هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۴:۵۲ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶

Polly-Chapman


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۲۴ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
از من دور شو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 202
آفلاین
دانش آموزان ساکت و بی سر و صدا سر جاهایشان نشسته بودند. آنها بعد از مواجه شدن با معجون پروفسور دگورث گرنجر، نجات دادن سه برادر، جنگیدن با ترس مشنگی شان و جنگیدن با مرگ پوشه اصلا دوست نداشت روی پرفسور طلسم و وردشان را ببینند.

تق تق!

یکی از بچه ها گفت:
- کیه؟

جوابی نیامد ولی در باصدای مرموزی باز شد و دختری با موهای قرمز نارنجی از پشت در بیرون آمد.

- سلام بچه ها! من پرفسور درس طلسم و وردهاتون هستم، پرفسور پالی چپمن. بر عکسشم می شه نمپچ یلاپ روسفرپ! البته نیازی به یادگرفتن برعکسش نیست شما فقط پرفسور صدام کنید.

دانش آموزان با تعجب به پرفسور چپمن جوان که با شور شوق حرف می زد نگاه کردند.

- خب... برای شروع درسمون یه سوال ازتون می پرسم. شما می دونید که کاربرد درس طلسم ها و وردها چیه؟

پالی به دانش آموزان مجال حرف زدن نداد و با لبخند شرورانه ای گفت:
- معلومه که هیچی درباره طلسم ها و وردها نمی دونید. بسیار خب! طلسم ها و وردها کار ما جادوگرها رو آسون کردن، می شه گفت این مهم ترین تفاوت ما با مشنگ هاست.

بچه ها پوکر فیس وار به پالی خیره شدند.

- می تونید یه طلسم ساده واسه جابه جایی وسایل نام ببرید؟

پالی دوباره به سرعت شروع به حرف زدن کرد؛ انگار از آزار دادن دانش آموزان لذت می برد.
- واقعا بلد نیستید؟ چطور خودتون رو یه جادوگر می دونید در حالی که چیزی درباره این درس مهم و حیاتی نمی دونید؟ لازم شد یه صحبتی با مدریت داشته باشم. این طلسم، طلسم ونگاردیوم لویوسا ست! این یه طلسم کاربردیه برای بالا بردن اجسام.

پالی چشمانش را چرخاند و گفت:
-حالا که شما هیچی از درس من بلد نیستید، من به شما تکلیفی نمی دم.

دانش آموزان خوشحال شدن و شادی کردند.

- شوخی کردم!

دانش آموزان وا رفتند!

تکلیف شما اینه:
نقل قول:
حالا که شما چیزی درباره طلسم ها و ورد ها نمی دونید، یه رولی بنویسید که در اون با مشکلی مواجه شدید ( این مشکل می تونه گیر افتادن در جایی یا روبه رو شدن با موجودی خطرناک باشه) و چوبدستی ندارید. چی کار می کنید؟ توجه داشته باشید شما یه جادوگرید و حتی بودن چوبدستی هم جادوگر محسوب می شید، پس می تونید از جادوتون استفاده کنید.( بهتره بدون جادو از دست مشکل خلاص بشید.)


- درس من تموم شد. تکلیفتون رو انجام بدید. من رفتم کلمم رو گاز مونده!

پالی از کلاس خارج شد و دانش آموزان حیران را تنها گذاشت.


shine bright like a diamond!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹ جمعه ۹ تیر ۱۳۹۶

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۰:۳۵ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
کلاس طلسم‌ها و وردهای جادویی با تدریس پروفسور پالی چپمن و دلفی در ترم 21 هاگوارتز برگزار می‌گردد.


برنامه‌ی کلاس
جلسه اول » پنج‌شنبه، 15 تیر
جلسه دوم » پنج‌شنبه، 29 تیر
جلسه سوم » پنج‌شنبه، 12 مرداد
جلسه چهارم(آخر) » پنج‌شنبه، 26 مرداد






ویرایش شده توسط رز ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۰ ۱۸:۴۹:۱۵


ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵

ریگولوس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۵۴ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
ریگولوس درون اتاق آمد و یک کاغذ را روی میز انداخت. سپس بیرون رفت. ریگولوس پیش از آنکه کاملا خارج شود به یاد آورد که بتازگی قوانینی جهت عدم پرتاب کاغذ در کلاس وضع شده اند، و ریگولوس برگشت. سپس مرلین کبیر در حالیکه یک جعبه ی یخچال را روی دوشش گذاشته حمل میکرد زمین را شکافته بیرون آمد و جعبه را بهمراه یک برگه روی میز انداخت. سپس با عصبانیت بیرون رفت.

از درون جعبه یک ریگولوس که کاملا هم زاده ی تصورات ذهن مریضِ نویسنده ای بود که ساعت یازده و ربعِ شب به یاد آورده باشد پست تدریس دارد، بیرون آمد و طولی نکشید که این دو ریگولوس دعوایشان شد، صرفا جهت اینکه طول پست را زیاد کرده مادرِ هرچه محتوا ست را به عقد خود درآورند.

سپس، ریگولوسی که پیروز شده بود و دقیقا مشخص نبود که کدام یک از ریگولوس هاست، برخاست و یک عدد کاغذ روی میز انداخت و با عصبانیت بیرون رفت. و اینگونه است که متوجه میشویم این ریگولوس، آن ریگولوسی بود که از جعبه آمد بیرون، یا اقلا اگر آن یکی بود به این نتیجه میرسیم که آلزایمر داشت.

این یکی ریگولوس، بدون اینکه قانون عدم پرتاب هرگونه کاغذ در کلاس را به یاد بیاورد، به یاد قانون دیگری افتاد که میگفت حتما باید محتوای درس مربوطه در کلاس مربوطه تدریس شود و متوجه شد که این قانون با آن یکی قانونی که میگفت نحوه تدریس شما به خودتان بستگی دارد متناقض است و اینگونه بود که این یکی ریگولوس هم فیوز پراند و مرلین کبیر هم با توجه به تجارب پیشین، دیگر راضی نشد بیاید تدریس بکند و استر هم اصن اینجوری نمیتوانست و تلفن دست گرفته بود که زنگ بزند بانو مورگانا بیاید بد ضربه ای به جامعه ی جادوگری بزند، بنابرین عنتونینِ کبیر همانطور که معمولا در سوژه ها ظاهر میشد یک سولاخی در دیوار پیدا کرده بیرون زد و شروع به تدریس کرد.

عنتونینِ کبیر به دانش آموزان گفت:
_سلام.

دانش آموزان به عنتونین کبیر گفتند:
_علیکم السلام.

همین که عنتونین کبیر آمد یک کاغذ روی میز بیندازد و برود، بد ضربه ای خورد و شروع به پیروی از قوانین متناقض کرد و تصمیم گرفت که شیوه ی تدریسش کاملا به انتخاب خودش همانی باشد که مجبور بود انتخاب کند. اما شناسه ی عنتونین کبیر داشت بسته میشد چون بدلیل فیوز پراندن و بیرون زدن و فلانِ اساتید آنقدر از اسلیترین امتیاز کم شده بود که دیگر هیچی نمانده بود، و استر که به فیلم های وسترن علاقه داشت بابت هر حرکتی که خوشش نمی آمد یک ریگولوس را حذف شناسه میکرد.

البته عنتونین مسلما اگر امروز حذف شناسه نمیشد فردا به این واقعیت که یک ریگولوس است پی میبرد و آن موقع بصورت داوطلبی حذف شناسه میشد.

عنتونین به بچها گفت که برای حذف شناسه کردن یک ریگولوس، چوبدستی شان را اول به سمت بالا برده و سپس بصورت مارپیچ پایین بیاورند و سپس آن را توی... اوکی بگذریم عنتونین دیگر چیزی نگفت. همینقدر را هم گفت که محتوای مربوطه را تدریس کرده باشد.

