هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۱۲ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۶
#80

آملیا فیتلوورت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۲۲ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
سعی میکردم اشک هایم را پنهان کنم؛ دعوایم با برادر بزرگم آنقدرها هم بد نبود، اما غصه ام از این بود که همیشه طرف او گرفته میشد و من همیشه، آدم بده قصه ها بودم. همیشه به این فکر میکردم که "کاش من هم مانند هانا، تنها فرزند خانواده بودم.

شب بود و حتی زیر چراغ های کم سوی شهر، تشخیص اشک هایم از قطرات بارانی که بیرحمانه بر صورتم میباریدند، غیر ممکن بود.

از دعوای امشب ناراحت نبودم، از این ناراحت بودم که چرا همیشه طرف دعوای من طرفداران زیادی دارد؟ چه احساسی پیدا میکنید اگر به این باور برسید که حتی پدر و مادرتان نیز هوادار شما نیستند؟ وقتی خواهری ندارید که روی شانه اش گریه کنید یا برادری که به خاطر شما خودش را توی دردسر بیندازد؟ من برادر داشتم؛ اما برادری نبود که خاطر من را بخواهد... او همواره جلوی راه من بود...

مخصوصا حالا که میخواستم مدرس ستاره شناسی هاگوارتز بشوم و پروفسور مک گوناگال این اجازه را به من داده بود، او میخواست مانعم شود...

حرفهایش مثل خنجر، ضربه بر دلم میزدند:

- چرا ستاره شناسی؟
.تو ستاره شناس؟!
.حق نداری!

من ارتباط آینده ام را به او و نظراتش که میگفت باید در وزارت سحر و جادو شروع به کار کنم، نمیفهمیدم... من حتی درس معجون سازی را قبول نشده بودم!

سالها بود رویای تدریس در برج ستاره شناسی هاگوارتز را میدیدم... راستش... حالا احساس میکنم که بیشتر ناراحتیم از دعوای امشب است... چه احساسی پیدا میکنید اگر مانع دست یابی به رویایی که ده سال در ذهن میپروراندید، خانواده تان باشند و از شما بخواهند کاری را انجام دهید که نه مطابق میلتان باشد، نه مطابق روحیه تان؟ گذشته از اینکه در درس های مورد نیاز آن قبول نشده اید!

پدر و مادرم هم با نظر او موافق بودند، اما چه کاری از دست من ساخته بود؟! شاید...

تصمیم داشتم فرار کنم... حالا که اجازه داشتم خارج از مدرسه جادو کنم، جادوگر بالغی بودم و میتوانستم زندگی خودم را داشته باشم... اما به این نتیجه رسیدم که دردسر فرار کردن، از مفایدش بیشتر است...

زانوانم دیگر تاب نداشتند... کنار تیر چراغ برق، در پیاده رو، نشستم و زانوانم را در بغل گرفتم. خیابان کاملا خلوت بود و تنها صدایی که شنیده میشد، صدای شرشر باران بود. کاش هانا اکنون کنارم بود.... بیش از هر لحظه به او نیاز داشتم...

سرم را پایین بردم و شروع به گریه کردم. این بار صدای صدای هق هق من با صدای شرشر باران تلفیق شد؛ صدای نا خوشایندی بود... گریه خودم را تمام کردم تا به صدای غم انگیز باران گوش دهم...انگار این باران قرار نبود تمام شود...


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷ چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۶
#79

آنانیو دیلنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۷ شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۱۹ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
بخشی از خاطرات کودکی آنانیو در هاگوارتز
اولین دیدار
*^*^*^*^*^*^*^*
پيچيدن صداي قدم هاي من و مرلين در سرسرا،جو غير قابل تحملي را به وجود می آورد.
بلاخره سکوت رو شکستم!
-امــم...ببخشید استاد فکر میکردم باید کسی اینجا باشه .
-نگاه کن!
وقتي سرمو بلند كردم نگاهم باجسمي نامعلوم روي صندلي،و دو زن و دو مرد برخورد كرد. وقتی به آنها نزدیک شدیم یکی از زنها که قامتی بلند و ظاهري متين و ارام داشت و میدانستم روونا ریونکلاو نام دارد گفت :
-مرلین...مثل همیشه به موقع! و این هم باید دستیارت باشه.خوش اومدی آنانیو! آماده ای؟

با تكان دادن سر روي چهارپايه ی بلند نشستم . یکی از مردها که ردایی قرمز پوشیده بود و لبخندی به لب داشت(حدس میزدم گودریک گریفیندور باشد)جسم نامعلوم را که حالا میدانستم کلاه است بر روی سرم گذاشت که ناگهان پریدم ! میدانستم کلاه حرف میزد ولی نه اینگونه.
صدای کلاه در کل سرم میپیچید :
-خب خب انگار دارین با من شوخی میکنین! هــه...شاگرد مرلینو آوردین و بعد میخواین گروهبندیش کنم . معلومه...ریونکلاو!

مرد ديگر که تا اين لحظه سكوت كرده بود و چشمان نافذ و سردی داشت با پوزخندی گفت :
-فکر کنم این کلاه درست از آب در اومد، بیا مرلین میخوام یک چیزی نشونت بدم.

بعد دنبالش به راه افتادیم و ما را اول به سمت پلکان جهنده و سپس به سمت یک مجسمه نامعلوم برد و در مقابل دیواری ایستاد. چشمانش را بست و چند قدمی جلوی دیوار راه رفت و کم کم دری در مقابلش پدیدار شد.
-و این...اتاق ضروریات ! ساخت روونا ._.
************************
بعد از اینکه از در قلعه بیرون اومدیم سوالی که تمام مدت ذهنمو درگیر کرده بود پرسیدم :
-شما کدوم گروه هستید؟
لبخندی زد و گفت :
-اسلایترین؟ نمیدونم...خودت چی فکر میکنی؟!
-من بازهم به اینجا برمیگردم؟
-اینو تو رقم میزنی


ویرایش شده توسط آنانیو دیلن در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۳۱ ۲۰:۵۱:۱۰
ویرایش شده توسط آنانیو دیلن در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱ ۰:۳۳:۵۸

از استاد خویش یاد گرفتیم همواره عقل بر شمشیر پیروز است :'O


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۲۳ دوشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۶
#78

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۵۹:۳۸
از من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 496
آفلاین
دفترچه خاطرات لیسا تورپین، صفحه 61
*****


تاریخ: 1991/07/13
موضوع: کوچه دیاگون برای اولین بار.

قرار بود دیروز به کوچه دیاگون برویم ولی عمه ی من به صورت خیلی سر زده به خانه ی ما آمد.
امروز قرار است به کوچه دیاگون برویم.
من زودتر از مادرم آماده شدم چون خیلی ذوق دارم.
برادرم میگوید حدود 1 هفته بعد از آمدن نامه برای خرید وسایل رفته است ولی به نظر من حتی 2 روز هم دیر است.
نامه را در جیبم گذاشتم تا مبادا وسیله ای یادم برود.
با مادرم به کوچه دیاگون رفتیم.
کوچه ی عجیب و بزرگی بود. تعدادی بچه ی هم سن خودم را میدیدم که برای خرید وسایل هاگوارتز به دیاگون آمده بودند.

- خب لیسا چی نیاز داری؟

نامه را از جیبم در آوردم و خواندم.
- چوبدستی و پاتیل و یه سری کتاب و چند تا لباس و چند تا وسیله دیگه.
- اول برای روپوشت بریم. اونجا نزدیک ترین مغازست.

کمی جلوتر مغازه ی نسبتا کوچکی وجود داشت که بر روی سر در آن "ردا فروشی مالکین" خود نمایی میکرد.
وارد مغازه شدیم. انتظار داشتم در این ردا فروشی جای سوزن انداختن هم نباشد ولی هیچکس به جز من و مادرم و خانم مالکین نبود.
خانم مالکین خانم چاق و خوش و رویی بود.
روی چهارپایه ای که خانم مالکین گفته بود ایستادم و او اندازه ی ردا را اندازه گیری و به من لبخند میزد.
اندازه گیری ردا پایان یافت. با مادرم از ردا فروشی خارج شدیم و به سمت کتاب فروشی رفتیم.

- کتاب فروشی فلوریش و بلاتز. چه اسم مسخره ای.
- هیس بیا بریم داخل.

بر خلاف ردا فروشی، اینجا مملو از جمعیت بود.
مادرم بعضی از افراد را میشناخت.
کتاب ها را خریدیم. اینبار نپرسیدم که داریم به کجا میرویم. فقط به دنبال مادرم حرکت میکردم.

- اینم از چوبدستی سازی الیوندر. اینجا بهترین چوبدستی سازیه.

تمام فروشگاه دارای چوبدستی بود. مردی با موهای سفید با دقت مشغول انجام کاری بود که با دیدن ما از آن کار دست کشید.

- اوه یه سال اولی دیگه! اسمت چیه؟
- لیسا تورپین.

