هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۰:۳۹ یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۶

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ جمعه ۲ مهر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۲ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2
آفلاین
حالا که شما چیزی درباره طلسم ها و ورد ها نمی دونید، یه رولی بنویسید که در اون با مشکلی مواجه شدید ( این مشکل می تونه گیر افتادن در جایی یا روبه رو شدن با موجودی خطرناک باشه) و چوبدستی ندارید. چی کار می کنید؟ توجه داشته باشید شما یه جادوگرید و حتی بودن چوبدستی هم جادوگر محسوب می شید، پس می تونید از جادوتون استفاده کنید.( بهتره بدون جادو از دست مشکل خلاص بشید.)

*******************************

سکوت سراسر تالار اسلیترین را فرا گرفته بود و همه ی اعضا از فرط گرما در گوشه ای بی حال نشسته بودند. همه از تشنگی کلافه شده بودند. تا اینکه لرد سکوت را شکست و باعث پرت شدن حواس تشنگان حاضر در تالار شد. همه ی نگاه ها حتی مورچگان زحمت کش در تالار نگاهشان به سمت لرد کشیده شد که به صورت بر عکس روی مبل مخصوص خود نشسته بود و به بقیه می کرد در حالی که نجینی را روی شکم خود نشانده بود و با پولک های زیبای سبز نقره ای روی تن نجینی بازی می کرد.

- مگه نمی شنوید؟ گفتیم ما تشنه ایم !
سوروس اسنیپ تکانی به شنل سیاه رنگش داد و گفت :
- ارباب توی تالار حتی یه قطره آب هم نمونده! خیلی وقته بارون نیومده و اب نداریم.
لرد از اینکه چنین هم گروهی هایی دارد کمی جوش آورد. فقط کمی...
- ما خودمان می دونیم که آب نیست ولی باید برید و برای ما آب پیدا کنید.

تمامی اهل تالار به هم نگاه می کردند. آبی نبود که بیاورند تنها چیزی که بود خورشید بود و گرما و دیگر هیچ.

- راستی یادمان رفت بگوییم که به جز ما نجینی دخترک عزیزمان هم تشنه است و اگر آب نیاورید نجینی آب مورد نیازش را با خوردن شما تامین می کند.
لرد این را گفت و از جایش آرام بلند شد و دخترش را ارام روی مبل سبز براق قرار داد و رفت تا در رختخواب منتظر آب بماند.

دقایق همانطور سپری می شد و ایلیترینی ها هنوز قدم از قدم بر نداشته بودند و داشتند فکر می کردند که چگونه آب پیدا کنند.

- می گم نجینی از جاش تکون نخورده؟
- نه!
- چرا ها اینگار جا به جا شده!
- همه به یاد حرف لرد افتادند. " راستی یادمان رفت بگوییم که به جز ما نجینی دخترک عزیزمان هم تشنه است و اگر آب نیاورید نجینی آب مورد نیازش را با خوردن شما تامین می کند."

نجینی آرام آرام به سمت اعضا می آمد که همگی در گوشه ای جمع شده بودند.
- یعنی داره میاد بخورتمون ؟
- به نظرت داره میاد برامون داستان بگه؟ خوابمون ببره تشنگی یادمون بره!
- یکی یه فکری کنه!
لوسیوس مالفوی که تا به حال ساکت نشسته بود گفت :
- به نظر من بهتره چند نفر بهتره برن دنبال آب بگردن و ما اینجا نجینی رو سر گرم کنیم. خب کیا حاظرن برن؟
همه به هم نگاه کردن و داشتن دنبال افرادی می گشتن که برن.

_ من می رم.
این صدای ایلین بود که در تالار پیچید. لوسیوس با تعجب به آیلین نگاهی انداخت و گفت:
_ چه دلیلی داره که بزاریم تو بری؟
_ من پیر ترن آدم توی این تالارم. طبق یه افسانه قدیمی توی کوهستان یه چشمه هست من می تونم برم اونجا و آب بیارم.
همه با سر تایید کردند چون مجبور بودند و همه می دانستند دیگر در هیچ جای تالار نمی توانند جرعه ای آب پیدا کنند. آیلین ثانیه ای بعد به سمت کوهستان آپارات کرد و اعضای تالار را با نجینی تنها گذاشت.


