هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۳۷ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۶

الکس سایکسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۱ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۴۰ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 20
آفلاین
سوژه جدید: خون اشام ها




چند هفته پیش وزارت سحرو جادو بطور نامعلوم تصمیم گرفته که یک گروه جدید به گروه های چهارگانه هاگوارتز اضافه شود.
این گروه جدید شامل خون اشام های اصیل انگلستان هست که وزارت سحر جادو تدریس جادو بر اینگونه موجودات را ضروری اعلام کرده و دلیل ان را محرمانه اعلام کرده.
پروفسور دامبلدور با اینکه میدانست اینکار اشتباه هست و مشکلاتی در پی خواهد داشت چاره ای جز قبول کردن و پا گذاشتن روی سنت های هاگوارتز نداشت.
خون اشام هایی که وارد هاگوارتز شده بودند بخاطر داشتن نیروهایی ذاتی مانند قدرت بدنی بالا، سرعت، قدرت کنترل ذهن و... خودشون رو برتر از بقیه دانش اموز ها میدانستند و به بیشتر قوانین هاگوارتز توجه نمیکردند با اینکه دامبلدور قوانینی برای انها وضع میکرد سریعا مخالفت هایی از طرف بزرگ خون اشام ها (کنت دراکولا) در بر داشت.
روز ها گذشت و کارهای خون اشام ها بدتر شد، دعوا با دانش اموزان گرگنما، کشتن و خوردن خون حیوانات جلوی دانش اموزان، اذیت کردن تسترال ها، انجام جادو ها و ورد ها بر خلاف قوانین مدرسه، سرپیچی از دستورات معلمین و... کار هایی بودند که پروفسور دامبلدور رو کلافه کرده بودن و او هر راهی را برای بیرون کردن این گروه پنجم جستجو میکرد. وزیر وزارت سحر جادو هم از اینکار پشیمان شده بود ولی بنا به دلایل نامعلوم نمی توانست دستور بیرون کردن انها را بدهد.
روزی پروفسور دامبلدور تصمیمی می گیرد و همه دانش اموز هارا در اتاق ضروریات جمع میکند.

_فرزندان من متاسفانه وزارت سحر جادو به درخواست های بنده برای بیرون کردن خون اشاما توجهی نمیکند بنده هم بدون مجوز وزارت سحر جادو کاری نمی توانم از پیش ببرم، فرزندانم ازتون می خوام همگی همه ی جدال های بین خودتون کنار بزارید و دست در دست هم کمک این خون اشام هارا از مدرسه مان بیرون کنیم و خوشبختی را به مدرسه برگردونیم.

دو روز بعد از این سخنرانی همه دانش اموز های گروه های چهار گانه ایده ها و راه حل های خود را با گروه های دیگر به اشتراک می گذاشتند و همگی به یک گروه واحد تبدیل شده بودند. از طرف دیگر این مسئله خون اشام هارا عصبی کرده بود و در تلاش بودند سر از نقشه های دانش اموزا در بیارن.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۱۶ یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۶

جرالد ویکرزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۴ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶
از اصفهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
_ خب قراره این عنکبوت بهمون بگه .
_ این به درخت میگن .

درخت کنارشان تکان شدید خورد و سپس گفت .
_ تکذیب میکنم این به درخت هم نمیگن .

صلبیر و دانش آموزان نتیجه میگیرند این به هیچکس نمیگند .
_ خب استاد صلبیر باید چیکار کنیم ؟
_ خب من 8 هزار سال زنده بودم ولی در این همه مدت فقط تویه جنگل ممنوعه بودم اما چیز هایی که براتون میگم رو از یک نفر شنیدم که 7999 سال پیش مرد . اول از همه اینکه دنیای موازی در زیر اتاق ضروریات پنهان شده .
_ زیرش که دیوار و آجر هست .
_ نمیدونم این چیزیکه شنیدم بزار حرفمو بزنم . دوم اینکه برای ورود به اونجا باید هیچ خواسته ای نداشت .
_ یعنی نخایم دوستامون نجات پیدا کنن ؟
_ اونجا دوست معنایی نداره ، کوچکترین نشونه ای از احساس باعث بسته شدن در های دنیای موازی به روی شما میشه ، برای برگشت باید یک نفرتون چیزی که در اون لحظه خیلی براش مهمه رو قربانی کنه .
_ چه ترسناک .
_ بقیشو نمیگم .
_ چرا ؟
_ چون وسط حرفم میپرین .
_ چه لوس

صلبیر چشم هاش رو میبنده و به خواب میره .
_ رون احمق چرا انقدر حرف میزدی وسط توضیحاتش ؟ :|
_ فکر نمیکردم انقدر لوس باشه ، 8 هزار سال سن داشت و مثل بچه دو ساله رفتار میکرد .
_ خب حالا چیکار کنیم ؟
_ راهی نداریم ، باید راهنمایی های ناقصشو دنبال کنیم .

