هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: عکاسی کریوی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱ جمعه ۹ تیر ۱۳۹۶
#90

الکس سایکسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۱ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۴۰ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 20
آفلاین
کریوی سریع وسایل دوربین عکاسیش رو جمع کرد و به همراه نور ممد به طرف فروشگاه خواهرش به راه افتاد.

دقیقا روبروی ماتیک فروشی خوشگل خانوم الکس سایکس و دای لوولین در حال قدم زدند بودند که ناگهان با سرو صدای مردم توجهشون به مغازه ماتیک فروشی جلب شد.

چند ثانیه بعد , داخل مغازه ماتیک فروشی

دای: یالله اینجا چه خبره هان؟

زن زشت سریع از پشت دای رو می گیرد و سعی می کند بجای جیب هاش داخل چکمه هاش رو بگرده که این کار او دای رو به تعجب در اورد.

_الکس این داره چیکار می کنه این مرضش چیه؟

الکس دستای زنه محکم می گیرد و سعی می کند اونرو از دای جدا کنه و همزمان میگه:

_ خانوم دارین چیکار می کنین؟ به خودتون بیاید.

بلاخره الکس زنه رو جدا می کنه ولی ایندفه زنه الکس رو می گیرد و می گوید.

_ اوه عزیزم چه خوشگلی! , حتما تو ماتیک میزنی! حتما داخل کفشات پر از ماتیک , باید پر باشه من ماتیک می خواااام .

_ خانوم اروم باش دیگه من ماتیک ندارم , به خودت بیا

_ تو زن داری , مگه زن ندارییی؟ , حتما برا زنت ماتیک میخری , برا زن دومت هم ماتیک میخری , زن پنجمتم دیدم که شب جمعه براش خریدی , این دوستتم زنه برا اونم ماتیک خریدی , ماتییییییییییک...

ماتیک گفتن زنه بیشتر از این طول نکشید چرا که دای از پشت لباسش رو گرفته و محکم به عقب پرتش کرد زن محکم به قفسه ماتیک ها خورد و ماتیک ها روی سرش ریختن و چند تایی هم دور سرش می چرخیدند.

_ چقدر ماتیییییک , وای خدا زنه بیستو چهارمش داره ماتیکاشو دور سرم به پرواز در میاره , اخ جووون...

_ خوبی الکس؟ این زنه دیگه اعصابمو به اندازه کافی خورد کرد.

الکس سریع لباس های بهم ریختشو مرتب کرد و اروم به طرف زنه قدم برداشت ولی دای انگار هنوز اعصبانیتش خالی نشده بود سریع تر از الکس خودشو به زنه رسوند و با صدای نسبتا بلندش گفت:

_ ببین زنه بووووق اولا من هم مدرسه ایشم زنش نیستم , دوما اون دوست دختر نرسه چه برسه به زن بیستو چندوم , سوما یا الان به خودت میادیا که مجبور میشم....

همزمان که دای حرف میزد زنه دستش رو به نشانه هیس روی لب های دای گذاشت و مانع حرف زدنش شد و اروم گفت:

ماشالله دخترم , چه دختر نجیبی هستی عزیزم ولی عزیزم , چهار بار شوهر کردی کم نیست؟ یه دو سه تا دیگه هم ازدواج کنی خیلی شیک تر میشیا...

با گفتن این حرف زنه چشم های دای گرد و رگ های قرمز خشم کاملا توش پیدا بود.دای مشتش رو بالا برد و همین که خواست صورت زن زشتو سلف سرویس کنه الکس از پشت دستش رو می گیرد.

_ دای! اروم باش این جادو شده , نمی فهمه چی میگه...

در مغازه باز شد و کریوی و نور ممد نفس نفس زنان وارد مغازه میشن , همزمان با صدای ورود انها همه کسان داخل مغازه به طرف انها بر گشتند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: عکاسی کریوی
پیام زده شده در: ۱:۰۱ شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۶
#89

اورلا کوییرکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
زن با چشمای سفیدش بلند شد و با منگی به زن ها و مردایی که جیغ میزدن نگاه کرد. اصلا متوجه نمیشد که چرا این همه آدم انقدر وحشت زدن. زن عقده ای شد، زن میخواست سر به بیابون بذاره. زن میخواست محو شه... اما؛ زن تصمیم گرفت تمام عقده هاشو سر مردم خالی کرده، از عقده ی زشتی مادرزادی شو تا لایک نخوندن عکس پیتزا هایی که از تو اینترنت پیدا کرده بود. زن بدون این که بدونه چه شکلی شده شروع کرد به درآوردن ادای زامبی ها و دنبال مردم راه افتادن.
- میخورمتون! شما منو لایک نکردید.
-
-تحقیرم کردید.
-
-آن فالوم کردید.
-
-
- چی شد یهو؟

ناگهان زن به آینه ای برخورد کرد و خودش را درونش دید. تصور کنید خودتون رو زشت و با چشمای سفید ببینید، وجدانا نمیترسید؟ خلاصه زن به شدت ترسید و جیغ زد.
-

و همچنان جیغ زد.
-

و بازم جیغ زد.
-

ولی این دفعه جیغ نزد. بلکه یک دفعه بدنش شروع کرد به لرزیدن و بعد آخرین دستوری که بهش داده شده بود در ذهنش تکرار شد:
- چرا هرچی ماتیک داری رو به عمو عکاسه نمیدی؟... چرا هرچی ماتیک داری رو به عمو عکاسه نمیدی؟...

