هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۸:۴۷ پنجشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۶
#86

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-وینسسسسسسسسسسسنت. تو نمیتونی اینکارو بامن بکنی. بقیه میتونن. تو نمیتونی. ما همکار بودیم. داور دوئل بودیم. بدون من چطوری میخوای داوری کنی؟

چند دقیقه از ورود آماندا گذشته بود و طی همین چند دقیقه هکتور از ردای وینسنت که برای رسیدن به جلسه عجله داشت آویزان شده بود.

وینسنت ردایش را تکاند. ولی هکتور گرد و خاک که نبود. تکانیده نشد.

-ولم کن هک. آرایشم طول کشید، دیر کردم. الان لینی میره نزدیک ترین صندلی به ارباب رو میقاپه و من باز باید برم ته میز. نور اونجا اصلا مناسب نیست.

با یادآوری نزدیکترین صندلی به ارباب، اشک در چشمان هکتور جمع شد. اشکهایش را با ردای کراب تمیز کرد. دماغش را نیز همچنین.

-داری چیکار میکنی؟ اینو تازه شسته بودم. بدون تو خیلی هم راحت داوری میکنیم. اونقدر میلرزی که امتیازا جابجا میشه. اصلا شاید لینی رو آوردیم به جای تو. پیشنهادش رو به ارباب میدم.

این ضربه برای هکتور قابل تحمل نبود. هکتور ویران شد. دست هایش شل شدند و کراب فرصت را غنیمت یافت. ردایش را از دست هکتور بیرون کشید و دوان دوان به طرف در ورودی رفت و دچار تصادف شدیدی از ناحیه بینی با در شد.

-اهووووووی...یواش...علامت شوم!

کراب کمی گیج و منگ شده بود. دماغش هم در صورتش کمی رشد کرده بود. آستینش را بالا زد و علامت شومش را که با لاک و اکلیل تزئین کرده بود نشان در داد.
در برای کراب متاسف شد. ولی چاره ای جز باز شدن نداشت. هکتور ویران و گریان روی زمین افتاده بود.


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۱۷ ۱۹:۰۱:۵۲

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۸:۱۲ پنجشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۶
#85

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
هکتور هنوز امیدش را از دست نداده بود! نیم ساعت گذشت و خبری نشد؛ دیگر داشت نا امید میشد تا اینکه دید یک نفر دارد به او نزدیک میشود. وقتی کمی نزدیک تر شد، هکتور توانست او را تشخیص دهد. او آماندا بود که داشت به سوی قلعه میرفت.
هکتور روی زمین دراز کشید و دستانش را روی صورتش گذاشت و مثل دادلی شروع کرد به الکی گریه کردن تا شاید آماندا دلش برای او بسوزد البته هنوز هم ویبره میرفت. آماندا وقتی از کنار هکتور گذشت فقط دو کلمه گفت و به راهش ادامه داد.
- سلام هکتور.

هکتور که دید کلکش فایده ندارد، جلوی آماندا را گرفت و گفت:
- میشه منو ببری به جلسه.
- نچ.

آماندا به راهش ادامه داد اما هکتور دست بردار نبود چون این ممکن بود آخرین شانس او باشد.
- آماندا یادته اون روز یه معجون بهت دادم تا اتاقت باهاش تمیز کنی؟ کارت گرفت، نه؟
- نه.

آماندا میخواست به راهش ادامه بدهد که هکتور دوباره جلویش را گرفت و التماس کرد:
- تروخدا منو با خودت ببر.
- نه.

هکتور دیگر داشت عصبانی میشد.
- یا الان منو میبری تو جلسه یا با یه معجون مرگ که میخواستم به دلفی بدم حسابتو میرسم.
- نه.

ایندفعه آماندا با سرعت به سمت قلعه رفت. وقتی علامت شومش را نشان داد به او اجازه دادند وارد قلعه بشود. هکتور هنوز امیدش را از دست نداده بود!



پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۶
#84

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۱:۲۰
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 449
آفلاین
- علامت روی دستم ره نشان دهنده ی این ره هست که جاسوس ره نیستم.

