هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴ شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵

پومانا اسپراوتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۰ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۶ سه شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین
اسپراوت: مالی میدونی چیه؟ من از اولش چشمم دنبال ققنوس آلبوس بوده. تک تک سلول های گیاهی بدنم اون ققنوس رو میخوان.
مالی: منم از روز اول چشمم دنبال کلاه گروه بندی بوده. اون کلاه چیزهایی داره که تاحالا هیچکس کشفش نکرده حتی خود دامبلدور. میدونی من از کجا فهمیدم؟ اولین روزی که کلاه رو روی سرم گذاشتم، کلاه به من گفت میتونم پیش بینی کنم. پومانا من اون کلاه رو میخوام.
- اما مالی این به نظرت خیانت نیست؟
- نه به هیچ وجه. ما فقط اینا رو به مدت محدود بر میداریم.
بعد از پایان این گفت و گو مالی و اسپراوت ققنوس و کلاه رو برداشتن و سریعا اتاق رو ترک کردند.



پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۰:۳۰ جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۹۵

مرگخواران

دلفی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۶:۰۴ سه شنبه ۴ مرداد ۱۴۰۱
از گالیون هام دستتو بکش!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مترجم
مرگخوار
پیام: 230
آفلاین
دامبلدور با دیدن گیاهان پروفسور اسپراوت آب دهانش را با صدای بلندی قورت داد و گفت:
-اینا رو باید بخورم ژدی؟
-اوه! البته که نه پروفسور! اینا رو روی پوستتون میذارم. باعث میشه "چیز" از بدنتون خارج بشه.

دامبلدور نفس عمیقی کشید، درواقع او ترجیح میداد به خاطر اُوردوز در اثر مصرف "چیز" بمیرد تا به خاطر گیر کردن مگس در گلویش!
پروفسور اسپراوت مشغول کوفتن گیاهان در یک هاون شد، بعد هاون را جلوی دامبلدور گذاشت. دامبلدور از دیدن محتویات درون آن وحشت کرد، مایع سبز لزجی که چند مگس له شده در آن گرفتار بودند و یکی دو تا عنکبوت مرده درونش دیده میشد و به علاوه تعداد زیاد یا بهتر بگوییم تعداد خیــــــــــــــلی خیلی خیلی خیلی زیادی مگس دور و بر هاون پر میزد که منظره ای به شدت منزجر کننده درست کرده بود! این صحنه تن هر جادوگر یا ساحره سالمی را میلرزاند چه رسد به یک جادوگر که "چیز" مصرف میکند!
تنها چیزی که هنوز آلبوس دامبلدور پیر و فرتوت که حالا "چیزخور" هم شده بود را امیدوار میکرد این بود که قرار نیست محتویات آن هاون را بخورد، پس نفس عمیقی کشید و خود را به دست بیرحم سرنوشت سپرد!
پروفسور اسپراوت با لحن قانع کننده ای گفت:
-خب پروفسور چشماتونو ببندید که وقتی میزنم رو صورتتون چشماتون نسوزه.

دامبلدور که به خاطر خماری لحنش کشدار شده بود جواب داد:
-باشـــه فقط خــــدا کنه این معــــــــژونا که هـــــــی درشت میـــــکنین به خورد مــــــا میـــدین کـــــار کنــــــــــــــــــه...

اسپراوت با یک لبخند ساختگی گفت:
-البته که میکنه! البته که میکنه!

دامبلدور با کورسوی امیدی که در دلش روشن بود چشمانش را بست تا مگر این لجن های پروفسور اسپراوت تاثیر "چیز" را از بدنش خارج کند!
اما همین که چشم هایش را بست قاشقی در دهانش فرو رفت که مزه ای بین لیمو و محتویات بینی و نمک و خیار داشت و ته مزه اش متمایل به چیزی بود که بیانش در اینجا نه لازم است و نه مناسب!
دامبلدور احساس سرگیجه میکرد، اول سعی کرد که آن را از دهانش بیرون بریزد ولی مایع مثل چسب در دهانش چسبیده بود و هر قدر بیشتر تلاش میکرد عمیق تر قرچ قروچ بال مگس ها و پای عنکبوت ها را زیر دندان هایش حس میکرد!
در این میان یکباره احساس سرگیجه و خواب آلودگی کرد و در حالی که دنیا دور سرش هلیکوپتری میزد، هوش و حواس نداشته اش را پشت سر جا گذاشت و از خود بی خود شد!


