هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
پیام زده شده در: ۱۸:۱۴ شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۴

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
با درود فراوان.

به دليل نبود فعاليت كافي،‌ رياست ساواج از اين لحظه به سالازار اسليترين (ورونيكا اسمتلي سابق) واگذار ميشود.

با آرزوي موفقيت براي ايشان.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
پیام زده شده در: ۱۹:۳۰ جمعه ۹ بهمن ۱۳۹۴

مورگانا لی فای old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۷:۵۵ شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
از من دور شو جادوگر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 403
آفلاین
ـ اوهو!اوهو!
این صدای سرفه مورگانا بود.مدتی میشد که پیغمبره سیاه پس از سبک شدن انبوهی از بار مشکلات به دفترش سر نزده بود.

در خاک گرفته با صدای غژ غژی باز شد.

اتاق خیلی سرد بود.مدت زیادی بود که اتش درون شومینه هنوز خاکستر مانده بود.

البته باتوجه به طبیعت سردش،خود پیغمبره به آتش نیازی نداشت.
این وسیله آتش زا تنها مخصوص مراجعه کنندگان ساخته شده بود.

چون قطعا کسی خوشش نمی آمد در حالی که رئیس ساواج ورقه تاییدیه اش را مهر و امضا میکند،شروع کند به (ها)کردن دستانش.

به اولین چیزی که فکر میکرد،درخواست های جدید برای عضویت در ساواج بود و اولین چیزی که توجهش را جلب کرد،برگه های مهر شده ای بود که برروی میزش قرار داشت.

جلو رفت و آنها را برداشت،آن ورقه ها گذارش آزمون انجام شده برای تایید در ساواج توسط سه شخص بود:

ایلین پرنس،اورلا کوییرک و آگوستوس راک وود.

*******************************************************

آگوستوس راک وود

آگوستوس عزیز
پستت مختصر و مفید و در عین حال مناسب بود.
ولی یه کم بیشتر درباره شکنجه ها توضیح میدادی،سفر مرگخوارانه تری میشد فرزندم
درهرصورت به ساواج خوش اومدی...

تایید شد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عقاب تیز پرواز

تست رمزداری ابهام برانگیزی بود!
کارت خوب بود...
تو قطعا مامور شایسته ای خواهی شد.

تایید شد!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بانو تیلیالیست اعظم!

خیلی وقت بود منتظرت بودیم بانو!خوش امدی...
تست دقت هوشمندانه ای بود بانو پرنس!
دربرابر پسرت هم خوب مقاومت نشون دادی...عالی بود!
فقط یه چیزی....
به قول ضرب المثل تا حالا نگفته شده ای:
(حضور)به است از(حظور)!
تو نوشتن دقت کنید بانو.
چون خودتون درجریان هستید که...ملت اند دیگه...ممکنه همینم بذارن به پای:(کپی_پیست_آپشن)!!!!!!!

به ساواج خوش امدی بانو!

تایید شد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توجه:
نشان های ساواج به زودی تحویل داده میشوند.


تصویر کوچک شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.


پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
پیام زده شده در: ۲:۰۵ دوشنبه ۷ دی ۱۳۹۴

آیلین پرنس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۴۲ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
از (او) تا (او) با (او)...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 204
آفلاین
سرما رحم نمیکرد.دستان خود را همچون تیزی خنجری بر صورت ایلین میکشید.اما اکنون این سرما برای ایلین هیچ اهمیتی نداشت.نه سرما و نه آسمان زیبایی که او مدت ها پیش عاشقش بود.و اکنون از زیبایی اش جز رنگی به کبودی خون مردگی کهنه زیر پوست چیزی باقی نمانده بود.گویی با قهر ایلین،اسمان نیز قهر کرده بود.گویی این سفیر باد نبود که در میان درختان میخروشید.این ناله غم الود اسمان بود.و فریادی باصدای زیر باد سرد شمالی.
ایلین امیدی نداشت.نه به خود و نه به هیچکس دیگر...به جز یک نفر.
یاد بهترین دوستش،مورگانا،تنها تسلی بخش قلب منجمد او بود که مدت ها بود یخ سختش از درون ترک برداشته بود.
نه روشنایی او را میخواست و نه تاریکی برایش کافی بود.تنها میتوانست خودش باشد.ایلین پرنسی که تمام اباهت و غرورش را پوشاننده گذشته نفرت انگیزش قرار داده بود.
برف های زیر پایش اندک اندک کم پشت میشدند.این نشان دهنده نزدیک شدن به مکانی گرم تر بود.
سرش را بالا برد و تابلوی بزرگ جلوی عمارت روبه رویش را خواند:
سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری.

درون سازمان:

در با صدای غژغژی باز شد.ایلین در را کنار زد و صدای کوتاهی از قدم هایش در اتاق رئیس ساواج پیچید.ایلین شنل را هنوز بر سر داشت.
ـ میتونم کمکتون کنم؟
نفس های ایلین هنوز سرد بود.کلاه شنل را از سرش برداشت و چشمان کم فروغش را به بهترین دوستش دوخت.
بانو مورگانای جوان سکوت کرد.تنها به ارامی از سرجای خود برخواست.
ـ ای...ایلین!
ایلین چشمانش را بست.بغضش را نمیتوانست قورت دهد.بینی اش میسوخت.قطره اشکی به ارامی بر گونه های سردش غلتید.
اما هنوز چند لحظه نگذشته بود که گرمای آغوش مورگانا را احساس کرد.
ـ مورگانا...
مورگانا دستان ایلین را فشرد.
ـ ایلین؟به من نگاه کن!
ایلین سرش را به ارامی بالا گرفت و به چشمان او زل زد.
ـ فراموش کن...همه چیز رو...
ـ ایکاش میتونستم...
لب ها و پلک های بسته ایلین میلرزید.اما سر انجام چشمانش را گشود.درحالی که با غیض اشک هایش را پاک میکرد گفت:
عضو جدید قبول میکنی مورگانا؟
لبخندی گرم بر لب های مورگانا نشست.
ـ البته ایلین...از حالا به بعد به من نزدیکتر خواهی بود.در ضمن،نامه تو خوندم.به نظر من ضرورت داره که حتما اینکارو بکنی.
سپس به دری اشاره کرد که به هزار تو منتهی میشد.
ـ میتونی شروع کنی.
ایلین نفس عمیقی کشید.قدم هایش محکم و استوار بود.نفس عمیقی کشید و داخل شد...

