هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۶:۲۳ دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۶

بلاتریکس لسترنجold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۱:۲۲:۴۱ شنبه ۱۵ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 188
آفلاین
ملکه وقتی متوجه میشه که آندر برخلاف همیشه که سریع خودش را میرساند، ساکته و خبری ازش نیست، سرش را از توی گوشی بلند میکنه و به افرادی که دورتادور میز نشستن نگاه میکنه. با حس اینکه صندلی که روی آن نشسته تکانی خورده، سرش را میچرخاند و با چشمانی سرخ رنگ چشم توی چشم میشه!

لردسیاه که تا به حال کسی جرأت نکرده بود چنین اهانتی درموردش انجام دهد، با خونسردی به ملکه نگاه میکنه و بقیه مرگخواران که خفقان مرگ گرفتن به صحنه زل زدن. صدایی شبیه فسسشش سسس شش فسش از دهان لرد خارج میشه و نجینی که کنار صندلی لرد چنبره زده بود، با خشنودی بلند میشه و دور ملکه میچرخه و درحالی که کسی به جیغ‌های ملکه اهمیتی نمیده، از آنجا دور میشه.

- ما منتظریم بلاتریکس با مدارک مهمی نزد ما بیاد، تا جلسه رو هر چه سریعتر شروع کنیم و بریم. این قلعه دیگه داره حوصله‌ی ما رو سر می‌بره! رودولف!

- بله ارباب؟!

- حرکاتِ موزون !

-


در آن یکی اتاق قلعه


هکتور که ظاهرن از طریق سیستم فاضلاب وارد قلعه شده بود، ویبره زنان در اتاقها را باز میکرد. همین ویبره‌ها کمک بزرگی بود و موجب شد تمام آن موارد چندش‌آور از لباسهایش دور شود، و سر و وضع هکتور به حالتی قبل از اینکه تصمیم بگیرد وارد لوله فاضلاب شود برگشت.

هکتور رو به روی آخرین در ایستاد. در به او نگاهی کرد:

-

و هکتور قبل از اینکه تصمیم بگیرد از در دور شود، در دستهایش را گرفت، در چهارچوبش چرخید، باز شد و هکتور را از آن قلعه بیرون انداخت. باز هم هکتور خود را بیرون از قلعه دید!


?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲:۴۶ دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۶

فنگold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۳۶ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۶:۱۸ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
از سگدونی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 103
آفلاین
«اهه اهه اوووخ... اوف خداا! اهه اوه...اوهوو... چستدی (chastity)...کجایی؟ بیا...بیا به دادم برس دختره میمون!..»

در اتاق فکر باز میشه و دختری جوان در لباس سفید پیشخدمتی با عجله شیرجه میره کف زمین جلوی ملکه ای که با اعتماد به نفس نشسته روی دروازه مرلینگاه. پشت سر دخترک چهل پنجاه تا نیروی swat آر پی جی بدست وارد میشن و در و دیوار رو بازرسی ناموسی میکننن...

«چیزی نیست پسرا. بفرمایید بیرون. چستدی هست... بفرمایید.»

نیروهای خدوم نظامی یکی پس از دیگری اتاق فکر باشکوه کوئین الیزابت پیر رو تخلیه میکنن و درو می بندن میرن. ملکه نگاهی عبوس تحویل پیشخدمتش میده و با همون صدای پیر و لرزونش میگه:

«تو به چه دردی میخوری آخه؟ من چه گناهی کردم آخر عمری باید گیر پیشخدمت خلی مثل تو بیوفتم؟ همه کوئین های دنیا توی این سن و سال سوند وصل میکنن اصلا مرلینگاه سیار دارن همه جا. اون وقت تو منو مجبور میکنی این همه راه بیام از تختم تا اینجا از این عتیقه استفاده کنم که از دوره شاه آرتور چاهش گرفته همچنان! خیر سرمون..اهه اوهوو اهه (افکت های سرفه های پیری) اهه اوهو.. خیر سرمون این قصر هفتصد هشتصد تا اتاق و چهار صد پونصد تا از این خلوتگاه ها داره. چرا زرتی شعبه دم اتاق من باید بگیره؟ اینا دسیسه های اون ترامپ الدنگه! چرا هر چی خوردم عوض اینکه بره اون تو داره برمیگرده تو خودم؟ چرا سس ماکارونی دیشب داره از توی دماغ میریزه بیرون؟! چرا شور این رول نفرت انگیز داره در میاد؟ هاع؟»

