هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۳:۱۶ سه شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵
#60

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
تق تق تق

کسی به در اتاق لرد ضربه می زد.
- حوصله نداریم... نیاید تو!

ناگهان در کنده و به سمت لرد پرتاب شد. اما لرد که بدنی ورزیده داشت با جستی به کناری پرید و در از کنار او گذشت.

- سلام و درود های فراوان بر شما لرد آ!

تکه سنگ بزرگی نیمی از اتاق را اشغال کرده بود و شخصی از پشت آن لرد را خطاب کرده بود.

- مگه نگفتیم نیای تو! داشتیم استراحت می کردیم!

لرد با خشم و غصب فریاد زده و سعی کرده بود تا طلسمی روانه آقای زاموژسلی بکند، اما از هر طرف نگاه می کرد فقط سنگ را می دیدید.

- لکن لردآ این جانب که ورود ننمودیم! زنهار سعی نمودیم مدرک تحصیلی خویش از زیر در بر درون فرستیم.

لرد نگاهی دیگر به سنگ انداخت. ظاهرش شبیه مدرک نبود.
- این کجاش مدرکه زاموژسلی؟
-زیرش! زیرش مدرک می باشد سیاه اربابا.

لرد می توانست با تکان اندکی به چوبدستی اش سنگ را برگرداند، ولی این طور خانه ریدل نیمه ویران می شد.
ناگهان سنگ زیر و زبر شده، نیمی از خانه ریدل ویران شد.

- مشاهده نمایید بزرگ لردآ.

لادیسلاو از شوق نمایان کردن مدرکش، آن را زیر و زبر کرده بود. سپس جلو آمده و بر روی سنگ و خطوط عجیب روی آن دستی کشیده و بخشی را به لرد نشان داد.

- این را نگرید لرد آ، لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی با معدل... آه! ما بر معدل سابق خویش اعتراض بنموده بودیم و لکن این، آن است که بود! پوزش های فراوان لردآ!

لادیسلاو تکان دیگری به چوبدستی اش داده و با آن از باقی مانده های خانه ریدل عبور کرد.
لرد در سکوت به باقی مانده خانه ریدل نگاه کرد.
متاسفانه لرد فراموش کرده بود تا قانونی برای ممانعت از جا به جایی به همراه مدرک تحصیلی وزن کند.


নীরবতা


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷ دوشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۵
#59

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۷:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5685
آفلاین
-می شه ها! کمی دقت کن!

آرسینوس از دقت کردن در این مورد می ترسید. ولی چیزی در انتهای قلبش به او هم می گفت که کار نشد ندارد!
-خب گیریم که می شه. چطوری؟

درست در همین لحظه آرسینوس متوجه دسته ای روزنامه شد که به او نزدیک می شدند.
-این روزنامه ها رو کی طلسم کرده؟ آریانا؟ مگه نگفتم برو تو اتاقت بازی کن؟

آریانا دهانش را باز کرد که نطق کوبنده ای در وصف معصومیت خودش ارائه دهد که وینکی، جن خوب از پشت تل روزنامه بیرون آمد.
-مگه ماسک دار به روش اجرای این کار علاقمند نشد؟ وینکی همیشه روزنامه ها رو جمع کرد. هیچی بهتر از روزنامه شیشه ها رو برق ننداخت. برای ماسک دار خوب بود که اینو دونست. وینکی حین لکه گیری لادیسلاو، متوجه شد که توی این روزنامه ها پر از آگهی های به درد بخور! وینکی جن مگهی؟

آرسینوس با تردید یکی از روزنامه ها را برداشت.
-هکتور؟ تو هم می خوای دیگه؟

هکتور که اصلا نگران به نظر نمی رسید جواب داد:
-نه...من فقط معدلم کمه. تو یکی از درسا نمره کم داده بودن بهم. همونو درستش کنم حل می شه! مطمئم می تونم یه نمره رو توی کارنامه پاک و عوض کنم!

