هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱:۰۶ دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۳:۰۴:۴۹ پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6774
آفلاین
سوژه جدید


میز بزرگی در وسط فرهنگستان قرار گرفته بود...
لرد سیاه در راس میز و مرگخوارانی دور تا دور آن!
مرگخواران کاغذ ها و قلم پرهایشان را در دست گرفته، و آماده بافرهنگ شدن بودند. کمتر پیش می آمد که خود لرد سیاه، شخصا برای تدریس در فرهنگستان حاضر شود.
آستوریا که در نزدیک ترین نقطه به لرد سیاه ایستاده بود، اخم هایش را در هم کشیده بود و با جدیت مرگخواران را به عقب هل می داد.
ریتا کاغذ پوستی بسیار بزرگی را در مقابلش روی میز پهن کرده بود و شش قلم پر را با دقت دور تا دور کاغذ چیده بود.

-پیست...ریتا...این پوست چیه به این گندگی؟
-هیس...حواسمو پرت نکن. بذار ببینم ترتیبم درسته؟ با این می نویسم. با این نقطه ها رو می ذارم. با این علامت سوالا رو...

صدای وزوزی در فضای اتاق پیچید. لرد سیاه با حالتی خشن رو به مرگخواران کرد.
-این صدای چیه؟ خفش کنین. حواسمون پرت شد.

رز با خوشحالی روی میز پرید. دو برگش را به فاصله کمی از هم روی هوا نگه داشت...و ناگهان به هم کوبید!
صدای وز وز قطع شد...و جسم نیمه جان لینی روی میز افتاد. تا او باشد وسط جلسه به پرواز در نیاید!

لرد قدح سیاه رنگ براقی را روی میز گذاشت. مرگخواران با ذوق و شوق به قدح خیره شدند.

-قدح اندیشه اس؟
-قراره بیاندیشیم؟
-چه سخت. من آمادگی ندارم. کاش از قبل اطلاع می دادن.
-من اندیشم درد می کنه...
-چند می گیری جای منم بیاندیشی؟

لرد نگاه کوتاهی به جمع انداخت که برای ساکت کردن مرگخواران کاملا کافی بود.
-قدح اندیشه اس...ولی قرار نیست چیزی توش بریزیم. ما اصلا با این کاری نداریم. چیزی که باهاش سرو کار داریم اینه!

لرد گوی درخشانی را روی میز گذاشت. قدح را برداشت و مایع طلایی رنگ داخلش را روی گوی ریخت و قدح را کنار گذاشت.
-اینو از یکی از دوستان قدیمیمون گرفتیم. گوی پیشگویی...و مایع فعال کننده.ما فعالش کردیم! الان می تونیم آینده تک تکتونو توی این ببینیم! زمانش تعیین شده. ده سال بعد رو نشون می ده. یکی یکی میایین و دستتونو روش می ذارین تا آینده تونو ببینیم و مطمئن بشیم شایستگی همجواری با ما رو دارین!




پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰ شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۵

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۳:۰۴:۴۹ پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6774
آفلاین
(پست پایانی)

لرد سیاه با شنیدن کلمه "هورکراکس"از جا پرید!

اسرارش در حال برملا شدن بودند! آن هم توسط محفلی ها و به بدترین شکل. باید دخالت می کرد!

با چشمان سرخ رنگش که حالا خشم و ترس بطور همزمان در آن ها موج می زد، به بازیگران تئاتر خیره شد.
گامی به جلو برداشت!

بازیگران تئاتر را رها کرده و با توجه به حالت تهاجمی لرد، در انتظار مرگ بودند.

لرد، چوب دستی اش را بیرون کشید. به طرف لادیسلاو گرفت.
-ارباب، خود این جانبمان از محفلیون نمی باشیم.

-اینو نگه دار!