آقای اولیوندر یک چوبدستی مشکی ساده برای من آورد.
- اینو بگیر دستت.

چوبدستی را از اولیوندر گرفتم. و با تعجب نگاه کردم.

- خب بده به من. این مناسب تو نیست.

چوبدستی را پس دادم. اولیوندر به من یک چوبدستی دیگر داد.

- ببین این چطوره!

این بار چوبدستی به رنگ سفید بود. وقتی آن را به دست گرفتم حس عجیبی داشتم.

- این مناسبته. با طول 25 سانتی متر و تهیه شده از چوب کاج و موی تک شاخ. خیلی هم انعطاف پذیره.
-ممنون.

چوبدستی را خریدیم. خیلی خسته شده بودم ولی هنوز ذوق داشتم.

- خب الان فکر کنم فقط پاتیل و ظرف معجون و چند تا از این وسایل مونده.
- اره. راستی مامان برام جغدم میخری؟
-حتما. اون مغازه ی جغد فروشیه. تو برو اونجا و یه جغد انتخاب کن منم میرم وسایل رو بخرم. جغد رو انتخاب کردی جایی نرو تا برگردم.

به مغازه ی که مادرم اشاره کرده بود رفتم.جغد ها در همه طرح و همه رنگ بودند.
در بین آن همه جغد، جغدی به رنگ قهوه ای روشن با لکه های سیاه و چشمانی درشت بود. از همه ی جغد ها زیبا تر بود.
مادرم وارد مغازه ی جغد فروشی شد. جغد را به او نشان دادم. مادرم آن جغد را برای من خرید.
دیگر کاری در دیاگون نداشتیم و خسته بودیم.
بعد از خوردن یک نوشیدنی در پاتیل درزدار به خانه برگشتیم.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۲۹ ۲۲:۴۷:۴۵

!Don't talk to me


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۳:۴۷ چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶
#77

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۵۹:۳۸
از من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 496
آفلاین
دفترچه خاطرات لیسا تورپین،صفحه ی پنجاه و نه!

****


تاریخ: 1991/07/11
موضوع: روزی که برایم نامه هاگوارتز آمد.

ساعت تقریبا 11:45 دقیقه بود.
در حال کتاب خواندن بودم.
کتاب خواندن تنها کاریست که در حال و شرایطی حاضرم انجامش دهم.
گاهی آنقدر در کتاب غرق میشوم که متوجه گذر زمان نمیشم.
15 دقیقه تا تولد 11 سالگی ام مانده بود. توجهی به تولدم نداشتم چون غرق کتاب بودم.
صدایی از سمت پنجره رشته ی افکارم را بر هم میزد.
به سمت پنجره رفتم! جغد سیاهی با خال های سفید پشت پنجره بود که نامه ای به پایش بسته بود.
دیدن چنین صحنه ای شاید برای یک دورگه چنان تعجب بر انگیز نباشد.
نامه را از پاهای جغد باز کردم.
نامه ی مهر و موم شده ای بود که نشان هاگوارتز بر آن خودنمایی میکرد.
نامه را باز کردم. حدس من درست بود. نامه از طرف هاگواتز بود.
از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم. شاید اگر تا صبح منتظر میماندم تا به افراد خانواده خبر دهم، منفجر میشدم!
با خوشحالی وارد اتاق برادرم شدم.
-هی لیام پاشو!

برادرم هیچ عکس العملی از خود نشان نداد.

- بیدار شو دیگه! ایش قهر میکنما!

البته اینکه برادرم عکس العملی نشان ندهد کاملا طبیعی است. برادر من خواب بسیار سنگینی دارد.
ولی حال آن لحظه ی من را درک کنید! آیا در آن زمان در ذهن من چیزی به نام منطق وجود داشت؟
موهای برادرم را خیلی محکم کشیدم!
-چته لیسا چرا نمیذاری بخوابم؟

از ذوق ابتدا نمیتوانستم صحبت کنم؛ ولی اگر دیر شروع میکردم احتمال داشت برادرم دوباره بخوابد!
-نامه برام اومده!
-خب نامه بیاد برای منم چند تا نامه اومده ولی کسی رو که خواب بوده بیدار نکردم!
-از هاگواتزه!

لیام بلند شد و نشست. نامه را از دستم گرفت و خوب به آن نگاه کرد.
برادرم همیشا به من میگفت تو چقدر جادویی نداری! ولی معلوم نبود این حرفش جدی بوده یا به عنوان شوخی!

-خب خوبه مبارکه! حالا میشه بخوابم؟
-بی ذوق! حالا باید چیکار کنم؟
-باید با مامان بری دیاگون خرید کنی! البته الان شبه!

لیسا سریع به رختخوابش برگشت! نامه را زیر بالشتش گذاشت تا گم نشود.

صبح روز بعد!

-مامان بگو چی شده!
-وای دختر از دست تو! ترسیدم! چی شده؟
-نامه اومده برام! از هاگوارتز!

مادر اندکی صبر کرد. نگاهی به دخترش انداخت و دوباره مشغول کار خودش شد.
-خب خیلی خوبه! فردا میریم دیاگون!

لیسا آن روز را با خوش حالی سپری کرد...


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۲۴ ۴:۱۷:۴۳

!Don't talk to me


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲:۱۵ سه شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۶
#76

آملیا فیتلوورت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۲۲ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
یک صفحه از دفترچه خاطرات آملیا خوندم براتون میگم
=================================
در قطار سریع السیر، کنار پنجره نشسته و با لبخندی روی لبانش به دوردست خیره شده بود. تنها آرزویش ورود به هاگوارتز و هافلپافی شدن بود. از آنجایی که پدرش یک گریفندوری بود، گریفندور را هم دوست داشت، اما میدانست آنقدر شجاع نیست که یک گریفندوری با ابهت بشود؛ و از طرفی، تعریف های مادرش از هاگوارتز و هافلپاف را شنیده بود، دلش میخواست حتما هافلپافی شود. اراده، پشتکار، صداقت، صبوری... درب کوپه باز شد و آملیا را از فکر بیرون آورد. دختری با موهای صاف بلوند وارد شد:" میتونم اینجا بشینم؟" آملیا با لبخند گفت:" البته!" دختر با تردید روبروی آملیا نشست و همچنان که آملیا رویش را به سمت پنجره برمیگرداند، پرسید:" میتونم بدونم میخوای عضو کدوم گروه بشی؟ منظورم اینه... اگه حق انتخاب داشتی..."
آملیا لبخندی زد و همچنان که بیرون را نگاه میکرد، گفت:" هافلپاف..." نگاهی به دختر انداخت:" میگن گروه خوبیه... تو چی؟"
دختر خواست چیزی بگوید که ساحره فروشنده دم در کوپه ظاهر شد:"چیزی میخورین؟" دخترها با هم گفتند:" دوتا قورباغه شکلاتی!" و نگاهی به همدیگر کردند و خندیدند.
پس از رفتن ساحره، آملیا گفت:" نگفتی، میخوای عضو کدوم گروه بشی؟" دختر در حالیکه سعی میکرد قورباغه را در دست نگهدارد گفت:"باهات موافقم... هافلپاف... عالیه!..." قورباغه از دستش فرار کرد و روی پنجره قطار پرید. آملیا نگاهش را از قورباغه به دختر دوخت و گفت:" راستی، من آملیام. آملیا فیتلوورت. پدرم گریفندوری و مادرم هافلپافی بوده."
دختر لبخندی زد و گفت:"منم هانا ابوت هستم. مادرم..."
پسری حرف هانا را قطع کرد:"ببخشید... یه لحظه..."
آملیا به هانا نگاهی کرد:"بفرمایید؟"
پسر با خجالت گفت:" من نویل لانگ باتمم... وزغم گم شده... شما دیدینش؟
آملیا سری به علامت منفی تکان داد. نویل با ناامیدی گفت:"ممنونم... اگه تره ور رو دیدین..." دختری در حال قدم زدن بود که به نویل برخورد کرد. با عصبانیت فریاد زد:" پسر گستاخ! چطور جرئت میکنی سر راه میلیسنت بالسترود وایسی؟!"
و سیلی محکمی به نویل زد، طوری که نویل محکم روی کف قطار افتاد. هانا عصبانی شد و سرپا ایستاد و فریاد زد:" فکر کردی کی هستی که اینجوری به این پسر بیگناه سیلی میزنی؟! تقصیر تو بود به اون زدی!"
آملیا با تعجب به هانا نگاه کرد؛ به نظرش به او نمی خورد بتواند حتی عصبانی شود! او هم سرپا ایستاد. بالسترود دست به سینه ایستاد و رو به آملیا گفت:" ببین کی اینجاست! اگه اشتباه نکنم، تو باید آملیا فیتلوورت باشی!"
آملیا با تعجب پرسید:"تو از کجا میدونی؟" بالسترود خنده ای سر داد و گفت:"مادر گند زاده ات رو همه میشناسن!..." آملیا در حالیکه بدنش شروع به لرزیدن میکرد گفت:"خفه شو!" نویل سعی میکرد سرپا بایستد؛ گونه راستش کبود شده بود... واقعا بالسترود دست سنگینی داشت! نویل در همان حالت کمی عقب رفت؛ نگاهی به بالسترود انداخت و سینه خیز به سمت جلو حرکت کرد. هانا به سمت نویل رفت؛ بالسترود با عصبانیت رو به هانا گفت:"حق نداری نزدیکش بشی!" هانا با بی توجهی گفت:" بیا..." و کنار نویل رفت و دستش را گرفت. نویل با تردید دست هانا را گرفت و سر پا ایستاد. نگاهی به بالسترود کردند و هانا گفت:" بیا، کمکت میکنم وزغتو پیدا کنی."
و دستش را روی شانه نویل گذاشت و با هم دور شدند. بالسترود، عصبانی از این بی توجهی، رو به آملیا گفت:"آره! باید برم! موندن با این هافلپاف زاده های بی ارزش وقت تلفیه!"
آملیا اخمی کرد و گفت:"ما بی ارزشیم؟! چ..."
بالسترود چشم هایش را دراورد و گفت:" چون هافلپاف باعث شد اون گندزاده هایی مثل مادرت که مثل تو استعداد خاصی ندارن، تو هاگوارتز موندگار بشن!"
و با خنده بلند، آملیا را که از خشم میلرزید، تنها گذاشت...


