هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
امتیازات جلسه اول تاریخ جادوگری


گریفیندور: 36

آرسینوس جیگر:
35 امتیاز
انصافا اون موقع دقیقا آرسینوس و لینی تو ذهنمون بود، هر کی به این دو تا جواب رسیده، دستش درد نکنه.

پیوز:
31 امتیاز
ما بسیار عریض و طویل و ضخیم و حجیم هستیم! بسیااااااار!

لوئیس ویزلی:
33 امتیاز
مرلینتان را بسیار دوست می داشتیم! و بلی! ما خودمان را بسیار دوست داریم.

جینی ویزلی:
31 امتیاز
مرلینتون خیلی کم بود! ما زیاد دوس داریم.

نوربرتا:
35 امتیاز
چیزی برای گفتن نداریم! درود بر شرفت!

گونیدالین مورگن:
30 امتیاز
ما زنده شدیم، مورگانا نیز زنده شد. سرفه کردیم، سرفه کرد. دانستیم، دانست! بمیریم شاید مورگانا نیز بمیرد و راحت شویم! :|

رون ویزلی:
27 امتیاز
بیشتر بیا تا بیشتر نمره بدیم فرزند.

آلیشیا اسپینت:
27 امتیاز
تمرین کن فرزند، تمرین کن!

هرماینی گرنجر:
33 امتیاز
زیبا نوشته بودید.

گودریک گریفیندور:
30 امتیاز
بجز سوال آخر، همه جواب هاتون خوب بود.

استرجس پادمور:
35 امتیاز
نمره تو کامل دادم، مِنو یادت نره


اسلیترین: 34

سیورس اسنیپ:
34 امتیاز
یک امتیاز کوچولو بابت این کم کردیم که از گریف امتیاز کم نکنید! ( تریس مریگولدتون خیلی کوتاه بود)

کنت الاف:
29 امتیاز
بسیار زیبا توصیف کرده بودین حضور جادوگر رو ولی سوالای چهار و پنجتون خیلی کم بود.


ریگولوس بلک:
35 امتیاز
فقط دور شو، دور شو! باشه؟

پانسی پارکینسون:
32 امتیاز
شماره تونو پخ کنین برامون

گبریل دلاکور:
35 امتیاز
اکانت اینستامون رو میخری؟



هافلپاف: 22

مکسین اوفلاهرتی:
33 امتیاز
دفعه بعدی سه بار از روی اسمت بدون غلط بنویس؛ ما نیز نمره تو کامل میدیم.

رز زلز:
33 امتیاز
مرلینتان خوب بود، ولی جای کار داشت.



ریونکلاو: 10

ریتا اسکیتر:
31 امتیاز
بیشتر بیا اینورا تو هم



پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲:۳۰ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
1. کِی؟ (10 امتیاز)

شما تصور کن که خورشید هستی و تنها نشستی سر جات. بعد یهو یدونه از این سیارک ها که البته بر ضد اسمشون هستن و حتی از یه سیاره عادی هم بزرگترن میان میخورن پس کلت. بار دوم که اومدن، یهو یقه رو میگیری، میترکونیش، بعد این سیارکه هم تیکه تیکه میشه. هر یه تیکش هم میره یه طرف. ولی سومین تیکش زبون درازی میکنه، بعد یهویی گرد میشه، بعد یهو آتیش میگیره، بعد سبز میشه، بعد آبی میشه و بعد میشه کره زمین با حضور یک انسان به صورت دیفالت رویش!

2. چرا؟ (10 امتیاز)

قبل از همگان مرلین کبیر در فضای لاینتهی به وجود آمد. یعنی بود البته! خودش بود و جنتی خودش به عبارت دیگر. بعد یک روز همه چیز دست به دست هم داد تا مرلین خسته شود. ولی مرلین به دلیل زبر و زرنگ بودن به همه چیز دست نداد و همه چیز ضایع شد. ولی مرلین با وجود خستگی ناپذیری اش اندکی حوصله اش سر رفت. آخر در فضای سیاه و بی جاذبه نمیشد گِیم بازی کرد. بنابراین مرلین هم زد کره زمین را ساخت. بعدش هم خودش با خوشحالی آمد روی زمین و نشست با کامپیوترش حسابی بازی و عشق و حال کرد.

3. چطوری؟ (10 امتیاز)

- زیتون بزن.

مرلین در حالی که یک زیتون را از میان ریش های انبوه خویش عبور میداد و وارد دهان میکرد، این را رو به پیرمرد مقابلش گفت. پیرمرد ردایی به رنگ سیاه و سفید پوشیده بود، چکمه های سفید بر پا داشت و دستاری سفید بر سر پوشیده بود. او نیز بسیار پیر به نظر میرسید، حتی شاید از مرلین هم پیر تر. اما حتی با وجود چروک های بسیار زیاد در چهره اش و عینک ته استکانی بزرگ بر چشمانش و البته رعشه هایی که گاهگداری بر بدنش وارد میشد، بسیار سرحال و جوان به نظر می آمد.
- زیتون حال نمیده آقا. برو چیپس و ماست بگیر بیار.

مرلین چشمانش را در حدقه چرخاند، سپس ابروهای سپید و پرپشتش را بالا انداخت و گفت:
- اینا واسه یه چند میلیون سال دیگس. تو دیگه نمیکشه کارت به اونجاها.
- شرط ببندیم؟
- ببندیم. ما به عنوان تنها پیغمبر اوریجینال و لایسنس دار جادوگرها میگیم که تو زیاد نمیمونی!

پیرمرد به آرامی دستی به دستار سفیدش کشید.
- سر چی حالا؟
- برنده میره سر قبر بازنده بندری میزنه!
- سوسیسش؟
- آره آره. همون که تو میگی.

بدین ترتیب دو پیرمرد دستان یکدیگر را فشردند.
مرلین لبخندی زد.
- ما پیشنهادی داریم حتی. برای اینکه بفهمی ما زنده ایم یا نه و البته برای اینکه ما بفهمیم زنده ای یا نه.

پیر مرد دیگر لحظه ای فکر کرد. سپس گفت:
- چه پیشنهادی حالا؟
- بیا بریم بهت بگیم.

مرلین و او به آرامی، هر دو با عصا، هر دو با کمردرد به خاطر کهولت سن و هر دو با خستگی به راه افتادند.

ساعاتی بعد، غار اختصاصی مرلین:

مرلین با لبخندی نوشیدنی را در لیوان سنگی خود ریخت و آن را به سوی پیرمرد دیگر هل داد.

- نگفتی میخوای چیکار کنی!
- آها، داشت یادم میرفت!

مرلین او را به گوشه ای در انتهای غار برد که در آنجا یک میز تراشیده شده از سنگ وجود داشت و البته سیستم گیمینگ مرلین هم به روی آن بود و به یک پرینتر سه بعدی وصل شده بود.
پیامبر جادوگران به آرامی دکمه های سنگی را فشار داد و صفحه مانیتور با رزولوشن ده هزار در ده هزار پیکسل، با کیفیت هیجده میلیون رنگ را روشن کرد.
سپس روی چهارپایه سنگی و محکمش نشست. دستی به گیسوان سپیدش کشید، قلنج دستش را شکست و روی کیبورد سنگی ضرب گرفت.

بالاخره پس از چند دقیقه پرینتر سه بعدی که آنهم از سنگی سیاه ساخته شده بود، صدای ترق بلندی از خود داد، سپس سنگ ریزه های رویش را پراند و بعد با صدای زارت مانندی دو جانور سیاه و پردار را از خود به بیرون انداخت.

- چرا دو تا هستن حالا؟!
- یکیشون رو بکاپ گرفتیم. بعدا واسه نوح نیاز میشن.
- حالا با اون یکیشون قراره چیکار کنیم؟
- اون یکیش میمونه پیش تو. هروقت تو بمیری برمیگرده پیش تو، هروقتم من بمیرم اینم پودر میشه و کلا نسل این جانداران از روی زمین فرت میشه میره عالم بالا.
- و قراره اسم این جاندار چی...
- قااااااااار!
-... باشه؟

- مرض! لامصبِ کلاغ!

بدین ترتیب مرلین به طوری کاملا شوخی شوخی نام آن جاندار را کلاغ گذاشت و البته هرگز هم نسلشان منقرض نشد. بلکه حتی از طریق گرده افشانی و چت اینترنتی موفق شدند تولید مثل کنند که این خود نشان دهنده عمر طولانی و حتی غیر قابل اتمام دو طرف شرط بندی است!

4. مگه نه؟ ( اختصاصی) (5 امتیاز)

پاسخ دادن به این سوال نیازمند قوه تخیل بسیار قوی بود که البته چون بنده فاقد این قوه بودم، مجبور شدم بروم قرض بگیرم از اوستا اکبر سیبیل که قصاب محله مان میباشد. خلاصه که پس از قرض گرفتن آن قوه و تفکر راجع به این قضیه، به این نتیجه رسیدم که اصلا اگر کره زمین نمیبود، قطعا انسانی هم نمیبود. ولی به دلیل حکم ما مبنی بر وجود انسان ها، حتی در نبود زمین و بر طبق فرضیه "بودن یا نبودن، مسئله این است!" میگوییم که در این زمان انسان ها میرفتند پخش میشدند روی سیاره های دیگر. برای مثال یک عده میرفتند روی مریخ، که اینجا میشد نقطه مرزی. بعد یک عده میرفتند عالم بالا، یک عده هم میرفتند عالم پایین. بعد همه اش بین این دو تا عالم جنگ میشد، منتها اون نقطه مرزی کتکش را میخورد و خیلی هم جالب و غم انگیز میشد قضیه اصلا.


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۵ ۲:۳۴:۱۰
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۵ ۲:۳۴:۴۲
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۵ ۲:۳۵:۳۶


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۵

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
تدریس جلسه دوم تاریخ جادوگری


مرلین با عصبانیت وارد کلاس شد و در برابر تعجب دانش آموزان، یک برگه روی میز انداخت و رفت:
نقل قول:

چرا؟

تکالیف:

1. کِی؟ ( در 5 سطر، دقایق ابتدایی آفرینش کره زمین را شرح دهید. سطر های کمتر و بیشتر کسر امتیاز خواهند داشت. رول یا غیر رول آزاد هستید.) (10 امتیاز)
2. چرا؟ ( دلیل آفرینش کره زمین را به صورت غیر رول بنویسید.) ( 10 امتیاز)
3. چطوری؟ ( به صورت رول، خلقت اولین کلاغ را شرح دهید.) ( 10 امتیاز)
4. مگه نه؟ ( اگر کره زمین خلق نمیشد، انسان ها در کجا زندگی میکردند؟) ( 5 امتیاز)


ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۴ ۲۳:۵۴:۱۵


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۵

ریونکلاو، مرگخواران

ریتا اسکیتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۰:۲۸:۴۱ جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 205
آفلاین
1. مرلین که بود و چه کرد؟