لادیسلاو چوب دستی لرد را گرفت. بازیگران بیشتر وحشت کردند! مرگ با طلسم مرگ، بهترین عاقبتی بود که نصیبشان می شد. حالا معلوم نبود لرد سیاه قصد چه حمله ای داشت!
دامبلدور آماده دخالت شده بود که لرد سیاه دست هایش را بلند کرد و با حرارت شروع به تشویق بازیگران کرد!
حتی لادیسلاو که در کنار لرد قرار داشت، بعد ها ادعا کرد که لرد سوت نیز زده است!
-آفرین...عالی بود...بی نظیر بود!

تئاتر هنوز تمام نشده بود! تازه به جاهای هیجان انگیزش رسیده بود. ولی ظاهرا لرد سیاه تصمیم به پایان نمایش در همین قسمت گرفته بود.
چوب دستی اش را از لادیسلاو گرفت و چند دسته گل ظاهر کرد.
-لادیسلاو! اینا رو ببر فرو کن تو حلقوم اینا. بعدم از فرهنگستان ما بیرونشون کن. چشممون بهشون نیفته!

لادیسلاو با کسی شوخی نداشت. گل ها را برد و در حلقوم محفلی ها فرو، و آن ها را از آنجا بیرون کرد!

لرد سیاه دیگر هرگز علاقه ای نسبت به تئاتر از خود نشان نداد.


پایان!




پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۹:۴۸ شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۵

لوک چالدرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۸ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۶:۵۶ چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۶
از منم خفن تر مگه وجود داره؟!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 103
آفلاین
پرده بالا رفته بود؛ ولی صدای قهقهه ی مرگخواران هنوز در فضا می پیچید.

- جون من دیدی خودشو چیجوری مسخره می کنه؟ هرهر کرکر
- مرده اسکوله. پیر خرفت. غش غش غش غش
- خخخخخخ دامبول دوست داریم!

ناگهان همه ی سرها به طرف آخرین گوینده چرخید. لرد بانگ داد: تو چی گفتی ای مرگخوار مجهول الچهره؟
- راس می گن ارباب. تو چی گفتی هکتور؟ ننگ نمی کنی؟ از خودت خجالت نمی کشی؟
- تو واقعا این چی رو گفتی؟ عجب بی فرهنگایی پیدا می شنا. نچ نچ نچ! تو از بازی دامبول خوشت اومد؟ این گلممدشیفته که این جا نشسته بهتر بلده بازی کنه. برو گریبان بدر.

هکتور رفت گریبانش را درید و برگشت ادامه ی نمایش را ببیند. یک پاکت چوسفیل هم در راه خرید که نصفش هوا بود و نصف دیگرش را لرد به زور کروشیو و آوادا گرفت و با دهان همایونیش خایید.

پرده های قرمز کنار رفتند و دامبلدور با نمایان شد. گریمش آنقدر خوب بود که خودش در دهه ی سی میلادی باید می رفت بوق می زد. همه مدل کف هــوووورررراااا به سن چشم دوختند.

صحنه شبیه یکی از کلاس های هاگوارتز بود و دامبلدور که در هنر شریف عشوه رفتن دستی داشت؛ (شما فکر می کنی گلرت راحت راضی می شد بیاید پرام؟ دِ نمی شد دیگه! :دی) با هزار ناز و کرشمه خرامان خرامان جلو رفت. ریش ژل زده اش را افشان کرد.
- عمو اسلاگی جونم؟ :pretty:

هاگرید در نقش اسلاگهورن در صحنه نشسته بود و با لبخندی که حاکی از عشق فراوان بود، گفت: عاخه من فدای چشم و ابروت بشم، دامبلد... چیزه، تام. تو خیلی... من تو رو خیلی دوست دارم حتا بیشتر از گرگ و اسپ و خر و گوسالم. اصن چیزه... من چشمات رو می بینم دلم می خواد با تو کارایی بکنم که بیناموسی محسوب می شه. من فقط به تو اجازه می دم بهم بگی عمو اسلاگی. تو جای پسر منی. تام چمان من، چرا میل چمن نمی کنی عاخه؟ بووسســ-

آخر پنج شش نفر از عوامل پشت صحنه آمدند هاگرید را در گونیخرکش کرده و بردند تا بیشتر کودپاشی نکند و ربکا را فرستاند روی صحنه.