دخترک جلوی پای ملکه و کاسه زیرش زانو زده، دست و سرشو مثلا به نشانه شرم و تاسف انداخته پایین (داره اس ام اس میده اون پایین! ). صداشو نازک و متاثر میکنه و جواب میده:

«اووه مای کوئین ! شوووت! منو عفو کنید بابت تاخیر. چیزی نشده که! رفته بودم آزمایشگاه جواب آزمایشات تون رو بگیرم. مژده گونی بدین. HIV تون مثبته. »

ملکه خطاب به خدا: « بعد این همه سال؟ »

« Always »

کوئین یه چند فحش زیر لب به خودش میده و با آه و افسوس یاد چند هفته پیشا در جشن خیریه ای در مرکز لندن میوفته که سگ خیابونی به اسم فنگ گازش گرفته بود. در میان افکار مشوش ملکه بریتانیای کبیر، پیشخدمت ایشون رو از روی صندلی همایونی مرلینگاه بلند میکنه و بعد از رویت کله ی فردی به نام هکتور اون زیر، یه چند متری پشتک به عقب میزنه و با جیغ میوفته داخل وان حموم و اونجا عوامل صحنه سس کچاپ میپاشن داخل وان که مثلا سرش خورده به شیر و مرده.

ملکه با بی حوصلگی و بدون نگاه به منظره پشتش پس از شستن دست ها (نکته بهداشتی)، گوشی موبایلی رو از جیب سینه ای پیراهن گل منگولی صورتی اش بیرون میاره، عصاشو با یه دست دیگه اش از گوشه دیفال ور میداره و با سرعت لاک پشتی در حالیکه با گوشیش ور میره و توی تویتتر سر میزان ثروتش با جی.کی.رولینگ کل کل به راه انداخته، اتاق فکر رو به مقصد سالن همایش های قصر ترک میکنه.

هکتور به زحمت و پس از به بوق کشیدن زمین و زمان، خودشو بیرون میکشه. یه دور هف هش ده تا پیس از همه عطر و ادکلن های جلوی آینه مجلل و باستانی رو به روش میزنه. شیطون گولش میزنه این وسط یه ابرو مبرو هم ور میداره. جهت حفظ ایفای پاتر، یه ورد فراموشی هم میفرسته سمت جسد خونین پیشخدمت که توی وان حموم ولو شده. سپس با همون لباس خیس و سر وضع داغون، درو وا میکنه. دوربین رول که چشم شما باشه، زوم آوت میکنه و عمق فاجعه یعنی "هکتور و یه قصر چند طبقه با هفتصد اتاق" رو به تصویر میکشه.

هکتور یه بسم لرد میگه در جستوی ارباب و همکارانش، شروع میکنه یکی یکی در مرا رو باز و بسته کردن که به دنبال هر کدوم انواع جیغ و فریاد و لنگه کفش و دمپایی و کهنه بچه و گلوله و گوجه و لباس و غیره به سمتش پرتاب میشه...
----
در آن نزدیکی ها، ملکه در اتاق تاریک همایش ها رو باز میکنه و پچ پچ های حضار دور تا دور میز یهو قطع میشن. در حالیکه داشت روی پیج مرحوم فیدل کاسترو یه استیکر لایک گنده به نشانه بهره مندی از عمر طولانی تر پست می کرد، بدون توجه به تفاوت در اطرافش و نوع حاضرین که همگی بجای وزرا و کابینه دولت، افرادی شنل پوش بودند، میشینه روی فردی استخوونی که نشسته سر میز!

«آندرو؟ آندرو کجایی پدر سوخته. بیا این صندلی منو عوض کن. بالشتش سفت و استخوونیه.»
بلاخره ملکه گوشی رو میندازه کنار و متوجه تفاوت در اتاق همایش ها میشه...


ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۱ ۴:۱۷:۱۸
ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۱ ۴:۱۸:۳۴
ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۱ ۴:۲۲:۴۰
ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۱ ۴:۲۵:۴۹
ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۱ ۴:۲۷:۰۸
ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۱ ۵:۲۷:۰۸

----------



پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۰:۰۴ دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۶

مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
لوبیایی عظیم قهقه شیطانی کرد...مسلما او هکتور را دست کم گرفته...که نباید میگرفت!

هکتور در حالی که هیچوقت کسی ندانسته،نمیداند و نخواهد دانست که چرا،در حال ویبره زدن و ذوق کردن بود...حتی حالا که چندین متر بالای سطح زمین،حتی بالاتر از ابرها بر روی درخت روبروی قلعه مرموزی که لرد و مرگخواران در آن جلسه گذاشته بودند و در اصل درخت نبود،بلکه ساقه یک لوبیایی سحر آمیز بود و روبروی یک لوبیایی غول پیکر که متشکل شده بود از چندین هزار لوبیایی کوچکتر خبیث و آن لوبیایی غول پیکر قصد تکه تکه کردن،ریز ریز کردن،پودر کردن،قیمه قیمه کردن،شرحه شرحه کردن و الی ما ذالک او را داشتند،ایستاده بود هم دست از ذوق و ویبره برنداشته بود!
_داداش آروم...به اصابت مسطل باش،چته یه نفس داری جمله رو ادامه میدی؟بیا یه لیوان آب بخور!
_ ...خب..ادامه ماجرا!

لوبیایی عظیم به سمت هکتور یورش برد و او را بلند کرد...سپس هکتور را نزدیک دهانش برد و خورد!

هکتور اما هرکسی نبود...او هکتور بود...او حتی حالا هم دست از ویبره زدن و ذوق کردن برنداشته بود!
هکتور آنقدر در داخل لوبیا لریزد که اجزای لوبیا که همان لوبیاهای کوچک بودند،نتوانستند در مقابل این لرزش مقاومت کرده و بلاخره و متلاشی شدند!

اجزای لوبیای عظیمِ متلاشی شده هر کدام با قدرتی خارق العاده به گوشه ای از شهر لوبیاها پرتاب شده و باعث خرابی و خسارت شهر شدند!
هکتور نیز هم از این امر بی نصیب نبود به خاطر انفجار درونی با فشار به هوا پرتاب و از محدوده شهر لوبیا ها و آن درخت_ساقه لوبیایی سحرآمیز خارج شد تا با سرعتی زیاد به سمت زمین سقوط کند!

به نظر میرسید سقوط با سرعت شونصد کیلومتر بر ساعت و از ارتفاع شونصد متر به توان دو،بلاخره باعث مرگ هکتور شود...ولی ما و شما هم هکتور را دست کم گرفته ایم...که نباید بگیریم!
هکتور با همان سرعت از ارتفاع به زمین برخورد کرد،زمین را شکافت،درون زمین فرو رفت،از کنار قصر لونی ها عبور و برایشان دست تکان داد،چشمکی برای ارواح در عالم ارواح زد،در درون مواد مذاب سولاریوم کرد،و بلاخره از آن طرف زمین بیرون زد!
_چی؟ای بابا...من که اینجا بودم...بذار برگردم جلوی قلعه!

هکتور این را گفت و درون حفره طولی که در طول زمین ایجاد کرده بود پرید و دوباره در جلوی درب قلعه قرار گرفت!
_هوم....بازم همون شد که...برگشتم سر پله اول...ولی من یه جوری باید حتما برم تو قلعه!




پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴ یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
لوبیاها کم کم از محل‌های اختفایشان بیرون آمدند. همچنان چشمان کوچکشان گشاد شده و وحشت‌زده بود. حتی بعضی‌هایشان آنقدر چشمانشان را گشاد کرده بودند که کل هیکل کوچکشان شده بود چشم!
آنها آرام آرام پیش آمدند. حتی چند سیخونک آرام هم به هکتور زدند که از بی‌خطر بودن وی اطمینان حاصل کنند.

- نکنید اینکارو. قلقلکم میاد دوباره ویبره میرم ها.