دلیلش قانع کننده بود.
هکتور حرفی نزد و باروفیو به همراه گاومیش هایش وارد خانه ریدل شد.
هکتور دوباره مشغول بازی یک پاتیل دارم نقره ایه شد.
کسی داشت از دور می آمد. از کفش های پاشنه بلندش معلوم بود چه کسی بود.
شخص به هکتور رسید.

-سلام لیسا!
-سلام آقای دگورث گرنجر.
-داری کجا میری؟

لیسا کمی تامل کرد.
-به سمت شمال شرقی.
-یعنی خانه ریدل نمیری؟
-خانه ریدل به کدوم سمته؟

هکتور سریع معجونی ساخت و اسمش را معجون تشخیص جهت خانه ریدل گذاشت.
- به سمت شمال شرقی!

لیسا پوزخند کوتاهی به خاطر کم هوشی هکتور زد.
-خب در نتیجه منم دارم میرم خانه ریدل.

لیسا خواست به راهش ادامه دهد که هکتور مانع او شد.

-منم ببر!
-مجوز ورود علامت شومه که تو نداری!
-زیر ردات قایم میشم!
-نمیشه!اصلا باهات قهرم.

سپس بدون توجه به هکتور به راهش ادامه داد و وارد خانه ریدل شد.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۱۷ ۱۸:۰۷:۱۱
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۱۷ ۱۸:۱۱:۵۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲:۱۲ پنجشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۶
#83

لوک چالدرتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۸ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۶ چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۶
از منم خفن تر مگه وجود داره؟!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 103
آفلاین
با ديدن چندين پيكر از دور دوباره اميد در دل هكتور جان گرفت. كمي نگذشت كه هكتور باروفيو را تشخيص داد كه به شغل شريف انبيا مشغول بود و با گله ي چندهزارتايي گاو هاي رنگوارنگ و خوش خط و خال و با كمالات به جلو مي شتافت و به خار مغيلان و نيل و سختي هاي راه عشق هيچ بها نمي داد. آن مرد با گاويان حقش كوه ها و پستي و بلندي هاي راه سعادت براي وصل به لردتعالي را مي پيمود؛ گونه اي كه هيچ مرگخواري تابه كنون نپيموده بود.

هكتور با چرخش هاي تندي كه باعث شد هماتوكريت خونش از پلاسمايش جدا شود و جاي كليه و مري و روده اش عوض شود، سوي باروفيو رفت.
- درود بر روي ماه و سيماي زرين تو اي باروفيوي توانا!
- اول گاواي من ره سلام بده.

هكتور براي وارد شدن به جلسه هركاري مي كرد؛ چاپلوسي، دروغ، پاچه خواري، رشوه، آدم كشي و حتي سلام به عده اي گاو كه مانند گوسپند به او زل زده بودند.
- سلام سوسن، سلام اصخر، به، آقا بهروز گل! چطوري ابي؟ از اين طرفا! خوبي؟ زن و بچه خوبن؟ اونا هم اين جان؟ چه خوب! سلام خانم، تو چطوري عمو؟ بيا به عمو يه بوس آبدار بده.

باروفيو قبل از اين كه هكتور مرتكب به عمل مفسادانه في العرضي شود به تندي جلويش را گرفت: فقط من گاوام ره مي بوسم.
- حالا داري با گاوا كجا مي ري باروفيو؟
- مي رم جلسه ديگه. مگه تو ره خبر نكردن؟

هكتور ريش باروفيو را خاراند: چرا. فقط مي خواستم بدونم تو مي دوني يا نه. اصلا تو جاسوسي. من مي دونم. اگه مي خواي باور كنم كه جاسوس نيستي منو وارد جلسه كن.


روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱:۰۹ پنجشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۶
#82

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
هکتور دردمند بود. هکتور ناراحت بود. اما حتی در اوج ناراحتی هم میخواست راهی برای ورود به جلسه بیابد. نمیدانست که در آن لحظه مرگخواران در قلعه چه میکنند، و این بیشتر از همه اذیتش میکرد. و البته بهترین و قوی ترین واکنش او در این زمان ها ویبره بود. البته ویبره به همراه مراقبت سیصد و شصت درجه از محیط، تا شاید مرگخوار دیگری را بیابد و به وسیله او وارد شود.

ساعتی چند گذشت و وهکتور وقتی دید کسی نمی‌آید، از پاتیلش خارج شد تا بازی "یک پاتیل دارم نقره‌ایه" را انجام دهد. البته او خودش این بازی را اختراع کرده بود و در نتیجه بازی بسیار هکتور وارانه بود. هکتور همچنان که داشت بازی میکرد، پیکری ردا پوش را از دور دید. البته به نظر می‌رسید که پیکر ردا پوش او را ندیده باشد. چرا که اگر دیده بود و عقل سالمی هم داشت، به سرعت مسیرش را کج میکرد!

به هر حال چند ثانیه بعد آن پیکر به او رسید و بدون توجه به او، از کنارش رد شد و به سمت ورودی قلعه رفت. هکتور نتوانست این دیده نشدن را تحمل کند. پس به سرعت ملاقه‌اش را بیرون کشید و همچون بومرنگی به سوی او پرتاب کرد.
ملاقه پس از برخورد به سر شخص ناشناس، صدای دینگ بلندی داد و برگشت.
- عه... تو که ناشناس نیستی. آرسینوسی. بیا حق معجون سازی رو به جا بیار و من رو ببر توی قلعه.

آرسینوس شروع کرد به اندیشیدن و صاف کردن کراوات خود.
- تصمیم رو گرفتم هک...
- عه؟ خب پس، بریم!
- نه. نمیریم.

هکتور یک لحظه غمگین شد. ولی به هر حال با ویبره شدید تری که موجب شد سنگفرش خیابان ترک بردارد، گفت:
- همیشه میدونستم تو حق همکار معجون سازت که دستنوشته هاشو هم کش رفتی به جا میاری. وقتی رفتیم تو حتماً یه معجون مجانی مهمون منی!
- نه هکتور... متوجه نشدی. وارد نمیشیم. یعنی تو وارد نمیشی. این جلسه برای مرگخوارانه. من هم هیچ علامت شومی روی دست تو نمیبینم. همه چیز هم درست میشه ضمناً.

آرسینوس راست میگفت. هیچ علامت شومی نمیدید. البته هکتور در مورد قسمت درست شدن همه چیز شک داشت؛ با اینحال به جای کم آوردن، ساعدش را پوشاند و گفت:
- تو به همکار معجون سازت بدی کردی آرسی. ته جهنم یه جای خیلی بد واسه معجون سازایی هست که به همکارای معجون سازشون کمک نمیکنن. بعدشم، اصلاً علامت شوم خودت کو؟

نقابدار لبخندی زد. حتی نقابش هم شروع کرد به لبخند زدن. البته لبخندی پلید و سرد.
- این علامت شوم من. الان هم دیگه نمیشناسمت. جلسه داریم داخل قلعه با ارباب و مرگخوارا.

هکتور در بهت فرو رفت و از سر راه آرسینوس کنار رفت تا او هم علامت شومش را به در نشان دهد و وارد شود.

- چقدر کم حافظه شدی. واقعا که. حتما فردا میخواد بگه یادش نمیاد دستنوشته های من رو کش رفته. به هر حال من ناامید نمیشم. من بالاخره وارد میشم.


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۱۷ ۱:۱۴:۳۱


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۰:۴۹ پنجشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۶
#81

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
هكتور ويبره ميزد.
هكتور نميدانست شخص ديگرى مانده كه دست به ردايش بشود يا نه.
هكتور نميدانست جلسه شروع شده يا نه.
هكتور غمگين بود.
هكتور اربابش را ميخواست.
هكتور علامت شومش را ميخواست.
هكتور دل تو دلش نبود تا به آن جلسه برود.
هكتور هنوز ويبره ميزد.
-يعني الان كى رو صندليم نشسته؟

از پاتيلش بيرون آمد.
-اگه بفهمم كى الان رو صندليم نشسته...پوستش رو ميكنم و دل و روده اش رو در ميارم و باهاش پليدترين معجون هارو درست ميكنم.

