هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۰:۲۰ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
#38

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
هر یک از آنها ممکن بود نفر بعدی باشند.
آنها این را میدانستند.
آرسینوس، نقاب و لایتینا هم این را میدانستند.
در نتیجه نقابِ دانا، خمیازه ای کشید. آرسینوس که خودش هم خسته بود، به سرعت خمیازه ای در جهت تکمیل کردن خمیازه نقاب کشید و رو به لایتینا گفت:
- به حربه نهایی متوسل شو. ما هم بریم بخوابیم. اساتید هم تا چند دقیقه دیگه میرسن همونطور که میدونی.

لایتینا آب دهانش را قورت داد و به آرسینوس و نقاب که از صحنه خارج میشدند، نگاه کرد. سپس رویش را چرخاند به سمت دانش آموزان که از شدت اضطراب خیس عرق شده بودند. سپس با لحنی ملایم گفت:
- خب دانش آموزان عزیز... از اینجا به بعد گروهبندی با من هستش. همه تون در گروه های دو نفری رو به روی همدیگه بشینید. یه آزمون خیلی ملایم و گوگولی رو باید انجام بدید.

دانش آموزان آب دهانشان را دوباره قورت دادند، جملات لایتینا اصلا آرامشان نکرده بود.

- خب... حالا با هم دیگه سنگ کاغذ قیچی کنید... فقط یک بار. کسانی که مساوی بیارن، میرن تو دسته دستشویی شورا، اونایی که ببرن میشن دستمال پیچ، اونایی که ببازن هم میشن طی کش.

پس از دقایقی وحشت و قورت دادن آب دهان و خیس کردن شلوار، دانش آموزان همگی با هم سنگ کاغذ قیچی بازی کردند و دستانشان را هم در همان حالت نگه داشتند تا لایتینا کاملا روی نتایج نظارت داشته باشد.

و درست در میان نظارت دقیق و یادداشت کردن های لایتینا بود که سرمای عجیب و شومی کارخانه را در بر گرفت.
و سپس، چند عدد دمنتور، که رداهایی صورتی همچون پرستاران کودکان پوشیده بودند، وارد کارخانه شدند.

استرس و وحشت موجود در چهره دانش آموزان، جای خود را به نگاهی عاقل اندر سفیه داد.

- اوه... خیلی خب... اساتیدتون هم اومدن. منم برم پیش اعلی حضرت توی وزارت دیگه، بگم بهشون کارگراش... یعنی دانش آموزانشون مستقر شدن بالاخره. و آها، هیچ کدومتون هم حق ارتباط داشتن با خارج از مدرسه رو ندارید و در صورت ارتباط برقرار کردن، اساتید باهاتون برخورد بوس وارانه میکنن.

لایتینا این را گفت و به سرعت به سمت وزارت آپارات کرد و کودکانی که توسط دمنتورها به بخش های مختلف کارخانه هدایت میشدند را تنها گذاشت...

پایان سوژه



پاسخ به: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۶:۵۳ سه شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷
#37

دارین ماردنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۳۹:۵۴ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 97
آفلاین
نقاب که احساس می کرد در حقش ظلم شده جیغ کشید :
- عوم. عووووم.

لایتینا به نقاب نگاه کرد و گفت :
- چی می گی نقاب؟
- عووم ، ععوم ، عوم عوم.
- راست می گی اینم فکر بدی نیست. آرسینوس ، چطوره اون نقاب رو کنار بزاری و از نقاب استفاده کنیم؟

آرسینوس که بدجور درگیر گروهبندی بود عرق روی پیشانی اش را پاک کرد. ژست متفکرانه ای به خودش گرفت و بعد چند لحظه تفکر گفت:
- فکر خوبیه. بالاخره نقاب هم باید یک وطیفه ای تو این مدرسه داشته باشه. ما که الکی به کسی پول نمی دیم.

آرسینوس نقاب اسباب بازی را از صورت دانش آموز کند و گفت:
- نقابو بیار و روی سر این بزار لایتینا.