20 دقیقه بعد...

مالی ویزلی و پروفسور اسپروات در حالی که روی سرشان از این جوراب مشکی ها روی کلشان کشیده بودند کشان کشان دامبلدور را روی زمین گذاشتند و او را در اون یک پتو مثل پروانه ای که دور خود پیله میپیچد (صد البته نه به ظرافت پروانهًً!) پیچیدند!
مالی هن و هن کنان و با زمزمه گفت:
-"چیز"بهش ساخته ها! چه سنگین شده
-اینا رو ولش کن! اون ده تا گالیونی که قرارمون بود سر جاشه دیگه؟
-آره فقط به شرطی که بین خودمون باشه اون 376 تا از شوهر قبیلم نیستن.


تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵ پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۵

آماندا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۶:۵۵:۲۳ چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
اما دامبلدور در واقع میخواست از معجون اسنیپ جون سالم به در ببره!
وقتی صدای بسته شدن در اتاق را شنید از زیر پتو بیرون آمد و از روی تخت بلند شد اما چند ثانیه بعد اسنیپ برگشت و گفت:

- معجونم رو جا گذاشتم...پرفسور دامبلدور، حالا که بیدارید بیاید معجون من رو بچشید!

دامبلدور چاره ای نداشت، باید به این امید که شاید درمان شود از معجون اسنیپ میخورد. جام معجون را از دست اسنیپ گرفت و به دهانش نزدیک و نزدیک تر کرد و یکم از آن را خورد ولی همان یکم توانست فریاد دامبلدور را در آورد! معجون اسنیپ به شدت افتضاح بود! دامبلدور به سرعت مشغول بالا اوردن در سطلی که اسنیپ با خود آورده بود شد. در حالی که هنوز مشغول استفراق کردن در سطل اسنیپ بود با خود گفت:

- سوروس نامرد حتما میدونست که مزه ی معجون افتضاحه برای همین این سطل آورد...من به سوروس اعتماد کامل دارم!
- ام پرفسور دامبلدور، این چه ربطی به موضوع داره؟
- فرزند روشنایی، هنوز نمیدونی ربطی نداره؟ راستی تو چرا ذهن منو خوندی؟
- میخواستم مطمئن بشم جمله ی بی ربط نمیگید که گفتید!

اسنیپ یک شیشه معجون خوش شانسی از جیبش بیرون آورد و جلوی صورت دامبلدور گرفت و دامبلدور خواست که معجون را بگید!

- نخیر، معجون درست عمل نکرده!

اسنیپ از اتاق دامبلدور خارج شد ولی هنوز مزه ی معجون از دهن دامبلدور نرفته بود که پرفسور اسپراوت وارد اتاق شد!

-پرفسور دامبلدور، خوشحالم که بیدارید؛ چندتا گیاه پیدا کردم که میتونه اعتیاد رو درمان کنه!

سپس از جیبش چند گیاه در آورد که مگس ها دورش پرواز میکردند و متاسفانه دامبلدور چاره ای جز امتحان کردن آن نداشت!



پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۰:۵۵ سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۵

الیزابت امکاپا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۶ یکشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۲ شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶
از اربابم بترس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 93
آفلاین
فردای آن روز دامبلدور اصلا دلش نمی خواست که از تختش جدا شود و حتی لحظه ای به این فکر افتاد که شاید او را به تخت بسته اند!
تا اینکه به یاد شب واحترامی که استادان به آن گزاشته بودند افتاد!