تست دقت:

ایلین وارد سالن بزرگی شده بود.در انجا هیچکس نبود به جز یک میز کوچک که روی ان چیزی دیده نمیشد.
ناگهان صدایی شنیده شد که تمام مکان را فرا گرفت با این مضمون:
ـ ثابت کن که این میز اینجا وجود ندارد!
خواسته عجیب و احمقانه ای بود.ایلین شک داشت که این یک پرسش باشد.شاید داشتند اورا مضحکه قرار میدادند؟او چگونه میتوانست در حالی که ان میز را میدید ثابت کند که وجود ندارد؟در حالی که هیچ وسیله ای در اختیار او قرار نداده بودند؟
ایلین به شدت در فکر فرو رفته بود.باید چه جوابی میداد برای چیزی که وجود داشت؟
در این فکر بود که ناگهان چیزی به ذهنش رسید.جواب،ساده ترین و راحت ترین چیز ممکن بود.از این تصور خنده اش گرفته بود.
سوال دوباره تکرار شد:
ـ ثابت کن که این میز اینجا وجود ندارد!
ایلین بی درنگ پاسخ داد:
کدام میز؟...

تست راز داری:

هنوز چندی از عبور ایلین از مرحله قبل نگذشته بود که او قدم زنان به مکانی دیگر رسید.
همه چیز در سکوت قرار داشت.فضا دم نمیزد. گویی صدا کور شده بود.
که ناگهان در پس ان سکوت،چیزی مانند برق درست از کنار ایلین رد شد.
ایلین هنوز سر خود را نچرخانده بود که دردی ناگهانی و وحشتناک از ناحیه بازویش او را بر زمین انداخت.
نمیدانست چه شد اما به محض انکه دست سالمش را بر بازوی دردناکش کشید،خون گرمی بر دستانش نشسته بود.
چند ثانیه نگذشته بود که باری دیگر دوشخص نا معلوم سیاه پوش به سرعت از کنارش گذشتند و زمانی ایلین توانست انها را ببیند که هردو درست رو به رویش متوقف شده بودند.
ایلین با سردرگمی به دو خون اشام زن و مرد زل زده بود.در حالی که بادست سالمش چوبدستی اش را به سمت انها نشانه رفته بود فریاد زد:
ـ از من چی میخواین؟!
خون اشام مرد لبخندی شیطانی زد و خطاب به خون اشام زن گفت:
تشنه ام شد ویکتوریا.نباید اینکار رو میکردی.
ایلین نگاه خود را همچون ماری زخمی به انها دوخته بود.
خون اشام زن پاسخ داد:
بس کن ویکتور!اول از همه باید ازش حرف بکشیم.اطلاعات وزارت خونه از خون یک جادوگر ارزشمند تر نیستن؟
ایلین فریاد کشید:
من هیچی بهتون نمیگم!شما ها نمیتونین ازم حرف بکشین!
زنی که ویکتوریا نام داشت خنجر خود را کشید و جلو امد و خواست انرا در پهلوی او فرو کند که ایلین فریاد کشید:
فونستی کلامورا!
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که هاله سیاه رنگی،پیش از انکه ویکتوریا بتواند عکس العملی نشان دهد جیغ کشان وارد گوش خون اشام شد.
ایلین لبخندی زد.اما...
افسون بر او اثر نکرده بود!ویکتوریا دوباره برخواست.نفرت در چشمان هردو خون اشام موج میزد.
گویی سطلی از اب یخ برسر ایلین ریخته بودند.تنها شمع امیدش را باد بد اقبالی به خاموشی سپرده بود.
مرد خون اشام که ویکتور نام داشت با خشم جلو امد،گردن ایلین را گرفت و اورا با قدرت به دیوار کوباند.
ایلین خون گرمی را از ناحیه سرش احساس کرد که به اهستگی بر گردنش جاری میشد.و سپس فریادی شنید:
حرف بزن!حرف بـــــــــــزن!اسرار اونا رو فاش کن!بگو اطلاعات محرمانه چیه!
ـ نه!
خون اشام ایلین را رها کرد.او محکم به زمین خورد. تمام بدنش تیر می کشید.
در میان نگاه های تیره و تار ایلین به خون اشام ها که رفتخ رفته به او نزدیکتر میشدند،ناگهان او احساس کرد که حالش اندکی بهتر میشود و هنوز چند لحظه نگذشته بود که خود را در مکانی دیگر یافت...

مقاومت دربرابر کسانی که عاشقشون هستید.

زخم های بدنش اندک اندک بسته شدند و بهبود یافتند.ایلین لبخندی زد و برخواست.او اکنون در ...خانه خود بود!
ایلین با ناباوری به انجا مینگریست که صدایی شنید.
ـ مادر!
و صدایی دیگر:
ـ ایلین!
سرش را به طرف منبع صدا ها برگرداند...چگونه ممکن بود؟
درحالی که جلو میرفت با ناباوری به سیوروس،پسر خود و مورگانا(!) زل زد.
ـ مورگانا...تو الان باید تو دفترت باشی...اینجا چیکار میکنی؟
مورگانا درحالی که لبخند شوق انگیزی بر لب داشت برخواست و گفت:
ایلین؟از چی صحبت میکنی؟ببینم خوشحال نیستی که پسرت اومده؟
سیوروس از جا برخواست و به طرف مادرش رفت.ایلین را در اغوش گرفت.
ـ مادر!دلم براتون تنگ شده بود!
شوقی وصف ناپذیر در دل ایلین موج میزد اما حسی به او میگفت که به چیزی نباید اعتماد کند.اینرا از حظور بی دلیل و بی موقع مورگانا در انجا احساس کرده بود.اینکه چگونه میتوانست انجا باشد؟
ـ چرا نمیشینی تا باهم مقداری صحبت کنیم ایلین؟
ایلین با انکه بسیار از دیدن انها شوقزده شده بود گفت:
نمیتونم...من باید برم...
ـ مادر...از دیدن من خوشحال نیستید؟
ـ چرا پسرم ولی من باید برم...کار مهم تری دارم که باید تمومش کنم...خداحافظ!
******

