هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰ یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۶
#72

جرالد ویکرزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۴ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶
از اصفهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
_ ولی این خیلی عجیبه

تمام دانش آموزان همراه دامبلدور که با حیرت به هیچی نگاه میکردند با صدای اسپراوت به سمت او برگشتند .
_ چی خیلی عجیبه ؟
_ وردی که برای باز شدن این دریچه نیاز هست رو فقط پرفسور ها بلدن مگر اینکه یه دانش آموز خیلی نخبه باشه .
_ مثل دای .

این صدا از یک دانش آموز بلند شد اما به دلیل تراکم افراد معلوم نشد کیست فقط همه با صورت هایی که نشان میداد آن فرد خیلی بی مزه بوده به همدیگر نگاه میکردند که خود دانش اموز خجالت کشید .
_ غلط کردم .

دامبلدور که دید دانش اموزان مسئله رو جدی نگرفتن ترفندی زد و گفت .
_ و توی ورق های پروفسور اسپراوت رمز باز شدن دریچه ی اسرار بود .

سکوت سنگینی حاکم شد .
_ اینا همش شایعست .

اسپراوت این رو گفت و باعث شد همه بفهمن که دامبلدور کلک زده اما قبل از اینکه کسی نگاه سنگینی به دامبلدور بندازه ، خودش در افق محو شد و ناپدید شد .
_ اوشون هم که رفت :|

پرفسور اسپراوت که فرصت رو غنیمت دید سینه سپر کرد و گفت .
_ من مدیریت تحقیقات رو ...

که ناگهان دید دانش آموزان نیز پراکنده شدند ، پس به سمت اتاق پرفسور اسنیپ رفت و در زد .
_ کیه ؟
_ پرفسور اسپراوت هستم .
_ کی ؟
_ پرفسور اسپراوت .
_ منم همینطور
_ چی ؟
_ نه اشتباه شد یه لحظه فکر کردم اون پیرمردم که میگه منم همینطور :| بیا تو .

پرفسور اسپراوت با پوکر فیس وارد میشود .
_ خدا پدر سازنده این پوکر فیسو نیامرزه . چه اتفاقی افتاده ؟

پس از اینکه اسپراوت جریان رو برای اسنیپ تعریف کرد اسنیپ تفکری اندر حوالات موضوع کرد و دستی به ریش نداشته اش کشید .
_ خب من مدیریت تحقیقات رو به عهده میگیرم ولی به یه شرط .
_ چی ؟
_ یک کپی از تمام اون کاغذ ها وقتی پیدا شد به من بدی .
_قبول

اسنیپ همراه اسپراوت به سرسرای عمومی رفتند . دانش اموزان که در همان لحظه ی ورود فهمیدند اسنیپ مدیریت گشتن به دنبال گمشده ها رو به عهده گرفته ، خودشون رو به اون راه زدن و دور و ورشون رو نگاه کردن .
_ خب از کجا شروع کنیم ؟

دانش آموزان با شنیدن این جمله از دهان اسنیپ فهمیدن این ننه من غریبم بازی ها جواب نمیده پس نظرشون رو گفتند .
_ از بیگ بنگ .
_ از عصر حجر .
_ از عصر فردا.

اسنیپ که دید همه به دنبال مسخره بازی هستند خودش نظرش را بر جمعیت تحمیل کرد و دموکراسی را به حد اعلا رساند .
_ از مبدا شروع میکنیم .
_ یعنی چی ؟
_ یعنی از جایی که کلاه گروه بندی توش نگهداری میشه .


so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
#71

پومانا اسپراوتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۰ سه شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۱:۰۳ پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین
مینروا و بچه ها همینجور رفتن و رفتن تا به محوطه هاگوارتز رسیدند.
ناگهان یک عدد جغد خاکستری که خیلی هم کثیف و خاکی بود یک نامه عربده زن رو اورد تو دستای مینروا رها کرد.
مینورا که چشماش از تعجب گرد شده بود روبان نامه رو با کرد