زن یه دفعه جدی شد و با خودش گفت:
- باید برم هرچی ماتیک هست رو بدم به عمو عکاسه.

ماتیک فروشی خانوم خوشگله

- خانم این ماتیک آبیه بنفش هم میکشه؟
- معلومه میکشه خانومم. جنسش مرغوبه چند مورد گفتن قرمز و نارنجی هم میکشه. بدم؟
- بد... !

زن زشت قصه ی ما یقه مشتری رو گرفت و برگردوندش و زل زد به لنز هاش.
- ماتیک رو رد کن بیا و گرنه میخورمت.

اون یکی زن ماتیک شو داد و جیغ زنان بیرون رفت. زن زشت هم مثل زامبی ها در ماتیک فروشی راه میرفت و هرچی ماتیک میدید بر میداشت.

اونور دیاگون/ پیش کریوی


- به گزارشی که هم اکنون به دست ما رسید توجه کنید. یک زامبی زشت در فروشگاه به دنبال ماتیک میگردد...

در همین موقع تصور زن روی مانیتور تلویزیون خونه ی کریوی پخش شد. نورممد تا تصویر را دید داد زد:
- عه این همون زشته س . دنبال ماتیکه. کریوی دیدی گفتم عواقب داره.

کریوی نگاهی به دوربین همه کاره ش انداخت و بعد گفت:
- به ما چه. تا دلش میخواد بره دنبال ماتیک.
- ولی مگه خواهر تو یه ماتیک فروشی نداشت؟

این حرف نور ممد مثل بمب ساعتی برای کریوی عمل کرد.

- باید یه کاری کنیم!


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: عکاسی کریوی
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
#88

محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۳:۵۱:۰۱ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 975
آفلاین
کریوی گرد و خاک صندوقچه را فوت کرد و بوسه ای بر ان زد. با صدای بلند خندید و از مفازه خارج شد. نورممد هم به دنبالش رفت اما صاحب کارش به جمله های اخطار امیز او هیچ توجهی نمی کرد.

کریوی وارد کوچه ی شلوغ دیاگون شد! کوچه مملو از جمعیت در حال خرید و خوش گذرانی بود اما هیچ کس اعتنائی به مغازه عکاسی او نداشت! کریوی به سمت شمال کوچه شروع به حرکت کرد و در راه خود به چند جوانی که با گوشی های مشنگی در حال سلفی گرفتن بودند ، فحش های سانسوری داد!

کریوی وارد یکی از کوچه های باریک دیاگون شد و ایستاد! در حالی که صندوقچه را باز می کرد ، رو به نورممد گفت: « خب! ببین نورممد! هر کی اومد تو کوچه بهش میگی عکس رایگان با دوربین 30 مگاپیکسلی می گیریم و جذبش میکنی تا ازش عکس بگیریم! اگه پرسید چرا رایگان؟ میگی بهش برای جذب مشتری عکس اول رو رایگان می گیریم! باشه؟ فهمیدی؟ »

- ارباب! بیخیال شین! این عواقب داره! این دوربین با جادوی سیاه ساخته شده!

کریوی همچنان که دوربین رو اماده می کرد ، گفت: « خفه شو! نکبت! ابله! :vay: پولی برام نمونده! زار و زندگیمو رو صعود انگلیس شرط بستم اما اون سه مارمولک های سوسول به ایسلند باختن! می فهمی؟ زار و زندگیم رفت هوا! اخرین مشتری مغازم هم برمیگرده به سه ماه پیش! دو ماهه حتی نتونستم بسته ی اینترنت بگیرم واس خودم! لست سین جلگرامم مال دو ماه پیشه! »

نورممد که کاملا قانع شده بود ، وارد کوچه ی اصلی شد و داد زد: « عکاســـــی! عکاســــــــی! دوربین 30 مگاپیکسلی! عکس یهویی! عکس اول رایگان! بیا بگیر خودتو لایک بارون کن! بـــــیـــــــــــا! »

کریوی هم داشت دوربین رو اماده می کرد و هیچ توجهی به نوشته ی روی دوربین نداشت که نوشته بود: « مغز از آن ماست! »

چند دقیقه ای گذشت و نورممد همراه با یه دختر زشت بی ترکیب با موهای قهوه ای رنگ و دماغی دو برابر بزرگتر از حد معمول ، آمد! کریوی با دیدن قیافه ی دختره متعجب شد!

- سلام عمو عکاس! میشه از من یه عکس بگیرین تا لایک بگیرم؟! اخه عکسای منو هیشکی لایک نمی کنه! بخدا رفتم یه پیج 10K خریدم و عکس خودمو گذاشتم ، کسی لایک نکرد که هیچ ، تعداد فالوورام به 236 نفر رسید!

کریوی نگاهی غضب آلود به نورممد کرد و اونو پیش خودش فراخوند و در گوشش گفت: « با این مشتری آوردنت! احمق! خب گوش کن ببین چی میگم! وقتی عکسو گرفتم 5 ثانیه مهلت داریم تا دستورات رو بهش بدیم! من که عکسو گرفتم ، سریع میری تو گوشش میگی "وای چه عکس خوبی گرفت عمو عکاسه! چرا نمیری هر چی پول تو بانک داری برداری و به عمو عکاسه بدی؟ " فهمیدی؟! »

نورممد با تکان دادن سرش تایید کرد!

