هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۰:۱۱ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
#54

لیلی لونا پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۲ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۲۲ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
هافلکلاو
سدریک دیگوری و تام ریدل و لیلی لونا پاتر


لیلی لونا : خیلی خب تام ما می خوایم برای یه بار هم که شده
بهت اطمینان کنیم و ازت بخوایم که به ما کمک کنی تا به خونه ریدل برسیم.
تام ریدل: منم با کمال میل کمکتون می کنم.

نیم ساعت بعد همه توی حیاط قلعه با جارو های پرنده شون ایستاده بودن.
تام گفت: من جلوتر می رم و شما هم پشت سر من بیاید.
اونا هم قبول کردن. حدودا یه ساعت نیم بعد به خونه ریدل رسیدن.

تام گفت: بفرمایید! از این که کمک تون کردم خوشحالم! روز خوش! به سلامت!
و شروع کرد به دویدن.
سدریک یقه تام رو از پشت گرفت و کشوندش داخل:
فرار نکن! تو هم باید باما بیای!
- آخه من جوونم هزار تا آرزو دارم اگه یه عقربی چیزی منو نیش بزنه بیفتم رو دستتون جواب بقیه رو چی می دین? :worry:
- نترس! عقربا می ترسن که تو نیششون بزنی!
لیلی لونا : زود باشین دیگه پسرا ! ایستادین اون جا و دارین حرف می زنین؟
همگی شروع کردن به گشتن . بعد از گذشت 20 دیقه صدای قدم های آرومی رو به طرف خونه شنیدن.
همه سریع پشت مبل قایم شدن.

سدریک: یعنی کی می تونه باشه؟
تام: وووووی! حتما روحی چیزیه!
سدریک: آحه روح که صدای پاش نمیاد
لیلی : بس کنید دیگه. روح کجا بود؟ اینا همش ...

ولی نتونست جمله شو کامل کنه. در همون لحظه در باز شد و مرد قد بلندی که شنل پوشیده بود وارد خونه شد.
پشت سرش مرد دیگه اومد که شنلی دقیقا مثل مرد اولی پوشیده بود.
مرد اول گفت: بیارشون این جا!

مرد دوم یکی از تخته های کف زمین رو بلند کرد و از زیرش
کیسه ای در اورد. و به مرد اول داد.

مرد اول: خوب کارت رو انجام دادی فام . همه شونن دیگه؟
مرد دوم: ببخشید سرورم. اینا فقط دوتا شونن. نتونستم که...
مرد اول با عصبانیت دستش رو روی میز کوبید :
چه طور جرات کردی اینا رو برای سرورت بیاری؟ من از تو هر چهار تا رو خواسته بودم و تو فقط دوتاش رو آوردی.
حالا سزای نا فرمانی از سرورت رو می بینی.
- سرورم! خواهش می کنم! فقط یه شانس دیگه به من بدید.
- خیلی خب. تا فردا اون دوتای دیگه رو هم برام بیار.
- چشم سرورم.

و هر دوتا از خونه بیرون رفتن.

لیلی: بچه ها من مطمئنم که همین دوتا نشان ها رو دزدیدن و حالا دنبال مال گریفیندور و اسلیترین هم هستن.
تام: پس حالا باید چی کار کنیم؟
سدریک: خب معلومه ! بریم دنبالشون!



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۳:۰۷ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
#53

مرگخواران

وندلین شگفت انگیز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۲ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
از اون طرف از اون راه، رفته به خونه ی ماه
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 382
آفلاین
هافلکلاو، ریونپاف، یا در برخی روایات هاونکلاف:|
دای لوولین و وندلین شگفت انگیز و برادران، به جز خسرو


نقل قول:
با صدای کیکاووس یاکیده در تبلیغ روغن لادن خوانده شود!
[اگر تا اینجای سوژه رسیده اید و هنوز زنده هستید، نگرخیده اید، ردایتان را ندریده و سر به نورمنگارد نگذاشته اید، جا به جا سکته نکرده و نیروی جادویی تان را از دست نداده اید، تبریکات ما را پذیرا باشید! - آرم کمپانی دای لوولین و وندلین شگفت انگیز و برادران به جز خسرو از زیر صفحه رد می شود و چشمک می زند!- اوضاع کمی از کنترل خارج شده است. در حالی که نماد های دو گروه راونکلاو و هافلپاف از هاگوارتز ربوده شده و مدیریت مسئولیتی بر عهده نگرفته است، دانش آموزان خود بر آن شدند تا نماد هایشان را بیابند! گروه ها دو به دو یا سه تایی دانش آموزان دوره افتاده اند در اقصی نقاط شهر و کشور تا مقصر را پیدا کنند و آوادایی محکم بر دهانش بکوبند!