آرسینوس غرق در مطالعه آگهی شده بود.
-انجام هر نوع جعل سند، مدرک، عقدنامه، تغییرات باور نکردنی فتوشاپی روی عکس های شما روی عکس های همسر شما و روی خود همسر شما...راستی...کدوم درس نمره کم گرفته بودی؟

-معجون سازی...

صدای ضعیف هکتور نشان از شرمندگی اش داشت!
آرسینوس چوب دستی اش را برداشت واز آن به جای گوشی مشنگی استفاده و شروع به شماره گیری کرد.


gelsennaneesriorabeckmitgidib


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۰:۳۹ شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۵
#58

سوروس اسنیپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۳ شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۲۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
از ما به شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 67
آفلاین
سوژه جدید:


هوای آسمان صاف و آفتابی بود. نسیم ملایمی می وزید و بوته های علف محوطه خانه ریدل ها را به آرامی حرکت می داد. دمدمای صبح بود و نور خورشید از پنجره خانه ریدل ها به درون عمارت می تابید. محیط بیرون از این خانه، در آرامش کامل بود و محیط درون آن...

- ینی چی آخهههه؟
- بعد عمری زحمت کشیدن باید همچین چیزی بشنوم؟
- آخه بابا! این ارباب چقده طمعکاره؟ یه چندرغاز حقوقی که بهمون نمی داد رو هم اینطوری می میخواد کلا بالا بکشه؟
- ینی چی آخه هیچ استثنایی وجود ندارد؟ ینی بین من؛ منِ بزرگ! منِ بلاتریکس با یه جن خونگی هیچ فرقی نیست؟ کروشیو وینکی!

مرگخواران همگی بدون توجه به صبح زیبا و دلنشین و دلچسب بیرون، در حال بحث در مورد اطلاعیه ای بودند که امروز صبح بدون هیچ اخطار و پیش زمینه ای، بر روی تابلوی اعلانات خانه ریدل ها نصب شده بود.

صبح همان روز - خانه ریدل ها:

رودولف در حالیکه شکم برهنه ی پر از خالکوبی اش را می خارید، از اتاق خوابش بیرون آمد. چشمان نیمه بازش به سختی مسیر جلویش را می دید و با توجه به غریزه اش، سعی داشت راه توالت را پیدا کند و البته، زیر لب به تعریف و تمجید صبحگاهی خود می پرداخت.
- فدای خودم بشم الهی! اصن میگن که رودولفی که صبح زود با موهای به هم ریخته و شلوار گشاد و چشمای پف کرده، میشه براش مُرد حتی!

رودولف آنچنان مشغول قربون صدقه ی خودش بود که اطلاعیه جدیدی که بر روی تابلوی اعلانات خانه ریدل ها زده شده بود را ندید.

- بریم یه قضای حاجتی بکنیم چشامون وا شه ببینیم دنیا دست کیه!

رودولف پس از قضای حاجت و با چشمانی باز و صورتی درخشان و بدنی پرنور، به سمت اتاق خواب خود برمی گشت که ناگهان چشمش به اطلاعیه افتاد:

نقل قول:
به نام خودمان! قدرتمند تمام دوران ها و باهوشترین جادوگر اعصار!

از آنجایی که ما اربابی هستیم دوستدار شما مرگخواران عزیزمان و می خواهیم پیشرفت های روز افزون شما را شاهد باشیم و از سمتی دیگر، انگیزه ای برای شما ایجاد کرده باشیم، دستور می دهیم تا تمامی شما مدرک فارغ التحصیلی از هاگوارتز تان را در اسرع وقت به ما برسانید تا پرونده شما تکمیل شود. واضح و مبرهن است طبق معمول همیشه، خودداری شما از این کار موجب قطع حقوق و مزایای شما و انتقال آن به جیب مبارک خواهد شد.

اربابتان! تاج سرتان!