بار ديگر به سمت ورودى قلعه رفت، اما در، همچنان بسته بود.

با حسرت به جاى علامت شومش نگاه كرد.
-هــــــــي...چه در هايي كه با اين علامت...يعنى، چيز...اون علامت برام باز نميشدن...! يادش بخير...! هِـــعى...!

دوباره به داخل پاتيلش برگشت و با هزار حسرت و آرزو، ويبره زد.



پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۰:۱۶ پنجشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۶
#80

دلفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۶ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
هکتور که حالا بعد از رفتن لینی دوباره تنها شده بود آهی کشید و البته که آه کشیدن باعث نشد ویبره زدنش را متوقف کند. دقایقی اینطور سپری شد تا این که هکتور متوجه چیزی شد که از دور پرواز کنان به سمتش می آمد.نه اشتباه نکنید! لینی نبود! بلکه دلفی بود که پرواز کنان در حال نزدیک شدن به قلعه بود! هکتور که دوباره کورسویی از امید در دلش روشن شده بود ویبره هایش بیشتر شد. در حالی که سرش را بالا گرفته بود تا بتواند دلفی را خطاب قرار دهد گفت:
-دلفی! چقدر از دیدنت خوشحالم!
-آها... باشه هکتور...
-میشه بیای پایین گردنم درد گرفت.
-نه هکتور راحتم.
-میگم... یه کم معجون مرگ درست کردم واسه خودم تو هم میخوای؟

دلفی کمی به فکر فرو رفت... هکتور به نظر قابل اعتماد نمی آمد. حتی معجون هایش کمتر از خود او قابل اطمینان به نظر میرسیدند! اما دلفی بدش نمی آمد در کلکسیونش معجون مرگ هم داشته باشد! کلکسیونی که شامل انواع زهر، طناب، چاقو، تفنگ، ست تیغ و وان حمام و... میشد!
-آره... یه کمشو بهم میدی؟
-نه!
-همین الان خودت گفتی.
-پس منم ببر!
-نه هک... تو دیگه مرگخوار نیستی!

سپس علامت شوم روی دستش را با ژست نشان دادن علامت حاکم بزرگ میتی کومان نشان هکتور داد و ادامه داد:
-ارباب هم شخصا دستور دادن کسی بدون علامت شوم وارد نشه...
-خب منو بذار تو خلوت تنهاییت و با خودت ببر تو! اینجوری یه نفر حساب میشیم... معجون از من علامت شوم از تو!
-خلوت تنهاییم؟ خلوت تنهایی من؟ به خلوت تنهایی من چشم داری شیاد؟ به خلوت تنهایی من چپ نگاه کردی نکردیا!

سپس بیخیال افزودن معجون مرگ به کلکسیونش شد و با سرعت هر چه تمام تر ارتفاع گرفت و از بالای سر هکتور پرواز کنان داخل قلعه رفت... جلوی در با عجله علامت شوم روی دستش را نشان داد و وقتی داخل شد نفس عمیقی کشید و در حالی که یکی دو طلسم محافظتی دیگر روی محل جاسازی خلوت تنهاییش کار میگذاشت به جمع بقیه مرگخواران ملحق شد.اما هکتور در بیرون از قلعه هنوز امیدش برای ورود را از دست نداده بود و هنوز ویبره میزد...


تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱ چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۶
#79

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۲۹:۴۱ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
لینی بال‌بال‌زنون همراه با نسیم ملایمی که می‌وزید رو به جلو در حرکت بود. درِ قلعه در چند قدمیش قرار داشت و سکوتی که تنها با وزش نسیم و حرکت برگ درختان شکسته می‌شد بسیار برای این حشره‌ی کوچیک لذت‌بخش می‌نمود.
- آخیش. روونارو شکر که از شر هکتور خلاص شدما. وگرنه باید تمام مدت تو طول مسیر دست رد به سینه‌ی معجوناش می‌زدم و به سختی تحملش می‌کردم. وای چه لذتی می‌برم من!

