هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۷:۱۵ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۶

مینروا مک‌گونگال


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۴ دوشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۵۲ سه شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۷
از کنار گوشیم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 43
آفلاین
تکلیف:
یک رول با موضوع روبرو شدن با لولوخورخوره مشنگیتون بنویسید...این لولوخورخوره یک ترس مشنگی هست..از چی میترسین؟روبرو شین باهاش..میتونید شکست بخورید و یا شکستش بدین...طنز یا جدی فرقی نمیکنه،مهم این هست که شخصیتتون رو بشناسید و بشناسونید!



مینروا کتاب های زیادی درباره ماگل ها خوانده بود . ولی این دلیل نمی شد علاقه ای به آنها پیدا کند و از لسترنج هم زیاد خوشش نمی آمد . با این وجود به کلاس ماگل شناسی رفت . به نظر مینروا حرف های لسترنج درباره ماگل ها زیاد از حد مبالغه آمیز بود . وقتی که لسترنج تکالیفشان را نوشت ، بچه ها به صف شدند که او طلسمی روی آنها بکار ببرد تا آنها را به مکان مورد نظر بفرستد . نوبت مینروا که رسید لسترنج پوزخندی به او زد و بعد طلسم را روی او اجرا کرد .
مینروا چشمان خود را بسته بود تا حالش به هم نخورد .وقتی چشمانش را باز کرد، خود را در فروشگاه لوازم برقی ماگل هادید .
در کتاب ((برق ، جرقه ، ماگل )) خوانده بود که وسایل ماگلی نفرت انگیزی مثل چرخ گوشت ممکن است دست بچه های فضول را ببرد یا مثلا جاروبرقی می تواند هر چه را که روی زمین وجود دارد را با یک مکش توی خود جمع کند .
آب دهانش را به زور قورت داد و با سرعت دنبال در خروجی گشت ولی هیچ در خروجی وجود نداشت . نا امید روی صندلی که در آن نزدیکی بود نشست که ناگهان حس کرد چیزی زیرش میلرزد با ترس پا شد و به آن مستطیل عجیب و غریب که رویش عکس یک مرد بود و حرکت نمی کرد ، خیره شد . با ترس از آن شیء ساده اما واقعا خطرناک فاصله گرفت که از پشت به یک خانم چاق خورد .
-آخ
برگشت و تا خانم چاق را دید گفت:
-اوه متاسفم ...من واقعا ... واقعا نمیدونم چی بگم
در حالی که گریه اش گرفته بود با التماس توی دلش اسم لسترنج را صدا زد . وقتی برگشت تقریبا نصف بچه ها توی کلاس بودند .
لسترنج و بچه ها با تاسف نگاهش می کردند . مغموم و ناراحت از کلاس بیرون می رود و به دستشویی دخترها پناه می برد.


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

#اتحاد_گریف


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۶

جسیکا ترینگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۲ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
یک رول با موضوع روبرو شدن با لولوخورخوره مشنگیتون بنویسید...این لولوخورخوره یک ترس مشنگی هست..از چی میترسین؟روبرو شین باهاش..میتونید شکست بخورید و یا شکستش بدین...طنز یا جدی فرقی نمیکنه،مهم این هست که شخصیتتون رو بشناسید و بشناسونید

یه روز مزخرف آفتابی***

-دوباره...
-اه نه دوبارررررره...
-لعنتی بخدا اینا یه طوریشون میشه
ترزا با عصبانیت سر دختر خاله ی جادوگرش داد کشید:بسسسه شورشو درآوردی هنگ کرده مهم نیست!فردا میریم رو در رو باهاش حرف میزنی !
-
-اینجوری نگاه نکن زود باش بلند شو و یه جوری رفتار نکن انگار از سرزمین دیگه ایی اومدی!