-

زمان حال:

- بابا نا مسلمونا من آخه اصلا بعد پنجم اصلا دیگه نرفتم هاگوارتز. دیگه به ارواح جدم نبودن در حدم!
- من ولی رفتم واللا، ولی خب آخه معدل چندانی دستم نبود.
- دعوت نامه هاگوارتز من گم شد. ینی دعوت شده بودما، ولی بعدش گم شد و دیگه نتونستم بیام، خود آموز گرفتم همه ش.حالا چیکار کنیم؟ نمیشه که بریم مدرک جعلی بدیم دست لرد مملکت که!
- مدرک جعلی؟


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۲۵ ۲۳:۱۲:۴۶

Always


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۹۵
#57

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۷:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5685
آفلاین
(پست پایانی)

-بفرمایید ارباب. غذا!

لرد سیاه بشقاب غذا را گرفت و بدون این که از تختخواب خارج شود شروع به خوردن کرد.
-در این فاصله یکی دلقک بازی در بیاره ما بخندیم.

نگاه همه مرگخواران به طرف کراب برگشت. و البته که به کراب برخورد!
-چتونه؟...مگه من دلقکم؟ شماها قیافه های خودتونو دیدین تا حالا؟

لرد با اشتها سرگرم خوردن غذا بود.
-کراب...بهانه نیار. بخندون ما رو!

کراب با احتیاط شکلکی در آورد.
-به اندازه کافی خنده دار هستم ارباب؟ اگه بخواییم می تونم ماجرای لینی و گاومیش باروفیو رو براتون تعریف کنم. آخه می دونین. این لینی یه بار داشت پرواز می کرد. بعد گاومیش سر راهش قرار گرفت. لینی رفت تو دماغ گاومیشه. سبز شد! و ما از اون موقع به جای لینی، بینی صداش می کنیم...هاااار هار هار هار....

خنده های وحشیانه کراب در اتاق طنین افکند. ولی بعد از چند ثانیه وقتی متوجه شد که فقط صدای نکره خودش است که طنین می افکند و کسی به خاطره بی مزه اش نخندیده، سکوت کرد.

-ارباب؟

دراکو نگران شده بود. چون لرد سیاه علاوه بر این که کراب را دعوا نکرده بود، ساکت و بی حرکت به بشقاب غذایش زل زده بود.

-ارباب؟ توی غذا مو هست؟

لرد جوابی نداد. دراکو با احتیاط دستش را جلو برد و با انگشت اشاره ضربه کوچکی به لرد سیاه زد و لرد با همان ضربه، نقش زمین(تخت خواب) شد.

مرگخواران باور نمی کردند...لرد سیاه بالاخره خوابیده بود.

همگی به آرامی از اتاق خارج شدند.

-ایول...پس از گرسنگی خوابشون نمی برد؟

-آره آره...این من بودم که ارباب رو سیر کردم و باعث شدم به خواب شیرینی فرو برن. همیشه می دونستم که زهر نجینی تاثیر خواب آور داره.

هکتور ذوق زده و لرزان درباره غذایی که آماده کرده بود صحبت می کرد. ولی مرگخواران خیلی وقت بود که از آن جا دور شده بودند. کسی حرف های هکتور را نشنید!

فردا صبح...وقتی که لرد سیاه بیدار نمی شد، احتمالا مجبور می شدند بیشتر به این معجون ساز بی احتیاط توجه کنند!


پایان.


gelsennaneesriorabeckmitgidib


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۲:۳۸ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۵
#56

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
تو بگو، تو گیبن.
من ارباب؟ من تازه رسیدم هنوز خستگی راه تو تنمه میشه بارفیو بگه؟

بارفیو که با واکس قهوه ای داشت چرم کفش وزارت را تمیز میکرد با بی میلی گفت:
-بی خود کار خود را گردن من نندازه. روستایی خودش کلی کار داره.

