هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸ چهارشنبه ۷ مهر ۱۳۹۵
#86

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۲:۳۶
از مسلسلستان!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 529
آفلاین
محفلی ها، کیلو کیلو ویزلی را توی کیف های رنگ و رو رفته شان می‌انداختند. بعد هم آن‌ها را زیر بغل می‌زدند و راه می‌افتادند به سمت پریوت درایو. دامبلدور هم گوشه‌ای نشسته بود و سعی می‌کرد چند ویزلی را توی ریش هایش جا بدهد.
گروهی از محفلی های خوش ذوق و بانمک هم، دست در دست همدیگر گذاشته بودند و دامبلدور زنجیرباف بازی می‌کردند. آن وسط ها هم چندتا رنگین کمان در آمده بود و به محیط مذکور، روحیه‌ای خوش و خرم می‌بخشید. بعضی شاهدان عینی هم از وجود چندین پروانه و تک‌شاخ و سفید برفی و هفت کوتوله گزارش کرده اند حتی.

خلاصه که محفلی ها، شاد و خوشحال داشتند به خانه دورسلی ها اسباب‌کشی می‌کردند و ویزلی هایشان را هم با خود می‌بردند. همه چیز خوب و خوش و بر وفق مراد بود. هیچ چیز هم نمی‌توانست آرامش محفلی ها را از آن‌ها بگیرد.

پریوت درایو 4

-مرلیـــــــــــــــــــــــــــــــن ایز دِد؛ دارک لرد زندَس!

مرگخواران، خانه دورسلی ها را تصرف کرده بودند. از در و دیوارها بالا می‌رفتند و اسم لرد ولدمورت را با اسپری می‌نوشتند. اجساد سه دورسلی هم بر کف خانه افتاده بود و دل و روده شان هم پخش و پلا شده بود.
رودولف، دوان دوان به سمت لرد آمد و گفت:
-ارباب کجا بودین؟ دقیقا کجا بودین؟ کجا بودین بی من؟ بی من کجا بودین؟ ارباب رفتین و بی شما دلم پر درد بود! پاییز قلبم ساکت و سرد بود! ارباب همیشه نگاهم، به راهتون نشسته بود! برام رفتن شما، تب آخرین بود! ارباب وی اونلی سی گود بای تو ورد، ای دای ذ هاندرت تایم! ارباب اشوفک ون یا مهاجر، گلی بی بلد صایر؟ گیلی بی بلد صایر، اشوفک ون یمهاجر! ارباب غریوم، دردم بزانو! درد غریوی، گله گرانو!
-چی میگی شما؟ این چرت و پرتا چیه ردیف کردین این وسط؟ یکیتون بیاد رودولف رو دست به دست کنه برسونه دست ساحره هاش.

رودولف، اوضاع را بحرانی دید. رودولف نمی‌خواست دست به دست به نزد ساحره ها برود. این برای جذابیتش خوب نبود. احتمال داشت که ساحره ها تصویر بدی از او به ذهن بسپارند. رودولف نباید دست به دست می‌شد!

-عه... چیزه ارباب. اومدم که بهتون بگم که خونه رو با موفقیت تصرف کردیم. الان می‌تونیم ازش به عنوان شعبه دوم شکنجه گاه محفلی ها استفاده کنیم. رودولف جن خووب؟ ارباب... ببخشید! می‌بخشید؟
-خیر! شما هم برو کمک کن چندتا جسد بردار بیار بنداز توی این خونه. جسداش کمه. اون حسی که باید منتقل کنه رو منتقل نمی‌کنه. ما از این کمبود سیاهی و پلادت لذت نمی‌بریم.

خانه دورسلی ها، تبدیل به شکنجه گاه محفلی ها شده بود و آن ها با پای خودشان به سمتش می‌آمدند. نه مرگخواران و نه محفلی ها، اندک اطلاعی از وضعیت گروه مقابل و اتفاقاتی که قرار بود بیفتد، نداشتند.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۵/۷/۷ ۲۲:۵۲:۲۲
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۵/۷/۷ ۲۲:۵۳:۲۲
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۵/۷/۷ ۲۲:۵۴:۱۱


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۱۲:۱۳ چهارشنبه ۹ تیر ۱۳۹۵
#85

لوئیس ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
سوژه جدید!

