هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۸:۴۹ شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۷

نقاب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۳ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۴۷ دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۷
از روی صورت پادشاه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 18
آفلاین
صحنه آهسته شد و درمیان دودی که فضا را به علت نامعلومی پر کرده بود، لایتینا و نقاب و آرسینوس با نهایت خفانت و صحنه آهسته، ورود خفنی به خوابگاه مدیران کردند و موی همه مدیرها را ریزاندند و بلاتریکس را عقب راندند و خوشحال و خفن رفتند و وسط خوابگاه ایستادند.
لایتینا با انگشت به پادشاه ضربه زد.
-اعلی حضرت... میگم مگه قرار نبود شبانه بهشون شبیخون بزنیم و بلاتریکس رو خفت کنیم و موهای فنگ رو از ته بزنیم؟ چی شد که یهو وسط روز ظاهر شدیم جلوی در خونشون؟
-نه. ما هیچوقت طبق نظم و قاعده عمل نمیکنیم و توی دهن سیستم میزنیم.
-ولی نقشه خودتون بود که!
-دقیقا! ما میذاریم سیستم فکر کنه به ضمیر ناخودآگاهمون دسترسی داره و میتونه کنترلمون کنه. درحالیکه نمیدونه ما خودمون سیستمیم! ما سیستم تعیین میکنیم...
-عوممی!

یک موسیقی حماسی در پس زمینه پخش شد. پشت بندش بلاتریکس فورا منویش را در آورد و به هوا پرید و با فریاد، صاعقه ای از سقف خوابگاه ظاهر کرد که خورد وسط جمع سلطنتی. آرسینوس به سبک بتمن جادویی، با شنل سلطنتی اش حمله را به سمت فنگی که همچنان خوابیده بود، منحرف کرد.
صاعقه زوپسی با صدای بلندی به فنگ خورد. فنگ همچنان خوابیده بود.

از بالای سر آرسینوس، نقاب به هوا پرواز کرد.
-عااااااااااااااااااااااااااا!
-بیا اینجا توله تسترال زشت!

بلاتریکس عصبانی بود. بلاتریکس بی ادب شده بود.
نقاب در هوا جفتک زد و رفت و به صورت بلاتریکس چسبید. بلاتریکس هم با منویش آنقدر به صورتش کوبید که پستونک نقاب خرد شد و سرانجام از صورتش پایین افتاد و خورد توی کله لایتینایی که از اولش هم نمیخواست وسط این ماجراها باشد و اصلا الکی الکی آمده بود به آرسینوس اعلام وفاداری کرده بود. بیچاره نمیدانست که بعدا میزنند اربابش را توی زندان می اندازند و از او بیگاری میکشند که: «برو تو این تاپیکا یه خلاصه ای چیزی بذار. ما بلد نیستیم این سوژه های پاره پوره رو نجات بدیم و اصلا وقتی بهشون نگاه هم میکنیم، یه دردی زیر دلمون حس میکنیم و اینجوری اصلا نمیتونیم. » لایتینای بیچاره نمیدانست که چرا یکهو اصلا شده معاون پادشاه یک مملکت و اصلا چه برتی باتی باید توی سرش بریزد با این وضعیت، آینده این مملکت چه میشود و اداره کارآگاهانش چه شد و چرا هیچکس نمی آید به وزارت اعلام وفاداری کند و خلاصه بیچاره خیلی احساس تنهایی میکرد و اصلا به اینجا تعلق نداشت و حالا هم آمده بود تا فنگ را بیدار کند بلکه یک چاره ای بیندیشد و اصلا بزند این پادشاه و ولیعهد کودکش را بلاک آیپی کند. مگر تا همین جایش هم کم آشوب کرده بودند؟
ولی خلاصه... نقاب خورد توی سر لایتینا و دوتایشان بیهوش شدند و افتادند زمین.