آنها لوبیاهایی باهوش و زرنگ بودند. متمدن بودند و در آن لحظه هم موفق شدند کلمه "ویبره" را رمزگشایی کنند. پس به سرعت دست از سیخونک زدن برداشتند و آرام و با احتیاط به طرف هکتور آمدند. هکتور در حالی که می‌کوشید آرام باشد، متفکرانه به آنها نگاه کرد. آنها نیز که آرامش وی را دیدند، آرام گرفتند و رفتند زیر دست و پای هکتور.

چند ثانیه بعد، لوبیاها هکتور را بر سر دست گرفته بودند، بالای ابرها میچرخاندند و در همان حال با لحنی احترام آمیز، کلماتی نامفهوم را فریاد می‌زدند. هکتور متوجه نمی‌شد چه خبر است.
- چیکار دارید میکنید؟ نکنه معجون میخواید و نمیتونید بگید بهم؟

لوبیاها توجهی نکردند و او را همچنان حمل کردند. تا اینکه به محلی عجیب بر روی ابرها رسیدند. به نظر می‌رسید یک گودال باشد و در انتهایش تنها سیاهی و تاریکی.
دو گالیونی هکتور باز هم جا نیفتاد. تا اینکه یک لوبیا که به نظر می‌رسید از بقیه بزرگتر باشد، جلو آمد و شروع کرد به نعره زدن در مقابل گودال.

و زمانی که لوبیاها شروع کردند به نزدیک کردن هکتور به گودال، بالاخره دوگالیونی کجِ او، صاف شد.
- شماها میخواید من رو قربانی کنید؟

به دنبال این جمله هیجان آمیز، هکتور به سرعت ویبره‌ای زد و لوبیاها را از خود دور کرد. اما لوبیاها سریعاً بهم چسبیدند، تبدیل شدند به یک لوبیای عظیم و شروع کردند به پرتاب کردن پیچک‌هایشان به سوی هکتور.

- نمیتونید منو بگیرید که!



پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۹:۰۷ یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۳۲:۵۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
هکتور بدو بدو در حالی که تصور می‌کرد به قلعه‌ای که باید رسیده، بر روی ابرهایی که زیرپاش پهن شده بودن می‌دوه تا این‌که به در قلعه می‌رسه. دری که یک هزارم قامتش بود!
- اوه شنیده بودم چیزا از دور کوچیک دیده می‌شنا. پس همینه.

البته که مغز هکتور در هم گوریده بود!
در نتیجه هکتور بدون ذره‌ای حس کردن اینکه چیزی این وسط عجیبه، خم می‌شه و سعی می‌کنه از دماغ وارد قلعه بشه. در نهایت وقتی انگشت شصت پاش بعنوان آخرین عضو بدنش از در کوچیک عبور کرده و به داخل قدم می‌ذاره، هکتور "واو"گویان متوجه محیط اطرافش می‌شه. در نگاه اول پلاکارد بزرگی که وسط قلعه خودنمایی می‌کرد توجهشو جلب می‌کنه... "لوبیا سیتی"!
- عجیبه. چه سقف کوتاهی داره اینجــ... هی دارین چی کار... گــــرومـــپ!

هکتور که از همه طرف مورد حمله‌ی لوبیاهای کوچیکی که دست و پا در آورده بودن قرار گرفته بود، محکم بر زمین می‌خوره و انرژی حاصل از برخورد هکتور با زمین موجب ایجاد باد شدیدی می‌شه که تمام لوبیاهارو به عقب رونده و با دیوار و سقف یکی می‌کنه.

- عه کجا رفتین.

هکتور ویبره‌ای می‌ره و بلافاصله رشته‌هایی که به قصد اسارت دور هکتور جمع شده بودن، در هم می‌شکنن و هکتور سُل و مُل و گنده بر روی دوپاش می‌ایسته. البته اهالی لوبیایی شکلِ لوبیا سیتی این ویبره رو زمین لرزه پنداشته و هرکدوم با توجه به آموزش‌هایی که از زنگ زلزله‌ی مدرسه‌شون آموخته بودن به گوشه‌ای پناه می‌برن. از جمله زیر میز، که نتیجه‌ای بهتر از له شدن زیرش نصیبشون نمی‌کنه!