دامبلدور گفت: منم خیلی شما رو دوس دارم، عمو اسلاگی جونم؟ ام... می شه بگی هورکرا...ام، هورکراسک چیه؟


ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۳۰ ۲۰:۱۱:۱۸

روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸ شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۵

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
پرده دوباره بالا میره و محفلیا با دیدن دامبلدور که پشت میز استادیش نشسته و سرگرم نوشتن چیزای مهمیه با شور و هیجان تشویق میکنن.
دامبلدور که ظاهرا تصمیم گرفته همه ی نقشا رو خودش بازی کنه، با عجله از جاش بلندمیشه و در نقش تام ریدلش فرو میره. اونم فقط با چکوندن یکی دو قطره آب لیمو تو چشماش که قرمز بشن.

تام ریدل: زود باشین پروفسور. هنوز تکالیف جانور شناسیم مونده.چقدر کند کار میکنین.
دامبلدور:تام... فرزندم. کمی صبور باش. چشمای من پیرمرد دیگه سویی نداره.احساس میکنم همین روزا باید بازنشسته بشم. دیگه از من گذشته.
تام:نه پروفسور. یه حسی بهم میگه حالا حالاها از این خبرا نیست. حالا زود برگردین و تکالیف منو تموم کنین.

دامبلدور برمیگرده سر میز. کمی مینویسه. بعد سرشو بلند میکنه:ولی تام. پسرم. نوری که در درون من قرار گرفته، داره فریاد میزنه که این کار درست نیست.اینا تکالیف تو هستن و خودت باید...

چشم های تام ریدل پر از اشک میشه. ولی تماشاچیا نمیدونن دلیلش غم و اندوهه یا همون لیمو ترش!

تام:پروفسور ...شما هم؟ باشه...اشکالی نداره. من تو این زندگی خیلی ضربه خوردم. تک و تنها موندم. یتیم شدم...

با شنیدن کلمه ی یتیم برق از سر دامبلدور میپره!
-تام. پسرم! بس کن.باشه. همشو می نویسم. گفتی یتیم و نابودم کردی. یتیما نقطه ضعف من هستن. من به یتیما اعتماد کامل دارم. کافیه که دزدی نکنن. این یکی تموم شد. تکالیف جانورشناسیتو بیار انجام بدم فرزند!تو یتیم نیستی. تو منو داری!


پرده با تشاویق مستمر و هیجان زده ی تماشاچی ها پایین میره.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱ پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۵

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۱:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
- من ولدمورت! من ولدمورت!
- نه! من میخوام ولدمورت شم!
- دفعه پیش تو ولدمورت شدی! اینبار نوبت منه!
بین محفلی ها همهمه بود. دامبلدور مطمئن نبود چه کسی را ساکت کند یا اسم ببرد.
- من ایوان روزبه.
- ایوان چی؟
- روزبه.
- خاک!
- چیه؟
- روزبه چیه آخه؟ روزیه! لابد به پیوز هم میگفتی پیووووز؟ لابد دانشجو هم هستی؟
دامبلدور تصمیمش را گرفت و با همان صدای شبی که کوییرل خبر آمدن غول را داد و همه وحشت کردند، فریاد زد: ساااایلنس!!
هیچکس ساکت نشد. هیچکس زبان نمی فهمید.
- سااااااااکت!
همه ساکت شدند. همه زبان می فهمیدند.
لرد از جایگاه تماشاچی ها شیشکی بست و دامبلدور بی آنکه خمی به ابرو بیاورد، رو به همراهانش گفت:
- من تام میشم. غلط اضافه! مــــن تام میشم! بابا و مامانمم نمیخوام. مارولو و مورفینم لازم نیست. خانواده گانت، خلا بزرگ فیلم شش! ویزلیا یتیم های یتیم خونه میشن. دامبلدور هم که خودمم. بقیه تونم نگاه کنین یاد بگیرین، وقتش که شد میارمتون رو صحنه.