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲:۱۳ سه شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۶
#75

آنجلینا جانسونold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۴۰ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۶
از یو ویش!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 127
آفلاین

1

آنجلینا ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدار شد. صدای باد و اصابت قطره های باران به پنجره را از پشت پرده آویخته خوابگاه می شنید. هوا می بایست گرگ و میش می بود، این را از هاله مبهم پشت پرده می توانست حدس بزند. رخت خوابش به طرز دلپذیری گرم بود و آنجلینا دلش نمی خواست آن را ترک کند. چشم انداز کلاس های امروز هم کمکی نمی کرد. دو جلسه معجون سازی پشت سر هم، مراقبت از حیوانات جادویی و پیشگویی. آنجلینا به خودش نهیب زد:
- تو کاپیتانی!

سپس تا سه شمرد و با شماره سه از رختخوابش برخاست و شروع به دراز و نشست کرد. در رختخواب بغلی آلیشیا هم چشمانش را باز کرد و با خمیازه کشداری روی تخت نشست. آنجلینا و آلیشیا به هم لبخند زدند و آلیشیا از روی تخت برخاست تا آهسته کتی را از خواب بیدار کند. سه دختر آهسته ردا های کوییدیچ شان را پوشیدند و خوابگاه را ترک کردند. دو دختر دیگر هنوز در تخت هایشان خواب بودند.

وقتی آنجلینا، آلیشیا و کتی به محوطه مدرسه رسیدند ساعت شش و چهل و پنج دقیقه بود. وقتی به سمت زمین کوییدیچ حرکت می کردند باران ‌‌شدیدی همراه با باد به صورتشان می کوبید و رداهایشان را در پشت سرشان تکان میداد. کتی هر چند دقیقه یک بار خمیازه می کشید و قیافه خسته و ماتم زده ای به خودش گرفته بود. وقتی بلاخره به زمین کوییدیچ رسیدند مجبور بودند چند دقیقه دیگری زیر باران منتظر پسرها باشند. بلاخره حدود ساعت شش سر و کله فرد، جرج، رون و هری پیدا شد و تیم گریفندور مشغول اولین تمرین سال جدیدشان شدند. هنوز چند دقیقه ای بیشتر از تمرین‌شان نگذشته بود که آنجلینا متوجه سایه ای در حال پرواز در اطراف جنگل ممنوعه شد. آنجلینا به بقیه تیم اشاره کرد و به سمت زمین فرود آمد.
-حاضرم قسم بخورم همین الان گراهام مونتاگ رو دیدم که داشت به سمت جنگل ممنوعه پرواز می کرد.

فرد گفت: منم حاضرم قسم بخورم آنجلینا که دیشب زیاد شام خوردی!

-فرد من اون بوزینه کله پوک رو از پشت سر هم رو جارو میشناسم. خودش بود داشت میرفت سمت جنگل.

در همان لحظه هری به گوشه ای از آسمان خاکستری اشاره کرد:
-اونجا رو!

پیکره تیره ای سوار بر جارو به سمت جنگل ممنوع می رفت. چیز زیادی از جارو سوار دوم از آن فاصله دیده نمی شد به جز دسته ای از موهای طلایی روشن.

رون پرسید:
-ببینم اون مالفوی نبود؟

جرج ادامه داد:
-مثل اینکه آنجلینا اونقدر هم شام نخورده بود فرد.

هری نگاه کنجکاوانه ای به سمت جنگل ممنوع انداخت و گفت:
-حتما کار مهمی دارن که ریسک دیده شدن رو به جون خریدن، اونم به جنگل ممنوع!

فرد نگاه حساب گری به جنگل انداخت و گفت:
-نه لزوما.اگه آنجلینا ما رو بوق سگ بیدار نمی کرد برای تمرین کوییدیچ هیچ کس متوجهشون نمی شد. من که میگم عمدا این موقع رو انتخاب کردن.

آنجلینا چشم غره ناجوری به فرد رفت و گفت:
-بر میگردیم سر تمرین.

هری اما نمی توانست فکر‌‌ش را از مالفوی و مونتاگ معطوف کند. یعنی چه کار مهمی می توانست آن دو را این موقع صبح به سمت جنگل ممنوعه بکشاند؟ تمام تمرین آن روز یک چشم هری به سمت جنگل بود تا شاید اثری از اسلیترینی ها ببیند اما تا آن لحظه که آنجلینا تمرین را متوقف کرد و همه با عجله برای تعویض ردا و رفتن به کلاس ها به سمت قلعه راه افتادند، چیزی به جز چند جغد نامه بر خیس خورده ندید.

۲

فردای آن روز اعضای تیم کوییدیچ گریفندور مثل روز قبل، قبل از شروع کلاسها برای تمرین در زمین بازی جمع شدند.

قبل از اینکه پرواز را شروع کنند هری بحث را شروع کرد:
-مالفوی سر کلاس مراقبت از موجودات جادویی دیر رسید. کراب و گویل هم همینطور.

کتی گفت:
- مونتاگ هم سر معجون سازی دیر رسید.

جرح گفت:
-البته زیاد مهم نبود، مگه نه؟ چون خود اسنیپ هم ده دقیقه دیر رسید.

هری و رون همزمان گفتند: چی؟

-سالوس چرب و چیل جوری تا آخر کلاس رفتار کرد انگار ما مقصریم! ده امتیاز روی هم از گریفندور کم کرد.

-ولی جرج تو پاتیلش رو جادو کردی که شیشکی در کنه!

فرد گفت:
-نه من کردم.

آنجلینا گفت:
-وقتی جام کوییدیچ رو امسال گرفتیم آنوقت قیافه ش دیدن داره.

هوای آن روز از حتی از دیروز هم بدتر بود. باد شدید جارو های تیم گریفندور را منحرف میکرد و قطرات باران و تگرگ را به سر و صورتشان می کوبید. بیست دقیقه ای طول کشید تا آنجلینا بلاخره کوتاه آمد و تمرین آن روز را متوقف کرد. اعضای تیم گریفندور مثل موش های آب کشیده در حالی که جارو هایشان را روی دوششان حمل می کردند به سمت قلعه راه افتادند به این امید که شاید امروز به صبحانه برسند. در اواسط راه بود که کتی با دست به آسمان اشاره کرد:
-اونجا رو!

دو سایه جارو سوار دوش به دوش هم پرواز می کردند. با اینکه جنگل ممنوعه در دید رس نبود، می شد فرض کرد امتداد مسیر دو پیکر به آن سمت است.

آنجلینا که روی پیشانی اش چروک هایی در اثر کنجکاوی پدید آمده بود پرسید:
-کسی این دو تا رو شناخت؟

رون گفت:
-فکر کنم اون گوریله آدرین پوسی بود.

هری گفت:
-حاضرم ‌شرط ببندم دوتا اسلیترینی دیگه بودن. جفتشون هم می رفتن به جنگل ممنوع!

هری احساس خوبی به پرواز مخفیانه یک دسته اسلیترینی کله سحر به سمت جنگل ممنوعه نداشت. حالتی در چهره آنجلینا بود که هری می توانست ببیند او هم نسبت به این قضیه هشیار شده است. آنجلینا چشمان قهوه ای اش را از آسمان برداشت و گفت:

-یک وجه مشترک دیگه بین همه این اراذلی که دیدیم وجود داره. همه شون برای تیم کوییدیچ اسلیترین بازی می کنن.

رون گفت:
-چی میخوای بگی آنجلینا؟

آنجلینا گفت:
-هر چی که هست رون باید مربوط به کوییدیچ باشه. این ها دارن یه نقشه ای سوار می کنن.