سپس همگی در آغوش یکدیگر روی آتش و کنار صندلی نشستند و به نویسنده خیره شدند که همین چند ثانیه پیش مزخرف ترین پستِ کارنامه اعمالش را فرستاده بود و حالا به سمت مرکز استیکر سازیِ مایکل و برادران حرکت میکرد تا خود را هدفِ صدها هزار استیکر بیناموسی قرار دهد و سپس خودش اعتراض کند و خودش اخطار بگیرد.

نویسنده در میانه راه حذف شناسه شد و در حالیکه به دانگِ دست کج نگاه میکرد و تلاش میکرد حداقل وقتی خودش ریگولِ دست کج نیست او هم دانگِ دست کج نباشد، فریاد کشید و فریاد کشید و اخطار داد که ایف یو دونت هیِر یو سی بد، منتها خب موفق نشد.

تکالیف:
امشب متوجه شدم سرعت بسیار مهمه. حتی اگه بخوای مزخرف بگی. پست تدریس تو یازده دقیقه نوشته شده. میکنمش پونزده، تو پونزده دقیقه یه رول بنویسین که حداقل بیست خط باشه. (سی نمره)
و موضوعش. شما حذف شناسه شدین. چرا؟!

سوال دانش آموزان رسمی:
الان چرا خوشالین که دانش آموز رسمی هستین؟!


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۵

نوربرتا old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۴۳ دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵
از فیض آتشین نفسی‌است!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 31
آفلاین
1.یک نفر رو به انتخاب خودتون سلکت کنین و بگین که بود و چه کرد؟ (پنج نمره)

در جمعه، چهاردهم ژوئن سال دوهزار و سیزده، یک روانی راونی گوشه‌گیر، در گروه اسلیترین پا به عرصه‌ی جادوگران گذاشت!
بنا به گزارشات موجود، دقایقی از عضویتش نگذشته بود که پیامی در چتر مبنی بر:

نقل قول:
سلام!



ارسال نمود که به علت بی‌فرهنگی چت در آن دوران، نه تنها با برخورد مدافعان حقوق چت باکس مواجه نشد، بلکه استقبال گرمی هم از این سلامِ پر جنب و جوش وی صورت گرفت!

وی در حالی که هنوز سیب زمینی را دیب دمینی تایپ می‌کرد، جاه طلبی خود را با عضویت در گروه کاراگاهان به ریاست ارنی مک‌میلانِ اسبق برای همه روشن ساخت. در ابتدا بین دو گروه محفل و مرگخواران مردد بود و البته آن‌ها هم کم سر او مردد نبودند، چون هرجا که درخواست می‌داد درخواستش رد می‌شد!

بالاخره پس از اینکه آخرین درخواستش در خانه‌ی ریدل تایید نشد، وی با قلبی شکسته و چشمانی پر از اشک به "دفتر توجیهات محفلیه" (در جستجوی راز ققنوس سابق) بازگشت و پس از توجیهات مفصل توسط ناظر وقت، پرسی ویزلی، به محفل ققنوس پیوست.

در آغاز با توجه به این که محفل ققنوس چیزی جز خرابه‌ای خاک خورده با ناظری که سالی یک بار آنلاین می‌شد نبود، فعالیت‌های خود را روی وظایف کاراگاهی‌اش متمرکز کرد و حتی موفق به دریافت نخستین ستاره‌ی خود در دایره‌ی کاراگاهانِ دوره‌ی آزادی و پرواز شد. اما با بازگشت مقتدرانه‌ی آلبوس پرسیوال ولفریک وزیر دیگر دامبلدور، مجدداً فعالیت‌های سفیدانه‌ی خود را از سر گرفت.

وی از همان ابتدا به میتینگ‌ها علاقه‌ی وافری نشان داده و هـِــــی رفته، عکس‌های میتینگ‌های قدیمی را آورده و در چت‌باکس منتشر می‌کرد و فریاد می‌زد:"من میتینگ دوس! من میتینگ دوس!" که بعدها هم این علاقه‌ی خود را با شرکت در میتینگ‌های سایت نمایان‌تر نمود.

پس از این که تدی ریموس لوپین مسئولیت قلم پر تندنویس را به ماندانگاس دامبلدور! واگذار کرد، او که حالا به فرم ریتا اسکیتر در آمده بود قلم پر تندنویس را از اموال شخصی خود دانسته و بعد از سوسک بازی‌های فراوان مسئولیت قلم پر و نظارت قدح اندیشه را بدست آورد.

او که در قالب ریتا اسکیتر، مشکلات و مصائب و قرررررررچ!‌های طاقت فرسایی را متحمل شده بود، بار دیگر به قالب اصلی‌اش یعنی همین راونی گوشه‌گیر بازگشت و هم اکنون هم خیـــلـــــــی بی‌آزار، می‌آید و می‌رود و خیلی کاری به کار کسی ندارد!

این بود انشا و "یک نفر" ِ سلکت شده‌ی من!



2.همونطور که دیدین مرلین جان اگه نبودن من امروز بی تدریس میموندم نصفه شبی. همینجا همزمان ازش تشکر میکنم و معذرت میخوام. چیزی که میخواستم بگم این بود که یه رول انتقادی با محوریتِ من بنویسین، بزنین منو قهوه ای کنین نابود کنین خورد و خاکشیر کنین هرکی خاکشیر تر کنه نمره بیشتر میگیره. (بیست و پنج نمره)
آم... جدی گفتم اینو.

یه رول انتقادی؟ خب.
شما توش محور باشین؟ خب.
توش شما رو بزنیم و قهوه‌ایتون کنیم؟ اوهوم.
نابودتون کنیم؟ چشم.
خاکشیرتون کنیم آخر سر؟ اونم چشم.

فقط این رو بگم... به قول خودتون؛ به ناموسم قسم! اگر همه‌ی اتفاقات فوق توی رولم اتفاق افتاده باشه و شما ایراد بگیرید و شده نیم نمره بابت بی‌ربط بودن رول به سوال کم کنید، حمله می‌کنم!(؟!)
شما بخون حالا، متوجه میشی.
**************




- این دیگه چیه آرسینوس؟
- گاریه دیگه، گاری دستی.

نوربرتا که معلوم نبود چارلی کی و چطور حرف زدن یادش داده، با تعجب به گاری دستی نگاه کرد. دو چرخ جلوی آن هیچ موردی نداشتند ولی دو چرخ عقب آن... در واقع دو چرخ عقب آن هم موردی نداشتند. بخش عجیب گاری، محورِ دو چرخِ عقب آن بود! به جای میله‌ای که چرخ‌ها حول آن بگردند، یک شخص موسیاه به عنوان محور نصب شده بود. (این از محوریت ریگولوس!)

نوربرتا با دیدن این صحنه آب دهانش را قورت داد و گفت:
- آخه... خب...

آرسینوس که فکر او را خوانده بود گفت:
- حقوق بازنشستگیم کم شده نوربرتا... مجبورم بیام شربت خاکشیر بفروشم!
- خب حالا، چکشّـت رو بذار اونور.

نوربرتا به مخلوط کن روی گاری نگاه کرد که داشت مایعی را که احتمالاً شربت بود را هم میزد، اما در آن اثری از خاکشیر دیده نمی‌شد.
- خب خاکشیرش کو پس؟
- خاکشیر؟ ئه یادم رفته!

آرسینوس پشت سرش را خاراند، مکثی کرد و فریاد زد:
- ای وای بر من! کسب و کار امروزم فنا شد! بدون خاکشیر چه خاکی توی سرم بریزم؟ چطوری پول امروزمو در بیارم هفت سر عائله رو سیر کنم؟

نوربرتا تا به حال اشک آرسینوس، آن مرگخوارِ جدی و معجون سازِ رسمیِ ولدمورت و اجل معلق را ندیده بود. در حالی که از این موضوع که فقر و نداری چه بلاهایی که سر انسان‌ها نمی‌آورد سخت متاثر شده بود، با چشمانی مملو از اشک اژدها به آرسینوس گفت:
- غمت نباشه آرسی! الان یه راهی پیدا می‌کنیم.
- چه راهی آخه؟
- آم... چطوره این یاروئه...
- ریگولوس بلک.
- آره، این ریگولوس رو خاکشیر کنیم؟ تازه بیست و پنج نمره هم داره!