بلاتریکس با خوشحالی منویش را چرخاند و چندتا دکمه زد و آن را تبدیل کرد به یک جفت داس بلند. بعد هم داس ها را در هوا چرخاند و چندتا ورد خواند و ناگهان، یک بلاتریکس تبدیل به یک ارتش بلاتریکس شده بود که همه شان هم داس های بلند داشتند. ارتش بلاتریکس ها با لبخندهای نچندان ملایمت آمیز، آرام آرام به پادشاه تنها نزدیک میشدند و چشمانشان برق میزد. آرسینوس هم که دید توان در افتادن با منوی مدیریت را ندارد، دست کرد توی شلوار سلطنتی اش و کمی گشت تا اینکه بالاخره آخرین چاره کار را پیدا کرد!
آرسینوس یک کیسه که رویش علامت یک گیاه هفت پر بود را از شلوار سلطنتی اش بیرون کشید.
-ما اومده بودیم برای مذاکره البته. منتها الان فکر میکنم بهتر باشه که خودتون با پای خودتون برای مذاکره بیاین.

آرسینوس کیسه را آتش زد و رها کرد. بعد هم شنل پادشاهی را دور بینی اش پیچید و از بین دودی که داشت فضای خوابگاه را کاملا پر میکرد، رد شد. لایتینا و نقاب را توی جیبش گذاشت و سریع از خوابگاه بیرون دوید.

-صبر کنین خائنای پست! آشغالاتونو تو خوابگاه مدیرا می سوزونین و میرین؟ همتونو به سیخ میکشم و میدم به فنگ بخوره! اوه... فنگ... از کی تا حالا شبیه ارباب شدی؟ عه... چرا در و پنجره هم شبیه ارباب شده؟ الان یعنی من تو خوابگاهی ام که از ارباب درست شده؟ ارباااب...

بلاتریکس دود آرسینوس را در دماغش کرده بود و حالا متوهم شده بود!
-ارباب پنجره ای... ارباب سقفی... ارباب دیواری... ارباب رومیزی... ارباب دیجیتال... ارباب عقربه دار...




پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۱:۱۷ شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۲:۱۹:۰۲ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 506
آفلاین
بيت زوپس، خوابگاه مديران

-نه... نه! ديگه نميتونم... ولم كنين بذارين برم اين آرسينوس رو حذف شناسه كنم... مار خائن... تسترال بى مغز... اربـاب رو زندانى ميكنى؟... مانتيكور سرخ شده!... به حق چوبدستى اربـاب، پوستش رو ميكنم و محتوياتش رو خارج ميكنم و جاش كاه پر ميكنم. بعدش... بعدش گوشتش رو ريش ريش ميكنم و مى ريزم تو سوپ و نذر سالازار پخش ميكنم بين مردم!

فنگ براى لحظه اى سرش را از زير مبل بيرون آورد.
بلاتريكس در ميان موهاى وز وزيش سرخ شده بود و جرقه هاى خطرناكى از چوبدستى اش خارج مى شد.

-واق ده هاپ!

و مجدادا زير مبل برگشت و روى منوها خوابيد.

-فنگ... حرصم رو سر تو خالى ميكنم ها!... هى... اين صداى چى بود؟... لايتينا اومده؟... ها... آره! بيا لايتينا... بيا تا چشم هات رو خودم در بيارم... با موهات از همين لوستر آويزونت ميكنم! شنيدى لايتينا؟... بيا ببينيم!

و قبل از اينكه فنگ بتواند اخطار دهد، در خوابگاه را باز كرد و با سه چهره پيش رويش مواجه شد:

نقاب، لايتينا و آرسينوس!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۷:۲۳ جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۹۷

لیزا چارکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۶:۱۹ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
از دشت مگس‌ها!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 54
آفلاین
در و پنجره‌های اتاق سرد و تاریک و کثیف کاملا بسته شده بودند و نور شمع‌ها کمی اتاق را روشن کرده بود. میزی چهارپایه‌دار در وسط اتاق به چشم می‌خورد و صدای قژقژ صندلی‌های قدیمی در پس صدای ناهنجاری که از سوهان زدن ناخن‌های لایتینا فاست بلند شده بود، گم می‌شد.