برگزیده ها سری تکون میدن و ژست خفن به و خودشون میگیرن و مثل 3 تفنگدار + 1 به سمت هاگوارتز میرن .


so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۵

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۲۹:۰۱ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
رون سعی می کرد تا حد ممکن از عنکبوت دور شود یا حداقل به او نگاه نکند.

- برگزیده گریفندور؟!

لینی با تمسخر رون را صدا زد. اما صدای قدم هایی که از دور می آمد هر سه آنها را وادار به سکوت کرد.

- مطمئنی تو قلعه تنها بودی جنابِ شجاع؟
- من همه قلعه رو گشتم!
- ساکت شید! شاید نماینده هافپاف باشه.

از میان سایه ها چوبدستی ای نمایان شد و به دنبال آن صاحبش!
آریانا دامبلدور با موهایی از همیشه به هم ریخته تر و لباسی که پاره شده بود، به جمع سه نفره برگزیدگان پیوست.

- هلگا برامون سنگ تموم گذاشته! یه فشفه؟
- ساکت شو ویزلی. این چه سر و وضعیه قاتل؟ با چیزی درگیر شدی؟

آریانا با ترس به پشت و سرش نگاه کرد.
- اونجا...

اما بعد از چد ثانیه مکث گویی منصرف شده باشد، ادامه داد:
- نه. حالا قراره چیکار کنیم؟!


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۲:۰۶ دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۵

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۱:۴۰:۰۸ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 976
آفلاین

خلاصه: رون از خواب بیدار میشه و متوجه میشه که هیشکی تو هاگوارتز نیست! همه جای مدرسه رو می گرده حتی تالار های خصوصی دیگر گروه ها اما باز هم کسی رو پیدا نمی کنه! در کنار دریاچه با یه موجود دریایی بنام مارکوس اشنا میشه و جریان رو بهش میگه! مارکوس هم میره تا قضیه رو به هم نوعاش بگه اما خبری ازش نمیشه! رون در آخر تصمیم می گیره به آخرین مکان سر نزده ، یعنی جنگل ممنوعه بره!


------------



رون خم شد و به تکه چوب های شکسته نگاه کرد! در همان حالت نشسته کمی جلوتر خزید و تونست چند ردپا ببیند! لبخند امید بخشی بر لب های رون جاری شد! بلند شد و رد پا ها رو دنبال کرد! جلوتر و جلوتر می رفت و هیچ توجهی به حیواناتی که به او خیره شده بودند و دنبالش می آمدند ، نداشت! رون دیگر نمی ترسید چون امیدوارم بود بتواند بالاخره کسی را ببیند! سرش رو به پایین بود و به جلو توجهی نداشت تا اینکه محکم با یک درخت برخورد کرد!

- آخ!

سرش را بلند کرد و توانست نگاه های متعددی که به او خیره شده بودند را تشخیص دهد! طول کشید تا تشخیص دهد تنها دو جفت از چشم ها ، چشم انسان هستند اما از ظلمت شب نمی توانست چهره ی آنها را ببیند! تا اینکه صدایی آمد.

- رونالد ویزلی؟! انتظار داشتم هری پاتر باشه!

رون جلوتر رفت و توانست ردای آبی رنگ و سبز رنگی که آن دو شخص بر تن داشتند را تشخیص دهد!

- لینی وارنر؟ هکتور؟ من ... من تو مدرسه تنها بودم! کسی تو مدرسه نیست! هیشکی نیست! هیشکی!

لینی وارنر جلوتر آمد و دست رون رو گرفت و گفت: « آروم باش رون! ما هم مثل تو شده بودیم! هیشکی نبود! همه جا رو گشتیم اما کسی نبود تا اینکه ما هم تصمیم گرفتیم بیاییم اینجا! و ..... »

هکتور سر حرف لینی پرید و ادامه داد: « اومدیم اینجا و با صلبیر اشنا شدیم و اون جریان رو به ما گفت! »

هکتور با دستش به مقابل اشاره کرد! یک عنکبوت عظیم و الجثه با تعداد زیادی چشم هایی که اکنون به رون چشم دوخته بودند!

- خوش اومدی برگزیده ی گودریک! اکنون منتظر برگزیده ی هلگا باشین!