آیلی به سمت جایی که می توانست چشمه را در آن جا پیدا کند حرکت کرد . قدم هایش تند م مطمئن بود. به سمت غاری که فکر می کرد آب در آنجا باشد حرکت کرد. احساس خوبی نسبت به این رفتن نداشت احساس می کرد دیگر هیچ بازگشتی در کار نیست. ناگهان صدایی در پشت سر توجهش را جلب کرد.
_ سلام می دونستم تو میایی..
صدا برایش آشنا بود و گویا سال هاست که با ان صدا خاطره دارد. برگشت.
_ آرتور؟
_هه! خوبه با اینکه سنت رفته بالا هنوز اسمم یادته!
آیلین تشنه بود و همین تشنه بودن طولانی مدت باعث شد که آیلین روی زمین پخش شود.


ساعاتی بعد


آیلین چشمانش را با احساس رطوبتی وی لب هایش از خواب بیدار شد.
_ یادته ؟ بچه بودیم باهم بازی می کردیم؟ همیشه توی نگاهت همینقدر نفرت بود همینقدر لجباز بودی.
_ چی می خوای ازم؟ چیکارم داری؟
_من خودتو می خواستم ولی الان دیگه اون قلبتو می خوام.
_ قلبم؟
_ منظورم از قلب احساساتت نیست می خوام اون قلب قرمزت که به مشنگ دل داد و در بیارم و با همین دستام لهش کنم.
آرتور درست در مقابل صورت آیلین دستش را گرفته بود و آن را مشت کرد.
آیلین ترسیده بود و رنگ باخته بود.
_ من ... من ... فقط اومدم یکم آب ببرم اونو همه منتظرمن!
_ می دونم اونا الان دارن با نجینی دست و پنجه نرم می کنن هر چقدر تو زود تر بمیری اونا زود تر به خواسته ی لرد و نجینی می رسن .
_ تو چه جور می تونی منو بکشی؟
_به همون راحتی که تو فراموشم کردی.

آیلین در میان دوراهی گیر کرده بود. او به بچه های تالار قول داده از طرفی هم جانش برایش غزیز بود. تمام بچه ها تالار را تصور می کرد و اشک می ریخت. تصویر سوروس که جلوی چشمانش آمد در برابر آرتور که دیگر نمی شناختش تسلیم شد.

_ با شه قلبم ماله تو...

لبخند مصنوعی ترسناکی در گوشه لبان ارتر نقش بست و با خنجری مزین به یاقوتش به سمت آیلین رفت به همان چشمان سبز همیشه مغرور نگاهی انداخت چشمانی که حالا از ترس می لرزیدند آیلین چشم هایش را بست. بلکه آرتور راحت تر کارش را انجام دهد. آرتور جلو رفت او نمی توانست نمی توانست آیلین را بکشد خنجر را درت در جلو پای ایلین به خاک فرو برد.


در همین لحظه اولین قطره ی باران به زمین بر خورد کرد. نگاه آیلین و آرتور بهم گره خورده بود و هیچکدام نمی دانستند چه واکنشی نشان دهند...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۶

اورلا کوییرکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
حالا که شما چیزی درباره طلسم ها و ورد ها نمی دونید، یه رولی بنویسید که در اون با مشکلی مواجه شدید ( این مشکل می تونه گیر افتادن در جایی یا روبه رو شدن با موجودی خطرناک باشه) و چوبدستی ندارید. چی کار می کنید؟ توجه داشته باشید شما یه جادوگرید و حتی بودن چوبدستی هم جادوگر محسوب می شید، پس می تونید از جادوتون استفاده کنید.( بهتره بدون جادو از دست مشکل خلاص بشید.)

- گشنمه!

اورلا فریادی زد که به گوش هیچ کس نرسید. درواقع اصلا کسی تو خونه نبود که جواب دختر رو بده و اون تنها بود و دوتا روده ای که داشتن همدیگه رو میخوردن. اون زیاد گرسنه نمیشد اما وقتی که میشد باید سریعا یه فکری میکرد.
- باید یه چیزی درست کنم.