کریوی رو به دختره گفت: « خب دخترم! نیم رخ وایسا تا یه عکس یهویی ازت بگیرم! » و سرش رو تو دوربین فرو کرد! دختره یک ژست عجیب به خودش گرفت و زشتیش بیش از بیش نمایان تر شد!

صدای مهیبی از دوربین به همراه دود سیاه رنگی از دوربین خارج شد! کریوی سریع سرش رو بیرون آورد و با چشم به نورممد اشاره کرد! نورممد هم سریعا به کنار دختره رفت که چشمانش کاملا سفید شده بودند!

تو گوش دختره گفت: « وای چه عکس خوبی گرفت عمو عکاسه! چرا هر چی ماتیک تو کیفت داری رو به عمو عکاسه نمیدی؟ »

چشمان دختره به یک باره به حالت اولیه خودش برگشت! خنده ای کرد و به طرف کریوی رفت! کریوی گفت: « دخترم عکس رو با بهترین کیفیت از طریق جلگرام برات ارسال میشه! »

دخترک لبخندی زد و گفت: « خیلی ممنون! :kiss: » و به یک باره هر دو دستش را بر کیفش فرو برد و خیل عظیمی از مایتک های رنگارنگ را بیرون آورد به سمت کریوی پرتاب کرد و رفت!

کریوی که بسی شکه شده بود ، ماتیکی که وارد دماغش شده بود رو بیرون آورد و با نگاهی غضب آلود به نورممد نگاه کرد! نورممد که تازه متوجه گندی که زوده بود ، شده بود ، گفت: « ارباب بخدا هول شده! به مرلین قسم دیگه اشتباه نمی ک..... » کریوی بر سرش آوار شد!


آنطرف کوچه ی دیاگون



دخترک زشت بی ترکیب با لبخندی رضایت بخش به سمت خونشون می رفت و در این فکر بود که زیر پستش چه بنویسد؟ مثلا می توانست بنویسد "یهویی تو جزایر هاوایی!" و یا "خرید تو دیاگون! ای لاو یو پی ام سی"

در این فکر ها بود که به یک باره احساس کرد پاهایش سست شدند و نقش بر زمین شد! مردم سریعا دور دخترک جمع شدند و همهمه ای بر پا شد!

- چی شده؟ چرا افتاده زمین؟!

- نمی دونم! شاید روزه بوده ضعف کرده!

- ببریمش درمونگاه!

مردی که این حرف را زده بود ، خم شد تا دخترک را بلند کند اما همینکه او را لمس کرد ، دخترک تکانی خورد! مرد شکه شد و عقب رفت! دخترک به سختی بلند شد و سرش را بلند کرد!

پسری که نگاهش به صورت و چشمانش کاملا سفید شده ی دخترک افتاده بود ، داد زد: « زامبــــــــــــــــــــــــــــــــــی! »

و همه شروع به فرار کردند!


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۰ ۱۴:۲۰:۲۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: عکاسی کریوی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۳ چهارشنبه ۹ تیر ۱۳۹۵
#87

لوئیس ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
سوژه جدید!

عکاسی کریوی

آقای کریوی به سمت دخل رفت تا ببیند اوضاع آن روزش چطور بوده.تا اینکه دخل را باز کرد با انبوهی از گرد و غبار و دخل تار عنکبوت بسته رو به رو شد.درهمین لحظه نورممد داخل عکاسی شد.

- قربان شیشه هارو تمیز کردم کار دیگه ای ندارین بکنم؟!

- نه نورممد.کار و کاسبی هم خوب نیست.حالا من مجبورم از چیزی که قل داده بودم هیچوقت از اون استفاده نکنم استفاده کنم!

- نه قربان! شما گفته بودید که اون دوربین خیلی شیطانیه و نباید ازش استفاده بشه!

کریوی صندوقچه کوچکی را از زیر میز درآورد.روی آن فوتی کرد تا نوشته روی آن نمایان شود: ابَر دوربین هیپنوکَمِرا".کریوی خنده ای شیطانی سر داد و گفت:

- با این دوربین چند کاره میتونم کلی ول به جیب بزنم!

- اما قربان.استفاده از این دوربین اصلاً عواقب خوبی نداره!

- بی خیال عواقب بدش! مهم اینه که من پولدار میشم!پولدار!

----------

خلاصه سوژه:

دیگه نونی توی کار عکاسی نیست و در نتیجه دخل عکاسی کریوی هم خالی شده.کریوی می خواد از یک دوربین چند کاره که قابلیت هیپنوتیزم کردن و....(کارایی های دیگش رو شما تعیین کنید!) داره استفاده کنه تا کلی پول به جیب بزنه.اما انگار عواقب خوبی نخواهد داشت!




پاسخ به: عکاسی کریوی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۸ پنجشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۴
#86

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
پست آخر!

فیششششششش....غروغروغروغرو!