لایتینا طبق دستور عمل کرد و نقاب رو سر دانش آموز مورد نظر گذاشت. نقاب به محض اینکه روی سر دانش آموز قرار گرفت پاهایش را دور گردنش حلقه کرد و تا مرز خفه شدن فشار داد. دو دسته از موهایش را هم انگار که افسار اسب است در دست گرفت و کشید.
دانش آموز که صورتش کبود شده بود سعی می کرد پاهای نقاب را از دور گردنش رها کند. به حالت خفگی گفت:
- بهش بگو... گردنمو...

آرسینوس گفت :
- عیبی نداره. در عوض قوی میشی. وقتی هم که بزرگ شدی یادت می ره.

آرسینوس رفت و رو تختش نشست. دستی به چانه اش کشید و گفت :
- خب نقاب. بگو این دختر به درد کدوم گروه می خوره؟

همه جا در سکوت وحشتناک و سنگینی فرو رفته بود. صورت دختر هر لحظه کبود تر می شد و نقاب همچنان در سکوت پستانکش را مک می زد. چند دقیقه گذشت. باز هم چند دقیقه گذشت. ولی همچنان سکوت بود. بالاخره نقاب به حرف آمد:
- ععوم. ععه عوم.

آرسینوس حرف هایش را ترجمه کرد:
- گروه دستمال کاغذی. تبریک می گم دختر جوان.

اما دختر نمی توانست چیزی بگوید. چون آش و لاش پخش زمین شده بود و چشم هایش هم بسته بودند. صورتش طوری بود که انگار به خواب عمیقی فرو رفته است و واقعا هم همینطور بود...

لایتینا سعی کرد نقاب را از گردن دختر رها کند. اما موفق نشد. پس یک انبر قفلی آورد و با کلی زور زدن بالاخره نقاب را از دختر جدا کرد.

لایتینا نفس عمیقی کشید و دختر را از زمین بلند کرد. اما دختر مثل یک مترسک شل و بی جان بود. لایتینا گفت:
- فکر کنم مرده آرسینوس.
- مهم نیست. ببرش اون گوشه لای دستمال کاغذی ها بنداز.

آرسینوس لبخندی زد و گفت:
- از اونجا که این دختر اولین کسی بود که برای گروه دستمال کاغذی انتخاب شد اونو به عنوان سر گروه این گره انتخاب می کنیم. اما سرگروه خوش شانس بعدی کسی نیست جز...

بچه ها با صورتی رنگ پریده در حالی که مثل بید می لرزیدند به انگشت آرسینوس که در هوا می چرخید خیره شدند. یعنی نفر بعدی که بود؟






عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۲۱:۰۷ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
#36

گریفیندور

آلیشیا اسپینت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۰ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۶:۵۹ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹
از روی جارو
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 129
آفلاین
لایتینا جلو امد ودستاشو بهم زد وبا ذوق گفت:خوب کدومتون اولین دانش اموز خوش بخت هستید که میخاید این نقاب فهمیده رو روی صورتتون بذارید.

دانش آموزان با ناامیدی بهم نگاه کردن.

لایتینا که متوجه حال دانش اموزان شد.لبخندی زد -که اگه کسی اون موقعه حوصله داشت میتونست دونه دونه دندون های لایتینا ها را بشمارد-جلو امد وبه دانش امویز که داشت به درو دیوار نگاه می کرد گفت :تو بیا جلو .تو میتونی اولین فرد خوش شانس باشی که این نقاب فهمیده رو روی صورتت میذاری.

- دانش اموز:کی من؟

-اره خودت بیا

دانش آموز به ارامی به سمت جایگاه رفت.آرسینوس نقاب روی صورت دانش آموز گذاشت وکنار رفت

بعد از مدتی ارسینوس جلو امد وگفت:خوب ما با گوش بصیرت شنیدم که نقاب میفرمایند.ایشون چون به دستمال کاغذی علاقه زیادی دارن اون رو تو گروه دستشویی شورا قرار میدیم.

دانش اموزان با تعجب بهم نگاه کردن.

-قیافه دانش آموز

دانش اموز بلند شد ولایتینا لبخند زنان جلو امد.