خودش کاملا و به خوبی می دانست که تا دقایقی دیگر همه به سراغ او می آیند تا معجون ها و روش های پیشنهادی خود را روی او پیاده کنند....
پس از گذشت لحظاتی،اسنیپ بدون تولید صدا به دلیل اینکه فکر می کرد دامبلدور خواب است،وارد اتاق شد.اوهمراه خود یک جام پر از مایعی بنفش رنگ به دست داشت،که حتی خنگ ترین ها نیز می فهمیدند که مزه ی آن چه می تواند باشد.

دامبلدور آهسته از جا بلند شد وشروع به صحبت کرد:سلام صبح بخیر...اون برای منه؟

اسنیپ:مسلمه!این یک ترکیب عجیبه.کل شب گذشته روی آن کار کردم.


-واقا ممنونم!نمی دونم که چطور می تونم محبت شماهارو جبران کنم؟خب فعلا یه کم دیگه استراحت می کنم وبعد هرکاری خواستید انجام میدم!

سپس دوباره در زیر پتو ناپدید شد...


زنده باد لردولدمورت

σŋℓყЯムvεŋ


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۰:۴۹ یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۵

پومانا اسپراوتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۰ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۶ سه شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین
دامبلدور: چی زدی؟ ساقیت کیه؟

کتی: هیچی باباااا. شوخی بود. نقطه هامو پس آوردن.

دامبلدور

ناگهان در اتاق باز میشه و تمام پروفسور های هاگوارتز و بچه های انجمن محفل وارد اتاقش میشن. دامبلدور چند لحظه هاج و واج میمونه. که پروفسور اسپراوت میاد جلو

اسپراوت: آلبوس ما همه میدونیم که چه بلای خانمان سوزی گریبان گیر تو شده و تصمیم داریم بهت کمک کنیم تا از این منجلاب رها بشی.

مک گونگال: آلبوس ما هیچ کدوم نمی خواهیم که تو رو شماتت کنیم. دیگه کاریه که شده. اما باید به هممون قول بدی که با ما همکاری میکنی تا ترک کنی. قول میدی؟

آلبوس: به ریش مرلین قسم کهخودمم خسته شدم و میخوام ترک کنم. اصلا بیاین من رو با زنجیر به تخت ببندین و با شلنگ اینقد بزنین که ترک کنم

اسپراوت: این چه حرفیه آلبوس . من میتونم با جوشانده ریشه ها و ساقه های گیاهان اون زهر ماری رو از خون خارج کنم.

اسنیپ: من هم زمانی که استاد معجون بودم در زمینه سم زدایی خیلی مطالعه کردم. من هم میتونم کمکت کنم

اشک در چشمان دامبلدور حلقه زد. باورش نمیشد که هنوز دوستش داشته باشن.

سیروس بلک: لیدیز اند جنتلمنز لطفا اتاق دامبلدور رو ترک کنید تا امشب رو استراحت کنه چون فردا روز سختی در پیش داره.

وقتی همه اتاق رو ترک کردند دامبلدور نفس راحتی کشید و دوباره به زیر پتوی گرمش خزید و به خواب آروم و عمیقی فرو رفت.



پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۰:۵۵ پنجشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۵

کتی بلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۴ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 75
آفلاین
دامبلدور با بدبختی خودشو رسوند به اتاقش. تو تاریکی لباساشو درآورد و رفت زیر پتوی گرم و نرمش. درحالی که عروسک خرسیشو بغل میکرد انگشت شصتشو کرد تو دهنشو شروع کرد به مکیدن.باز جای شکرش باقی بود هنوز پتوی نازنینش بهش وفادار بود. کم کم چشماش گرم میشدن و خودشونو برای دیدن خواب های پر از چیز اماده میکردن. دامبلدور آهی از سر رضایت کشید. خوابیدن واقعا یکی از لذت های دنیا بود مخصوصا برای یه پیرمد 150 ساله زهواردرفته ای مثل اون.

