هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۱:۲۷ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۶

دافنه مالدونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 229
آفلاین
-بله من!
-تو این جا چیکار میکنی؟
-میشه یکی به منم بگه این جا چه خبره؟
-هری یه لحظه صبر کن.اول تو جوابمو بده، این جا چیکار میکنی؟
-من، منم اومدم مثل بقیه تو جلستون شرکت کنم.
-اما ما تو رو نمی شناسیم، بهت اعتمادم نداریم.وایسا ببینم چطوری این جا رو پیدا کردی؟
-به سادگی.
-خوب حالا هرمیون میشه بگی این جا چه خبره؟
-این پسره دیروز به من برخورد کرد وقتی به در کتابخونه رسیدم، خیلی رفتاراش عجیبن.
-باید ازش تست بگیریم که ببینیم ایا خون اشامه یا جادوگر.
پسر مو سیاه:
-ولی هری این طوری وقت فقط هدر میدیم.

موقع تست گرفتن در کافه هاگزمید.

-اهم اهم خوب دوستان ما یه تست کوچولو از این دوستمون میگیرم و بعد به سرعت میریم سر کار اصلیمون.

هرمیون یه چنگال نقره رو، روی دست اون پسر قرار داد، اگه دستش میسوخت پس او خون اشام بود ولی اگه نمیسوخت نه، خون اشام نبود.


ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۰ ۱۱:۴۳:۵۵
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۰ ۱۱:۴۵:۰۵

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۵۱ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶

الکس سایکسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۱ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۴۰ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 20
آفلاین
هرمیون کاملا حواسش به مطالبی که در کتاب بودند بود و هنگامی که به در کتاب خونه رسید پایش به یکی از صندلی ها گیر کرد و با سر به زمین خورد و کتاب از دستش به زمین افتاد. هرمیون سریع دستش رو روی کتاب گذاشت ولی همزمان با اون دست یکی دیگرو روی کتاب دید , سریع سرش را بلند کرد تا ببینه اون کیه , خون اشامه یا جادوگر , هرمیون با دیدن پسر مو سیاه با ردای مخصوص گروه اسلیترین نفس راحتی کشید. پسر مو سیاه وقتی خم شد تا کتاب رو برداره یه بطری عجیب از جیب رداش به زمین افتاد و چشم هرمیون دونبال بطری رفت. رنگ هرمیون پرید و از وحشت دست هاش به حالت بندری تکون می خوردند , خون تازه انسان { گرم} هرمیون نوشته روی بطری را به ارامی خواند سرش را بلند کرد و به صورت پسره زل زد. در صورت پسره لبخند ارومی بود که انگار خطری وجود نداره ولی بالاتر که میرفتی چشمای قهوه ای تیرش یه چیز دیگرو نشون میداد.
هرمیون خودش رو بلند کرد و با تته پته گفت:

_ کتابمو لطفا پس بده.

_ قرون وسطا , جنگ تحمیلی خون اشامان و جادوگران. کتاب جالبیه , منم می خوام بخونمش.

هرمیون فکر کرد دیگه اون خون اشام کتابو بهش پس نمیده دیگه کله نقشه هاش بر ملا شد و رفت... خون اشام مو سیاه کتاب رو به طرف هرمیون دراز می کنه.

_ البته بعد از اینکه کارت باهاش تموم شد.

هرمیون دیگه کاملا شوکه شده بود یعنی اون خون اشام کاری باهاش نداره؟ یعنی نمی خواد بفهمه نقشه دانش اموزا برای فراری دادنشون چیه؟ .
هرمیون به ارامی کتاب رو پس میگیره و با دستاش به بغلش فشار میده و با قدم های شمرده از خون اشام دور میشه ولی زیر چشمی اونو زیر نظر داشت می دونست که اون هنوز همونجا وایساده و داره از پشت نگاش می کنه , هرمیون سریع بر می گرده که از نزدیک نیومدن اون پسر مطمعن بشه ولی بازماز چیزی که دید شوکه شد. هیچی نبود! پسره اونجا نبود ولی هرمیون حاضر بود قسم بخورد تا قبل برگشتنش اون اونجا ایستاده بود.