-خوب خوب نفر بعدی کی میخاد بیاد.

از بین دانش اموزان دختری دستشو بلند کرد وجلو امد و به سمت جایگاه رفت .ونقاب روی صورتش قرار گرفت.


تا عشق و امید است چه باک از بوسه ی دیوانه ساز


پاسخ به: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۸:۴۸ یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۷
#35

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
دانش آموزا به همدیگه نگاهی انداختن. بعدش به آرسینوسی نگاه کردن که در حال خوابوندن نقاب بود. بعد از اون هم به لایتینا نگاه کردن که مشغول کردن نون و ماست در حلق هرکسی که جلو چشمش میومد بود.
نون و ماست به محض این که از گلوی هرکس پایین میرفت اثرات مختلفی رو روی فرد میذاشت. بعضی ها رو باد میکرد و بعد منفجرشون میکرد، بعضی های دیگه رو تبخیر میکرد.
اما طولی نکشید که نون و ماست لایتینا هم ته کشید و بعد از این که لایتینا مطمئن شد تا جایی که تونسته به ملت نون و ماست داده سوت زنان برگشت و کنار آرسینوس روی جعبه نشست.

- حالا چی؟
- چی حالا چی؟

آرسینوس نقاب رو که تازه خوابیده بود رو یواش روی جعبه گذاشت و بعد به یکی از دانش آموزا که با چشم یکی دیگه از بچه‌ها یه قل دو قل بازی میکرد نگاه کرد.

- چی حالا چی؟ چی؟
-

آرسینوس از این حجم از شنیدن صدای چی متانت و رسالت خونسردیشو از دست داد و یکی از جعبه‌ها رو به سمت دانش آموزی که شدیدا درگیر مسئله‌ی "چی‌" بود پرت کرد.
- خب... اهم اهم.
- اینا همه‌ش صحنه سازی بود که ما آدرنالین خونمون بره بالا و الان میخواین این دکور قلابی رو عوض کنین و ما رو وارد مدرسه واقعی کنین؟
- نه.

دانش آموز امیدوار:

دانش آموز امیدوار نا امید شد و چمدانش را جمع کرد و میخواست شکست امیدی بخوره و در افقی دور ناپدید شه. اما بعد متوجه شد که آرسینوس درس بزرگی به اون داده که هیچ وقت نباید امیدشو حفظ کنه. پس به پاس سپاس گزاری از آرسینوس همونجا نشست.

- به شما بازمانده ها تبریک میگم. شما الان جزو دانش آموزای رسمی مدرسه ما محسوب میشید. حتی الان مفتخر هم هستین بابت این مسئله.

آرسینوس انتظار داشت که دانش آموزا تشویقش کنن اما همچین اتفاقی نیفتاد پس برا این ضایع نشه لگدی به لایتینا زد و لایتینا هم با این حرکت آرسینوس شروع به کف زدن کرد.

- خب حالا نوبت گروهبندیه. اینجا چهار گروه داریم... دسشویی شورا، دستمال پیچا، طی کشا و یا نون و ماست خورا! تک تک به صف میشین میاین اینجا، دونه دونه نقاب فهمیده مونو روی صورتتون میذاریم و بعدش اون میگه که به چه گروهی تعلق دارین.
- ععوووم؟
- البته فقط ما چون گوش بصیرت داریم میفهمیم چی میگه.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۱:۰۶ یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۷
#34

دارین ماردنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۳۹:۵۴ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 97
آفلاین
لایتینا ظرف های حاوی ماست را یکی یکی بر میز های جعبه ای می انداخت. بچه ها با چشم های گرد شده از تعجب به مایع سفید رنگ و ترشیده و بو گندوی داخل ظرف ها نگاه می کردند. آن را بو می کردند. با احتیاط انگشتشان را در ظرف فرو می بردند و مثل دانشمندی که نمونه های بیولوژیکی حیوانات را نگاه می کند ماست را برانداز می کردند.

یکی از بچه ها ظرف را به جلو انداخت و اعتراض کرد :
- من اینو نمی خورم. ماستش بوی گند می ده.