و عنکبوت تمامی چشمانش را بست! رون که هنوز چیزی نفهمیده بود ، رو به لینی کرد و پرسید: « چی شده لینی؟ جریان چیه؟ »

لینی آه کشید و گفت: « کار لرد سیاهه! اون به ما گفته بود جریانو! »

و خنده ای شیطانی بین او و هکتور گذشت اما لینی ادامه داد: « این طلسم همه ی اهالی مدرسه رو وارد یک دنیای موازی می کنه که وجود خارجی نداره و به نوعی اونارو اسیر کرده! نقشه ی جالبیه نه؟ یه نوع مرگ تدریجی برای تمام اهالی مدرسه! هه! »

رون با عصبانیت گفت: « مرگخوار های کثیف! چطور می تونید تو همچین کاری دست داشته باشین؟ شما تمام دوست های منو کشین .... » رون با عصبانیت به سمت هکتور که هنوز لبخند می زد ، حمله ور شد اما لینی مانعش شد!

- آروم باش رون! الان قضیه فرق می کنه! بنیان گذاران برای مقابله با نابودی مدرسه از گروه خودشون یکی رو برگزیدند! و ما الان تنها کسانی هستیم که می تونیم همه چی رو درست کنیم! اما فقط ده روز مهلت داریم وگرنه همه ی کسانی که وارد دنیای موازی شدند ، می میرن! »

هکتور ادامه داد: « البته میشه گفت از همین الان اونا مردن! چون این برگزیده ی دست و پا چلفتی گریفندور هیچ کمکی نمی تونه بما بکنه! »

چند دقیقه طول کشید تا داستان را بفهمد و درک کند و بعد از لینی پرسید: « باید چیکار کنیم؟ باید چیکار کنیم تا همه چی درست شه؟ »

- فعلا باید منتظر برگزیده ی هلگا باشیم! وقتی اومد صابیر بهمون میگه باید چیکار کنیم! اون تنها موجود زنده ای که 8 هزار سال پیش شاهد این طلسم بود! »

در همین حین صدای قدم هایی از پشت سر آمد!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۱۳ دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۵

هرماینی گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۱۸ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۵
از گربه های ایرانی :دی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 342
آفلاین
سرش را سریع بلند کرد و چشمانش را پاک کرد. به نظرش احمقانه بود. او مانند هری شجاع نبود ولی انقدر ضعیف هم نبود که با هر فکر و خیالی گوشه ای کز کند و زار بزند. درست بود که... تنها بود... به شدت ترسیده بود و کمی هم نا امید، شاید بیشتر از کمی، ولی اگر او تنها امیدشان بود چه؟ اگر آنهای توی دردسر بودند و چشم امیدشان به رون بود چه؟ البته درست نمیفهمید که چرا او باید نجات یافته باشد و سعی میکرد به آن فکر هم نکند. خودش را جمع و جور کرد و ایستاد. حتی اگر فرضیه مهاجمان هم درست باشد، او الان جایش امن بود. پس باید به فکر یافتن سره نخ و پیدا کردن دوستانش باشد. اما... کجا؟... همه جا را گشته بود. از سرسرای اصلی و کلاس ها تا پرت ترین اتاق ها و دخمه ها. دریغ از یک سره نخ...

اه بلندی کشید و دوباره روی صندلی نشست. به این زودی نا امید شده بود. اما تمام تلاشش را کرده بود. با نا امیدی زیر لب زمزمه کرد:
- همه جارو گشتم... سالن ها، اتاق ها، راهرو ها، سرسرا، کلاس ها،زیر زمین و اتاق ضروریات، حتی کنار دریاچه و....

ناگهان ایستاد. چطور هنوز به فکرش نرسیده بود؟! جایی بود که هنوز به فکر رون خطور نکرده بود؛ وشاید مقصران این قضیه هم به همین امید داشتند. درست است. آن خواب...آن کابوس و رویای وحشتناک...واقعا همین بودند؛یک رویا! آنها حتما در جنگل ممنوعه بودند. جنگل ممنوعه و....عنکبوت هایش...! لرزش هایی که با شنیدن این نام بر تنش می افتاد کاملا متفاوت بود. همیشه به این فکر میکرد که این موجودات چقدر میتوانند نفرت انگیز باشند!

نفس عمیقی کشید تا خود را آرام کند. الان وقت ترسیدن از همچین چیز هایی نبود. تمام دوستانش در خطر بودند! نباید دیر میکرد. تمام شجاعتش را جمع کرد و از درِ اتاق ضروریات خارج شد. وارد راهروی اصلی شد و از راهی را که همیشه با هری و هرمیون، برای دیدن هاگرید آن را طی میکردند گذشت. ...هری و هرمیون... . سرش را پایین انداخت. آن حسِ وحشتِ آمیخته با اندوه دوباره درونش جان گرفت بود و ذره ذره امید و شجاعتش را می بلعید. این دو اسم، رون را تنها به یاده کابوسش مینداخت. آن چشم ها... آن لبخند... آنها حتما... حتما خودشان نبودند. امکان نداشت آن دو...امکان نداشت...