مرلین، جادوگر قصه ی ما، صبح یا حتی ظهر یک روز نحس پاییزی (شاید هم زمستانی، فرقی نمی کند، در هر حال در نحس بودنش تاثیری نمی گذارد!) و بعد از اینکه ننه اش را کشت، به دنیا آمد. بابایش هم که قبلا کشته شده بود و نیازی به کشتن دوباره اش نبود دیگر! مرلین قصه ی ما همین طوری تو خاک و خل های باغچه ی ننه بزرگش رشد کرد تا اینکه کاشف به عمل آمد یک جادوگر است. بعدش رفت مدرسه ی جادوگری و با نمرات خیلی خوبی قبول شد و پله های ترقی را یکی یکی طی کشید. بعد از آن با "بابا شاه آرتور"، پدر "شاه آرتور" که آن زمان هنوز شاه نشده بود، آشنا شد. بعد از مرگ "بابا شاه آرتور" هم کمک کرد "شاه آرتور" به سلطنت برسد؛ به این صورت که مرلین، که حالا لقب "کبیر" را یدک می کشید، با جادو یک شمشیری را در سنگ فرو کرد که فقط آرتور قادر بود آن را بیرون بکشد. بعدش هم آرتور شاه شد و وقع ما وقع، که مرلین را شکر همه تان از بر هستید دیگر!
بعد از مرگ شاه آرتور داستان های زیادی برای مرلین ساختند، که خیلی ها معتقدند هنوز هم در واقع زنده است و پنهانی جادوگران خوب را کمک می کند. بعضی ها می گفتند هرساله و در خفا، با همراهی گندالف و دامبلدور مسابقات مردان ریش دراز را برگزار می کند، عده ای می گفتند دیده اند که با گودریک می پلکیده و برای سالازار و باسیلیسکش نقشه می کشیده اند؛ عده ای می گفتند دیده اند که با دامبلدور می رفته که به ما هم مربوط نیست کجا می رفته! عده ای هم دیده بودند که شب ها به خانه ی هلگا رفت و آمد داشته و برای هر کدام از این موارد اصطلاحی هم ساخته شده، مثلا "یا زیر شلواری راه راه مرلین" به رفت و آمدش به خانه ی هلگا اشاره دارد که گویا یک بار مرلین زیر شلواری راه راهش را آن جا، جا می گذارد.

2. یک فضاسازی از حضور یک جادوگر با تجربه و با قدرت جادویی بالا در میدان جنگ و تاثیر وی در آن جنگ را بنویسید.

هوا بسیار سرد بود. سربازان حاصر در جبهه های نبرد از شدت سرما مجبور بودند نزدیک به هم و در کنار توپ ها و سلاح ها بنشینند تا شاید اثر آن سرمای استخوان سوز کمتر شود؛ اما در اتاق فرماندهی جنگ وضع به گونه ی دیگری بود.

در اتاق فرماندهی مرکزی:
فضای نیمه تاریک اتاق و وسایل چوبی داخلش فضای ترسناکی را ساخته بود. فرمانده، لباس نظامی پوشیده، با سبیلی پرپشت و موهایی روغن زده پشت میز کارش نشسته بود و به حرف های مردی که پالتویی سیاه و قدیمی بر تن داشت گوش می کرد:
-حالا که "هانوسن" مرده، اون هیچ شانسی نداره. در صورت حمله به شوروی حزب نازی از هم فروخواهد پاشید!
-ولف؟ تو از این بابت مطمئنی؟
-کاملا سرورم. تنها چیزی که لازمه ما انجام بدیم اینه که منتظر حمله باشیم. بعدش پیروزی از آن ما خواهد بود!
-چرا من باید به تو اعتماد کنم، ولف؟
-هر طور که سرورم، استالین، مایلند؛ ولی شما قبلا بارها من رو آزمایش کردید...
-...

چند وقت بعد:
کسی نمی دانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است. ارتش نازی روز به روز در حال ضعیف تر شدن بود. متحدان آلمان به طور شگفت آوری در پشتیبانی از آن کوتاهی می کردند و باعث خروج ابتکار عمل از دست نازی ها شده بودند. تمامی اراضی اشغال شده توسط نازی ها، یکی پس از دیگری سقوط می کرد و سربازان ارتش شوروی با وجود مشکلاتی از قبیل سرما و بدی آب و هوا، به راحتی از پس هر اتفاقی بر می آمدند.

دو سرباز، در چادرشان نشسته بودند و مشغول تمیز کردن اسلحه هایشان بودند و در همان حال درباره حوادث اخیر اتفاق افتاده در جنگ صحبت می کردند:
-ایوان؟ من میگم این اتفاق ها طبیعی نیست.. کی فکرشو می کرد اون آلمانی که همه ازش می ترسیدند این طور خوار و خفیف بشه؟ دقت کردی جدیدا چقدر تلفاتمون کم شده؟ هر تیری که شلیک می کنیم مستقیم به هدف برخورد میکنه. من که میگم اینا همه ش زیر سر اون پیشگوئه، چی بود اسمش؟ آها! مسینگ.. اینا همه ش زیر سر اونه به نظرم.
سرباز دوم در حالی که کارش را به پایان رسانده بود و مشغول نگاه کردن به دست های سیاهش بود، به حرف های سرباز اول گوش می کرد:
-ولی من به این چرت و پرتا اعتقاد ندارم. جادوگری چی؟ کشک چی؟! ول کن برادر من! این همه مدت از خانوادت دور بودی مغزت عیب کرده، خیالاتی شدی.
-نه، نه! یادت نیست مگه اون روز پالتوی کریستف آتیش گرفته بود و اون فقط داشت میدویید.. یادت نیست چه زود خاموش شد آتیش لباسش؟ همه ی اینا از اون روزی شروع شد که مسینگ اون پیشگویی رو کرد؛ من مطمئنم!
-خب اون روز باد میومد!
-باد که شعله ی آتیش رو بیشتر میکنه!
-عه؟ راست میگیا حالا اصن هرچی. زودتر کارتو تموم کن. منم میرم کفشامو واکس بزنم.

سرباز دوم پس از تمیز کردن دست هایش با تیکه پارچه ای که در جیب داشت و برداشتن کلاه خزش از روی زمین، به سمت ورودی چادر به راه افتاد و سرباز اول با خودش تنها شد؛ با حالتی بچگانه پایش را به زمین کوفت، گردنش را کج کرد و با اخم هایی در هم گره شده خطاب به جایی که چند لحظه ی پیش سرباز دیگر، که ایوان نام داشت، نشسته بود شروع به صحبت کرد:
-حالا هرچی من بگم مسخره کن ولی من یه روز اینو بهت ثابت میکنم! حالا میبینی ایوان خان که حق با کیه! بله!

پس از ادا کردن آخرین حرف از جمله اش، صدایی در مغزش شروع به صحبت کردن کرد، که صدای خودش هم نبود:
-همین که تو به من ایمان داری کافیه سرباز!

3. یک نمونه دیگر از جادوگرانی که در کنار پادشاهان بودند را با توضیح مختصر در مورد آنها، بنویسید.

وشتانه یا اوستَن، یک کیمیاگر و فیلسوف مغ ایرانی در زمان هخامنشیان بود. او یکی از کیمیاگران سلسله ی مغان زرتشت به شمار می‌رفت و در جریان لشکرکشی خشایارشا به یونان او را همراهی کرد. او در آن جا به آموزش کیمیاگری و جادوگری پرداخت و مورد استقبال بسیاری از فیلسوفان یونانی همچون فیثاغورث، امپدکلس، دموکریت، و افلاطون قرار گرفت.
او همچنین در یونان، آموزگاری دموکریت را بر عهده داشت. از او به عنوان نخستین نویسنده در جادوگری یاد می‌شود و آثار بسیاری به او نسبت داده می‌شده‌است.مردم باستان کاوش سنگ جادو را از او می‌دانستند. با این حال به دلیل ضعف و عدم هماهنگی منابع به‌جامانده درباره ی شخصیتی با این نام، برخی مراجع وی را شخصیتی افسانه‌ ای دانسته اند.

4. آن دانش آموز که سومین سال حضورش در کلاس مرلین را میگذراند، که بود؟ چرا؟

از آن جا که ما نمی دانیم که بوده سعی می کنیم با استنتاج به جواب برسیم! چیزی که بر همگان واضح و مبرهن است اینست که از دانش آموزان ریونکلاو نبوده زیرا هرگز چنین سابقه ای نداشتند و مهم هم همین است که از ریونکلاو نبوده؛ پس بقیه اش ربطی به ما ندارد دیگر!
اما اگر خیلی اصرار دارید که آن دانش اموز را بیابیم به استنتاج مان(!) ادامه می دهیم : مورد دیگری که باید مورد توجه قرار گیرد آن است که مرلین از ریش خوشش می آمده، پس آن دانش آموز دختر هم نبوده؛ و از آن جا که دختر نبوده قطعا پسر بوده! احتمالا مرلین برای آن که ریش آن پسر درازتر شود او را سه سال انداخته و قصد داشته برای چهارمین سال هم بیندازد. از آن جا که دانش آموزان اسلیترین و هافلپاف ریش نمی گذارند پس دانش آموز مذکور احتمالا از گریفندور بوده که با ریش مشکلی نداشته. با توجه به فرضیاتی که برای پیدا کردن آن دانش آموز در نظر گرفتیم، به یکی از گزینه های زیر می رسیم:
 هری پاتر
نویل لانگ باتم
سیموس فینیگان
سیریوس بلک
ریموس لوپین
روبیوس هاگرید
دین توماس
چارلی ویزلی
جرج ویزلی
جک اسلوپر
جیمز سیریوس پاتر
جیمز پاتر
جفری هوپر
پرسی ویزلی
بیل ویزلی
که فقط مرلین می داند کدامشان بوده!

5. موضوعات پیشنهادی خود را برای این دوره از کلاس های تاریخ جادوگری بنویسید.
-مرلین: چرا و چگونه؟
-مرلین: از دیرباز تا کنون
-مرلین1
-مرلین2
-مرلین: افسانه یا واقعیت؟
-مرلین: زندگانی و دروغ ها
-مرلین و افسانه ها




تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۵

گریفیندور

استرجس پادمور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۲۱ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 3558
آفلاین
1. مرلين که بود و چه کرد؟ (هرگونه اطلاعات قابل جمع آوري. حداقل 5 سطر. از ويکي پديا فارسي کپي نشود! در صورت کپي شدن از ويکي پديا فارسي هيچ نمره اي تعلق نميگيرد.) 10 نمره

والا ما از زمانی که جادوگری رو شناختیم یک اسم خیلی دهن به دهن میچرخید اونم کسی نبود جز مرلین ! البته من خودم خیلی کنجکاو بودم در مورد این اسم و یک مقدار بیشتر تحقیق کردم ! مرلین اولین جادوگری بودش که در دنیا وجود داشت این شخص در اصل میشه این عنوان رو بهش داد :
پدر جادوگران جهان!
مرلین در طول زندگیش کارهای بسیار مفیدی انجام داد و در خیلی از جنگ های که میان خوبی و بدی بود شرکت داشت ! از جمله شرکت در جنگ اول جهانی جادوگری ! در این جنگ مرلین از طرف کشور انگلستان شرکت داشت و توانست با شکست جادوگران کشور فرانسه اولین پیروزی بزرگ کشور انگلستان رو به وجود آورد . نکته ای که وجود داشت این بود که بعد از پایان جنگ از مرلین به عنوان بزرگترین جادوگر جنگ نیز یاد شد و مدال افتخار جادوگری را از پادشاه آن زمان انگلستان دریافت کرد البته چون در آن زمان نیز جادوگران به ماگل ها اعتماد نداشتند بعد از دریافت مدال از مرلین خواستند که افسون فراموشی را اجرا کند به همین دلیل مرلین مجبور به اجرای بزرگترین افسون فراموشی در طول تاریخ بشریت شد و کل انگلستان را به فراموشی سپرد ! البته شاهدانی وجود دارند که در آن زمان از کشور انگلستان فرار کرده بودند و از طلسم مرلین نیز در امان ماندند و همین اتفاق باعث شد که ماگل ها به وجود جادوگران پی ببرند و چندین دهه این سخنان میان آنها دست به دست میچرخید ! مرلین در کشف جاروهای اولیه نیز سهیم بود و او اولین جارو آیرودینامیک جهان را به نام خود ساخت و ثبت کرد ! این جارو همینک در موزه ی جادوگری لندن نگهداری میشود و شواهد بر این است که در قرن 1 عده ای قصد داشتند که این جارو را از مرلین بدزدند که مرلین با طلسم جارو آن ها را تبدیل به جارو کرد و در بازار به فروش رساند !