هری گفت:
-باید به مک گونگال بگیم. اگه استاد ها بفهمن تیم کوییدیچ اسلیترین تو جنگل ممنوع تمرین میکنه تو دردسر خیلی بزرگی میگفتن.

-بچه نشو هری. اگه چیزی هست ما باید همینجا بین خودمون ته توش رو در بیاریم.

فرد که لبخند شیطنت باری به صورتش نشسته بود گفت:
-گل گفتی آنجلینا. خودمون شخصاً یه گوشمالی حسابی بهشون میدیم.

جرج که حتی لبخندش هم مثل برادرش بود گفت:
-از مونتاگ چنان قناری خوشگلی میشه ساخت که نگو. من و فرد هنوز چند کیلو خامه قناری داریم.

آنجلینا که دوباره چهره جدی کاپیتانی اش برگشته بود گفت:
-باید حساب شده رفتار کنیم. اول باید بفهمیم چه کاسه ای زیر نیم کاسه است.

آلیشیا گفت:
-وارینگتون مهاجم کله پوکشون خیلی از خود متشکره. میدونم از من خوشش میاد. شاید بتونم از زیر زبونش حرف بکشم.

آنجلینا پرسید:
-هری احیانا شنل نامرییت رو که گم نکردی؟

هری که از آغاز این گفت و گو همین نقشه را در سر می پروراند لبخندی شیطنت بار تر از برادران ویزلی زد و گفت:
-جاش امن آمنه آنجلینا.

-فکر می کنی بتونی موقع جارو سواری هم ازش استفاده کنی؟

- تو این هوا شاید هرازگداری یه تیکه ازم پیدا بشه، اما با توجه به این باد و بوران بعید میدونم متوجه بشن. این دو روزه که متوجه ما توی زمین کوییدیچ نشدن. اتفاقا فردا صبح من و رون تا ساعت یازده کلاس نداریم.

رون که به عنوان تازه ترین عضو گروه سعی داشت خودی نشان دهد پیشنهاد داد:
-من میتونم با هاگرید صحبت کنم. هاگرید با همه موجودات جنگل دوسته. تقریبا غیر ممکنه کسی به جنگل ممنوع بره و هاگرید خبردار نشه.

کتی گفت:
-اگه از من می پرسین اسنیپ هم تو هرچی که هست دخیله. بازیکن های اسلیترین بدون اجازه اسنیپ آب نمی خورن.

فرد و جرج که لبخند شان شیطنت بار تر شده بود همزمان گفتند:
-اسنیپ با ما.

آنجلینا گفت: خوب پس از فردا صبح شروع می کنیم. هری، تو شنل نامرییت رو میپوشی و اولین کسی رو که دیدی دنبال می کنی. رون، تو میری با هاگرید حرف میزنی ببینی تازگی ها چیز مشکوکی متوجه شده یا نه. آلیشیا تو زیر زبون وارینگتون رو می کشی. فرد و جرج، اسنیپ رو به شما می سپرم. من و کتی هم منتظر هری میمونیم تا ببینیم با چی مواجهیم. شاید هری کمک لازم داشته باشه. شما سه تا برای غیبتمون سر کلاس معجون سازی صبح یه چاخان سر هم کنید.

۳
هری از شدت هیجان تمام شب خواب های آشفته دید و چندباری از خواب بیدار شد. هری، رون و هرمیون تا به حال چندین بار قوانین هاگوارتز را شکسته بودند و به ماجراجویی های مخفیانه ای مثل سپردن نوربرت اژدهای نروژی به دوستان چارلی برادر رون، خوردن معجون مرکب پیچیده و رفتن به خوابگاه اسلیترینی ها و فراری دادن سریوس پدرخوانده هری با کمک یک هیپوگریف پرداخته بودند. اما این اولین دفعه بود که هری به قانون شکنی با اعضای تیم کوییدیچش روی آورده بود.

همانطور که در رختخواب برای خواب رفتن تقلا می کرد برای یک لحظه قیافه الیور وود را در حال قانون شکنی تصور کرد. تصور خنده داری بود. هری مطمئن بود الیور وود امروز به محض دیدن پوسی، به دفتر مک گونگال می رفت. اما با اینکه هر دوی آنها کاپیتان های جدی و تیم پرستی بودند، چیزی متفاوت در آنجلینا وجود داشت که هری دوست داشت و تحسین می کرد. بلاخره حدود ساعت پنج صبح از تقلا دست برداشت. از رختخواب برخاست، شنلش را برداشت و از تالار گریفندور بیرون زد.

وقتی به محوطه قلعه رسید هوا هنوز گرگ و میش بود. شنل نامرئی اش را به سینه ردایش سنجاق کرد، محض احتیاط که باد شنل را کامل ببرد. سپس خودش را زیر شنل چپاند، سوار آذرخش شد و به سمت آسمان پرواز کرد. بلافاصله حس خوبی معکوس با همه حس های آن شبش در زیر پوستش پخش شد. پرواز همیشه به او این حس را میداد. پرواز با شنل نامرئی معرکه بود زیرا که تا حد زیادی از گزش باد می کاست، البته هوا هم امروز اندکی بهتر بود. هری اوج گرفت و روی سقف یکی از بارو های قلعه نشست. انتظارش زیاد طولانی نشد. از آن بالا نوری را دید که برای چند لحظه چمن های جلوی قلعه را روشن کرد، در قلعه باز شده بود. چند لحظه بعد بلتچلی دروازه بان اسلیترین را دید که در هوا اوج می گرفت و به سمت جنگل ممنوع می رفت. هری که منتظر این لحظه بود به تعقیب بلتچلی پرداخت.

بلتچلی پانزده دقیقه ای به سمت اعماق جنگل پرواز کرد تا سرانجام به داخل محوطه ای با درختان نسبتا تنک فرود آمد. هری در هوا منتظر ماند. کم کم شش بازیکن دیگر اسلیترین به بلتچلی پیوستند. سپس هر شش تای آنها دور چیزی که از این بالا شبیه پاتیل می ماند جمع شدند. هری چیزی نمی شنید فقط با دقت نگاه می کرد. در کمال تعجب هری، بازیکنان تیم اسلیترین مشغول تمرین بهترین بازی کوییدیچی شدند که هری از آنها دیده بود. بلتچلی قهرمانانه در مقابل حملات بی عیب و ایراد کاپیتان مونتاگ، وارینگتون و پوسی می ایستاد، کراب و گویل با ضربات محکم و هدف دار بازدارنده ها را به هم پاس می دادند و از همه بد تر مالفوی هر چند دقیقه یک بار گوی زرین را با مهارت می گرفت و رها می کرد.

۴

فرد، جرج و آلیشیا برای کلاس معجون سازی به سمت دخمه اسنیپ راه افتادند. اسنیپ امروز سر وقت بود و به دلیل نامعلومی خرسند به نظر می رسید. در اواسط کلاس وقتی همه دانش آموزان مشغول خرد کردن ریشه گیاه ورستوکشان بودند، آلیشیا متوجه شد فرد و جرج به ردای یک دانش آموز دختر اسلیترینی اشاره می کنند و نخودی می خندند.
-ویزلی و ویزلی. سرتون به معجون تون باشه!

-چشم پروفسور!

آلیشیا با کنجکاوی به دختر اسلیترینی خیره شد. دختر دماغ بیش از اندازه سر بالا و چشم های سبز کسل کننده ای داشت. بازو های گوشتی و شونه های پهن داشت، و همینطور که آلیشیا در حال ورانداز کردنش بود ناگهان جیغی کشید و شروع کرد به دویدن دور دخمه اسنیپ:
-مارمووولک! مارمووولک! یه مارمولک تو ردامه!

گریفندوری ها زیر خنده زدند. اسنیپ که رشته کار از دستش در رفته بود سعی میکرد دختر را گیر بیاندازد و آرام کند و این خنده گریفندوری ها را شدید تر و اعصاب اسنیپ را پریشان تر می کرد.

-گریلر صبر کن دختره ی احمق! بهت دستور میدم صبر کن!

اما دوشیزه گریلر همچنان جیغ زنان به گوشه و کنار دخمه اسنیپ می دوید و در حالی که ردایش را می تکاند جیغ های ممتد می کشید. بلاخره اسنیپ موفق شد مارمولک را از لباس دختر بردارد.

-دوشیزه گریلر! دو امتیاز از اسلیترین کم میشه. این حتی یه مارمولک واقعی نیست دختره ی خیره سر! کم مونده بود ردات رو بکنی! یه شوخی طلسم شده از سمت کساییه که فکر می کنم بدونم کی باشن!

اسنیپ به سمت برادران ویزلی برگشت که قیافه فوق العاده معصومانه ای به خود گرفته بودند.

-پروفسور شما که فکر نمی کنید ما قصد ترسوندن دوشیزه گریلر رو داشته باشیم؟

-پنجاه امتیاز از گریفندور کم میشه!