تمام محفلی ها برق از سرشان پرید...آیا این صدای سیفون بود که کشیده شد؟!این همان صدایی بود که سالها در این خانه به گوش نرسیده بود؟!بلاخره دامبلدور کارش را تمام کرد؟!آیا عصر نوینی برای محفل شروع شده بود؟!
دامبلدور بلاخره پیروزمندانه از دستشویی بیرون آمد و لب به سخن گشود...
_فرزندان روشنایی... متاسفانه هم اینک دو تن از از ویزلی ها بر اثر سانحه کشیده شدن سیفون،غرق شدن!
_اوا...خب جای خواب نداریم،رفته بودن تو کاسه توالت اقامت گزیده بودن اون بیچاره ها...قبل اینکه سیفون رو بکشی چرا نمیبینی داخل چاه توالت چیزی هس یا نه؟!
_خب...عموما باید چیزی داخل چاه توالت باشه که ما سیفون رو بکشیم مالی!توقع نداری که به چیزای داخل چاه توالت رو نگاه کنم؟!
_عه!بسه دیگه...حالمون بهم خورد...به نظر من این اتفاق رو باید به فال نیک گرفت...این نشون میده که حالا وقت اصلاحات هست!
_سگ روشنای!
_عه؟!چرا فحش میدی پروف؟!
_فحش نبود...داشتم صداتم میکردم...بله میگفتم...زمان اصلاح هنوز فرا نرسیده...من 90 سال پیش اصلاح کردم و ریشم رو زدم...هنوز یه قرن نشده که!

در همین اثنا بود که ناگهان هری پاتر به مانند گنده گلابی نشسته خودش را وسط انداخت...اگر برایتان این پرسش متبادر شده که گنده گلابی چیست،باید بگویم گنده گلابی همان کدو حلوایی در زبان شماست...القصه هری پاتر که خودش را انداخته بود وسط ماجرا،شروع به داد و هوار کرد...
_آی ملت...آی امت...ای خلایق...آی مردم...چه نشسته اید که مسابقه برگزار شده...همه بریم به سمت محل برگزاری!

و ملت محفلی که این خبر هولناک را شنیدند،عینهو تسترال چهار نعل به سمت محل مسابقه دویدند!

محل مسابقه!

آلبوس،آبرفورث و کینگزلی خودشان را به مرلین رسانده و در جایگاه هیئت داوران نشسته بودند...شرکت کنندگان هم یک به یک،به صف روبروی آنها حاضر و عکس هایشان را نشان دادند!
گزارشگر مستبقه هم ثانیه یه ثانیه در حال گزارش بود...
_تاکنون از 40 امتیاز ممکن فرد ویزلی 30 امتیاز،رون ویزلی 30 امتیاز،دابی 30 امتیاز،هاگرید 30 امتیاز،هرماینی گرنجر 30 امتیاز،سیروس بلک 30 امتیاز،لوسیوس مالفوی 10 امتیاز،سالازار اسلیترین 10 امتیاز و سیریوس اسنیپ 20 امتیاز کسب کردند...حالا ما نمیدونیم ترکیب داورا که محفلی ها سه به یک هستن،باعث شده امتیاز محفلی ها 30 بشه و امتیاز مرگخوار ها 10،و یا غیر از اینه..البته استثنای سیوروس اسنیپ هم به این خاطره که پورفسور دامبلدور هنوز به اسنیپ اعتماد داره و به اون 10 امتیاز داده...حالا نوبت لرد ولدمورته که کارش امتیاز دهی بشه!

همه نفس ها در سینه حبس شده بود...بلاخره داور ها تابلوی امتیازات را بالا اوردند...
_باور نکردنیه...امتیاز لرد ولدمورت 40 شد...همه به اون 10 دادن...و اینگونه لرد ولدمورت برنده مسابقه اعلام میشه!

سه محفلی با تعجب به هم نگاه کردند..امکان نداشت!آنها تابلو "امتیاز 0" را بالا آورده بودند...حالا چگونه آن تابلو تغییر یافته بود؟!
اما اینها مهم نبود...زیرا حتی نویسنده هم نمیدانست...شما میخواهید بدانید؟!

_ارباب...لبخند بزنید....این عکس رو میخواییم بگیریم برای کارت غورباقه شکلاتی...آماده این؟!یک...دو....سه!

تصویر کوچک شده



پایان!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۴/۱۱/۲۲ ۱۹:۲۱:۳۳



پاسخ به: عکاسی کریوی
پیام زده شده در: ۵:۰۸ یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۳
#85

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۴۳:۲۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
-غصه نخورین فرزندان روشنایی...داور اون مسابقه خودمم. داور بعدیشم که داداشمه. یه داور دیگه هم کینگزلیه که از خودمونه. مرلینم می تونه هر چقدر دلش می خواد بوق بزنه!

سیریوس که بصورت ناگهانی دلش برای هواکش مرلینگاه تنگ شده بود سعی کرد ملت را متوجه وخامت اوضاع کند.
-تا یه جایی می تونین تقلب کنین خب! ملت عکسا رو می بینن. امتیازا رو هم می بینن. تو خیال داری چه بلایی سر وجهه محفل بیاری دامبل؟ درسته که من کاری نمی کنم و فقط براتون مکان تهیه کردم. ولی حق رای دارم!