2. یک فضاسازی از حضور یک جادوگر با تجربه و با قدرت جادویی بالا در میدان جنگ و تاثیر وی در آن جنگ را بنویسید. 10 نمره

جفری مرلینیوس نبیره ی مرلین کبیر بود که بعد از دوره ای طولانی در زندان برای کمک به کشور و فقط و فقط به خاطر داشتن خون مرلین در رگ های خود از زندان آزاد شد تا در جنگ شرکت کند . جفری بابت به کار بردن طلسم های نابخشودنی بر روی مردم عادی در زندان افتاده بود !

شروع فضا سازی :

جفری سوار بر جاروی خود از میان شلیک هزاران هزار طلسم با سرعت خود را به میان هم رزمان خود رساند . صداهای انفجار پشت سر هم به گوش میرسید و امان نمیداد تا بتوانند صحبت کنند
فرمانده جفری نگاهی به چهره ی او انداخت و رنگش سفید شد ! همه ی کشور میدانشتند که برای چه جفری به زندان افتاده بود !
جفری شروع به حرف زدن کرد :
_کجارو باید با خاک یکسان کنیم ؟
چشمان فرمانده از حدقه بیرون زده بود و با دستانی لرزان به سمت لشگر سیاه پوشی که از سمت غرب به سمت آنها حرکت میکردند اشاره کرد !
اگر دقایقی دیگر این گفتگو به طول می انجامید آنها به طور حتم کشته میشدند زیرا لشگر سیاه پوش با سرعت خیلی بالای به سمت آنها می آمدند.
جفری نگاهی به لشگر انداخت و چوب دستی خودش را بیرون کشید و سوار جارویش شد ! دقایقی طولانی گذشت ! صدای شلیک طلسم ها به طور واضح به گوش می رسید ولی به طور ناگهانی خاموش شد !
تمام لشگر سیاه پوش نقش زمین شدند ! هیچ صدایی جز صدای باد به گوش نمیرسید ! جفری مرلین بعد از دقایقی از میان جنازه های لشگر سیاه پوش به بیرون پرواز کرد و به آسمان شتافت !

3. یک نمونه دیگر از جادوگرانی که در کنار پادشاهان بودند را با توضیح مختصر در مورد آنها، بنویسید. ( انتخاب از کل دنیای فانتزی، از هر کتاب و فیلم و سریال و تاریخ واقعی و ...) 5 نمره

«ماری کاترین لاوو» زن سیاهپوستی بود که در سال 1801 در لوییزیانا متولد شد. در آن زمان لوییزیانا به خاطر عروسک های جادوی وودو بسیار مشهور بود. لاوو نیز به گروه جادوگران وودو پیوست و آنقدر به شهرت رسید که همه او را در نیواورلئان به عنوان ملکه وودو می شناختند.

به گفته افرادی که لاوو را دیده بودند، او زنی با فهم و شعور بود که حرف هایش روی همه تاثیر می گذاشت و حتی پلیس ها نیز مسخ وی می شدند.

4. آن دانش آموز که سومین سال حضورش در کلاس مرلین را میگذراند، که بود؟ چرا؟ 2 نمره

من فکر میکنم آرسینوس جیگر هستش ! دلیلش هم اینه که این کلاس بسکه شیرینه آدم نمیتونه از این کلاس دل بکنه ! بعد شخصیت استادش که تدریس میکنه واقعا عالیه . بزرگترین جادوگر تاریخ بشریت ! من خودمم اگر زنده بمونم حتما چندین سال در این کلاس اگر شما استادش باشی شرکت میکنم!


5. موضوعات پیشنهادی خود را برای این دوره از کلاس های تاریخ جادوگری بنویسید. 3 نمره

1-تعداد سوالات کمتر بشه
2-مقدار رول نویسی کمی سبک تر بشه (به طور مثال الان دو تا سوال رول نویسی بود بشه یک سوال)
3-خود تدریس واقعا عالیه و نیازی به تغییر نداره

6. ( برای دانش آموزان رسمی) تریس مریگولد که بود؟ 5 نمره

این تصویر که در زیر هستش تصویر این شخص یعنی تریس مریگولد هستش!
تصویر کوچک شده
وی یکی از شخصیت های بازی جادوگر بود!
تریس مریگولد اهل ماریبور (که این هم اسم خیلی زیبایی است اما نه به اندازه‌ی ینفیر اهل ونگربرگ) در کایر مورهن زندگی می‌کرد. با پیدا شدن سر و کله‌ی گرالت و فراموشی‌اش در آنجا، تریس از او پرستاری کرد و درنهایت، بله، عاشق همدیگر شدند.
تریس و ینیفر دوستان خوبی هستند. آنها هر دو در بزرگ کردن سیری و تعلیم راه و روش‌‌های مختلف جادوگری به او، نقش داشته‌اند. از طرفی، این رابطه‌ی دوستانه، مثلث عاشقانه‌ی گرالت را به چیز عجیب و غریبی در «وایلد هانت» تبدیل کرده است. تریس مثل خواهر بزرگتر سیری بوده و این‌ها همه درکنار یکدیگر، یک خانواده‌ی پیچیده‌ی درب و داغانِ غیرقابل‌فهم ایجاد کرده‌اند که در آن همه‌ یکدیگر را دوست دارند.


ویرایش شده توسط استرجس پادمور در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۳ ۲۰:۲۸:۰۸
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۳ ۲۰:۳۴:۳۶

تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۲:۰۰ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۵

محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۲:۵۱:۰۱ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 975
آفلاین

1. مرلین که بود و چه کرد؟ ( هرگونه اطلاعات قابل جمع آوری. حداقل 5 سطر. از ویکی پدیا فارسی کپی نشود! در صورت کپی شدن از ویکی پدیا فارسی هیچ نمره ای تعلق نمیگیرد.) 10 نمره

مرلین کبیر یکی از بزرگترین و خدمت گذارترین افراد به جامعه ی جادوگری بوده! شاید خیلی ها به این معتقد باشند که او بیشتر خدمت گذار پادشاهان انگستان بوده اما برای او اولویت همیشه جادوگران بوده و خدمات بزرگی مثل تامین امنیت زندگی جادوگران و مخفی نگه داشتن آنها از مشنگ ها بود! مرلین فداکاری های زیادی برای حفظ امنیت جادوگران کرد و حتی حمایت او از پادشاهان انگلستان تنها به این خاطر بود که بتواند زندگی جادوگران را بهبود ببخشد!

مرلین در انگلستان و در یک منطقه ای کوهستانی تمامی جادوگران انگلستان را جمع کرد و در آنجا با تمامی قدرت و توان خود حفاظی با قدرت ایجاد کرد که باعث شد جادوگران در آنجا شهری برپا کنند و زندگی کنند! بدون هیچ گونه مزاحمتی از جانب مشنگ ها اما ساخت این طلسم باعث شده بود ، مرلین به مدت 50 سال به حالت خلسه برود!

مرلین که در انگلستان بود و همیشه مشاور و معلم کینگ آرتور بود ، همیشه مورد هجوم جادوگران سیاه مخالف خود قرار می گرفت و آنها به مردم مشنگ و عادی انگلستان نیز رحمی نداشتند و مرلین سال ها برای مردم انگلستان مبارزه کرد و نگذاشت جادوگران سیاه آن زمان انگلستان را نیز همانند دیگر کشور ها تحت سلطه ی خود درآورند و مدت ها انگلستان مکان آمنی برای جادوگران و مشنگ ها بود!

مرلین که عمری طولانی داشت ، در آواخر عمر پایش را فراتر از انگلستان گذاشته بود و بیشتر اروپا را نیز از دست جادوگران سیاه که مشنگ ها را به بردگی گرفته بودند را ازاد کرده بود و صلحی در اروپا برقرار کرد که سالیان سال دوام داشت و این دوره به عنوان یکی از بهترین دوران جادوگران و مشنگ ها در تاریخ ها نوشته شد!

2. یک فضاسازی از حضور یک جادوگر با تجربه و با قدرت جادویی بالا در میدان جنگ و تاثیر وی در آن جنگ را بنویسید. 10 نمره

سیاهی شب با روشنایی مشعل های متعدد شکسته شده بود! تیر های اتشین جهت خود را نمی شناختند و در پایان هر کدام مرگ یک نفر رقم می خورد! قلعه ی بزرگ اکنون مقابل هجوم تیر ها و منجنیق های اتشین کمر خم کرده بود و هر لحظه از عظمتش کم میشد! پادشاه که در دیوار بلند ترین برج قلعه ایستاده بود و نظاره گر تخریب شدن قلعه اش بود ، به همراه خود می گفت که برود و مشاورش را هر چه زودتر پیدا کند! سرباز سر خم کرد و رفت! پادشاه خبر نداشت که چند دقیقه پیش مشاور در پشت او ظاهر شده است!

مشاور قدم نهاد و کمی جلوتر آمد تا پادشاه متوجه حضورش شود!

- خدارو شکر! فکر می کردم نمیایی! زود یه فکری بکن خواهش می کنم! قلعم رو نجات بده!

مشاور در نهایت خونسردی بود و به جهنم مقابلش که انسان ها برای خود درست کرده بود ، نگاه می کرد و چیزی نمی گفت!

- هر درخواستی داشته باشی قول میدم انجام بدم! فقط کشورمو نجات بده!

مشاورکه انگار از شنیدن این جمله مطمئن بود ، به پادشاه نگاهی کرد و گفت: « کوهستان جنوبی! امن ترین منطقه ی کشورت! »

پادشاه که اکنون ترس تمام وجودش را فراگرفته بود و همانند بچه ای که به دور از مادر خود و در کنار غریبه ای تنها گذاشته شده بود ، به خود می لرزید ، حرف مشاور را با تکان دادن سرش تایید کرد: « اون منطقه مال تو و هم نوعات! فقط نجاتم بده! »

مشاور دوباره به مقابلش خیره شد! دست راستش را بلند کرد و به انتهای ارتش دشمن اشاره کرد و گفت: « اونجا هزارتا منجنیق هست! اگه فقط 30 متر دیگه جلوتر بیان ، شروع به پرتاب می کنن و این یعنی پایان کار! »

پادشاه به کنار دیوار رفت تا بتواند منجنیق ها را ببیند اما سیاهی شب به او اجازه ی اینکار را نمیداد و قوه ی بیناییش آنقدر نبود ولی بیناییش اکنون چیز های عجیب تر و وارونه تری نیز می دید! مشاور او را از عقب هل داده بود و اکنون پادشاه از بلند ترین برج قلعه در حال سقوط بود!