لایتینا ابرویی را بالا انداخت و به پسر نگاه کرد.

- گوش کن پسر جون. ماست برای سلامتیت خوبه. باعث میشه گردش خونت بهتر بشه و مغزت خوب کار کنه. تازه این ماست ها ماست های ویژه ای هم هستن که دیگه بهتر.
- نه ، اصلا من نمی خوام مغزم خوب کار کنه. من نمی خورم.

لایتینا آهی کشید. یک تکه نان را در ظرف فرو کرد و به آرامی به سمت دهان پسر برد.

- هو هو چی چی ، هو هو چی چی! قطار داره میاد. بگو آآآآ!

پسر که بر صندلی اش میخکوب شده بود ، دهانش را محکم بسته بود و سرش را تکان می داد. آرسینوس که مقاومت پسر را دید چوبدستی اش را برداشت و وردی خواند. دهان پسر باز شد. لایتینا نان و ماست را در دهانش انداخت و فک پسر را به آرامی بست.

ناگهان چشم های پسر از حدقه بیرون زدند و در کاسه ی ماست افتادند. صورتش در کمتر یک ثانیه کبود شد و با سر بر ظرف ماستش فرو رفت و مرد.

دانش آموزان در گوش هم پچ دو می کردند. بعضی ها گریه می کردند و دیگر نه نه بابایشان را صدا می زدند. حتی بعضی ها برای اینکه ماست را نخورند سیانوری خوردند.

دختری گفت:
- من نمی خواهم این ماستو بخورم. من می‌خوام از اینجا برم.

آرسینوس از تخت پادشاهی اش پایین آمد و فریاد زد:
- ساکت! این جزئی از آزمونه. همتون باید ماستو بخورین. فقط قوی ها باید زنده می مونن. هیچکس هم از اینجا بیرون نمیره...

بعد نیشخندی زد و ادامه داد:
- تازه این اولشه!



عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۸:۲۸ جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷
#33

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۲۹:۰۶
از باغ خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 191
آفلاین
روز افتاحیه

آرسینوس که روی چند جعبه نشسته بود داشت ورود والدین رو می‌دید. کنارش نقاب نشسته بود و داشت پستونکشو می‌مکید. و لایتینا هم داشت والدین و بچه هاشون رو راهنمایی می‌کرد تا روی صندلی های پلاستیکی و درب و داغون بشینن.

ظاهر کارخونه دستمال کاغذی بهتر شده بود، ولی همچنان از ریشه مشکل داشت. بعضی لوله ها که شکسته بودن با چسب نواری بسته شده بودن و داشت قطره قطره ازشون آب می‌چکید. روی دیوار ها هم کاغذ های روغنی و قهوه ای چسبونده بودن. با اینکه کارخونه تمیز شده بود ولی هنوز می‌شد تیکه های دستمال کاغذی رو گوشه های کارخونه دید. و در یه گوشه هم مقداری دستمال کاغذی روی هم تلنبار شده بود و ازشون بو های بدی میومد.

ولی والدین این چیز ها واسشون مهم نبود. چون به اونها قول ساندیس و کیک داده بودن و فعلا این تنها چیز مهم بود. وقتی که همه نشستن لایتینا هم اومد و روی جعبه خودش کنار آرسینوس نشست.

_ خوش اومدین! شما اینجا جمع شدین تا...
_ساندیس و کیک بخوریم!

این حرف رو یکی از والدین در حالی که مشتش را بالا برده بود فریاد زد. و بقیه هم به تبعیت از او همین کار رو کردن.
_آره! اومدیم بخوریم.
_باید از خودمون پذیرایی کنیم.
_آقایون...خانوما...آروم باشید. وقتی من حرف هامو زدم میتونین هرچقدر که دلتون خواست از خودتون پذیرایی کنین.

لایتینا با تعجب به آرسینوس نگاه کرد و گفت.
_واقعا؟
_نه.