دو گالیونی هکتور هرچقدر هم که قرار بود کج باشه، بالاخره الان وقتش بود که صاف شه. ویبره‌ی هکتور به همون سرعتی که شروع شده بود از بین می‌ره و با این حقیقت تلخ که به قلعه‌ی اشتباهی وارد شده رو به رو می‌شه. البته هکتور معجون‌سازی نبود که اینو شکست بپنداره و تسلیم بشه.

حالا که زلزله خوابیده بود، کم‌کم لوبیاهای دست و پاداری که از این واقعه جون سالم به در برده بودن با نگاهایی وحشت‌زده و بعضا تحسین‌آمیز از قدرت هکتور، بدین شکل 👀 در گوشه و کنار قلعه رخ می‌نمایانن!


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳ یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۳۲:۵۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
تصویر کوچک شده


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۸:۲۸ یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۶

اسلیترین، زندانی آزکابان، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۰۵:۵۳ پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۱
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
زندانی آزکابان
ایفای نقش
پیام: 937
آفلاین
هکتور ذوق زده پاتیلش را زیر بغلش گذاشت و با دست دیگرش تنه ی تنومند درخت را گرفت و یک قدم بالا رفت. تازه در آن لحظه بود که فهمید برای بالا رفتن از درخت به هر دو دستش نیاز دارد بنابراین تصمیم به تغییر مدل نگهداری پاتیلش گرفت.

بعد از اندکی تفکر به نتیجه ی بسیار درخشانی دست یافت. پاتیلش را همچون کودکی نوپا به دندان گرفت و از شدت ذوق چنان ویبره ای زد که پاتیلش با چرخشی صد و هشتاد درجه با صدای دنگ بلندی محکم به فرق سر هکتور کوبیده شد، اما به نظر می رسید هکتور اصلا با این موضوع مشکلی ندارد.
- تو هم ذوق زده ای؟ میدونم هیجان داری بریم پیش ارباب زیرتو روشن کنم معجون بپزم واسه ارباب.

پاتیل در پاسخ چنان محکم به کله ی هکتور خورد که پاتیل کوچولو های ملاقه داری جیک جیک کنان دور کله هکتور به پرواز در آمدند. هکتور هم که این وضع را دید، پاتیل هیجان زده را روی دماغش گذاشت و با سری بالا مشغول بالا رفتن از درخت شد.

هکتور بالا و بالاتر می رفت. بعد از مدتی بالا رفتن یک زوج پرنده که گویا درون پاتیلش را محل مناسبی برای فرود یافته بودند، دسته جمعه به درون آن شیرجه زدند.

- همتونو میپزم واسه ارباب. فقط کافیه برسم بالای قلعه.

پرنده ها کوچک ترین توجهی به هکتور نشان ندادند. حتی به نظر می رسید از لرزش های هکتور و پاتیلش لذت میبردند چون اندکی بعد فرزند کوچک خانواده به خوابی عمیق فرو رفت. هکتور حتی به این هم توجه نکرد که وقتی پرنده ها فرود آمدند فرزندی نداشتند و هکتور تمام این مدت داشت بالا می رفت.

بلاخره وقتی سر هکتور از میان ابر ها بیرون زد و به انتهای درخت رسید، متوقف شد.
- فکر کنم بلاخره به اندازه ی کافی اومدم بالا.

هکتور حتی متوجه این هم نشد که قلعه ای که پیش روش بود، نمی توانست قلعه ای باشد که لرد و مرگخوار ها در آن جلسه دارند.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲ یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۳۲:۵۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
تصویر کوچک شده


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۳:۵۰ یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۶

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
هکتور درحالی که میلرزه به پیرزن نزدیک میشه. لرزشش از ترس نیست. مدلش همینه.
میدونه که وقتی موها رو بکنه پیرزن ازخواب میپره. برای همین پاتیل معجونشم میگیره تو دستش و آماده میشه. دستشو دراز میکنه.سه تارموی پیرزنو با هم میگیره. ولی قبل از اینکه کاری انجام بده پیرزن چشماشو به گشادی دو تا کاسه باز میکنه:
-دخترم...دختر قشنگم. الیزابت؟ تویی؟ برگشتی که جشن تولدتو با هم بگیریم؟

هکتور صداشو نازک میکنه و جواب میده:
-بله مامان...تحمل دوری شما برای من طاقت فرسا بود.