ایلین هنوز از انها دور نشده بود که ناگهان همه چیز در اطرافش شروع به چرخش کرد و لحظاتی بعد،او در همانجا حظور داشت که از انجا امده بود...دفتر مورگانا.
بانو مورگانا با لبخند دلنشینی به او مینگریست.



eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
پیام زده شده در: ۰:۳۰ پنجشنبه ۳ دی ۱۳۹۴

اورلا کوییرکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
شاید خونسرد بود، شاید همیشه با آرامش وارد میشد ولی این دفعه فرق میشد. دستانش از شدت ترس و اضطراب یخ زده بودند تا حدی که حتی توانایی گرفتن چوبدستی را نیز از توانش رفته بود. ولی او به کار دوم نیاز داشت، شاید هم نیاز نداشت ولی به هرحال او جنب و جوش را دوست داشت و برای او تنها اداره ی کاراگاهان کافی نبود و چه کاری بهتر از ساواج؟

در همین فکر ها بود که خودش را جلوی دفتر مورگانا لی فای پیدا کرد. سعی کرد ظاهرش را آراسته کند و در این کار هم چندان موفق نبود.

تق تق تق

- بفرمایید!

در را باز کرد. همان طور که تصور کرده بود رییس ساواج پشت میزش نشسته بود و اورلا را نگاه می کرد. دختر دستکش به دست به طور خیلی عجیبی توانست لحنش را آرام کند و گفت:
- سلام بربانو لی فای. قصد دارم شرکت در تست ورود به ساواج رو دارم و کاملا هم آماده ام!
- امیدوارم هم همین طور باشه. لطفا بیاید و اسمتون رو توی این برگه بنویسید و بعدش وارد هزارتو بشید.

اورلا جلو رفت و با یک حرکت چوبدستی اش اسمش وارد برگه شد. سپس نگاهی به در ورود به هزارتو انداخت؛ نفسی عمیق کشید و وارد شد!

تست دقت

در محیطی دو بعدی ایستاده بود. انگار دور تا دورش را یه عکس ادامه دارو و بزرگ پرکرده بود.

-خوب حالا باید دقتتو بسنجم. متوجه چیزی نشدی؟

صدایی در آن جا پخش شد. شاید راهنمایش یا شاید فقط صدایی که مراحل را معرفی میکرد. اما حالا برای اورلا اهمیتی نداشت. دورتا دورش را نگاه کرد.
- تو میتونی! تو میتونی! خوب تخت، کشو، قلم و کاغذ پوستی. ای بابا همه چیز که سرجاشه.

اما نمی خواست تسلیم شود.
- کمد لباس ها و پرده ها... صبرکن ببینم! این پنجره بسته ـس پس چرا پرده ها جورین که انگار باد از پنجره ها بهشون خورده؟

زیر پاهایش خالی شدند، مرحله ی اول با موفقیت طی شده بود!

تست رمزداری

پایش به زمین رسید البته زیاد طول نکشیده بود که به فضای اطرافش عادت کند که فردی شنل پوش جلوی ظاهر شد.
- پرونده سری وزارت درمورد چیه؟

اورلا درک نمیکرد. چرا همچین کسی باید از اون همچین سوالی می کرد. در ذهنش چندین بار از آن صدا کمک خواست اما این سردرگمی زیاد طول نکشید چون متوجه شد که نباید جواب بدهد.
- چرا باید جواب بدم؟

ناگهان چاقویی به وسیله ی مرد شنل پوش در شکم اورلا فرو رفت. روی دو زانو افتاد. مرد جلوی اورلا زانو زد. پوزخندی زد و تکرار کرد:
- پرونده ی سری؟

اورلا سرش را تکان داد. مرد بلند و شد با تمام پلیدی که در خودش داشت فریاد زد:
-کرشیو!

دردی وحشنتاک در بدنش زبانه کشید. اورلا جیغ میزد اما حاضر به اعتراف نبود.

حالا مدتی گذشته بود و مرد هم هر شکنجه و کاری برای آزار اورلا بلد بود را انجام داده بود. از حمله ی حیوانات وحشی مثل ببر و مار تا استفاده از خنجر و چاقو.

اما ناگهان نوری روشن شد و اورلا با تمام آن زخم ها بدون هیچ جانی در دشتی افتاده بود و احساس می کرد که دیگر توانی در بدن ندارد. او در دشتی سرسبز بود!

مقاومت دربرابر کسانی که عاشقشون هستید

همین طور که برای مرگ آماده میشد، سایه ای را دید که شادمان به طرفش می آید. دختری که ترجیح می داد او را در این وضعیت نبیند... فلورا، بهترین دوستش!

او جلو آمد و بالای سرش ایستاد و با یک حرکت چوبدستی اش زخم های اورلا درمان شدند. فلورا با لحن خوشحالی گفت:
- بیا بریم. بیا بریم کوچه دیاگون. یادته...
- معلومه که یادمه ولی الان تو یه هزارتو هستم و باید به دفتر موگانا برگردم.

بلند شد و بلافاصله وقتی این حرف ها را گفت، فهمید که کارش بسیار سخت شده. همیشه برایش سخت بود که به دیگران نه بگوید حالا کاش فلورا دیگران بود ولی نبود بلکه بهترین دوستش بود!
- ولی من نمیتونم فلورا باید برم.
- یعنی چی؟ ما همیشه با هم بودیم. با هم پیمان بستیم...