گیبن که دید چاره ای ندارد به ناچار ساک و وسایلش را وسط اتاق رها کرد و به پیش لرد شتافت.
-ارباب داستان ندارم اما خاطره دارم بگم؟
-خاطره؟ خاطره کیه؟
-کروشیو. ما هی میگیم میخوایم بخوابیم. این رودولف دنبال کیف و حال خودشه. گیبن هر چی میگی بگو فقط بگو قبل از اینکه بفرستمت سه سال برای دونالد ترامپ داستان های رولینگ بخونی. گیبن اب دهنش را قورت داد و شروع کرد:

فلش


گیبن ارام در دفتر مدیریت هاگوارتز را باز کرد و خودش را به داخل انداخت. زمان زیادی نداشت سریع بلند شد و بلیزهایش را تکاند:
-اوف! خوبه تا اینجاش که سخت نبود فقط باید برم اون دفتر نمره ی لعنتی رو بردارم ویه کم تغییرش بدم.
-اریانا ، دراکو ، ایلین پرنس ... . همیشه فکر میکردم درس دخترا بهتر از پسراست ولی الان دیدم که اصلا اینطور نیست. اگه این نمره ها پخش بشه فک کنم چند نفر خودکشی کنن.

ارام در کمدی که حاوی نمره های سالیانه را نگهداری میکردند بست و به سمت در اتاق حرکت کرد. هنوز دستش به دستگیره ی در نرسیده بود که در باز شد و صورت دامبلدور پیر درون چهارچوب در ظاهر شد.

-به به! اقای گیبن! شنیدم تو هیچکدوم از کلاس های هاگ شرکت نکردین. باور کنید به نفع خودتونه این روزا به ادم بی سواد کار نمیدن.

قبل از اینکه گیبن کاری کند دامبلدور سر صحبت را با او باز کرده بود.
-شما درستو بخون. پیش اون اربابتم کار کن. پول حلال در بیار، بیا ما یه دختر خوبی سراغ داریم از خانواده ی ویزلی ها! ثواب داره. ... امم فقط یه چیزی گیبن چرا بی اجازه تو دفتر من بودی؟

با شنیدن این جمله گیبن خیز بلندی به سمت در برداشت تا سریع از مهلکه فرار کند اما دامبلدور سریع تر از او بود، با حرکت چشمک چشم راستش درب اتاق بسته شد و قفل شد.
-گیبن! همینجا میمونی تا زنگ بزنم اولیات بیاد مدرسه!


15 دقیقه بعد

سیاهی بزرگی پشت در دفتر مدرسه ظاهر شد دستش را به دستگیره ی در انداخت و ان را از جا کند و وارد اتاق شد.

قمه اش را در قلاف کرد و دستگیره ی در رو به سمت دامبلدور پرت کرد.
دامبلدور با طلسم سفیدی دستگیره را از خود دور کرد و لبخند احمقانه ای زد.
-به به اقای لسترنج! نمیدونستم شما نسبتی با اقای گیبن دارید.
- دوست قدیمیمه. جای داداش کوچیکم میمونه! حالا چیکار کرده ؟

در حین اینکه دامبلدور داشت شرح جرایم گیبن را برای رودولف میخواند گیبن بی توجه به مسائل ، هنزفری خودش را در گوش کرد و صدای موزیک را زیاد کرد اما صدای موزیک در اتاق پخش شد.
f... the police coming straight from the underground
A young nigga got it bad cause I'm brown
And not the other color so police think
they have the authority to kill a minority
گیبن تازه متوجه شد که هندزفری اش را به گوشی اش نزده سریع سیم را در گوشی چپاند و به رودولف و دامبلدور که بهت زده اورا نگاه میکردند خیره شد.

بیرون دفتر دامبلدور

-گیبن چرا اینکارو کردی؟ صد دفعه گفتم نمره مهم نیست فقط تفریح مهمه! مگه نه ؟
گیبن با حرکت صورتش تایید کرد و گفت:
-من که میگمشششش خ خشخش شخخ !

گیبن بر اثر ضربه ای از خاطراتش بیرون کشیده شد.

فلش : حالا !

لرد دمپایی ابری خودش را از پا در اورد و به سمت گیبن پرت کرد.
-حالا کارت به جایی رسیده که میری دفتر مدرسه با دامبلدور صحبت میکنی و نمیکشیش ؟ یادمه گفته بودیم از چند صد متری محفلی دیدین بزنید پدرشان را در بیاورید.