فردا صبح***

-اهم ....اهم جسیکا بیدار شو تو که میدونی خوشش نمیاد منتظر بمونه!
جسیکا با بی حالی چشمانش را باز کرد و اجازه ی ورود پرتو های کور کننده خورشید را به چشمش داد.
البته همه ی تابستان ها اینطوری بود پدرش او را در خانه ی خاله اش رها میکرد و خودش برای کار در لندن می ماند.
از جایش بلند شد و روی تخت نشست.
-متاسفم. من نمیام!
-
-چیه خب نمیام.حال ندارم
-
-خب مچمو گرفتی ازش می ترسم .تازه یکی از ملمامون گفته بود آدما مثله لولوخورخوره ان
-
-اهم.... چیزه یعنی من نمیام صبر میکنم تا اون شبکه ملی فرگیرتون لودینگ کنه.
ترزا که دیگر زیر پایش چمنزار روییده بود دست جسیکا را محکم گرفت و به زور او را از در خانه بیرون انداخت(البته قبلش لباس هم تنش کرد)
سرقرار***
-قربان دو نفر اومدن میگن اومدن شما رو ببینن
قمه ی روی میز برداشته شد مرد سرش را تکان داد و خدمتکار به بیرون رفت.
-اهم من نمیام نمی تونم
-
-شوخی کردم حتما میام
خدمتکار آنها را به داخل راهنمایی کرد...
پس از چند ثانیه صدای شیون دلخراش جسیکا محله را پرکرد..

-عهه اینکه...پروف...رودو...لس... اهم..شما مشق.. لولو...
- خب پس حتما همدیگه رو میشناسین
رودوف و جسیکا:نه..
جسیکا نفس رحتی کشید و گفت:لولوخور خوره نبود پروف... اهم

خلاصه جسیکا و دختر خالش بعد از حرف هایی که معلوم نیست چی بودن از دفتر بیرون اومدن و پروفسور به خوبی و خوشی نمره جسیکا رو وارد دفترش کرد.
و داستان تمام شد






پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶

مایکل کرنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۵ پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۳۵ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶
از کرج...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 92
آفلاین
یک رول با موضوع روبرو شدن با لولوخورخوره مشنگیتون بنویسید...این لولوخورخوره یک ترس مشنگی هست..از چی میترسین؟روبرو شین باهاش..میتونید شکست بخورید و یا شکستش بدین...طنز یا جدی فرقی نمیکنه،مهم این هست که شخصیتتون رو بشناسید و بشناسونید


مایکل کرنر علاقه ای به ماگل ها نداشت ، چون بیشتر عمرش رو کنار جادوگرها بود ، با کندی به سمت کلاس ماگل شناسی رفت ، کلاس شلوغ بود و مایکل بر روی صندلی ته کلاس نشست ، پروفسور لسترج وارد کلاس شد و سکوت شکسته شد ، پروفسور لسترنج شروع به صحبت کرد ، صحبت های پروفسور لسترج جالب و منطقی بود ، علاقه مایکل به ماگل ها کمی‌ بیشتر شد ، بعد از جادو کردن تخته توسط پروفسور لسترج و پدید آمدن نوشته ، پروفسور از بچه ها خواست تا همه به ترتیب در صفی بایستند و به سمت تخته بیایند و چشمانشان را ببندند و به تخته دست بزنند و بعد چشمانشان را باز کنند ، هر کس که اینکار را میکرد ناپدید میشد ، آخرین نفر مایکل بود ، با کمی ترس جلو آمد و چشمانش را بست و به تخته دست زد اما وقتی چشمانش را باز کرد خود را در مکانی دید که افراد ماگل با وسیله ای به نام اسلحه یا تفنگ به مایکل شلیک می کنند ، مایکل با بزرگترین ترس خود از ماگل ها رو به رو شده بود ، مایکل چوبدستی نداشت که جادو کند بنابراین در جایی پناه گرفت ، مایکل به یاد حرف پروفسور افتاد

- لطفا بس کنیییییید!!!