مشاور خنده ای کرد و گفت: « راستش پادشاه اون ارتشی که داره میاد ، تضمین بهتری نسبت به تو داده بود! »

3. یک نمونه دیگر از جادوگرانی که در کنار پادشاهان بودند را با توضیح مختصر در مورد آنها، بنویسید. ( انتخاب از کل دنیای فانتزی، از هر کتاب و فیلم و سریال و تاریخ واقعی و ...) 5 نمره

سسلیز چروود (1980-تا به اکنون) ، متولد شده در روسیه که در مدرسه هاگوارتز نیز تحصیل جاودگریش را به اتمام رسوند ، بعد از هاگوارتز به کشور خود برگشت و در دربار و سلطنت کشور روسیه نفوذ کرد و اکنون در مرتبه ای قرار دارد که تمام تصمیمات کشور روسیه توسط او گرفته می شود!

دلیل اختلاف کشور روسیه و دشمنیش با امریکا نیز تنها نظر سسلیز است که به پوتین القا شده! سسلیز بیشتر مواقع در تمام دنیا در حال سفر است و از احوال تمامی کشور ها و منطقه ها خبر دار است و تصمیمات نظامی ارتش روسیه تنها با نظر و اطلاعات سسلیز گرفته می شود!

در سفر اخیر پوتین به ایران نیز ، سسلیز در کنار پوتین وارد کشور شده بود اما به گونه ای که هیچ کس از او خبر نداشت و تنها خبر گم شدن چند پرونده ی محرمانه کشور از ساختمان دولت به گوش رسید و هیچ کس فکرش را نمی کرد که پوتین و مشاورش در پشت این ماجرا باشند!

سسلیز همچنین بسیار بی رحم می باشد و هر لحظه که می فهمد یکی از کشور های همسایه روسیه با مشکلی مواجه شده است ، به پوتین خبر می دهد و روسیه شروع به سواستفاده از مشکل آن کشور می کند! آخرین کاری که سسلیز کرده است ، تغییر دادن برخی از آرای رفاندوم در انگلستان بود که باعث شد ، انگلستان از اتحادیه اروپا خارج شود و ضربه ی بزرگی به این کشور وارد شود!

4. آن دانش آموز که سومین سال حضورش در کلاس مرلین را میگذراند، که بود؟ چرا؟ 2 نمره

آن دانش آموز کسی نبود جز گودریک گریفندور! گودریک قدمتی بیشتر از مرلین دارد و چند قرن قبل از او به دنیا آمده بود و یکی از بنیان گذاران است! حتی طبق مدارکی اولین جادوگر می باشد! او همیشه در کلاس های مرلین شاگرد اول می باشد و حتی گاهی بر مرلین اشکال می گیرد و ایرادات او را متذکر می شود که این عمل مرلین را ناراحت کرده و مرلین نیز نمره ی قبولی به او نمی دهد!

5. موضوعات پیشنهادی خود را برای این دوره از کلاس های تاریخ جادوگری بنویسید. 3 نمره

1. تاریخ و نحوه ساخت هاگوارتز
2. تاریخ ایجاد وزارت سحر و جادو و نیرنگ های وزارت
3. توطئه های شوم موجود در تاریخ وزارت برای به قدرت رسیدن در وزارت
4. جنگ های مهم مشنگ ها و جادوگران
5. تاریخ و زندگی بنیان گذاران قبل از ساخت هاگوارتز

6. ( برای دانش آموزان رسمی) تریس مریگولد که بود؟ 5 نمره


والا گوگل میگه این یه کشتی بوده اما ما یه شخصیت تخیلی براش ایجاد می کنیم: تریس مریگولد جزو معدود جادوگرانی است که در هاگوارتز به دنیا آمده و مادرش در سال آخر مدرسه اش او را در شکم خود حمل می کرد و در آخرین روز های مدرسه اش او را به دنیا آورد! پدر تریس هم که هم کلاسی مادرش بود ، شاگردی زرنگ و یکی از افتخارات مدرسه در آن زمان بود! تریس که در هاگوارتز بزرگ شده بود ، هاگوارتز را برای خود خانه می دانست و به آن عشق می ورزید!

پدر و مادر تریس نیز بعد از فارخ شدن از تحصیل در هاگوارتز مشغول بکار شدند و در مدرسه ماندند و تریس نیز یازده سال اول زندگیش را در راهرو ها و محوطه ی هاگوارتز بزرگ شد! بعد از یازده سالگی نیز در هاگوارتز شروع به تحصیل کرد و در گروه اسلیترین انتخاب شد! به گفته ی بعضی ها دوران تحصیل او با لرد سیاه همزمان بود اما مدرک معتبری بر این گفته وجود ندارد اما در اینکه در اوج گیری اولیه ولدمورت ، یکی از بزرگترین دشمنانش تریس مریگولد بود ، شکی نیست! تریس سال ها با لرد سیاه به مبارزه پرداخت و همیشه برهم زننده ی نقشه های شوم او بود و جان هزاران ادم را نجات داده بود اما در یک شب شوم ، تریس که در حال آماده سازی هاگوارتز برای مقابله با حمله احتمالی لرد سیاه بود ، توسط بهترین دوستش که با وعده ی های ولدمورت خام شده بود ، به قتل رسید!

با کشته شدن تریس ، لرد سیاه در آن نبرد به پیروزی رسید و هاگوارتز بسیار تخریب شد و تمامی اساتیدی که به مقابله با او پرداخته بودند ، در آن شب شوم کشته شدند!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۳:۱۱ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۵

گبریل دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۲ شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۰:۳۹ سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۸
از محبت خار ها گل می شود
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
- مرلین که بود و چه کرد؟ ( هرگونه اطلاعات قابل جمع آوری. حداقل 5 سطر. از ویکی پدیا فارسی کپی نشود! در صورت کپی شدن از ویکی پدیا فارسی هیچ نمره ای تعلق نمیگیرد.) 10 نمره

مرلین از گنده ترین جادوگران تاریخ و از شاخ های اینستا با 20 کا فالور و 10 ام لایک در عصر خشایارشا بوده است که بعد ها انگلیسی ها برای حفظ کلاس و گندگی سلطنت رفتن ثبت احوال ایران و با تغییر اسم خشایارشا به خشایارشاه گندگی و عظمت را به سلطنت برگرداندن و بعد تازه یادشون امد که اِ مگه کینگ خشی انگلیسم تصرف کرده بود !

این شد که آن ها تصمیم گرفتن بر تاریخ اِتر بریزن و این ننگ تصرف خشایاری انگلیس را پاک کنند و پس از دیدن انیمیشن گیسو کمند , گیسو های کمند رو کوتاه کردن و اسمش رو گذاشتن شاه آرتور و شایعه کردن که مرلین در خدمت این شاه بوده و خیلی هم با هم رفیق بودن و هر شب جیگر می زدن و این گونه اسطوره ایران رو دیلیت کردن !

اما فردوسی آمد و اطلاعات دقیقی از این اسطور با نام مستعاری که هنوز معلوم نیست چیه در شاهنامه خود ثبت و ضبط کرد ! ولی کاتبان مطمئنن که اطلاعاتی شامل تمام عکس هایی که مرلین در تخت جمشید گرفته شامل آن لحظه که شاه هخامنش شمشیر رو از سنگ در آورد و مرلین اولین سرود اپرا کیهان رو برای بکراند این صحنه اجرا کرد تا اون لایک تاریخی که مرلین برای مورگانا فرستاده و زمانی که مرلین، فرهاد رو تو اد لیست لیلی پیدا کرده؛ همچنین زمانی که مرلین رفته و وردهای عمل جراحی نوین را روی صورت شیرین اجرا کرده تا بلکه بر دل خسرو بشیند و خسرو سر به زیر شود؛ تا زمانی که مرلین نقاشی شاپور را با وردی فتوشاپ کرده با فرمت اچ دی انداخت جلو پای شیرین تا خود همان وقتی که ایرانیان برای این که به مرلین شبیه شوند می رفتن از پشمک حاج عبدالله می خریدن و اکستنشنش می کردن به ریششون همه در ورای شاهنامه ثبت شده .

آما...آما چون مرلین عظمت بسیار داشته با وردی دامبلدور کُش آن صفحات رو مهر و موم کرده که خدای نکرده ریا نشه؛ اما اَمان از آستاکبار غاصب که مرلین رو غصب کرد و برد البته از آن دنیا خبر آمده که مرلین خودش شاکیست اما چون جبرئیل 1500 سال که خودش بازخرید کرده و اسرافیلم که از اول آفرینش نشسته لب بوم تا قیامت یه بوق بزنه ، میکائیلم نون وایی زده از صبح تا شب نون مردم سند می کنه توی سفرشون، عزرائیلم که اینقدر وقتش پره که منشیش وقت نمی ده؛ مسیجش به اینور نمی رسه وگرنه خود مرلین هم شاهد است که اطلاعات ویکی پدیا در این مورد سوئ تفامی بیش نیست وگرنه مرلین نزد ایرانیان است و بس .

2- یک فضاسازی از حضور یک جادوگر با تجربه و با قدرت جادویی بالا در میدان جنگ و تاثیر وی در آن جنگ را بنویسید. 10 نمره

بلور های منجمد شبنم روی لاله ها به تماشا نشسته بودند و بلیط هم نخریده بودند !
تیغه های هزاران شمشیر چینی دست دوم در سنگینی شب برای صحرا مهتاب شده بودند چرا که مهتاب واسه این که نامحرم رخش را نبید پشت پرده آسمان پنهان شده بود .
سربازان شاه فت الله بر سربازان ملکه جمیله می تازیدند بوی سس گوجه فرنگی سنگینی شب را پر کرده بود چرا که ملت سرباز حال نداشتند برای اهداف الکی دو فرمانروا بجنگن و واقعا بمیرن پس از قبل با هم هماهنگ کرده بودن که صحنه سازی کنن .

از کمی دور تر در افق ها مردی دیده می شد، شنل سیاهش را باد نوازش می کرد این مرد کسی نبود جز جادوگر دوران؛ جادوگر دوران در دستانش ساعتی داشت که رویش حک شده بود ساعت برنارد، دست نزنید.
جادوگر دوران ساعتِ نقره ایش را در آورد و دکمه اِستُپَش را زد پس زمان ایستاد.
جادوگر دوران به میدان جنگ رفت او شاه فت الله و ملکه جمیله را از شرق و غرب میدان آورده و فیگورشان را به گونه ای تنظیم کرد که پس از زدن ساعت به هم بر خورد کنند جادوگر دوران به نرمی از میدان جنگ خارج شد هنگامی که در مکان امنی قرار گرفت انگشتان نرمش را بر دکمه زد و زمان بار دیگر زنده شد.

ملکه جمیله و شاه فت الله با زنده شدن زمان بر هم خوردند و هر دو بر زمین افتادن با بالا اوردن سرشان ناگهان فت الله به چشمانِ جمیله خیره شد و جمیله به چشمانِ فت الله و فت الله به چشمانِ جمیله و جمیله به چشمانِ فت الله .
فت الله داشت فکر می کرد که چقدر این دخترِ شبیه میمون ولی تو آن دوران که زن گیر کسی نمی آمد.
آن ور هم جمیله داشت فکر می کرد که لدفا شاه های دِهآتی و بدتیپ نیان توی جنگ من . اَه, مرسی ولی تو آن دوران که شوهر گیر کسی نمی آمد.