دامبلدور ظرف ژل موی گران قیمت تدی را از قفسه برداشت و ژل براق آبی رنگ را در مقابل چشمان تدی به ریشش زد. ژل ذوق زده سرگرم سرسره بازی روی اولین تارهای ریش شد. ولی بعد با دیدن حجم مویی که در مقابلش قرار داشت و هر تار آن با اشتیاق در انتظار شکل گرفتن بود، از شدت وحشت از فشار زندگانی جان به جان آفرین تسلیم نمود و به آرامی از لابلای ریش بر روی زمین فرو ریخت.
ولی سیریوس مصمم تر از این حرف ها بود و اهمیتی به مرگ دلخراش ژل نداد.
-خیال داری از اون تو بیای بیرون؟ من از صبح تا حالا تو راهم.احتیاج به مرلینگاه دارم. خونه خودمه ناسلامتی!

دامبلدور پس از تحویل دادن لبخندی پدرانه در را به روی سیریوس بست. جیمز از یک طرف تدی را که در فراق ژلش بیهوش شده بود باد می زد و از طرف دیگر یقه سیریوس را که در حال حمله به طرف مرلینگاه بود گرفته بود.
-بابا صبر کن...مگه روحم می ره دستشویی آخه؟

سیریوس کمی فکر کرد. حق با جیمز بود...ولی همچنان نیاز روانی شدیدی به مرلینگاه داشت. مخصوصا با توجه به اینکه خانه خودش بود و دامبلدور می توانست از باغچه همسایه برای قضای حاجاتش استفاده کند.
-خب یه کم دیگه صبر می کنم! روی مسابقه تمرکز کنین. ما نمی تونیم صحنه رو ترک کنیم. ما باید مبارزه کنیم. ما عکاسای بسیار خوبی هستیم. ما عکاس متولد شدیم فرزندان روشنایی! یکی این دامبلو از مرلینگاه بکشه بیرون!


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: عکاسی کریوی
پیام زده شده در: ۱۰:۵۹ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳
#84

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین

هر سه عقربه ساعت روی هم قرار گرفته بود، از آنجا که ممکن است یک هافلی هم از اینجا رد شود و برایش گیجی و ابهام ایجاد شود که "واقعا ساعت چند بود؟!" و به ذهن نه چندان سریع الانتقالش فشار زیادی وارد شود شفافسازی میکنیم که ساعت 12 بوده آقا! خورشید با بی میلی و هن هن کنان خود را به سمت مرکز آسمان خرکش میکرد ... جون بکّن لامصّب سر ظهر شد هنوز حوالی طلوعی! رخوت اهالی منطقه حتا به آسمان گریمولد نیز انتقال یافته بود.

دامبلدور بالاخره با ضربات منقار فاوکس بیدار شد و رفت مقابل آینه ی مرلینگاه تا ریش هایش را آب و جارو کند ... کاری که هر روز تا آخر شب طول میکشید و وقتی هنوز قسمت هایی از ریشش تمیز نشده بود مجبور میشد به رخت خواب بازگردد! محفلی ها نیز صبح به صبح صف میکشیدند جلوی در مرلینگاه تا پس از دامبلدور نوبت آن ها شود و فعالیت های روزانه شان را آغاز کنند، نوبتی که هیچ وقت فرا نمیرسید و نهایتا آن ها نیز به رخت خواب بازمیگشتند.

این روال زندگی البته رضایت بخش و به صرفه بود! بودجه ای برای تهیه غذای صد خانوار ویزلی صرف نمیشد و ضمنا تا وقتی ماموریت و جنگی نبود، خسارت مالی و جانی و جانباز و شهید نمیدادند. فقط شب به شب در کنار هم دراز به دراز میخوابیدند و صبح به صبح به هم عشق میورزیدند و این گونه رسالت محفل ققنوس نیز به خوبی تحقق میافت.

هاپ هاپ هاپ هاپ دنگ هاپ هاپ هاپ هاپ دونگ هاپ هاپ هاپ هاپ شترق!

سگ سیاهی که از نفس نفس زدنش مشخص بود کیلومتر ها دویده با چند ضربه موفق شد درب خانه را شکسته و خودش را پرت کند داخل!

- سیریوس! تو مگه نمرده بودی؟

- نه پسرم! پشت اون پرده ی لعنتی تو وزارتخونه یه مرلینگاه بود، روح من لای هواکش گیر کرده بود و بالاخره بعد این همه سال موفق شدم خودمو بکشم بیرون.

هری و سیریوس یکدیگر را در آغوش کشیدند ... موزیک متن یکی از فیلم های سینمای وزین کشور دوست و همسایه یعنی هندوستان، حس عاطفی عمیقی به صحنه بخشیده بود ...

- خوب دیگه بسه برو کنار! من باید دامبلدورو ببینم، باید تو محفل اصلاحات صورت بگیره ...

- کجا باب؟ بزا از راه برسی! چیو میخوای اصلاح کنی الان؟! یه دوش بگیر اقلا روحت هنو بوی هواکش مرلینگاه میده!

سیریوس بی توجه به هری خودش را به مقابل مرلینگاه گریمولد رساند، جایی که کل محفلی ها جمع شده بودند!

- هی! رفقا! آلبوس کجاست؟ جمع شین تو آشپزخونه باید جلسه بزاریم.