آرسینوس دستی به نقابش کشید، کراواتش را صاف کرد، ردای سیاهش را تکاند، نگاهی به خیابانی که در آن زیر آفتاب سوزان ایستاده بود و می‌خواست به مردم تشنه‌اش خاکشیر بفروشد انداخت. دست آخر وقتی مطمئن شد که به قدر کافی فضاسازی کرده چشم غره‌ای به نوربرتا رفت و گفت:
- کی بهت اجازه داد چکشمو ور داری؟

بعد که نوربرتا چکش را زمین گذاشت ادامه داد:
- ضمناً... چطوری می‌خوای اینو خاکشیر کنی؟

نوربرتا جوابی نداد. به جای آن نگاهی به ریگولوس کرد که به جای محور زیر گاری بسته شده بود و یک پارچه در دهانش فرو کرده بودند. بال‌هایش را باز کرد و... نفس آتشینش را به سمت او فرستاد. ریگولوس با دهان بسته نمی‌توانست جیغ بزند.

ریگولوس ابتدا بر اثر حرارت قهوه‌ای شد!
سپس سیاه شد.
و سپس آن قدر سوخت تا پودر و نابود شد!
نوربرتا هم از فرصت استفاده کرد و ذرات باقی مانده از ریگولوس را آن قدر کوبید تا حسابی خورد و خاکشیر شد. دست آخر هم دانه‌های خاکشیر را از روی زمین بر داشت و توی مخلوط کن آرسینوسِ ذوق زده ریخت!

دقایقی بعد

- یه لیوان بزرگ چقدر میشه؟
- ده گالیون خانوم کوچولو.
- ده گالیون؟!

آرسینوس با خونسردی یک "بله!" تحویل دختر بچه داد. مادر دخترک با عصبانیت گفت:
- مگه شهر هرته آقا؟ نمی‌خواد دخترم! من از این آقا به خاطر گرون فروشی شکایت می‌کنم اصلاً.

آرسینوس از پشت نقاب پوزخندی زد و گفت:
- دست فروش‌ها قانون ندارن، شکایتتون هم به جایی نمی‌رسه. یا نخرین، یا اگه می‌خواین یه لیوانش ده گالیونه.

مادر جواب نداد و دختر بچه‌ی گریان را کشان کشان از آن جا برد. نوربرتا که از عقب شاعد ماجرا بود، خرسند از این که با گران فروشیِ آرسینوس رولش انتقادی هم شده بود، بال گشود و به سمت آسمان بی‌انتها پرواز کرد.

پایان!


سوال مخصوص دانش آموزان رسمی:
در واقع همونطور که دیدین بالغ بر ده نمره نمره ی مفت میدم بنده.
بنابرین بِیسد آن دِ فکت که استر گف شیوه تدریس یاروئه و شخصیه و این صحبتا، دوس داشتم سوال بدم که آیا من خیلی خوشگلم؟! پنج نمره
منتها خب آسلام دس پای مارو بسته و مجبورم این سوالو بدم:
نظرتون چیه؟
چیه خب؟ نظرتون چیه؟ سوالمه. ناموس قسم حمله میکنم کسی ایراد بگیره.


نظر من؟ واقعاَ؟
خب راستش نمی‌دونم چی بگم... این اولین بار... یعنی چیزه... یه دفعه گفتین دست پاچه شدم.
راستش با اجازه‌ی آقا بزرگ، ننه هاگرید، کاکا چارلی، خان داداش و سایر بزرگترای فامیل...
نظرم مثبته!


من مدلم این طوریه که بعد ارسال پست از اول می‌خونمش، بعد سر هر غلط نگارشی یه ویرایش میزنم، ارسال می‌کنم بعد بقیه‌شو می‌خونم! واسه همین خیلی ویرایش شد، شرمنده!


ویرایش شده توسط نوربرتا در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۳۱ ۲۱:۱۷:۳۸
ویرایش شده توسط نوربرتا در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۳۱ ۲۱:۱۹:۱۹
ویرایش شده توسط نوربرتا در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۳۱ ۲۱:۲۰:۵۹
ویرایش شده توسط نوربرتا در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۳۱ ۲۱:۲۳:۵۰
ویرایش شده توسط نوربرتا در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱ ۱۴:۵۵:۴۴

تصویر کوچک شده
...FOR LOVE! FOR
تصویر کوچک شده

!RYFFINDOR


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۴:۳۳ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۵

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۲۴:۴۹
از خانه
گروه:
کاربران عضو
ناظر انجمن
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
پیام: 486
آفلاین
1.یک نفر رو به انتخاب خودتون سلکت کنین و بگین که بود و چه کرد؟ (پنج نمره)

در ابتدا ابراز می نماییم که اینجانب به هیچ وجه با واژه ای به نام سلکت آشنا نبوده و در این لحظه بر آن واقف می گردیم که گنجینه واژگان استاد چونان دریایی خروشان است که انگشتش کمی آن طرف تر برفته و کلید همسایه را بفشرده است.

ما دنگ را انتخاب می نماییم که در حقیقت دینگ می باشد. ما ایشان را به زیر یک فروند دمپایی ابری که در زیر آفتاب داغ به حالت نیمه مایع در آمده می اندازیم و سوزن و نخی فراهم نموده لبانش بر یکدگر چونان می دوزیم که دوزندگان ندوزیده باشند و لبخندی زنیم که ژکوند نیز چونانش نتواند زد و بر خویشتن خواهیم بالید.

اینجانب در طول این مدّت با دنگ که با حرکات پانتومیم به نداشتن آپشن دهان و تار صوتی اشاره می کند، مخالفت می نماییم.


2.همونطور که دیدین مرلین جان اگه نبودن من امروز بی تدریس میموندم نصفه شبی. همینجا همزمان ازش تشکر میکنم و معذرت میخوام. چیزی که میخواستم بگم این بود که یه رول انتقادی با محوریتِ من بنویسین، بزنین منو قهوه ای کنین نابود کنین خورد و خاکشیر کنین هرکی خاکشیر تر کنه نمره بیشتر میگیره. (بیست و پنج نمره)
آم... جدی گفتم اینو.


روز های پاییزی سرد هستند. شاید به خاطر همین باشد که می گویند دلگیر است، شاید هم به این خاطر باشد که به بهار حسادت می کند؛ بهارها هوا به سردی پاییز است، امّا گل ها می رویند، به جای پژمردن. شکوفه ها گشوده می شوند، به جای مردن و از همه مهتر ریگولوس ها زیپ دهانشان را می بندند، به جای ور زدن!

بله، یکی از مهم ترین دلایل پاییز این است که به دلیل برخی عوامل فیزیولوژیکی در این فصل ریگولوس ها احساس وظیفه نموده و تصمیم می گیرند تا دیگران را حضورشان مستفیض نمایند. ریگولوسان در این فصل در هر جای و مکانی دو زانو نشسته و با دو دندان جلو به شما خیره شده و با عزمی راسخ به نابودی اعصابتان می پردازند، به طور مثال روزی لادیسلاوی از خانه بیرون آمده بود و ریگولوسی را بر شاخ درختی دید، بر وی بانگ زد که:
- بر بالای درخت چه می کنی ای ریگی که لوس است.
- :bro:
- بر چه می نگرید؟ اینجانب خود خویشتن جنابتان را مخاطب قرار داده می باشیم!
- جون تو نیتم این بود.
- هان؟! آیا جنابتان نیّت بر این داشتید که دو دندان خویش بر همگان بنمایید.
- آهین.
- آیا شما بر این موضوع واقفید که بسیار بی کار می باشید.
- آهوم.