نامه: آهای مینروا. اگه میخوای دنبال کلاه زشتت بگردی مطمئن باش به این راحتی پیدا نمیشه تو جنگل ممنوعه باید دنبالش بگردی
هاهاها
از طرف یک دشمن قدیمی

و نامه پاره پاره شد
همراه نامه هم چندتا دونه پرتقال بود (دونه پرتقال نمادی از مرگه )
رنگ مینروا مثل گچ سفید شده بود
همهمه ای بین بچه ها راه افتاده بود . بعضی ها به طور واضح میترسیدن
آخه این کی بود که مینروای قدرتمند رو ترسونده بود؟
نویل لانگ باتم به سرعت رفت دامبلدور رو صدا کنه. اگرچه چند بار هم زمین خورد
دامبلدور اومد و با تعجب به چیزایی که بچه ها تند تند تعریف میکرد گوش داد و وقتی هفت تا دونه پرتقال رو دید اولش کمی ترسید ولی ناگهان زد زیر خنده.بچه ها با تعجب به دامبلدور نگاه میکردن
دامبلدور از مینروا یادش رفته بود که هرماینی زو به شونه دامبلدور و گفت حال پروفسور مک گونگال خیلی بده مثل اینکه بهتره برم مادام پامفری رو صدا کنم.
در حالی که هرماینی دور میشد دامبلدور رو کرد به بقیه دانش آموز ها و

گفت: هری تو اینجا بمون و مراقب مینروا باش
بقیتون دنبال من بیاین میدونم این دونه های پرتقال کار کیه. آخه هرکسی از این قضیه دونه های پرتقال خبر نداره.

هری گفت: خب منم بیام تا ببینم چی میشه؟

دامبلدور جواب داد: خب پسرم اگه تو هم بیای عمه خدابیامرز من اینجا مراقب مینروا باشه؟؟؟

هری آهی از ته دل کشید و گفت: چرا همیشه من آخه؟؟

دامبلدور جوابی نداد و به راه افتاد تا اینکه جلوی اتاق یکی از اساتید قدیمی هاگوارتز رسید.
دامبلدور و بروبچه ها رسیدند پشت در یکی از اساتید مهربون و خنده رو هاگوارتز کسی که خودش رو همیشه دوست مینروا و دامبلدور نشون میداد.
و اون کسی نبود جز پروفسور اسپراوت
دهان همه از تعجب باز مونده بود که دامبلدور تقه ای به در زد.

پروفسور اسپراوت جواب داد: کیه؟

دامبلدور: منم با چندتا از بچه ها اومدیم پیشت.

اسپراوت: بیاین توو البته نه همتون گلهامو خراب میکنین.

دامبلدور در رو باز کرد و پشت سرش سیل دانش اموزان داشت روانه میشد که

اسپراوت گفت: بسه بابا چه خبرتونه؟

دامبلدور گفت: اوه اسپراوت چه کاری بود که کردی. مینروا رو حسابی ترسوندی

اسپراوت: من؟؟ من چی کار کردم که خبر ندارم؟

دوباره همهمه ای بین بچه ها راه افتاد

دامبلدور: مگه تو اون نامه عربده زن رو برای مینروا نفرستادی که باهاش درباره کلاه گروه بندی شوخی کنی؟

چشم های اسپراوت گرد شده بود و گفت :من اصلا چنین کاری نکردم. کلاه گم شده؟؟ من تمام هفته رو توو اتاقم بودم و داشتم روی هیبرید جدید قارچ جادویی و گیاه تاج الملوک کار میکرم.