اشک در چشمان فلورا حلقه زد. اورلا طاقت دیدن این صحنات را نداشت. لحن بغض آلود فلورا را او را آزار می داد و انگار بهترین دوستش دست بردار نبود.
- یاد... ته... وقتی اولین بار همدیگه... رو دیدیم به... هم چه قولی دادیم؟ قول دادیم... که هیچ چیزی رو از کنار همدیگه بودن... مهم تر ندونیم.

کم کم داشت از ساواج صرف نظر میکرد. دیگر شادی ای وجود نداشت. به کل فراموش کرده بود که در هزارتو است و این ها واقیعیت ندارد.
- بله یادمه فلورا و نیاز به یادآوردی ندارم ولی من باید برم!

جمله ی آخرش را فریاد زد و با فریادش فلورا محو شد و دشت محو شد و حالا او در دفتر موگانا لی فای ایستاده بود.

دلش میخواست تمام سوالاتی را که دارد را بپرسد، تک تکشان را؛ اما فقط گفت:
- شب به خیر بانو لی فای!

و بدون هیچ حرف دیگری اتاق را ترک کرد.


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۴/۱۰/۳ ۱۳:۱۸:۰۵

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
پیام زده شده در: ۱۶:۳۱ پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۴

آگوستوس راک وود old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۴۹ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
از زیر سایه ارباب .... ( سایشون جهان گستره خوو ...)
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 118
آفلاین
با چهار تقه وارد اتاق شدم . اتاقی دوار با انواع و اقیام مختلف وسایل . البته حضور ساتین روی میز مورا کاملا قابل انتظار بود .
- سلام مامان !

مورا حتی سرش را هم بلند نکرد . اخمی کردم ، آخه اینجا که کسی نبود ! ولی با این حال لحنمو تغییر دادم .
- بانو لی فای ؟! من برای استخدام سازمان اومدم .
اینبار سرش را بلند کرد و لبخندی زد .
- داری یاد میگیری راک وود . شروع کن !

وارد دنیا شدم . جایی جالب بود . معلق در میان زمین و آسمان بودم که راهی جلویم مشخص شد . رویش براه افتادم تا به نمایشگری فیلان اینچی تا ته دراز [!] رسیدم . بالایش نوشته بود :

دقت در تصویر


از وجوه مختلف تصویر را بررسی کردم . آخه چندتا علف هرز و درخت و در و دیوار چه دقت کوفتی تسترال خوری داشت که من بخوام دقت کنم ؟؟؟
ساطور مورد علاقه ام را در آوردم و پشت سرم را خاروندم . یکبار دیگر نگاه کردم . درختچه سبز وسط تصویر بشدت آشنا می آمد ...
- اهم ... این تالیا گریس نیس ؟ کی زئوس دوباره تبدیلش کرد به درخت ؟

صفحه نمایشگر جلویم خورد شد و به زمین ریخت . راهم باز شده بود !
سوت زنان جلو می رفتم که ناگهان فهمیدم توسط عده ای محاصره شدم .
ساطور در یک دست و چوبدستیم را با دست دیگر در آوردم .
- اشتباه می کنید اگه با من در گیر بشید . مو عصبانی بشم میزنوم موخورمتونا !
واکنشی ندیدم . در همین لحظه با چوبدستی دو نفرشان را از پا در آوردم . آن ها هم شروع کردند ... در کمتر از ده دقیقه با اینکه تلفات دادند ، بالاخره دستمو بستن.
- تو کی هستی ؟
محکم دهنمو بستم . فقط با چشمام اتفاقاتو نگاه می کردم .
- پس نمیخوای حرف بزنی ... ها ؟
دیدمی سیمی رو به صندلی وصل کردن و کنار ... ژنراتور !
- یا حرف میزنی ، یا دیگه چیزی ازت نمیمونه که بخوای حرف بزنی !
سرمو محکم به طرفین تکون دادم .
تو اون لحظه فقط احساس میکردم هنوز زندم . هزاران هزار سوزن انگار همزمان توی بدنم فرو می رفت .
شاید یک ساعت گذشت . انواع و اقسام شکنجه های جسمی و روحی رو انجام دادن تا اینکه یکهو اتاق پکید !
تابلویی با این نوشته با انواع رنگ ها پایین آمد .
YOU HAVE SUCEEDED !

با زانو روی زمین افتادم . فضای اطرافم تاریک شد . زیر سرم احساس نرمی کردم و لطافت دستی که سالها بزرگم کرده بود .
- خیلی شجاع بودی آگ .
هیچ صدایی آرامش صدای مورا رو نداشت .فقط اجازه دادم نوازشش از سوزش زخم هام کم کنه .
- ارزششو داشت ؟
- شاید !
- اصن چرا این کارو کردی ؟ هدفت ؟
نفس نفس میزدم . کلماتم تکه تکه بیرون می اومد .
- نمیدونم . شاید برای یه کاری ! امیدی !
- احساس کردم دست مورا مشت شد .
- چرا به من ... به مادرت جواب نمیدی ؟
- خسته ام ... نا ندارم مورا !
- اعتماد نداری ....
هیچ حرفی نزدم . خیلی‌ سخت بود ... خیلی ... انگاری تکه از روح خودم زجر میدید ...

ثانیه بعد دوباره پیش مورا بودم . شونه هامو گرفته بود .
- ببخشید پسرم ...
چشمام سیاهی رفت و با دو زانو روی زمین ، جلوی پای مورا افتادم .


آخرين فرصت ماست ....




پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
پیام زده شده در: ۰:۱۲ چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴

مورگانا لی فای old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۷:۵۵ شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
از من دور شو جادوگر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 403
آفلاین
مورگانا آنقدر محتاط بود که درون دفترش ظاهر نشود. و به نظر می رسید که کار خوبی کرده باشد چون متوجه موجودی شد که ردایش را می کشید.
- بانو؟

متوجه وینکی شد.
- چی شده؟
- اونم تست داد؟

مورگانا لبخندش را حفظ کرد.
- کی؟
- گیبن!
- آره؟ چیزی شده؟

وینکی زیر گوش او حرف زد. مورگانا خندید.
- نگرانش نباش.

وارد دفتر شد و فرم ها را بررسی کرد.


سلستینا!

خب هوشمندانه بود. من به این فرم هیچ ایرادی نمیتونم بگیرم.
به ساواج خوش اومدی آوازه خوان.



تصویر کوچک شده


دوشیزه وندلین!

بووووووق برتو! بوووووق!
هزار تو را نااااابود کردی.
من یک هفته مجبور شدم وقت بگذارم و تعمیرش کنم.
نخیر جانم! تایید نمیشی. بیشتر تلاش کن.

گیبن عزیز!

کله قند؟؟؟؟؟ کله نقد؟؟؟؟؟
فقط به خاطر خواهش وینکی از این ایراد می گذریم.
به ساواج خوش آمدید

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.


پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
پیام زده شده در: ۰:۲۷ پنجشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۴

گیبنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۰۵ شنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۰
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
گیبن آرام و بی سر و صدا در راهروی سازمان قدم میزد.
فکر های گوناگونی سرش را بمباران میکردند. اگه ادامه میداد خودش رو در دوره ی جدیدی از زندگی قرار میداد اما اگه نمیرفت ، اگه نمیرفت چی ؟ مطمئنا با حقوق 100 گالیون در قرن نمیتوانست وینکی رو خوشبخت کنه پس بدون فکر به هر چیز دیگری وارد اتاق شد و فریاد زد:
-من آمادم ! :sharti:

در داخل اتاق، مورگانا آرام پشت میزش نشسته بود و بدون نگاه کردن به کسی که درون در ظاهر شده بود به این فکر میکرد که چه طور ممکنه وندلین از ایستگاه دروازه دولت به حسن اباد رسیده باشه ؟ این اصلا منطقی نبود !
بالاخره مورگانا چشمان نافذش رو به چشمان مضطرب گیبن دوخت !
- تو در نزدی ! :no:
- جان ؟
در نزدی! بدون اجازه وارد شدی چه طور میخوای اینجا کار کنی در حالی که ساده ترین اصول انضباطی رو نمیدونی ؟ برو و ایندفعه در بزن !

گیبن که اعتماد به نفسشو از دست داده بود با قیافه ای پنچر از اتاق خارج شد .
- ناک ناک ناک
- بفرمایید ! دیدی حالا بهتر شد ! حالا دیگه نمیخوام وقتتو هدر بدم اسمتو بنویس و وارد شو !

گیبن ارام به سمت میز رفت و با قلم مخصوص خودش اسمشو نوشت !

گــــــیــــــــــبـــــــنــــــ

و به سمت دری رفت که بالاش نوشته شده بود:
-"هنوز وقت هست فرار کن "
گیبن چشم هاشو بست و وارد شد .

مرحله اول:تست دقت

گیبن هنوز با چشم بسته به جلو میرفت که ناگهان سرش با چیز سفتی برخورد کرد. بالاخره چشماشو باز کرد و تصویری رو دید که در این محیط عجیب موج میخورد .!
صدایی از بالا به گوش رسید :
نقل قول:
-نکته عکس را کشف کنید.

گیبن بدون هیچ نگرانی به تصویر نگاه کرد هیچ نکته ای ندید که ناگهان شی در تصویر توجه او را به خودش جلب کرد. در کنار دیوار سفید جسم سفیدی را دید که انگار از خاک سر دراورده بود !
بلافاصله فهمید آن چیست و فریاد زد :
-کله قند

همان لحظه گیبن دری نقره ای را در روبه روی خودش دید و بدون لحظه ای تردید به سمت در رفت!

تست راز داری

گیبن وارد سالن بزرگی شد. صدایی ارام در گوش او بود که به او گوش زد میکرد "تو در این مرحله مغلوب میشوی" !
10 طبقه در رو به روی اون بود! هر طبقه با انواع شکنجه دهنده ها و سلاح ها و حیوانات گزنده تزیین شده بود !

نجوا ها تبدیل به فریاد شده بود:
-"تو اسم 10 تا از جاسوس های وزارت خونه رو به من میگی و من میزارم از هر طبقه سالم عبور کنی" !

گیبن فریاد زد :
-هرگز

اما وقتی قدرتی ماورائی که او را به سمت اولین طبقه میکشاند در دور خودش حس کرد از تصمیمش منصرف شد!
طبقه ی اول مار های گزنده !
قبل از رسیدن به طبقه دوم تقریبا از نیش مار ها بیهوش شده بود . اما حاضر به گفتن هیچ اسمی نبود !
نه طبقه ی دیگر طی شدند ! اما گیبن خارج شده از طبقه ی دهم گیبن سابق نبود !
جای انواع چاقو و شمشیر و کارد روی بدن لاغرش مانده بود!
پایش از چند ناحیه شکسته بود ! و خون قرمزی از فرق سرش رو صورتش میچکید !
اما بالاخره به در طلایی رسید . اما در بدنش به جز درد و زخم و زهر چیز دیگری نبود حتی نمیدانست چطور میخواهد مراحل دیگر را طی کند!

در همین لحظه هوا روشن شد و دیواره های هزار تو از بین رفتند !

مورگانا با ابهت و نجابت خاص خود به گیبن نزدیک شد و با صدای ارامی در گوش او زمزمه کرد:
- کارت واقعا متاثر کننده بود! غافلگیرم کردی! من معمولا این کارو انجام نمیدم اما اینبار رحمت من شامل حالت میشه و میتونی ماموریتت رو تمام کنی !