آنقدر در افکارش غرق بود که متوجه نشد چند دقیقه گذشته و از مدرسه خارج شده است. وقتی به خود آمد و خودش را جلوی کلبه ی هاگرید یافت. پشت کلبه مانند همیشه، پر از گیاهان بزرگ و عجیب و غریب و شلوغ بود؛ و پشت آنها، درختانِ بلند و انبوه ترسناکی که نام جنگل ممنوعه را در ذهن تداعی میکردند. رون آب دهانش را قورت داد و به سمت جنگل به راه افتاد. حتی به ذهنش خطور هم نکرد که داخل کلبه را نگاهی بیاندازد.

جلوی ورودیِ جنگل ایستاد. هنوز هم باورش نمیشد که تنها، در این وضعیت مجبور است وارد همچین جایی شود. ولی باید میرفت؛ ممکن بود چیزی پیدا کند. ممکن بود حتی دوستانش را بیابد. با این فکر وارد جنگل شد. دستانش را محکم گره کرده بود و اخم هایش حاکی از شجاعت متزلزلش بود. هرچه بیشتر در تاریکی جنگل فرو میرفت قدم هایش با اهنگی ثابت آرام تر میشد. تا حدی که کم کم حس میکرد اگر قدم میزد الان اواسط جنگل بود! چند قدم پیشرفت و ایستاد. اخمش بیشتر شد و بو کشید...بویش شبیه...سوختگی بود."نه... احمقانس... ینی جایی از جنگل آتیش گرفته؟...ولی کسی اینجا نیست که"... در افکارش غرق بود و انواع احتمالات را بررسی میکرد. وقتی به نتیجه ای نرسید، چند قدم دیگر جلو رفت و حس کرد که بو متراکم تر شده است. سرعتش را بیشتر کرد و چند قدمِ بلندِ دیگر برداشت، از روی چند شاخه ی کوچک شکسته پرید و...سر جایش خشکش زد...

چیزی که میدید باور کردنی نبود. امکان نداشت. این یعنی شخص دیگری...نه، چند شخصِ دیگر جز رون در هاگوارتز...و جنگل ممنوعه بودند. بله...شاخه های شکسته درختان، جای سوختگی روی چند تنه و صد البته چمن ها و برگ های لگد مال شده مطمئنا معنیِ دیگری نمیتوانستند داشته باشند...


ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۴ ۱:۲۸:۰۳


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲ یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۵

لوئیس ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
رون در تلاش بود که باور کند همه این اتفاقات یک کابوس بد است پس چشم هایش را بست نفس عمیقی کشید و با خود گفت:
چیزی نیست رون...همه این ها یه کابوسه... چشم هام رو میبندم و وقتی باز میکنم همه جا شلوغه
رون چشم هایش را باز کرد اما خبری از سالن شلوغ نبود و هنوز کوچکترین حرکتی در سرسرای عمومی به چشم نمیخورد.رون بار دیگر به فکر فرو رفت و با خود گفت:
نکنه همشون مرده باشن... یا اسیرشون کرده باشن
با رسیدن چنین فکرهایی به ذهن رون رعشه ای در بدنش به جریان افتاد. اگه این طور بود شاید متجاوزین هنوز در قلعه بودند! قلب رون در سینه فروریخت. او باید فعلا جایی پنهان میشد و تنها جایی که فکرش رسید و برای مخفی شدن جای مناسبی بود اتاق ضروریات بود.رون دوان دوان و بدون اینکه حتی دور و برش را نگاه کند به طبقه هفتم رفت. سه بار از جلوی در رد شد در فکر خود گفت:
جای مناسبی برای مخفی شدن میخوام... جای مناسبی برای مخفی شدن میخوام... جای مناسبی برای مخفی شدن میخوام
رون به پشت چرخید و دستگیره در غول پیکر را دید.آن را با ضربی کشید و وارد اتاق ضروریات شد.اتاق ضروریات کاملا مناسب برای مخفی شدن بود:مواردی چون سپهر و مجسمه های سنگی به چشم میخورد و غذای لذیذی برای خوردن فراهم شده بود اما رون اشتهایی برای خوردن چیزی نداشت.رون غم زده خود را روی صندلی کناریش انداخت و بار دیگر با خود فکر کرد:
باید یه کاری کنی رون... باید بفهمی بقیه کجان هرطور که شده...یعنی میتونم باکسی بیرون از هاگوارتز صحبت کنم؟! فکر کنم بشه اما خیلی طول میکشه... شایدم اصلا نشه.وای! چه بلایی سر خانواده ام اومده نه فرد و جورج هست و جینی... از بقیه هم که خبر ندارم... نه...نه...نمیشه امکان نداره...
سر رون پایین افتاد و رون شروع به گریستن کرد.