لرد به معنای واقعی عصبانی بود، از روی تخت بلند شد و پشت میزش نشست!
-از عصبانیت زیاد گشنمون شد. یه چیزی بیارید میل کنیم خواباندن ما پیشکشتان!


ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱۱ ۱۲:۴۱:۱۳

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸ شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۵
#55

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۳:۳۶:۴۹ جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1472
آفلاین
چند ثانیه ای سکوت شده بود. نه که مرگخوارا زندگی نداشته باشن. نه که تعریف کردنشو بلد نباشن. نه که خسته باشن. نه که نخوان لرد بخوابه. نه که ندونن از کجا شروع کنن. نه که منتظر باشن یکی دیگه تعریف کنه. فقط ترسـیـ...

- ارباب جان، جانِ جانان!
- رز ما میخوایم بخوابیم.
- ارباب من هم میخوام براتون داستان بگم!
- نه رز نمیخوایم داستان بگی. اونجوری تا یک ماه به حرف زدن ادامه میدی.
- پس بذارین تا بقیه داستان زندگیشونو یادشون بیاد یه کار دیگه پیشنهاد بدم که خوابتون ببره. گوسفندا رو بشمارین. بعدش اگه خوابتون نبرد وینکی بیاد براتون زندگی همه ی ارباباشو بگه!

لرد سیاه به فکر فرو رفت. برای خوابیدن، معروف ترین راه شمردن گوسفند بود. خودش هم که معروف ترین جادوگر دنیا بود. این درست که پیشنهاد دهنده رز بود، ولی اگه این پیشنهاد به خوابیدنش کمک میکرد، شاید برای اولین بار رز میتونست یه فایده ای داشته باشه. لرد سیاه چوبدستیشو از روی میز پاتختیش برداشت و یه میله وسط اتاق ظاهر کرد.
- خب. ما تصمیم گرفتیم گوسفندا رو بشماریــ...
-ارباب پیشنهاد منو قبول کرد!
- گوسفند نداریم که.
- گاومیشه ره نمیارم من.
- همه چار دست و پا شید!

با جمله ی لرد، همه ی مرگخوارا پوکر فیس شدن. و البته که منظور لرد رو متوجه شده بودن! همه به شکل چار دست و پا در اومدن. و توی یه صف به سمت میله حرکت کردن. باروفیو با تبحری که طی سال ها نگاه کردن به گاومیش ها به دست آورده بود از زیر میله رد شد.

-یک!

رز درحالی که با جهت "چپ به راست" ویبره میزد از زیر میله رد شد و میله رو به لرزه در آورد.

- دو!

هکتور بعد از رز، با ویبره هایی که در جهت مخالف زده میشد به سمت میله رفت و در اثر ویبره های پشت سر هم رز و هکتور، میله دیگه واقعا داشت تعادلشو از دست میداد.

- سه...

وینسنت با سرعت به شکل چار دست و پا به سمت میله رفت اما چون هیکلش یه ذره بزرگ بود، کمرش به میله گیر کرد و میله افتاد و دقیقا روی دست لرد فرود اومد.

- کروشیو! ما الکی بازیچه دست یه گیاه شدیم! گفتیم یه نفر بیاد داستان زندگی تعریف کنه. تو. تو تعریف کن!



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۰:۴۱ جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵
#54

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۵:۳۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 755
آفلاین
هکتور در اثر این شکست بزرگ سر خورده شده بود و مقصر اصلی شکستش را از وجود لینی می دانست. از دید او همه می دانستند که معجون های هکتور کاملا بی نقصند و این خورندگان معجون هستند که مقصر عمل نکردن آن ها هستند. هکتور این معجون را برای بدن لرد ساخته بود نه برای بدن یک پیکسی!
- هی لینی!