محفلی ها به یکدیگر نگاه کردند و با ناامیدی در گوشه راست صحنه، تجمع کردند و به تماشا نشستند. ویزلی ها هم همه در سمت چپ صحنه روی همدیگر تجمع کردند.
دامبلدور ایستاد وسط سکو و درحالیکه دست هایش را باز و بسته می کرد با صدای بلند و کشدار و مکثی بعد از هر کلمه، رو به تماشاگران گفت:
گــــروه نمایــــش دامبلـــدور و محفـــلی ها، تقدیــــم میــــکند.

جمله اش را که تمام کرد، ریشش را فرو کرد توی یقه ردایش و همانجا نشست. زانوانش را بغل گرفت و شروع به گریه کرد.
ویزلی ها که همگی دست یکدیگر را گرفته بودند، از سمت چپ صحنه وارد شدند و زنجیر وار دور دامبلدور حلقه بستند در حالیکه می خواندند:
- این تام ریییدل، اینجا نشسته، گریـــه میکنه، زاری میکنه، از برای مـــن، پرتقال من، یکی رو بزن!

دامبلدور وحشیانه از جا پرید و همانطور که گریه می کرد و زاری میکرد، با چشم هایی که از فرط خشم و نفرت باز نمی شدند، شبیه به پسربچه های دهه نودی بی اعصاب توی کوچه که اصلا نمیشود باهاشان شوخی کرد، با تمام وجودش شروع به کتک زدن ویزلی ها کرد. تا میخوردند، زد. رون را هم گرفت و پاهایش را به فلک بست و آنقدر زد، آنقدر زد، آنقدر زد که به خاطر سرخی کف پایش، دیگر تشخیص سر و ته رون مشکل بود.

ویزلی ها که از صحنه خارج شدند، نوبت به ورود کاراکتر دامبلدور رسید.
هری از پشت صحنه هی بالا و پایین پرید که من دامبلدور شم؟ من بیام؟ من بیام پروفسور؟
آلبوس یک لحظه معطل نکرد. با یک حرکت ریشش را بیرون کشید و پرید آن طرف صحنه و رو به جای خالی چند لحظه پیشش گفت:
- تام.. پسر خوب، اومدم ببرمت مدرسه. درس بخونی، آدم بشی.

دیالوگش را که تمام کرد، با سرعتی باورنکردنی ریشش را کرد توی یقه ش و دوباره نشست جای تام و آب دماغش راه افتاد و با صدای همان دهه نودی مذکور داد زد:
- نمیخوام! نمیام! پدرسگ وحشی! ****! بی ****! آریانا *****! کندرا *****! پرسیوال حتی *****!
در جایگاه تماشاگران، لرد ولدمورت گوش هایش را بست.

دامبلدور دوباره ریشش را بیرون کشید و پرید جای دامبلدور و با آرامش گفت:
- ما دزدی رو توی هاگوارتز تحمل نمیکنیم تام!
- **** تو هاگوارتزت! نمیام من! از کجا معلوم تو واقعا جادوگری ****!؟
دامبلدور که داشت عصبانی میشد، با یک حرکت چوبدستی، کمدی را که هرمیون نقشش را بازی می کرد به آتش کشید.

بعد باز ریشش را چپاند توی یقه ش و نشست جای تام و با چشمان بهت زده ش به هرمیون نگاه کرد که جیغ زنان دور صحنه می دوید و شعله های آتش طوری به جان موهای وزش افتاده بودند که بدون شک میتوانست نقش بزرگسالی ولدمورت را در پرده های بعدی بازی کند.

- خب میام هاگوارتز پس. گفتی دزدی نکنم دیگه فقط؟
- آره دزدی نکن، فحشم نده.
- باشه، عب نداره پس باسیلیسک بیارم تو مدرسه ت؟
- نه فقط دزدی نکــ.. تو از کجا میدونی باسیلیسک چیه؟
- عب نداره گندزاده خشک کنم؟ یه دختره رو بکشم؟
- نه ولی دزدی نکنیا!
- توطئه اینا اوکیه؟ هاگرید ماگرید اگه داشتین انداختم بیرون باز نیای بگی نگفتیا!
- نه حله فقط دزدی نکن!
- بعد از کتابخونه ت اسرار ممنوعه پیچوندم سیاه ترین جادوگر قرن شدم زدم ترکوندم همه رو تو رم کشتم، صاحاب پیدا نکنیا!
- باشه ولی دزدی نکنیا.
- باشه.

