاهر کرد و به آنها تعارف کرد.
- وینکی جن خانگی نوشیدنی آورنده بود!

یکی از سه کارتن خواب دستی به موهای کثیف و ژولیده اش کشید که البته همراه با دستش مقدار زیادی مو، چرک و روغن پایین آمد.
- جن خانگی؟ من که فقط یه خانم خیلی خوشگل میبینم!

وینکی که فهمید نوشیدنی آنها را به شدت متوهم کرده پوکر فیس گردید و برای چند لحظه نعره زنان سر به بیابان گذاشت. اما چون لرد وظیفه ای به او محول کرده بود از بیابان بازگشت، جلوی آن سه ایستاد و با لحنی که سعی میکرد بسیار با ابهت و خوفناک باشد، گفت:
- ار... جناب مدیر از وینکی خواست که وینکی به قهرمانان الکی و بیریخت بوباتون گفت که بیان و اسم های نحسشون رو بندازن داخل اون لیوانه!

مغز وینکی به دلیل جمله بندی بسیار پیچیده، درست و زیبای وی دچار اختلال شد، لایه های بیرونی آن سوختند و آب شدند و نتیجتا دود از گوش وینکی خارج شد و وینکی در حالی که به طرز خنده داری میلرزید همراه با دانش آموزان بوباتون به سمت لیوان رفت تا آنها اسامیشان را ثبت نمایند.

در آن سو، آرسینوس که به شدت برای وظیفه اش اشتیاق داشت و هیجان زده بود، کراوات سرخش را در روی ردای سیاهش صاف کرد و گفت:
- اربا.... جناب مدیر... بسیار ازتون برای واگذاری این وظیفه خوشحالم و در حال حاضر اگر اجازه بدید میخوام چند کلمه برای این نوگلان باغ دانش صحبت کنم.
- نه سینوس... نمیخواد بگی... رنگ قرمز کراواتت هم کهنه شد... عوضش کن!

لرد فکر میکرد که آرسینوس سرگرم تغییر کراوات شود و صحبت کردن را فراموش کند... اما آرسینوس در کمال آرامش از داخل جیب ردایش یک عدد کراوات سیاه، با خط های سرخ را بیرون کشید و بست.
- حالا میشه علاوه بر صحبت کردن دیالوگم رو هم بگم ارباب؟
- هیچ وقت اون دیالوگ رو نگو!
- صحبت خالی چطور؟
- بیشتر از سه خط نشه!


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱ ۲۲:۳۲:۴۳


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۴

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۱۹:۱۵ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 524
آفلاین
لرد کمی ایستاد. کمی نگاه کرد و کمی لبخند زد. سپس گفت:
-ما الان رو مود سخنرانی طولانی کردن نیستیم.
-ولی ارباب... پس کی سخنرانی طولانی کنه؟
-ما خسته ایم.
-ب... بله. میشه صبر کنیم تا خستگیتون در بره؟
-صبر کنید.
-چ... چشم!

هکتورِ مضطرب، از لرد دور شد و به سمت سیوروس رفت.
-میگم چیکار کنیم حالا؟ ارباب سخنرانی نمی کنه.
-ارباب سخنرانی نمیکنه؟ چرا ارباب سخنرانی نمیکنه؟ 200 امتیاز از گریفیندور کم میشه.

گوش های آرسینوس به کلمه ی گریفیندور حساس بود. او به هیچکس نگفته بود که سال ها پیش معجون حساس شدن به کلمه ی گریفیندور را درست کرده بود. اگر کسی این ها را می فهمید ممکن بود فکر کند که آرسینوس هم مثل هکتور، معجون ساز به درد نخوری است.
وزیر، فریاد زد:
-چرا؟ چرا از گریف؟
-همش تقصیر گریفه!
-دور شو از جلو چشَم!

هکتور مانده بود حیران و حیران! هکتور میخواست با مارچوبه بر فرق سرش بکوبد. ولی متاسفانه نمی دانست مارچوبه چیست. پس باید می رفت و در شرکت مک دونالد، ور دست ماری کار میکرد. از آن جا حقوق میگرفت و بعد هم با یک فرست کلاس میرفت به آفریقای جنوبی تا بفهمد مارچوبه چیست. هکتور یک مرگخوار با پشتکاری بسیار بود!

-خب... حالا ما سخنرانی می کنیم.

هکتور خوشحال شد! دیگر لازم نبود تا آفریقای جنوبی برود!
-چشم ارباب. بفرمایید.

لرد به سمت بالای منبر رفت و روبروی ملتی که قسمت اعظمشان مو قرمز بود، شروع به سخنرانی کرد:
-ای مردم... ما رییس اینجا هستیم. ما دستور میدیم. ما قانون می ذاریم. هر چی ما بگیم همونه. این قانون اول!