دیگر صدای تیراندازی نمی آمد ، همه تفنگ های خود را کنار گذاشتند ، به سمت مایکل رفتند و مایکل را که خیلی ترسیده بود مشاهده کردند

- تو کی هستی!؟
- ممم.ا..ی..کل..کر...نر
- اینجا چیکار میکنی!؟
- ن..میدو..نم
- ترسیدی!؟
- آره
- ما هم ترسیدیم

مایکل تعجب کرد و دلیل ترسیدن آن ها را پرسید و دلیل آن پیدا شدن ناگهانی مایکل بود

- اون ها اسلحن درسته!؟
- آره
- بخوره بهم زخمی یا...
- دیگه نمیخوره بهت

مایکل با آن ها بیشتر صحبت کرد و متوجه شد که بیشتر ماگل ها از آن اسلحه نیز میترسند ، ترسش کمتر شده بود اما باز هم ترس داشت ناگهان باز هم همه چیز عوض شد ، مایکل به کلاس برگشت و هیچکس در کلاس نبود


ویرایش شده توسط مایکل کرنر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۴ ۱۳:۳۲:۰۷

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۳۶:۰۹
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1180
آفلاین
جلسه اول ماگل شناسی!



مشخص نبود که چرا مدیریت هاگوارتز این ترم تحصیلی تصمیم گرفته بود که کلاس های ماگل شناسی را به بالاترین نقطه برج غربی منتقل کند.ولی به هر حال دانش آموزان بعضی مشتاقانه و بعضی غیر مشتاقانه در کلاس حضور پیدا کرده و منتظر ورود معلم این درس و شروع اولین کلاس ماگل شناسی بودند.
انتظار آنها زیاد طول نکشید،زیرا با باز شدن در و ورود رودولف لسترنج به کلاس،سکوت دانش آموزان نشان از این داشت که کلاس شروع شده بود!

رودولف مستقیما به سمت تخته سیاه جادویی رفت و هنگامی که به سر کلاس رسید،بر پاشنه پایش چرخید و گفت:
_خب...به کلاس ماگل شناسی خوش اومدین...کسی میدونه چرا چنین کلاسی داریم؟...بله پالی؟
_آم..برای اینکه ماگل ها رو بشناسیم؟
_درسته پالی...برای اینکه ماگل ها رو بشناسیم...بشناسیم و این یعنی ما الان هنوز ماگل ها رو نشاختیم یا کامل نشناختیم...کسی میتونه بگه چیزی که ناشناخته اس چه ویژگی خاصی داره؟

همه دانش اموزان به یکدیگر نگاهی انداختند...به نظر میرسید کسی نمیدانست و یا اگر میدانست ترجیح میداد چیزی نگوید!
پس از چند ثانیه سکوت رودولف فریاد زد:
_ترس...ما از چیزی که نمیدونیم چیه میترسیم..ناشناخته ها ترسناکن...در حالی که همه ما احتمالا ماگل ها رو دیدیم...آیا ترسناکن؟خب...نه خیلی...در اصل ممکنه ماگل ها تنها یک پوشش ترسناک دارن،ولی ذاشون ترسناک نباشه!
_مثل لولو خوخوره؟
_دقیقا...مثل لولوخورخوره...منظورم از ماگل ها صرفا انسان های ماگل نیست...بلکه وسایل ماگلی هم هست...فرهنگ ماگلی هم هست...یا بذارین به طور کلی بگم که منظورم دنیای ماگلی هست!

چهره دانش اموزان بی تفاوت به نظر نمیرسید...شیلا بروکس دستانش را بالا آورد و گفت:
_یعنی ماگل ها لولوخورخوره ان؟
_نه...لولوخورخوره یک موجود جادوییه...ولی ماگل ها صرفا شبیه لولوخورخوره ها میشن...تو بعضی چیزا شبیه اونا و در خیلی چیزها متفاوتن!
_آم...میشه مثال بزنید؟
_مثلا دقیقا مثل لولوخورخوره ها باید باهاشون روبرو شد ولی مثل لولوخورخوره نمیشه با یه ریدکلوس باهاشون برخورد کرد...بلکه فقط و فقط باید مقابلشون و ترس وایسین!