ویرایش شده توسط لوئیس ویزلی در تاریخ ۱۳۹۵/۱/۲۲ ۱۶:۵۸:۰۵



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۰۶ سه شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۴

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۴۲ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
از (او) تا (او) با (او)...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 204
آفلاین
چشمان آبی رنگ وحشت زده اش،بر صحنه هولناک روبه رویش خشکید.
گویی باد یخ افروزی،درونش را با تبلور برنده بلور های یخ میخراشید و گلویش را منجمد میکرد.

در قطعه ریزی از زمان حال که به لحظه هم نکشید،هزار بار آرزو کرد که ایکاش به جای این حس نفرت انگیز،بوسه ی دیوانه سازی را تجربه میکرد.

هوا سرد بود.سرما میسوزاند.تاریکی بیداد میکرد.تابش بی حس نور ماه،بر کالبد های بی جانِ بدون سر،آنها را به سپیدی رنگ استخوان نشان میداد.

جسد های بدون سری که،رون آنها را از روی لباسشان میشناخت.

نزدیک ترین جسد بدون سر،لباس سپید بلندی بر تن داشت و کمی آنطرف تر...دو جسد کاملا شبیه هم،برروی زمین...سرد و بی حرکت خفته بودند.

سر رونالد بی اختیار به طرف جسد زن و مردی چرخید.
آب در دهانش خشک شد.

آن جسد...بوی مادرش را میداد...

و جسدی که درست در کنار آن قرار داشت،با آنکه بی سر بود،پدرش را برایش تداعی میکرد.
رون بیشتر نگاه کرد.هزاران جسد آشنا پیش رویش افتاده بودند.جسد های خونین آشنایی که قلب رونالد را در سینه از حرکت باز میداشتند.

نسیم سرد...دیگر رایحه گل های شب بو را به مشامش نمیرساند.هوا بوی خون میداد.

منظره در روبه روی چشمانش واضح تر شد.وضوحی که هیچگاه ارزوی انرا نداشت.

وحشت درون چشمانش زمانی دوچندان شد،که سر های بریده ی تن های برخاک غلتیده ی روبه رویش را بر دیوار روبه رویش دید.

سر مادرش را،پدرش را،برادرانش را و سر خواهر کوچکش را که با چشم هایی که خالی شده بودند و رد خونی که از گودی چشمها و دهانش بر زمین ریخته بودند بر صورتش مانده بود.

به دهان هنوز باز مانده مادرش برای کمک زل زد و به جمجمه شکسته پدرش که آثار خون آن بر زمین خشک شده بود.

آنچنان در خوف و وحشت فرو رفته بود که حنجره اش توان فریاد را در خود نمیدید.
آیینه ای نداشت...اما میدانست که رنگ صورتش به سپیدی استخوان های هزار ساله ی مرده میماند.

بی اختیار برزمین خیس از خون افتاد.نفس کشیدن برایش دشوار شده بود.صدایش خفه شده بود.تنها ناله کرد:
مادر...پدر...جینی...نه...
همچو دیوانگان این سو و انسو را با سردرگمی و بی هدف مینگریست...جنون مرگباری وجودش را فراگرفته بود.
چشمانش امیخته با ناباوری و جنون و درد اشک،برسر جای خود ثابت شدند.
ـ باور نمیکنم...نه...چطور؟...
سخنش را نمیتوانست ادامه دهد.
میخواست اجساد را لمس کند تا از واقعی بودن انها مطمئن شود،اما دستانش حرکت نمیکردند.

هنوز نفس بی جانی را نکشیده بود که دو شخص توجهش را جلب کرد.تاریکی حاکم بر مکان که حتی به تاریکی شب هم نمیماند،جسم انها را سایه وار نشان میداد.

رون بیشتر دقیق شد.دستان یخ زده اش را ستون بدنش کرد و از جا برخواست.

در جهنمی که اکنون در ان بود...تنها نور روشن کننده،نور چند مشعل بود که برای واضح تر کردن سر های بریده،درست بالای انها بر روی دیوار نصب شده بود.

این روشنایی شوم اورا به یاد لحظه های به ظاهر خوشی از زندگی اش می انداخت که تنها نوری شده بودند برای برجسته تر کردن تمام لحظه های شوم گذشته اش...

هیچگاه مانند اکنون احساس بدبختی نکرده بود...

به خود که امد،اجسام را دید که نزدیک تر شده بودند.اکنون دیگر قابل تشخیص بودند.به خصوص موهای قهوه ای رنگ آن دختر و زخم پیشانی آن پسر جوان روبه رویش...