با گفتن این حرف گیبن در چمنزاری سرسبز ظاهر شد !
دیگر اثری از درد و زخم نبود اروم بلند شد و سعی کرد بفهمه چه اتفاقی افتاده !
با گذشت چند دقیقه درک کرد اون وارد مرحله ی سوم شده بود !

مرحله سوم:مقاومت دربرابر کسانی که عاشقشون هستید.

گیبن آرام قدم میزد و به این فکر میکرد چه طور باید این مرحله رو با موفقیت بگذرونم! لحظه ای رو تصور کرد که با وینکی و بچه هاش در حال بازی در چمنزار بود!
بیشتر دقت کرد این تصور نبود واقعیت بود وینکی رو دید که در حال پاک کردن مسلسلش در زیر سایه ی درختی نشسته !به سمتش رفت ! کنار وینکی نشست و گفت :
-فقط یه کم ،یه کم مونده و بعد از اینکه این شغلو بگیرم میتونیم با هم باشیم برای همیشه !
وینکی صورت غمگینش را از روی مسلسلش برداشت و به چشمان گیبن خیره شد:
- نه ما همین الانشم میتونیم با هم باشیم ، این شغل این کار ! این ادما تو نیازی بهشون نداری ! همشون رو ول کن !بیا با هم از اینجا بریم .

گیبن شوکه شده بود ! حس میکرد نمیتونه نفس بکشه !
از وینکی فاصله گرفت.
قلبش یه چیزی میگفت مغزش چیز دیگه اما تصمیم خودش رو گرفت فریاد زد :
نه من به خاطر تو اینجا اومدم ! اما حالا چیز های مهم تری تو این سازمان پیدا کردم ! من اینکارو تمومش میکنم همین الان .
و چشماش رو بست !

دستی رو روی شانش حس کرد .چشمانش رو ارام باز کرد مورگانا را دید که دستش را روی شانه او گذاشته ! میدانست که شانس کمی برای قبولی در سازمان دارد برای همین از اتاق بیرون امد و مورگانا را بدون هیچگونه حرفی تنها گذاشت ! اما هنوز در ته قلبش امید به قبولی در این مصاحبه داشت !


ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۸ ۱۱:۱۶:۱۴

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
پیام زده شده در: ۲۱:۲۶ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴

وندلین شگفت انگیز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۲ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
از اون طرف از اون راه، رفته به خونه ی ماه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 382
آفلاین
-وندلین، آماده ای؟
-
-وندل؟
-
-خانم شگفت انگیز؟
-
-وندلین!

وندلین لبه حوله ای که به گردنش آویزون کرده بود گرفت و عرق پیشونیش رو خشک کرد.
-دارم خودمو گرم می کنم مورا...منتظرم در وا شه فقط!

یک آن به نظر رسید مورا تصمیم داره با همون حوله وندلین رو خفه کنه. با این حال، با تلاش قابل ملاحضه ای موفق شد جلوی خودش رو بگیره، در هزار تو رو باز کنه و وندلین و حوله و قمقمه آدیداس و کرنومترش رو با تیپا پرت کنه توش. وندل صدای دری که ازش به اونجا پرتاب شده بود رو شنید که با صدای مهیبی بسته شد و تاریکی همه جا رو فرا گرفت. نقطه های نقره ای رنگی روی زمین، با نور ضعیفی می درخشیدن و راه رو نشون می دادن.

خودش رو تکوند و قمقمه به دست راه افتاد.

بعد از سه چهار دقیقه وارد محیط مرحله اول شد. صدای لی جردن[واد د...!] از اقصی نقاط محوطه به گوش رسید:
-شما وارد یک محیط چند بعدی می شوید. نکته عکس را کشف کنید.

وندلین با دقت به اطراف خیره شد. نکته خاصی به چشم نمی خورد. مگر اینکه...
-خب...محیط اینجا چهارده متر و هشت متره که چهارده عدد نسبتا متعادل و مستحکمیه ولی از هشت نمیشه توقع چندانی داشت چون دمدمی مزاجه. حاصل جمعشون بیست و دو میشه که پیش بینی پذیر و غیر ایمنه، و حاصل ضربشون...هوم...112 میشه که دو رقم اولش جمعشون دو میشه و دوباره به همون بیست و دو میرسیم که این نشون میده این اعداد از روی عمد اینطوری انتخاب شدن. 112 صد به علاوه دوازدهه که قسمت صدش نشون دهنده تکامل و خود باوریه و قسمت دوازده که حاصل ضرب سه و چـ...عه! آتیش!

قسمتی از علفزار شروع به دود کردن کرده بود و تعداد قابل توجهی صفر و یک از حاشیه ش بیرون می زد! وندلین در حالی که توی چشم هاش ستاره می درخشید، به طرف دود دوید. صفر و یک ها که به شکل حلقوی توی هوا می چرخیدن مثل سیاهچاله ای وندلین رو به درون خودشون مکیدن. ظاهرا سی پی یوی هزارتو برای سر و کله زدن با دیوانه های عددی طراحی نشده بود. چند لحظه بعد از غیب شدن وندل، مرحله اول با صدای مهیبی ترکید و به نیستی پیوست.

وندلین با تریپ ادوارد کالن در فیلم چهار هری پاتر() در خلاء قدم زد تا پاهاش زمین رو لمس کرد. صدای لی جردن دوباره به گوش رسید...هرچند مقداری نویز قاطیش شده بود و به نظر می رسید در حال غرق شدن توی یه قوطی فلزی پر از نوشابه باشه.
-امتحان رازداری!
-چه رازی؟
-امتحان رازداری!
-خو هنوز به من راز نگفتین که!
-امتحان رازداری!
-جردن؟
-دروازه دولت!
-جان؟!
-عرض کردم دروازه دولت. ایستگاه بعد، دروازه دولت. مسافرین محترمی که قصد ادامه ی مسیر به سمت ایستگاه شهید کلاهدوز و یا اکباتان ارم سبز را دارند، در ایستگاه بعد از قطار پیاده شده، و با توجه به تابلوهای راهنما وارد خط چهار شوند.:

مورگانا که از طریق دوربین مدار بسته درون هزارتو رو میپایید، با خشم چوبدستیش رو توی مشتش فشرد. صدای ترک خوردن چوب به گوش رسید.
-معلوم نیست تو مرحله اول چی کار کرده دختره...!