آریانا دامبلدور و اورلا کوییرک بعد از مشاهده ماندانگس فلچر با ثروتی بادآورده مشکوک شدند، او را وادار کردند آدرس- ِ تقلبیِ-کسی که فنجان هلگا را بهش فروخته لو بدهد و سر از خانه اصغر آقای مشنگ در آوردند!
سوزان بونز و لینی وارنر بعد از مواجهه با پشمالو-سگِ سه سرِ هاگرید- و بیرون شدن از آشپزخانه در حالی که برای شام دسرِ توت فرنگی داشتیم، گوهری از جواهراتِ دیهیم راونکلاو را اتفاقی پیدا کردند!
زنوفیلیوس، ویلبرت و لاکرتیا تالار راونکلاو را زیر و رو کردند و به چند آدرس در اقصی نقاط شهر-عتیقه فروشی، ارایش گاه و غیره-دست پیدا کردند و تصمیم گرفتند آنها را دنبال کنند!
رز زلر و تراورز فعلا فقط به پیوز مشکوک شده اند!
سدریک، تام ریدل و لیلی لونا پاتر...مطمئن نیستیم دقیقا مشغول چه کاری هستند. ظاهرا تام نوعی فنجان در اختیار دارد که آواز می خواند!
و دای لوولین و وندلین...مدت هاست در راهرو های تاریک زیر زمین قلعه پرسه می زنند و محض رضای خدا یکی نمی آید آن قسمتِ سوژه را گسترس بدهد این دو تا را بیاورد بیرون!]

پایانِ صدای کیکاووس یاکیده


پس از آنکه مشنگ ها کتاب های هری پاتر را خواندند و فیلم هایش را قی کردند، هرمیون رفت موهایش را از ته زد، اسنیپ سرطان گرفت مرد، دامبلدور رفت به استخدام یک هابیتِ خرفت در آمد و سه حلقه فیلم با وی بازی کرد، و امپراطوری رولینگ فروپاشید و شتک شد رفت؛ بقایایش را ریختند توی فروشگاه های مشنگی و فروختند. زمان برگردان دانه ای سی دلار، شال گردنِ مرحوم دیگوری حلقه ای نود و سه دلار و پنج سنت، خونِ تک شاخ معاوضه با خونِ انسان[فانتازیو ft. سنگویینی]! از دمپایی های دستشویی خوابگاه پسران گریفندور تا تارهای چیده شده موی هرمیون گرنجر، از گوی زرینی که هری قورت داد تا آخرین نسخه از دماغ لرد ولدمورت در این سایت ها پیدا می شد و می فروختند...اما یک چیز بود که هیچ کجا نداشت...!

آینه نفاق انگیزی که دامبلدور در فیلم اول قیافه گرفت و گفت فرستاده یک جای امن و بیخیالش شوید، اینقدر به مالِ دنیا دل نبندید و حرکت رو به جلو داشته باشید (اما در واقع قایم کرده بود توی دفترش و تمایلات دامبلدورانه اش را با آن برطرف می نمود!)، بعد از نابود شدن امپراطوری رولینگ (و روی کار آمدن امپراطوری خاندان استارک، ایح ایح ایح [نگارنده از شدت احساس با نمکیِ شدید زنگ می زند!]) نیست و نابود شد و هرگز هیچکس نمی دانست کجاست.

و حالا ته راهروی بسیار تاریکی که وندلین گفته بود «چون سیاهه و سیاهی خوبه حتما چیزای خوبی توش پیدا میشه» ایستاده بود و چشمک می زد. البته از نظر فیزیکی آینه ها نمی توانند چشمک بزنند، حتی اگر نفاق انگیز، شگفت انگیز، شهوت انگیز و یا با کمالات باشند!
وندلین و دای روبروی آینه ایستادند و مثل تمام کسانی که در دهه های گذشته با آن رودررو شده بودند، اول از همه سر بلند کردند و نوشته های بالای آینه را خواندند:
-من صورتتون رو نشون نمی دم بلکه چیزی رو نشون می دم که خواسته ی قلبی تونه. ببینم دای، خواسته ی قلبیِ تو چرا شکلِ شومینه س؟!

دای در حالی که در چهره اش سیامک انصاری موج می زد، وندلین را با سقلمه ای به کنار راند.
-احتمالا به خاطر اینکه اونی که تو داری نگاه می کنی خواسته ی قلبی خودته نه من! و اونوقت من یه سوالی دارم...واقعا خواسته ی قلبیت یه شومینه س؟!