ترس دامبلدور به وضوح از لرزش صداش مشخص بود آهسته به اسپراوت گفت: از قضیه هفت تا دونه پرتقال (نماد مرگ) فقط من و تو مینروا خبر داشتیم. نکنه این خبر جایی درز کرده باشه. تو به کسی چیزی نگفتی؟ یا این اطلاعات حیاتی رو جایی یادداشت نکردی؟

اسپروات گفت: اوه آلبوس عزیزمن همیشه تمام اطلاعاتم رو روی کاغذ جادویی با جادوی نامرئی مینویسم و فقط جادوگران بزرگ با طلسم های کم یاب میتونن نوشته هاش رو ظاهر کنن. اما اصلا نگران نباش جای دست نوشته های من امنه. اونها توی کمد شخصی من در زیر زمین این اتاق هستند.

سپس صندلیش رو کنار کشید و روی چندتا اجر اهسته ضربه زد و طلسمی رو زیر لب خوند. ناگهان دریچه کوچیکی باز شد. اما خالی بود.
همه از ترس جیغ کشیدند. قضیه فقط گم شدن کلاه نبود. تمام دستونشته های سری پروفسور اسپراوت هم گم شده بود.این یعنی خطر بزرگی تمام هاگوارتز رو تهدید میکرد.
زیرا با دونستن این گیاهان خطرناک بدون اثری از قاتل میشد جان چندین نفر رو گرفت.


ویرایش شده توسط پومانا اسپراوت در تاریخ ۱۳۹۵/۱۱/۱۶ ۰:۲۵:۳۶
ویرایش شده توسط پومانا اسپراوت در تاریخ ۱۳۹۵/۱۱/۱۶ ۰:۴۲:۳۴


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۰:۲۳ سه شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۵
#70

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۱۴:۴۸ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5580
آفلاین
-لازم نیست! من یافتم!

مینروا نگاهی حاکی از خوش نیامدن از این که سوژه شروع نشده تمام بشود، به دای انداخت.
-چی رو یافتی فرزند؟

دای دستش را در جیب ردایش کرد...ولی موفق نشد جسمی را که آن تو بود در بیاورد. برای همین دست دیگرش را هم برای کمک، به دنبال دست اول فرستاد. ولی هر دو دست با هم در جیب گیر کردند و صحنه نه چندان با ابهتی ایجاد شد.
دای بعد از کمی تقلا و بالا و پایین پریدن، تابلوی بزرگی را از جیبش بیرون کشید.
-اینو در سفری که به جاده های مشنگی داشتم پیدا کردم. این یک نشانه اس. به نظر من معنیش واضحه. اگه به سمت راست بپیچیم، کلاه را نخواهیم یافت.

مینروا سرگرم تحلیل نشانه و همچینین کل ماجرا بود که دای ضربه نهایی را وارد کرد.
-و در ادامه تحقیقاتم نشانه های دیگری را هم پیدا کردم. این لیست کارهاییه که در این جستجو نباید انجام بدیم.

دای بقیه تابلو ها را یک جا، به سادگی از شکاف کفشش بیرون کشید. و معلوم نبود چرا تابلوی اول را با همین جادو پنهان نکرده بود! دای گاهی جادوگر مشنگی می شد.

-دای...رانندگی بلدی؟

سوالی بود که رودولف پرسیده بود...و البته جوابش مثبت بود. دای مهارت زیادی در راندن جارو داشت...
-نه...نه...منظورم جارو نیست. منظور اینه که تا حالا شیش تا خانوم زیبای مشنگ رو سوار ماشین کردی؟...دِ نکردی دیگه!...باید بگم کار سختیه! ولی شدنیه! مشنگ ها باید خیلی لاغر باشن. و البته با تماس پیدا کردن با تو مشکلی نداشته باشن...ولی خب...موضوع این نیست الان. موضوع اینه که اینا علائم رانندگی هستن. و فکر نمی کنم به درد پیدا کردن کلاه بخورن. فوقش به درد تور کردن مشنگ های زیبا و باریک اندام می خورن که هدف بسیار والاییه ولی هدف فعلیمون نیست!

دای و بقیه چیزی از حرف های رودولف نفهمیدند...بجز این که این نشانه ها به درد عمه اش می خورد.