لینی که داشت میرفت تا برای لرد از ماجراهای سخت و دشوار زندگیش، نادیده گرفتن هایش در جمع، کتک هایی که نوش جان کرده بود، مگس و بقیه دشواری های زندگی یک پیکسی قصه ها بسراید، درمیان راه متوقف شد و به سمت هکتور چرخید.
- دیگه چی از جونم میخوای هکتور؟ چرا نمیذاری برم به زندگیم برسم؟ بال هامو کندی بس نبود؟ چقد آسیب زدن به پیکسی اونم تو شب تاریک؟

هکتور لبخند شرارت آمیزی زد و گفت:
- لینی میخوام با واقعیت تلخی رو به روت کنم.

لینی نگاهی به سر تا پای هکتور انداخت و خواست بالش را بالا ببرد تا او را بزند که یادش آمد بالش کنده شده و پیکسی بی بالی بیش نیست. بنابراین همانطور به هکتور خیره ماند تا واقعیت تلخ مورد نظر برایش نمایان شود.

- لینی تو معلوم دیگه زنده نیستی. کم کم میپوسی و هی دونه دونه اعضات میوفته پایین. کم کم از بین میری.
- هک میگیرم میزنمتا! من خیلی هم سا...

هنوز جمله لینی به پایان نرسیده بود که یک شی گرد و سفید رنگ از جایی نزدیک سر لینی جدا شد و پایین افتاد. هکتور ویبره زنان به چشم چپ لینی که روی زمین قل میخورد نگاهی کرد و گفت:
- دیدی گفتم!

هکتور مشتاقانه به لینی خیره شد که ذره ذره میپوسید و پایین میریخت. چشم راست لینی قل خوران کنار شومینه متوقف شد و دست راستش در حالی که خودش را روی زمین می کشید از در اتاق خارج شد. مرگخواران مبهوت این اتفاقات بودند و لرد که از این حجم از بی توجهی کلافه شده بود برای جلب توجه تلاش می کرد.
- ما فرموده بودیم برای ما داستان زندگیتون رو بگید تا ما بخوابیم.
- مگس اون دماغ تو ره نبود که که راه ره میره؟
- لینی لینی نیشت هم افتاد!
- ما هنوز نمیتونیم بخوابیم.
- اون پات نبود از پنجره پرید بیرون؟
- اونم گوشش بود که رفت تو شومینه!

هکتور با اشتیاقی خاص شاهد پودر شدن لینی بود و در نظرش انتقامش را گرفته بود. هکتور خوشحال بود و ویبره میزد و این صبر لرد بود که سر آمده بود.
- ما فرمودیم یکی داستان زندگیش رو برامون تعریف کنه!


ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۸ ۲:۱۹:۵۸

ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۰:۲۶ جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵
#53

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۷:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5685
آفلاین
خلاصه:

لرد بی خواب شده و با قصه هم خوابش نمی بره. به همین خاطر مرگخوارا تصمیم می گیرن به جای قصه،برای لرد "رول" بخونن. ولی این کار فایده ای نداره. لرد تصمیم می گیره برخلاف میلش از معجون هکتور برای خوبیدن استفاده کنه.

...............

-هک...معجون آماده اس؟

خانه ریدل ها لرزشی کرد.

-معنی این لرزش چی بود هک؟ آماده هست؟ یا آماده نیست؟

هکتور جهشی کرد و به داخل اتاق پرید. بطری کوچکی در دست هایش قرار داشت که مایعی آبی رنگ در داخلش می درخشید.
-بفرمایین ارباب...آبی به رنگ آرامش. اینو بخورین و خواب آرامی داشته باشین.

لرد نگاه مشکوکی به معجون انداخت. نه قل قل می کرد و نه بخاری از آن خارج می شد.
-چرا آبی؟ این ریونیه...معجون اسلیترینی نداشتی ما بخوریم؟ ما آبی دوست نداریم. این دوست داره.

انگشت اشاره لرد به طرف لینی وارنر گرفته شده بود.
-بده اون بخوره اول...اگه نمرد ما نیز خواهیم نوشید.