نفس ها در سینه حبس شد.

-... کشتن و کشته شدن در طی مسابقات آزاده.

نفس ها بیشتر حبس شد.

-... این پروفسور جیگ رو می بینین؟ این رو مسئول برگزاری می کنیم. هر کی اعتراض کنه می کشیمش. در مورد قهرمان ها باید بگیم که هر کس دلش خواست قهرمان بشه باید بیاد و یه کاغذ توی اون لیوانی بندازه که اونجا گذاشتیم.

فردی از آن ته جمع دستش را بلند کرد و گفت:
-ولی تو اون لیوان که آتیش معمولیه. کاغذ بندازیم توش می سوزه.
-آوادا کداورا! وینکی شرکت کننده های بوباتون رو بیار کاغذ بندازن.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱ ۲۱:۴۹:۰۸


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۷:۵۱ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۴

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۵:۱۱
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1233
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه و مرگخواران قطار هاگوارتز رو طوری طلسم کردن که دانش آموزان سال اول رو به جای هاگوارتز به آموزشگاه مرگخواری ببره.
دانش آموزا از فضای خانه ریدل و رفتار مرگخوارا ترسیدن...و مرگخوارا نمی دونن با بچه ها باید چه رفتاری داشته باشن!
حالا مرگخوارا برای ایجاد نشاط توی دانش آموزا تصمیم میگرین مسابقات جام اتش برگزار کنن...قرار بر این شد که دراکو و نوچه هاش نماینده مدرسه دورمشترانگ بشن و ریگولوس هم مامور میشه که چند نفر رو به عنوان نماینده بوباتون پیدا کنه و به خانه ریدلها بیاره تا مسابقات جام آتش رو برگزار کنند.
-----------------------


مرگخواران و دانش آموزها دقایقی بود که در سالن پذیرایی خانه ریدل که به عنوان سرسرای عمومی به آنها معرفی شده بود،منتظر رسیدن نماینده های مدرسه بوباتون بودند...
دراکو به همراه گوییل و گوریل که برادر گوییل بود و اسم با مُسمایی هم داشت چون گوریلی برای خودش بود،به عنوان نماینده دورمشترانگ گوشه ای از سالن نشسته بودند.
_پیس...هی سیو...هی!
_چیه ماری؟!
_میگم نباید تا الان ریگولوس میرسید اینجا؟!
_هووووم...آره...اگه واقعا میرفت توی کوهای پیرینه و از مدرسه بوبتان واقعا چندتا دانش آموز میدزدید،الان باید برمیگشت!

در همین حین بود که در سالن ناگهان باز شد و ریگولوس بلک درون چارچوب آن دیده شد...او ابتدا گلویش را صاف کرد و سپس داد زد:
_خانوم ها و آقایان...نماینده های بوباتون رسیدند!

جنب و جوشی در سالن برای دیدن نماینده های مدرسه بوباتون که به زیبا بودن ساحره هایشان شهره بودند شکل گرفت.رودولف لسترنج هم با سرعتی باور نکردی،در حالی که آب از لب و لوچه اش آویزان بود خودش را از انتهای سالن به اول سالن رساند تا اولین چشم چران شاهد ورود نماینده های بوباتون باشد...

نماینده های نیز بوباتون بلاخره وارد سالن شدند...اما برخلاف توقع همه،بجای ساحره های زیبارو و پریزاد،سه مرد که در کثیفی و کریه المنظری گری بک را در جیب پشت شلوارشان گذاشته بودند،وارد سالن شدند!

ریگولوس بلک که جلوتر از آنها راه میرفت،خودش را به لرد سیاه رساند و گفت:
_اربا...عه؟!چیز...پرفسور...این هم نماینده های بوباتون!:-"

لرد در حالی سعی میکرد لبخند مصنوعی که به لب داشت را حفظ کند،با انگشت به ریگولوس اشاره کرد تا نزدیکتر شود...بعد طوری که فقط صدایش به ریگولوس برسد گفت:
_اینا الان مثلا نماینده بوباتون هستن؟!از اینا زشت تر نبود؟!خب من اگه میخواستم اینجوری باشن که میگفتم رودولف بشه نماینده بوباتون!
_ارباب...واقعا نتوستم کسی رو پیدا کنم...ولی توی یکی از کوچه های هاگزمید این سه تا کارتن خواب رو دیدم که داشتن نوشیدینی کره ای میخوردن و میگفتن که دانش آموز بوباتونن...گفتم همینا رو بیارم بهتره...خودشون هم واقعا فکر میکنن دانش آموز اونجان آخه!
_خیلی خب!به وینکی بسپارین نذاره اثر نوشیدنی کره ای از روی اینا بره...طرف آبلیمو و اینا هم نرن که میپره!