ساعتی بعد صدای ساز و دقل جای سنگینی شب را پر کرده بود.
آن طرف تر جادوگر دوران به سمت صدا و سیما می شتافت چرا که او جادوگری نیکو بود و باید ساعت برناد را پس می داد تا پسرک با راحتی 12 ساعت سر کلاس بخوابد , نگاهی به عقربه های ساعت کرد ساعت 9 شده بود. برناد ساعت 10 پخش زنده داشت .

3. یک نمونه دیگر از جادوگرانی که در کنار پادشاهان بودند را با توضیح مختصر در مورد آنها، بنویسید. ( انتخاب از کل دنیای فانتزی، از هر کتاب و فیلم و سریال و تاریخ واقعی و ...) 5 نمره

استاد حقیقتش این جادوگر سایرون بوده که چون به دنیای معنویات تعلق داشته و جسم مادی نداشته خودش رو جاری ساخته توی یه حلقه ای، هی خودش تو انگشت این شاه و اون شاه می کرده و کل سلطنتشون به بوق می داده تا این که با همت های آقوی همسادِ این حلقه از دست پادشاهان خارج می شه و به دست های توانای یک ایرانی می افته و چون آقوی همسادِ خعلی قوی و شاخ بوده حلقه هر کاری می کنه که آقوی همسادِ رو به بوق بده خودش بیش تر به بوق می ره.

استاد در آخر سایرون از سر و صدای کلاه قرمزی و پسرعمه زا دیونه می شه میره بالا کوه هلاکت خودش پرت می کنه تو آتش .

استاد تاریخ نویسان می گن سایرون قبل از پرش جمله گهرباری گفته وی فرموده:
-اِوری بادی پلیز لیسِن اَند ریپیت ؛ خَربُزه .

البته استاد تاریخ نویسان هنوز نمی دونن آیا منظور سایرون میوه خربزه بوده یا واقعا خری در جمع بوده که بز بوده یا بزی در جمع بوده که خر بوده !


4- آن دانش آموز که سومین سال حضورش در کلاس مرلین را میگذراند، که بود؟ 2 نمره

استاد من میخواهم معترف شوم که نمی دانم آن که سه سال جسما در کلاس شوما حاضر بوده که بوده !

آخه نیست 3 سال قبل خودم حضور مادی نداشتم ، حقیقتش آمدم یه دروغی سر هم کنم که وجدان شیر فرهاد بر من وارد شد و من را کچلی کرد کماچه !

این شد که روحم را سند کردم سه سال قبل که بشین سر کلاستون استاد من خودم نبودم ولی روحم 3الان سال تو کلاستون سرگردونه به تمبون خودتون راست می گم !


5. موضوعات پیشنهادی خود را برای این دوره از کلاس های تاریخ جادوگری بنویسید.


-آیا ژنتیک مشنگ ها با جادوگران متفاوت است؟
-تکامل جادو در سیر تاریخ ؟
-آیا اولین جادوگر مشنگ زاده بود ؟
-چگونه اولین جادوگر مشنگ زاده نبود؟
-اولین انسان جادوگر بود یا مشنگ ؟

6- ( برای دانش آموزان رسمی) تریس مریگولد که بود؟ 5 نمره
!


همان آن شرلی خودمان است که پول کم اورده رفت تویه بازی مشنگی ثبت نام کرد و واسه خودش خانمی شده جمیله و کماله و ساحره .

در طی یک فیلم هندی تریس عاشق شخصی گرالت نام می شه ولی در طی یک فیلم هندی دیگه به قتل شاه متهم می شه و هر چی آمیتا باچان ریش و سیبل گرو میزار هیچ فایده ای ندار، در نتیجه تریس و گرالت راه می افتند به سوی قاتل واقعی تا بر سرش خراب بشن و حق خودشون ازش بگیرن .

استاد چیزی که من یافتم این می باشد ولی از صحتش چندان اطلاعی ندارم، آما !



ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۲ ۱۲:۳۵:۰۹
ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۲ ۱۲:۴۸:۲۰
ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۲ ۱۲:۵۴:۰۳
ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۲ ۱۳:۱۵:۲۸

[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC



پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۵

پانسی پارکینسونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۲ پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۳ چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۵
از تو ای شعر واقعن ممنون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
1. مرلین که بود و چه کرد؟ ( هرگونه اطلاعات قابل جمع آوری. حداقل 5 سطر. از ویکی پدیا فارسی کپی نشود! در صورت کپی شدن از ویکی پدیا فارسی هیچ نمره ای تعلق نمیگیرد.) 10 نمره

مرلین از مدبرترین و ماهرترین جادوگران زندگی بشر محسوب میشود.
وی جادوگری بسیار ماهر بود و مشاور وورتیگرن اوتر پندراگون و آرتور پندراگون بوده است ک هر دوی آنان شاهان بریتانیای کبیر بوده اند.
اوتر پندراگون پدر ارتور و شاه کملوت از جادو نفرت و کینه ی عمیقی دارد و به همین دلیل همه ی جادوگر ها(چه خوب و چه بد) و همدستان انها را اعدام میکند.
اما مرلین بزرگ نجات پیدا کرده و ب زندگی ادامه میدهد و نزد پزشک دربار (گایوس) ب مداوای بیماران مشغول میشود.
مرلین ک در قصر رفت و امد داشت از وجود یک اژدها در اعماق زیرزمین قصر آگاه میشود ک در زمان پاک سازی جادوگران به دست اوتر زندانی شده تا عبرتی برای دیگران باشد.اژدهای کبیر(اسمش گیلگاراست)به او میگوید که سرنوشت مرلین محافظت از ارتور و سرزمین البیون است که در زمان شاه ارتور بوجود می اید .
در این میان دختری زیبا و خوش قلب به نام لیدی مورگانا در قصر زندگی میکند و تحت سرپرستی اوتر قرار دارد.مورگانا ب جادوگران و جادوگری علاقه دارد و مخالف کشته شدن انها ب دست اوتر است.نام خدمتکار مورگانا گونویر است.دختر یک اهنگر ک با جادوگران ارتباط دارد و از طرفداران جادوگریست.
پدر گونویر ب کمک مرلین یک شمشیر از نفس اژدها میسازد و انرا ب اوتر تقدیم میکند.
گفته میشود ک مرلین ب بانوی دریاچه علاقه داشت :fan: بهمین دلیل بعدها مرلین شمشیر جادویی را ب دریاچه می اندازد و انرا ب بانوی دریاچه تقدیم میکند.
مرلین بعد از حمله ی ساکسن ها و کشته شدن شاه اوتر شمشیر را از بانوی دریاچه پس گرفت و آنرا در سنگ فرو کرد.
پس از مرگ اوتر, مرلین ,ارتور را نجات میدهد و از او محافظت میکند ومعلم او میشودو در زمان های گوناگون که جان او در خطر است یا توسط جادوگران پلید تهدید میشود او را نجات میدهد.
مرلین تا زمانی ک ارتور ب قدرت میرسد از او محافظت میکند و بعد در دربار ارتور ب مقام وزارت میرسد.
زمانی ک ارتور شاه بریتانیا میشود بین ارتور و موردرد جنگی درمیگیرد ک در این نبرد ارتور زخمی میشود و مرلین او را ب یک پناهگاه نا امن میبرد تا برای لحظاتی از دست دشمن اسوده باشند.اما مرلین بنا ب دلایلی ارتور را در ان مکان تنها میگذارد تا ب مسعله ای رسیدگی کند و زمانی ک باز میگردد ارتور را بی جان و مرده میابد
مرلین بخاطر مرگ دوست عزیزش ارتور و بخاطر اینکه نتوانسته بود جان او را نجات دهد از دید سایرین پنهان میشود. گفته میشود ک علت غیبت مرلین زندانی شدن وی توسط بانوی دریاچه در میان ستون هایی از جنس هوا میباشد ک خود مرلین انرا برای بانوی دریاچه درست کرده بود و بانوی دریاچه ستونها را تنها برای حبس ابد مرلین در انها میخواسته است.
[color=6600FF]ماجرای مرلین رو از طریق ی وسیله ی مشنگی ب اسم تی وی و از کانال pmc متوجه شدم اگه ناقص و اشتباه بوده ب کبیری خودتون عفو کنید بنده رو.


2. یک فضاسازی از حضور یک جادوگر با تجربه و با قدرت جادویی بالا در میدان جنگ و تاثیر وی در آن جنگ را بنویسید. 10 نمره