وندلین ردایش را با فیگوری که انگار می خواهد آش رشته هم بزند یک دستی جمع کرد و با بدخلقی جواب داد:
-خیر، خواسته ی قلبیم اون شاهزاده سوار بر اسب سفیدیه که با زرهی از آهنِ نسوز و شجاعانه از وسط اون شعله ها راه باز میکنه میاد به سوی من!
-از تو شومینه؟!
-

دای آهِ عاقل اندر سفیهی(!) کشید، دست هایش را دو طرف آینه قرار داد و با تمرکز به صفحه صاف و صیقلی آن خیره شد. وندلین که چوبدستی اش را هم مثل ملاقه ی آش در دست آزادش گرفته بود از بالای شانه ی دای سرک کشید تا بلکه ببیند آنجا چه خبر است، اما تنها چیزی که نصیبش شد شعله های بیشتری بود.
-خب، چی داری میبینی؟

دای که از شدت تمرکز پیشانی اش چین افتاده بود گفت:
-چیزی که میبینم نتیجه ی فینالِ یورو 2016 هه در حالی که ایتالیا قهرمان شده، ولی دارم سعی می کنم محلِ فعلیِ دیهیم رو توش ببینم!

وندل سرش را خاراند و گردنش را کج کرد.
-از تو فینالِ یورو نهایتا می تونی محلِ فعلیِ سماورِ ننه هلگا رو پیدا کنی که دانگ به عنوان جام فروخته به سپ بلاتر.

دای چشم هایش را بست-که از نظر وندلین باعث میشد دیگر نتواند توی آینه را ببیند و کارِ بی فایده ای بود!- و جواب داد:
-اگه بتونم خواسته ی قلبیم رو جوری تغییر بدم که محلِ دیهیم رو بیشتر از قهرمانیِ ایتالیا بخوام، آینه بهم میگه دیهیم کجاست، و میتونیم بریم دنبالش!
-اگه هافلپافی بودی وفاداری بر تو غلبه می کرد و به جای دونستنِ نتیجه ی یه بازی مشنگی، حتما میخواستی بدونی نمادِ باستانیِ گروهت کجاس!
-نمادِ باستانیِ گروهِ شما در دستانِ شاهزاده ی آتشینِ سوار بر اسبه؟!
-اوکی...اوکی...


همان زمان، منزل اصغر آقا

اورلا همچنان به صندلی بسته شده بود و سیب درسته ای که در دهانش گذاشته بودند مانع میشد غیر از صدای ترمز گرفتنِ تاردیس، صدای دیگری از خودش در بیاورد. در همان حال اما آریانا در حال اجرای نطق جانگداری بود که قابلیت پخش در پنج قسمت به عنوان سریال مناسبتی ماه رمضان را داشت!
-بعد رون فنجونِ ننه رو داد به دوست دخترش که با دندونِ باسیلیک سوراخش کنه... هرچقدر ریپارو زدیم به فنجون درست نشد، مجبور شدیم تهش مشما ببندیم...ننه همیشه از اینکه فنجونش چکه می کرد ناراضی بود از اون به بعد! بعد از اون ماجرای پیوز پیش اومد که یه روز...
اصغر آقا و عیال:
اورلا:


راهروی تاریکِ زیر زمینِ هاگوارتز، دو ساعت بعد

دای همچنان به حالتِ تمرکز دو دستی آینه را چسبیده بود و گویی ضریحِ امام هشتم را چنگ زده باشد، طوری بی حرکت مانده بود که انگار آینه واقعا حاجت می دهد. وندلین هم که نمی توانست بیکار بماند، چهارزانو نشسته بود روی زمین، یک دسته کارت بازی ظاهر کرده بود و یکی یکی با فندکش آتششان می زد.

بالاخره دای چشم هایش را باز کرد-که هوشِ هافلپافیِ وندلین براورد می کرد کارِ درستی باشد، چون چشم بسته هرچقدر هم تمرکز می کرد آینه نه نتیجه یورو را نشان می داد نه جای دیهیم را!- و مستقیم به سطح جادویی آینه زل زد. بعد از کلی کند و کاو، بالاخره موفق شده بود safe mode سیستم را بیاورد بالا و با اپراتورِ آینه تماس بگیرد!

قبل از اینکه وندل یا دای بتوانند حرکتی کنند، اپراتور شروع به حرف زدن کرد:
-سفید برفی ملکه ی من...سفید برفی در این سرزمین از همه زیباتره! اون شکارچیِ چش سفید دختره رو نکشت، هفت تا کوتوله در اعماقِ جنگل ازش نگهداری...