فردای ان روز


بچه ها از گروه های مختلف تو کافه هاگزمید جمع شده بودند و منتظر سخنرانی هری بودن . هری به همراه هرمیون جلو رفتند. همین که هری خواست دهنشو برای حرف زدن باز کنه هرمیون با صدای نسبتا بلندش گفت:

تو!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۴۵ یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶

دافنه مالدونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 229
آفلاین
نویل گفت:
-به نظرم این کارا به هیچ جا نمیرسه ما باید سردستشون یعنی کنت رو یه جور قانع کنیم که از مدرسه برن بیرون یا اینجا جای مناسبی نیست.

- ولی ما لوکیشن کنت رو نداریم.

رون گفت:
-خوب نداریم که نداریم این همه کار واسه بیرون کردن اصلا نیزای به این کار هم نیست.

هرمیون گفت:
-رون ارامشتو حفظ کن ما بالاخره یه راهی برای بیرون کردن انها پیدا میکنیم.دوستان من فقط یه نکته ای را میخواهم به شما بگویم ممکنه که این خون اشام ها به ما هم اسیب برسونن که البته ممکنه نه حتما میرسونن،یه وردی هست که به مدت سی ثانیه خون اشام هارا خنثی میکنه هروقت خون اشامی داشت به شما اسیب میرسوند شما این ورد را بگویید:اسپوراندوگا.

لونا گفت:
-ولی هرمیون اگر دنبالمون کردن چی؟ بازم هی از این ورد استفاده کنیم؟! بهتره تا فکر این چیزا به سرشون نزده اونارو از مدرسه بیرون کنیم تا سه روز دیگه همتون اینجا دوباره جم شید ، برید هر چی مطلب پیدا میکنید بخونید ، بیاید باهم دیگه درمیونشون بزاریم.

همه حرف لونا رو تاکید کردن و برگشتن به هاگوارتز،فردا صب بعد از صبحانه همه رفتن به کتابخونه تا هرچی کتاب گیر میارن رو بخونن خون اشام ها خیلی تعجب کرده بودند که چرا تعداد زیادی از دانش اموزان به کتابخونه رفتند به همین دلیل یکی از انها هرمیون رو دنبال کرد چون هرمیون تنها بود میتوانست بهرراحتی اونو مجبور کند که همه چیزو بگه.

ولی از شانس انها هرمیون به سمت برج گریفیندور رفت چون او کتابی در مورد خون اشام ها داشت وقتی به تابلو ی خانم چاق رسید رمز رو خیلی اروم به طوری که کسی نشنود گفت و وارد برج شد.

پس اون خون اشام نتونست قضیه رو بفهمه و دست از پا دراز تر به پیش بقیه رفت و گفت:
-ببخشید من نفهمیدم انها دارند چیکار میکنند چون من وقتی اون دختررو دنبال کردم وارد یه جایی شد که وقتی خواستم دنبالش برم درش بسته شد و یه خانمه تو تابلو میگفت رمز ورود لطفا و من نمیدونستم برگشتم.

یکی از خون اشام ها گفت:
-تو چیکار کردی جیم! الان خودم حسابت رو میرسم.الان یه نقره میزارم رو دستت،تنبیهت این است.

-ولی اینجوری برای بلند کردن ان نقره دست خودتان هم نابود میشود!

-ای خون اشام پرو و گستاخ برگرد اینجا گفتم برگرد اینجا!تو از ما کوچک تری باید به حرفامون گوش کنی.

-نمیخوام!

او فرار کرد چند نفر هم به دنبالش راه افتادند تا اودا تنبیه کنند.هرمیون در همین لحظات مطالبی جالب در اون کتاب پیدا کرد:

نقل قول:
آنها تسلطی اسرار آمیز بر حیوانات دارند. افسانه‌ها از گرگها، خفاشها، جغدها و موشهایی سخن می‌گویند که زیر نفوذ شیطان به اعمال شیطانی می‌پردازند.

آنها قدرت هیپنوتیزم دارند که به آنها امکان می‌دهد قربانیان خود را از مقاومت بازدارند و خاطره‌های ترسناک را از ذهن بزدایند. صبح روز بعد از حملهٔ خون‌آشامها قربانی تنها خستگی غیرعادی احساس می‌کند که به گمان او نتیجهٔ کابوسی است که شب قبل دیده است. خون‌آشام زیر نور خورشید یا نابود شده یا ضعیف می‌شوند.