بعد از اینکه مردم ساکت شدن، آرسینوس تاجش رو صاف کرد و اهمی کرد و شروع کرد.
_همونطوری که داشتم می‌گفتم شما اینجا جمع شدین تا بچه هاتون رو تو مدرسه جادوگری ما ثبت نام کنین. و اینم بگم که تا موقعی که ثبت نام نکنین از اینجا نمی‌تونین برین بیرون.

_زوریه؟
_آره.
_ما زیر حرف زور نمی‌ریم. نمی‌ریم.
_پس از ساندیس و کیک خبری نیست.

بعد از این حرف آرسینوس مردم به صورت دایره‌ای جمع شدن و شروع کردن به همفکری کردن. بعد از چند دقیقه یک نفر پرسید:
_ثبت نام چجوریه؟
_اول باید یه تست بدین. بعد اگه قبول شدین ثبت نام کنین.

مرد دوباره به جمع برگشت و مشغول صحبت شد. یک دقیقه بعد مردم به صندلی هاشون برگشتن و همون مرد شروع به صحبت کرد.
_قبوله.

و به این صورت ملت اسیر شده بچه هاشون رو برای دادن تست به دست عوامل مدرسه سپردن.


روز اول مدرسه جادوگری

دانش آموزای کوچیک و بزرگ داشتن وارد سالن اصلی مدرسه می‌شدن. همگی از دیدن کارخونه شگفت زده شده بودن. چون کارخونه داغون تر از چند روز پیش شده بود.

قسمتی از کاغذ دیواری ها از بالا کنده شده بود و الان آویزون بود. صندلی آرسینوس و لایتینا و نقاب هم که متشکل از چند جعبه بود در گوشه هاش سوارخ هایی دیده می‌شد. صندلی ها دور و بر چندین جعبه که کنار هم بودن و کاربرد میز رو داشتن چیده شده بودن. چهار میزِ جعبه ای توی سالن بود. دانش آموز ها یکی یکی روی صندلی های پلاستیکی نشستن و منتظر سخنرانی مدیر مدرسه شدن.

_خوش اومدین. شما خیلی خوش شانسید که تو این مدرسه هستین. چون من هم اینجا هستم. تنها قانون اینجا اینه که از حرف های من پیروی کنین. حالا،‌ شروع کنین به خوردن.

با این حرف آرسینوس لایتینا بلند شد و شروع کرد بین میز ها راه رفتن و پخش کردن نون و ماست بین بچه ها.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۸:۰۹ جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷
#32

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
سوژه جدید:


- اینجا روح داره!

لایتینا که در زیر کپه های دستمال کاغذی مدفون شده بود، ناگهان جیغ کشید.
آرسینوس که روی تاج پادشاهی اش سه رول دستمال کاغذی افتاده بود، با آرامش به سمت لایتینا برگشت.
- عمرا نمیتونی از زیر کار در بری. امروز باید اینجا تمیز شه.
- من هنوز درک نکردم که چرا داریم کارخونه دستمال سازی رو تمیز میکنیم.
- مهم نیست... فقط انجامش بده.

آرسینوس چیپسش را دوباره در قوطی ماست موسیر زد و جای خود را روی دستمال ها راحت کرد.

نقاب در سوی دیگری داشت با آرامش با دستمال کاغذی ها کاردستی درست میکرد. حتی چندین آن چندتایی که روی تاج آرسینوس بودند هم جزو کاردستی نقاب بودند.

آرسینوس ناگهان از روی کپه دستمال کاغذی هایش بلند شد، صدایش را با اهمی صاف کرد و گفت:
- پاشید برید اصلا.

لایتینا که تقریبا در میان کپه های دستمال کاغذی مدفون شده بود، با تعجب گفت:
- کجا بریم این وقت روز؟
- برید کارگر گیر بیارید، زودتر اینجارو تمیز کنید از اینهمه دستمال کاغذی.

لایتینا به سختی خود را از میان دستمال کاغذی ها بیرون کشید.
-نمیشد به جای این کارا مجوز شهرداری رو هاگوارتز رو دبه کنیم و از اون بعنوان مدرسه جادوگریمون استفاده کنیم حالا؟ :اسمایلی مناسب:
-نه. هاگوارتز نجسه. آزمون ورودی هم نداره و هر تسترال و فنگی رو توش راه میدن. بخاطر همینه که باید خودمون مدرسمونو بسازیم و به بچه های ملت آموزش بدیم. برو حالا... حواست باشه کارتای تبلیغ مدرسمون رو هم برداری و تو خیابونا بری پخششون کنی.