اما لحظه‌ای بعد دوباره گیج شد.
- میخواستم چی رو برای چی درست کنم؟

اما گرسنه بودن اون به کمک حافظه‌اش اومد. حس گرسنگی چماق به دست جلو اورلا ظاهر شد.
- دختر قرار بود یه غذایی درست کنی برا خودت.

گرسنگی چماق رو به سر اورلا کوبید. دختر که یادش اومده بود میخواست چیکار کنه به سمت اجاق گاز رفت. اون قبلا تا یه حدی آشپزی بلد بود اما الان که چیزی یادش نبود.
- خب اول آب رو میذاری تا جوش بیاد. بعدش هم یه کاری میکنم دیگه.

اورلا قابلمه ای رو زیر شیر آب گرفت تا پر شه. بعد اونو رو اجاق گاز گذاشت. اون منتظر موند تا آب جوش بیاد.

یک ساعت بعدش


اون بازم منتظر موند اما دید که منتظر بودن هیچ فایده ای نداره و باید یه کاری کنه.اما مشکل اینجا بود که حتی یادش نمی اومد که منتظر چی بود.

- منتظر بودی آب جوش بیاد!

گرسنگی باز هم به سراغش اومده بودو و با همون چماق زده بود به فرق سرش کوبیده بود. اورلا که یادش اومده بود باید چیکار کنه. رفت و بالای سر قابلمه وایستاد. دید آب جوش نمیاد و هیچ تغییری توش حاصل نمیشه. ناگهان چیز دیگه‌ای یادش اومد.
- برای این که آب جوش بیاد باید آتیش باشه.

دختر بعدش هزار بار با اجاق کلنجار رفت اما اون روشن نشد که نشد. معمولا در این مواقع جادوگر ها از چوبدستی شون استفاده میکردن. اما اورلا نه یادش بود اونو کجا گذاشته؛ نه ورد برای آتیش زدن چیه.
- خب... یادمه یه وسیله‌ای بود که باهاش آتیش روشن میشد. اون چی بود؟

اورلا ملاقه رو برداشت اما طولی نکشید که فهمید این به دردش نمیخوره. از معجون های هکتور تا گل های رز رو امتحان کرد. اما هیچ کدوم جوابگو نبودن. اون ناامید نشست و چشم هاشو دور اتاق چرخوند.
- اون چیه؟

یه بسته کوچیک گوشه اتاق برق میزد و چند تا دست بالای اون، نشونش میدادن. اورلا با ناامیدی بسته رو برداشت و روشو خوند.
- بسته کبریت گورخر؟ با گوگرد طبیعی؟

لامپی بالای سراورلا روشن شد. دختر اونو گرفت و با خوشحالی بهش نگاه کرد. جواب سوالش همین جا بود.
- با جریان الکتریکی لامپ میتونم زیر اجاق رو روشن کنم.
- کبریت به این گنده‌ای رو میبینی؛ بعد برای روشن کردن اجاق میری سراغ لامپ؟

کبریت سری به نشانه‌ی تاسف تکون داد. اورلا تازه فهمید علت روشن شدن اون لامپ چی بوده. دختر با خوشحالی کبریت رو برداشت و به سمت اجاق گاز رفت.یه کبریت برداشت و در کمال ناباوری یادش بود که چه شکلی باید کبریت رو روشن کنه.
و بله... اون بالاخره تونست زیر قابلمه آتیش روشن کنه!

- بذار ببینم... من برای چی زیر قابلمه رو روشن کردم؟

و این داستان ادامه دارد...


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱:۰۰ یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۶

گریفیندور

پروتی پاتیل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۲۳:۱۹
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 463
آفلاین
حالا که شما چیزی درباره طلسم ها و ورد ها نمی دونید، یه رولی بنویسید که در اون با مشکلی مواجه شدید ( این مشکل می تونه گیر افتادن در جایی یا روبه رو شدن با موجودی خطرناک باشه) و چوبدستی ندارید. چی کار می کنید؟ توجه داشته باشید شما یه جادوگرید و حتی بودن چوبدستی هم جادوگر محسوب می شید، پس می تونید از جادوتون استفاده کنید.( بهتره بدون جادو از دست مشکل خلاص بشید.)