این لادیسلاو کمی جلوتر رفته و سپس به درون خانه بازگشته و درب یخچال خویش باز می نماید و ریگولوسی را درون یخچال می یابد.

- چرا من هرجا می رم تو ام میای لامصب!
- هان؟ اینجانب شما را درون یخچال خویش یافتیم آن هنگام... دینگی که دنگ خطابش می کنیم می گوید که این شکلک بی ربط دیگر چیست؟
- شکلک نو دلم خواست عصن! ناموسا چه قد پررویی!
- پوزش بسیار می طلبیم زین جنابتان.
- می ری، درم ببند سوز می آد!

و لادیسلاو مذکور درب یخچال را بست و به سمت میز ناهارخوری به راه افتاد که در آن جا ریگولوسی با چادر گل گلی یافت که بر لب پنجره نشسته بود.

- پوزش می طلبیم، جنابتان در این سرای چه می کنید؟
- نامحرم! جیــــــغ!

و این ریگولوس مذکور خودش را از پنجره به پایین پرت کرد و افتاد امّا چون رسالت یک ریگولوس که دق دادن یک انسان می باشد را به سرانجام نرسانده بود، چونان بتمن از پنجره وارد شد و با کیف دستی ای که از ناکجا ظاهر شده بود، جیغ زنان به لادیسلاو حمله کرد و او را سخت بکوفت، در آخر نیز چادر و کیف دستی را به سمتی پرتاب کرد و دستش را روی شانه لادیسلاو گذاشت:
- داداش شرمنده، مجبور بودم خدایی.

ریگولوس این را گفته و دود شد و رفت درون فلاکس و سپس برگشت بیرون:
- راسّی می دونسّی من یه ریگولوس معمولی نیسّم! من یه ریگولوس فلاسکم.

لادیسلاو دیگر حوصله نداشت چیزی بگوید، تنها نگاه کرد:

- چیزی میزی می خوای بگو، تعارف نکن.
- ما نمره می خواهیم. گفته اند خاک شیری ریگولوس گون بسازیم، خواهش مندیم خاک شیر شوید.
- داداش صب کن اول ببینم تو آپشنام هس یا نه... شعت! هست.
- پس لطفا خاک شیر شوید.

و ریگولوس خاک شیر شد.

- آه... پوزش می طلبیم، می شود خاک شیرتر شوید؟

و ریگولوس خاک شیرتر شد.

- راه دارد بیشتر از این خاک شیر گردید؟
- ناموسم قسم این دیگه ته ته‌شه!

و لادیسلاو خاک ریگولوس را در شیشه ریخت و برد به کلاس تا نمره کاردستی بگیرد.

-----

خوشحالیم که دانش آموز رسمی نمی باشیم.



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۰:۲۰ سه شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۵

لوئیس ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۲:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
1- یک نفر رو به انتخاب خودتون سلکت کنین و بگین که بود و چه کرد؟ (پنج نمره)

من هم مثل آرسینوس خودم رو سلکت میکنم چون بیشتر از هرکس دیگه ای درباره خودم اطلاعات دارم. لوئیس دلاکور ویزلی یازده سال پیش به خانواده بیست و پنج نفری ویزلی ها پیوست و در نتیجه، عدد آن را به بیست و شش نفر تغییر داد. لوئیس ویزلی بلافاصله بعد از به دنیا اومدن به عضویت محفل ققنوس درآمد زیرا محفلی بودن در خانواده ویزلی یه شغل خانوادگی به حساب میاید! او بعدها مسئول پایین آوردن سخف خانه گریمولد، رنگ کردن و پاک کردن خانه از انواه حشرات موزی شد که با مشارکت دیگر افراد خانواده ویزلی به سرانجام رسید. بعد از آنکه لوئیس به قدرت های آتیشین دست یافت لقب "مشعل انسانی" به او اعتا شد. لوئیس با این قدرت همواره در انواع بخش های خانه گریمولد عضوی به درد بخور به حساب می آمد و در کارهایی مانند روشن کردن اجاق گاز، آتش بازی، دودی کردن انواع غذا ها آن هم به صورت سریع السیر، روشن کردن شومینه از راه دور و بسیاری کارهای دیگر بسیار به درد بخور بود!

2- همونطور که دیدین مرلین جان اگه نبودن من امروز بی تدریس میموندم نصفه شبی. همینجا همزمان ازش تشکر میکنم و معذرت میخوام. چیزی که میخواستم بگم این بود که یه رول انتقادی با محوریتِ من بنویسین، بزنین منو قهوه ای کنین نابود کنین خورد و خاکشیر کنین هرکی خاکشیر تر کنه نمره بیشتر میگیره. (بیست و پنج نمره)
آم... جدی گفتم اینو.


صدای لوئیس ویزلی مانند بمبی در خوابگاه گریفندور منفجر شد:
- آلبوس! نگاه کن ریگولوس تکلیف چی داده! باید ازش انتقاد کنم!

آلبوس پاتر از سوی دیگر دیگر خوابگاه سرش را از روی کتابش بلند کرد و با حالتی پوکرفیس شده به لوئیس نگاه کرد.
- یعنی تکلیفت رو تازه الان دیدی؟
- آخه وقتی قراره بعداً بنویسیشون چرا همون موقع بهشون توجه کنیم؟ اگه ریگولوس اشاره ای به این تکلیف میکرد مطمعناً من هم بهش توجه بیشتری میکردم!
- خب... انتقاد از ریگولوس؟ فکر کنم راحت باشه. چه چیزایی از ریگولوس میدونی؟

لوئیس پوکرفیس شد! بدجوری هم پوکرفیس شد. تنها چیزی که او از ریگولوس میدانست این بود که او برادر کوچک سیریوس بلک است.لوئیس نگاهی به آلبوس انداخت و گفت:
- من میدونم که... اون استاد درس طلسم ها و ورد های جادوییه
- پس اوضاع خراب تر از اون چیزیه که فکر میکردم.

لوئیس به پشت چرخید و خطاب به جیمز نعره زد:
- نظر تو چیه جیمز؟

جیمز سریعاً لپ تاپی که قاچاقی به هاگوارتز آورده بود را بست.البته ناگفته نماند که از صداهای ساطع شده از لپ تاپ آشکار بود که بازی ای که جیمز مشغول آن بود چیزی نبود جزء بتلفیلد چهار. جیمز لبخند گنده ای تحویل لوئیس داد و گفت:
- ام... شرمنده اینجا وسیله سرگرمی زیاد پیدا نمیشه... انتقاد از ریگولوس؟ بگو از قیفافه اش خوشم نمیاد
- شوتم میکنه از کلاس بیرون.

در این لحظه آلبوس وارد بحث شد و در یک جمله کوتاه بحث را به پایان رساند:
- باید اول بری درموردش اطلاعات جمع کنی بعد ازش انتقاد کنی!
- باشه رفتم.

2 ساعت بعد - اتاق خواب ریگولوس بلک

لوئیس پس از در زدن منتظر ماند تا ریگولوس در را باز کند. پس از چند شنیده شدن صداهای نامفهوم ریگولوس با ربدوشامپر و کلاه منگوله دار در را باز کرد.ریگولوسِ پوکرفیس شده با تعجب به لوئیس نگاه کرد.
- لوئیس؟ این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟!
- شرمنده این موقع مزاحم شدم پروفسور ولی خیلی طول کشید تا اتاقتون رو پیدا کنم... یادتونه برای تکلیف گفتید ازتون انتقاد کنیم؟ من متوجه شدم که هیچی ازشما نمیدونم. یکم درمورد خودتون اطلاعات میدین؟
- لوئیس فکر نکنم الان وقط خوبی باشه... آخه من... خوابم... میـ... خخخخخخ!

ریگولوس به چهارچوب در تکیه داد و به خواب فرو رفت. لوئیس باید وقت دیگری از او پرس و جو میکرد.