لایتینا یک پلاستیک حاوی چندین کاغذ مچاله شده و رنگ و رو رفته که پشتشان اسناد و مجوزهای مرتبط با املاک ملت بود را برداشت. بعد هم نقاب را که همچنان در میان دستمال ها ورجه وورجه میکرد را زیر بغل زد و از کارخانه دستمال سازی بیرون رفت.



پاسخ به: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۰:۰۰ پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۵
#31

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۴۳:۲۶ چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۹
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
پست پایانی:

مورفین دیگر حرفی نزد، او اهل عمل بود!

- آخ! اوخ! واخ!

تام ریدل پیش از آن که متوجه چیزی شود، به واسطه چیزهایی که نمی دید، له و له تر شده بود.

- خوبت شد!

این صدای مورفین بود، او در حالی که عینکی آفتابی به چشم داشت و تانک ها از کنارش عبور کرده، هوا را غبار آلود می نمودند، تام ریدل را تحقیر می کرد تا ادب شود.


ده دقیقه بعد:


آخرین واحد یگان مورفین، که سه چرخه دوران طفولیتش بود نیز پس از آن که چرخش از جایی که سابقا دهان تام بود، خارج شد، از او عبور کرد. در طرف دیگر مورفین در زیر گرد و خاک ها نارنجی شده بود.

پیششش، پیش.

مورفین از نارنجی خوشش نمی آمد، پس اسپری رنگی از جیبش در آورده و خودش را سبز کرد.

- من هنـــوز زنده ام!

این صدای تام ریدل بود.
او از جایش بلند شده و روی دو پا ایستاده بود. این یکی معجزه بود!
مورفین که تاب این شورش را نداشت، جلو رفته و تام ریدلی که کاغذ شده بود را پاره پاره کرد. سپس به سمت مروپ رفت و تکه های کاغذ را بر سرش ریخت و گفت:
- گیلیلیش گیلیلیش!

مروپ ذوق کرد. مروپ عروسی دوست داشت.
اما از طرفی این ذوق مروپی نشانه گستاخی و بی شرمی وی بود، پس مورفین او را سیاه و کبود کرده، در اندرونی حبس کرد تا دیگر جوانان را اغفال نکند.

اما غافل از آن که روزگار در کمین آقای گانت نیز نشسته بود. درست زمانی که مورفین از خانه بیرون آمد، عده ای شمایل سبز او را دیده، معنویت وی در آنان اثر کرد. آنان نیز بی هیچ سخنی مورفین را برداشته، زنده زنده دفن کرده و بر مزارش زیارتگاهی ساختند. از آن پس، زیارتگاه مورفین مکانی برای تنبه، اصلاح و ریشه کن نمودن رذایل اخلاقی گشته و جامعه جادویی از فساد و تباهی رهایی یافت.

غافل از آن که دسمال سازی اسکاور همچنان پای بر جای بود...


নীরবতা


پاسخ به: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۵:۱۸ پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۵
#30

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۰ سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۰۷ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۸
از دپارتمان جانور شناسی یو سی برکلی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 144
آفلاین
خلاصه:

بعد از مرگ اسکاور، کارخانه هم خوابیده بود وبه خرابه ای تبدیل شده بود. بسته شدن کارخانه موجب ترویج بی ناموسی در جامعه شده بود. جادوگران تصمیم گرفتند تا به کارخانه سروسامان بدهند ولی مورفین و تام ریدل مخالف این کار بودند.

-------------------------------------------------------

تام که بخاطر مروپ هرکاری میکرد آمد تا شلوارش را دربیارد تا مورفین چیزش را بکشد که گفت:
-آخه بی ناموسی تا چه حد، بعدشم اونی که اینکارو میکرد تام و جری بودند نه تام ریدل اینقده چیز زدی که مخت چیزی شده.