دامبلدور کم کم داشت خوابش میبرد که صدایی باعث شد گوشاش تیز شن. اول شک کرد که شاید توهمات ناشی از اعتیاده. برای همین انگشتو محکمتر کرد تو حلقش و با جدیت بیشتری مشغول مکیدن شد. ولی زکی خیال باطل!انگار سر و صدا خیال نداشت کوتاه بیاد.
آخر سر دامبلدور بلند شد. پتو رو زد کنار و صاف نشست تا ببینه عامل اینهمه سر و صدا چیه؟ هرچی باشه هیچکس دوست نداره موقع خواب دور و برش سر و صدا باشه مخصوصا اگر اون آدم یه معتاد 150 ساله باشه.
دامبلدور چشمای لوچشو کج و کوله کرد تا بتونه تو اون تاریکی تشخیص بده کی تو اتاقه. ولی تنهای چیزی که تو نگاه اول به چشمش اومد به هم ریختگی اتاق بود.انگار یکی وسط اتاق بندری رقصیده بود. آخر سر وقتی چشماش به تاریکی بیشتر عادت کرد دید یه چیزی داره پایین تخت تکون میخوره.کتی بل پایین تخت داشت با دقت دنبال یه چیزی میگشت.

- به حق تنبون ندیده مرلین!تو توی اتاق من چیکار میکنی نصفه شبی؟اصلا تو چطوری وارد محفل شدی؟تو که دسترسی محفل نداری!

کتی بل: سلام بابا پیری!من اینجا چیکار میکنم؟اوم...اومدم ازت خواستگاری کنم؟نه چیزه...گردنبند ازت بگیرم؟برات برقصم؟فرم پر کنم؟نه اینم نبود...زنگ بزنم فرار کنم؟فوت کنم گوشی رو بذارم؟نذارم بخوابی؟ آها آره همین بود.همه ش تقصیر خودته که دسترسی ندادی واسه همین اومدم اینجا دنبال نقطه م بگردم راستی تو ندیدی از کدوم ور رفت؟

دامبلدور:



قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۸:۵۷ سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۵

بلاتریکس لسترنجold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۷ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۲:۲۲:۴۱ شنبه ۱۵ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 188
آفلاین
دامبلدور خسته و کوفته و با شکمی سیر از غذا و فارغ از نقشه هایی که اعضای محفل برای ترک دادنش کشیده بودند، درحالیکه همچنان تحت تاثیر اعتیادش بود، به طبقه بالای خانه گریمولد رفت. از جلوی در اتاق قدیمی ریگولس رد میشد که برگشت و با نگاه کوتاه و خوابالویی به سمت راه پله، وارد اتاق شد. تا انتهای اتاقِ نیمه تاریک پیش رفت و جلوی یک آیینه ایستاد. تصویر لردسیاه را درون آینه دید. جیغ خفه ای کشید و یک قدم به عقب تلو تلو خورد:

- ای آیینه‌ی ژادو. میشه به جای این تصاویرِ سیاه، یه کمی چیژ بهم نشون بدی.

- خیلی بدبخت شدی آلبوس . حتا دلم نمیخواد بهت جوراب پشمی نشون بدم ، چه برسه به چیزای دیگه

-

دامبلدور بدون اینکه به نتیجه ای برسد برگشت و از آن اتاق بیرون زد و به راهرو رفته و وارد اتاق خودش شد.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۳ ۲۱:۵۳:۵۶
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۳ ۲۱:۵۳:۵۶

?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۱ شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۵