رودولف چوب دستیش را در اورد و تخته سیاه را جادو کرد و با این کار،نوشته ی روی تخته مشخص شد!

نقل قول:
تکلیف:
یک رول با موضوع روبرو شدن با لولوخورخوره مشنگیتون بنویسید...این لولوخورخوره یک ترس مشنگی هست..از چی میترسین؟روبرو شین باهاش..میتونید شکست بخورید و یا شکستش بدین...طنز یا جدی فرقی نمیکنه،مهم این هست که شخصیتتون رو بشناسید و بشناسونید!


رودولف سپس در حالی که از کلاس خارج میشد گفت:
اگه سوالی داشتین در مورد تکلیف و یا ابهامی داشت،میدونید که کجا من رو پیدا کنید...دفتر اساتید...البته جغد هم میتونید برام بفرستین!





پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۳:۵۲ جمعه ۹ تیر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۲۶:۳۵
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4834
آفلاین
کلاس ماگل‌شناسی با تدریس پروفسور رودولف لسترنج در ترم 21 هاگوارتز برگزار می‌گردد.


برنامه‌ی کلاس
جلسه اول » سه‌شنبه، 13 تیر
جلسه دوم » سه‌شنبه، 27 تیر
جلسه سوم » سه‌شنبه، 10 مرداد
جلسه چهارم(آخر) » سه‌شنبه، 24 مرداد




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷ دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴

لاکرتیا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۸ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۴۶ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
تری بوت

خیلی خوب بود تری...فضاسازی خوبی داشت،البته اوا و هیتلر هردو مردن...بدون اشکال!30!

رون ویزلی

زیبا بود و نتونستم اشکال بگیرم غیر یک دوتا که اوناهم اصن به چشم نمیومد...شاید با توصیفات و کلمات قشنگ تری میتونستی رولتو به پایان برسونی تا تاثیرش بیشتر باشه...30!

ویکتور کرام


بیشتر مثل این بود که بیای و زندگینامه یه شخص رو توضیح بدی..اگه داستان زندگیش رو نه مثل زندگینامه و مثل یه داستان توضیح میدادی خیلی بهتر میشد.28

جینی ویزلی

یسری جاها علائم نگارشی رعایت نشده بود بعلاوه این که دیالوگ رو باید از فضاسازی جدا کنی:
نقل قول:
آلويس با ديدن صورت هيتلر نگران شد و از او پرسيد : چه شده سرورم؟؟؟. اما هيتلر صداي او را نشنيد چون غرق در افكار خودش بود.

باید اینجوری بنویسی:
آلویس با دیدن صورت هیتلر نگران شد و از او پرسید:
-چه شده سرورم؟
اما هیتلر صدای او را نشنید، چون غرق در افکار خودش بود.25

رز زلر

چه عجب یکی هم از ناپلئون نوشت،....عالی بود،30 حلالت!

ورونیکا اسمتلی

بوق بهت مرلین حسنی رو خیر بده چه ایده ای بهت داد ....حرف نداشت!30!

آنتونین دالاهوف

توصیفات خوب،فضا سازی خوب...توی یه رول تاریخ رو توضیح دادی!30!


آرگوس فلیچ


چیزی که میخواستم نبود!قرار بود که درباره هیتلر و یا ناپلئون بنویشید اما حیفه به رولت نمره نداد.
زیبا نوشته بودی اما به دلیل این که سوژه اشتباه بود مجبورم ازت نمره کم کنم.20


ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۹ ۱۵:۰۵:۲۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۸:۵۵ یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۴