در گذشته مردم برای دور کردن خون‌آشام‌ها از سیر استفاده می‌کردند و اعتقاد داشتند که خون‌آشام‌ها از سیر بدشان می‌آید همچنین انها به نقره حساسیت دارند.


او کتاب رو تو دیوار مخفی کرد و به سمت کتابخونه رفت تا پیش بقیه ی دوستانش باشد ولی هنگامی که داشت به سمت در کتابخونه میرسید .......


ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۲ ۱۹:۱۰:۳۷
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۲ ۱۹:۱۳:۵۷
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۲ ۱۹:۲۴:۲۴
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۲ ۱۹:۳۲:۳۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۰۹ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۶

آلفرد بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۳ پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۱۳ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 13
آفلاین
ازطرفی دیگر ،کلاه گروه بندی به موی سر خون آشام ها حساسیت داشت.
سپس دانش آموزان فکرهایشان را روی هم گذاشتند،ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدند.هری گفت:دوباره در کافه هاگزهد قرار میزاریم.
رون:نکنه باز میخوای الف ال 2 برگزار کنی؟
هرمیون:این دفعه طرفمون فقط با وزارت نیست،با کنت دراکولا هم هست.
.......
روز ها گذشت و تا اینکه روز اردوی به هاگزمید رسید.دانش آموزان خرید هایشان را کردند و به سوی هاگزهد رفتند.
این دفعه اسلیترین به خصوص مالفوی هم به هاگزهد رفته بودند.

هری:خب.....اممم
و تا نیم ساعت با خوردن نوشیدنی کره ای گذشت.

- ببینید ما دیگه قصد درست کردن الف دال 2 رو نداریم....این دفعه میخوایم با برنامه ریزی جلو بریم...راستش ما باید.........

هرمیون:ما باید از موجودات یا عناصر دیگه که تو کتابامون هست کمک بگیریم...مثلا......باسیلیک!
تمام دانش آموزان چشم هایشان قلمبه شده بود.
رون:حالا ما به یک تخم مرغ و غورباغه نیاز داریم(چون باسیلیسک توسط هرپوی کثیف با گذاشتن یک تخم مرغ زیر غورباغه بوجود آمد) ولی همشون تو دنیای مشنگی هستن.یا نور خورشید که البته هاگوارتز همیشه ابریه.

نویل:به نظرم این کارا به هیچ جا نمیرسه ما باید سردستشون یعنی کنت رو یه جور قانع کنیم که از مدرسه برن بیرون یا اینجا جای مناسبی نیست.
- ولی ما لوکیشن کنت رو نداریم.............



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۳۷ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۶

الکس سایکسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۱ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۴۰ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 20
آفلاین
سوژه جدید: خون اشام ها




چند هفته پیش وزارت سحرو جادو بطور نامعلوم تصمیم گرفته که یک گروه جدید به گروه های چهارگانه هاگوارتز اضافه شود.
این گروه جدید شامل خون اشام های اصیل انگلستان هست که وزارت سحر جادو تدریس جادو بر اینگونه موجودات را ضروری اعلام کرده و دلیل ان را محرمانه اعلام کرده.
پروفسور دامبلدور با اینکه میدانست اینکار اشتباه هست و مشکلاتی در پی خواهد داشت چاره ای جز قبول کردن و پا گذاشتن روی سنت های هاگوارتز نداشت.
خون اشام هایی که وارد هاگوارتز شده بودند بخاطر داشتن نیروهایی ذاتی مانند قدرت بدنی بالا، سرعت، قدرت کنترل ذهن و... خودشون رو برتر از بقیه دانش اموز ها میدانستند و به بیشتر قوانین هاگوارتز توجه نمیکردند با اینکه دامبلدور قوانینی برای انها وضع میکرد سریعا مخالفت هایی از طرف بزرگ خون اشام ها (کنت دراکولا) در بر داشت.
روز ها گذشت و کارهای خون اشام ها بدتر شد، دعوا با دانش اموزان گرگنما، کشتن و خوردن خون حیوانات جلوی دانش اموزان، اذیت کردن تسترال ها، انجام جادو ها و ورد ها بر خلاف قوانین مدرسه، سرپیچی از دستورات معلمین و... کار هایی بودند که پروفسور دامبلدور رو کلافه کرده بودن و او هر راهی را برای بیرون کردن این گروه پنجم جستجو میکرد. وزیر وزارت سحر جادو هم از اینکار پشیمان شده بود ولی بنا به دلایل نامعلوم نمی توانست دستور بیرون کردن انها را بدهد.
روزی پروفسور دامبلدور تصمیمی می گیرد و همه دانش اموز هارا در اتاق ضروریات جمع میکند.