پادما برای نوشتن تکلیف پروفسور چپمن ایده و خاطرات زیادی داشت؛ من هم داشتم ولی انتخاب یکیشون به عنوان بهترین سخت بود.توی خوابگاهمون روی تختم دراز کشیده بودم و به خاطرات مختلفم فکر میکردم که یکدفعه با یادآوری یک خاطره ی قدیمی که سالها بود توی پستوهای ذهنم خاک میخورد از روی تختم بلند شدم و از زیر تخت جعبه ی چوبی ای را به سختی بیرون کشیدم.درشو باز کردم و با دیدن دفترچه های خاطراتم لبخند زدم.
هر سال یک دفتر داشتم و بیشتر روزها خاطراتم را یادداشت میکردم.دفترچه ی سبز رنگ متعلق به نه سالگیم را به راحتی تشخیص دادم و از بین دفترچه های هشت و نه سالگیم بیرون کشیدمش؛جلدش از پوست مار بود.پدرم از هند برای من و پادما دوتا دفترچه آورد که فقط رنگ هاشون متفاوت بودند.دفترچه ی من سبز رنگ بود و دفترچه ی پادما مشکی...
بازش کردم و با نگاه گذرایی به تاریخ ها و چندخط از هر نوشته صفحه ای ورق میزدم تا خاطره ام را از زبان پروتی نه ساله بخونم و برای پروفسور چپمن بازنویسی کنم.پس چند دقیقه بالاخره به نوشته های تولد نه سالگیم رسیدم.

14 فوریه

امروز روز تولد من و پادما بود.الان که دارم اینا رو مینویسم تازه جشن کوچک 4 نفرمون تموم شده و من برای جابه جا کردن هدیه هام و آماده شدن برای خواب به اتاقم اومدم.
روز خوبی بود ولی توی مدرسه اتفاق عجیبی افتاد که باعث شد تمام روز نگران برخورد بچه ها باشم. البته امروز که همه تو شک بودن منظورم از این به بعده...
امروز صبح که از خواب بیدار شدم با ذوق به اتاق پادما رفتم؛ هنوز خواب بود.روی تختش پریدم و گونه اش رو بوسیدم.چشم هاشو باز کرد و من با ذوق گفتم:
_تولدمون مبارک.

صبح خوبی رو شروع کردیم. مادر و پدر جفتمون رو در اتاق پادما دیدند و بهمون تبریک گفتند.این عادت مامان بابا بود که هرسال نوبتی یکیشون به دیدن هرکدوم از ما می اومد و صبح روز تولدمون از خواب بیدارمون میکرد.پارسال مادر به دیدن من اومده بود و امسال نوبت پادما بود.بعد از لباس پوشیدن با خوشحالی به مدرسه رفتیم. آریانا به محض دیدنمون به سمتمون دوید و هردومونو در آغوش گرفت و گفت:
_تولدتون مبارک دوستای خوب من.

اما جیسون به ما مهلت تشکر هم نداد.جیسونِ لعنتی ازش متنفرم...
مثل همیشه مغرور اومد جلو و با لحن مخصوصش که احساس میکنی خدمتکارشی گفت:
_اوه مادمازل ها تولدشونه؟

دست پادما رو کشیدم که از کنارش رد شیم ولی جلوم ایستاد و گفت:
_کجا؟جواب سوالو میدی بعدش دلم خواست میذارم بری.
_برو اونور تا نزدم بلایی سرت بیارم.

خودمم از حرفی که زدم تعجب کردم.جیسون خیلی قویه، یکی از بهترین ورزشکارهای مدرسه است اونوقت من تهدیدش کردم!جیسون قهقه زد؛ بعد از خندیدنش رو صورتم خم شد و گفت:
_نظرت در مورد یه مسابقه چیه جوجه؟
_جوجه خودتی...

دوباره شجاعت جلو چشمامو گرفت البته پادما عقیده داره من بیشتر اینجور مواقع عقلمو از دست میدم حماقت میکنم اما من دوست دارم فکر کنم به خاطر شجاعتمه که در برابر حرف زور و توهین دیگران عقب نمی شینم.خلاصه که جیسون ازم خواست بریم روی سقف شیرونی مدرسه راه بریم و هرکس که افتاد باید تا آخر سال برده ی اون یکی باشه؛ یعنی در اصل هر کاری که ازش خواست انجام بده و منم بدون درنگ قبول کردم!
هر چه قدر پادما ازم خواست قبول نکنم و بی توجه باشم گفتم نه که نه و کار خودمو کردم. اول جیسون رفت و خب باید اعتراف کنم فوق العاده بود.تونست توی اون ارتفاع تعادلش رو حفظ کنه و با جدیت کل سقف رو طی کنه...
وقتی اومد پایین با غرور جلوم ایستاد و گفت:
_خب بچه نوبت توئه.