لرد سپس دوباره لبخند مصنوعی بر لب،از جای خودش بلند شد تا سخنرانیی در مورد جام اتش،قهرمانان و قوانین این جام ایراد کند!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱ ۲۰:۵۰:۳۱



پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۴۴ چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۴

ریگولوس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
اتاق مدیریت خانه ریدل

_واحد پنج، تقصیر همسایه ها نیست که شما تازه عروس دامادید!
(ازت متنفرم هاگرید)

اتاق مدیریت خانه ریدل-لیتل هنگلتون
(و من همچنان از هاگرید متنفرم)

پروفسور جیگ با همان تعجب همیشگی توی چشمانش و فهم و شعور بیش از حد و آزار دهنده اش که با باقی کسانی که در کنارشان قرار میگرفت همخوانی نداشت، به لرد خیره شد.

_ام... ارباب... قبل از رفتن فکر کنم یه چیزی باشه که باید بهتون...
_چیه آرسینوس؟! مگه نگفتیم برید گم شید از اتاق ما بیرون؟
_ارباب درباره اینکه مدرسه...
_باز هم همون موضوع قدیمیه؟ کولر ها خرابن؟
_بله اما میشه گفت در واقع یه موضوع جدید-
_موضوع جدیده؟ مگه نگفتیم موضوع جدید رو خودتون برید حل کنید و ما رو راحت بذارید؟
_ارباب فقط میخوام بگم که...
_تو چرا فکر میکنی ما نمیفهمیم حرفات رو؟
_ارباب در واقع کولر ها خرابن.

لرد با شنیدن این حرف برای لحظه ای سرخ و سفید شد. لرد با شنیدن این حرف کبود شد. لرد با شنیدن این حرف خشک شد. لرد با شنیدن این حرف نفس عمیقی کشید و بالاخره موفق شد بر خودش مسلط شود. خراب شدن کولر ها به معنای چند صد تا بچه ی له له زنان بود، آن هم در وسط خانه ی ریدل. لرد با شنیدن این حرف تمام عواطف و احساساتش را در جمله ای که در شرف گفتنش بود جمع کرد و با تمام احساس ترس و وحشتی که در صدای یک لرد میتواند بگنجد زمزمه کرد:
_آرسینوس؟
_بله... ارباب؟
_حتما میدونی که ما کوچکترین اهمیتی نمیدیم.

در واقع این اهمیت ندادن در صدایش هم مشخص بود، حتی از همان "آرسینوس" اول که گفت. البته قرار بود حداقل کمی نگران باشد، اما از قصد نگران نبود که به ما یاد بدهد هر چه نویسنده گفت را باور نکنیم.

لرد نفس عمیقی کشید... و ادامه داد:
_حالا میتونین با خیال راحت از اتاق ما گورتون رو گم کنید بیرون. اون پسره ی دست کج رو پیدا کنین و با نهایت محبت بهش بگین که برای ما بوباتون درست کنه، و در نهایت عطوفت اضافه کنید که از خودش و قیافه ی دخترونه ش متنفریم.

نیم ساعت بعد-حاشیه های لیتل هنگلتون

ریگولوس در حالیکه دست هایش را با حرارت دور سرش می چرخاند و چشمانش را محکم بسته بود مثل بانشی نعره زد:
_اطلاعیه اطلاعیه... به عده ای دانش آموز جهت-
_دخترم چرا داد میزنی... لواشک میل داری؟ خودم درست کردم.
_

ده دقیقه بعد-حومه لندن

ریگولوس که تصویر پیرزن با لواشک هنوز جلوی چشمش رژه میرفت و مطمئن بود که چندین شب متوالی کابوس خواهد دید، با صدای ضعیف تری که البته ذره ای از اشتیاقش کم نشده بود (باز جو دادم) فریاد کشید:
_اطلاعیه... اطلاعیه... به تعدادی-

_داداش بکش کنار رو جا پارک ماشینم وایسادی.
_ام... ماشینت کجاست؟
_ماشین ندارم.
_خب پس... جا پارک برای چی میخوای؟
_واسه وقتی ماشین خریدم.
_حالا نمیشه من فعلا اینجا بایستم؟! این جاپارک الان بدردت نمیخوره ها...
_هر کی ماشین نداره جا پارکم نباس داشته باشه؟ عین این میمونه که یکی چون پول نداره شلوار بخره پس-
_باشه... باشه! میرم کنار! قربان چرا زودتر نفرمودید... اصلا حالا که فکر میکنم دیرم شده باید برم... ام... اهم... از آشنایی باهات خیلی خوشحال شدم...