بنابراین تا توجه رودولف به عمه دای جلب نشده، تصمیم گرفتند جستجو را آغاز کنند.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴ سه شنبه ۶ مهر ۱۳۹۵
#69

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۱:۱۳
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
مینورا نگاهی به سیوروس انداخت...سیوروس هم نگاهی به مینورا انداخت...دانش اموزان هم به لادیسلاو نگاهی انداختند...لادیسلاو هم نگاهی به کلاهش انداخت...کلاه چشم نداشت،ولی اگر داشت نگاهی به رودولف می انداخت!رودولف هم نگاهی به ساحره ها انداخت،ساحره ها نگاهی به افق انداختند...افق هم نگاهی به دانش اموزان!
به هر حال مینورا که نگاه انداختن را در آن لحظه پایه گذاری کرده بود،بلاخره حوصله اش سر رفت و رو به اسنیپ کرد و گفت:
_خجالت نمیکشی؟
_خب موهاش قرمز بود...من همیشه موی قرمز دوس دارم!
_چی میگی؟
_مگه همیشه لیلی پاتر رو نمیگی؟
_نه...دارم در مورد دزدین دیالوگ و ایده ام صحبت میکنم!
_همیشه کدوم رو میگی؟
_همین که بریم سراغ نشانه ها!
_ببین...قرار شد همیشه با هم مشترکن مدیر باشیم دیگه...الان قهر نداره...با هم بیا بریم دنبال نشانه ها!
_به شرطی که دیگه ایده من رو ندزدی!
_همیشه!
_یه بار دیگه بگی همیشه از وسط نصفت میکنم!

دانش آموزان،لادیسلاو،ساحره ها،افق و همه با چشمانی گرد شده به مینورا نگاه کردند...سابقه نداشته که مینورا مکگونگال پیر تا کنون اینگونه از کوره دربرود!
مینورا هم که متوجه این موضوع شده بود،سعی کرد بر خودش مسلط شود...سپس بعد از چند سرفه ساختگی و صاف کردن کلاهش گفت:
_خب...بسه دیگه...همه گوش کنن...میریم دنبال نشانه ها تا کلاه رو پیدا کنیم...شاید دزدیده شده باشه...هر احتمالی هست...هر خطری ممکنه تو کمینمون باشه...پس حالا کی میاد؟

لادیسلاو و دانش اموزان اینبار اما همگی به افق نگاه کردند و شروع به سوت زدن کردند...اما مینورا سخت تر از این حرف ها بود!
_اصلا همه باید بیان...نصف نمره سمج توی اومدن با ما به دنبال نشانه هاس!
_مگه راهیان نوره که نمره دفاعی گروه رفتنش باشه؟
_همینه که هس...حالا اماده شین به سمت نشانه ها بریم!




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ جمعه ۲ مهر ۱۳۹۵
#68

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۸:۵۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
- ما می دانیم چه باید کرد!

دانش آموزان و اساتید برگشتند و به منبع صدا که مردی با کلاه دراز بود خیره شدند. مرد با قدم هایی بلند به سمت چهارپایه خالی کلاه گروهبندی آمد.
- آمدیم که گروهبندی کنیم.
- اممم... پس نریم دنبال کلاه؟

و لادیسلاو بدون این که جوابی بدهد، طفل را برداشته، روی چهارپایه گذاشته و کلاهش را روی سر او گذاشت.
- کلاه آ، گروهش را ببند.

سکوت...

- کلاه آ، گروه!

لادیسلاو چند ضربه ای به کلاه زده و چند لحظه ای صبر کرد. امّا هیچ صدایی از کلاه بلند لادیسلاو خارج نشد و آقای زاموژسلی کلاه را از سر پسرک برداشته و او را به پایین هل داد:
- رو پسرک! فشفشه ای بیش نیستی!
- واقعا!
- آری کلاه دانایمان این چنین دانسته است. طفلی دیگر... شما که طفل نمی باشید، اسنیپ آ.
-نه خیر زاموژسلی، اما می شه یک سوال ازت بپرسم؟
- پرسش نمایید.
- کلاهت تا حالا هم حرف زده.
- خیر، ایشان بسیار کم رو می باشند و اهل خود نمایی نمی باشند و ... کجا می روید؟
- دنبال نشونه ها!