دامبلدور ریشش را توی یقه ش فرو کرد و این را گفت و با اشاره اش، پرده ها پایین آمدند تا بازیگران برای صحنه بعدی، آماده شوند.


ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۲۸ ۱۶:۲۶:۲۲


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۲:۲۰ سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۵

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
لوئیس ویزلی با شنیدن ندای دامبلدور به سرعت به جلو خیز برداشته، به سرعت دامبلدور را روی دوش خود گذاشته و پس از اینکه از شدت هیجان، چند بار خورد به در و دیوار، دامبلدور را روی صحنه مقابل لرد پیاده کرد.
دامبلدور که زیر یک چشمش کبود شده بود و بینی اش هم از حالت عادی به شدت کج تر شده بود، به سختی به کمک عصایش ایستاد. سپس به آرامی یک قدم به سمت لرد سیاه برداشت.

قررررررچ

جمعیت موجود در سالن:

- هیچ چیز نبود فرزندان روشنایی و تاریکی. قلنجم بود. :ball:

دامبلدور نفس عمیقی کشید. سپس یک پای دیگرش را جلو گذاشت و پس از آن پای دیگرش را. البته تمام این حرکت ها با اندکی صدای قرچ قوروچ همراه بود.
- خب تام، همونطور که گفتم نمایشنامه ـت به شدت مشکل داشت. بنابراین اگر ادعا داری که حقیقت رو میگی، ازت میخوام بذاری ما هم زندگی شمارو نمایش بدیم.

لرد و مرگخواران راست نمیگفتند. آنها به خوبی این را میدانستند؛ اما مهم این بود که محفلی ها نمیدانستند و این به شدت قابل استفاده بود. نتیجتا لرد یک قدم به جلو برداشت، سینه اش را سپر کرد و با لحنی محکم و با ابهت که انحصارا برای خودش بود، گفت:
- بلی. راست میگیم. نتیجتا به عنوان تماشاچی، افتخار میدهیم و مینشینیم و چشمان پر اهمیتمان را برای دیدن نمایش مسخره شما خسته مینماییم.

پس از گفتن این جمله، لرد با آرامش و ابهت تمام از بالای صحنه به پایین آمد. سپس مقابل صندلی وسط ردیف اول رفت. یک عدد ویزلی را از روی صندلی برداشت و خودش به جای او نشست.
مرگخواران نیز به تبعیت از لرد سیاه به سرعت از روی صحنه پایین پریدند و خود را به صندلی ها رساندند.

زمانی که جا به جایی انجام شد، در بالای صحنه حتی جای انداختن کرم فلوبر هم نبود. ملت محفلی در همه جای صحنه و پشت صحنه بودند. آنها صحنه و پشت صحنه را به تسخیر خود در آورده بودند. حتی عده ای دست هایشان را از پشت صحنه بیرون آوردند و بلافاصله نقش "دستان پشت پرده" را به عهده گرفتند.
دامبلدور با دیدن دویست سیصد جفت دست که از پشت پرده ها زده بودند بیرون و پانتومیم اجرا میکردند، گفت:
- نه فرزندان روشنایی. ما میخوایم داستان زندگی تام و فرزندان تاریکی رو اجرا کنیم. دستای پشت پرده که برای خودمون بودن و عامل موفقیت های بیشمار هری در زندگی پر از عشق و برگزیده وارش.
- میگم پروفسور، بازیگرا قراره کیا و در چه نقشایی باشن؟



پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰ یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۵

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۳:۰۴:۴۹ پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6774
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا در حال اجرای تئاتری هستن که زندگی سفیدا رو از دید خودشون نشون می ده.
تئاتر درباره قسمت های مختلف زندگی هری پاتره و طبیعتا اصلا بی طرفانه نیست. محفلی ها هم به عنوان تماشاچی دعوت شدن.