دای کنترل آلت دیلیت گرفت و بعد از قطع کردنِ اپراتور، شروع به ور رفتن با تنظیمات آینه کرد. وندلین هم که از این مسائل مشنگی در حد نوکیا 1100 حالی اش بود، شانه بالا انداخت و فندکش را زیرِ کارتِ سربازِ خشت گرفت.


ویرایش شده توسط وندلین شگفت انگیز در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۰ ۳:۱۸:۱۰


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰ چهارشنبه ۹ تیر ۱۳۹۵
#52

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴:۱۲ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
هافلکلاو
آريانا دامبلدور_ اورلا کوييرک




- كي اونجاس؟
- آريانا!
-

به دنبال صداي جيغ زن، كه فكر مي كرد دزد به خانه شان زده است، صداي مردانه اي هم بلند شد.
- چى شده؟

نه اشتباه نكنيد آن مرد رودولف نبود.

- اصغر پاشو دزد خونه مون رو زد!

اورلا با عصبانيت به آريانا نگاه کرد. سعى کرد با حالت پچ پچ و نجوا صحبت کند.
- حالا چى کار کنيم؟
- نمى دونم. ولى ما اينجا رو گشتيم. فنجون اينجا نبود خب!
- ولى دانگ همين آدرس رو داد. شايد خوب نگشتيم!

درحالى که دخترها مشورت مى کردند، صاحب هاى خانه هم به دنبال دزد بودند.

- يعنى مى گى بيشتر بگرديم؟
- نمي دونم نظر تو چيه؟

آريانا روي زمين نشست. معلوم بود دارد فكر مي كند. ناگهان همه جا روشن شد.

- اورلا نمى بينى اينجا قايم شديم؟ واس چى لوموس زدى؟
- آريانا من فکر کردم تو لوموس زدى!
- اصغررررر دزدا رو گرفتم!



نيم ساعت بعد



آريانا و اورلا، دست و پا بسته و حتى با دهان هاى بسته، روى صندلى نشسته بودند و مشنگ ها هم زل زده بودند به آن ها.
- خب حرف بزنيد!
- م..نخسم... دزفن.. رسشت!
-

اصغرآقا پيژامه اش را تا روى ناف بالا کشيد، جلو رفت و دهان آريانا را باز کرد. درحالى که اورلا در دل حسرت مى خورد که کاش دهان او که باهوش تر بود را باز مى کردند، آريانا شروع به صحبت کرد.
- راستش... ميشه به شما بگم خاله؟
- آخي چه دل پر دردى داره اين دختر اصغر... بگو.. بگو خاله!
- راستش ما دنبال يه فنجون مى گرديم که واسه ننه ى منه... به ما گفتن که اون فنجون تو خونه ى شماست. آره؟

زن نگاهى به اصغرآقا انداخت. اصغر پيژامه را تا گردن بالا کشيد.
- والا ما يه کارخونه ى فنجون سازى داريم. کدوم فنجون رو مى گيد؟
-




ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۰ ۱:۳۰:۵۲
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۰ ۱:۳۴:۵۰

Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ چهارشنبه ۹ تیر ۱۳۹۵
#51

اورلا کوییرکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
هافلــکلاو
اورلا کوییرک و آریانا دامبلدور

اورلا و آریانا از خانه یا شاید بر اساس تفکرات خودشان میدان جنگ خارج شدند و دویدند و دویدند تا به سر کوچه رسیدند. دو تا خاتون... اهم القصه که آن ها از ترس در تاریکی پنهان شدند.

- الان چرا اینجاییم؟
- چون اونجا میدون جنگه.
- خب یعنی بیخیال فنجون شیم؟
آریانا با ناراحتی و البته حسرت به خانه نگاه کرد که هنوز صدای شلیک ار داخل آن می آمد نگاه کرد و سوالش را مطرح کرد.

- معلومه که نه!

و سپس مانند فیلم های هالیوودی چماقی از کجا آباد بیرون آورد و با افکت " " بر سر آریانا کوبید. دور سر دخترهافلپافی چندین فنجان هافلپاف چرخیدند و بالاخره حالش سر جا آمد.

- ما باید به اون خونه بریم آریانا. متوجهی؟
- چه شکلی؟ با اون همه تفنگ دار؟ :worry:

اورلا دستش را با افکتی خفن زیر چانه اش گذاشت و سپس گفت:
- صبر میکنیم از خونه بیان بیرون بعد ما میریم و فنجون رو پیدا میکنیم. حالا تو آسوده بخواب منم بیدارم تا اینا بیان بیرون.

ساعاتی بعد- همان مکان

خرررر پووووووووووف

- اورلا! اورلا! بیدار شو. دیگه صدای شلیک نمیاد!
- ها چیشده؟ من بیدارم.