پومانا اسپراوتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۰ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۶ سه شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین
وقتی دامبلدور وارد شد هیچ کس نشناختش. اول همه فکر کردن که یک جادوگر ناشی از طلسم تغییر شکل استفاده کرده تا بخواد محفلی ها رو گول بزنه.
اما خودش بود خود دامبلدور بود. لباساش کهنه و کثیف بودن و روی سرش موجودات ریزی در حال حرکت بودن.
دامبلدور سرش رو از خجالت در گریبان فرو کرده بود. آخه مگه میشه بزرگترین جادوگر دنیا از روزای اوجش اینقدر دور بشه ؟
باید اول از همه تمیزش میکردن و غذای درست حسابی بهش میدادن تا جون بگیره.
برای همین سیریوس که از همه اعضای حاضر به دامبلدور نزدیک تر بود ، دامبلدور رو به اتاق پشتی برد تا حمام ببرنش و لباس هاش رو عوض کنه.
در همین حین که دامبلدور در حال حمام کردن بود مالی از مطبخ هاگوارتز بوقلمون سرخ شده و سیب زمینی و نوشابه آورد تا دامبلدور قوای از دست رفته رو پیدا کنه.
وقتی دامبلدور از حموم برگشت باورش نمیشد که کسی هنوز دوستش داشته باشه. اشک تو چشماش حلقه زد و رو کرد به همه.

دامبلدور: من از همیشه اینجا رو خونه خودم میدونشتم. شما وفادارترین افراد من هشتین.
و بینی خود را بالا کشید.

سیریوس که با ناراحتی به دامبلدور نگاه میکرد گفت : حالا بشین غذاتو بخور بعدا حرف میزنیم.

دامبلدور نشست و جوری با اشتها تمام غذاها رو خورد که انگار 100 ساله تو قحطی بوده و وقتی تمام شد ، رنگ به چهره اش برگشته بود و این یک نشونه خوب بود. نشونه بهبودی دامبلدور.

سیریوس: خب تعریف کن کی معتادت کرد؟ چی مصرف میکنی؟

دامبلدور: مرگ خوارها. امان از این مرگ خوارها. نشسته بودن دور بساط و معجون خوش شانسی میخوردن همشون شاد و شنگول بودن منم خواستم از این روش بهشون نزدیک بشم و کم کم اونا رو هم جزو یاران خودم کنم. شروع کردم به خوردن. خیلی خوب بود. ولی به خودم اومدم دیدم شب شده و تنهام. نامردا همشون رفته بودن و تمام معجون ها رو با خودشون برده بودن. منم معجون میخواستم. برای همین تا یک هفته هرروز رفتم پیششون و مجانی معجون خوش شانسی خوردم. از همشون بیشتر میخوردم چون خیلی بهم میساخت . روز هفتم لوسیوس مالفوی گفت : آهای پیر مرد. یا پولشو بده یا چوب جادوییتو
منم آه در بساط نداشتم و نمیخواستم چوبمو بدم که یهو به خودم اومدم و دیدم دارم غرق میشم. هیچ جایی رو جز محفل نداشتم که بهش پناه ببرم. برای همین برگشتم همینجا.

سیریوس مالی به هم نگاه کردن. ناامیدی از چشماشون میبارید. باید یک فکری میکردن . یک فکر اساسی که بتونن اثر اعتیاد آور این معجون کوفتی رو بیرون کنن. فهمیدن تنهایی از پسش برنمیان برای همین باید از چندتا پروفسور کمک میگرفتن. مالی دنبال پروفسور مک گونگال رفت سیریوس دنبال پروفسور اسپروات. مدتی نگذشت که تمام پروفسورهای هاگوارتز دور هم جمع شدند تا بتونن فکری به حال دامبلدور بکنن.



پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱ جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۰۷:۴۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6745
آفلاین
خلاصه: آلبوس دامبلدور توسط مرگخوارا معتاد شده!

.............................

دامبلدور با وضعیتی فلاکت زده و مصیبت بار به محفل برگشت.

-کریچر یه جن ابلهه! به هر کی اعتماد می کنین به این یکی نکنین!

پنجره ای میان زمین و هوا باز، و چهره رون ویزلی در میان آن پدیدار شد.
-رمز عوض شده پروفسور. مامانم گفت شما برای ما بدآموزی دارین. رمز رو عوض کرد. بعدم گفت برین همون جایی که تا حالا بودین.

اشک در چشمان آبی رنگ، ولی پیر و خسته دامبلدور جمع شد. چشمانش بسیار کج به نظر می رسید. طوری که انگار حداقل سه بار شکسته بود.