دامبلدور ریشش را زیر آب نگه داشته بود سرش را از لای در بیرون کشید و گفت:

- آه سیریوس ... سگ سیاه سوخته ی روشنایی! چرا پاچه میگیری فرزندم؟ چی شده؟ شهر در امن و امانه.

- باب شما اصن روزنامه میخونید؟ من تو کل مسیر وزارتخونه تا اینجا داشتم پیام امروز میخوندم، یک هفته دیگه مسابقه عکاسی تموم میشه و مرگخوارا سخت مشغول عکس گرفتنن ... همین روزا لرد سیاه برنده میشه و عکسش میره رو غوریاقه های شکلاتی ... میدونین چه برد تبلیغاتی ای میکنن؟ میدونی عکس لرد تو دست بچه های سال اولی هاگوارتز به همراه زندگی نامه ای که به قلم خودش نوشته شده باشه میتونه چقدر جوونای ما رو به انحطاط بکشونه؟ یه نگـــــــاهی به درو و برتون بندازید! خیر سرمون ما هم اونجا شرکت کننده داریما!


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: عکاسی کریوی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۳
#83

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۱۰:۴۵ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
خلاصه(با تشکر از ارباب):
مسابقه عکاسی برگزار شده که هم محفلیا و هم مرگخوارا توش شرکت کردن. لرد قصد داره نفر اول مسابقه بشه تا عکسش رو کارت های قورباغه شکلاتی چاپ شه. هیئت داوری به هر شرکت کننده سوژه ای داده. سوژه لرد اینه که از مراحل رشد یک میوه چند عکس هنری بگیره. لرد به دنبال میوه ایه که طی ده روز مراحل رشدش تکمیل بشه( چه به شکل طبیعی و چه با کروشیو!).قصد داره برای این کار از دافنه و رز استفاده کنه. اما از اونجایی که رز میوه نمیده انتخاب نهاییش دافنه س. رز و دافنه دوربین مشنگی ای که عکسای ثابت (و نه متحرک) میگیره گیر میارن و میان که اونو تحویل لرد بدن...

لیست شرکت کننده ها:ا لرد ولدمورت, سالازار اسلیترین, سوروس اسنیپ, لوسیوس مالفوی , سیریوس بلک، روبیوس هاگرید،هرماینی گرینجر، رون ویزلی، دابی و فرد ویزلی هستن.
هیئت داوری: آلبوس دامبلدور, مرلین کبیر, آبرفورث دامبلدور و کینگزلی شکلبوت


********************************************************

خانه ریدل:

- بفرمایین ارباب.

رزجلو میاد، دوربین عکاسی رو روی میزی که جلوی ارباب قرار داره میذاره و دوباره سرجاش برمیگرده و به دافنه می پیونده. لرد دوربینو برمیداره و همراه نجینی که از گردنش آویزون شده مشغول بررسیش میشه.

- طرز استفاده ازش رو هم یاد گرفتین؟

دافنه و رز نگاهی سرشار از نگرانی به هم میندازن. ماموریتشونو به این خوبی انجام داده بودن، اما در آخرین مرحله یادشون رفته بود که یه مشنگو خفت کنن و با توضیحاتی در مورد دوربین سوال پیچش کنن.

- اممم ارباب خب الا که هست. اگه اونم بلد نبود میتونیم در عرض سه سوت یه مشنگو دست و پا کنیم بیاریمش اینجا.

لرد دستی به منظور پاک کردن گرد و خاکا روی چوبدستیش میکشه.

- ورود یک مشنگ به خانه ی ما؟ بهتره امیدوار باشین که الا بلد باشه. وگرنه هرسه تاتونو...

رز جیغ زنان وسط حرف لرد میپره و میگه:

- ولی ارباب شما به ما نیاز دارین نمیتونین بکشینمون. به خاطر اهداف والاتون. به خاطر کارت های قورباغه شکلاتی.

لرد به فرستادن یک کروشیو به رز قناعت میکنه و بعد از اتمام شکنجه دادنش توضیح میده:

- رز میوه نمیده، اما دافنه میده. بنابراین یکی یکی و در وقت مناسب از رو زمین محوتون می کنیم و تو در گزینه اول قرار میگیری. حالا هرچه سریع تر برین الارو بعنوان عکاس بیارین ...

رز و دافنه تعظیم کوتاهی میکنن و به سمت در اتاق میرن.

- نه دافنه تو نه. تو نمیری! تو اینجا میمونی تا در مورد سرعت بخشیدن به مراحل میوه دادنت بیشتر بحث کنیم.

دافنه با نگرانی نگاهشو از در که پشت سر رز بسته میشه برمیداره و سمت لرد برمیگرده. به سختی آب دهنشو قورت میده و میگه:

- چشم ارباب.

نزد الادورا:

رز خودشو از در به درون اتاق پرتاب میکنه و میگه:

- کار با دوربین عکاسی مشنگی رو بلدی الا؟

الا که از این حضور ناگهانی و سوال رز شوکه شده دست به کمر می ایسته.

- چرا فک کردی من همه چیز مشنگارو بلدم؟ همه ش یه گوشی ـه مشنگی دارم!!!