درون هزارتو، وندلین شونه بالا انداخت. اگه رازی در کار نبود رازداری هم در کار نبود بهرحال. نقطه های رنگی روی زمین که خوشبختانه عامل نرم افزاری نداشتن هنوز می درخشیدن. بنابراین برای صدای جردن نامریی شکلکی رو به نقطه نامعلومی درآورد و نقطه ها رو تعقیب کرد تا به مرحله سوم برسه. صدای جردن اعلام کرد:
-حسن آباد.

وندلین از قمقمه ش که هنوز از دستش پایین نیفتاده بود قلپی رفت بالا و در مرحله سوم رو با شونه باز کرد.
که ای کاش باز نمی کرد.

مرحله سوم مقاومت ورزیدن در برابر کسانی بود که عاشقشان هستید و وندلین در زندگی اش تنها یک عشق داشت...
-آتیییییییش!

قمقمه اش رو کناری انداخت و در حالی که دست هاش رو از هم باز کرده بود نزدیک ترین منبع شعله های غولپیکری که در اتاق می سوختن رو در آغوش کشید. آتش گرفت و همچون پروانه با معشوق یکی شد.
روحش شاد و یادش گرامی.

من رو اینطوری نگاه نکنید. همه که برای عضویت در سازمان امنیت جادوگری به دنیا نیومده ن. جامعه به رفتگر هم نیاز داره بهرحال!



پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
پیام زده شده در: ۲۰:۰۷ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴

سلستینا واربکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۷ یکشنبه ۷ مهر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ جمعه ۷ شهریور ۱۳۹۹
از کنده شدن تارهای صوتی تا آوای مرگ،فاصله اندک است!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 152
آفلاین
سکوت بر راهروی منتهی به سازمان اطلاعات و امنیت حاکم بود.هیچ وقت سکوت را دوست نداشت این موضوع را عذاب آور میپنداشت اما خبر نداشت چه چالشی انتظارش را میکشد.
ردای سیاه بلندش بر زمین کشیده میشد،آرام قدم برمیداشت تا فرصت برای فکر کردن داشته باشد.
هدفش از آمدن به آن سازمان چه بود؟
سازمانی امنیتی که برخی حتی اسمش را هم بر زبان نمی آوردند.

آهسته زیر لب زمزمه کرد:

-سلسی تو باید خودتو ثابت کنی،تو باید استعداد هاتو بیشتر بشناسی و با استفاده از این استعدادها به امنیت جامعه جادوگری کمک کنی...تو فقط یک خواننده نیستی.

سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری دفتر مورگانا لی فای

-بانو من آماده پذیرش هر چالشی برای عضویت هستم...من میخوام خطر کنم.

مورگانا لبخندی زد.کاغذی به شکل برگ گل بنفشه را به دست بانوی آوازخوان داد.

-روی این برگ اسمتو بنویس و وارد هزارتو شو.

سلسیتنا میکروفونش را در دستش تکان داد تا اینکه میکروفون شبیه قلم طلایی شد و با آن نامش را در برگ بنفشه نوشت.

سلسیتنا واربک

سپس وارد هزارتو شد.

مرحله اول:تست دقت

نقل قول:
-خب بانو واربک توی محیط چند بعدی رو به روتون چیزی با مهارت پنهان شده اون چیه؟


سلسیتنا از کودکی آموخته بود که قبل از دیدن بشنود او عاشق صداها بود بنابراین چشم های سبزش را بست تا روی صداها تمرکز کند.

-من صدای باد رو میشنوم که انگار در بوته های خشک میرقصه و آوازی رو سر داده برگ های سبز حرکت میکنند.باد به میله های آهنی برخورد میکنه...صبرکن صدای یه موجود میاد...صدای یه گربه!

به محض گفتن کلمه گربه سلسیتنا وارد مرحله بعدی شد.

مرحله دوم:تست رازداری

نقل قول:
-ما به تو یک کلمه رمز میدیم تو باید اونو حفظ کنی در هر چالشی هم که بودی باید اونو حفظ کنی و اونو به زبون نیاری ...اگر اونو بگی چالش به پایان میرسه و تو لایق عضویت نیستی!


انگار هزارتو میدانست چه چیزی برای سلسیتنا عذاب آور است.ناگهان احساس کرد نمیتواند آواز بخواند کابوسی که سلسیتنا همیشه از آن وحشت داشت.هرچه تلاش کرد آوازی بخواند بی فایده بود.کم کم ناامید شد...ناامیدتر دیگر هیچ اشتیاقی به ادامه مسیر نداشت.ناگهان متوجه جسمی سیاه شد که به سوی او می آید.یک دمینتور
موجود خبیث مانند زالویی امید ها را می مکید و ترس را وارد وجود افراد میکرد.
در تمام بدن سلسیتنا درد پیچید....او به زانو در آمد.
صدایی در درونش گفت:
-کلمه رمز رو بگو!
-نه...نه نمیگم امکان نداره.
-مخالفت نکن وگرنه بهاشو با جونت میدی!

سلسیتنا به یاد هدفش افتاد او هدفش را مقدس میدانست و تصمیم نداشت تسلیم شود.او برای شکست نیامده بود.بلند فریاد زد:

-من کلمه رمز رو نمیگم...حتی اگر شرایط از اینم بدتر بشه.

شمع امید دوباره در دلش تابان شد.موجود خبیث رفته بود.کلمه رمز وقت یک چیز بود:
صدای آواز

مرحله سوم:مقاومت دربرابر کسانی که عاشقشون هستید.