یک ربع بعد-دم در وزارتخانه

آفتاب به فرق سرش می کوبید، و تصاویر نامفهومی جلوی چشمانش می رقصیدند... احساس میکرد دیوانه شده است. شاید هم آفتاب تند گیجش کرده بود... ریگولوس با صدایی که اینبار حتی اگر جو هم بدهم دیگر هیچ اشتیاق و هیجانی درش موج نمیزد، زمزمه کرد:
_اعلامیه... اعلامیه ی دوتا دونه دانش آموز پدرسگ لعنت شده...

ناگهان با صدایی از جا پرید.
_برو کنار... باید رد شم...

به دور و برش خیره شد... و البته هیچ چیز ندید، و این منطقی بنظر نمیرسید چون تا طرف حسابش را نمی دید نمیتوانست بفهمد به کدام سمت باید برود کنار!

_ام... ببخشید شما؟!
_باید رد شم... من مرد روزای سختم...
_یعنی چه...
_ که میرسه به شبای بدتر...
_...!!
_من همون واحد پنجم... واحد پنجم...
_

ده ثانیه بعد-حیاط پشتی خانه ریدل

_


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۸ ۶:۱۹:۴۳

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱ سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۴

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۹:۴۴
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 453
آفلاین
اتاق مدیریت خانه ریدل

-واحد 2 پول شارژ این ماهو نداده!

(شرمنده تشابه اسمی بود)

اتاق مدیریت خانه ریدل-لیتل هنگلتون

تمامی افراد ساکت شده بودند. چند ثانیه پیش بود که "یک نفر" ایده جام آتش را داده بود. البته آن یک نفر معلوم بود ولی چون کراب بود، مرگخواران ترجیح می دادند که وی را "یک نفر" فرض کنند. همه مرگخواران به ولدمورت خیره شده بودند و آماده حرفی بودند که حس مرگخوارانه اشان خبر از زده شدن آن می داد.
-ده دقیقه تنفس.

حتی ولدمورت هم کراب را نادیده می گرفت...

10 دقیقه بعد

مرگخواران که دقایقی را بر خلاف عادت به تنفس گذرانده بودند و به سوژه های غنی ای فکر می کردند که نصفه و نیمه رها شده بودند، با صدای "اهم اهم" ولدمورتی که به عمرش در مسابقه جام آتشی شرکت نکرده بود که بخواهد برنده هم بشود و با آن شادی و نشاط به دست بیاورد به خود آمدند.
-اهم اهم!(نه جدا به امید چه دیالوگی اومدی این پایین؟ حتما دانش آموز یا دانشجو هم هستی...)

از این صدای پر جذبه ولدمورت، عده ای از مرگخواران غش کرده، عده ای سر به بیابان گذاشته و عده ای هم خود به خود کروشیو خوردند. ولدمورت نگاهی به مرگخواران کرد و به روونا راونکلاو که اجازه صحبت کردن میخواست، با اشاره دستش دستور حرف زدن داد.
- سرورم! همونطور که میدونیم برای جام آتش ، چند نماینده از چند مدرسه میان ولی ما فقط یک مدرسه هستیم.
- میتونیم معجون...
-هکتور ساکت شووو.
- نه آرسینوس. بزار حرفشو بزنه. مشتاقیم بدونیم واسه این داستان میخواد چه معجونی سر هم کنه.
- همم...
-خوب می گفتیم! ما نیاز به یک سری مدرسه دیگه داریم برای رقابت. لزوما هم احتیاجی نیست که مدرسه واقعی باشن! دراکو تو چقد بیبی فیسی. نوچه هاتو جمع کن ازین به بعد نماینده مدرسه نزدیک مشترانگی! یه مدرسه اوکی شد. بگردین دنبال بعدی... ما هم باید استراحت کنیم. رعایت اربابتونو کنید هی نیاین بخاطر کوچک ترین کار ها زنگ اینجا رو بزنید. پاشین برین یه مدرسه دیگه جور کنید برا مسابقه جام آتش. هر کدومتون یه گوشه کارو بگیره! درم پشت سرتون ببندین کولر هم بزارین رو دور تند.

و سپس برای اینکه از بار مهربانانه صحبت هایش کم کند، یک عدد کروشیوی مسلسلی زد!


ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۶ ۱۷:۴۷:۰۳
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۶ ۱۷:۵۲:۴۵
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۶ ۱۷:۵۷:۳۵

تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.