سکوت عجیبی بین تیم حکمفرما بود و تنها صدای حرکت چرخ تانکها این سکوت را پاره میکرد.
نورمن (راننده دوم تانک )روی تانک نشسته بود و ب دلیل کشته شدن اما توسط نیروهای نازی در مقابل چشمانش هنوز شوکه بود.گروهبان کالیربالاتر از محفظه ی ورودی تانک در حال تماشای مناظر جنگ زده اطراف بود.گوردو و گریدی نیز خسته از جنگیدن در سر پست خود درون تانک سکوت کرده بودند.بوید نیز در حال خواندن کتا ب مقدس بود...
گروهبان کالیر برای اینکه بتواند اندکی از درد و اندوه نورمن کم کند و او را از افکار نا امید کننده برهاند با انگشت خود ب شهری ک اما نیز در انجا کشته شد اشاره کرد و گفت:
اونجا رو میبینی ؟ کل شهر آتیش گرفته .من این جنگو با کشتن آلمانیا تو آفریقا,فرانسه و بلژیک شروع کردم الانم ک تو آلمانم.این جنگ بزودی تموم میشه اما خیلیا کشته میشن...نور من متوجه منظور فرمانده شد و سعی کرد خودشو جمع و جور کنه و برگرده سر پستش.
بوید کتاب مقدس را کنار گذاشته و اکنون در حال خواندن کتاب عجیبی بود.روی جلد کتاب تصویر یک پیرمرد حک شده بود.گریدی ک از این رفتار خونسردانه ی بوید عصبی شده بود خطاب ب بوید گفت:هی پسر این کتاب بابابزرگته؟!هه!چ کلاه مسخره ای رو سرشه شبیه جادوگرای تو قصه هاست.
بوید چیزی نگفت .گریدی ادامه داد: راستی اون چوب دستی مسخره رو هنوز داریش؟ یکی از بچه ها میگفت ک ی روز دیده سر چوبدستیت روشن شده.درس مث چراغ قوه ...
...هی اذیتش نکن وگرنه مجبور میشم ی مشت بخابونم تو صورت خوشگلت
...آخه لجم میگیره .بوید فک میکنه با ما فرق داره در حالیکه منو گوردو از ازش بهتریم.
بوید ک عصبی شده بود همون چوب دستی رو دراورد و گفت:ی بار دیگه بخای زر زر کنی با همین چوبدستی حسابتو میرسم فهمیدی؟
وییییژژژژ.....بووووم...
اوه لعنتی تانک گروهبان دیویس رو زدن!
گروهبان کالیر وارد تانک شد و فرمانای جنگی رو ب بچه ها میداد:
...کامل بچرخ ب چپ کامل برگرد گوردو . گریدی توپ و موشکا رو اماده کن .بوید هرچی رو ک جلو چشات دیدی بزن.نورمن مراقب جلو باش :observation: ...
سه تانک همزمان باهم ب سمت چپ چرخیدند و اماده مقابله با حمله ی ناگهانی شدند.
صدای شلیک تیر و توپ تمام دشت را پر کرده بود.
بوید خسته از این تلاش ها ی بدون ثمر ناگهان دستش ب سمت چوب جادویش کشیده شد.در دل خودش آرزو میکرد ک ای کاش مرلین ب کمکشان بیاید ولی آیا ممکن بود مرلین کبیر پس از این همه غیبت و پنهان بودن خود را آشکار سازد و ب کمک مشنگها بیاید؟
بوید با دوربین تانک بیرون را نگاه میکرد و دستور پرتاب موشک ها را میداد ک برای لحظه ای حس کرد فردی با لباس جادوگری جلوی تانک ها ظاهر شده :observation: :observation: .ابتدا گمان کرد ک فقط یک خیال است اما بعد گروهبان کالیر گفت:
این پیری دیگه این وسط چیکار میکنه؟
...احتمالا ی اس اسه و از طرف نازیا خودشو ب این ریخت و قیافه دراورده.نورمن بزنش تیریپش اعصابمو خورد میکنه.
...نه صبر کنین.اون مرلینه.قسم میخورم ک اون مرلینه
و بعد بوید غیب شد و ب اون پیرمرد پیوست
بوید ک از خوشحالی و تعجب دست و پای خودش را گم کرده بود با نگاه خشن مرلین ب خود آمد و چوب دستیش را در دستش محکم کرد.
مرلین با صدای نه چندان خوش آهنگش گفت:نیومدم اینجا ک تو بشینی نیگام کنی.زود باش دس ب کار شو باید نیروهای نازی رو نابود کنیم.من چون قبلا تو جنگای ارتور همراهش بودم میدونم چجوری باید اینارو نفله کرد منتها تو از روش من استفاده نکن وگرنه تو دردسر میوفتی گل من
بوید گفت:اطاعت فرمانده و بعد ب سمت گروهبان و تانکها رفت تا ماجرا را برای هم تیمی ها و سربازانی ک داشتند هاج و واج انها را نگاه میکردند توضیح دهد.
اکنون مرلین داشت ب لحظه ای ک میتوانست باعث نجات ارتور شود فکر میکرد.مرلین کبیر میخواست با نابود کردن ارتش هیتلر کار نکرده ی خود را ب گونه ای جبران کند.
چوب دستی اش را بالا آورد و مستقیم ب سوی ناحیه ای ک دشمن در انجا بود نشانه رفت و بعد دندان مصنوعی اش را در دهانش محکم کرد تا بتواند افسون را درست ادا کند و حالا:آواکداورا
ناگهان بخار سبز رنگ بزرگی تمام ارتش دشمن را فرا گرفت و تمام انان را کتلت کرد.
گروهبان کالیر و دیگران ک اکنون ماجرا را متوجه شده بودند ب سوی مرلین دویدند و گفتند:خسته نباشی دلاور ...خداقوت قهرمان ... و بعد هنگامی گ خواستند مرلین را در آغوش بگیرند سرشان با هم برخورد کرد و در کمال ناباوری اثری از مرلین نیافتند...
و مرلین قهرمان و بزرگ باری دیگر در افق محو شد...

3. یک نمونه دیگر از جادوگرانی که در کنار پادشاهان بودند را با توضیح مختصر در مورد آنها، بنویسید. ( انتخاب از کل دنیای فانتزی، از هر کتاب و فیلم و سریال و تاریخ واقعی و ...) 5 نمره

میلیفیسنت.او یک جور شیطان بود و دارای قدرت جادویی بود و بالهای سیاهی ب بزرگی بالهای یک هیپوگریف داشت ک با آنها ب اوج آسمان میرفت و کیفش را میبرد.
میلیفیسنت از کودکی بر تمام سرزمین جادویی حکومت میکرد و بسیار مهربان بود و تمام موجودات جادویی سرزمینش او را دوست میداشتند.
یک روز یک آدمیزاد یا ب قول خودمان مشنگ بنام استفان وارد دنیای میلیفیسنت شد.میلیفیسنت و استفان باهم آشنا شدند و دوستان خوبی برای هم شدند.
بعد از گذشت سالها این دو نفر فهمیدند ک ب هم علاقه مند هستند . اما از انجایی ک استفان علاقه اش ب قدرت و حکومت بیشتر بود تصمیم داشت ک با دختر پادشاه سرزمین خودش ازدواج کند.و از آنجایی ک میلیفیسنت دشمن قسم خورده ی پادشاه بود استفان میخواست ک با نابود کردن میلیفیسنت شاه را از خود خشنود سازد تا بتواند با دخترش ازدواج کند و بر تخت سلطنت و حکمروایی مشنگ ها بنشیند.
استفان یک شب ک ب دیدن میلیفیسنت رفته بود پس از این ک میلیفیسنت ب خواب رفت شمشیرش را دراورد و میخواست میلیفیسنت را بکشد اما ب دلیل دوستی ای ک در طول چندین سال با او داشت نتوانست این کار را بکند اما بالهای قدرتمندش را از بدنش جدا کرد و نزد شاه رفت و با دختر شاه پیر ازدواج کرد.
میلیفیسنت سپیده دم بیدار شد و درد شدید و ناتوانی و ضعف عجیبی در وجودش حس کرد و ناگهان متوجه شد ک استفان ب او خیانت کرده و بالهایش را از او گرفته.او بسیار غمگین شد و مدت طولانی ای ب گریه و عزاداری مشغول شد و ب یک پری خشن و خبیث تبدیل شد.سیاهی و غم تمام سرزمین جادویی را فرا گرفته بود و دیگر از میلیفیسنت مهربان خبری نبود.
میلیفیسنت در روز تولد دختر پادشاه استفان ب قصر مشنگها رفت و تا برای پرنسس آرورای کوچک هدیه ببرد. هدیه اش این بود ک در روز تولد 16 سالگی اش توسط سوزن دوک نخریسی ب خوابی ابدی برود و اینگونه استفان خیانت کار را حسابی چزانید و دلش خنک شد.پایان(شستم کبود شد استاد بقیه ماجرا رو برو خودت ببین)


4. آن دانش آموز که سومین سال حضورش در کلاس مرلین را میگذراند، که بود؟ چرا؟ 2 نمره

استاد از اونجایی میخام راحت باشین و دامنه انتخابتون گسترده باشه اسامی یسری دانش آموز رو میگم شما هر کدومو ک دوست داشتی وردار خوب؟اصلنم تعارف نکن هر کدومو ک خواستی بعنوان دانش اموزی ک سه ساله در جوار شما بسر میبره انتخاب کنید:
رونالد وبزلی
فرد و جرج ویزلی
هری پاتر
هرمیون گرنجر
چو چانگ
نویل لانگ باتم
چارلی ویزلی
جینی ویزلی
دین توماس
کراپ یا گویل ما نبودن احیانا؟
بیا اوستا 12 نفر نوشتم . دلیلشم اینه ک ده نفر اول خنگ و احمق و کودن هستن چون اسلیترینی نیستن!!!دو نفر آخرم بخاطر اینکه مزاحمم میشن موقع حرف زدن با دراکو جان ازشون بدم میاد !!!

من بجز دراکو ب شماهم علاقه دارم استاد.
استاد شام بیاین خونه ما
...... استاد ی چیزی!ما شماره ی بانوی دریاچه رو داریم بدم خدمتتون شماره شو ...مدیونی اگه فک کنی واس نمره دارم دروغ میگم...


5. موضوعات پیشنهادی خود را برای این دوره از کلاس های تاریخ جادوگری بنویسید. 3 نمره

1.چگونه میتوان مرلین را مهربان کرد؟
2.مرلین کبیر را با رسم شکل توضیح دهید؟
3.سایز دقیق کبیر بودن مرلین را بنویسید.
4.کتاب تاریخ جادوگری را از حفظ بخوانید؟
5.یک جوک تاریخی تعریف کنید؟
6.اثار باستانی جادویی مثلث برمودا را نام ببرید همراه با توضیح ؟

6. ( برای دانش آموزان رسمی) تریس مریگولد که بود؟ 5 نمره[/color]

استاد من نومودونم رسمی ام یا غیر رسمی ولی خواهش موکونم نمره شو بده.
تریس مریگولد اسم ی ویچر بوده.ویچرها انسان‌هایی هستند که از جوانی برای مبارزه با هیولاها و اهریمن‌ها تعلیم داده شده و به دلیل مصرف مواد شیمیایی، ژن آن‌ها جهش پیدا کرده است. این مسئله باعث شده که ویچرها قدرت‌های ویژه بسیاری داشته باشند که این قدرت‌ها در هر ویچری متفاوت است.
تری خانوم قصه یک ساحره ی مو قرمز بوده مثل همین جینی خودمون ولی یکم خوشگل تر.ن ب خوشگلی بنده.
تریس مریگولد اهل ماریبور بوده و در کایر مورهن زندگی می‌کرد. که تحت تعلیم ها ی جادوگری بوده و مثل اینکه در کارشم بسیار ماهر بوده.
با پیدا شدن سر و کله ی کسی به اسم گرالت و فراموشی‌اش در آنجا، تریس از او پرستاری کرد و درنهایت، بله، عاشق همدیگر شدند. از اون طرف گرالت دوستی به نام ینیفر داشته است که تریس و ینیفر دوستان خوبی هستند. آنها هر دو در بزرگ کردن سیری و تعلیم راه و روش‌‌های مختلف جادوگری به او، نقش داشته‌اند. بعد مدت ها گرالت و تریس به جرم کشتن پادشاه متهم میشوند.




استاد شماره مو بدم؟ :kiss: :kiss:



پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۱:۲۳ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۵

هرماینی گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۱۸ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۵
از گربه های ایرانی :دی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 342
آفلاین
1. مرلین که بود و چه کرد؟ ( هرگونه اطلاعات قابل جمع آوری. حداقل 5 سطر. از ویکی پدیا فارسی کپی نشود! در صورت کپی شدن از ویکی پدیا فارسی هیچ نمره ای تعلق نمیگیرد.) 10 نمره

مرلین. مرلین که از دو تکواژ وابسته "مر" + "لین" تشکیل شده و به طور کلی دارای 6 تکواژ و یک واژه است، کلمه ایست که بسیاری از اتفاقات را در ذهن ما تداعی میکند. مرلین، شخص نیست. او دنیای جادوست، سبک جادوگری است و نهفته در تمام آن ورد هایی که جادوگران در طول قرن زمزمه کرده اند و میکنند و خواهند کرد. زمزمه البته!
به هر حال، در یک پاسخ که هیچ، در یک رول نه دو رول نه سه رولم نه...اِهِم...کلا نمیشه "مرلین + کبیر" را به این کوتاهی و آسانی توصیف کرد. آها تا یادم نرفته، کبیر، دارای 4 تکواژ و یک واژه است! البته زیاد به این حرف ها اعتماد هم نکنید. من بیشترین نمره زبان فارسیم 14 بوده است. مرلین آنقدر با فرهنگ و انسان دوست بود که ناگهان با اره برقی نیوی خودش از آینده – بله با سفری در اعماق زمان های دنیای جادوگری- در میان جنگ ها ظاهر میشد و بدون خونریزی، هر دو سپاه را نجات میداد. منم نمیدانم چگونه دقیقا اما ما نباید به آموزش هایی که نسل به نسل بدست ما رسیده شک کنیم.
مرلین به چند شخصیتی بودن نیز معروف بود. او جادوگر بزرگ قرن بود ولی در آن زمان گاهی شک میکردند که شاید مرلین، دوتا مرلین پس انداخته!(نام پدر مرلین، مرلین بود) اما بعد از زندانی کردن ایشان به طور بسیار ناجادوگراوانه ‍، فهمیدند که این بزرگوار دو شخصیتی است. گاهی ایستاده در غبار بر ریش خود دست میکرد و چوب ها و برگ های باقی مانده از زمان آغاز دنیا و آدم وحوارا و گاهی میخ هایی که نوحی جون از روی شوخی به سمتش پرت میکرده را بیرون می آورد، و گاهی همان قضیه اره برقی پیش می آمد. آن هم در حالی که دو طرف سر خود را با سنگ تراش تراشیده ، ریش های خود را بافته و با گل هایی سرخ و زیبا تزیین کرده و حتی انتهای ردای خود را- صرفا برای اینکه در دست و پا نباشد- در کنار کمرش گره زده است!
خلاصه، او مرد بزرگی بود. با زیبا ترین هجاها و و حتی پسوندش "کبیر" بود. حالا به ما ربطی ندارد اون پسوند برای چی اش بود! او مرد با شرفی بود که حتی کسی نمیداند آیا عاشق شده یانه- حتی من – ولی همه میدانیم که او عاشقانه دنیای جادوگری و جادوگرانش –وحتی شاید مشنگ ها- را دوست میدارد. همه برای سلامتی این جادوگر بزرگوار و کبیر، صلواتی مرلین پسند ختم کنید!