صبح روز بعد

لوئیس تا ریگولوس را در وقت صبحانه و جایگاه اساتید دید به سمت او یورش برد و شروع به جمع آوری اطلاعات کرد:
- خب پروفسور شروع میکنیم. شما چطوری جزو اساتید هاگوارتز شدید؟ و... چرا انقدر خواب آلودید پروفسور؟
- دیشب بقل چهارچوب در و بدون بالش و پتو خوابیدم دیگه... خب، خود آلبوس دامبلدور بهم پیشنهاد داد. گفت از اونجایی که من یه مرگخوار خیلی حرفه ای هستم میتونم این درس رو آموزش بدم. منم قبول کردم و همینطوری که میبینی خیلی هم تکلیف هام خفنن!
- خیلی ممنون پروفسور. همین کافیه!
- یعنی تو می خوای با همین یک جملیه از من انتقاد کنی؟
- دقیقاً.

جلسه بعدیِ کلاس طلسم ها و ورد های جادویی

ریگولوس در حالی که نود و نه درصد بدنش هنوز در خواب به سر میبرد و آشکار بود لوئیس همه برنامه خواب اورا به هم زده است شروع به صحبت کرد:
- خب دانش آموزان... از اونجایی که من به علت مزاحم شدن یک نفر نتونستم در چند روز اخیر به خوبی بخوابم خواهشمندم که خودتون به ترتیب بیاید و انتفادهاتون رو بخونید... لوئیس... اول تو.

لوئیس مانند فنر از جایش پرید و شروع به صحبت کرد:
- باید بگم که چطوری آقای ریگولوس بلک جزو اساتید هاگوارتز شده، ناسلامتی اون یه مرگخواره! احتمالاً ایشون استاد اصلی این درس رو توی کمد انتهای کلاس قایم کرده! اصلاً آقای ریگولوس بلک چه سررسته ای در طلسم ها و افسون ها داره؟ تا اونجایی که من میدونم هیچی! و جدا از همه این ها، آقای ریگولوس بلک مردن! ولی از اونجایی که در ایفای نقش هیچکس نمیمیره ایشون اینجا نشستن. ایشون چرا انقدر سیاه هستن؟ آیا نمی خوان مرگخوار بودن رو در بین ماها گسترش بدن؟! تا اونجایی که من میدونم کسی که اینقدر لاغر و در عین حال قد بلنده با یه طلسم استوبفای جونش در میره! ایشون چطوری اومدن اینجا خودش هم جای بحث داره. نکنه که ایشون خیلی وقته در هاگوارتز جاسوسی میکنن و ما خبر نداریم؟ آیا اون دامبلدور رو با استفاده از طلسم فرمان مجبور به این نکرده که خودش رو استاد این درس بکنه؟! احتمالش خیلی بالاست. همه ما میدونیم که ایشون یک دزد هم هستن! حتی شایعه هم شده که ایشون شاگرد نمونه ماندانگاس فلچر بودن. من که فکر میکنم اگه یکم انبار ها و اتاق های بی استفاده هاگوارتز رو ببینیم میفهمیم که یکسری از چیزها گم شده!

لوئیس که اکنون دیگر نفس نفس میزد، رویش را از دانش آموزان متعجب برگرداند و رو به ریگولوس بلک که انگار در نتیجه انتقاد های لوئیس خوابش هم پریده بود گفت:
- خوب بود پروفسور؟ خرد و خاکشیرتون کردم یا نکردم؟ اگه نکردم همین الانم میتونم یکسری چیزهای دیگه هم بگم.
- نه لوئیس قشنگ ناک اوت شدم!

سوال مخصوص دانش آموزان رسمی:
در واقع همونطور که دیدین بالغ بر ده نمره نمره ی مفت میدم بنده.
بنابرین بِیسد آن دِ فکت که استر گف شیوه تدریس یاروئه و شخصیه و این صحبتا، دوس داشتم سوال بدم که آیا من خیلی خوشگلم؟! پنج نمره
منتها خب آسلام دس پای مارو بسته و مجبورم این سوالو بدم:
نظرتون چیه؟
چیه خب؟ نظرتون چیه؟ سوالمه. ناموس قسم حمله میکنم کسی ایراد بگیره.


وقتی که از آدم میپرسن نظرتون چیه ما یا میگیم مثبته یا میگیم منفیه. حداقل اینها رایج ترین جواب ها هستن. از اونجایی که نظر من با توجه به کسی که سوال رو میپرسه تغییر میکنه، و از اونجایی که همونطور که در رول هم خوندید من چیز زیادی از شما نمیدونم نظری ندارم و در نتیجه نظر من نه منفیه، نه مثبته. نظر من خنثی است ولی مایل به مثبت. شما حساب کنید که من با توجه با اطلاعات کم نظرم مثبته!




پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ یکشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۵

سپتیما وکتورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۸ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۴۰ جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 52
آفلاین
سپتیما در حال نمره دادن به امتحان دانش اموزان بود.ساعت ۲نصفه شب بود.بخاطر ماموریتی که پروفسور البوس پرسیوال برایان دامبلدور به او محول کرده بود سرش حسابی شلوغ بود.
نوبت رسید به برگه هرماینی گرنجر ،شاگرد اول کلاس .
-این که درسته ،وای هرماینی تازگی ها خیلی بی...

ناگهان صدایی به گوشش خورد.
در باز شد ولی کسی را ندید،؛احتمالا هری پاتر بوده اخه اون فقط شنلو داشته؟
-هری ؟
-هری؟برو بابا از آدم حرف بزن!
-پس امممم شنلو ازش دزدیدی ؟اره؟جون من بگو.!
-خفه شو چند دقیقه دسگه هری و اون گندزاده میان اینحا باسه سوال ریاضی ، تو هیچی بهشون نمی گی تا ..
-ایمپدیمتنا!!!
-پتریفیکوس توتالوس ،و جرقه ای قرمز بسوی ولدمورت فرستاده شد
-چه جوری جرئت می کنی با لرد بجنگی؟
-لرد؟؟!؟!!!!!حتما شوخی می کنی .حتما.
-شوخیم کجا بود یارو!
-خوب پس خودت خواستی اوادا...
-سکتوم سمپرا
و او اغشته به خون کردید
-نکنه تو اسنیپی ؟
-نه بابا من لردم
-اره جون خودت
-باور کن الان می توانم خودم را نشانت بدهم
-بده!
-ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
-خفه شو دیگه تا یه کروشیو نثارت نکردم
بلافاصله هری و هرماینی وارد شدند.
-فینیته
-ممنون هری
-خواهش
-دراکو بسه دیگه خودتو به ولدمورتگی نزن .
-من لردم چطور جرئت...
-واقعا خوب با شه اوادا..
-نه قسم می خورم من دراکو ام جون خودت دست بردار.
-سکتوم سمپر .نور سبز رنگ درخشید. اینم تلافی !
افرین هری
-حالا اینو چکار کنیم ؟
-فینیته .برو دعا کن ولت نکردم برم




پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۹:۴۲ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
1.یک نفر رو به انتخاب خودتون سلکت کنین و بگین که بود و چه کرد؟ (پنج نمره)