-اون دماغتون بود پروفسور. اعتیاد روی ذهن شما اثر منفی گذاشته.

دامبلدور نمی دانست اثر اعتیاد بود یا کهولت سن. ولی این را می دانست که محفل خانه اش است و جایی امن تر از این خانه، برای رفتن سراغ ندارد.
-درو باز کنین فرزند روشنایی. محفل خونه منه. جایی رو امن تر از این جا سراغ ندارم. به من اعتماد کامل داشته باشین.

محفلی ها که در آن لحظات به فلسفه "نون خور کمتر، غذای بیشتر" بسیار پایبند بودند اهمیتی به اصرار دامبلدور ندادند. پدر روشنایی ای که به این سادگی معتاد می شد به درد آن ها نمی خورد.
ولی دامبلدور هم قصد نداشت از رو برود!
-سیریوس؟ مگه تو از آزکابان به این جا پناه نیاوردی؟ مگه من با آغوش باز پذیرای تو نشدم؟ ریموس؟ مگه اولین بار که همدیگه رو دیدیم، قلاده نزده بودن گردنت که ببرنت پناهگاه موجودات جادویی سر به نیستت کنن؟ مالی...من هیچوقت به بقیه نگفتم نصف بچه هایی که داری مال شوهر قبلیت...

مالی طاقت این یکی را نداشت! بچه های او بسیار قرو قاطی شده بودند و خودش هم تشخیص نمی داد کدام بچه متعلق به ازدواج قبلی اش است! برای همین، قبل از افشا شدن رازش پرید و در را باز کرد.
-بفرمایین تو پروفسور. ما شما رو تنها نمی ذاریم! ما ترکتون می دیم. محفل در کنار شماست!




پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۹ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۵

گلرت گریندل‌والدold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۲:۰۲ پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰
از شعرِ تو در امان، نخواهم بودن.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
به نام او
درود

خلاصه : آلبوس دامبلدور یک معتاده. و طبق دو خط آخر پست قبلی من باید این پست رو بیناموسی بنویسم. استغفرالله ... حاشا و کلا ... وآسلاما من نمیدونم چرا همه تو این سایت فقط مسیر آینده سوژه رو بیناموسی میکنن و خودشون در میرن. خب خودتون تیکه های بیناموسی شو بنویسین نفر بعدی یهو بچه چشم پاکی باشه.

هدایت مسیر آینده ی دور سوژه به شکل واضح و مستقیم و روشن و مردونه و رفاقتی و این تن بمیره :

گلرت در خارج بود. کم کم داشت فارسی یادش می رفت. زندگی خوب و والاتری داشت و اندک پیروانی. تا این که روزی جغدی به دستش رسید : " آلبوس دامبلدور معتاد شده. " باید بر می گشت. به نون و نمک و برتی بات قسم، باید بر میگشت. به پیر به ریش مرلین، باید بر میگشت. دلش گرفته بود، باید بر میگشت. حالش خراب بود، باید بر میگشت. باید بر میگشت !!!

اما مسیر فعلی سوژه

آلبوس دامبلدور حالا بیشتر به جای این که شبیه گندالف سفید باشه، شبیه راداگاست قهوه ای بود. ریش و پشماش کثیف و نامرتب بودن. یه پیرهن مشکی تنش بود که نصف دکمه هاش باز بود و گردن بند طلایی فروهر ش بیرون افتاده بود. داش مشتیانه یه کت سفید هم روی شونه هاش قرار داشت. احساس جوونی می کرد و با همه ی این اوصاف داش وسط کافه قر میداد. به قول نویسنده ی قبلی، شیش و هشت خوشگلش میداد.