صدای آه و ناله گریفندوری ها به هوا رفت.

-ولی پروفسور شما از کجا مطمئنید؟

-ساکت. ویزلی و ویزلی، پنج شنبه بعد از ظهر با من مجازات دارید. این مارمولک تقلبی رو هم به عنوان مدرک نگه میدارم و نشون مدیر مدرسه میدم. مطمئنم ایشون هم با من موافقن که این از شوخی های برادران ویزلیه.

وقتی بلاخره زنگ خورد آلیشیا خودش رو به فرد و جرج رساند و پرسید:
-پنجاه امتیاز از گریفندور کم شد! همین رو میخواستین؟

فرد در حالی که شانه هایش را بالا می انداخت با لحن بی خیالی گفت:
- دقیقا!

-نمیدونم، کجای این کار به نقشه ما کمک می کنه؟

جرج در حالی که رشته طناب در هم گوریده صورتی رنگی را از جیبش در می آورد گفت:

-اونجاش که تو ‌شکم مارمولکه یک عدد گوش گسترش پذیر بی سیم جاساز شده.

۵
وقتی هری روی زمین کوییدیچ فرود آمد، آنجلینا و کتی منتظرش بودند. روز قبل آنها چند علامت را با هم تمرین کرده بودند تا در صورت لزوم هری برای درخواست کمک بفرستد، اما هیچ کدام لازم نشدند، اعضای تیم اسلیترین خیلی ساده فقط مشغول تمرین کوییدیچ بودند. و ظاهرا روش خیلی خوبی برای بازی پیدا کرده بودند که به هیچ وجه نمی خواستند کسی مشاهده کند.

چند ساعت بعد همانطور که با هم قرار گذاشته بودند همه کنار شومینه تالار گریفندور جمع شدند. هری برای همه هر آنچه که دیده بود را بازگو کرد. رون از هاگرید شنیده بود که هاگرید فقط بوی گوگرد مانندی را از انتهای جنگل استنشاق کرده و آلیشیا در مقابل وارینگتون دست خالی مانده بود، گفت و گویشان به بحث و جدل کشیده شده بود و با یک طلسم ناجور از سمت آلیشیا به اتمام رسیده بود. این میان تنها فرد و جرج پیروز قطعی میدان بودند.

آنجلینا که بعد از شنیدن تمرین بی عیب و نقص اسلیترین پکر بود، گفت:
-من هنوز هم شک ندارم کاسه ای زیر نیم کاسه است. اگه میخوان تمرین کنن چرا همینجا تمرین نمی کنن؟

هری که خودش هنوز تصویر مالفوی با آن قیافه آزمندش در حال گرفتن گوی زرین جلوی چشمش بود گفت:
-تا به حال ندیدم اینقدر خوب بازی کنن. لابد اسنیپ براشون مربی حرفه ای گرفته.

جرج گفت: دوست عزیز، من و همکارم آقای ویزلی میتونیم در این زمینه کمک قابل توجهی به شما بکنیم. این که میبینید گوش گسترش پذیر بی سیمه. جدید ترین اختراعمونه. فقط هنوز بردش کمه باید نزدیک اتاق اسنیپ باشی که بشه خوب شنید. حالا اگه شما از اون نقشه غارتگرت خوب استفاده کنی دفعه بعد که یکی از بازیکنهای اسلیترین بره دفتر اسنیپ، من و تو و فرد میریم زیر شنل نامرئی و بیرون دفترش گوش وا میستیم.

آنجلینا بلافاصله گفت:
- من هم میام!

فرد گفت:
-چهار نفری زیر شنل جا نمیشیم.

-خب پس شما دوتا نمیاین!

-ولی گوش گسترش پذیر مال ماست.

- خب پس فقط یکیتون میاد.

-ولی تو توی خوابگاه دخترایی. تا بیایم خبرت کنیم ممکنه حرفا شون تموم شه.

-شنل مال منه و من میخوام خودم و رون بریم.

-من کاپیتانم و من میگم کی با کی میره. هر کسی هم بحث کنه از تیم اخراجه!

۶

هری بیشتر بعد از ظهر آن روز و روز بعد را همراه هم تیمی هایش در کنار شومینه تالار عمومی گریفندور گذراند. نقشه غارتگر در لای کتاب کوییدیچ در گذر زمان نیمه بازش، حرکت تمام ساکنین هاگوارتز را نشان میداد. هری تمام توجهش به نقطه اسنیپ روی نقشه بود. اما ظاهرا اسنیپ ملاقات خاصی نداشت. اعضای تیم گریفندور مجبور بودند چند روز دیگر به این موش و گربه بازی ادامه دهند. بلاخره غروب روز سوم هری متوجه مونتاگ و وارینگتون شد که هنوز بیرون خوابگاه با هم قدم می زدند و به نظر می آمد به سمت دخمه ها در حرکتند. هری سراسیمه برخاست و به سمت حفره رفت. بدون هیچ صحبتی آنجلینا و فرد هم برخاستند و هری را مشایعت کردند. فرد قبلا جرج را در شطرنج جادویی برده بود و یک لنگه گوش گسترش پذیر در جیبش برای همچنین لحظه ای داشت.

۷
-پرفسور ما یک مقدار دیگه گوگرد و عصاره تخم غورباقه احتیاج داریم. مالفوی قراره فردا یه پاتیل دیگه محلول انرژی زا درست کنه. ایندفعه باید تا بازیمون با گریفندور کافی باشه.

-تمرین هاتون چطور پیش میره؟

-عالی پروفسور. چنان برد جانانه ای خواهیم داشت که تو تاریخ اسلیترین بی سابقه باشه.

-خیلی خوشحالم مونتاگ. از سری قبل که دو سال پیش گریفندور جام رو برد پروفسور مک گونگال هر روز بهم یادآوری میکنه. بیا این گوگرد و تخم غورباقه رو بگیر و دیگه تاکید نکنم، مطمئن باش همه چیز خوب پیش بره.

-چشم پروفسور. خیالتون راحت باشه، جام مال ماست.

بیرون در آنجلینا، فرد و هری با قیافه های حیرت زده به یکدیگر نگاه می کردند.

۸
کتی بل با عصبانیت گفت:
-ولی این اسنیپ باید خیلی احمق باشه. اگه مچشون رو بگیرن اونا رو از مسابقات ممنوع میکنن اسنیپ رو هم اخراج می کنن.

اعضای تیم کوییدیچ در تالار عمومی دور هم جمع شده بودند. همه آنها هنوز از خبری که شنیده بودند در شوک بودند.

هری با تلخی گفت:
-دامبلدور هیچ وقت اسنیپ رو اخراج نمی کنه.

آنجلینا گفت:
-مسئله اینها نیست، مسئله اینه که چطور همچنین اتهام بزرگی رو ثابت کنیم. اگه تهمت به این بزرگی رو به اسلیترین بزنیم و نتونیم ثابت کنیم مک گونگال زنده زنده میخورتمون.

آلیشیا گفت:
-به محض اینکه قضیه دوپینگ اسلیترین رو مطرح کنیم اسنیپ تمام تلاشش رو میکنه قضیه رو مخفی کنه. متاسفانه ما با تیم اسلیترین تنها طرف نیستیم، با اسنیپ طرفیم. مطمئنم یه کاری میکنه که مثل سگ پشیمون شیم. متاسفانه اطلاعات ما درباره این قضیه خیلی قانونی به دست نیومده، ما مثل جاسوسا از اتاقش استراق سمع کردیم. اجازه هم نداشتیم به جنگل ممنوع بریم.

رون که رنگ پریده به نظر می رسید گفت:
-حق با آلیشیا ست. اگه طرح تهمت کنیم و ازمون بپرسن از کجا میدونیم جوابی نداریم بدیم.

فرد با قیافه شیطنت باری گفت:
-مطمئنم اونا پاتیل دوپینگ رو با خودشون جایی نمی برن. شرط میبندم تمام بعد از ظهر همونجا تو جنگله. میتونیم بریم خالیش کنیم توش مسهل بریزیم.

آنجلینا گفت:
-فکر درستیه. البته مسهل رو نمیگم. پاتیل باید تمام روز همونجا تو جنگل باشه. میتونیم بریم به عنوان مدرک برش داریم.

جرج گفت:
-چطور میخوای ثابت کنی مال اسلیترینی هاست؟ ممکنه از هر جایی اومده باشه. باید حین ارتکاب جرم گیرشون بندازیم.

رون گفت: این اتهام باید از طرف یکی غیر از ما مطرح شه. کسی که اجازه داشته باشه بره تو جنگل. و من فکر کنم یه نفر مناسب رو بشناسم.

۹

اعضای تیم اسلیترین سوار بر جارو، صبح زود یکی یکی در جنگل ممنوعه فرود می آمدند. وقتی آخرین نفر، دراکو مالفوی هم به زمین نشست و مشغول مرتب کردن ردایش شد، کاپیتان تیم، مونتاگ، همه را به دور پاتیلی که از آن بخار های سبزی بلند می شد فراخواند.