مورفین در همان حال رعشه ای رفت تام که ترسید خون مورفین به گردنش بیفتد، فندکش را در آورد و مورفین را شارژ کرد. تام فهمیده بود اگر با مروپ ازدواج کند تا آخر عمرش نقش پاور بانک را دارد.مرد وارث که در حد نیو فولدر بود در پوکر فیسی عمیق فرو رفت. او فکر کرد که با یک تسترال و نیمه تسترال در ارتباط است. مورفین که شارژ شده بود بلند شد وگفت:
-داداژ،اون مدارکتو بده به من.
-مردیکه ی عملی برو گمشو.

سپس مورفین را هل داد و به سمت دفتر اسناد رفت. مورفین که عصبانی شده بود گفت:
- اونو میدی یا.....



پاسخ به: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۹:۲۹ سه شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳
#29

تام ریدل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۷ یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۴:۱۵:۱۳ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
از جوانی خیری ندیدم ای مروپ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 529
آفلاین
آه...مای اسکی!

choobski...choobski...choobski...choobski...!!

سوژه جدید!

بعد از مـرگ آن مرحوم بی ناموس،عمر کارخونه هم به پایان رسید و سالها راکد موند.بعدش هم دیگه هیچ فسیلی حاضر به اداره امور کارخونه نشد.اون زمونا،حــرمســرای کارخونه با بیش از صد بانوی خدمتـگزار فعالیت می کرد اما حتی اسـکاور زیر بار زاد و ولد هم نرفت که نسلی از خودش به جای بزاره.امــان از دست این قـــرص های ضـدبـارداری!

اگه تا یه هفته دیگه وارثی پیدا نمی شد،کارخونه رو به مزایده میذاشتن و بــــــووووم!تمام زحماتی که اسکاور برای کارخونه کشیده بود به فنا می رفت.هر آجـــر کارخونه پر از خاطره بود.چه بی ناموسی هایی که با اون دستـمالا نمی کردن!!

از موقعی که پخش دستمال کاغذی توی جامعه متوقف شد،آمار بیماری ها هم بالا رفت.ایـــدز و افــزایـش ناهنجار زاد و ولد از مهمترین این بیماری ها بود.بی ناموسی از شکل هنجار خودش خارج شده بود و به شکل ناهنجار ترویج یافته بود.تولید امثال سرژ تانکیان از همین دسته عوارض بود

تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتن یه فکری به حال کارخونه بکنن..!

دفتر ثبت اسناد جادوگری:

- خودشه مـورف!! اسنـاد وارث کارخونه هم دستشه..!

- هر طور شده نباید بژاریم مدارک رو به دشت وکیل پرونده برشونه.برو ببیــنم شیکار میکنیا!!

- من؟!

- دوماد من حالم خوش نیش!به مروپ فک کن..به عشقی که بینـتون هش! این ژورابم بکش رو شرت تا شناشایی نشی!د برو تا من خودمو بشاژم لامشب!

تــام دوان دوان به سمـت شخص حامل اسناد میــره و بدون وقفه جلوشو میگیره.بعد یه دفعه یادش میوفته که جورابو روی سرش نکشیده.با لبخندی ملیح جوراب مورفینو روی سرش میکشه و درجــا میوفته روی زمیــن!

مورفیـن این صحنه رو از دور میبینه و تصمیم میگیره که خودش دست به کار بشه!یه کام از چیــز میگیره و به سمت حامل پرونده حمله ور میــشه!!

بــــــــــــــــــــــــووووم!

مورفین با مخ میخوره روی زمین و لحظه ای بعد،بی هوش روی تــام ولـو میشه!گرچه این بی هوشی زیاد طول نمی کشه اما هر لحظه ممکن بود تا اسناد به دست وکیل پرونده برسه پس سریع خودشونو جمع و جور میکنن و چشماشون به اسناد میخوره که بی صاحاب روی میز گذاشته شده!!

- آتیــشمون تموم شده! تــام،شلوارتـو بکش پاییـن!!!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.