قرارگاه محفل ققنوس

در قرارگاه محفل ققنوس اوضاع به شدت قمندر عقرب بود.خانواده ویزلی به علت زیاد بدنشان دچار کمبود جا و غذا شده بودند.
درحلی که اعضای محفل برای به دست آورد جا با هم دست به یقه شده بودند صدای دامبلدور شنیده شد:

- فرزندان روشنایی!بیاید اینجا.

محفلی ها به اتاق دامبلدور رفتند که آنجا هم مشکل کمبود جا در میان بود.دامبلدور ادامه داد:

- همونطور که میدونید جا اینجا خیلی کمه.ماهم که جایی نداریم بریم.

ملت محفلی سرشان را به نشانه تایید تکان دادند.

- اما یک نفر پیدا شده که می خواد شما رو بپذیره.اونها هم کسی نیستن جزء خانواده دوروسلی!

ملت محفلی:

- این خانواده به این علت که پسرشون دادلی دچار کمبود سرگرمی شده شما رو پذیرفته.پس یکسری هامون میریم اونجا!ولی حواستون باشه باید با قوانین سخت دوروسلی ها دست و پنجه نرم کنید!

دامبلدور از جایش بلند شد و لبخندی گنده تحویل محفلی ها داد!

-----

خلاصه سوژه:

محفلی ها دچار کمبود جا در قرارگاه شدند.دامبلدور به اونها میگه که خانواده دوروسلی به این علت که پسرشون دچار کمبود سرگرمی شده اجازه دادن که بیان اونجا اما به این شرط که با قوانین سخت دوروسلی ها سَر کنن!




پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۱۹:۴۰ یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۵
#84

تراورز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۶ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰
از تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 520
آفلاین
*پست پایانی*


سر میز شام:

ملت هنوز عمل خطیر و وحشتناک دامبلدور را فراموش نکرده بودند برای همین به طور کلی او را بایکوت کرده و هری بخت برگشته را مسیر ارتباطی خودشان با دامبلدور قرار داده بودند. ولدمورت به هری گفت:
- بهش بگو چرا ما هنوز عاشق نشدیم؟

هری رو کرد به دامبلدور اما دامبلدور خودش گفت:
- فهمیدم، فرزندم. شاید لال شده باشم اما کر که نیستم. شاید با این کارم بتونم از ناقص شدن روح های...

ناگهان ولدمورت منقلب شد و چند صفر و یک از بالای سرش گذشتند و مجددا برنامه نویسی شد. حالا دیگر رنگ چشمانش صورتی شده بود و چند فرشته ی عشق با مای بِیبی در پا و تیر و کمان در دست بالای سرش می‌رقصیدند. در همین حین یکی از فرشته ها به شکل رندوم کسی را انتخاب کرد و تیری به سویش پرتاب کرد، او آمبریج بود!

- آمبریج، عخشم!

آمبریج پس از شنیدن ابراز علاقه ولدمورت در به در دنبال منویی گشت تا به فنگ و سپس ننگین تغییر شناسه دهد و کلا ایفای نقش را کنار بگذارد اما نمی‌توانست. ناچار مجبور شد بگوید:
- مجوز عشق ورزیدن داری؟ :worry:
- برای عشق ورزیدن به زنی به زیبایی رو تو چه نیازیست به مجوز عخشم؟

دامبلدور که از دیدن ولدمورت در این وضع به غلط کردن افتاده بود رو به هری گفت:
- چی‌کار کنیم فرزندم؟ این باید عاشق من می‌شد و میومد به جبهه ی سفید، اون باید گلرت جدید می‌شد.
- متاسفم پروف، تو باعث ناقص شدن یک روح شدی.