آرسینوس جیگر سرش را تا انتهای ساقه‌ی مغزش درون کاغذی کرده بود و با قلمی، عرق ریزان به جان کاغذ بیچاره افتاده بود.
در آن‌طرف میز هم نقاب دستانش را بر هم می‌زد و از صدای ایجاد شده به هوا می‌جست و دوباره و دوباره این‌کار را تکرار می‌کرد. آرسینوس کاغذ رنگ و رو رفته را روی میز درست کنار شمع‌هایی که نوری آبی رنگ را از خود ساطع می‌کردند، گذاشت.
- خب، این‌هم نقشه‌ی حمله به خوابگاه مدیران که توسط پادشاهتون کشیده شده.
- ولی اعلی‌ حضرتا شما حتی یبار هم به خوابگاه مدیران نرفتید و شکل و اندازه‌اش را متوجه نیستید.
- یعنی می‌خواهی بگویی نقاشی ما بد است؟
- نه سرورم، فقط...
- خب پس بیاین جلوتر تا بهتون توضیح بدم.

لایتینا به سمت کاغذ خم شد که اینکار او باعث کز خوردن بخشی از موهای شانه نخورده‌اش بشود و نقاب با نگاهی خبیث و قان، قان کنان منتظر سخنان آرسینوس شد.
آرسینوس با دستش به قسمتی از نقاشی کج و معوجش اشاره کرد که شکل یک باسیلیسک نر بود که از دهانش رودخانه‌ای از بزاق پدید آمده بود.
- این فنگِ خیانتکاره.

و بعد به جسمی فرفری که سرتاپایش فقط فر بود و بی‌شک یکی از نودل‌های دستپخت تاتسویا موتویاما بود، اشاره کرد.
- این هم بلاتریکس. ما از پشت میریم جلو و فنگ رو خفت می‌کنیم. تو لایتینا میری اون زنیکه‌ی خرفت رو دست‌گیر می‌کنی، وقتی کچلش کردیم میفهمه که دیگه کاری با ما نداشته باشه.
- اعلی حضرتا شما بی‌نظیرید.
- میدونم، همونطور که گفتم صبر کردن بیشتر جایز نیست، پس پیش به سوی آینده‌ای بدون فنگ.
- بعله اعلی حضرت.
- نو توتو.


Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you



پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۰:۴۶ جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۹۷

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
آرسینوس کراوتش را با ناراحتی از گردنش جدا کرد، سپس موهای نارنجی اش را مرتب کرد، بعد هم به لایتینا که لباس هایی با اندازه سه برابر استاندارد پوشیده بود، نگاه کرد.
- ما حاضریم. بریم که ملت ازمون تعریف کنن، پاداش بگیرن.

لایتینا که پاچه های شلوارش را جمع میکرد تا زمین نخورد، گفت:
- بله اعلی حضرت... حاضرم... بریم.

و آرسینوس با ذکر نام خود و مرلین، به درون دستشویی وزارت شیرجه رفت. لایتینا هم پشت سرش.
ثانیه ای بعد، پادشاه و معاونش در کوچه دیاگون ظاهر شدند.

آرسینوس به اطراف کوچه با چشمان تنگ شده نگاه کرد. کوچه شلوغ بود، اما مثل همیشه نبود. لایه ای از غم و اندوه بر کوچه دیاگون سنگینی میکرد.