سیوروس اسنیپ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 499
آفلاین
چهره لاکرتیا کماکان برافروخته بود.با حالتی قهرگونه برگشت تا کیف و گربه اش را از روی میز بردارد که درب کلاس چهارتاق بازشد و پیکری پیچیده در ردایی سیاه در آستانه در ظاهر شد.به نظر نمیرسید آن روز چندان به کام لاکرتیا باشد.لاکرتیا با مشاهده اسنیپ در آستانه در کلاسش به سختی اب دهانش را فرو داد.
- جناب مدیر؟میتونم کمکی کنم؟

اسنیپ بلافاصله پاسخی نداد و ابتدا نگاهی به کلاس و دانش اموزانی انداخت که در سکوت به او خیره شده بودند.زاغ سیاه اسنیپ که از مشاهده چشم هایی که به آنها خیره مانده بود به وجد آمده بود قار قار اشتهاآمیزی کرد.
- دوشیزه بلک؟
- جناب مدیر؟
- شما احیانا زحمت کشیدین این اطلاعیه رو بخونید؟

قلب لاکرتیا در سینه فرو ریخت.او اعلامیه را ندیده بود با این همه پاسخ داد:
-بله پروفسور ...اسنیپ.
- مگه جلسه چهارمی که تدریس کردین این نبوده؟

لاکرتیا در دل اسنیپ را لعنت کرد.مردک چطور جرئت می کرد در برابر چشمان اینهمه دانش اموز از او بازخواست کند؟با لحنی اعتراض امیز پاسخ داد:
- چرا جناب مدیر.
- پس ممکنه برای من توضیح بدین جریان این کلاس چیه؟برنامه امتحانات هم که هنوز اعلام نشده.نکنه سرخود امتحان گرفتین از بچه ها؟بدون هماهنگی با مدیریت مدرسه؟
-جانم؟

اسنیپ نگاه خیره چشمان سرد و کم فروغش را به او دوخت.لاکرتیا علی رغم میلش بار دیگر به سختی آب دهانش را فرو داد.
- لطفا منو مجبور نکنید یه بار دیگه سوالمو تکرار کنم پروفسور.

لاکرتیا این بار در دل برخودش لعنت فرستاد که چرا بار دیگر به اسنیپ فرصت داده تا او را در ملاعام تحقیر کند.میتوانست نگاه خیره دانش اموزان را بر روی خودش حس کند و ضربان تند و سریع قلبش را که دیوانه وار خودش را به قفسه سینه اش می کوبید.هرچه بود او یک بلک بود و هرگز عادت نداشت در ملا عام مورد مواخذه واقع شود.اما مشخص نبود چه چیز در وجود اسنیپ بود که به سادگی میتوانست تمام این باید ها و نباید ها را زیر سوال ببرد بدون اینکه او قادر باشد کمتر واکنشی نشان دهد.صدای ملایم گربه اش او را به خود اورد.به نظر می رسید حتی او هم توانسته بود وضعیت ناراحت کننده ای را که صاحبش در ان گرفتار شده بود را درک کند.
لاکرتیا گلویش را صاف کرد.
- چیز خاصی نبود پروفسور اسنیپ در واقع این یه کلاس نبود.بچه ها خواستن یه سری موارد رو برای امتحان دوره کنن.در واقع یه کلاس رفع اشکال بود.

اسنیپ چیزی نگفت و تنها در سکوت به نگاه خیره اش به لاکرتیا ادامه داد.لاکرتیا نفسش را حبس کرد.این نگاه را خوب می شناخت...ذهن روبی.فن مورد علاقه اسنیپ برای سرک کشیدن به افکار اطرافیانش.

برای لحظاتی طولانی به هم خیره شدند.لاکرتیا بی اراده ذهنش را مهر و موم کرد تا جلوی ورود احتمالی اسنیپ را به ذهنش بگیرد.شاید در چفت کردن به خوبی اسنیپ نبود اما مطمئنا می توانست جلوی او را بگیرد. با اینهمه چیزی در وجودش فریاد می زد اسنیپ می داند که او اعلامیه را حتی نگاه هم نکرده است.دندان هایش را بر هم فشرد.او هنوز هیچ دلیلی نداشت تا خلاف ان را ثابت کند. با این همه بی اراده در دل دعا کرد هرچه زودتر اسنیپ نگاه خیره اش را از او بگیرد.حضور آن زاغ منحوس روی شانه اش به اندازه کافی جو را سنگین جلوه می داد.