در همین حین احسان علی خانی وارد عمل شد و با تیم فیلم برداری خود جهت پر کردن یک برنامه ی دیگر از ماه عسل مشغول فیلم برداری شد.

- خب آقای تام، چی‌شد که عاشق این خانم شدی؟
- راستش این خانم...
- اینا مهم نیست سریع این دو تا رو عقد کنید که فیلم بگیریم بگیم چقدر ما خوب و پاک نیتیم.

عاقد وارد صحنه شد و در حالی که دست و پای آمبریج را بسته بودند به زور ولدمورت و آمبریج را به عقد هم در آورد و به خانه ی بخت فرستاد، هری هم دامبلدور گریان را به نزد گلرت برد تا کمی روحیه پیدا کند و یک برنامه ی دیگر از ماه عسل هم پر شد. کلاغه هم روزه بود وسط راه تلف شد به خونش نرسید.


every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶ چهارشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۵
#83

لوئیس ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
دامبلدور که نفسش بند آمده بود گفت:

- حتما بر اثر فشار زیاد مسابقات دارد توهم میزند مگر نه من که همچین کاری نبه کردم!

هری از جا جست و دوباره گفت:

- الکی میگه! همش کار خودشه تا بتونه ولدرمورت رو عاشق بکنه!

هری:
دامبلدور:
ولدرمورت:
آمبریج:

در این لحظه آمبریج گفت:

- من به عنوان ناظر این مسابقه اعلام میکنم که این کار پروفسور دامبلدور یک کار خلاف، و نقص قوانین وزارتخانه است در نتیجه او به آزکابان میفته...یا بتونه در دور بعدی مسابقات امتیاز بیشتر از 30 بگیره!

دامبلدور خطاب به آمبریج و در جواب به سوالش گفت:

- بدون اکراه راه دوم را بر می گزینم!

آغاز دور دوم مسابقات بفرمایید شام پریوت درایو

آشپرخانه دامبلدور

دامبلدور با قلبی شکسته و چشمانی پر از اشک با خودش حرف میزد:

- ای فرزند روشنایی! دلم رو شکستی...

و شروع به خواند آهنگ:اگه یه روز بری سفر..." کرد.هری چطور می توانست به او خیانت کند؟... دامبلدور آن چنان در فکر بود که به جای نمک در غذا شکر ریخت.بی شک غذایش خوب از آب در نمی آمد.

آشپرخانه ولدرمورت

حتما خودتان میدانید که آشپزی ولدرمورت چگونه است:سیاه.با انواع و اقسام مواد خوراکی سیاه که اشتها آدم را کور میکرد.ولدرمورت با این کار هری داشت با خودش فکر میکرد که اگر هری را زیر بال و پر خودش می گرفت می توانست از او یک مرگخوار عالی بسازد.

دفتر ناظر - دلورس آمبریج


دلورس آبریج هم در اتاق خودش در حال خوردن چای با شیر بود...آمبریج است دیگه! چه انتظاری از او داشتید!




پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۱۴:۳۴ پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۴
#82

بارون خون آلودold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۵ شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۷:۱۵ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
دامبلدوربرای چندمی باردرطول عمرش ازخشم ولدمورت ترسیدولی بازبرای اینکه وجهش خراب نشه یه لبخندمزخرف زد وبه هری خیره شدکه یعنی خودت یه جوری جمعش کن.

هری بادهان بازازحیرت اینکه دامبلدوربهش کمکی نکرده فکرکرد.هری کمی بیشترفکرکرد...هری بیشترترفکردکرد...هری احساس کردمغزپوکش داره پوکترکه میشه که باصدای ولدمورت یک مترودوازده سانتی مترازروی صندلی پریدهوا.
-کله زخمی!جرات میکنی ودرحضورمن به این فکرمیکنی که چجوری به ما,ارباب تاریکی,قدرتمندترین وپلیدترین جادوگرقرن حقه بزنی؟کروشیووووووو