رونالد زمزمه کرد:
هری؟...هرماینی؟

هری و هرماینی چند قدم انطرف تر ایستاده بودند.صامت و بی حرکت.صورت هایشان بی حس و رنگ پریده بود.برقی در چشمانشان دیده نمیشد.احساس هایشان را گویی با دستان خود کشته بودند.

احساس ها که میمیرند...عشق هم فراموش میشود.روح زندگی به خواب مرگ میرود و میماند تنها جسمی از جنس سنگ....سخت...بی هیچ انعطافی.
هرچه که دیده میشود،میشود جسم مرده ای...که با هزار جان کندن انرا به قوه ی تشخیص پیوند میزنند.

رونالد به سختی دستش را حرکت داد و به سمت پیشانی اش برد...عرق سرد روی انرا پاک کرد.
لب های خشک شده اش راحرکت داد و صدا زد:
هری؟...هرماینی؟

هنوز پراکندگی صوت صدایش در فضا فرو ننشسته بود که چشمش به خنجر خونینی افتاد که در دست هرماینی جای گرفته بود.

چشمان وحشتزده اش روی آن ثابت شد.

گویی هرماینی متوجه او شده بود.اما چیزی نمیگفت.خنجر آرام آرام در دستانش بالا رفت و هرماینی به همراه هری دوباره شروع به حرکت کردند.

نفس های رونالد تند تر شده بودند.بی اختیار چند قدم به عقب رفت.دوباره صدا زد:
هرماینی؟منم...رونالد!

اما رون زمانی متوجه شد که انها خودشان نیستند،که لبخندی اهریمنی را بر چهرشان دید.
رون دیگر چیزی نگفت.خواست عقب تر برود که ناگهان چیزی محکم اورا در خود کشید.
حصار های بلندی که از خاک سر براوردند و اورا در برگرفتند.

هرماینی با خنجری در دست به او نزدیک تر میشد.

رون اینبار بی اختیار فریاد بلندی کشید:
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

هرماینی جلو و جلو تر امد...تا انکه به رو به رویش رسید.
ناگهان رون احساس کرد سرش به طرف بالا کشیده شد و لحظه ای بعد سردی خنجری را بر گردنش احساس کرد و...

از خواب پرید!

تا پیش از باز کردن چشمانش فریاد میکشید.
عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود.نفس نفس میزد.
تازه متوجه اطرافش شد و چشمش افتاد به آسمان شبی که چند ساعتی میشد زیر آن خفته بود و خودش خبر نداشت.
نفسش هنوز تند بود.دست برد و عرق پیشانی اش را پاک کرد.
بی اختیار زمزمه کرد:
اوه...خدای بزرگ...اون فقط...یه خواب بود!

از جای خود برخواست و چندی به منظره تاریک دریاچه سیاه نگریست که حشرات شب تاب،بر سطح ان امواج ریزی وارد میکردند.

ذهنش هنوز درگیر کابوس عجیبی بود که دیده بود...یعنی چه معنایی میتوانست داشته باشد؟...



eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۳۱ یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۴

اوتو بگمن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۵ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۲۵ یکشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۴
از آنجا که عقاب پر بریزد...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 212
آفلاین
رون با پشت دست، اشک هایش را که حالا از زیر چانه اش روان شده بود، پاک کرد و به دقت به سایه ای در اب که هر لحظه بزرگ و بزرگ تر می شد، خیره ماند. در همین لحظه، ناگهان سری از دل تاریک اب به بیرون جست، نیمی از سر و روی رون را خیس کرد و درست چشم در چشم او، در اب شناور شد.
رون که از شدت ترس چشم هایش گشاد شده و زبانش بند امده بود، صورتش را با کناره ی ردایش پاک کرد ومن و من کنان گفت:
- ا ... تو ... همونی نیستی که ... منظورم فرمانده مردم دریایه، درسته؟
- افرین درست حدس زدی، من مارکوسم. ولی یه شاگرد تنها، اینجا چه کار می کنه؟
- خوب من ... یعنی هیچ کس تو هاگوارتز نیست. هیچ معلومم نیس کجا هستن ... یه دیقه وایسا مگه تو زبون ما رو بلدی؟!!
فرمانده که حالا لبخندی تصنعی بر لبش نشسته بود با نگاهی مغرورانه جواب داد:
- معلومه که بلدم. ما دریایی ها خیلی باهوشیم. بگذریم اونوقت چرا کسی نیس؟
رون بی درنگ جواب داد:
- منم نمی دونم. کل قلعه رو از دخمه هاش تا برجاشو وجب به وجب گشتم اما دریغ از یه سوسک!!
مارکوس کمی به فکر فرو رفت. رون به مو های سبز، ژولیده و به هم ریخته ی او نگاهی انداخت، انگار دو سه سالی بود ان ها را مرتب نکرده است. با وجود همه این ها چشم های فیروزه ایش و زخم روی گونه ی چپش به او ابهت خاصی می بخشید. لحظه ای فضا در سکوت فرو رفت ولی بعد از چند دقیقه بلاخره مارکوس رو به رون کرد و با تردید پرسید:
- این تا حالا سابقه نداشته که همه بدون هیچ نشونه ای برن و یکی مثه تو رو جا بزارن حتی وقتی که می رفتن هاگزمیدم می دیدم چن تایی از دانش اموزای پنجم برا درس خوندن اینجا میومدن ...
سپس لحظه ای به چشم های رون خیره شد و ادامه داد:
- یه لحظه وایسا من برم ببینم مردمم از این اتفاق خبری ندارن. زود برمی گردم ...
- باشه، فقط زود برگرد. به خاطر کمکت ممنونم.
سپس در همان حالی که از او چشم بر می داشت، به بستر سرد و تاریک رودخانه برگشت. رون در حالی که تازه متوجه غروب شده بود، کنار دریاچه دارز کشید و به تماشای غروب غمناک رودخانه پرداخت اما مدتی نگذشت که پلک هایش کم کم سنگین شدند و ...