_فرزندان من متاسفانه وزارت سحر جادو به درخواست های بنده برای بیرون کردن خون اشاما توجهی نمیکند بنده هم بدون مجوز وزارت سحر جادو کاری نمی توانم از پیش ببرم، فرزندانم ازتون می خوام همگی همه ی جدال های بین خودتون کنار بزارید و دست در دست هم کمک این خون اشام هارا از مدرسه مان بیرون کنیم و خوشبختی را به مدرسه برگردونیم.

دو روز بعد از این سخنرانی همه دانش اموز های گروه های چهار گانه ایده ها و راه حل های خود را با گروه های دیگر به اشتراک می گذاشتند و همگی به یک گروه واحد تبدیل شده بودند. از طرف دیگر این مسئله خون اشام هارا عصبی کرده بود و در تلاش بودند سر از نقشه های دانش اموزا در بیارن.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۱۶ یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۶

جرالد ویکرزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۴ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶
از اصفهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
_ خب قراره این عنکبوت بهمون بگه .
_ این به درخت میگن .

درخت کنارشان تکان شدید خورد و سپس گفت .
_ تکذیب میکنم این به درخت هم نمیگن .

صلبیر و دانش آموزان نتیجه میگیرند این به هیچکس نمیگند .
_ خب استاد صلبیر باید چیکار کنیم ؟
_ خب من 8 هزار سال زنده بودم ولی در این همه مدت فقط تویه جنگل ممنوعه بودم اما چیز هایی که براتون میگم رو از یک نفر شنیدم که 7999 سال پیش مرد . اول از همه اینکه دنیای موازی در زیر اتاق ضروریات پنهان شده .
_ زیرش که دیوار و آجر هست .
_ نمیدونم این چیزیکه شنیدم بزار حرفمو بزنم . دوم اینکه برای ورود به اونجا باید هیچ خواسته ای نداشت .
_ یعنی نخایم دوستامون نجات پیدا کنن ؟
_ اونجا دوست معنایی نداره ، کوچکترین نشونه ای از احساس باعث بسته شدن در های دنیای موازی به روی شما میشه ، برای برگشت باید یک نفرتون چیزی که در اون لحظه خیلی براش مهمه رو قربانی کنه .
_ چه ترسناک .
_ بقیشو نمیگم .
_ چرا ؟
_ چون وسط حرفم میپرین .
_ چه لوس

صلبیر چشم هاش رو میبنده و به خواب میره .
_ رون احمق چرا انقدر حرف میزدی وسط توضیحاتش ؟ :|
_ فکر نمیکردم انقدر لوس باشه ، 8 هزار سال سن داشت و مثل بچه دو ساله رفتار میکرد .
_ خب حالا چیکار کنیم ؟
_ راهی نداریم ، باید راهنمایی های ناقصشو دنبال کنیم .

برگزیده ها سری تکون میدن و ژست خفن به و خودشون میگیرن و مثل 3 تفنگدار + 1 به سمت هاگوارتز میرن .


so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۵

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۲۹:۰۱ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
رون سعی می کرد تا حد ممکن از عنکبوت دور شود یا حداقل به او نگاه نکند.

- برگزیده گریفندور؟!

لینی با تمسخر رون را صدا زد. اما صدای قدم هایی که از دور می آمد هر سه آنها را وادار به سکوت کرد.

- مطمئنی تو قلعه تنها بودی جنابِ شجاع؟
- من همه قلعه رو گشتم!
- ساکت شید! شاید نماینده هافپاف باشه.

از میان سایه ها چوبدستی ای نمایان شد و به دنبال آن صاحبش!
آریانا دامبلدور با موهایی از همیشه به هم ریخته تر و لباسی که پاره شده بود، به جمع سه نفره برگزیدگان پیوست.

- هلگا برامون سنگ تموم گذاشته! یه فشفه؟
- ساکت شو ویزلی. این چه سر و وضعیه قاتل؟ با چیزی درگیر شدی؟

آریانا با ترس به پشت و سرش نگاه کرد.
- اونجا...