...................

-این اصلا درست نیست فرزندان تاریکی...اصلا درست نیست.

لرد سیاه با بی تفاوت پشت به دامبلدور کرده و به طرف صحنه برگشت.
-و ما سیاه ها اصراری نداریم که کار درست رو انجام بدیم. بنابراین، درسته، تا وقتی که ما خلافش رو اعلام کنیم.

صدای سوت و تشویق مرگخواران سالن را پر کرد. ولی دامبلدور بی خیال نشد. اول دنبال عصایش گشت. دامبلدور بسیار پیر و فرتوت بود.
بالاخره عصایش را جایی بین دو ویزلی پیدا کرد. ویزلی ها سوار عصای دامبلدور شده بودند و "ویییژ ویییژ" می کردند.
به کمک عصا از جا بلند شد...و این بار متوجه شد چوب دستی اش نیست.
-فرزندان روشنایی؟ چوب دستی من کجاست باز؟ چقدر من پیرمرد رو اذیت می کنین؟

رون خجالت زده چوب دستی شکسته ای را جلوی دامبلدور گرفت.
-پروفسور...منو ببخشید. چوب دستی من شکسته بود. از این استفاده کردم...که اینم...

-شکست...مرحبا بر تو فرزند روشنایی...من صد و پنجاه سال عمر کردم، یه خط رو این ننداختم. تو شکستیش؟ خب...حالا یکی کمکم کنه قدم برداشته و به طرف صحنه بروم و به این تام حالی کنم که نمایشنامه هاشون ایراد داره و اگه راست می گن اونا بشینن که ما اجرا کنیم!




پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۲۱:۳۹ جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۹۵

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۳۳:۲۳ سه شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۱
از خانه
گروه:
کاربران عضو
ناظر انجمن
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
پیام: 487
آفلاین
- ایول! ایول! اون سری هم قیافه اش همینجوری شده بود!

در آن لحظه مرگخواران که حضور مهمانان افتخاری محفلی شان را فراموش کرده بودند، به سمت هری پاتر که در جایگاه vip نشسته بود برگشتند. لرد ولدمورت خیلی جلوی خودش را گرفت که آواداکدورا به او نزند. اما ترک عادت همیشه باعث مرض است.

اشعه سبز ویژی کرد و رفت سمت پاتر و چوبدستی او نیز که در حالت آتو-شوتینگ قرار داشت، اشعه ای ویژ داد و دیگران نیز از نورهای زیبایی که از دو چوبدستی بیرون می زد، خیلی خوششان آمده و کلی کیف کردند و بعضی ها حتی سوت زدند. لرد که از این دست ابراز احساسات های جلف و تهاجم فرهنگیانه خوشش نمی آمد، با نگاهی خشمگین انشگتش را در ته چوبدستی گذاشته و به ماجرا خاتمه داد.

در این بین فریاد های ممتد «منم اکسپلیارموس! منم اکسپلیارموس! » از زیر صحنه نمایش به گوش می رسید.

- ارباب! ارباب! دیالوگ!

مرگخواری یواشکی سرش را از لای چوب ها بیرون آورده و این را به لرد گفته بود:

- اهم... یک بار دیگه حس ما رو بپرونید، می دیم... می دیم مهران مدیری کچلتون کنه!

چندثانیه طول کشید تا لرد متوجه گاف شود، اما دیگر دیر شده بود، یک طوطی بال بال زنان نزدیک آمد، روی شانه لرد نشسته با دو چشم بزرگ و اشک آلود به لرد سیاه نگریست:

- ببینم، تو رم مهران مدیری کچل کرده؟
-

صدایی جویده شدن ناخن به طور واضح از پشت صحنه به گوش می رسید.



پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱:۲۵ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۵

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۰:۳۵ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
- بله جرئتشو دارم. نقشه ای که دامبلدور برای من کشیده بود، گریبانگیر من نشد. بلکه گریبانگیر تو شـ... چی؟

مرگخوار نقش هری پاتر گیج شده بود. دیالوگاش هیچ کدوم جواب دیالوگ لرد به نظر نمی رسید. یه نگاه به دوستانِ پشت صحنه انداخت، اما اونا هم هیچ ایده ای نداشتن. اونا هم گیج شده بودن. اونا هم پس لرد بر نمی اومدن. لرد بود بلخره. ارباب بود. خفن بود. خوفِ خوفان بود.

-صاحب حقیقتی ابرچوبدستی دراکو مالفــ... ای بابا. اینم که نمیخوره که

تماشاچی ها هم گیج شده بودن. همه شون. هر کسی که بودن.مرگخوارا دیگه نمیدونستن چیکار کنن. نمی تونستن دیالوگ جایگزین کنن، نمی تونستن لردو مجبور کنن شکست بخوره، نمی تونستن دیالوگ لرد رو ماست مالی کنن. و خب نیس که اینجا تاپیک زمان برگردان مرگخوارا هم نیس، حتی نمیتونستن زمانو به عقب برگردونن. و حتی نمیتونستن طبق دیالوگ لرد ادامه ی نمایش رو سازمان دهی... هان؟

- ارباب میدونم من یک تن از اون دو تن بودم! میدونم میدونم! تازه این کله زخمی نامرد هم هی میگفت من فشفشه م. اکسپلیارموس! اکسپلیارموس!

چوبدستی مرگخوار پرت شد یه گوشه . مرگخوارا فقط همینو کم داشتن یعنی. آریانایی که جوگیر شده باشه. قبل از اینکه مشکل بزرگتر بشه، یه دفعه دو طرف ردای آریانا پایین کشیده شد. کلِ تنِ این یک تن از اون دوتنِ مذکور به ویبره در اومد و با یه جیغ کوتاه به شکل ناگهانی از یه حفره ی دیده نشده ای به فضای زیر سن کشیده شد که رز و هکتور از اونجا به حالت ویبره زن ولی ترسیده، پایین کشیده بودنش.

- خب. داشتیم میگفتیم. درست شد. زیر سایه مون یک تن از یارانمون خلع سلاحت کرد. الان دیگه واقعا وقتشه که آماده ی مرگ باشی پاتر!

مرگخوار نقش هری پاتر ترسیده بود. حقم داشت البته. انگار که لردسیاه داشت بیش از حد توی نقشش فرو میرف!



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۵

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۳:۰۴:۴۹ پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6774
آفلاین
صحنه، خرابه های هاگوارتز را نشان می داد...که البته به شکل ناشیانه ای بازسازی شده بود.
ردای سیاه رنگ لرد در اثر وزش باد پنکه ای که رودولف از پایین صحنه گرفته بود تکان می خورد.

ردای هری پاتر اصلا نکان نمی خورد. چون کسی حاضر نبود زیر ردایش پنکه بگیرد.

لرد سیاه سخت در نقشش فرو رفته بود.
-رودولف فلوبر...آن پنکه را کمی بگیر اون ور...آبرو و حیثیتان در خطر است.

این جمله ای بود که لرد سیاه زیر لب بر زبان آورد...و جمله بعدی با تن صدای بلند تر، خطاب به هری پاتر بود.
-ای کله زخمی بی وجود ترسو! آماده مرگ باش.

روفوس تند تند سناریو را ورق زد. لرد سیاه چنین دیالوگی نداشت. ظاهرا لرد، زیاد هم پایبند سناریو نبود.
-ارباب...ارباب...این جوری نباید بگین. شما الان باید بگین به ما بپیوند پاتر. که تمامی گناهان گذشته ات را در سایه لطف و مغفرت اربابانه خودمان...

لرد سیاه حالت چهره اش را حفظ کرد. نیم نگاهی به روفوس انداخت.
-ما شکست نمی خوریم روفوس...هرگز شکست نمی خوریم! سناریوتون ایراد داره. ما درستش رو اجرا می کنیم.

و دوباره رو به هری پاتر کرد.
-الان دستور می دیم دو تن از یارانمون خلع سلاحت کنن که ما به راحتی بکشیمت. آماده مرگ باش پاتر!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.