پروفسور، بنده با بینش و عقیده ای استوار و قوی، طوری که حتی تانک های نازی ها هم نتوانند آن را در هم بشکنند، قسم میخورم که آرسینوس جیگر را سلکت میکنم. این کودک در سال های بسیار دور، در خانواده ای مذهبی و تهی دست پا به جهان گشود، البته پا که نه، با صورت آمد روی جهان. به هر صورت خانواده وی را انتقال دادند به ثبت احوال تا بتوانند هویتی برای بچه شان دست و پا کنند. خلاصه که این بدبخت ها رفتند آنجا. پدر این کودک هم نام خانوادگی "شیر کله ایان" را برای کودکش انتخاب کرد که البته ظاهرا توسط شخصی پیش از آنها انتخاب شده بود و آنها ناچار شدند بین نام ها خانوادگی "جیگر هشتاد"، "جیگر نهصد" و هزاران جایزه نقدی و غیر نقدی دیگر، نام خانوادگی "جیگَر" بی پسوند را برای او انتخاب کنند. البته بعدا در فنون جعل شناسنامه قدرتمند شدند و زدند آن را تبدیل کردند به "جیگِر".
به هر صورت این کودک تحصیلات اولیه را در سطح بزرگترین مکتب خانه های بریتانیا به اتمام رساند و شد یازده سالش. سپس نامه هاگوارتز را دریافت کرد، پدرش هم که حوصله نان خور اضافه نداشت برداشت این بچه را زد زیر بغل و برد با چسب به در هاگوارتز چسباندش. یک نامه هم نوشت که حال ندارد خرج تحصیل بدهد و اگر خود مدیریت نمیدهد، بچه را بندازند داخل جنگل. خلاصه که مدیریت هم پس از کلی بدبختی این بچه را قبول کردند و بعد از هفت سال هم با معدل 10 وی را فارغ التحصیل کردند.
وی پس از فارغ التحصیلی یکبار به جرم نقاب دزدی از مغازه سر کوچه شان دستگیر شد و به زندان افتاد که البته به صورت کاملا اشتباه شد زندانبان آزکابان. خلاصه که او تا پایان دوره وزارت خاکستری شد زندانبان. بعدش هم رفته بود که باز هم یک شغلی در وزارت جدید گیر بیاورد که وزیر شد. منتها بعد از یک سال از وزارت هم پرتش کردند بیرون دوباره. الان هم به صورتی کاملا علافانه در سطح شهر پخش شده و دارد برای خودش میچرخد.

2.همونطور که دیدین مرلین جان اگه نبودن من امروز بی تدریس میموندم نصفه شبی. همینجا همزمان ازش تشکر میکنم و معذرت میخوام. چیزی که میخواستم بگم این بود که یه رول انتقادی با محوریتِ من بنویسین، بزنین منو قهوه ای کنین نابود کنین خورد و خاکشیر کنین هرکی خاکشیر تر کنه نمره بیشتر میگیره. (بیست و پنج نمره)
آم... جدی گفتم اینو.


- خب الان چیکار کنم من؟
- برام یه پیتزا بخر!
- گفتی پول خرد نداری، دارم میگم خب برو جور کن. به من ربطی نداره تو پول خرد نداری!
- بذار یه نگاه دیگه بندازم.

ریگولوس این را گفت، سپس دست در جیب شلوارش کرد و یک عدد کیف پول قهوه ای بیرون آورد.
فروشنده بسیار تعجب کرد.
- چقدر آشناست اون کیف پول.
- واسه من که آشنا نیست.

ریگولوس این را با چهره پوکرفیس مخصوص به خودش گفت. سپس کیف پول را باز کرد، دستش را تا آرنج وارد آن کرد و به گشت و گذار مشغول شد.
فروشنده به آرامی روی میز دولا شد تا او را ببیند. حتی چندین نفر از سر شامشان بلند شدند تا او را ببینند.
ریگولوس همچنان که با کیف درگیر بود، سرش را برگرداند و یک نگاه به فضای رستوران انداخت.
سپس به آرامی دستش را از کیف بیرون آورد و بعد هم کیف را به فروشنده تحویل داد.
- بقیش هم واسه خودتون.

فروشنده به کیف نگاه کرد، سرش را خاراند و دوباره به رو به رویش نگاه کرد.
بقیه مشتریان رستوران هم برگشتند و به سمت در نگاه کردند، جایی که ریگولوس بلک همزمان با خارج شدن از آن، تمامی پیتزاها، سس ها و دستمال هارا نیز ربوده بود.

- این که کیف پول خودمه.

فروشنده این را گفت. مشتریان هم به سرعت جیب هایشان را چک کردند. همه خالی بودند!

ساعاتی بعد:

ریگولوس به آرامی قدم میزد. ریگولوس پول های ملت را در جیب خود داشت. ریگولوس آب داد. ریگولوس نان داد. ریگولوس به شدت به فکر بود. در نتیجه در تاریکی و خلوت شهر، نشست کنار یک حوض که فواره هم داشت و ماهی های قرمز کوچک درونش شنا میکردند.
ریگولوس یک تکه پیتزا از جیب خود بیرون آورد. لبخند بی رمقی زد و آن را به آب نزدیک کرد.
سپس به همحض اینکه ماهی ها جلو آمدند تا پیتزا بخورند، ریگولوس آن را عقب کشید، نوش جان کرد، شانه ای بالا انداخت و گفت:
- دتس وات آی دو. آی میدزدم و با هیچکسم شیر نمیکنم.

ریگولوس این را گفت، سپس با حسی که شبیه به رنج بردن از جذابیت بسیارش بود همانجا به صورت نشسته و با یک چشم بسته و دهانی پوکرفیس به خواب رفت.

صبح روز بعد ریگولوس با یک دست که مقابل چشم بازش تکان میخورد بیدار شد.
- چی شده؟

قمه رودولف از کنار گوش ریگولوس عبور کرد و یک پرنده را نصف کرد.

- حداقل ناهار امروزمون جور شد. خب، میگفتی. چی...

دست آرسینوس به سرعت دهان ریگولوس را گرفت.
- یکی از قمه هاش بخوره به من یا تو چی؟
- کنار میام باهاش.

آرسینوس غر غری کرد. چرا تا به حال نزده بود یک بلایی به سر این ریگولوس بیاورد؟ میتوانست حتی در همان لحظه کراواتش را بندازد دور گردن رنگ پریده و سفید ریگولوس، سپس او را به تالار گریفیندور ببرد و مستقیم بیندازدش داخل خوابگاه دامبلدور. او بسیار شنیده بود که دامبلدور از گردن های سیفید میفید و زیبا خوشش می آید.
- بیا بریم بهت یه چیز خوب نشون بدم ریگولوس.

ساعاتی بعد:

آرسینوس که موفق شده بود ریگولوس را به صورت یک توپ در بیاورد تا وارد تالار شود، جلوی در خوابگاه مخصوص دامبلدور ایستاد. سپس با انگشتانش روی در ضرب گرفت.
- پشمو، بلند شو بیا که واست ناهار آوردم!
- ناهار؟ منم میخورم!
- خوبه، بخور حتما ناهار. واست به شدت نیازه!

آرسینوس این را گفت، سپس ناگهان ریگولوس گلوله شده را پرت کرد توی صورت دامبلدوری که داشت در اتاق را باز میکرد. او پس از اینکار به سرعت در را بست و با طلسم قفل کرد.
سپس گوشش را چسباند به در و به صداهای تقلا و محوی که از اتاق بیرون می آمد گوش کرد...

چند ساعت بعد، کنار دریاچه:

آرسینوس زنجیر دور پای ریگولوس را محکم کرد.
- بیا، این یخ رو هم بذار روی جای ضربه و فشارش بده. بهتر میکنه.

ریگولوس که به شدت پوکرفیس شده بود و چهره اش هم بهم ریخته بود، یخ را گذاشت روی جای ضربه که البته زیر چشم چپش بود. به نظر میرسید ناهار چندان آرامش بخشی را در کنار دامبلدور نخورده است.

- حتی میتونی برای تسکین بیشتر دردت بری تو دریاچه. میگن آب دریاچه به شدت برای زخم ها و درد ها خوبه.
- عه؟ برم یعنی؟
- آره آره. زودتر فقط. نمیخوایم عفونت کنن زخمات که.

ریگولوس به آرامی رفت و وارد دریاچه شد.
دقایقی گذشت و اثری از ریگولوس پیدا نشد. به نظر میرسید ریگولوس در حال دزدی کردن از مردم دریایی باشد.
آرسینوس که همچنان لبخند پلیدش را در زیر نقاب حفظ کرده بود، وزنه سنگین را که به پای ریگولوس وصل کرده بود، به داخل دریاچه انداخت.
- من که نبودم.