درست در لحظه ای که آوار میخواست رو سر رز خراب شه و مرگ رو پیش روی خودش ببینه، الا لبخندی میزنه و میگه:

- ولی استثنائن این یکی رم بلدم! کار با دوربین مشنگی.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۳/۵/۳۱ ۱۵:۱۹:۲۹
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۳/۵/۳۱ ۱۵:۲۱:۲۴



پاسخ به: عکاسی کریوی
پیام زده شده در: ۱۰:۲۱ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۳
#82

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین

دافنه و رز انتظار داشتند با فضایی مملو از انواع گل و گیاه مواجه شوند که پشت شیشه قرار دارند و عده ای مشنگ نیز مشتاقانه در حال تماشای آن ها هستند و دوربین های عکاسی مجهز مشنگی بر روی پایه ها قرار گرفته و ملت در مقابل گیاهان می ایستند تا دوربین به وسیله سلف تایمر از آن ها عکس بگیرد. اما این که آن ها با پدیده گوشی دوربین دار و از آن مهمتر دوربین جلو و سلفی گیری آشنا نبودند به کنار ... نمایشگاه کتاب رفته اید؟! آیا در آن جا از پشت شیشه کتاب تماشا کردید و از آن عکس گرفتید؟ مسلما نه! از غرفه های ذرت مکزیکی و بستنی عمو نعمت دیدن کرده اید و روی چمن ها با رفقا جرئت حقیقت زده اید و نهایتا یکی دو دانه کتاب که جلد قشنگی داشته نیز خریده اید.

دو گلدان وارد نمایشگاه شدند و متوجه شدند که کور خوانده اند!

- اینجارو

- اوه مای گاش

- بزن بریم فوتوسنتز

البته قائدتا باید متوجه میشدند اما چنان جذب فضای پرنور و پر اکسیژن مقابل رویشان که در گلخانه تاریک خانه ریدل - که در واقع قسمتی از دخمه های زیرزمین بود - عمرا گیر نمیامد شدند که به چیزی جز فتوسنتز فکر نمیکردند. نتیجتا هر یک با توجه به فطرت و ویژگی های بیولوژیکی خود به سمتی دویده و پریدند در گلخانه ها!

_________________


- آشا؟

- بله ارباب؟

- گل ها تبدیل به میوه میشن؟

- بله ارباب!

- بیخود نیست ما از همشون بدمون میاد! گل نماد عشـ... اَه اَه نزدیک بود بر زبان مبارکمون جاری بشه. به هر حال از این به بعد مرگخوار ها اجازه ندارن میوه مصرف کنن. شاید روی میزان سنگدلی تاثیر منفی داشته باشه.

- بله ارباب امرتون ابلاغ میشه! برای همین احضارمون کرده بودین؟

- خیر! از بحث منحرف شدیم. آیا همشون تبدیل به میوه میشن؟

- فک نکنیم ارباب!

- فکر نکنیم و زهر نجینی! پس این چه ایده ای بود؟ کروشیو!

- ارباب ایده خودتون بود!

- بیخود! ایده نادرست هرگز به ذهن ما متبادر نمیشه، تو پست تو ما این رو مطرح کردیم، حالا تکذیبش میکنیم!

- سرورم درسته رز میوه نمیده اما دافنه تبدیل به شفتالو میشه!

- خوب حالا تکذیبیه مون رو پس میگیریم.

_________________


در گوشه ای از نمایشگاه رز میان دسته دسته رز، خوش و خرم مشغول فوتوسنتز در نور مناسب بود که مرد کچلی با کراوات زرد به سمت باغچه او نزدیک شد و از مسئول غرفه در مورد قیمت رز ها جویا شد.

- قربان این رز ها چنده؟

- همه قیمتی هست ... از 1 پوند بگیر برو بالا تا هر جا که فکرشو بکنی.

- اون که هنوز خوب وا نشده رو میخوام ... همون که گلبرگای سیاه هم داره.

- اون پیوندیه ... از گرون ترین نژاد های رزمونه، بالای 1 میلیون براتون آب میخوره :sharti:

در همان زمان در سویی دیگر دافنه که ظاهرا نژاد کمیابی محسوب میشد باغچه ای خالی میان غرفه ها برای سکونت یافته بود و اکسیژن میگرفت و دود پس میداد که مردی سیاهپوش از پشت به او نزدیک شد ...

- به به اینجارو مرکز مرکز دیود ... مرکز مرکز دیوید ... چیک چیک [افکت بیسیم]

- دیوید جان به گوشم!

- قربان حدستون درست بود! این نمایشگاه در واقع پوششیه که مونتانا برای جابجا کردن خشخاش و شاهدونه تدارک دیده ... همین الان یه گلدون گراس پیدا کردم.

به محض گزارش دادن مرد بیسیم به دست، ماموران مبارزه با مواد مخدر از در و دیوار نمایشگاه ریختند دور دافنه و البته یکی از آن ها نیز مسئول نمایشگاه را خِرکش کرده و تا آنجا آورده بود. دافنه در سکوت مطلق و با تعجب به حوادث مقابلش خیره شده بود ... آن سوی نمایشگاه اما مرد کچل در آرامش با صاحب غرفه گل های رز به توافق رسیده بود. غرفه دار اسکناس یک پوندی را در جیبش گذاشت و گفت:

- مبارکتون باشه آقای گالیانی! از معامله با شما خوشحال شدم. بپیچم براتون یا با گلدون میبرین؟

- با گلدون

مرد به سمت رز رفت تا او را برداشته و تحویل مشتری دهد ... در همین لحظه در سوی دیگر نیروهای پلیس مشغول بازجویی سر پایی از صاحب نمایشگاه بودند.