و میپره پیرزنه رو بغل میکنه و با استفاده از این موقعیت، هر سه تار مو رو میکنه و توی پاتیلی که تو دستشه میندازه. قبل از اینکه پیرزن بفهمه جریان چیه و چی شده، هکتور معجونو سر میکشه و غیب میشه.

کمی بعد چشماشو باز میکنه...

احساس میکنه یه چیزی غیر عادیه. این خیلی عجیبه. وقتی پای تشه وسط باشه همه چی باید درست پیش بره. ولی الان کل جهان برعکس شده. قلعه باکینگهام رو جلوش میبینه که سروته شده. درختا رو میبینه که برعکسن.
-اربااااااب...الان از ته قلعه میفتین بیرون ...من چرا تو سرم احساس فشار میکنم؟

دلیل فشار اینه که چیزی سروته نشده.هکتور سروته ظاهر شده و سرش تا پیشونی توی خاک فرو رفته.
با کمی تقلا سرشو از تو خاک میکشه بیرون .
-چیزی نمونده بود تو خاک ریشه بدما.

وقتی سرشو در میاره، تعادلشو از دست میده و با تنه ی درخت تنومندی که کنارشه برخورد میکنه.
سرش کمی گیج میره. بالا رو نگاه میکنه.درخت خیلی بلنده. خیلی خیلی بلند. طوری که سرش دیده نمیشه. همین برای هکتور تبدیل به فرصت میشه.
-درخته درست جلوی قلعه اس. من میتونم ازش برم بالا. و وقتی به شاخه ی مناسب رسیدم، از اونجا بپرم تو قلعه. این نقشه حرف نداره.


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۰ ۱۴:۰۵:۱۱

چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۸:۴۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6772
آفلاین
تق تق تق...

صدای ضربه های آرام و مودبانه هکتور به در بود.

طولی نکشید که دریچه کوچک روی در باز شد.
-بله؟ باز خودشو گره زده؟

هکتور با ترس به پیرزن نگاه کرد.
-گره هم می زنه؟...خیر. من فقط مایلم درو باز کنین!

پرستار لبخند نه چندان پر محبتی به هکتور زد.
-امر دیگه ای ندارین؟

هکتور امر دیگری نداشت. اگر همین یکی را انجام می دادند برایش کافی بود. ولی از چهره و نگاه تمسخرآمیز پرستار متوجه شده بود که قصد باز کردن در را ندارد.
-ببخشید...من از چهره و نگاه تمسخرآمیز شما متوجه شدم که قصد باز کردن در رو ندارین. آیا اشتباه می کنم؟ و اگه اشتباه نمی کنم ممکنه دلیلش رو بپرسم؟

هکتور به شکل باورنکردنی ای مودب شده بود! میزان علاقه اش به رهایی از این اتاق را می شد از همین نکته فهمید. پرستار جواب داد:
-اشتباه نمی کنی...و من برای باز کردن این در به دلیل احتیاج دارم، نه برای باز نکردنش. تو وقتی اون تویی یعنی مشکل داری. و اونقدر باید این جا بمونی که مشکلت حل بشه.

و دریچه را با خشونت بست و رفت!

هکتور برای چند ثانیه به دریچه بسته شده خیره شد. اخم هایش را در هم کشید.مگر او مسخره یک مشت مشنگ بود؟

فورا پاتیل جیبی اش را در آورد و بساط معجون سازی را وسط اتاق به پا کرد.


نیم ساعت بعد:

معجونی خاکستری رنگ و بسیار بد بو در حال جوشیدن وسط اتاق بود. هکتور عرق ریزان معجون را هم می زد و مواد لازم را در ذهن مرور می کرد.
-خب...برای معجون بازگشت به محل اولیه...پوست کروکودیل...سوسکم که از روی دیوار گرفتم...چند آه سوزناک...اینم که توش کشیدم. سه تار موی پیرزن مشنگ دیوانه!

هکتور از این همه خوش شانسی به وجد آمد...در آن لحظه اصلا متوجه نبود که اگر شانس داشت، در آن لحظه در آن مکان نمی بود. برای همین ویبره زنان به طرف پیرزن مشنگ دیوانه که روی تختش خوابیده بود رفت.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.