آرسینوس به پیرمرد دستفروشی که گوشه ای نشسته بود نگاه کرد و به سمت او رفت.
- این قاب آویز فیکای اسلیترین چند؟
- دونه ای سه گالیون.
- این بدترین معامله در تاریخ خرید و فروش قاب آویزهای فیک هست... بدترینِ بدترین!
-
- اینارو ولش کن... نظرت راجع به حکومت پادشاهی و اینا چیه؟

پیرمرد نگاهی به اطراف کرد، سپس چشمانش پر از اشک شدند و گفت:
- وضعیت اقتصادی وحشتناکه... مالیات ها بالا رفته، دیگه هیچکس مارو دوست نداره. من فقط امیدم به زوپس نشیناس که شر این ظالم رو از سرمون کم کنن.

آرسینوس به صورت نامحسوسی به لایتینا نگاه کرد، سپس به صورت نامحسوس تری، دستش را روی گردنش به حرکت در آورد. درست با ژست چاقویی که میخواهد گلویی را گوش تا گوش ببرد.

سپس شاه و معاونش از پیرمرد که ساعات آخر عمرش را میگذراند، دور شدند و رفتند به سمت مغازه ردا فروشی مادام مالکین.
آرسینوس به لایتینا نگاه کرد.
- خانما مقدم ترن... اصلا هم به ظاهر فعلیت اشاره نداره...

لایتینا پوکرفیس شد؛ اما وارد مغازه ردا فروشی شد و به مادام مالکین که گویی صد سال پیر شده است، نگاه کرد.
- سلام خانم مالکین... خوب هستید؟ یه ردای سلطن... رعیتی میخواستم ازتون.

ابروی چپ مادام مالکین با حالتی عصبی بالا پرید.
- سلام... هیچ ردایی نداریم... قیمتا خیلی بالا رفته، نمیفروشیم تا بیاد پایین یا بره بالاتر.
- قیمتا چرا بالا رفته؟
- همه ش کار پادشاهی و این کوفت و زهرماراس... امیدوارم که زوپس نشینا بزنن تو کمر پادشاه!

لایتینا به سرعت از مغازه خارج شد و به آرسینوس که دست به سینه جلوی در ایستاده بود، نزدیک شد.
- میگم که... فکر کنم باید کم کم زوپس نشینارو هم... آره خلاصه اعلی حضرت.
- پس بریم نقشه حمله به خوابگاه مدیرا رو بکشیم و هرچه سریعتر هم حمله کنیم بهشون... صبر بیشتر از این جایز نیست.



پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۰:۴۵ جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۹۷

نقاب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۳ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۴۷ دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۷
از روی صورت پادشاه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 18
آفلاین
سوژه تازه

آرسینوس جیگر، ملاقه را با دست سالمش از دست لایتینا فاست گرفت و شروع کرد به هم زدن معجون داخل آن.
-خیلی وقته دست به معجون نزدیم. ولی دلیل نمیشه که ساختن معجون مرکب هم یادمون رفته باشه. اون مرتیکه اسنیپ هم حتی بلد بود از اینا بسازه.

آرسینوس همینطور در برابر چشمان لایتینا و نقاب، محتویات پاتیل را هم میزد. محتویات هم لای همدیگر می رفتند و خیلی تمیز با هم مخلوط میشدند و غل غل میکردند و نمک ها با جاذبه یون - دوقطبی از هم می پاشیدند و به سر و صورت مولکول های معجون مالیده میشدند.

-حله... اینم معجون... ببینین پادشاه مملکتو به چه کارایی مجبور میکنین.
-البته اعلی حضرت... خودتون با نقاب شرط بستین سر اینکه...
-نه. فکر میکنی فقط. بخواب.

آرسینوس مقداری از معجون را با ملاقه برداشت و بعد از اینکه فوتش کرد، آن را ریخت توی دهانش و قورت داد. بعد هم ذره ذره قدش آب رفت و شکمش گنده تر شد و موهایش زرد شد و قیافه اش شبیه هویج شد و تبدیل شد به یک آدم با هیبت در لباس پادشاهی یک آدم با هیبت دیگر.
-عه... دست هم داریم. چقدر جالب و عجیب و غریب!