بدون اینکه چیزی بهش بگم دست پادما رو رها کردم و به سمت نردبون رفتم.همش با خودم زمزمه میکردم:
_پسره ی از خودراضی بهت نشون میدم.

از پله ها رفتم بالا؛ و بی احتیاط پامو روی سقف گذاشتم.ایستادم و با دیدن ارتفاع و همکلاسی هام که پایین ایستاده بودن تازه فهمیدم چه تصمیم خطرناکی گرفتم اما جا نزدم و دست هامو بالا آوردم دو طرف بدنم نگه داشتم و با احتیاط شروع به راه رفتن کردم.پایین رو نگاه نمیکردم ولی صدای پچ پچ بچه ها رو میشنیدم.تمرکزم رو از دست دادم و پامو بی دقت گذاشتم.تعادلم رو از دست دادم؛ چشم هام رو بستم و جیغ کشیدم.معلق شدنم در هوا رو احساس کردم ولی چند لحظه گذشت و من نیفتادم.چشم هام رو که باز کردم دیدم بین زمین و آسمون معلقم و همه با تعجب نگاهم میکنن البته بجز پادما که با رنگی پریده نشسته بود روی زمین و با چشم های نمناکش نگاه میکرد.خودمم نمیدونم چی شد ولی به آرومی پایین اومدم و صحیح و سالم روی زمین ایستادم.جیسون با بهت سرجاش ایستاده بود و با دیدنم فقط تونست زمزمه کنه:
_چه جوری؟

خاطره ی اون روز طولانی بود ولی من فقط به همین بخش برای تکلیفم احتیاج داشتم برای همین بدون خوندن ادامه ی نوشته ام کاغذ پوستی و قلمم را برداشتم و شروع کردم به نوشتن خاطره ی تولد نه سالگیم و نیروی درونیم که از مرگ حتمی نجاتم داد.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۶

ریونکلاو

ریتا اسکیتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۰:۴۹:۱۸ جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 205
آفلاین
-هی! برو اونور! جلو دیدمو گرفتی!
-
-مگه بهت نمیگم برو اونور؟!

ریتا که هنوز متوجه موقعیت خطرناکش نبود، داشت با عنکبونی که مستقیم به طرفش میومد دعوا می کرد.
-ای بابا.. اصلا نذاشتی بشنوم هری و دامبلدور به هم چی میگن.
-

عنکبوت به چند سانتی ریتا رسیده بود.
-حالا خیلیم مهم نیست، خودم حرف میذارم دهنشون که بیا و ببین!
-

عنکبوت به یک سانتی ریتا رسیده بود.
-هی! ببینم.. تو چرا اینقدر بزرگی؟
-

عنکبوت با ریتا چشم در چشم شد.
-عنکبوووووووووت!

ریتا چرخید تا از دست عنکبوت فرار کنه، اما تا بخواد بال هاشو باز کنه دیگه دیر شده بود؛ عنکبوت ریتا رو از دوتا پای عقبش گرفت و به طرف خودش کشوند. ریتا بیشتر بال زد تا شاید بتونه خودش رو از دست عنکبوت رها کنه، اما هر چقدر بیشتر بال می زد کمتر نتیجه می گرفت.

عنکبوت دیگه کاملا ریتا رو تو چنگال خودش داشت و داشت تار پیچیش می کرد تا در یک فرصت مناسب بخورتش.
ریتا مرگ در ابعاد سوسکیش رو پذیرفته بود و داشت از درگاه مرلین بابت گناهانی که باعث شده به این شکل بمیره طلب عفو می کرد.

-صبر کن ببینم.. به این شکل؟

ریتا که تازه متوجه شده بود چه اشتباهی کرده، به ابعاد انسانی خودش برگشت و عنکبوت رو زیر پا له کرد.
-عنکبوت مزاحم.


ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۴ ۲۳:۳۹:۲۶
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۵ ۱:۱۳:۱۴

تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱:۴۶ شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۶

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۲:۵۱:۱۴ شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۹
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 523
آفلاین
حالا که شما چیزی درباره طلسم ها و ورد ها نمی دونید، یه رولی بنویسید که در اون با مشکلی مواجه شدید ( این مشکل می تونه گیر افتادن در جایی یا روبه رو شدن با موجودی خطرناک باشه) و چوبدستی ندارید. چی کار می کنید؟ توجه داشته باشید شما یه جادوگرید و حتی بودن چوبدستی هم جادوگر محسوب می شید، پس می تونید از جادوتون استفاده کنید.( بهتره بدون جادو از دست مشکل خلاص بشید.)

مالی و بچه هام بالاسرم بودن. احساس میکردم نمی تونم بدنمو تکون بدم. خودمو رو تخت بیمارستان دیدم. با باز شدن چشام مالی نوازشم کرد و همونطور که اشک تو چشاش حلقه زده بود با صدایی بغض آلود ازم حالمو پرسید.

فلش بک

تو سازمان اسرار نوبت نگهبانی من بود. همه چیز آروم بود و هیچ صدایی هم نمیومد.
توی سازمان قدم میزدم و به خاطر تاریکی و نبود نور، چوب دستیمو بیرون کشیده بودمو افسون لوموس رو اجرا کرده بودم.

حدود سه ساعتی از نگهبانیم گذشته بود که احساس کردم چیزی پشت سرمه. برگشتم و نگاه کردم هیچ کس نبود. حس میکردم چیزی دور و برم داره میچرخه و قصد داره بهم حمله ور شه. حواسمو جمع کرده بودم. میدونستم که بالاخره بهم حمله می کنه اما کی و چه لحظه ای مرلین میدونست.

خوب به دور اطرافم نگاه کردم هیچی پیدا نبود اما حسش میکردم. سنگینی تمام وجودم رو گرفته بود و انگار دورم پیچیده بود و گلومو فشار میداد. چوب دستیم آماده بود تا وقتی که حمله کرد بزنم متلاشیش کنم لامصبو.
مدتی گذشت خبری نشد. با خودم گفتم هی مرد حتما خیالاتی شدی. تو مرد قانونی چی میخواد تورو تهدید کنه؟
البته اینو از توی یکی از فیلمای مشنگی گرفتم.

تو فاز خودم بودم و سعی میکردم خودمو آروم کنم که دوباره حس کردم چیزی پشت سرمه. فکر کردم شاید دوباره خیالاتی شدم اما اینبار صداشم شنیدم. صدایی شبیه به صدای مار. از صدای بدنش فهمیدم که میخزه و یه انسان نمیتونه بخزه پس یه حیوونه و اون حیوون چیزی نیست جز یه مار.
خیلی آروم برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. در یه لحظه دیدم یه چیزی با چارتا دندون تیز به سمتم جهش کرد و دستمو با دندوناش گرفت. اون یه مار بود اما بزرگتر از چیزی که فکرشو میکردم.
افتادم روی زمین و چوب دستیم سر خورد و رفت زیر یکی از قفسه ها. دوباره به سمتم هجوم آورد و اینبار نیششو تو پام فرو کرد. داشت سوراخ سوراخم میکرد. دیگه امیدی به زنده موندن نداشتم. فکر میکردم کارم تمومه. نمی تونستم تکون بخورم. همه جای بدنم بی حس شده بود. خون زیادی ازم رفته بود.
تنها چیزی که بهش فکر میکردم خونوادم بود. مالی چجور دوری منو تحمل میکنه. دخترم جینی. پسرام فرد، جورج، چارلی، رون و بیل.