ویرایش شده توسط اوتو بگمن در تاریخ ۱۳۹۴/۳/۲۴ ۱۶:۴۶:۴۱
ویرایش شده توسط اوتو بگمن در تاریخ ۱۳۹۴/۳/۲۴ ۱۷:۰۱:۱۴
ویرایش شده توسط اوتو بگمن در تاریخ ۱۳۹۴/۳/۲۵ ۱۰:۱۳:۴۲

Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶ پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۴

لونا لاوگودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۳ شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۱۹ جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۹۵
از خونه بابام
گروه:
کاربران عضو
پیام: 251
آفلاین
ارتش دامبلدور

-تو تنهايي .... هيچ كسي نيست كه به تو كمك كند ....تو تنها در دامي كه خود درست كردي افتاده اي ....تنهاي تنها....
رون با صداي بلند كه لرزشي در آن حس مي شد فرياد زد
-نه اين امكان ندارد .اين امكان نداره الان هري و هرميون ميان و به من كمك ميكنند.آره من تنها نيستم.آن ها هيچ وقت من را تنها نمي گزارند.هيچ وقت.

اما رون مي دانست كه دارد تنها خودش را گول مي زند و كسي نيست كه به او كمك كند.او دوباره بض كرد.رون دلش براي خانواده اش و يا حتي هري و هرميون تنگ شده بود.اوبراي اولين بار دلش براي فرد ،جرج و پرسي تنگ شده بود.بغضش شكست و دانه هاي بلوري اشك گونه هايش را تر كردند.

پس از اين كه كمي آرام شد به اتاقش برگشت تا نقشه غارتگران هري را بردارد تا شايد در آن كسي را پيدا كند.

وقتي به سالن نزديك شد تابلو ي بانوي چاق را كنار زد و وارد تالار شد.دوان دوان به سمت خوابگاه پسران راه افتاد از آنجا به سمت اتاقش حركت كرد...
همه جاي اتاق را گشت اما هيچ اثري از نقشه نبود.او مايوسانه روي تختش نشست.
پس از مدتي به ياد چيزي افتاد.او با خود گفت كه به تالار هاي ديگر سر بزند تا شايد در آن مكان ها كسي رو ببيند.او خود را تحسين كرد و گفت
-آره اين بهترين كاره.اول مي رم برج راونكلاو اگر كسي در آنجا نبود ميروم سالن هافلپاف -نا اميد شد و دوباره بغض كرد- ميرم دخمه اسليترين.