سوال مخصوص دانش آموزان رسمی:
در واقع همونطور که دیدین بالغ بر ده نمره نمره ی مفت میدم بنده.
بنابرین بِیسد آن دِ فکت که استر گف شیوه تدریس یاروئه و شخصیه و این صحبتا، دوس داشتم سوال بدم که آیا من خیلی خوشگلم؟! پنج نمره
منتها خب آسلام دس پای مارو بسته و مجبورم این سوالو بدم:
نظرتون چیه؟
چیه خب؟ نظرتون چیه؟ سوالمه. ناموس قسم حمله میکنم کسی ایراد بگیره.


بنده با توجه به تجربه های قبلی که خودم کسب کرده ام و همچنین بر طبق نظریه حمار که در کتاب "تسترال ها گرگم به هوا بازی میکنند" بیان شده و نویسنده این کتاب نیز "بز بز قندی" میباشد، باید بگویم که نظر من همواره، حتی وقتی دو نظر در اختلاف جهت نظر من وجود دارند، مثبت و مساعد میباشد و هرگز هم تغییر نمیابد. در کنار همه اینها باید گفته شود که تسترال ها هم واقعا گرگم به هوا بازی میکنند و موجودات بسیار هوشمندی میباشند.



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۴:۵۱ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵

ریگولوس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۵۴ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
عی خدا چیکارت کنه ریتا اومدم پن دقه پست تدریسو کپی پیست کنم برم سر صبی بگیرم بخوابم چه وقت پست زدنه دوی صب، ناموسم قسم نمره کم میکنم.



طهووهج-جلسه دوم
یادم هم بود کیبورد رو فارسی کنم. خسته بودم، مختصر ساختم.


_همونطور که میدونی... آم... آقای...
_جذاب...
_اعتماد بنفس... جایگزینِ دبیر ورد های جادویی ما از سفر برگشته.
_خب؟
_و الان اینجاست.
_خب؟
_و علاقمنده که تدریسش رو شروع کنه.
_خب؟
_تو کلاس ورد های جادویی.
_خب؟
_و فکر کنم بهتره دیگه در خدمتتون نباشیم.
_خب؟
_آم... و بهتره که شمارو به بیرون راهنمایی کنم.
_خب؟
_نظرم عوض شد. زنگ بزنم حراست شما رو به بیرون راهنمایی کنه بهتره.
_آم... خب.

***

در واقع، هر یک از دانش آموزان به نوعی از اینکه دیوانه ی پیاز پیاز کننده غیبش زده بود ناراحت شده بودند؛ اما میتوان اصلی ترین و بولد ترین دلیلش را این دانست که جایگزینِ پیاز کسی نبود جز مرلین. البته مرلین مونرو نه ها، مرلین که بود و چه کرد.

پروفسور که بود و چه کرد، در حالیکه دستانش را که حاوی خط کش بلندی بودند در پشتش پنهان کرده بود و بدون اینکه کوچکترین تلاشی برای مهربان بنظر رسیدن داشته باشد، با وقار و افتخار صدای تیک تاکِ کفش هایش را در فضای کلاس پراکند و همچنان تاکید میکنم که که بود و چه کرد بودند ایشون. مونرو نبودند.

بی مقدمه شروع کرد.
_جنگ جهانی اول بود.

برای لحظه ای ایستاد، گویی برای اینکه به یاد بیاورد. سپس دوباره نوسان گرفت.
_روزای سختی بود. اگه من نبودم، همشون می مردن.

شروع به نوشتن کرد.
_به تخته دقت کنید. همشون... می... مردن. نقطه... سرِ خط. البته اگر مرلین کبیر نبود. یادداشت بفرمایید خواهش میکنم. البته... اگر... مرلینِ... کبیر...

کسی جرئت نکرد دست بلند کند و اظهار داشته باشد که همینجوری اش هم همه شان مردند. کسی جرئت نکرد دست بلند کند و بپرسد خب بعدش.

_...و بعد زمین شکافت و ما از میانش به سمت بیرون گسیل شدیم، یک دست مبارکمان را که بالا آوردیم نیمی از قوای مبارزه را توانستیم در پیش چشم خود ببینیم که به خاکستری ناچیز بدل شد. دست دیگر خود را که آمدیم بالا بیاوریم و جنگ را خاتمه دهیم، مشخص نیست کدام آخوندکِ خدا نشناسی روی دست ما سکنت گزیده ماندگار شد و بر همگان واضح و مبرهن است که رای من لرد ولدمورت-نه... این مال جای دیگر بود. و بر همگان واضح و اهن هن است که مرلین کبیر حشرات و حشرات دوستان را دوست نمی دارد.

دستانش را بالا گرفته بود و چشمانش را بسته بود. موها و ریش های بلندش که طبق توصیف کتاب های سخیفِ هری پاتر از فرط بلندی می توانستند توی شلوارش جا بگیرند... را... آم... معلوم نبود چرا توی شلوارش جا داده بود و بنابرین در باد موج برنمیداشتند و کنسل شد قضیه.
_...بنابرین پسندیده دانستیم که بجای درگیری با آخوندکی ناچیز و بی ارزش، با تکیه به نیروی آسمانی و افول ناپذیر خود، دست راست خود را جدا کرده از شر حضور نامبارکش در پیرامون خود خلاص شویم. متوجهید؟ خیر... هیچکس به اندازه ی مرلین کبیر متوجه نیست. منتها خیلی خزعبل میگفت. دست راستمان را می فرماییم. نمی پسندیدیم. بهانه جو شده بود.

سکوت کلاس چی میگن... آها. بوی مرگ میداد. مرلین کبیر در یک حرکت شمشیرش را کشیده سر یکی از دانش آموزان را به سمت زمین گسیل فرمود.
_...سپس زمانی که احساس کردیم به اندازه ی کافی به شکوه و عظمت این بزرگوار پی برده اشتباهاتش را پذیرفته است، سوزنی الهی از جیب ردای مبارک خود خارج نمودیم و آن را... دست راست خود را میفرمایم. به بدن مبارک خود کوک زده سپس-

با باز شدن ناگهانی در، همه از جا پریدند؛ البته از حق نگذریم در برای عمه ننه اش باز شد و از جا پریدنِ دانش آموزان صرفا بدلیل حرکت جزئی دست مرلین کبیر بود که هوس بریک دنس کرده بود.

با داخل آمدنِ مستر پیازِ آشنا و یاداوریِ دوباره ی اصلِ "یکی از یکی داغون تر"، دانش آموزان با افکت پوکرفیس به در خیره شدند و تلاش کردند تصمیم بگیرند کدام یک از این معلم ها را بیشتر دوست ندارند.

تازه وارد در حالیکه طنابی متصل به جسمی ناشناخته که هنوز از در داخل نیامده بود را با تمام قدرتش می کشید و صورتش بنفش شده بود، به سختی نفس کشید.
_در واقع... به من گفتن... باروفیو انصراف داده.

برای لحظه ای از نفس افتاد و همینکه به دیوار تکیه داد، توسطِ جسمِ آن سرِ طناب تقریبا به سمت بیرون کلاس کشیده شد و سپس در حالیکه سینه خیز داخل می آمد جیغ کشید.
_و گفتن حالا که من اینجام، یه جلسه ام موجودات جادویی تدریس-

پاهایش را به دو طرفِ چارچوبِ در تکیه داد تا توسط طنابی که اصرار بر ول نکردنش داشت به سمت بیرون هدایت نشود، در واقع طناب بود که او را می کشید.
_این، موضوع تدریس امروزتونه که... فقط... یه گاو...

برای لحظه ای کوتاه، همزمان با صدای وحشتناکِ جر خوردن خشتک شلوارِ استاد، طناب رها شد و صدای چهار نعل رفتنِ موجود سنگینی در راهرو های خالی به گوش رسید.
_...بود.