اما بعد از چد ثانیه مکث گویی منصرف شده باشد، ادامه داد:
- نه. حالا قراره چیکار کنیم؟!


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۲:۰۶ دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۵

محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۲:۵۱:۰۱ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 975
آفلاین

خلاصه: رون از خواب بیدار میشه و متوجه میشه که هیشکی تو هاگوارتز نیست! همه جای مدرسه رو می گرده حتی تالار های خصوصی دیگر گروه ها اما باز هم کسی رو پیدا نمی کنه! در کنار دریاچه با یه موجود دریایی بنام مارکوس اشنا میشه و جریان رو بهش میگه! مارکوس هم میره تا قضیه رو به هم نوعاش بگه اما خبری ازش نمیشه! رون در آخر تصمیم می گیره به آخرین مکان سر نزده ، یعنی جنگل ممنوعه بره!


------------



رون خم شد و به تکه چوب های شکسته نگاه کرد! در همان حالت نشسته کمی جلوتر خزید و تونست چند ردپا ببیند! لبخند امید بخشی بر لب های رون جاری شد! بلند شد و رد پا ها رو دنبال کرد! جلوتر و جلوتر می رفت و هیچ توجهی به حیواناتی که به او خیره شده بودند و دنبالش می آمدند ، نداشت! رون دیگر نمی ترسید چون امیدوارم بود بتواند بالاخره کسی را ببیند! سرش رو به پایین بود و به جلو توجهی نداشت تا اینکه محکم با یک درخت برخورد کرد!

- آخ!

سرش را بلند کرد و توانست نگاه های متعددی که به او خیره شده بودند را تشخیص دهد! طول کشید تا تشخیص دهد تنها دو جفت از چشم ها ، چشم انسان هستند اما از ظلمت شب نمی توانست چهره ی آنها را ببیند! تا اینکه صدایی آمد.

- رونالد ویزلی؟! انتظار داشتم هری پاتر باشه!

رون جلوتر رفت و توانست ردای آبی رنگ و سبز رنگی که آن دو شخص بر تن داشتند را تشخیص دهد!

- لینی وارنر؟ هکتور؟ من ... من تو مدرسه تنها بودم! کسی تو مدرسه نیست! هیشکی نیست! هیشکی!

لینی وارنر جلوتر آمد و دست رون رو گرفت و گفت: « آروم باش رون! ما هم مثل تو شده بودیم! هیشکی نبود! همه جا رو گشتیم اما کسی نبود تا اینکه ما هم تصمیم گرفتیم بیاییم اینجا! و ..... »

هکتور سر حرف لینی پرید و ادامه داد: « اومدیم اینجا و با صلبیر اشنا شدیم و اون جریان رو به ما گفت! »

هکتور با دستش به مقابل اشاره کرد! یک عنکبوت عظیم و الجثه با تعداد زیادی چشم هایی که اکنون به رون چشم دوخته بودند!

- خوش اومدی برگزیده ی گودریک! اکنون منتظر برگزیده ی هلگا باشین!

و عنکبوت تمامی چشمانش را بست! رون که هنوز چیزی نفهمیده بود ، رو به لینی کرد و پرسید: « چی شده لینی؟ جریان چیه؟ »

لینی آه کشید و گفت: « کار لرد سیاهه! اون به ما گفته بود جریانو! »

و خنده ای شیطانی بین او و هکتور گذشت اما لینی ادامه داد: « این طلسم همه ی اهالی مدرسه رو وارد یک دنیای موازی می کنه که وجود خارجی نداره و به نوعی اونارو اسیر کرده! نقشه ی جالبیه نه؟ یه نوع مرگ تدریجی برای تمام اهالی مدرسه! هه! »

رون با عصبانیت گفت: « مرگخوار های کثیف! چطور می تونید تو همچین کاری دست داشته باشین؟ شما تمام دوست های منو کشین .... » رون با عصبانیت به سمت هکتور که هنوز لبخند می زد ، حمله ور شد اما لینی مانعش شد!