عاقبت اسنیپ سکوت را شکست:
- که اینطور.بسیار خب الان دیگه کلاس تموم شده درسته پروفسور بلک؟

لاکرتیا نفس به اسودگی کشید.ظاهرا مراسم بازجویی رو به اتمام بود.
- بله پروفسور دیگه تموم شد.

اسنیپ سر دیگری تکان داد و نگاه دیگری به لاکرتیا انداخت. سپس بدون اینکه چیزی بگوید پوزخندی تمسخر آمیز زدو بی صدا از در کلاس خارج شد.لاکرتیا نفس عمیق دیگری کشید تا بر اعصابش مسلط شود.
- کلاس تعطیله.همه بیرون!هرکس بره چغولی منو پیش مدیریت کنه هرچی دیده از چشم خودش دیده!

دانش آموزان بی سر و صداتر از همیشه از جا برخاستند تا کلاس را ترک کنند.قطعا هیچکس تا این حد ابله نبود که به جریان چند دقیقه پیش اشاره ای کند.چیزی نگذشت که کلاس از سر و صدای بر هم خوردن کتاب و بستن در کیف ها پر شد.لاکرتیا تمام مدت مغرورانه ایستاده بود و می کوشید خودش را خونسرد جلوه دهد.اسنیپ هیچ مدرکی نداشت تا خلاف حرف او را ثابت کند.

صدای یکی از دانش آموزان رشته افکارش را پاره کرد.او به تخته اشاره میکرد.
-پروفسور پس تکالیفمون چی؟یعنی دیگه نیاز نیست بنویسیم؟

لاکرتیا بدون اینکه پاسخی دهد بهت زده به دانش اموز سوال کننده خیره شد.تکالیف؟آهسته بازگشت تا نگاهش را به تخته بدوزد.چطور فراموش کرده بود؟نگاه خیره اسنیپ و پوزخندش در برابر چشمانش جان گرفت و کم کم معنی ان را درک می کرد.پس ذهن خوانی در کار نبوده است بلکه مدرک جرم تمام مدت جلوی چشم اسنیپ بوده است.لاکرتیا در دل خودش را لعنت می کرد.چطور میتوانست انقدر بی دقت عمل کند؟آهسته به طرف تخته سیاه خزید تا تکالیف تعیین شده را از روی تخته پاک کند.با تخته پاک کن و بدون هیچ وسیله ی جادویی.گویی میخواست مطمئن شود که دیگر نشانی از انها باقی نخواهد ماند.
- تکلیف نداریم...کلاس تعطیله زودتر برگردین خوابگاهتون.

دانش آموزان با سرعت هرچه تمامتر کلاس را ترک کردند.


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۸ ۱۹:۱۰:۴۳


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۲:۲۳ یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۴

لاکرتیا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۸ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۴۶ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
-سلام بچه ها!

این صدای آشنا از پشت در شنیده شد و بعد لاکرتیا با چهره ای بشاش وارد کلاس شد.نیمی از دانش آموزان با خوشحالی به خاطر آخرین جلسه کلاس و نیمی دیگر با استرس برای امتحان به او خیره شدند.استاد بلک گربه اش را در آغوش گرفت و با صدای جیغ جیغو اش شروع کرد:
-یک ترم کنارهم بودیم و میدونم که داشتن یه استاد ناشی با درس ها و موضوعات جالب و یا مسخره ش زیاد خوب نبود، با این حال این ترم چیزهای زیادی رو به ما یاد داد...مثلا به من یاد داد که هیچوقت دیر نکنم...