-ببینم مالفوی هرچیزی که لازم بود رو اضافه کردی؟

-آره. تا الان دیگه باید قوام اومده باشه. لیوان هاتون رو بیارین جلو تا براتون بریزم.

-از اون پاتیل فاصله بگیر آقای مالفوی!

اعضای تیم اسلیترین با تعجب و وحشت سرشان را به سمت قسمتی از جنگل چرخاندند که صدا از آنجا آمده بود. پرفسور مک گونگال با چهره ای عصبانی از پشت درختان به سمت آنها می آمد. او تنها نبود. پرفسور فلیت ویک، پروفسور اسپراوت، مادام هوچ، هاگرید و پروفسور اسنیپ هم پشت سر او بودند.

-همچین چیزی تو تاریخ هاگوارتز سابقه نداشته. چی پیش خودتون فکر می کنین؟

فلیت ویک که برای رسیدن به مک گونگال عصبانی مجبور بود بدود در همان حال دویدن گفت: واقعا که شرم آوره مینروا. من که میگم باید از مسابقات محروم شن.

پروفسور اسپراوت که به ندرت عصبانی می شد، رنگ به صورت نداشت و با ابروهای گره کرده گفت: صد در صد باید محروم بشن. اینها حق مساوی تلاش سالم و بردن رو از بقیه گروه ها گرفتن.

خانوم هوچ هم بینی اش را بالا گرفت و گفت: تصمیم با مسئول گروه ها و مدیر مدرسه است، اما من توی بازی که این متقلب ها توش بازی کنن سوت نمی زنم.

مونتاگ با قیافه وحشت زده به سمت اسنیپ برگشت:
-پروفسور...

-پروفسور و زهرمار مونتاگ. واقعا که سرشکسته ام کردین. هیچ به من بیچاره فکر کردین؟

با این موضع گیری اسنیپ، اسلیترینی ها که آخرین بارقه امیدشان هم از دست داده بودند بیش از قبل وحشت زده و مستاصل شدند. هیچ کدام جرأت نداشت پای اسنیپ را به وسط معرکه بکشد.

پروفسور مک گونگال که از شدت عصبانیت لب هایش به یک خط باریک تبدیل شده بود با نگاه مشکوکی به سمت اسنیپ برگشت:
-برات جالب نیست سوروس این بچه مدرسه ای ها طرز تهیه معجون نیروبخش رو از کجا یاد گرفتن؟

-مطمئنم یه جوری به قسمت ممنوع کتابخونه دست پیدا کردن مینروا.

بخت با اسنیپ یار بود، دروغش گرفت. پرفسور اسپراوت دستانش را دور دهانش حلقه کرد و گفت:
-وای مینروا. من به مونتاگ اجازه استفاده از قسمت ممنوع کتابخونه رو دادم. برای پروژه گیاهان جادویی امسالش چندتا مقاله لازم داشت.

مک گونگال که خیلی راضی به نظر نمی رسید گفت:

-به هر حال هرچی که هست تصمیم نهایی با مدیر مدرسه است، ولی من که بعید میدونم تیمت این لیگ بازی کنه سوروس.

سپس به سمت هاگرید برگشت:
-کارت حرف نداشت روبیوس. به موقع مچ این متقلب ها رو گرفتی و ما رو خبر کردی.

هاگرید که سرخ شده بود گفت:
-خواهش میکنم پروفسور مک گونگال، من از همون اول که شنیدم، اه یعنی دیدم که این مالفوی و دار و دسته اش میان این طرف ها شک کردم کاسه ای زیر نیم کاسه اشونه. اینه که خودم تنهایی تصمیم گرفتم بیام به شما بگم.

و مثل بقیه وقت هایی که نصف حقیقت رو نمیگفت سرخ تر و سرخ تر شد. و بعد هم عذرخواهی کرد و به سمت کلبه اش راه افتاد. چندتا دوست قدیمی اش در کلبه منتظرش بودند تا خبر های دست اول را بشنوند.





کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۵۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
#74

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۴۳:۲۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
- از چه روی این سان بدین جانب خیره گشته ای؟

آقای زاموژسلی در حالی که پاهای معلق در هوایش را تاب می داد، از گوی سپید عظیم و درخشان گلایه کرد.

- گویی دگر چاره ای مداری.

صدالبته که آن گوی درخشان که عموم مردم آن را ماه و آقای زاموژسلی "ظلمت بان روشن" می نامید، چاره جز خیره گشتن نداشت. نه فقط خیره شدن به آن مرد، که به هر آن چیز که بود و نبود.

- متپلک گشتی!

لادیسلاو چنان هیجان زده این را گفت که چیزی نمانده بود که سرنگون شود. به خیالش آمده بود که ماه پلک زده است. چشمانش را تنگ کرده و بازجویانه بر ظلمت بان روشن خیره شده به جلو خم شد. سرش را کج کرده و خودش را به جلو کشید.
جلوتر و کج تر...
کج تر و جلو تر...

پق!

-ههههمممم!

برفی که در آن سقوط کرده بود، حلقش را پر و فریادش را خفه کرده بود. ظلمت بان روشن او را اسکل کرده بود.

- از خویش خجالت نمای ای ملاموس!

شاید اگر ماه می توانست سر کج کند و نگاه پرسشگرانه بیاندازد و بپرسد: چی؟ در آن لجظه چنین کاری می کرد و آقای زاموژسلی چشمانی داشت که سر کج و نگاه پرسشگر ظلمت بان روشن را ببیند، پس در حالی که دستانش را به شکلی که گویی به کلمات معلق در هوا اشاره می کند، تکان می داد، رو به ماه گفت:
- در سرایی که اینجانب از آن آمده ایم، وردی می باشد، که ایشان را لوموس نامیده و چون جنابتان روشنگری می نماید.

ماه ابروهایش را بالا انداخته و لبخندی حاکی از تعجب به مرد می اندازد و مرد نیز تبسمی از سر فرزانگی بر لب می نشاند که خالی از غرور نیست.
در حالی که می بیند...
می شنود
صدای تپش قلبش را
که در آن تاریکی،
ماه آهسته و خسته به تماشا که چه زود از یادش رفت،
آنچه به بالای درخت کشانده بودش.


নীরবতা


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۰۱ دوشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۶
#73

کریستین الکساندرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۰ جمعه ۲ مهر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۰:۰۶ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۶
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 44
آفلاین
صدایی کلاغ همه جا میپیچه!از لابه لای شاخه ها کلاغی بزرگ شیرجه زده و به مرد خون اشام حمله میکند.

خون اشام دستشو روی صورتش میزاره و از لابه لای انگشتاش خون بیرون میزنه!

خون اشام که بیشتر از قبل عصبانی شده بود بر میگردد تا حساب کلاغ را برسد، اما برگشتن همانا و فرو رفتن خنجر در قفسه سینش همانا!

خون اشام که از تعجب شاخ هاش در میومد بجای کلاغ یه پسر با مو های سیاه و چشمان قهوه ای دید که با خشم به چشماش زل زده بود.

درگیری خونین انها شروع شد و بدون هیچ رحمی به جدال پرداختند.

از این طرف پالی که خیالش از طرف مرد قوی هیکل راحت شده بود به طرف زن خون اشام حمله ور شد.

زن خون اشام که هیچ حرکتی نمیکرد فقط منتظر رسیدن پالی بود و وقتی رسید خیلی سریع جاخالی داد و یهو دست پالی قطع شد.

پالی که از درد به زمین افتاده بود و باور نمیکرد که دستش قطع شده باشه با دست دیگرش نمیزاشت دست قطع شدش به زمین بیوفته.

زن خون اشام چیزی شبیح به شمشیر از پشتش بیرون اورد و پوزخندی زد.

پالی بدون هیچ دردی سر جای خود ایستاد و پوزخند زن ناپدید شد و در عوض این پالی بود که به او پوز خند میزد، دستش رو از روی دست قطع شدش برداشت ، چیزی دیده میشد اصلا قابل باور نبود، هیچ اثری از رد شمشیر نبود انگار نه انگار که دستش قطع شده بود.

_اوه یادم رفته بود شما گرگنما ها زخماتون خیلی سریع خوب میشن ولی اشکالی نداره تا ابد نمیتونی دووم بیاری هاپو کوچولو.

پالی چنگال هاشو تیز کرد تا هروقت زن حمله کرد عوض کارش رو روی صورتش در بیاره ولی اون زن خیلی سریع بود پالی تا میخواست پنجشو بهش بزنه اون زودتر جاخالی میداد و یک ضربه عمیق به بدنش وارد میکرد.