هکتور اصلا دوست نداشت معجونش را به لینی تقدیم کند. لینی از هکتور متنفر بود! لینی هکتور را می زد!

ولی چاره ای نبود.

هکتور با دست های لرزان و مردد بطری را به طرف لینی گرفت.
-زیاد نخوریا...مال اربابه. فقط بچش. بعدم برو بخواب یه مدتی نبینیمت.

لینی داشت فکر می کرد که به دلیل این که افتخار چشیدن معجون لرد نصیبش شده خوشحال باشد، یا به دلیل این که سازنده معجون هکتور بوده نگران جانش شود.
لینی فرصت زیادی برای فکر کردن نداشت. چرا که هکتور در یک چشم به هم زدن ملاقه کوچکش را پر از معجون آبی رنگ کرد و در حلقوم لینی فرو برد!

لینی به سرفه افتاد...لینی در هم رفت...لینی بنفش شد...

و یک ثانیه بعد...لینی سر جایش نبود.

از لینی فقط یک جفت بال باقی مانده بود که دود رقیقی از انتهای آن ها بلند می شد.

لرد سیاه رو به هکتور کرد.
-بفرمایین. ما که می دونستیم! حالا این بال داشت. بال هاش باقی موند. ما اگه معجون رو می نوشیدیم کجامون باقی می موند؟ قصد داشتی ما رو ناپدید کنی؟

هکتور بال های دود زای لینی را از روی زمین برداشت.
-ارباب...من شرمنده هستم. من لینی رو کشتم. لینی عزیزم...کجا رفتی؟ من بی تو چه کنم؟

-وقتی از دماغت گرفتم و از پنکه سقفی آویزونت کردم می فهمی چه کنی.

در اتاق باز شد و لینی در حالی که مقداری گل و بوته روی موهایش قرار داشت وارد اتاق شد. بال هایش را با خشونت از دست هکتور گرفت.
-بدشون به من...حالا چطوری اینا رو بچسبونم؟ از قبرستان ریدل ها تا این جا پیاده برگشتم!

در حالی که لینی با بال های کنده شده اش درگیر بود و هکتور زیر لب می خندید، لرد سیاه اعلام کرد:
-به این ترتیب ما معجون نمی نوشیم! یکی تون بیاد داستان زندگی شو برای ما تعریف کنه. خوابمون ببره.


gelsennaneesriorabeckmitgidib


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۴:۰۳ دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵
#52

آلیشیا اسپینت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۰ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۸:۵۴ دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸
از روی جارو
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 101
آفلاین
لرد با خود فکر کرد فقط چهار راه؟؟؟..
راه اول ودوم که به نظرش خوب نبود راه سوم هم که هیچ راه چهارمم که خیلی بیخوده پس یه راه خودم بهش اضافه میکنم.

-چهار راه خیلی کم است .من یه راه پنجم هم اضافه میکنم اونم اینکه اگر تا یک ساعت دیگر خوابم نبرد هفت جد وابادتان را به ترتیب الفبا جلوی چشمانتان میاورم.

مرگ خوار ها نگاهی به یکدیگر انداختند.یکی از آنها گفت:ارباب بهتر از فعلا یکی از این چهار راه رو انتخاب کنید اگه جواب نداد بعد راه پنجم را انتخاب کنید.

لرد نگاهی به آن مرگ خوار کرد.راه دوم که انجام شده بود نتیجه نداده بود. راه اولم مثل راه دومه.میماند راه سوم که معجون هکتور است عمرا.اگر هکتور یه معجون بدهد بخوریم تا ابد بیدار بمانیم چی؟؟؟پس...
-خودم میخوابم .فقط وای به حالتان اگه تا نیم ساعت دیگر خوابم نبره..

مرگ خوار ها نگاهی بهم انداختند.سپس سکوت انجا را در برگرفت .مرگ خوار ها حتی پلک هم به ارامی میزند.
45 دقیقه گذشته بود .مرگ خواران به آرامی نفسی از سر اسودگی کشیدن سپس دست های یکدیگر رو فشوردند وبه ارامی به طرف در عمارت راه افتادن.