اورلا چشمانش را باز کرد و به آریانا نگاه کرد که رو به رویش ایستاده بود.

- باید بریم.

آریانا این را گفت و به راه افتاد و اورلا نیز پشت سرش.

- آلاهومورا.

در با طلسم اورلا به آرامی باز شد و دو دختر وارد خانه شدند. اورلا در گوش آریانا گفت:
- باید تو اشپزخونه رو ببینیم چون قطعا اونا فک میکنن اون یه فنجون معمولیه.

لحاظاتی بعد آن ها در کابینت ها کشو ها و هرجای دیگر دنبال آن فنجان گشتند و به طور عجیبی این کار ها را بدون سر و صدا انجام دادند.

- اینجا نیست. باید بی سر و صدا بریم آریانا. بدون...

ترررررق

دست آریانا به لیوان روی میز خورد و آن نیز افتاد و شکست!

- کی اونجاست؟

صدای زنی از یکی از اتاق ها دو دختر را حسابی ترساند. آن ها بیدار شده بودند!


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۹ ۲۳:۱۳:۴۹
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۹ ۲۳:۱۶:۲۲
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۹ ۲۳:۲۰:۴۲
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۰ ۱:۵۲:۵۷

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۶ چهارشنبه ۹ تیر ۱۳۹۵
#50

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۸:۱۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4836
آفلاین
هافلـکلاو

لینی & سوزان


لینی قلم‌پریو پشت گوشش گذاشته بود و سخت در حال انجام محاسبات بود. سوزان که بیهوش و معلق در هوا به دنبال لینی حمل می‌شد، مدام بر اثر برخورد به در و دیوار، به این طرف و اون طرف شوتیده می‌شد!

مسلما اگه سوزان می‌دونست عاقبتش این چنین می‌شه هرگز با لینی مخالفت نمی‌کرد و مثل یک دختر هافلپافی خوب و پشتکار به دنبالش راه میفتاد. ولی خب... فرصت‌های از دسته رفته رو نمی‌شه برگردوند و الان وضعیت سوزان همینی بود که توصیف شد!

اما نگاهی داشته باشیم به اونچه که تو ذهن لینی در حال رخ دادن بود...
- ما یه نور دیدیم... سگ سه سر نبود چون تکون نمی‌خورد! رفتیم سمتش... بو میومد! بوی غذا... خب آشپزخونه بود! اما... اما... منظور اون جن چی بود؟ چرا باید می‌گفت اینارو دیگه راه ندین؟ این یعنی قبلا کسی اونجا بوده؟

- بله این یعنی قبلا کسی اونجا بوده! حتما فنجون با ارزش ننه هلگا قاطی فنجونای بی‌ارزش دیگه شده.

رشته‌ی افکار لینی به سرعت توسط امواج فریاد سوزان پاره می‌شه.
- ببینم تو مگه بیهوش نبودی؟
- گفتم شاید اگه بات موافق باشم بتونم رضایت نویسنده رو بگیرم تا رضایت تو رو بدست بیاره تا منو به هوش بیاری. آخه نگاه کن... پام کشیده شد به دیوار. خراش برداشته. اوف شده.

سوزان گوشه‌ی شلوارشو بالا می‌ده تا خراش‌های حاصل از کشیدگی به دیوار نمایان بشه.

لینی با بی‌میلی نگاهی به پای سوزان می‌ندازه. سوزان بعد از اطمینان از اینکه لینی متوجه آسیب اون نقطه شده ادامه می‌ده:
- تازه کله‌مو ندیدی! سرم خورد به میله‌ای که از دیوار در اومده بود و الان سرخ شده!

لینی اینبار قصد داشت روشو برگردونه و بی‌توجه به سوزان سرنخاشو دنبال کنه. اما شیء براقی که از درون موهای سوزان به لینی چشمک می‌زد، متوقفش می‌کنه.
- اون چیه تو موهات؟

قبل از اینکه سوزان بخواد واکنشی نشون بده، لینی دستشو دراز می‌کنه و جواهر درخشانو از لای موهاش در میاره.
- یکی از نگینای دیهیم رووناس. من می‌دونم. من مطمئنم. خودشه. اون زخمی شده. ما باید تا نمرده پیداش کنیم.