از طرف دیگر جدال مرد و پسر خون اشام هم تموم نشده بود و هردو ضخم هایی روی صورت، گردن و بدنشون دیده میشد، درست بود که اون مرد هیکلش بزرگ تر از پسره بود ولی هیچ برتری از نظر رزمی در مقابل اون نداشت.بعضی وقت ها مرد ناخون هایش رو به پوست پسره میکشید، بعضی وقتا هم پسره خنجر های پنهانشو از داخل مچ دستاش در میاورد و داخل بدنش فرو میکرد.

پالی از اینکه هیچ ضربه ای نتونسته بودبه زنه بزنه خسته شده بود و درد ضخم های روی بدنش حال اونو بدتر میکرد و بد تر از انکه دیگه ضخم هاش مثل بار اول سریع خوب نمیشدند و با هر ضربه زن کند تر میشد. پالی تمام ضورش و تمرکزش را جمع کرد، زن شمشیر را درست به قلب پالی هدف گرفت و با سرعت بالا حمله کرد و بلخره به هم رسیدند.

پالی نفس نفس زنان به دستش نگاه میکرد که روی زمین افتاده و به دست دیگرش که به داخل گلو زن فرو کرده و ناخوناش از طرف دیگر ان زده بیرون و زن مثل تیکه یخ منجمد شده بود و هیچ حرکتی نمیکرد.

از فرصت استفادا کرد و سریع گردن زن رو با دندون هاش گاز گرفت و با چند بار تکان دادان گردن زن از تنش جدا شد و روی زمین افتاد.

پالی نگاهش به طرف مرد چرخید و به قصد کمک گردن به پسره سر خون اشام رو با قدرت به طرفش پرت کرد. مرد که هواسش نبود، سر محکم به صورتش خورد و روی زمین افتاد.

پالی و پسره هردو یه قدم به عقب رفتن و سریع گارد گرفتند مرد که سر زن رو دیده بود خشمش دو برابر شده بود نفس هاش....

ناگهان پالی از دردی که به سینش وارد شد چشماش رو بست و از طرف دیگر محکم از عقب به درخت برخورد کرد که دردش دو برابر شده بود. وقتی چشماش رو باز کرد متوجه چهار ضخم بسیار عمیق روی سینش بود که خون ازش بیرون میریخت و در مقابل چشمان درشت و سیاه رنگ که بهش خیره شده بودن.

پالی با تنها دستش گردن مرد رو محکم گرفت و از زمین بالا برد. زیاد طول نکشید که مرد با فرو کردن ناخکن هاش داخل مچ های پالی مجبور کرد اون رو روی زمین بزاره و رهاش کنه.

_زنت بهت نگفته بود با هم سن خودت بجنگی؟

مرد سریع به پشتش چرخید ولی چرخیدنش همانا و جدا شدن سرش همانا.!

مرد خون اشام هم بلاخره روی زمین افتاد. پالی دیگه توان ایستادن نداشت و با همان لباس های پاره پاره روی زمین افتاد، پسر چشم قهوه ای بالای سرش امد پالی که حالا میتونست صورت اونو ببینه فهمید که اون همان پسر توی سالن اصلی بود.

_پالی به چشمام نگاه کن، تو هیچی از این اتفاقا یادت نمیاد، تو نمیدونی چرا اینجایی، نمیدونی لباس هات چرا پاره شدن...

چشمان پالی کم کم بسته شد و از خستگی به خواب فرو رفت.

(درمانگاه مدرسه)

پالی چشمانش رو باز کرد و نور خورشید به چشماش حجوم اورد کمی بعد که چشماش به نور عادت کردن بازشون کرد و به اطراف نگاهی انداخت او اصلا نفهمید چرا اینجاست به بدن خود نگاه کرد که کاملا سالم بود و دلیلی برای بودن توی درمونگاه نمیدید، هنوز شکه بود که چرا لباس هاش عوض شدن تو جایی که پالی بخاطر میاره او با لباس های نارنجی وقهوه ای از سالن عمومی گریفیندور خارج شد ولی یادش نمیاو کجا و چرا لباس هاشو عوض کرده، هرچی فکر میکرد از اتفاقات دیشب هیچی یادش نمیومد انگار که اصلا اتفاقی نیوفتاده باشه و شک او اشتباه بود.بلاخره پرستار اومد، پالی سریع پرسید:

_من اینجا چیکار میکنم؟
_دختر جون انگار که چیزیت نیست! اوه هاگرید تورو وسط جنگل ممنوعه پیدا کرد و دیشب اورد اینجا، وضع لباسات افتضاح بود برا همین عوضشون کردیم.خوب انگار حالت کاملا خوبه اگه خواستی میتونی بری عزیزم.

پالی با شنیدن جمله اخر پرستار از تخت پایین اومد و به بدن خود خیره شد هیچی از دیشب به یادش نمیومد ولی انگار او نباید سالم بشه، او حس عجیبی به داشت ولی سعی کرد خودش رو اروم کند و به طرف سالن اصلی به راه افتاد.

پایان.


°♤Piss♡çoçuk♤°


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۱۴ دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۶
#72

کریستین الکساندرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۰ جمعه ۲ مهر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۰:۰۶ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۶
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 44
آفلاین
قسمت چهارم(جدال نابرابر)

تق تق تق !
_اخ دیونه این سرمه در که نیست!
اوه باشه بابا، پالی چت شده اصلا تو جمع نیستیا اصلا انگار اینجا نیستی.
_خیر!اصلا هم اینطور نیست...
_یعنی باور کنم؟!
_سارا خودت که خوب میدونی...
_باشه حالا، ببینم با بچه ها میخوایم فش فشه های بی ضرر رو منفجر کنیم هستی؟ میای؟الوووو با تو ام!
_هان چیه...باشه ببینم چی میشه.
_هوووووووف پس منتظرتم خدافظ.
_بسلامت.

سارا با مو های خرمایی رنگی که در هوا تاب میخوردند بدون هیچ حرف اضافه ای به سالن مشترک گریف رفت.پالی که همه پسرای گریفو زیرو رو کرده بود ولی باز هم نتونسته بود اون پسرو پیدا کنه شاکی شده بود.
_همممم شاید بهتر باشه بزارم برا یه وقت دیگه...

پالی با گفتن این حرفش بلند شد تا لباس های نارنجی+قهوه ای که تازه تو تابستون خریده بود رو بپوشه، پالی هنگام لباس عوض کردن چشماش فقط رو پنجره بود غروب خورشید نشون میداد، انگار منتظر چیزی بود، یه چیزی تو وجودش میگفت که چیزی پشت پنجره هست که باید ببینه.
_ها،! وا،! خاک بر سرم!

پالی اونقدر تو پنجره زوم کرده بود که نفهمید تیشرتشو برعکس پوشیده، سریع عوضش کرد و برای اخرین بار یه نگاه دیگه به پنجره انداخت...
_خدای من...

پالی چیزی رو که میخواست دید ولی نه دقیقا چیزی که اون میخواست، پالی که منتظر بود اون پسره رو همون جای قبلی ببینه ولی اینبار دو نفر که ردا های سیاه پوشیده و با سرعت بالا به طرف جنگل ممنوعه در حرکت بودند، پالی باز از قدرتش استفاده کرد... هر دوشون صورتشون پوشونده بودن ولی ردا هایی که داشتن مال مدرسه نبودن! این مسئله پالی بیشتر شوکه کرده بود، پالی سریع تیشرتشو در اورد و یه سو شرت با لباس گرم پوشیدو سریع به راه افتاد، اونقدر با عجله میرفت که حرف های سارا که حسابی شاکی بود رو نشنیده گرفت.

(جنگل ممنوعه)

دیگه از خورشید خبری نبود، نسیم سردی که می وزید موهای پالی رو بهم میریخت ولی پالی توجهی به مو هاش نمیکرد، او چوب دستیشو محکم در دستش گرفته بود و هر ان اماده بود ورد های جادو رو انجام بده.
از پشت سر پالی صدایی ریز و نازک و دخترانه ای گفت:
_سلام دختر کوچولو این وقت شب بیرون چیکار میکنی، گم شدی ؟

پالی سریع برگشت، او یه خانونی بود که راحت پنج یا شش سال از پالی بزرگتر بود ولی چوب دستی در دست نداشت، پالی که حسابی جا خورده بود ولی زود خودش رو جمع و جور کرد و گفت:
_شما کی هستین اینجا چیکار میکنید؟
_خوب ما، اومدیم یکم گردش کنیم ولی فکر کنم از خواب تو گذشته باشه ها...

پالی که اصلا احساس خوبی از اون زن نداشت و همچنین دونبال دومین فرد میگشت چوب دستی اش رو بالا اورد و با لحن جدی و جوری که خشن به نظر بیاد گفت:
_من یه جادوگر معمولی نیستم، سریع بگین کی هستین و اینجا چیکار میکنید؟

زن که حالا نزدیک تر شده بود صورت
استخوانی و رنگ پریده و مو های سیاهش معلوم بود اصلا از لحن پالی خوشش نیومد، لب های زن باز شد و از لا به لای دندون های زن دو دندون تیز بیرون زد.
_خون اشام!