هکتور از همه ناراحت تر بود که معجونش انتخاب نشده است .برای همین تند تر شروع به حرکت کردوهمین که دستش به دستگیره در رسید صدای فریاد لرد امارت را لرزاند.

-کدام جهنمی میروید من هنوز خوابم نبرده است.
مرگ خواران همه با کف دست به پشانیشان زدند.هکتور از همه خوشحال تر بود فرصت را مناسب دید پایین تخت ارباب زانو زد .
-ارباب لطفا از معجونی که ساخت من از بخورید بهتون اطمینان میدم خوب بشید.

لرد نمیدانست چیکار کنه از طرفی دوست داشت زودتر بخوابه واز طرفی میترسید با خوردن معجون هکتور دیگر نتواند بخوابد.
بلاخره تصمیم خودش رو گرفت.
-هکتور اگر معجونت اثر ندهد .به جای هفت پشتت هفتادوهفت پشتت را به ترتیب حروف الفبا جلوی چشمانت میاورم.فهمیدی

مرگ خوران همه ترسیده بودن نگاهی به یکدیگر انداختند .هکتور از شادی در پوست خودش نمیگنجید.
بلند شد تعظیمی کرد و به سراغ وسایلش رفت تا یه معجون تر تمیز وتازه خواب اور برای لرد سیاه اماده کنه.

لرد سیاه هنوز در تردید بود ولی بهتر بود نظرش رو عوض نکنه وببینه هکتور چی در استینش دارد.


ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۴ ۱۸:۴۳:۱۷

تا عشق و امید است چه باک از بوسه ی دیوانه ساز


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴ سه شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۵
#51

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۴:۳۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1132
آفلاین
هیچ چیز مانع هکتور نمیشد تا در فرصتی که میتوانست معجون خود را پیشنهاد دهد،از اینکار سرباز بزند...اصولا هکتور زمانی که فرصت مناسب نیست و یا حتی اصلا آن لحظه ربطی به معجون ندارد هم معجونی پیشنهاد میکرد،چه برسد به حالا!
_معجون خواب!
_
_چیه خب؟بهتر از داروهای مشنگیه..این موثره،صد در صد تضمینی با علامت شرکت تشه!
_ببین هکتور...نمیخواییم لرد تا ابد بیدار بمونه و...
_منظورت اینه که درست کار نمیکنه معحون های من؟
_چیز..اشتباه گفتم...خواستم بگم که..چیز...نمیخواییم یه کاری کنیم لرد تا ابد بخوابه..اخه معجونات خیلی عمیقن،واس همین گفتم!

هکتور ابتدا کمی فکر کرد...اما کم کم شروع به لرزیدن کرد و پس از چند ثانیه به طور کامل به صورت ویبره همیشگی خود در آمد...
_میدونستم...من میدونستم بلاخره شما به قدرت معجونای من ایمان میارید!
_بله...بله!
_واس همین نگران نباشید...این معجون خواب آوری دز های مختلفی داره...یه دز متوسط میدیم به ارباب!

مرگخواران نگاهی به یک دیگر کردند و سپس به صورت همزمان،با دست به پیشانی خود زدند!
اما بلاخره فریاد لرد همه مرگخوارن را به نزد خود کشاند!
_چرا ما هنوز نخوابیدیم؟
_چیز ارباب...ارباب...چهارتا راه دارین...یا داستان بخونیم براتون،یا رول بخونیم،یا از معجون هکتور بخوریدفیا خودتون بخوابید!

همه با نگرانی به لرد خیره شدند و منتظر جواب لرد بودند...به هر حال او لرد ولدمورت بود...برایش چهار گزینه مهم نبود...زیرا که اگر میخواست میتوانست گزینه پنج که همان کشتن مرگخوار مذکور و یا گزینه ششم که پریدن مرگخوارها از روی نرده تا وقتی که لرد خوابش ببرد،را نیز انتخاب کند!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۹ ۱۷:۱۲:۰۲








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.