هری بعدازازبین رفتن اثرات شکنجه صدای دامبلدوررو شنیدکه اکو وارتوذهنش میگفت:
-سیصدوهفتادبارگفتم چفت شدگی یادبگیرفرزندم.
هری دراین لحظات سخت حوصله ی نصیحت شنیدن نداشت بنابراین یه"خفه باباپیری"گفت وتصمیم گرفت باولدمورت صادق باشد,البته به نظرش رسیدکه شایدم بهتره اکبریاجاسم باشد.هری همچنان داشت فکرمیکردکه اکبرباشدیاجاسم,این همه فکرکردن ازهری واین همه صبوری ازلرد واقعابعیدبود.این همه سوژه راالکی پیش بردن ازنویسنده هم واقعابعیدبود.دراین لحظه...
آمبریج:هری پاتر!
-ها؟
دامبلدور:فرزندروشنایی!دلبندم ادب روفراموش نکن.
باگفتن این حرف لردوآمبریج وهری بااین هیبت بهش نگاه کردندکه باعث شد دامبلدورلبخندمزخرف دیگری بزندوخودش رابه کوچه علی چپ واگذارکند.
آمبریج:پاتر!همین الان توضیح میدی که چرااین معجون عشق روتوغذاریختی.زودبگوتا مجبورت نکردم بازم جریمه بنویسی.
-مانیزبرخلاف تصورهمگان صبرمان لبریزشده منتظریم کله زخمی.
هری باشدت آب دهانش راقورت داد,هری نذرکردکه اگرازدست لردخلاص شود5هیپوگریف قربانی خواهدکرد.
-راستش...راستش...
-راستش چی؟کله زخمی.
-راستش همش تقصیراین بود.وبادستش به دامبلدوراشاره کرد.

دامبلدورکه ازقدم زدن توکوچه علی چپ خسته شده بود داشت به کوچه علی راست میرفت که باشندیدن این حرف هری کلاپیاده روی روبیخیال شدوگفت:
-ای آدم فروش...
لرد:
آمبریج:
هری:


درودبرجادوی سیاه..

فقط ارباب..

فقط اسلیترین..

تصویر کوچک شده


پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳ سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۴
#81

برایان دامبلدور old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۱:۴۷ دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
از دره گودریک
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 94
آفلاین
مسابقه از چند لحظه قبل آغاز و تیم فیلم برداری مشنگی، برای فیلم برداری آماده شده بود.اولین مهمان هری ولدومورت بود که همراه با نجینی، که دور گردنش جا خوش کرده بود وارد خانه شد و چند دقیقه بعد دلورس آمبریج، با همان ژاکت صورتی و سنجاق سری که مناسب یک دختربچه سه ساله بود وارد خانه شد.

پیش غذا در سکوت کامل سرو شد و بخاطر سکوت، کار گردان مشنگ ها تصمیم گرفت بعد از پایان فیلم برداری، صدای جیرییرک به این سکانس اضافه کند.!

بعد از پیش غذا، هری، با چوبدستی ضربه ای به میز زد و ظرف های خالی پر از خورشت قرمه سبزی شد.نجینی، از دور گردن ولدمورت پایین آمد و چند قطره زهر، در خورشت لرد ریخت.
بالاخره دامبلدور سکوت را شکست پرسید:
-تام...فرزندم...این کار برای چی بود؟

ولدمورت با دهان بی لبش، لبخندی زد و پاسخ داد:
-زهر ماره!نجینی از بقیه مار ها زهر خوشمزه تری داره!اگه خواستین اصلا تعارف نکنین !نجینی خیلی خوش حال میشه!مگه نه نجینی؟

نجینی به طرز وحشتناکی فش فش کرد.
هری و دامبلدور نگاه معنا داری کردند و به خوردن غذا ادامه دادند.چند لحظه بعد، دامبلدور پرسید:
-خب تام عزیز چرا راجع به آخرین پیروزیت چیزی برامون تعریف نمی کنی؟

ولدمورت گفت:
-بعد از آتیش زدن پناهگاه ویزلی ها هیچ موفقیت دیگه ای نداشتم!
-ولی تام عزیز،خانم رولینگ اینو تو کتاب ننوشته بودن!
-درسته!من می خواستم طلسم فرمانو روی خانم رولینگ اجرا کنم!ولی چون یک کم دیر رسیدم، مجبور شدم روی کارگردان طلسم فرمانو اجرا کنم!