و سپس تمامی حاضرین تالار به دنبال اسنیپ به سراغ نشانه ها رفتند، مسلما این کار بیشتر از انتظار برای زبان باز کردن کلاه لادیسلاو نتیجه داشت.


নীরবতা


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۵ جمعه ۲ مهر ۱۳۹۵
#67

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۳۹:۲۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4753
آفلاین
- حالا سال اولیارو بیخیال، یکی مدیرو دریابه.

با بلند شدن صدای فریاد ممد دانش‌آموزی، همه با بر زبون راندن "اوه" دست از کل‌کل برمی‌دارن و به بالای سر مدیر مدرسه هجوم میارن.

- پروفسور خواهش می‌کنم نمیرین. شما هنوز جا دارین.
- جا داره؟ جای چیو داره؟
- جا برا زندگی کردن.
-
- اصل جمله اولش بود خب. چرا الکی زوم می‌کنی رو چیزای بی‌ربط؟
- اگه بی‌ربط بود نمی‌گفتیش پس!

پیش از اینکه دوباره کل‌کل اوج بگیره و بیهوش شدن مدیر برای بار دوم به دست فراموشی سپرده بشه، فاطی دانش‌آموزی بار دیگه نظم رو به سراسرا برمی‌گردونه.
- در جریانین که مدیر مدرسه بیهوش شده دیگه؟

و اینبار واقعا دانش‌آموزا تکونی به خودشون می‌دن و حرکت مفیدی در راستای به هوش آوردن پروفسور مک‌گونگال انجام می‌دن. دای لیوان آبیو برمی‌داره و آروم رو صورت مدیر می‌پاشه. مک‌گونگال تکون خفیفی می‌خوره و ناگهان از جاش بلند می‌شه. دانش‌آموزا که شوکه شده بودن بلافاصله حلقه‌ی دور مدیرو گشاد کرده و گوش به فرمان می‌ایستن.

- پروفسور حالا باید چی کار کنیم؟
- به دنبال نشانه‌ها برین. ردپاهارو دنبال کنین. ما نباید کلاه گروهبندیو از دست بدیم. شما باید اونو پیدا کنین!

پیش از اینکه سوالی از جانب دانش‌آموزای متعجب مطرح شه، مک‌گونگال بار دیگه غش می‌کنه.

دانش آموزا:




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸ چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۵
#66

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۲۹:۲۰ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
سوژه ژدید:

پس از سه ماه تعطیلی و "دوباره کنار آب زیر ستاره هاییم." اکنون به لحظات ملکوتی "متنفرم از ته دل" رسیده ایم. نوگلان باغ دانش هاگوارتز، دوباره در سرسرای عمومی نشسته و منتظر سخنرانی مدیر فعلی پروفسور مک گوناگل هستند.

ساعاتی بعد
نوگلان باغ دانش عده ای به خواب فرو رفته بودند. عده ای هم در حال فرو رفته بودند.

- پیدا نمیشه!

مک گوناگل با قیافه ای پریشان و موهای به هم ریخته وارد سرسرا شد.

- چیشده؟!
- کلاه... کلاه گروهبندی... گم شده!

ملت چرتی و خواب آلود اکنون در هوشیاری کامل به مدیری نگاه می کردند که از هوش رفت!

- یعنی ارباب دوباره سعی کردن همه رو بفرستن اسلیترین؟!
- اون از سوژه قبلی، اینم از این! این تاپیک طلسم شده است! فرار کنید!
- دوباره تعطیلات!
- نه خیر! ولی سال اولیا رو چیکار کنیم؟


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۰:۵۰ سه شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۵
#65

گریفیندور

استرجس پادمور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۳۰:۳۱ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 3558
آفلاین
در باز شد !