صدای آواز پرندگان را میشنید چیزی که همیشه برایش دلپذیر بود.نفسی عمیق کشید بوی سبزه های تازه روییده ریه هایش را پرکرد.وارد باغی زیبا شده بود.دیگر از سیاهی و ناامیدی اثری نبود.اما پس مرحله سوم چه؟

روبه جلو قدم برداشت وارد گلستانی از گل های رز سرخ شده بود.ناگهان گلستان تبدیل به سالن کنسرت شد.در بالای سن حضور داشت.بی اختیار میکروفونش را در دست فشرد تا مطمئن شود که به همراه دارد.جمعیت زیادی برای شنیدن صدای او آمده بودند همه تشویقش میکردن.

او همیشه عاشق طرفدارانش بود.طرفدارانی که بخاطر او و صدای زیبایش از سرزمین های دور به کنسرتش می آمدند.او آنها را مقدس میدانست و با تمام وجود به آنان عشق میورزید.

جمعیت باصدایی عجیب که انگار فقط صدای یک نفر بود از او میخواستند:

-سلسی آواز بخون...سازمان رو فراموش کن فقط آواز بخون.

سلسیتنا متوجه هدف این مرحله شد او باید دربرابر جمعیتی که عاشقانه دوستشان داشت مقاومت میکرد.خیلی سخت بود با خود عهد کرده بود که به نظر طرفدارانش اهمیت دهد.اما نه اینبار فرق داشت او نباید آواز میخواند باید به هدفش میرسید.
بلاخره تصمیمش را گرفت تصمیمی سخت و دشوار برای یک خواننده.باقدم هایی لرزان از سن پایین آمد تا به سمت در خروجی برود.جمعیت با نگاه هایی که آهن را ذوب میکرد به او چشم دوخته بود و تحقیرش میکردن.
سرش را پایین گرفت تا اینکه بلاخره از در خارج شد اشک در چشمانش غوطه ور شد تاحالا تصمیمی به این سختی نگرفته بود.

ناگهان متوجه شد در دفتر مورگانا است.نمیدانست تایید میشود یا نه...اشک هایش را پاک کرد.سرش را بالا گرفت تا مورگانا...اولین ساحره پیغمبر را ببیند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
پیام زده شده در: ۱:۳۳ پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴
#99

مورگانا لی فای old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۷:۵۵ شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
از من دور شو جادوگر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 403
آفلاین
مورگانا نمی توانست نیشخند نزند. تستی که آقای وزیر از او گرفته بود، جالب و جذاب به نظر می رسید. مورگانا روش او را پسندیده بود . و تصمیم داشت برای عضوگیری در ساواج از این روش استفاده کند. قدح اندیشه را جلوی خودش گذاشت و خاطره را مرور کرد تا روش را یادداشت کند



دفتر وزیر

- خب مورگانا! من کلی فکر کردم. به نظر میاد سازمان ساواج فقط به یه عضو یا رئیس ساده نیاز نداره. یک عضو ساواج, از رئیس گرفته تا عضو، باید ریزه کاری کسب اطلاعات رو بلد باشه. باید در بیش از 50 درصد تحت روش های مختلف بتونه اطلاعاتشو حفظ کنه. باید دقت بالایی داشته باشه. تو اولین کسی نیستی که من ازش تست می گیرم. پس اسمت رو بنویس و وارد هزارتو شو!

مورگانا سعی کرده بود ارام باشد. از هزارتوها بدش نمی آمد. با قلمی از گل رز نامش را نوشت و وارد هزارتو شد. او می توانست در اولین راهرو مراحل هزارتو را ببیند.

شما وارد یک محیط چند بعدی می شوید. نکته عکس را کشف کنید.

تصویر کوچک شده

مورگانا به عکس لبخند زد. تشخیص ندادنش توهین به خود او بود.
دالان بعدی ظاهرا پر از تله بود. روی تابلو نوشته شده بود. امتحان رازداری. مورگانا منظورش را فهمید. باید از اقسام تله ها رد می شد و رازداری اش را نشان می داد.


وقتی از دالان بیرون آمد، داشت به عقل خودش شک می کرد. حتی یک زخم هم برنداشته بود. با این حال یک قدم جلو رفت. با لبخندی متوجه شد که این مرحله آخر است. مورگانا سایه اشنایی را دید...
- مورگی؟

خشکش زد... سال ها بود که همه می دانستند حق ندارند به این نام صدایش کنند. پاهایش لرزید.
- مورگی؟
- لنی؟

به نظر می رسید یک سایه باشد. ولی سایه کوچک او را در آغوش کشید.
- هنوز میری سر کار؟

نمی توانست نخندد. لنی همیشه تیر اندازی را کار می دانست.
- نه عزیزم. نمیرم.
- پس حالا بهم میگی چکار میکردی؟

مورگانا قلقلکش داد.
- نمیدونم می دونی که!

صدای گریه کودک در سر مورگانا پیچید.
- تو منو دوس ندااااااری!

مورگانا به قدری لب هایش را گزید که متوجه جاری شدن خون نشده بود. دستی روی شانه اش نشست.
- تجربه بدی بود مورا؟ متاسفم!

سعی کرد گریه نکند.
- نه نه آرسینوس. باید باهاش کنار بیام. عجیبه که نتونستم.

ارسینوس تنها مهری را روی دست هایش گذاشت. ریاست ساواج. بی اختیار لبخند زد.






--------
نکته اینه که فرم رو باید در قالب یک رول تک پستی پر کنید. اسمتون رو می نویسید و وارد دالان ها میشید. مرحله اول تست دقته.
مرحله دوم تست رازداریه خلاقیتش با خودتون. منظور اینه که شما در هر شرایط بد جسمی هم رازهای سازمان رو حفظ کنید
و مرحله سوم مقاومت دربرابر کسانیه که عاشقشون هستید.
موفق باشید



مورگانا لی فای
ریاست سازمان ساواج


تصویر کوچک شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.