همین لذت بردن لینی کافی است تا موجودی ناشناخته به نام هکتور دگورث گرنجر از ناکجا آباد ظاهر شده و تمامش رو به فنا بده.
- لینی خودتی.

البته که لینی می‌خواست دست به انکار بزنه و بال‌بال‌زنون به قدری اوج بگیره که دست هکتور به گرد بال‌هاش هم نرسه، اما هکتور که از مدت‌ها پیش کمین کرده بود حساب همه چیو کرده بود. هکتور ویبره‌ی بلندی می‌زنه و به پای لینی چنگ می‌زنه.
- شنیدم اسممو بردی. می‌دونم تو بی من هرگزی!

لینی بعد از چندین تلاش بی‌نتیجه برای افزودن بر تعداد بال‌بال‌زدناش بلکه دست هکتور از پاش رها شه، بالاخره تسلیم می‌شه. لینی تصمیم می‌گیره از روش دیگه‌ای وارد بشه و یه نگاه به دست چپ هکتور که دور پاش حلقه شده بود می‌ندازه.
- هکولی ما مرگخوارا اینجا جلسه داریم.
- می‌دونم. منم باهات میام.
- نخیرم جلسه مرگخواراس می‌فهمی؟ مرگخوارا. علامت شوممو ببین!

ناگهان علامت شوم لینی می‌درخشه و برقش چشمای هکتورو کور می‌کنه.

- مجوز ورود همینه. مال تو کو؟ نشونم بده تا ببرمت.

هکتور با غم و اندوهی فراوان که موجب شده بود شدت ویبره‌هاش چهار برابر حالت عادیش بشه، پای لینی رو رها می‌کنه و آستین رداشو بالا می‌زنه.
- یه زمانی همین‌جا بود... در زمانی نزدیک مجددا همین‌جا میا... هی کجا رفتی؟

یک لحظه رها شدن دست هکتور کافی بود تا لینی فرصت رو غنیمت شمرده و به داخل قلعه هجوم ببره!




پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۹ چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۶
#78

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۴:۱۲
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1155
آفلاین
طولی نکشید که هکتوردو نفر بعدی که به محل نزدیک میشدند را دید...تشخیص هویت یکی از آن نفر برای برای هکتور سخت نبود...اشخاص زیادی در جهان وجود نداشتند که در سوز سرمای شبانگاهی،بدون پیراهن تردد کنند...هکتور رودولف را از دور دید و تشخیص داد!
رودولف هم هکتور را از دور دید،اما در همان لحظه اول نتوانست او را تشخیص دهد...برای همین رو به همراهش کرد و گفت:
_هووووم...از این دور به نظر میاد یه ساحره جلوی در قلعه وایساده!
_اره...یه ادمی اونجا وایساده که به نظر سیاه پوست میرسه!
_ساحره های شکلاتی اصلا مورد علاقه منن!
_عجب...به نظر میرسه لباسش هم پاره پوره اس!
_عخ عخ عخ...ساحره هایی که قسمت های کمتری رو پوشش میدن که جزو "تاپ فورتی" علاقه خاص من هستن...بریم جلوتر آشنا بشیم با خانوم!
_این که هکتوره!
_تف!برگردیم...جلوتر نریم!
_نمیشه که...باید بریم داخل قلعه،ارباب جلسه گذاشتن...بیا و تظاهر کن اصلا حضور خارجی نداره!

رودولف و همراهش در حالی که تلاش میکردند تا چشمشان به چشم هکتور برخورد نکند،به سمت درِ ورودی قلعه حرکت کردند و سعی داشتند هر چه زودتر وارد قلعه شوند!
_سلام بچه ها!شما هم اومدین؟خب...بریم داخل با هم!
_اوم...رودولف...صدای شنیدی؟
_نه...صدای خاصی نشنیدم!
_خب پس ادامه بدیم به حرکتمون!