پشت سر پادشاه، لایتینا هم معجون خورد و قیافه اش تغییر کرد و موهایش به شکلی وحشتناک در آمد و لب و لوچه اش آویزان شد و حتی جنسیتش هم تغییر کرد و خلاصه تبدیل شد به یک موجود کریه المنظر و خطرناک که لباس های لایتینا را پوشیده بود و این خودش بر وحشت فضا می افزود.

-اوه... این کیه بهش تبدیل کردی خودتو؟ یادمونه یه جایی تو خبرهای مشنگا دیده بودیم قیافه شو. چی بود اسمش؟ جاستین باربر؟ بی بر؟ بربر؟ بوبر؟

لایتینا نمیدانست به چه کسی تبدیل شده است. لایتینا فقط یک مشت نگهبان را فرستاده بود که برایش دو تار مو از دو شخص مختلف بیاورند. لایتینا نمیخواست زشت و بی استعداد و پست و عوضی و حقیر و گواه نیاز بشر برای انقراض فوری باشد. لایتینا فقط یک معاون ساده بود...
و البته در سمت دیگر، آرسینوس هم نمیدانست به چه کسی تبدیل شده است. آرسینوس هیچوقت علاقه ای به ارتباط با رییس جمهورهای ماگل دولت های ماگل نداشت.

-خب اعلی حضرت... لباس رعیت رو بپوشید تا بریم بیرون و بصورت نامحسوس از حال مردم باخبر شیم. به نگهبانا هم سپردم که مواظب پوشک نقاب باشن.
-یودا... دا...

و به این ترتیب، آرسینوس رفت تا لباس رعیت بپوشد و همراه با لایتینا بروند توی خیابان های شهر بگردند و به هر انسان باخردی هم که رسیدند، حکایت هایش را بشنوند و توی دهان و چشم و گوشش سکه بپاشند.




پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱:۵۰ جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۶

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۱۰:۴۸ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸
از جزایر کارائیب.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 127
آفلاین
پست پایانی.

کم کم هوا داشت تاریک می‌شد. فنگ از خواب بیدار شده بود و به طور خاصی به پاچه هکتور نگاه می کرد. لینی هم روی سر فنگ دراز کشیده بود و چرت می‌زد. در طرف دیگه، آرسینوس داشت تلاش می‌کرد تا به صورت ریلکس، همر بزند. کمی اون طرف تر بلاتریکس داشت فکر می کرد که چطوری رودولف رو به چندین قسمت نامساوی تقسیم کنه.

و اما هکتور...خب، اون کار خاصی نمی‌کرد. در واقع اصلا کاری نمی‌کرد. نه فکر می‌کرد، و نه کاری رو تمرین می‌کرد. فقط به یه نقطه خیره شده بود، و اصلا متوجه فنگ نبود که داشت پاچشو می‌گرفت.

بعد از چند دقیقه صدا هایی ترسناک از پشت بوته هایی که همون نزدیکی بودن اومد. گروه مدیرانِ اسبقِ کارتن خواب هم، به دلیل جَو گرفتگی به طرف منبع صدا رفتن. بعد از چند ثانیه که مدیرانِ اسبقِ کارتن خواب لرزون لرزون پرسون پرسون پیش رفتن، یکهو نوری خیره کننده تابید و...

_آآآآ...

این صدای لینی بود که به خاطر خوابی که دیده بود وحشت کرده از خواب پرید. با به یاد آوری خوابش مو به تنش سیخ می‌شد. هیچ وقت نمی‌تونست خاطره اون روز رو فراموش کنه. اون روزِ شوم. اونها قسم خورده بودن که برای هیچ کس خاطره اون روز رو بازگو نکنن و اون خاطره رو باخودشون به گور ببرن.