مکثی کرد و برای دیدن عکس العمل هافلپافی ها،نگاهی به همگروهی هایش انداخت.
-خانوم اجازه؟!برامون خاطره مینویسید؟

لاکرتیا سرسری نگاهی به ممدپاتر انداخت و با لبخند جواب داد:
-دفتر خاطراتت رو بذار روی میزم.

ناگهان سیل زمزمه های دانش آموزان آغاز شد.
-خانوم پس ماچی؟
-استاد؟واسه منم مینویسید؟
-زیرش امضا هم میکنید؟
-برای مادوتا بنویسید!
-آخجون خاطره!
-خاطره کیه؟!مگه تو نگفته بودی که جز من کسی رو دوست نداری؟!
-خانوم خواهش میکنیم!
-خفه شید!

صدای آخر چنان بلند بود که دانش آموزان سرجایشان میخکوب شدند و تنها خاطره ای که برایشان ماند،چهره ترسناک لاکرتیا درهنگام عصبانیت بود.دوشیزه بلک که از این بی نظمی عصبانی شده بود بدون هیچ حرف دیگری اوراق امتحان را بین دانش آموزان توضیع کرد.

نقل قول:
1.خودتون رو جای یکی از شخصیت های داستان های معروف ماگلی بذارید و داستان رو به سلیقه خودتون بسازید.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹ شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۴

تری  بوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۵ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۴۰ شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 475
آفلاین
ارشد راونکلاو

تری فهرست کتاب را باز کرد. با انگشت اشاره اش فهرست را دنبال می کرد تا موضوع مورد نظرش را پیدا کند. انگشتش زیر خطی ثابت ماند: " زندگی شخصی آدولف هیتلر ...................... صفحه 256 "


فورا صفحه ی 256 را باز کرد و مشغول خواندن شد.

" اِوا براون، معشوقه آدولف هیتلر و برای مدتی کوتاه همسر او بود. آدولف هیتلر، از مشروبات الکلی استفاده نمی‌کرد و سیگار نمی‌کشید. او هم‌چنین گیاه‌خوار بود و از خوردن غذاهای حاوی گوشت حیوانات پرهیز می‌کرد.

آدولف هیتلر به موسیقی ریشارد واگنر، آهنگساز آلمانی «عشق می‌ورزید».

هیتلر مخالف زنده‌شکافی بود. (رایش آلمان اولین کشوری بود که این کار را ممنوع کرد) هیتلر با مشاهده آزار حیوانات اندوهگین می‌شد.

از آن‌جایی که محل سکونت رسمی آدولف هیتلر شهر مونیخ بود، پس از خودکشی تمام درآمدها و اموال او از جمله حقوق معنوی کتاب نبرد من در آلمان، به دولت ایالتی بایرن تعلق گرفت. "


تری کتاب را بست و به فکر فرو رفت.

درون افکار تری

فضای خانه در تاریکی فرو رفته بود. در وسط سالن پذیرایی، میز بلندی که مملو از انواع غذاهای سبزیجات، پیش غذا، و دسر بود، به چشم می خورد. تنها روشنایی خانه، چند عدد شمعی بود که روی میز قرار داشت.

مردی تنومند، با گام هایی بلند به سمت گرامافون قدیمی رفت که در گوشه ای از سالن و در نزدیک میز غذاخوری قرار داشت. کمی بعد، صدای موسیقی در خانه طنین انداز شد.

صدای تق تق پاشنه ی کفشی بر روی پله ها می آمد. مرد دستی به سیبیل هایش کشید و با لبخند رو به پله ها ایستاد. زنی زیبا و قد بلند، که سگ پشمالوی سفیدی را بغل کرده بود، به آرامی از پله ها پایین می آمد.

هر دو به سمت میز رفتند و پشت آن نشستند. پس از کمی گفتگو، مشغول خوردن غذایشان شدند. امشب برای هر دوشان شب متفاوتی می شد. شبی پر از شادی و شاید هم اندوه...