چهره ی روونا ریونکلاو در بین چارچوب در خودنمایی میکرد ... لبخند ملیحی به لب داشت در حالی که تمام اعضای هافلپاف و ریونکلاو از استرس خشک شده بودند !
در میان این سکوت صدایی آمد ...
لرد گفت : بیا تو روونا ... بهترین موقع اومدی ...
روونا با آرامش خاصی وارد خانه ریدل شد و مستقیم بر روی صندلی کنار هلگا نشست !
بچه ها کلا فقط نگاه میکردن و عکس العمل خاصی رو نشون نمیدادن !
لرد بلند داد زد :
خب فکر میکنم باید کم کم مراسم رو شروع کنیم !
تراورز نگاهی به ساعتش کرد و سپس نگاهی به روونا کرد و گفت :
الان که زوده ولی میشه بگین شما اینجا چی کار میکنین ؟ نشان ما ... بهتره بگم نشان شما گم شده بعد راحت اومدین اینجا نشستین ؟
روونا که همچنان آرامش خاصی در چهرش نمایان بود گفت :
هیچ عروسی ای در کار نیست !
لرد تقریبا خشک شد ...
زمزمه ها در خانه ریدل بلند شد ... همه هاج و واج شده بودند ... معنی این حرف روونا چی بود .... در همین حین هلگا نیز از صندلی کنار تام بلند شد و گفت :
_ ببینید بچه ها هیچ عروسی و ازدواجی در کار نیست و ما میخواستیم فقط غیرت شما رو نسبت به گروهتون تست و آزمایش کنیم . حالا هم متوجه همه چیز شدیم ...
چهره ی تام رنگ به رنگ شده بود ... عصبانیت از چهره اش موج میزد ... گویا خودش را نگه داشته بود که منفجر نشود ولی نتیجه ای نداشت و بالاخره فریادش به هوا بلند شد ...
_من رو سر کار گذاشتین ؟ حالا نشونتون میدم بچه های اسلاترین حمله کنین ....

گویا سقف آسمون سوراخ شده بود و بچه های اسلاترین از در و دیوار وارد خانه شدن ....
_آواداکداورا ....
این ورد از کنار رز گذشت و نشان داد که هیچ شوخی ای در کار نیست ...
_بچه ها دفاع کنین ...
صدای فریاد روونا از میان دیگر فریاد ها به گوش رسید ....

دقایقی بعد ...

سقف خانه ی ریدل خراب و تمام پنجره های آن شکسته و نابود شده بود ... اعضای اسلاترین بیهوش یا کشته شده بودن ... و تام هم ناپدید شده بود ...

در سرسرای عمومی

روونا و هلگا کنار همدیگه ایستاد بودن به بچه های گروهاشون نگاه میکردن !
_بچه ها واقعا کارتون عالی بود نشون دادید که غیرت دارید و از همدیگه میتونین دفاع کنین ....


تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۶ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
#64

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۳۹:۲۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4753
آفلاین
هافلـکلاو
لینی & سوزان همه با همه!



ساعت‌های زیادی از وقتی که لینی نگینی رو پیدا کرده بود و مدعی شده بود که متعلق به دیهیم رووناس می‌گذشت؛ و هنوز باور این چنین نقل و مکاناتی به خارج از هاگوارتز، و حتی گشت و گذار تو خود هاگوارتز اون هم تو ساعات ممنوعه براش باور پذیر نبود.
یعنی مدیریت هاگوارتز تسترال تشریف داشت و به مشتی بچه مدرسه‌ای آن هم از نوع عصبی اجازه می‌داد به معنای واقعی کلمه هر غلطی می‌خوان بکنن؟

مسلما پاسخ هر ریونکلاوی به این سوال، خیره! و پاسخ هر هافلپافی به این سوال... سورپرایز! باز هم خیره!

بنابراین چیزی که لینی حس می‌کرد این بود » قطعا کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌س!