کافه شلوغ بود. عده ای از وفادارترین یاران دامبل همچون هاگرید هم همان اطراف داشتند به شیوه ای دیگر خز بازی در می آوردند. تعدادی از خواهران آسلامی مان هم در کافه حضور داشتند ولی از ترس گشت و این ها وسط نمیامدند و از همان کنار برای ورزشکاران وسط میدان دست می زدند و تشویقشان می کردند.
کلن خواهران آسلامی مان از کنار می آمدند و در کنار نمی ماندند و بر کنار هم نمی شدند و تا کناری می آمدند و به کناری می دادند راهو و کنارها می خوردند. { سجع میدونین ینی چی؟! جناس هم میدونین؟! کنایه رو هم بلدین؟ مراعات نظیر؟ هیچ کودوم نبود؟ ناموسن؟ کناره گیری می کنم اصن }

- هی سل لام دانگی! چطوررری آفتابه؟

ماندانگاس فلچر که به تازگی به دلایل ناشناخته ای برای ورود به محفل ققنوس تایید نشده بود و از محفل و محفلی یکم دلخور بود، جواب سلام دامبلدور رو با تکون دادن سرش داد و لیوان شو کامل سر کشید و رو به مورفین داد زد :
- هووی.

مورفین همون طور که داشت لیوان دانگ رو پر می کرد، رو به آلبوس زمزمه کرد :
- هی داآشم! آلبوش! ببین کی اینژاس! آیلین پرنش! مامان اشنیپ! داره بهت می خنده ... یاعلی برادر یاعلی!

برای آلبوس دامبلدور، این حکیم و شیخ فرزانه، آیلین پرنس همانند یک کتاب ناخوانده بود. جذاب، باز نشده و راز آمیز. یکی از دلایلی که به سوروس هیچوقت شک نمیکرد این بود که نمیخواست آیلین از دست او دلخور شود. سالها منتظر فرصت مانده بود. شاید سرنوشت اورا برای آیلین به اینجا کشانده بود.
ماندانگاس نگاهی به جایی که مورفین اشاره می کرد، انداخت ولی آیلینی نمی دید. مالی ویزلی و بروبچه هایش بودند : " منو تایید نمی کنی؟ منو ؟ این محفل ققنوسو ما خود مون اُوردیم ... یه مش بِچِه ... یه مشت سی آی ای ایرانی ... "

- آره آلبوس. آیلینه پاشو برو سر وقتش.
- آخه برم چی بگم؟ چجوری بگم؟
- مورفین! اینو دریاب!
- بیا من درسِت می کنم ...


نیم ساعت بعد


آلبوس که چشماش سرخ ِ سرخ بود و دهنش به شکل احمقانه ای باز مونده بود، تلو تلو خوران داشت به سمت میز مالی و بروبچه ها می رفت.

- خانومی ... کوئین ِ من! ... دلستر هلو ... آب نبات! ... بی بی خشت! شاه گیشنیزتو دریاب!
- اوا آلبوس تویی! سلام. چرا این ریختی شدی؟! چه بانمک شدی!
- دامبل فدای خوبیات ... برم دمبل بزنم برات ...
- آلبوس زشته، خاک بر سرم ...
- عشق همه چیزاش خوشگله ... بیا دوری نکنیم!
-از بعد رفتن آرتور یه نیگاهم بهم نکرده بودی ... ولی چون اومدی و عذرخواهی کردی و مسئولیتو گردن گرفتی باشه ... چرا عقب میری پس؟!

با شنیدن اسم آرتور ذهن ِ چیز شده ی دامبلدور ترمز گرفت و به تحلیل اطلاعات پرداخت. چشم هایش را باز کرد: زن چاقی رو به رویش بود با موهایی قرمز و حرف از آرتور میزد... تنها یک حالت داشت! ویزلی! مالی ویزلی!

- نه! نه! گوشت قرمز نه! شفادهنده ی سنت مانگو اکیدن تاکیدن که ترکیدن! ...

و بیهوش شد.


در پناه او
بدرود


ویرایش شده توسط گلرت گریندل‌والد در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱۸ ۲۱:۳۶:۵۴

[هعی]
... می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت جسمت را
اما همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما همیشه پاس خوهم داشت جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...

[/هعی]







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.