- با همین یه گلدون هم کمِ کم 20 سال حبس داری! به نفعته بگی با کی کار میکنی تا مجازاتت دچار تخفیف شه.

- به خدا من نمیدونم شما از چی حرف میزنید من اصن این گونه رو تا حالا ندیدم بابا

- مثل این که نمیخواد اعتراف کنه! ببرینش مرکز شاید اونجا به حرف اومد. گلدونم وردارین ببرین برای امحاء.

رز در آستانه فروش به یک مشنگ کچل و دافنه در یک قدمی مرگ قرار داشت! اما تصور میکنید آن دو اگر فقط دو گلدان بی دفاع بودند مرگخوار میشدند؟! استفاده از چوبدستی در میان مشنگ ها باعث حساسیت زایی و مدرک دست وزارتخانه دادن میشد اما به هر حال بعضی وقت ها آدم گیاه مجبور است میفهمید؟

دافنه در آخرین لحظه پرید و جفت ریشه رفت توی صورت ماموری که قصد ضبط او را داشت و سپس چوبدستی کشید و با یک حرکت ظریف انفجار کوچکی ایجاد کرد که برای ایجاد هرج و مرج و رصت فرار کافی بود. در سوی دیگر نیز رز با دو "آواداکداورا"ی ناقابل فروشنده و خریدار خود را از پای در آورد و به سمت در دوید ...

- داف

- رز

- اون دوربینو از کجا آوردی؟ من که حتا یه عکاسم ندیدم!

- کلی خبرنگار جمع شده بودن که یه گلدون گراس رو وسط یه نمایشگاه مجاز گل و گیاه ببینن

و این گونه بود که دو گلدان به همراه یک دستگاه دوربین عکاسی از مرکز لندن راهی لیتل هنگلتون شدند.


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: عکاسی کریوی
پیام زده شده در: ۲:۴۹ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۳
#81

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۴۳:۲۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
-واقعا برات متاسفم...قیافه من چشه؟ دو سه تا شته نشسته رو شاخه هام. تمیزشون می کنم خب.

دافنه متوجه دلخوری رز شد ولی در آن لحظه اهمیتی برایش نداشت. آنها باید به لندن می رفتند!


نیم ساعت بعد:

-آقا لطفا دو تا بلیط لندن. کنار پنجره باشه.

بلیط فروش سرش را از باجه دراز کرد و به اطراف نگاه کرد. بجز دو گلدان چیزی در اطراف دیده نمی شد. برای همین دوباره سرگرم انجام کارش شد.
رز که هنوز با شته هایش درگیر بود نگاهی به قطار انداخت.
-داره حرکت می کنه...اینم که به ما توجهی نمی کنه. تازه پول ماگلی هم نداریم. چطوری بلیط بخریم؟

از آنجایی که دافنه شته نداشت مغزش بهتر کار می کرد و این کارکرد بهتر مغز هیچ ارتباطی به گروه دافنه نداشت.
-ما برای چی داریم بلیط می خریم؟ بلیط برای آدماس! ما گلیم! کافیه بریم تو و یه گوشه وایسیم. فکر می کنن مال یکی از مسافرا هستیم.

رز و دافنه گلدان هایشان را بلند کردند و دوان دوان بطرف قطار رفته و سوار آن شدند. پیش بینی دافنه درست از آب در آمده بود. بجز کودکی که قصد داشت رز را برای مادرش بچیند و بزغاله ای که به عنوان سوغاتی به لندن برده می شد و هوس کرده بود دافنه را بچرد، مزاحم دیگری تا مقصد نداشتند.
.
.
.

-خب...رسیدیم! اینم لندن. بریم یه دوربین عکاسی ثابت بخریم.
-همونطور که بلیط خریدیم؟ چرا نمی فهمی؟ اینا ما رو جدی نمی گیرن! تازه پولمون کجا بود؟
-پس تا قطار حرکت نکرده بپر بالا که برگردیم...جا میمونیما!
-

دافنه یکی از شاخه های کم خار رز را گرفت و به دنبال خودش کشید. گهگاهی که توجه ماگل ها به آنها جلب می شد داخل باغچه های حاشیه خیابان می پریدند و رو به خورشید بی حرکت صبر می کردند تا ماگل های کنجکاو از کنارشان عبور کنند. بالاخره در خیابان شلوغی دافنه متوقف شد!
-دیدی گفتم می دونم از کجا باید دوربین ثابت گیر بیاریم؟...اونجا رو بخون.

رز نوشته ای را که روی پارچه بزرگی نوشته شده بود خواند.

نمایشگاه گل و گیاه لندن!

دافنه با خوشحالی دستی به برگ هایش کشید.
-مطمئنم اون تو پر آدماییه که دارن از گل و گیاها عکس می گیرن. می ریم و یه گوشه تو خاک وایمیسیم. تو یه فرصت مناسب یه دوربین کش می ریم و بر می گردیم تا ارباب به عکاسیشون برسن.


glsenaneesrioraebeckmintgidib







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.