2. یک فضاسازی از حضور یک جادوگر با تجربه و با قدرت جادویی بالا در میدان جنگ و تاثیر وی در آن جنگ را بنویسید. 10 نمره

چشمانش را باز کرد و به آینه نگاه کرد. زخم بزرگ روی گوشه ی چشم راستش مانند ماری پیج و تاب خورده بود و هنوز آتشی خونین از دهانه اش به بیرون تراوش میکرد. پای دو چشمش کبود شده بود و باد کرده بود, که البته او را یاد چیزهای جالب و بزرگی می انداخت! صدای قدم هایی دوان دوان, حواس شاه آرتور را از چهره اش پرت کرد. به سمت درِ بزرگ, طلایی و رنگ و رو رفته ی ورودی سر سرای اصلی طبقه دوم برگشت, چند لحظه ی بعد در باز بود و سرباز بلند قد , با هیکلی ورزیده و چهره ای پسندیده جلوی در ایستاده بود. زخم بزرگی روی سینه اش که زره طلایی اش را شکافته بود, خودنمایی میکرد و رنگ زره را مانند رنگ چشمانش به سرخی آلوده کرده بود. آرتور با دیدن وضع سرباز, به سمت پنجره رفت و در چند قدمیِ آن ایستاد. سرباز که تعجب کرده بود با وجود اینکه همچنان نفس نفس میزد ایستاد و بعد از تعظیم و ادای احترام به سختی کلمه ای گفت:
- قربان ما...
- میبینم... وایون... میبینم....

از همان جا هم کوه های اجساد به میخ کشیده شده, و سربازانی با زرهی از چرم پخته که زیرش را با زره زنجیری زینت داده بودند. آرتور لبخند تلخی زد. هزاران نفر از ما دربرابر تعداد انگشت شماری از آنها....
بیشتر به پنجره نزدیک شد. نمیخواست اما انگار بدنش تحت کنترلش نبود. دود های سیاه رنگ جنگل را پوشانده بوندن و جای چندین درخت را گرفته بودند. حرکتی کوچک توجهش را جلب کرد. نزدیک دروازه ورودی قلعه – که البته الان ثری از آن نبود- مردی با زرهی مشکین و آهنی..کلاه خودی با رگه های طلایی به چشمان آرتور و کاکلی قرمز و سفید...ولاد! آرتور آهی کشید.میدانست شانسی ندارد. به همین خاطر به قلعه برگشته بود تا آخرین لحظه های عمرش را در اینجا باشد و بعد به دیدار یاران و سربازانش بشتابد. اما.... این زود بود. دوباره اهی کشید. راهی نداشت...حق انتخاب نداشت و حتی... راهی برای جنگیدن. چرخید و به وایون پل, سرباز جان فدای مورد اعتمادش لبخندی زد. لبخندی با محتوای تمامیت و ته مانده ی علاقه و شجاعت.
چند ثانیه بعد صدای قدم های ولاد دراکولا و سربازانش – با همان زره چرم پخته و زنجیری اشان- در سرسرا پیچید. لبخند آرتور مانند جان تمام سربازانش پرکشید و چشمان براق و خسته اش جای خود را به چشمانی بی روح داد. ایستاد و شمشیرش را در دست گرفت؛ قصد نداشت مانند بزدلی بدون مبارزه بمیرد. احساس کرد کسی کنارش است. آرام سرش را برگرداند و به وایون نگاه کرد. با شمشیر گارد گرفته بود و کمی جلوتر از آرتور ایستاده بود. آرتور نا خودآگاه لبخند زد. با اینکه لرزش بدن وایون کاملا مشخص بود اما حضورش آرتور را تا حدی خوشحال میکرد. دوباره به ولاد نگاه کرد.زره تمیز و براقش نشان میداد بر خلاف قدرتش اصلا درگیر نشده است. سربازان پشت سرش کم مانده بود از روی اعتماد به نفس و حس پیروزی قهقه بزنند. با همه اینها این چه حسی بود که آرتور داشت...حسی که انگار میگفت "نگران نباش"...

- نگران نباش...

آرتور پلک زد...حتما خیالاتی بود. بالاخره او هم انسان بود و این حقیقت که تا چند لحظه ی دیگر, پیکر بی جانش بر روی زمین دراز خواهد کشید رویش تاثیر گذاشته بود. چشمانش را ریز کرد...آن نور...نور خورشید نبود...به رنگِ نیلیِ چشم نوازی بود...آرامش بخش...

- من اینجام...آرتور عزیز...
- مر...

آرتور خشکش زد...امکان نداشت...اینجا؟ الان؟ مرلین؟...بدنش شل شد و صدای گوش خراش برخورد شمشیر با زمین در سرش پیچید. نگاه ترسیده و متعجب وایون را حس میکرد اما از واکنش دادن عاجز بود...چشمانش تنها به نوری خیره مانده بود که پیکر ولاد و سرابازنش را در بر میگرفت...و پیکرِ اشنای دیگری با ردایی نقره و بلند که با غضب دستش را به سمت دشمنان گرفته بود...

3. یک نمونه دیگر از جادوگرانی که در کنار پادشاهان بودند را با توضیح مختصر در مورد آنها، بنویسید. ( انتخاب از کل دنیای فانتزی، از هر کتاب و فیلم و سریال و تاریخ واقعی و ...) 5 نمره

جادوگر رونین از کتاب وارکرافت ایشون درخدمت پادشاه همون زمان یعنی "کراسوس " بودندی که به دلایلی به حدودا 1000 سال قبل در زمان سفر میکنند. سعی میکنند بدون دخالت آینده را بسازند درحالی که بدون دخالتشان همان آینده ساخته نمیشود. رونین جادوگر بسیار قدرتمندی نیست اما مورد اعتماد کراسوس و بسیار با تجربه است و به همین دلیل از همراهان همیشگی کراسوس در جنگ ها و ماموریت هاست.

4. آن دانش آموز که سومین سال حضورش در کلاس مرلین را میگذراند، که بود؟ چرا؟ 2 نمره

2 نمره واسه تهش دو خط استاد؟
استاد شخصیت دومتون حلول کردن الان؟
اهم اهم....خب...استاد من استاد جایگزین درس ذهن خوانیم استاد...مم ینی استاد میتونم حدس بزنم چی ذهنتونه...بله درست خوندید "چی"...نمره کم نکنید استاد..اون "چی"هست.. .بله جانه شما "چی" هست...به جانه ریش کبیرتون استاد...
خب... بله "چی "هستن ایشون... چون واقعا یه چیزین... اصن اعجوبه...کول... باحال... خفن... خنگ... خیلیم باهوش!
استاد به خاطر خنگیشون نیست که سه ساله تو کلاستونه استاد...*دره گوشی* از علاقش به شماست استاد... عاشق خشکی ریشتون و همچنین سبک و روش خشک خشک کشتن دشمناتون هست...
بعلهههه بابا.. .اصن انقد در طول روز به اون نکته بالا اشاره میکنه که نگو... اصن عشقش این کلاسه و شوما... میگه نمیتونه زنده باشه اگه تو کلاسای شما نباشه استاد... .منم نمیدونم والا چرا استاد... ولی ان بچه کلا همینجوریه...با اون نقابش... اصن میدونید هدفش از این نقاب چیه استاد؟ *دوباره دره گوشی* اره استاد همچین عین اون گلای رز قزمز بین ریشاتون میشه استاد...
اهم همین دیگه...خواستم شفاف سازی کنم استاد...
با اجازه

5. موضوعات پیشنهادی خود را برای این دوره از کلاس های تاریخ جادوگری بنویسید. 3 نمره

من کلا پیشنهاد دادن دوست. در سخن بزرگان روایتیست بر این مبنا که پیشنهاد دادن از صد سال تدریس و رول نویسی برتر است.بزرگشم...بیخیال کی بود. حتی بزرگ هم نبود. اینم نمیدونم به چیش میگفتن بزرگ!
اهم...مهم تر از اون...پیشنهاد ای من استاد:
دینگ دنگ دوون پیشوووووو *افکت ظاهر شدن پیشنهادات به صورت شناور و با فونت نازنین و اندازه 14 با رنگ صوتی(صورتی هم دوست ) با سایه ی گلمنگلی*
استاد پیشنهاده من موضوع تاریخ دنیای جادوگریه ...چیزایی مثه :
1. تاریخ
2. تاریخ جادوگری
3. و حتـــــی تاریخ دنیای جاوگری استاد
میدونم فوق العاده بودن استاد و شما بهم افتخار میکنید استاد باور کنید از جایی کپی نکردم استاد و همش ساخته ی ذهن خلاق خودمه استاد
منم دوستون دارم استاد

6. ( برای دانش آموزان رسمی) تریس مریگولد که بود؟ 5 نمره

منو میگه..رسمــی منومیگه ها
میگم استاد، اینجا ننوشتین کپی نکنید...ینی کپی کنیم عیبی نداره؟
نام او چه چیزی را به یاد ما می آورد؟ بله... بازی مشنگی به نام ویچر... سری دوم!
جادوگر زیبا روی مو قرمزی که با مرلین کبیر، گرالت و ینیفر یه مستطیل – ویا حتی مربع و لوزی- عشقی به وجود اورده اند. میدانید چرا ویچر 4 ساخته نشد؟...از آنجایی که مرلین کبیر چهار ضلعی هارا کلا دوست ندارد – و فقط به این دلیل- گرالت را به دیار باقی شتافوند تا یه مثلث خوشگل مشگل عشقی ایجاد کند و امکان دارد که ویچر 5 راجب مرلین باشد!
اهم... عرضم به حظور و ظهور کبیرتان یا استاد... این تریس جان ما بسیار درمانگر ماهری بود و همیشه همراهش یه ست هشتادو پنج تایی از اصیل ترین و ناب ترین دارو ها و معجون های شفا بخشی بود. روایت هست که همینجوری گرالت را خر کرده است. و همیشه آماده ی کمک بود.
وجنات بیتشر این جادوگره زیبا و زبر دست را دوستان به اطلاع رسانده اند.بیهوده گویی دوباره است ...نه ینی دوباره گویی بیهوده است استاد.
با تچر


ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۱ ۲۱:۲۷:۲۳
ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۱ ۲۲:۱۸:۰۴
ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۲ ۰:۴۹:۲۶
ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۲ ۰:۵۱:۳۸


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۵:۲۲ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۵

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
ارشد اسلیترین

1. مرلین که بود و چه کرد؟

استاد احیانا سال پیش هم این سوال رو نداده بودین؟ استاد میگم که من سالای قبل از پارسال نبودم، راسشو بگین اون موقعا ام این سوالو دادین؟ استاد خلاقیت چی میشه؟ تنوع؟ پنیر موزارلای دالیا؟

عرضم به خدمتتون که مرلین جادوگر بسیار خفنی بود بطوریکه مشهور ترین جادوگر فیلانِ تاریخ بوده است که تو زمانِ شاه آرتور بوده و اینا، آرتورم میخواسته پادشاه بشه این گرفته یدونه چاقوئه رو کرده تو صخره گفته باس درش بیاری وگرنه تف میندازم به پادشاهیت. قابل توجه اون دوستی که اون پایین گفته بود ایشون از اقیانوس در اومدن، نام پدر مرلین نیز مرلین بود. خدا این ویکیپدیا رو خیر بده تقریبا یه ربع به این جمله خندیدم، یه فامیل داشتیم اسم پسره بود مِهدی اسم باباش بود مَهدی.