اینبار نوبت سوزان بود که با چهره‌ای متعجب به لینی که آشفته شده بود زل بزنه.
- مگه دیهیمم زخمی می‌شه؟


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۹ ۲۰:۵۷:۲۷



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵ سه شنبه ۸ تیر ۱۳۹۵
#49

زنوفیلیوس لاوگودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۶ سه شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۱۷:۴۵ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین

هافلـکلاو

لاکریتا
&زنوف&ویلبرت



ویلبرت با نگاهی به لاکرتیا فهماند که عمل پیچاندن زنوفلیوس با موفقیت واقع نشده. همه ی گروه ها رفته بودند اما آنها کل وقتشان را برای اینکه زنوفیلیوس را بپیچانند صرف کرده بودند. لاکرتیا با دیدن این وضعیت عصبانی شد و با جیغی بنفش گفت:
- همه ی گروها رفتن فقط ما موندیم!
زنوفیلیوس و ویلبرت با نگاهی کوتاه به اطراف متوجه شدند که کسی به جز آنها در سراسری نیست. دو هوش راونکلاوی با دیدن این صحنه مغز راونکلاویشان کم آورد و از لاکرتیا پرسیدند:
- خب ما کجا بریم؟

لاکرتیا یکی از گربه هایش را در آغوش کشید و مشغول فکر کردن شد، پس از چند لحظه با خوشحالی تقریبا فریاد زد:
- فهمیدم! بریم توی تالارا دنبال نشونه ها بگردیم.
- توی تالار ها؟
- آره، مگه کسی بجز خود بچه های گروه ها می تونه برداشته باشه؟

زنوفیلیوس، ویلبرت و لاکرتیا راهی تالار راونکلاو شدند و با گفتن رمز عبور داخل شدند. ویلبرت که تازه لود شده بود، پرسید:
- حالا کجا دنبالشون بگردیم؟
- تو وسایل.:vay:
زنوفیلیوس و ویلبرت به سمت خوابگاه پسران روانه شدند و لاکرتیا هم شروع به بهم ریختن خوابگاه دختران کرد.

چند ساعت بعد

روی مبل های آبی روشن تالار نشسته بودند و به وسایلی که روی میز ریخته بودند، نگاه می کردند.
- اینا چیه؟

لاکرتیا دسته ای کاغذ را به دست گرفت و شروع به توضیح دادن کرد.
- اینا یه سری آدرسه که ما رو به نشونه ی گروه ها می رسونه. مثلا این آدرس یه مغازه عتیقه فروشیه، این یکی آدرس یه آرایشگاه، اینم آدرس یه جایی که معلوم نیست کجاست. خب شما ها چی پیدا کردین؟
- من چند تا شیشه خون که فکر کنم مال دای باشه رو پیدا کردم، دونه های تسبیح هم بود. تو چی پیدا کردی ویلبرت؟
- چیزی به نظر من مشکوک نیومد که بر دارم.

لاکرتیا با حالتی متفکرانه فقط به زنوف و ویلبرت نگاه کرد و گفت:
- فعلا بریم دنبال این آدرس ها اگر پیدا نشد می ریم سراغ اون یکی تالار.




زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر کوچک شده




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۸ سه شنبه ۸ تیر ۱۳۹۵
#48

سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۵۷:۵۷ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
از تو تالار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 265
آفلاین


هافلـــکلاو

سوزان بونز & لینی وارنر


- بیا بریم.
- چی؟ نــــــه! اون ما رو می خوره!
- میگم بیا بریم! عه!
- نـــــــه!
- اونجا رو ببین! فقط یه نقطه‌ی نور دیده میشه! در حالی که سگه دو سر داره که هر کدوم دو تا چشم دارن!
- نـ...
- چی شد؟
- اوممممم... بوی شیرینی توت فرنگی میاد.. اونجا آشپزخونه ست؟
- احتمالا.
- و الان وقت ناهاره؟
- احتمالا.
- بریم پس.

و به سمت نقطه ی نورانی حرکت کردند.

کمی بعد

- یه لحظه صبر کن...
لینی سرش را از دریچه بیرون برد تا ببیند چه خبر است.
ده‌ها جن مشغول آماده کردن غذاها و دسرهای مختلف بودند. تعدادی ظروف کثیف را در آشپزخانه جمع می کردند و عده ای دیگر آنها را می شستند. عده ای نیز زباله ها را جمع می کردند و... و...
- سرتو بــدزد!
- ها؟!
و سوزان از همان راهی که آمده بود به پایین سقوط کرد.

چند دقیقه بعد، اون پایین


- پاشو دوباره بریم.
- نـه لین. ما شکست خوردیم! حالا باید دست خالی برگردیـم! تو هم اینو قبول کن.
- خب پاشو بریم یه جای دیگه.
- نه. دیگه همه چی تموم شد.
- این بود پشتکار هافلی؟
-
- ببین. خودت مجبورم کردی!
- چی؟
- ایمپریو!
-
- حالا خوب شد. هرجا می‌رم دنبالم بیا.




ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۸ ۱۲:۵۵:۵۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰ دوشنبه ۷ تیر ۱۳۹۵
#47

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴:۱۲ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
هافلکلاو
آريانا دامبلدور_ اورلا کوييرک



آريانا و اورلا مقابل خانه ى مشنگ ايستاده بودند و به اين فکر مى کردند که چطور وارد خانه شوند. وارد شدن به خانه ى کذايى داشت برايشان غيرممکن مى شد که ناگهان زنى از خانه بيرون آمد، بين در و لولا يک سنگ گذاشت که بسته نشود و سپس به سمت انتهاى کوچه راه افتاد.

- اورلا در بازه يا دارم خواب مي بينم؟
- بازه... بازه... آريانا انقدر اين خوشبختى بزرگه واسم که احساس مى کنم يه تله ست!
- کارآگاها زيادى بدبينن!

و بعد هر دو با احتياط وارد خانه شدند. آريانا و اورلا به سمت آشپزخانه و جايى که لابد مشنگ ها بايد فنجان هايشان را مى گذاشتند راه افتادند.

جييييير

- آخ! اين چى بود زير پام له شد... پر از دکمه س روش...
- هييييس!

آريانا بى خبر کنترل تلويزيون را له کرده و شبکه را عوض کرده بود. شبكه سه در حال پخش فيلم سينمايى"راننده1"بود.

داخل فيلم، فرانک با دخترى که به تازگى با او آشنا شده بود، در حال صبحانه خوردن بودند. لحظاتى سکوت برقرار مى شود. فرانک شيرينى فرانسوى اى که در حال جويدن بود را قورت مى دهد.
- زيادى ساکته!

قبل از اينکه دختر بگوييد"چى!" صداى شليک بلند مى شود.
- سرتو بدزد!


آريانا و اورلا داخل آشپزخانه: صداي شليك بود؟


به دنبال شليک تفنگ، دشمن ها يک موشک به سمت خانه ى فرانک مى فرستند.


بوووووومبببببب


آريانا خودش را پرت مى کند روى زمين. اورلا پشت يخچال پناه مى گيرد.
- اين مشنگا چه مرگشون شده؟
- اورلا من مي ترسم. بيا بريم از اينجا.

اورلا مى رود که به داخل سالن نگاهى بياندازد که دشمن ها خانه ى فرانک را به رگبار مى بندند.


ترترترترترترترترتر

اورلا سرش را بين دو دستش مى گيرد و جيغ مى کشد.


فرانك و دخترک از معرکه فرار مى کنند. فرانک فرياد مى زند:
- همشون رو مى کشم! لعنتى ها!


آريانا بدو بدو پيش اورلا مى رود. دست دوستش را مى گيرد و به کوچه آپارات مى کنند. بايد زمان ديگرى باز مى گشتند.



Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۲ دوشنبه ۷ تیر ۱۳۹۵
#46

زنوفیلیوس لاوگودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۶ سه شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۱۷:۴۵ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
هافلکلاو

لاکریتا
&زنوف&ویلبرت
هر گروه مشغول بحث درباره نشان های گروه ها بودند. بعضی هم کار خود را آغاز کرده بودند. در گوشه ای از سالن سراسری، زنوفیلیوس به ستونی تکیه داده بود و با قیافه ای متفکر، به ملت دو گروه نگاه می کرد. ناگهان چیزی به ذهنش رسید. بهترین گزینه برای مجله طفره زن ماجرای گم شدن دو نشان در هاگوارتز بود. با چشم در بین گروه ها به دنبال مناسب ترین گروه برای خودش می گشت.که چشمش به ویلبرت و لاکریتا افتاد. جلو رفت و انها را متوجه حضور خودش کرد.
- اهم!
ویلبرت و لاکریتا که تازه متوجه حضور او شده بودند، گفتند:
- سلام زنوف. چرا پیش گروهت نیستی؟
- ام خب الان پیش گروهمم دیگه!
ویلبرت و لاکریتا به همدیگر نگاه می کنند تا لود شوند. پس از نگاه به هم با نگاه هایی ملتمس آمیز به لینی نگاه کردند، ولی لینی هم مشغول صحبت کردن با هم گروهیش یعنی سوزان بود. ویلبرت دیگر راهی پیدا نکرده بود که با دلخوری لب گشود:
- خب مثل اینکه چاره ای نیست. زنوف به نظرت بهتر نیست بری با یه گروه دیگه؟
-مثلا؟
-برو با سدریک و تام!
- زیادی جمعشون مردونه اس.
- برو با تراورز و رز !
- تراورز هی با تسبیحش می افته به جون مردم خوش نمی گذره. :worry:
- برو با اورلا و آریانا
- گروهش صورتیه! :zogh:
- یعنی تحت هر شرایطی تو با ما میای؟
-اوهوم
به نظر زنو گروه ویلبرت و لاکریتا بهترین گروه بود چون هم هیجان بود و هم سیاحت(آن هم از نوع آسلامی).


زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر کوچک شده




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۲:۵۳ دوشنبه ۷ تیر ۱۳۹۵
#45

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۷:۰۷ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
هافلکلاو

رز & تراورز

همه ی گروه ها از جایی شروع به گشتن کرده بودند اما باز هم رز و تراورز از همه عقب تر بودند و حتی نمی دانستند کجا را می خواهند بگردند! دختر هافلپافی به فکر کردن حساسیت داشت، مثلا اگر الان راجب این فکر کند که تاج سر عقد روونا و یا فنجانِ ست جهاز ننه کجا می توانند باشند، مبتلا به بیماری خطرناک عنتونیسم می شود و می زند کلا سوژه را با ژانرش شهید می کند. پس وظیفه ی فکر کردن به گردن حاج تراورز در وسط مناظره انتخاباتی می افتد.

تراورز هم به هر حال یک ریونی بود و در هر شرایطی حتی در وسط انتخابات وزیر آینده بهتر از یک هافلپافی ایده می داد.

- حاجیت بازی رو بلده!

رز به [url=( ) ]این صورت [/url] تابلوی رو به رویش که ساحره ای عبوس را نشان می داد، را نگاه کرد و منتظر شد تا تراورز ادامه ی حرفش را بزند:

- همون طور که لینی اشاره کرد بهش یکی از خودامون بوده که نشونا رو برداشته. حاجیت می خواد بگه که کار کسایی بوده که قبلا تو گروه هامون بودند، مثلا پیوز از گروه شوما که رفت به گریفندور! ممکنه کار اون باشه؟

رز حقیقتا از همون اول که تراورز نظر لینی را توضیح داد، هنگ کرده و از بقیه ی صحبت جا ماند. حالا هم نمی دانست تراورز راجب چی سوال می کند و بدتر از آن نمی دانست چه جوابی باید دهد! برای لحظه ای حس کرد سر کلاس پروفسور بینز است.

- حاج خانوم نظرت چیه؟

احتمالا قیافه ی همگروهی اش به طور آشکاری حالت " وات؟ " را نشان می داد، چون تراورز سوالش را این بار به شکلی دیگر برای او تکرار کرد:

- گم شدن فنجون ممکنه کار پیوز بوده باشه؟

رز با بی خیالی شانه ای بالا انداخت و به زن عبوس راخل تابلو چشمکی زد و جواب داد:

- از من می پرسی کار ننه بوده.
قیافه ی حاجی به شکل علامت سوال در آمد:

- هلگا؟ چرا این طوری فکر می کنی؟
- به ننه می خوره از این کارا کنه. دفعه ی قبلم گورکن مون رو برداشته بود. پیرزنه دیگه حوصله سر می ره!

جوابی به این چرت و پرتی نمی توانست ریونکلاویی را قانع کند. ریونکلاویی تصمیم گرفت نظر خودش را دنبال کند. حتی اگر هلگا آدمی بود که برای تفریح هاگوارتز را بهم می ریخت، روونا این شکلی نبود.

- حاج خانوم بیا بریم.

رز حتی نپرسید که کجا دارند می روند. فقط قبل از اینکه دنبال تراورز راه بیافتد برگشت و برای زن عبوسی که بهش چشم غره می رفت؛ دست تکان داد. تراورز اما، می دانست باید کجا بروند؛ باید پیوز را زیر نظر می گرفت. سوالی که در ذهنش چرخ می زد این بود که چه شکلی باید بدون اینکه کسی بفهمه وارد گریف شوند؟

ذهنش ریونی اش ب سرعت به دنبال جواب می گشت و هر چند ثانیه یک بار نظریه ای می داد:
- معجون مرکب پیچیده؟ نه نه قدیمی شده!
- به عنوان بازرس برم ببینم محیط آسلامی دارن؟ نه خیلی مشخصه.
- جن خونگی؟

این یک راه خوبی می توانست باشد، جن ها قشری بودند که بهشان توجهی نمی شد. سوال بعدی این بود که جن از کجا باید پیدا می کردند؟ آیا جن های آشپزخانه راضی می شدند چنین کاری را انجام دهند؟


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۷ ۱۳:۰۰:۰۳









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.