پالی که حالا فهمیده بود با کی و چی رو در رو هست ترس در اعماق وجودش تنشو لرزوند، او تا حالا با هیچ خون اشامی رو برو نشده بود ولی از پدرش شنیده بود که اونا زیاد از گرگنما ها خوششون نمیاد و همچنین قدرت بدنی و سرعت خیلی بالایی نسبت به انسان ها دارند، پالی سعی کرد با اشاره کردن به اینکه او یک گرگنما هست و قدرت های خودشو داره از لرزیدن بدنش جلوگیری کنه ولی او نه تاحالا به گرگنما تبدیل شده بود و نه با خوناشامی جنگیده بود...
زن با پوزخند و لحن تحقیر امیزی گفت:
_ چی شده عزیزم ترسیدی؟ نترس ما با توله گرگ های ترسو کاری نداریم...

این جمله او مثل یه سنگ به سر پالی خور، او اصلا نمی تونست تحقیر شدنو قبول کنه... اخمای پالی درهم شد و با نفرت رو به زن گفت:
_ببین چند روزیه خیلی اینجاها میگردین یا همین الان از اینجا برین یا وگرنه هرچی دیدین از چشم خودتون دیدین.

ناخون های زن بطور عجیبی شروع کرد به رشد کردن و از تیزی یه شمشیر چیزی کم نداشتن، پالی با دیدن این دبگه کاملا فهمید که باید اونم به گرگ تبدیل بشه ولی چطوری! او حرف های پدرش رو به یاد اورد که گفته بود که این عمل کار راحتی نیست،تحدید، نفرت، خشم، ترس، اینا چیز هایی هستن که پالی لازم داره، پالی چشم هاشو بست و سعی کرد تبدیل بشه، ولی اتفاقی نیوفتاد بازم سعی، بازم هیچی،
_لعنتی چرا نمیشه لعنتی...
_توله گرگ، عزیزم زیاد زحمت نکش قول میدم زیاد طول نکشه.

زن قهقه ای کرد،پالی خواست سریع جوابشو بده لب هاشو باز کرد و  خواست کلمه هارو یکی یکی بگه که
_تویه لعنتی ...... 
_خفه بابا!
_اخخخخخخخخخ

چیزی از پشت محکم پالی رو گرفته و به درخت پشت سرش پرت کرد، پالی محکم به درخت خورد و روز زمین افتاد، پالی با زحمت و درد چشماشو باز کرد تا ببینه چه اتفاقی بر سرش افتاده. او یک مرد هیکلی و درشت اندام و قد بلندی رو دید که داشت به طرف زن میرفت، حالا پالی فهمید که اون مرد پرتش کرده، کم کم چشمای پالی به سمت زنه رفت، اون زنه با صدای بلند و تحقیر امیزش به پالی میخندید،اون داشت به درد کشیدن پالی میخندید!!.
بلخره چیزی که پالی دونبالش بود اتفاق افتاد... خشم،نفرت،دردو... پالی دیگر دست خودش نبود، بدنش داشت عوض میشد استخون های صورت،پاها،قفسه سینه، همگی بزرگ میشدند و تغییر حالت میدادند و در نهایت تن کوچیک و دخترونه پالی حالا یک گرگنما بزرگ و ترس ناک شده بود که خشمو نفرت از چشاش و دندون های تیزش معلوم بود.... مرد قوی هیکل نیز که هنوزم نسبت به پالی قوی تر بود سریع خودشو اماده کرد و سمت دیگر پالی ایستاد بطوریکه مرد،زن و پالی یک مثلث تشکیل میدادند. دو خون اشام و یک گرگ نمای وحشی.پالی که حالا به خودش اومده بود و اماده یک جدال واقعی بود فریادی از خشم کشید که هرچی پرنده و کلاغ بود رو فراری داد، پالی یا همان گرگنمای وحشی شروع به دویدن به سمت مرد قوی هیکل با تمام سرعت شد و مرد خون اشام هم با دندون های تیز و با سرعت بسیار زیاد به طرف پالی اومد.

(پایان قسمت چهارم)


°♤Piss♡çoçuk♤°


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۱۱ شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶
#71

آستوریا گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
به برج و بارو هاي قلعه، خيره شدم...
انعكاس سپر حفاظتي اطرافش، درخشش چشمگيري بوجود آورده.
ميون اين همه طلسم مسخره حفاظتي، اين يكي فرق داره.
انگار تنها وظيفه اش، يادآوري روزهاييه كه تو اين قلعه گذرونديم...
انگار ميخواستن يادمون بندازن، براي حمله به جايي كه هفت سال، پناهمون بوده صف كشيديم.

خودم رو مجبور ميكنم كه حواسم رو متمركز كنم.
اين قلعه، يه زمان پناهمون بود؛ اما الان، پناهگاه كسانيه كه گردن كشي كردن.

ميشينم روي زمين. سوهان ناخنم رو در ميارم. بهترين راه واسه تمدد اعصاب!

به لرد سياه نگاه ميكنم، مثل هميشه چهرشون محكم و بي حالته.
به قلعه خيره شدن، اما از حالت چهرشون نميتونم بفهمم به چي فكر ميكنن...

بلاتريكس، مثل هميشه بيخيال و راحت، اطراف ارباب پرسه ميزنه.

رودولف بازم هيچي تنش نكرده... مثل هميشه بيخياله... انگار نه انگار اومديم بجنگيم! اين زن و شوهر، عجيب شبيه همن!

ليني، روي شونه هكتور نشسته و هرازگاهي، بال هاش رو به هم ميزنه.

هكتور، ساكت نزديك ارباب ايستاده. ساكته...اما با هربار لرزشش، ملاقه و چوبدستيش ميخورن به هم و دنگ دنگ صدا ميدن!

يه عينك معلق، بهم نزديك شد...بانز! اينقدر همه موقع حرف زدن باهاش، به همه جاش نگاه كردن جز چشماش، اين عينك رو روي صورتش گذاشت تا محدوده چشماش، مشخص بشه.

آرسينوس...حتي امشب هم قيد كرواتش رو نزده... با جديت و دقت، سعي ميكنه لكه كمرنگ روي كرواتش رو تميز كنه...انگار يه كم فكرش درگيره، داره سعي ميكنه اينكارو با ناخوناش انجام بده به جاي چوبدستي !

ليسا با پاشنه كفش شكسته اش درگيره... دلفي كمكش ميكنه.

كراب، رز، گويندالين، آماندا، داي، وينكي و بقيه يه گوشه دور هم، نشستن...
رز چيزي ميگه و همه ميخندن... با ديدن خنده اشون، لبخند مياد رو صورتم. نه از اون لبخنداي هميشگي و حرص درآرم... يه لبخند واقعي!

انگار اومديم پيك نيك، جاي ميدون جنگ !

ارباب از جاشون بلند ميشن. به سرعت از روي زمين بلند ميشم. همه همين كار رو ميكنن!

-آماده اين ؟

ارباب، با دقت تو صورت هممون، دنبال يه نقطه ترديد ميگردن و... پيدا نميكنن.

ساعتي بعد

از جايي كه افتادم، ميتونم ببينمشون كه مشغول جشن گرفتنن... چجوري من هنوز زنده ام... دنيا مگه تموم نشده؟! چجوري ميشه كه من...كه اينا... چجوري ميشه ؟!
ذهنم رو متمركز ميكنم كه بتونم اين طلسم بدن بند لعنتي رو باطل كنم...اما مگه ميشه؟! چجوري تمركز كنم وقتي اون صحنه از جلوي چشمم كنار نميره؟

يادم نمياد چي شد...يادم نمياد كي اين طلسم رو روم اجرا كرد...تنها چيزي كه يادمه اينه كه اول بلاتريكس افتاد رو زمين و بعد...بعد...
نه! نه! مطمئنم كه اين يه كابوسه !
چطور ممكنه كه ارباب...لرد سياه...
نه! امكان نداره...!
رز، ليني، هكتور، كراب، رودولف...هيچكس...هيچكس پيداش نيست...! مگه ممكنه؟! ما كه هميشه قوي بوديم، هميشه قدرتمون بيشتر بود...چجوري ممكنه كه شكست خورده باشيم؟!

هنوز باورم نميشه...
اين يه نفرينه...همه خونوادم مردن و من زنده؟!
اين خيانته...
اما...
اما نه!
اين وظيفه است. آخرين وظيفه اي كه بهم محول شده.
حتي اگه تو آزكابان باشم... يا حتي اگه زنده زنده خاكم كنن، وظيفمه كه زنده بمونم...

بايد زنده بمونم و منتظر لرد سياه.
لرد سياه برميگردن...قدرتمند تر از هميشه...
برميگردن و من در كنارشون، انتقام همه رو ازشون ميگيريم...
لرد سياه برميگردن، همونطور كه يك بار ديگه برگشتن و هيچي اين رو عوض نميكنه!










شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.