همین که دامبلدور خواست شروع به صحبت کند، آمبریج شروع به صحبت کرد:
-برای اجرا طلسم فرمان از بازرس عالی رتبه هاگوارتز مجوز گرفتین؟

ولدمورت:جان؟!

آمبریج:مجوز از بازرس عالی رتبه!

دامبلدور:دلورس عزیز!همون طور که می دونی الان توی هاگوارتز نیستیم وشما هم خیلی وقت پیش از این مقام خلع شدین!

آمبریج:دوری از هاگوارتز مانع ایفای نقش من نمیشه آلبوس!

هری:ببخشید پروفسور آمبریج؛ این دیالوگ مربوط به ایفای نقش سوروس اسنیپ نیست؟!

آمبریج:مجازات میشین آقای پاتر!باید شنبه شب به دفتر من بیاین.فکر کنم باید یک جمله دیگه زیر زخم قبلیتون نوشته بشه!می تونین بنویسین من نباید احمق باشم!

هری زیر لب گفت:آخه دفترش کجا بود؟!

ده دقیقه بعد؛ خوردن شام به پایان رسید.این بار هری به آشپز خانه رفت تا دسر را بیاورد.
هری ، روی کیک و بستنی ولدمورت، معجون عشق ریخت و سپس ظرف ها را روی میز شام گذاشت و به دامبلدور چشمکی زد. و بعد روی صندلی اش نشست.

تمام حواس دامبلدور، به ولدمورت بود.مانند دفعه قبل نجینی، روی میز آمد تا روی غذای اربابش زهر بریزد اما ناگهان شروع به فش فش کرد.
دامبلدور، متوجه زبان مار ها نمی شد اما با دیدن چهره رنگ پریده هری می توانست حدس بزند نجینی چه چیزی به اربابش گفته است.

چشمان سرخ ولدمورت،ازخشم درخشید؛ دهانش را باز کرد و دو کلمه از آن خارج شد:
-معجون عشق؟!


ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱۰ ۲۰:۴۴:۱۶

آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.



تصویر کوچک شده

کاراگاه برایان دامبلدور


پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۱۳:۰۶ چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۳
#80

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
چکیده:
هری پاتر همچنان در پریوت درایو ساکن است و ولدمورت هم که طبیعتا میخواهد او را بکشد به آنجا نقل مکان میکند. دامبلدور هم مثل همیشه به آنجا می آید تا مراقب هری باشد و در این حین یک مسابقه بفرمایید شام در پریوت درایو برگزار میشود که ولدمورت تصمیم میگیرد در این مسابقه هری را افقی کند. البته ماندانگاس فلچر هم برای دامبلدور نامه میفرستد و یادآوری میکند که دلوروس آمبریج قرار است برای نظارت بر مسابقه به پریوت درایو بیاید. از آن سو، فکری به ذهن هری خطور میکند، آن هم اینکه در شام زهرمار بریزند تا ولدمورت کشته شود ولی دامبلدور مخالف است. شایان ذکر است فلورانسو، موراک مک دوگال، جیمز پاتر و دالاهوف هم برای کمک به هری و دامبلدور به آن جا رفته اند.


دامبلدور که همچنان در شوک خواندن نامه ماندانگاس فلچر است برای بار سوم مجددا آن را میخواند تا متوجه شود افعال نوشته شده در نامه را درست خوانده و ماندانگاس شوخی کرده است یا واقعا ققنوس را فروخته است! البته دامبلدور مطمئن بود که ققنوسش هر جا باشد به پیش او باز خواهد گشت.