- آروم باش رون! الان قضیه فرق می کنه! بنیان گذاران برای مقابله با نابودی مدرسه از گروه خودشون یکی رو برگزیدند! و ما الان تنها کسانی هستیم که می تونیم همه چی رو درست کنیم! اما فقط ده روز مهلت داریم وگرنه همه ی کسانی که وارد دنیای موازی شدند ، می میرن! »

هکتور ادامه داد: « البته میشه گفت از همین الان اونا مردن! چون این برگزیده ی دست و پا چلفتی گریفندور هیچ کمکی نمی تونه بما بکنه! »

چند دقیقه طول کشید تا داستان را بفهمد و درک کند و بعد از لینی پرسید: « باید چیکار کنیم؟ باید چیکار کنیم تا همه چی درست شه؟ »

- فعلا باید منتظر برگزیده ی هلگا باشیم! وقتی اومد صابیر بهمون میگه باید چیکار کنیم! اون تنها موجود زنده ای که 8 هزار سال پیش شاهد این طلسم بود! »

در همین حین صدای قدم هایی از پشت سر آمد!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۱۳ دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۵

هرماینی گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۱۸ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۵
از گربه های ایرانی :دی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 342
آفلاین
سرش را سریع بلند کرد و چشمانش را پاک کرد. به نظرش احمقانه بود. او مانند هری شجاع نبود ولی انقدر ضعیف هم نبود که با هر فکر و خیالی گوشه ای کز کند و زار بزند. درست بود که... تنها بود... به شدت ترسیده بود و کمی هم نا امید، شاید بیشتر از کمی، ولی اگر او تنها امیدشان بود چه؟ اگر آنهای توی دردسر بودند و چشم امیدشان به رون بود چه؟ البته درست نمیفهمید که چرا او باید نجات یافته باشد و سعی میکرد به آن فکر هم نکند. خودش را جمع و جور کرد و ایستاد. حتی اگر فرضیه مهاجمان هم درست باشد، او الان جایش امن بود. پس باید به فکر یافتن سره نخ و پیدا کردن دوستانش باشد. اما... کجا؟... همه جا را گشته بود. از سرسرای اصلی و کلاس ها تا پرت ترین اتاق ها و دخمه ها. دریغ از یک سره نخ...

اه بلندی کشید و دوباره روی صندلی نشست. به این زودی نا امید شده بود. اما تمام تلاشش را کرده بود. با نا امیدی زیر لب زمزمه کرد:
- همه جارو گشتم... سالن ها، اتاق ها، راهرو ها، سرسرا، کلاس ها،زیر زمین و اتاق ضروریات، حتی کنار دریاچه و....

ناگهان ایستاد. چطور هنوز به فکرش نرسیده بود؟! جایی بود که هنوز به فکر رون خطور نکرده بود؛ وشاید مقصران این قضیه هم به همین امید داشتند. درست است. آن خواب...آن کابوس و رویای وحشتناک...واقعا همین بودند؛یک رویا! آنها حتما در جنگل ممنوعه بودند. جنگل ممنوعه و....عنکبوت هایش...! لرزش هایی که با شنیدن این نام بر تنش می افتاد کاملا متفاوت بود. همیشه به این فکر میکرد که این موجودات چقدر میتوانند نفرت انگیز باشند!

نفس عمیقی کشید تا خود را آرام کند. الان وقت ترسیدن از همچین چیز هایی نبود. تمام دوستانش در خطر بودند! نباید دیر میکرد. تمام شجاعتش را جمع کرد و از درِ اتاق ضروریات خارج شد. وارد راهروی اصلی شد و از راهی را که همیشه با هری و هرمیون، برای دیدن هاگرید آن را طی میکردند گذشت. ...هری و هرمیون... . سرش را پایین انداخت. آن حسِ وحشتِ آمیخته با اندوه دوباره درونش جان گرفت بود و ذره ذره امید و شجاعتش را می بلعید. این دو اسم، رون را تنها به یاده کابوسش مینداخت. آن چشم ها... آن لبخند... آنها حتما... حتما خودشان نبودند. امکان نداشت آن دو...امکان نداشت...

آنقدر در افکارش غرق بود که متوجه نشد چند دقیقه گذشته و از مدرسه خارج شده است. وقتی به خود آمد و خودش را جلوی کلبه ی هاگرید یافت. پشت کلبه مانند همیشه، پر از گیاهان بزرگ و عجیب و غریب و شلوغ بود؛ و پشت آنها، درختانِ بلند و انبوه ترسناکی که نام جنگل ممنوعه را در ذهن تداعی میکردند. رون آب دهانش را قورت داد و به سمت جنگل به راه افتاد. حتی به ذهنش خطور هم نکرد که داخل کلبه را نگاهی بیاندازد.