هکتور با تعجب به رودولف و همراهش خیره شده بود...او فکر کرد که شاید واقعا آن دو ،صدایش را نشنیده بودند...پس باید بلند تر فریاد میزد!
_بچه ها...صبر کنید منم بیام!

فریاد هکتور اما فقط باعث شد که بر سرعت قدم های رودولف و همراهش اضافه شود و آنها سریعا خود را به دروازه رسانده و با نشان دادن علامت شوم خود سریعا وارد قلعه شدند!

هکتور اما هاج و واج سر جای خود ایستاده بود...او حالا علامت شوم نداشت و از حضور در محافل و ماموریت های مرگخواران منع شده بود...ولی این باعث نمیشد که او تلاش نکند تا هر جور که شده،سعی در وارد شدن به قلعه بکند...
_مثل اینکه صدام رو نشنیدن...نفر بعدی که اومد باید صدام رو بکنم تو چشمش...یعنی حضورم رو!




پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۶
#77

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۴۵:۴۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 775
آفلاین
هکتور ویبره زنان چشم امیدش را به فرد در حال آمدن از دور دوخت. فرد نزدیک و نزدیک تر میشد و بلاخره با دیدن او و شناختنش از سر ذوق و شوق ریشتر ویبره اش دو برابر شد و در اثر آن صدای دنگ و دونگ عجیبی از داخل پاتیلی که درونش ایستاده بود به گوش رسید.
- آریانا!
هکتور با گفتن این جمله پاتیلش را تا زیر گردنش بالا کشید و همراه با آن همچون کانگرویی به جلو پرید. با هر جهش صدای دنگ همراه با صدای تلق و تولوق به گوش می رسید.

آریانا با دیدن هکتور پاتیل به پایی که به او نزدیک میشد میخواست راهش را کج کند ولی راهی جز مقابله با او نداشت، بنابراین به ناچار آهی کشید و به سمت او رفت.

- آریانا از دیدنت خوشحالم.
- ولی من اصلا از دیدنت خوشحال نیستم هک.

هکتور این حرف آریانا را نشنیده گرفت و ادامه داد.
- چشمات گود افتاده آریانا. بیا بهت معجون بدم. اینا همش از غم دوریه منه.
- هک اتفاقا از وقتی نیستی اکسپلیارموس هام قوی تر شده، سه کیلو هم چاق شدم. کمر و شونمم دیگه درد نمیکنه.

هکتور این حرف آریانا را هم نشنیده گرفت.
- منو بذار رو شونت خودم برات ماساژش میدم هر جا رفتی.
- نه هک شونه بی شونه.
- جای من رو شونه تو بودا.
- خودت میگی بود هک. از وقتی اخراج شدی دیگه نیست.
- تو منو کشتی، حالا یه شونه رو از من دریغ میکنی؟
- هک تو چرا انقدر ویبره میزنی؟ الان نباید ناراحت باشی؟
- الان ناراحتم دیگه. ببین چه ویبره ی تراژیکی میزنم. غم ازش میچکه.

آریانا با چهره ای پوکر فیس به هکتور خیره شد. هکتور هم ویبره زنان به آریانا خیره شده بود.
- بریم حالا؟
- کجا بریم؟
- بریم تو دیگه. دست در شونه هم دیگه.
- نه هک تو اخراج شدی. جلسه هم سریه.

آریانا با گفتن این جمله از کنار هکتور رد شد و به راهش ادامه داد.
هکتور انتهای ردای آریانا را چسبید و همراه با پاتیلش پشت سر آریانا روی زمین کشیده شد.
- منو با خودت ببر، من حریص رفتنم، عاشق رفتن تو، متنفر از بیرون موندنم. منو با خودت ببر...

آریانا بدون توجه به اداهای هکتور ردایش را از دست او بیرون کشید و با نشان دادن علامت شومش داخل قلعه شد.
هکتور باید چشم امیدش را به نفر بعدی میدوخت.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.