در فاصله کمی از دامبلدور، دادلی روی کاناپه لم داده بود، مشغول خوردن پف فیل بود و سریال محبوب مشنگیش یعنی بازی تاج و تخت را میدید که ناگهان یخ کرد، از تعجب موهایش سیخ شد، حدقه چشمانش بیرون زد و به سمت دامبلدور دوید، به روی او پرید و در حالی که از ریش های دامبلدور آویزان شده بود، فریاد زد:
_ پرفسور بالتازار، رووووووووووووح! روووووووووووح!

دامبلدور که به خودآمده بود و متوجه شده بود دادلی به وزن 120 کیلوگرم از ریش هایش آویزان شده و نیم تنه پایینی او در بغلش است، سعی کرد آرامش خود را حفظ کند و با لحن پدرانه مخصوص خودش گفت:
_ دادلی، فرزندم، برای بار دهم یادآوری میکنم که من اون پرفسور بالتازاری که توی کارتونای مشنگی دیدی نیستم. من پرفسور دامبلدورم. گذشته از اون، عزیزم، لطفا نیم تنه پایینی ات روی زمین بذار و ریش های منو ول کن چون عنقریبه که از ریشه در بیاد!

اما دادلی که خیلی گرخیده بود ریش های دامبلدور را ول نمیکرد و مدام فریاد میزد:
_ روووووووح! کمــــــــــک! روووووووح!

دامبلدور که دید گوش دادلی بدهکار نیست یک ضربه محکم در گوش او زد که دادلی با 120 کیلوگرم وزن شترق به زمین خورد و ریش های دامبلدور را رها کرد. بعد از آن نگاه دامبلدور به جیمز پاتر افتاد که در گوشه اتاق در حال کِرکِر خندیدن بود و دامبلدور خطاب به جیمز گفت:
_ جیمز عزیزم، یه کم جنبه داشته باش! آدم روحم میشه باید یه کم جنبه داشته باشه! یه بار دیگه این بچه مشنگو بترسونی و آویزون من بشه، امشب که ولدمورت میخواد بیاد اینجا میگم دقیقا روی صندلی کنار تو بشینه! فکر کنم یادآوری خوبی از خاطرات اون شبی باشه که اومد خونتون و خواست هری رو بکشه!
جیمز پاتر:

در همین لحظه هری پاتر جفت پا پرید تو اتاق و گفت:
_ پرفسور؟
_ بله هری؟ چرا توی آشپزخونه نیستی مگه نمیخوای شام امشب رو آماده کنی؟
_ بابا این فلورانسو همه ش میزنه زیر آواز که برو برو نیگام نکن عاشقونه صدام نکن!
_ آهان خب پس حق داری!
_ نظر آخرت چیه پرفسور؟
_ اووووم...
_ اوووووم نداره. یادت بیفته شصت سال پیش چیکار کردی! خودت ولدمورت رو آوردی به هاگوارتز!
_ چی بگم. باشه دیگه. فقط یه چیزی. مطمئنی اگه توی شام ولدمورت زهر مار بریزی اون میمیره؟!
_ راست میگی. حواسم به این نبود. اون خودش شبیه مارهاست!
_ بنظر من توی شامش معجون عشق بریز! بدنش بدجوری آلرژی داره به این قضیه!
_ پرفسور؟!
_ جانم؟!
_ چرا شیطانی خندیدی؟
_ یاد جوونیم و ماجراهایی که با گلرت گریندلوالد داشتم افتادم.
_ باشه پس من دوباره برم تو آشپزخونه فقط کاش بتونم یه هندزفری پیدا کنم! فلورانسو هنوز داره میخونه! راستی، این موراک مک دوگال و دالاهوف رو چرا فرستادی به ما کمک کنن؟ بابا این دالاهوف مرگخوار بوده قبلا. خطرناکه!
_ نه من بهش اطمینان دارم!
_ آره! تو که به همه اطمینان داری، بخصوص عمه دادلی.
_ جان؟!
_ هیچی پرفسور! من برم!



پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۱۵:۳۱ چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۳
#79

فلورانسو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
دامبلي يكي مي زنه تو گوش هرى.
تق
بعد هرى يکى مى زنه تو کمر دامبلى.
تقق
هرى عصبانی ميشه که چرا واسه دامبلى دوتا" ق" داشت پس دستش رو مى بره بالا و يکى مى زنه تو اون يکى گوش پيرمرد.
تتتتق
بعد دامبلى دوتا دستش رو بالا مى بره و مى کوبه تو سر هرى.
تتتتق تتتتق
هرى مى بينه دلش اينطورى خنک نمى شه، کفشش رو در مياره و شروع مى کنه به کوبيدن تو صورت دامبلى.
تق
- هرى!
تق
- هرى.:worry:
تق
- هرى.

هرى با فریاد دامبلدور از خيال بيرون مى آيد.
- جانم!
- کجا دارى سير مى کنى؟ بايد واسه شب آماده بشيم فرزندم..چه غذايى بپزیم؟ اصلا چطور بپزیم؟ ناسلامتى ولدمورت واسه کشتن تو مياد.

دادلى که مى بينه کسى حواسش نيست يه موز ديگه از رو ميز برمى داره و به ياد دوران کتاب اول و دوم زل مى زنه به تلويزيون تازه خريدشون. هرى يه نگاه تحقیر آميز به دادلى مى کنه و ميگه:
- پرفسور مى خواى ولدمورت رو بکشيم؟
- شرم بر تو فرزندم..اين چه حرفيه؟ مهمون حبيب مرلينه. ما نباید ولدمورت رو تو خونه ى خودمون بکشيم. تا نوبت اونا صبر مى کنيم.

دادلى پوست موز رو آروم ميذاره تو جيبش و چشمش رو مى دوزه به سيب سرخ وسط ميز. هرى زخمش رو مى خارونه و ميگه:
- خب ما نکشيم، اونا مارو مى کشن!
- فرزندم من يه فکرى دارم بايد طورى سرشون رو گرم کنيم که وقت کشتن پيدا نکنن. بايد يه سرگرمى خوب پيدا کنيم و يه غذای خوب هم درست کنيم.

آشپزخانه

- سپيده دددددم اوووومد و ووووقت رفتن..حرفى نداريم ما براااااى گفتن..
- فلو جان فقط يه کلمه حرف دارم..مى خوام شام بپزی!

فلورانسو که صداى هرى را شنيد، بى توجه ادامه داد.
- هر چى که بوووده بين ما تموم شد..
هرى:
- اينجا ديگه نيست ديگه جااااى موندن.
هرى:


تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۰:۳۱ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۳
#78

موراک مک دوگالold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۳ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۵۵ جمعه ۱۹ تیر ۱۳۹۴
از خوابگاه هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 61
آفلاین
هری لبخندی شیطانی زد و گفت :
-یه فکر مشتی زد به سرم
دامبولی که مشغول واکسِ ریش زدن به ریش هایش بود کاملا بی تفاوت پرسید:
-چه فکری پسرم؟
هری با همون خنده ی قبلی گفت:
-تو چند قطره زهرمار میسازی و من زحمت میکشم و اونو تو غذا میریزم و جمیعا پخخخ پخخخ
دامبولی از شدت تعجب واکس را از دست خود انداخت (فکر کرده ما خریم نمیفهمیم...میخواست بگه خودش افتادا ولی ضایع بود عاغاااااا اصلا این بازیگر نیس که...والاااااا)
دادلی که همچنان مشغول خوردن کیک ها بود سرش را به سمت دامبولی برگرداند و سپس به قوطیِ واکس خیری شد و پرسید:
-خوردنیه؟
دامبلدور به شتاب خم شد، قوطی واکس را برداشت و گفت :
-اگه 25 گالیون بدی میتونی بخوریش...اتفاقا خیلی هم خوشمزس...مزه آلوچه جنگلی و کاهو میده
دادلی سرش را برگرداند و زیر لب گفت :
-کاهو دوس ندارم
هری که همچنان لبخند مسخره اش را به لب داشت گفت :
-نگفتی موافقی یا نه دامبلدور ؟
دامبولی دستش را به میان ریش هایش برد و گفت :
-اینجوری کخ خودمونم نفله میشیم...
هری خنده ای افزون بر لبِ خویش آورد و گفت :
-من که رژیمم ... تورو نمیدونم
دامبولی به تفکری عمیق مشغول شد
پسری که زنده ماند رو به دوربین کرد و لبخند شیطانی اش را به نمایش گذاشت ( )
دادلی هم همچنان میلومباند