بعد از تمام شدن غذا، برای تماشای تلویزیون، بلند شدند و به سمت مبلی که رو به روی تلویزیون قرار داشت رفتند. کمی که گذشت، زن بر روی مبل خوابش برد. آدولف به سمت گرامافون رفت و صدای موسیقی را قطع کرد. از توی کشوی میز زیر گرامافون، تفنگی در آورد و به سمت سرش گرفت. نفسش را حبس کرد و انگشت لرزانش را روی ماشه فشار داد...

بیرون افکار تری

دستی تری را به شدت تکان داد.
- تری! خوابی؟! کلاس الآن شروع میشه پاشو بریم.



Only Raven!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۳:۲۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۴

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۸:۲۴ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۹
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 733
آفلاین
تازه وارد یک ساله گریف


-من میخوام به عنوان یکی از دانشجوهای این دانشکده باشم لطفا اجازه بدین آقا.

برای چندمین بار این جمله را تکرار می کرد و مطابق دفعه های قبل، با چشمان معصومانه اش به چشم های مدیر دانشگاه خیره شد تا بتواند دل او را نرم سازد.

-نمیشه تو استعداد کافی برای قبولی در دانشگاه را نداری. برو بیرون. بیرون.

آدولف هیتلر بار دیگر با چهره ای ملتمسانه به مدیر نگاه کرد. باید به هر قیمتی وارد دانشکده می شد. حتی اگر می شد به پایش هم می افتاد و آنها را می بوسید تا رضایت بدهد.

مدیر که خواهش ها و اصرار های مداوم آدولف را می دید، با چهره ای رنجیده تلفنی را که بر روی میزش قرار داشت را برداشت و شماره ای را گرفت.
-نگهبان بیا این جوان رو از اینجا بیرون کن. سریع.

دقایقی بعد، نگهبان در پشت سر آدولف ایستاده بود.آدولف به وسیله نگهبان به زور به بیرون برده شد و با حالت فجیهی او را از محوطه دانشگاه به بیرون انداختند و تمسخر دیگران را برانگیختند.

خشم تمام وجود آدولف را فرا گرفته بود. تحقیر شدن تا این اندازه؟ برای چه او را نپذیرفته بودند؟ مگر او چه کرده بود که لایق این چنین رفتاری بود؟
سوالات یکی پس از دیگری به ذهن آدولف را به خود مشغول می کردند و افکار او را به خود اختصاص می دادند. به تابلو ی نقاشی ای که در کنارش بر روی زمین افتاده بود، نگاه کرد. نقاشی به نظر بی نظیر و چشم انداز بود و آنقدر زیبا بود که چشم هر رهگذری را به خود جلب می کرد.

تابلوی نقاشی اش را از زمین برداشت و با تنفر به آن نگاه کرد. آن را زیر بغل زد و به سوی خانه ی ویرانه اش به راه افتاد. هرقدم را با عقده ای که راه گلویش را بسته بود، بر روی زمین می کوباند. تنفر تمام وجودش را فرا گرفته بود. به طوری که او را وادار کرد در گوشه ای بایستد و شاهکار هنری اش را که مدت زیادی برای آن زمان صرف کرده بود را با دستان خود از بین ببرد.

دقایقی بعد، نقاشی به ذرات کوچک تبدیل تبدیل شده بود به صورتی که هیچ قسمتی از آن باقی نمانده بود که اسیر عصبانیت آدولف نشده باشد.

تنفر در درونش موج می زد و عشق و صمیمت او نسبت به دیگران از بین رفته بود و همین باعث شده بود در هر ثانیه، لحظه ای از انسانیتش از وجودش پاک و محو گردد.

افکار زیادی در سرش می چرخید. عقده ای که اکنون مسیر نفس کشیدن او را تنگ می کرد، در آینده او را به جانی ای خود خواه تبدیل می کرد و او را منتظر روزی می گذاشت که بتواند انتقام خود را نه تنها از یک نفر، بلکه از تمام جهان بگیرد.


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.