با این وجود افکار لینی فقط برای خودش بود و پیش از اینکه ابر تفکراتش بخواد بسط پیدا کنه و به ادامه دادن سیر تخیلاتش بپردازه، با ضربه‌ای که به شونه‌ش برخورد می‌کنه کلهم توهماتش به ملکوت اعلا می‌پیونده.
- هان چیه؟
- لینی لینی! یادته تو پست دوم ماموریت چی بهت گفتم؟

لینی حافظه‌ی قوی‌ای داشت... خب شاید هم نداشت! در این لحظه فقط اینو می‌دونست که نمی‌دونه منظور سوزان چه دیالوگیه! بنابراین آموخته‌های الادورای مرحوم رو به بخش جلویی مغزش انتقال می‌ده و بعد از وارد شدن به اینترنت توسط گوشی، پستی که سوزان به اون اشاره کرده بودو پیدا می‌کنه و بلند از روش می‌خونه.
نقل قول:
- همه می‌دونن که رمز اون نشانا مدام در حال تغییره و فقط اعضای همون گروه ازش خبر دارن. حتی اگه کار اونا هم بوده باشه، بالاخره یکی از خودمون دخیل بوده!

- خب؟
- هیچی دیگه همین. فقط می‌خواستم بدونم چی گفتم.
-

سوزان اینو می‌گه و لینی رو با قیافه‌ای پوکرفیس تنها می‌ذاره. لینی که کلا امروز تو کار ساخت انواع و اقسام ابرهای تفکر بود، این‌بار هم ابر دیگه‌ای بالای سرش شروع به تشکیل شدن می‌کنه.
- "عروس هلگائه! پس یعنی رمز هافلو خودش داده. اما دوماد اسلیترینیه، پس چرا باید به جای نشان اسلی دیهیم روونا گیرشون میومد؟"

پاسخ این پرسش با ورود روونا ریونکلاو به داخل خانه ریدل داده می‌شه. یا اگه هم داده نشده، حداقل تو پستای بعدی جواب داده خواهد شد!




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۳:۱۳ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
#63

زنوفیلیوس لاوگودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۶ سه شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۰۶:۲۱ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین


هافلـکلاو

لاکریتا
&زنوف&ویلبرت
همه ملت ریون به صورت قطاری به دنبال هم می رفتند. تا به لرد تبریک بگویند و با هلگا صحبت کنند که مهریه اش را ببخشد.
- عروسیه روبوسیه ...
- شاه پسر داریم دوماد قند و عسل داریم ...
- نون و پنیر آوردیم هلگاتونو ما بردیم.
- نون و پنیر و نمی خوایم دختر نمی دیم به شما.
- ...
ملت همواره شعر و رجز برای یکدیگر می خوانند و می خواستند گویی برای خود کلاس بگذارند. ولی هیچ یک به این فکر نمی کرد که چگونه هلگا را باید راضی کند.

پس از یک ربع پیاده روی بالاخره به جلوی در خانه ریدل رسیدند. مرگخواران که فامیل دوماد محسوب می شدند، جلو ایستاده بودند و سایر افراد در پشت سر آنها ایستادند.
 
لینی که جلو تر از همه ایستاده بود ضربه های منظمی به در زد و آرسینوس با آن نقاب و کروات قرمز همیشگی اش در را باز کرد. انتخابات نزدیک بود و این عمل لرد باعث تشویش بیشتر اعضای خانه ریدل می شد.

- چرا به من نگفتید؟
آرسینوس بی حوصله نگاهی به لینی انداخت و گفت:
- چیو؟
- اینکه ارباب داره دوماد می شه؟ من به عنوان یه مرگخوار حق نداشتم بدونم؟
- خیلی مهم بود؟
- آره دیگه.
- خب حالا که فهمیدی.
 
ملت بدون اجازه دادن به ادامه بحث بین لینی و آرسینوس وارد خانه ریدل شدند و هر کدام به صورت دو به دو مشغول جشن و پایکوبی شدند.


زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر کوچک شده









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.