جلوی ورودیِ جنگل ایستاد. هنوز هم باورش نمیشد که تنها، در این وضعیت مجبور است وارد همچین جایی شود. ولی باید میرفت؛ ممکن بود چیزی پیدا کند. ممکن بود حتی دوستانش را بیابد. با این فکر وارد جنگل شد. دستانش را محکم گره کرده بود و اخم هایش حاکی از شجاعت متزلزلش بود. هرچه بیشتر در تاریکی جنگل فرو میرفت قدم هایش با اهنگی ثابت آرام تر میشد. تا حدی که کم کم حس میکرد اگر قدم میزد الان اواسط جنگل بود! چند قدم پیشرفت و ایستاد. اخمش بیشتر شد و بو کشید...بویش شبیه...سوختگی بود."نه... احمقانس... ینی جایی از جنگل آتیش گرفته؟...ولی کسی اینجا نیست که"... در افکارش غرق بود و انواع احتمالات را بررسی میکرد. وقتی به نتیجه ای نرسید، چند قدم دیگر جلو رفت و حس کرد که بو متراکم تر شده است. سرعتش را بیشتر کرد و چند قدمِ بلندِ دیگر برداشت، از روی چند شاخه ی کوچک شکسته پرید و...سر جایش خشکش زد...

چیزی که میدید باور کردنی نبود. امکان نداشت. این یعنی شخص دیگری...نه، چند شخصِ دیگر جز رون در هاگوارتز...و جنگل ممنوعه بودند. بله...شاخه های شکسته درختان، جای سوختگی روی چند تنه و صد البته چمن ها و برگ های لگد مال شده مطمئنا معنیِ دیگری نمیتوانستند داشته باشند...


ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۴ ۱:۲۸:۰۳


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲ یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۵

لوئیس ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
رون در تلاش بود که باور کند همه این اتفاقات یک کابوس بد است پس چشم هایش را بست نفس عمیقی کشید و با خود گفت:
چیزی نیست رون...همه این ها یه کابوسه... چشم هام رو میبندم و وقتی باز میکنم همه جا شلوغه
رون چشم هایش را باز کرد اما خبری از سالن شلوغ نبود و هنوز کوچکترین حرکتی در سرسرای عمومی به چشم نمیخورد.رون بار دیگر به فکر فرو رفت و با خود گفت:
نکنه همشون مرده باشن... یا اسیرشون کرده باشن
با رسیدن چنین فکرهایی به ذهن رون رعشه ای در بدنش به جریان افتاد. اگه این طور بود شاید متجاوزین هنوز در قلعه بودند! قلب رون در سینه فروریخت. او باید فعلا جایی پنهان میشد و تنها جایی که فکرش رسید و برای مخفی شدن جای مناسبی بود اتاق ضروریات بود.رون دوان دوان و بدون اینکه حتی دور و برش را نگاه کند به طبقه هفتم رفت. سه بار از جلوی در رد شد در فکر خود گفت:
جای مناسبی برای مخفی شدن میخوام... جای مناسبی برای مخفی شدن میخوام... جای مناسبی برای مخفی شدن میخوام
رون به پشت چرخید و دستگیره در غول پیکر را دید.آن را با ضربی کشید و وارد اتاق ضروریات شد.اتاق ضروریات کاملا مناسب برای مخفی شدن بود:مواردی چون سپهر و مجسمه های سنگی به چشم میخورد و غذای لذیذی برای خوردن فراهم شده بود اما رون اشتهایی برای خوردن چیزی نداشت.رون غم زده خود را روی صندلی کناریش انداخت و بار دیگر با خود فکر کرد:
باید یه کاری کنی رون... باید بفهمی بقیه کجان هرطور که شده...یعنی میتونم باکسی بیرون از هاگوارتز صحبت کنم؟! فکر کنم بشه اما خیلی طول میکشه... شایدم اصلا نشه.وای! چه بلایی سر خانواده ام اومده نه فرد و جورج هست و جینی... از بقیه هم که خبر ندارم... نه...نه...نمیشه امکان نداره...
سر رون پایین افتاد و رون شروع به گریستن کرد.


ویرایش شده توسط لوئیس ویزلی در تاریخ ۱۳۹۵/۱/۲۲ ۱۶:۵۸:۰۵








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.