پ.ن :
((دوستای گلم این اولین پستِ من تو اینجور تاپیک هاس امیدوارم خوب باشه اگه هم نیس خیلی خیلی معذرت))



پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶ سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۳
#77

هرمیون گرنجرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
دامبلدور جغد رو از گردنش گرفت و پایین آورد و با خشونت همراه مهربونی بهش نگاهی انداخت و بعد نامه رو از پنجه هاش باز کرد و شروع به خوندن کرد.

نقل قول:
آلبوس عزیز
قبل از شروع حرف اصلی ، بهت بگم که چون یه مدت نبودی و رفتی و جای دیگه واسه خودت خونه پیدا کردی ، تصمیم گرفتم که چند تا از طلاها و چیزهای با ارزشت رو از دفتر دامبلدور و محفل بردارم و بفروشم تا پولش دستم بیاد و یه مقدار کارهای شخصی...محفل رو پیش ببرم. ضمن اینکه علاوه بر اونها ، ققنوس رو هم به یه تاجر خاورمیانه ای فروختم و پول خوبی از بابتش گرفتم. احتمالا از محفل خارج بشم و با این پول ها به یه سفر طولانی اروپایی در کنار ساحل و به همراه ساحره های جیگر برم.

آها و اینکه نفر چهارم مهمونی امشبتون مشخص شد. آمبریج گویا از طرف وزارت خونه برای نظارت دعوت شده.

قربانت ، ماندی !


آلبوس دستی به ریشش کشید و چون کافی نبود کمی دست به لپ های دادلی کشید و باز چون فکری به ذهنش نرسید یه دستم به زخم هری کشید که یه دفعه چیزی به ذهنش رسید و فریاد زد:
-ماندانگاس گفت ققنوس رو فروخته ؟

هری که کمی تعجب نکرده بود ، دادلی هم تیکه ای کیک گوشه ای دیده بود و سریع به طرفش رفت تا اونو بخوره و اصلا به ماجراهای دور و اطرافش اهمیتی نداد. هری از هجوم دادلی هم تعجبی نکرد و به طرف دامبلدور رفت و دستی به ریش دامبلدور کشید و وقتی دید که دامبلدور همچنان در فکر فرو رفته بالاخره تعجب کرد و با کمی استرس گفت:
-پرفسور ؟ :worry:

دامبلدور نامه رو به هری داد و هری سریع به خوندن کرد و با این اتفاق تعجبش بیشتر از همیشه ، استرسش در حد زیادی بالا رفت و هر دو نفر به ریش های دامبلدور هجوم بردن تا شاید آرامش پیدا کنن. بعد که هر دو آروم شدن ، به طرف مبل های خونه رفتن و در حالی به دادلی خیره شده بودن که به سرعت کیک ها رو پشت سر هم میخورد و توجهی به دور و اطرافش نداشت. سکوت خونه رو فرا گرفت.
بعد از مدتی ، بالاخره دامبلدور از جاش بلند شد و به سمت شومینه خونه حرکت کرد. نگاهی به چوب های در حال سوختن انداخت و بعد برگشت و رو به هری گفت:
-پس امشب یه مهمونی اینجا داریم که باید آشپزی کنیم واسش ، ولدمورت برای کشتن تو میاد ، آمبریج واسه نظارت از اولین مسابقه بفرمایید شام جادوگری و شورای محله مشنگ ها هم واسه فیلم برداری ؟ :vay:










شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.