---------------
این تاپیک تا تزریق سوژه جدید قفل می‌شود.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵ یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۶

جرالد ویکرزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۴ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶
از اصفهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
لینی و فنگ که در حال گشتن ب دنیال جایی بودن که بلاتریکس نشسته بود ، به دل جاده زدند که ناگهان در راه هکتور رو دیدند که لی لی کنان به افق میره .
_ هکتور کجا میری ؟
_ به جلو !
_ بلاتریکس کجاست ؟
_ پشت سرم .
_ ما رو میبری پیشش ؟
_ حتما

سپس شروع میکند عقب عقب لی لی میرود ، پس از مدتی مدید فنگ خسته میشود .
_ هاپ هاپ واف هیپ ( گفتی پشت سرته ، دقیقا چقدر پشت سرته اگه این راهو جلو میرفتیم کره زمین رو دور میزدیم که )

هکتور با صدای فنگ به خودش میاد و میفهمه که یک کوچه زیاد عقب رفته ، پس یک کوچه جلو جلو میره و کم کم انرژیش به حالت معمولی برمیگرده . سر کوچه بلاتریکس خواب و همراه هات داگ یخ کرده میبینن و فنگ که خیلی گشنش بود به ساندویچ حمله ور میشه و تمام اونو میخوره .
_ ا هات داگمون .
_ هاپ هاپ ؟ ( هات داگ ؟ )
_ آره هات داگ

و ناگهان چهره ی فنگ در هم میرود و تازه هکتور میفهمد قضیه چیست .
_ هاپ هاپ هاف فاپ واف پاف ( ممد کجایی که داداشمو خوردم ، خوردم )

لینی که خود را در غم فنگ شریک میدانست شروع به گریه کردن کرد که نتیجه ی این عزاداری به دست آوردن 4 ظرف قیمه ی نذری از اهالی مسجد سر خیابون بود ، به محض باز شدن اولین ظرف بوش در خیابان آمد و گفت : همتون رو پودر میکنم " جرج بوش سال 2003 "
با پیچیدن بوی قیمه بلاتریکس از خواب بیدار شد و یک قیمه باز کرد که پوچ بود . و با ذکر کریم تو مسلمون نیستی محل رو ترک گفت .
هکتور که تازه هوشیار شده بود رو به لینی کرد .
_ پس کارتن کو ؟
لینی سی دی کارتون رو نشون داد . _ اینه
_ قراره تو این بخوابیم ؟
لینی که تازه فهمید چه اشتباهی کرده سی دی رو روی قیمه ها پرت کرد و ناگهان ندا امد .
" چرا سی دی رو میندازی رو قیمه ؟ "
سپس ناگهان بلاتریکس با 3 کارتن وارد میشود .
_ خوبه همیشه کارتن اضافی واسه اینجور مواقع نگه میدارم .

لینی با شنیدن این سخن پوکر فیسانه در افق محو شد و فنگ هم در غم برادر هات داگش گریه کنان به خواب رفت .


ویرایش شده توسط جرالد ویکرز در تاریخ ۱۳۹۶/۲/۱۷ ۲۳:۱۳:۱۵

so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter


پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱ سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۵

جیمز پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۵ پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۰:۳۱:۱۵ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۸
از تـــــه قلبت بنویس!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 110
آفلاین
هکتور هم سس ها رو برداشت و خواست پاورچین پاورچین برگردد پیش بلا که...

-داداش خالی خالی سس می خوری؟

مرد "هات داگ"ی که سیبیل های چخماقیش را تاب می داد رو به هکتور کرد که سرجایش یخ زده بود.
- هان؟ تسترال نیسـ... چرا! گاهی مثلا هوس می کنم یه مک می زنم به سس فلفل!
- ایولا! اصلشم همینه! این بچه سوسولان که با سس ساندیویج می خورن!
-بـ... بــله!