مثکه پدرِ مرلین که اسمش هم مرلین بوده مرد بسیار جذاب و برنزه و سولاریوم بیستم لیزر بعدش سونا سی امی بوده، و مادر ایشون هم چش آبی بوده و بسیار با کمالات و رودولف پسند و ریگولوس چهره. نمیدونم مرلین به کی رفت. اطلاعاتی در دست نیست. البته یکم پایین تر در ویکیپدیا گفته که مرلین همانند پدرش بسیار خوشگل بود و برای همین اسم پدرش رو گذاشتن مِرلین اسم خودشو گذاشتن مَرلین و من باز هم ضایع شدم.

بعد جالبه که ویکیپدیا در کمال اعتماد بنفس گفته که مرلین موقع راه رفتن همیشه زمین رو نگاه میکرد. مثلا الان سرچ کنی جی کی رولینگ، میاد او همیشه سه شنبه ها برای خرید سبزیجات به بازار می رود و آشغال ها را بجای نُه، نه و نیم دم در میگذارد. رولینگ شهروند بیشعوری است. البته اینکه زمین را نگاه میکرد مشخصه که انسان سر به هوایی نبود و همین خودش از جذابیت های بسزای مرلین پسرِ مرلین محسوب میشه. آخ چقد من به تورین پسر ترین خندیدم

بقیشو من راستشو بخواین نمیفهمم. ولی خب ساسکن ها مردن و اتر از کربوکسیل و هیدروکسیل جدا شد و به دار فانی آویزون شد و مرلین کلا یادم رف چیکار کرد و چرا اینو گفتم.

و بعنوان مورد آخر، اون پایین نوشته بود که در ویکی انبار پرونده هایی درباره این انسان خفن موجوده.

موردِ پایینی از ویکیپدیا کپی شده راسی استاد. من چون خعلی دقیق مطالعه کردم و اینا میگم.

2. یک فضاسازی از حضور یک جادوگر با تجربه و با قدرت جادویی بالا در میدان جنگ و تاثیر وی در آن جنگ را بنویسید.

به سبیل های هیتلریِ مردِ روبرویش خیره شد و برای یک لحظه دلش خواست به این واقعیت که او کلا هیتلر نیست و سبیل هایش هم طلایی هستند بخندد، اما راستش را بخواهید چشمش به درجه ی نظامیِ روی شانه ی او افتاد.
در حالت خبردار کسی نمی خندد.

فرمانده ی درجه-ی-نظامی-دار، کتِ سبز ارتشی اش را تکاند و سبیلش را خاراند. آن روز ها همه سبیل هایشان را هیتلری میزدند تا ایستادن جلوی آینه باعث نشود پیشوا را از یاد ببرند.

اخم کرد.
_واقعا دلم میخواد بدونم منتظر چی هستی.

لهجه ی آلمانی داشت و نمیتوانست حرفِ "و" را درست تلفظ کند.
_مامان جونت اینجا نمیاد تا برات از پله ها بره بالا و اون احمقایی که فکر کردن اگه اون بالا قایم بشن پیشوا پیداشون نمیکنه رو برات بیاره پایین و تحویلشون بده به من تا توی خیکی مدال افتخار بگیری، سرباز.

قسمتی که مربوط به "اون احمقا" میشد را بلند تر فریاد کشید تا مطمئن شود احمق های مذکور حتما می شنوند، و کلمه ی "سرباز" را طوری که انگار با یک کر و لال حرف میزند.

"سرباز" برگشت و به پله هایی خیره شد که به زیر شیروانی راه پیدا می کردند. لبخند زد، با اینکه در حالت خبردار کسی لبخند نمی زند. مامان جانش مرده بود.
در خانه ی خودشان هم از این پله ها داشتند.

دیوار های خانه ی خودشان هم گلبهی رنگ بود. لبخندش پررنگ تر شد.
_باید یه عکس از پیشوا بذاریم بالای اون پنجره.

متوجه شد که بی اجازه حرف زده است. لبخندش را جمع کرد. در ذهنش اما، بی هوا ادامه داد.
"که بعدش دیگه عین خونه ی ما بشه."

_نمیتونیم. اگر نتونی بیاریشون پایین، بعد از اینکه توی لعنتی رو تیکه تیکه میکنم، خونه رو منفجر میکنم. دیوارایی که عکس پیشوا رو داشته باشن نمی ریزن.
_پس چرا رو تمام دیوارا عکس پیشوا رو نمیذاریم...؟
_داری زیادی طولش میدی سرباز.

به صدای قدم های خودش گوش کرد که به سمت زیر شیروانی پیشروی می کردند. لبخند زد. زمین خانه ی خودشان هم همیشه قیژ قیژ میکرد. از پله ی اول که بالا رفت، صدای جنبشِ جانورِ کوچکی را زیر پایش احساس کرد. تا بیاید و نگاه کند، رفته بود.

"اینا هم موش دارن."

به درِ سرخ رنگِ زیر شیروانی خیره شد.

"اینا هم درشون قرمزه."

دستگیره ی آهنی را نگاه کرد. ساعت روی دیوار را. اهمیتی نمیداد که خانه ی خودشان حتی موش نداشت و درش هم قرمز نبود، دلش میخواست تا ابد بایستد و نگاه کند و بگوید که این ها هم فلان چیز دارند. دلش میخواست یکی را داشته باشد که کنارش بایستد و نگاه کند و بگوید وای، چه جالب.

دستگیره ای که چند ثانیه پیش نگاهش کرده بود را پایین کشید و در که باز شد، هزاران چیز برای نگاه کردن وجود داشت. ده ها چشمِ براق و رنگارنگِ هراسان از درون تاریکی به او خیره شده بودند. کوچک و بزرگ. لبخند زد.

سرباز، صدای نفس کشیدنشان را می توانست بشنود. صدای شلیک های متمادی و صدای به پرواز در آمدنِ خمپاره ها را می توانست بشنود. صدای تیک تیک ساعت و صدای مادر جانش را می توانست بشنود.

به انگلیسی هایی که به خیال خودشان در زیر شیروانی "پنهان" شده بودند خیره شد و نفس عمیقی کشید.
_فرمانده، قربان. کسی اینجا نیست.

آهسته پله ها را عقب عقب پایین رفت. دستِ کودکی را دید که از میان تاریکیِ غلیظ چراغ نفتیِ کم نوری را بلند کرد و سرباز توانست صورتش را ببیند. چشمان آبی و مو های قهوه ای داشت.
کودک بی صدا دست تکان داد.

جادوگرِ بزرگ، سرباز، یا هر چه، پیش از آنکه آنقدر عقب برود که دیگر دستش نرسد، در را بست. تکرار کرد.
_هیچ کس اینجا نیست.

3. یک نمونه دیگر از جادوگرانی که در کنار پادشاهان بودند را با توضیح مختصر در مورد آنها، بنویسید.


مورگانا لی فای رو که همتون میشناسین. مثکه ایشون شوورشون جناب اورین بودن که اصن نمیدونم کیه و چیه و مثکه تو قرن شیش بوده و پسرِ سینفارچ اوئر بوده که اونم پسر میرچیون گال بوده که اونم پسر گاروست بوده که "و"ش ساکنه و ایده ای ندارم چطوری حقیقتا، که اونم پسر سنائو بوده و اونم پسر کوئل هن بوده که پادشاه کوئل هم بهش میگفتن، اولین فرمانده ی نگهبانی از دیوار هادرین بوده یا هر زهرماری، که با پادشاهای برنیسیا جنگیده و این صحبتا. چهار تا بچه ام داشتن که ظاهرا اسماشون اواین و ریوالون و رون و پسجن بوده که بزرگترینشون آخرش شکستش داد.

باورتون بشه یا نشه هیچ ایده ای ندارم اینا الان چی بودن از دهن من در اومدن.

4. آن دانش آموز که سومین سال حضورش در کلاس مرلین را میگذراند، که بود؟ چرا؟

بنده بودم، شخصا اومدم اینجا بخوابونم کل کل رو سر تصاحب جایگاه بسیار محبوب و ارزشمند این دانش آموز، اینکه چرا سه ساله اینجام رو هم جدای از اینکه مزخرفاتم در پاسخ به سوال بالا رو بخونین متوجه میشین، در متن تدریس استاد خودشون لطف کردن تعبیه کردن، از خود ایشون بپرسین، استاد مهربون باش.

5. موضوعات پیشنهادی خود را برای این دوره از کلاس های تاریخ جادوگری بنویسید.

1-چرا؟
2-مرلین که بود و چه کرد؟
3-آخه واسه چی؟
4-مرلین که بود و چه کرد؟
5-تغییرات روند استفاده از جادو از گذشته تا کنون
6-مرلین که بود و چه کرد؟
7-ریگولوس که بود و چه کرد؟
8-شورش جن های خانگی انقلابی
9-بجز مرلین بقیه که بودند و چه کردند؟
10-ینی چی آخه؟
11-تاریخچه ساخت چوبدستی های جادویی-ماهر ترین چوبدستی سازان تاریخ
12-عجقِ شاه آرتور مورگانا و باقیِ فیانسه های او
13-ساحره های با کمالات در طول تاریخ-تاپ تنِ با کمالات ترین ها
14-ناموسن که بود و چه کرد؟ خداییش

6. ( برای دانش آموزان رسمی) تریس مریگولد که بود؟
تریس مریگولد، فاتح 3 گرالت و بانوی هفت عالم است! تریس، یک ملکه تمام عیار است. آن هم نه از آن ملکه هایی که هر روز در کوچه و خیابان می بینید و باید آرامشتان را حفظ کنید، بلکه از آن ملکه هاست که الیزابت و ملیزابت را در جیبش می گذارد و با چشماش بنده را آتیش زده است، یک گرالت چی بود، اون هم نشدیم.

بلی. استاد، توروخدا مهربون باش.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.