اگر نگاه میتوانست کسی را بکشد، حتما ریگولوس مدتها بود که توسط مرلین به قتل رسیده بود.
_و... آم... هه هه... شما جزو تواناییاتون گاوچرونی ام دس بالتون هس؟

آهسته بلند شد و عقب عقب رفت.
_یا من کم کم رفع زحمت کنم و بهشون بگم که تدریس به پایان...

پشتش به دیوار خورد.
_رسیده و...

یک قدم که مرلین به سمت جلو برداشت...

_خدافظ!

ریگولوس دیگر آنجا نبود.


تکالیف:
1.یک نفر رو به انتخاب خودتون سلکت کنین و بگین که بود و چه کرد؟ (پنج نمره)
2.همونطور که دیدین مرلین جان اگه نبودن من امروز بی تدریس میموندم نصفه شبی. همینجا همزمان ازش تشکر میکنم و معذرت میخوام. چیزی که میخواستم بگم این بود که یه رول انتقادی با محوریتِ من بنویسین، بزنین منو قهوه ای کنین نابود کنین خورد و خاکشیر کنین هرکی خاکشیر تر کنه نمره بیشتر میگیره. (بیست و پنج نمره)
آم... جدی گفتم اینو.

سوال مخصوص دانش آموزان رسمی:
در واقع همونطور که دیدین بالغ بر ده نمره نمره ی مفت میدم بنده.
بنابرین بِیسد آن دِ فکت که استر گف شیوه تدریس یاروئه و شخصیه و این صحبتا، دوس داشتم سوال بدم که آیا من خیلی خوشگلم؟! پنج نمره
منتها خب آسلام دس پای مارو بسته و مجبورم این سوالو بدم:
نظرتون چیه؟
چیه خب؟ نظرتون چیه؟ سوالمه. ناموس قسم حمله میکنم کسی ایراد بگیره.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱:۲۵ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵

ریتا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۲۷ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 205
آفلاین
1. شما تو یکی از حساس ترین موقعیتای زندگیتون قرار دارین. بدلیلی که دست خودتونه و درباره ش مینویسین، مرگ و زندگی تون یا یه چیزی به همین مهمی به جادو کردنتون بستگی داره. ولی وقتی شما طلسمتون رو که باز هم دست خودتون هست اجرا میکنین، هیچ اتفاقی نمی افته.

 -عع! سوسک!
صدای جیغ دانش آموزان در خوابگاه دختران گریفندور بلند شده بود و هر کدام سعی در بالا رفتن از دیگری و پیدا کردن وسیله ای برای کشتن سوسک بیچاره داشتند.

سوسک مذکور ابتدا با حفظ خونسردی(!) سر جایش ایستاده بود و فقط مشغول تکان دادن دستانش بود، اما با دیدن دختران خوابگاه که هر کدام لنگه کفشی، چوبدستی ای، چیزی از گوشه کنار خوابگاه پیدا کرده و از هیچ تلاشی برای کشتنش فرو گذاری نمی کردند، تصمیم گرفت از همان پنجره ای که به داخل آمده بود، بیرون رود. بنابراین بال های زیبایش ( ) را گشود و به سمت پنجره ی مذکور پرواز کرد، که موجب بالاتر رفتن شدت جیغ های دختران شد و طیف جیغ ها را از صورتی کمرنگ به بنفش تیره تغییر داد!

-شت! [افکت چسبیدن سوسک به شیشه ی تمیز پنجره و کتلت شدن آن!]

سوسک بیچاره که هم گروهی هایش او را برای به دست آوردن اخباری تازه به خوابگاه گریفندور فرستاده بودند، پشت پنجره های بسته (!) گیر افتاده بود، فلذا به پشت سرش نگاه کرد و با انبوهی از دانش آموزان روی هم تلنبار شده در جلوی در ورودی خوابگاه مواجه شد!

 فلش بک
-ببین ریتا، تو فقط کافیه از پنجره ی تالار گریفندور وارد خوابگاهشون بشی و ببینی اونا برنامه شون برای هاگ چیه. همین!
-همم.. خب.. لن، من اصلا مطمئن نیستم که بخوام این کار رو انجام بدم.
-ولی من مطمئنم تو از پسش بر میای! به اول شدن تو هاگ فکر کن! ما فقط باید نقشه ی اونها برای شرکت تو هاگ داشته باشیم.
-خب چرا خودت نمیری؟ خودت هم که حشره ای دیگه!
-نمیشه، من ناظرم.. نمیتونم از قوانین سرپیچی کنم. بعدشم، سوسک خیلی از پیکسی کوچیک تره! تو میتونی به راحتی خودت رو یه جایی قایم کنی و به حرفاشون گوش بدی، ولی من بزرگم، دیده میشم!
پایان فلش بک

به  حرف لینی گوش داده بود و حالا، از شانس همیشه بدش، در این مخمصه افتاده بود!

آخرین تصمیمش را برای رهایی خودش از آن وضعیت گرفت. باید کاری می کرد! چوبدستی اش را از کنار پای ششم اش کشید، وردی را زیر لب زمزمه کرد و بعد... هیچ اتفاقی نیفتاد! وردش را دوباره خواند و بازهم نتیجه ای یکسان.

-وات د..؟!

قبل از آن که چوبدستی یکی از دانش آموزانی که به خاطر تکان نخوردنش جرات کرده بود و نزدیک آمده بود در چشم ها و شاخک های نازنینش فرو رود، به زیرتختی جست و از پرده بالا رفت و پشت میله اش خود را پنهان کرد. صدای فریاد دانش آموزی که جرات نزدیک شدن را پیدا کرده بود و حال نیمه جان در بغل دیگر هم کلاسی اش افتاده بود، هم چنان به گوش می رسید.

همان طور که از پشت میله ی پرده به دختران گریفی که کم کم جرات کرده بودند تکانی خورده و به تخت نزدیک شوند، نگاه می کرد، با خود اندیشید:
-عجب غلطی کردما! حالا چه طوری از این جا بیام بیرون؟ محض رضای مرلین هم که شده هیچ نقشه ای هم که نداشتند برای قهرمانی! پشتشون فقط به استر گرمه

یکی از گریفی هایی که از ترس روی پای خود بند نبود، خم شد و زیر تخت را نگاه کرد:
-عع! نیست! :worry:
هم گروهی دیگرش فریاد زد:
-عالیه! حالا مشکلمون شد دوتا.. تو خوابگاه یه سوسک هست و ما گمش کردیم!

گریفی ها که تازه متوجه مشکل اساسی، که همان گم شدن سوسک بود، شده بودند همه با هم به سمت در ورودی خوابگاه هجوم بردند تا بروند و از ناظرشان برای یافتن و کشتن آن کمک بگیرند. ریتا که حالا خیالش از رهایی یافتنش راحت شده بود، به آرامی از در خوابگاه بیرون آمد، نگاهی به دورش و برش انداخت و وقتی مطمئن شد کسی در تالار نیست به آرامی از آن خارج شده و سوت زنان، در حالی که سعی داشت توجه کسی را جلب نکند به سمت تالار خودشان به راه افتاد.
-نمردیم و شجاعت گریفی رو هم دیدیم!


2. بگردین برا این طلسم بشدت بغرنج کاربرد پیدا کنین و نام ببرین و توضیح بدین. بسیار بغرنج. بسیار خطیر. 
 
کاربرد اصلی این ورد و اصلا دلیل به وجود آمدن آن محفل ققنوس بوده! باورتان نمی شود؟ منطق (!) پشتش به این صورت است که دامبلدور اولین چیزی که به فرزندان روشنایی ( ) می آموزد این ورد است تا آن ها توانایی تسلط به نفسشان را به دست آورده و در مواقعی که از دست دوستان (و حتی دشمنانشان) بسیار عصبانی هستند این ورد را به زبان بیاورند و خود را از خطر استفاده از طلسم های ممنوعه برهانند!


ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۵ ۱:۳۲:۴۳

تصویر کوچک شده

Only Raven







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.