هکتور می خواست این جمله قبلی را با حالت پوکرفیس یا لااقل مثل آرسینوس با حالت، مدیریتی، وزارتی بگوید ولی خودش هم نمی دانست چرا این قدر با وجد و سرور جواب داد! چرا آن یارو ساندویچی‌ـه این قدر به هیجان آمد؟ چرا یک هو دبّه سس تند را از جیبش در آورد و گفت "نامرده کسی زیر ده لیتر جا بزنه"؟ بابا هکتور برای آب هم گنجایش بیش از یک و نیم لیتر نداشت!

و همینجوری بود که وقتی هکتور بخودش آمد دید یک نی در دهنش گذاشته و سس تند هورت می کشد و خودش هم نمی دانست چی شده که این قدر پوکر فیس شده بود. یک حس عجیبی در بسل النخاعش داشت مثل وقتی که آدم یخ را می گذارد لای نون باگت و با تمر هندی می خورد. یک حس غریبی مثل... ریگولوس بودن!

بلاتریکس البته در آن لحظه از این احساسات نداشت و هر لحظه فقط به حس بلاتریکس بودنش اضافه می شد. می دانید، یک حسی بود مثل دود کردن و جیغ زدن و این ها و گرسنه هم بود و تا چند دقیقه پیش یک هکتور را تحمل می کرد و از همان چند دقیقه تا آن لحظه هم منتظر همان یک هکتور بود و حالا هم که بغل گوشش یک دست به کمر ایستاده بود، هکتور داشت با خونسردی تمام یک ماده سرخ رنگ را هورت می کشید.

- هــــکـــــــــتـــــــــــور!
- من که هکتور نیستم! من ریگولوسم!

هکتیگولوس این را گفت و نی را از دهنش در آورده و به سمت خورشید در حال غروب به راه افتاد و وسط راه هم یک تک لرزه هایی می زد برای خودش.

یک جایی که شاید کارتن پیدا می شد:


- می گم به نظرت منظورشون از کارتن همین بود؟!
- واپ واف! ( کارتون که نه... ولی مهم نیست، ببین دوبله گلوریه؟)
- آره بابا ما همه موقع خواب از همین کارتونا می دیدیم!

لینی و فنگ هم زوتوپیا کیفیت فول اچ دی را برداشتند و قصد برگشتن کردند.


دوباره اومدم، اگه این بار هم نباشی...
دوباره می رم.


پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۵:۵۲ سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۵

لوئیس ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
- هاپ هاپ! (باشه بریم)

لینی و فنگ به آرامی در کوچه کثیف قدم بر می داشتند تا یک کارتن پیدا کنند و کارتن خواب شوند!

کمی دورتر، خیابان های لندن

درحالی که خورشید کم کم به طرف غروب میرفت،بلاتریکس، آرسینوس و هکتور کنار یک آتش پاتیلی نشسته بودند و منتظر غذای هکتور بودند که به نظر می رسید هیچوقت وارد معده ملت مدیر نمی شود.بلاتریکس فریاد زد:

- هکتور؟! مگه قرار نبود هات داگ میل کنیم؟!

- چرا...قرار بود اما دیدم نه گوشت سگ دارم نه نون و نه سس

- پس چرا همچین ایده ای به ذهن مبارکت رسید؟ که مارو مسخره کنی؟!

- صبر کن الان ردیفش میکنم بلا!

هکتور سینه خیز کنان به سمت گوشت فروشی 2 متر آن ورد تر رفت و با یک حرکت پرشی چند عدد سوسیس گوشت سگ را قاپید و به سمت آرسینوس پرتاب کرد.پس از عملیات گوشت گیری به سمت نانوایی کنار گوشت فروشی رفت و چند عدد نان هم از آنجا قاپید.پس از آنکه برگشت با روی گشاده گفت:

- حال کردید عملیات رو؟همچین حرفه ای کار کردم که نفهمیدن!