فكر كنم اين پيچ را كه بپيچم مي رسم.بعله همين جاست.
رون در مقابل برجي بلند ايستاده بود.برجي برنزي كه با نوار هاي آبي تزئين شده بود.به نظر مي آمد برج راونكلاو بلندتر از برج گريفندور است.
رون با سرعت به سمت برج دويد و از پلكان ماپيچي آن بالا دويد.به در ورودي كه رسيد دستگيره اي روي آن نبود -رون با تعجب به در نگاه كرد-تنها يك چوب دستي پوسيده و يك برآمدگي برنزي به شكل عقاب.عقاب روي درصحبت كرد رون از شدت ترس با پشت روي زمين افتاد.عقاب گفت
اگر به سؤالم درست پاسخ دهي مي تواني رد شوي وگرنه در باز نخواهد شد.
رون از روي زمين برخواست و با همان قيافه متعجبش مِن مِن كنان پرسيد
مگر اين جا رمز عبور ندارد؟
-گفتم بايد به سؤالم جواب بدهي!ديگر تكرار نميكنم.
رون كه از فرياد عقاب ترسيده بود به عقب رفت و منتظر ماند تا عقاب سؤال را بپرسد.رون داشن خدا خدا مي كرد سؤال راحتي از او پرسيده شود كه عقاب سكوت راشكست
-اجسام غيب شده به كجا مي روند؟
-تو كمد
-نه.
-جايي كه صاحبشان بخواهد
نه! پسرك احمق.
رون پس از كمي درنگ پاسخ داد
به عدم وجود ميشه گفت همه جا!
-پاسخ قانع كننده اي بود.
عقاب چرخيد و در باز شد.تالار راونكلاو بزرگ و دايره اي بود.اما هيچ كس آن جا نبود.بر روي ديوار ها پنجره هاي طاقدار زيبايي بود كه روي آن ها ابريشم هايي به رنگ آبي و برنزي آويزان شده بود.موقع روز راونكلاوي ها مي توانستند از پنجره كوه هاي سر به فلك كشيده را ببينند.سقف گنبد داشت و با ستاره تزئين شده بود.در پشت دري كه باز شده بود مجسمه مرمرين سفيد و بزرگي قرار داشت.-آن مجسمه متعلق به روونا راونكلاو مؤسس گروه راونكلاو بود-.
رون كل آنجا را گشت -حتي خوابگاه دختران را-اما هيچ كس در آن جا حضور نداشت.
رون نا اميد به سمت سالن هافلپاف راه افتاد.آن جا هم كسي نبود.رون با ناراحتي تمام به سمت دخمه اسليتريني ها را افتاد.پيدا كردن آنجا بسيار سخت تر از بقيه بود.
دخمه اسليتريني ها زير درياچه بود .تالار اسليترين سبز رنگ بود و بالاي شومينه ي آن نقش يك مار سبز - نقره اي وجود داشت.سرتاسر تالار را نوار هاي نقره اي احاطه كرده بودند.
آنجا هم مانند جاهاي ديگر كسي نبود.

رون نا اميد بيرون آمد و كنار درياچه نشست.در حال گريه كردن بود كه ناگهان فكر كرد چيزي زير آب تكون خورد.فكر كرد خيالاتي شده است اما دوباره آن چيز را ديد...

80 از 100!


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۵ ۱۵:۳۸:۳۸

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است

Only Raven

تصویر کوچک شده



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷ شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۴

اوتو بگمن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۵ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۲۵ یکشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۴
از آنجا که عقاب پر بریزد...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 212
آفلاین
عضو جدیدم امیدوارم بتونم مطابق میلتون ادامش بدم.

رون که بلاخره از گریه کردن خسته شده بود سرش را بلند کرد و با استین ردایش اشک هایی که از روی گونه های سرخ گونش سر می خوردند را پاک کرد.

هیچ کس در هاگوارتز نبود و این بدان معنا بود که اتفاقی وحشتناک موقعی که او در خواب بوده،رخ داده است.اما چه اتفاقی؟ چه اتفاقی که انقدر هولناک بوده است که فرصت نداده بود حتی یک نفر...حتی یک نفر او را از خواب بیدار کند؟

چند لحظه به فکر فرو رفت.به یاد شب قبل از این واقعه افتاد که او و هری و هرمیون از مسابقه بی نظیر و موفقیت امیز کوییدیچ امده بودند.همه چیز عادی بود.تشویق ها،صداها،صحبت ها و حتی نگاه های تحسین امیز دانش اموزانی که در تالار عمومی برای او و هری هورا می کشیدند...

اما چیزی از بعد ان به ذهنش نرسید.بار دیگر ترس تمام وجودش را فرا گرفت.دور و اطرافش را نگاهی کوتاه انداخت و از روی پله ی سنگی بلند شد.

_ باید یه دلیلی داشته باشه.امکان نداره الان خواب باشم ولی شاید...شاید...نه اینم نمیشه نباید فکرمو مشغولش کنم ...نباید...

ولی در همین زمان به یاد خوابی که دیده بود افتاد.سرش را محکم میان دو دستش فشار داد بلکه بفهمد این ماجرای دور و دراز چه ربطی به خوابش دارد.چشمان ظریفش را بست و حد اکثر تلاشش را کرد تا بتواند خوابش را به یاد اورد.


تصاویر مبهم و گنگ خواب از جلوی چشمان نگرانش بی هیچ مفهومی می گذشتند تا به تصویری تار رسید.تصویر کاملا سیاه بود و هیچ چیز قابل تو جهی نداشت.

ولی ناگهان از درون ذهنش صدایی وحشتناک پیچید صدایی که به خوبی ان را می شناخت...


Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.