بلا اما با حالت" " به هکتور نگاه کرد و گفت:

- خردل و کچاب کجان ها؟! کجان؟

هکتور چند لحظه به دنبال یک ساندویچ فروشی گشت و وقتی آن را یافت به سمت آن هم سینه خیز رفت و از روی پیشخوانش سس کچاب و خردل را قاپید! بهتر نبود هکتور به جای معجون ساز قاپ زن میشد؟!




پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳ جمعه ۱۴ خرداد ۱۳۹۵

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
همچنان که بلاتریکس نشسته بود تا یادش بیاید چه شده بود که به این فلاکت افتاده بودند، دوربین به آرامی بالا رفت و مستقیم در کوچه ای نیمه تاریک و کثیف پایین آمد.

- میگم به نظرت بریم بگیم کارتن پیدا نکردیم مشکلی پیش میاد؟
- واق واق! (زشته... بیا بریم پیدا کنیم، امشبو بتونیم راحت بخوابیم!)
- آخه من توی موهای بلاتریکس راحت میخوابم شبا.

فنگ به سختی تلاش کرد صورتش را طوری حرکت دهد که پوکرفیس شود. اما به جایش تنها آب دهان از میان لب هایش جاری شد.

- عه... نگاه کن... پیداش کردم!

فنگ نیز به سرعت به دنبال او رفت و متوجه شد که لینی یک خرس عروسکی را پیدا کرده که البته چشم چپش نیز از حدقه در آمده است.
فنگ اینبار با شکستن فک خود موفق شد حالتی شبیه به پوکرفیس در خود ایجاد کند، سپس با سر و کله خود را به دیوار کوبید که در نتیجه آن، خاطرات قبل از کودتا با اردنگی به ذهنش هجوم آوردند.

فلش بک:

- این دکمش چیکار میکنه اونوقت؟
- اون واسه حذف شناسه ملته... فعلا استفاده نکن ازش.

مدیران همه در خوابگاه مدیران، که خوابگاهی دایره ای، گرم و زیبا بود جمع شده بودند و لینی در حال آموزش استفاده از منوی مدیریت به رودولف بود.
- آها... اینم دکمه واسه اینه که اختیارات یه مدیر دیگه رو ازش بگیری. متوجه شدی؟
- آره بابا... کاری نداره که... راحته اتفاقا.
- شکلک منه رودولف... تو الان دیگه مدیری، باید بشی نمونه واسه بقیه... پس کپی رایتو رعایت کن... آفرین!
- تو نباید مگه الان وزارتخونه باشی؟!
- دارم میرم خب... پنج دقیقه بیشتر راه نیست!
- ها... حله... میگم راستی، من از امشب دیگه میتونم استفاده کنم از منو؟

لینی با خوشحالی سری به نشانه تایید تکان داد.

همان شب، در حالی که مدیران خوابیده بودند، ناگهان رودولف به آرامی از روی تخت بلند شد. در حالی که میکوشید صدایی ایجاد نکند، با انگشت کوچک پایش برخورد کرد به پایه یکی از تخت ها. رودولف کبود شد. رودولف خیس عرق شد. اما او رودولف بود و در آن لحظه یک هدف داشت. پس به سرعت به سمت کمدی رفت که منو های مدیریت در آن قرار داشتند. منوی اعظم را که از بقیه درخشان تر بود، برداشت و دکمه گرفتن دسترسی ها را روی آن فشرد.
- حالا دیگه من مدیر کلم.

صبح روز بعد، مدیران خود را در کوچه های لندن یافتند. بدون چوبدستی، بدون منوی مدیریت. حتی آرسینوس نیز کلاهی برای ادعای وزیر بودنش نداشت!

پایان فلش بک.

- واق هاپ هوپ (این ضربه باعث شد که دوباره یادم بیاد. )

لینی که عروسک را همچنان با خود حمل میکرد، گفت:
- عه... آخِی... بریم حالا دنبال جعبه فعلا تا یه کاریش بکنیم.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.