مار حالت حمله گرفته بود و این بار گلوم رو نشون کرده بود. چشامو بستم تا کارو تموم کنه که یه دفعه احساس کردم چیزی از درونم منو صدا میزنه. اون مالی بود. صدای خودش بود. چشامو باز کردم دیدم یه نور سفید درست روی قفسه ی سینم جایی که قلبمه ایستاده. نمیدونستم اون چیه ولی هر چی که بود مار رو از من دور کرده بود.
مار خودشو جمع کرده بود و حالت دفاعی گرفته بود که یه دفعه اون نور به سمتش حمله ور شد و مار با کلی دردسر ازش فرار کرد.
اون نور خیلی چیزا میتونست باشه اما به نظر من اون عشق من به خونوادم بود که منو نجات داد.

پایان فلش بک

مالی حالمو پرسید و با صدایی ضعیف جواب دادم خوبم.
منو در آغوش گرفت. احساس امنیت میکردم. چون خونوادم رو دور و بر خودم میدیدم و حس میکردم که این اتحاد هیچ وقت از بین نمیره.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
نقل قول:
حالا که شما چیزی درباره طلسم ها و ورد ها نمی دونید، یه رولی بنویسید که در اون با مشکلی مواجه شدید ( این مشکل می تونه گیر افتادن در جایی یا روبه رو شدن با موجودی خطرناک باشه) و چوبدستی ندارید. چی کار می کنید؟ توجه داشته باشید شما یه جادوگرید و حتی بودن چوبدستی هم جادوگر محسوب می شید، پس می تونید از جادوتون استفاده کنید.( بهتره بدون جادو از دست مشکل خلاص بشید.)


- نه! دور شو! دورشو! جدی میگم!

موجودی به رنگ سیاه و چشمان زرد، که پوزه ای شبیه به خوک و دندان های تیز و جثه بزرگی داشت، آرام آرام نزدیک میشد. جنگل، شلوغ و پر از درخت ها و مسیرهای انحرافی بود و به سختی میشد از آن فرار کرد. آملیا عقب عقب می رفت و فریاد میزد:

- دور شو! بهت اخطار میکنم! من...

چوبدستیش را با دستان لرزان بیرون آورد؛ قسمتی از آن، پس از برخورد با یک درخت هنگامی که میخواست از دست موجود فرار کند، شکسته بود.

- من مسلحم! بهت اخطار میکنم که...

موجود سیاه رنگ، پس از مشاهده چوبدستی آملیا، نعره ای کشید و به سمت او حمله ور شد؛ مثل اینکه از جادوگران و ساحره ها وحشت داشت یا یک همچین چیزی.

چوبدستی آملیا از دستش رها شد و زیر انبوه چوب ها و ریشه های درختان، از نظرها ناپدید شد. آملیا با درماندگی، به جایی که چوبدستی افتاده بود، نگاه کرد. دلش نمیخواست دیگر رویش را برگرداند... اما فکری به ذهنش رسید.

هاگرید راجع به حیوانات زیادی با آنها صحبت کرده بود و نقطه مشترک برخی از این حیوانات وحشی، کشفی بود که پروفسور اسلاگهورن انجام داد؛ اگر بوی معجون گیج کننده را بشنوند، فرار میکنند و اگر این معجون روی پوست یا زبان آنها ریخته شود، آنها را گیج میکند. وقتش بود که از معجون گیج کننده ای که برای امنیت در ردایش پنهان میکرد استفاده کند.

شیشه را بیرون آورد و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند، شیشه را پشت سرش انداخت و دست هایش را روی سرش قرار داد و چشم هایش را بست؛ اما صدای سم های موجود وحشتناک و صداهای هولناکی که ناشی از افتادن درختان بر روی زمین بودند، موجب شد با تردید برگردد و عکس العمل جانور را ببیند، اما اثری از آن ندید و فقط صدای پاهای آن و برخوردش به درختان که از پشت درختان روی هم افتاده به گوش می رسید.

آملیا نفس راحتی کشید و به منظور جستجوی چوبدستیش، مشغول جستجو زیر شاخه های درختان شد. دوباره چوبدستی اش شکسته بود و باید دوباره برای خرید چوبدستی به الیوندر میرفت. آهی از سر تاسف کشید؛ چوبدستی اش را برداشت و سعی کرد میان انبود شاخه ها و برگ ها، راهی برای خروج پیدا کند.


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶

تری  بوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۵ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۴۰ شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 475
آفلاین
برای اولین بار، تالار ریونکلاو در سکوتی دلنشین فرو نرفته، و صدای اعصاب خورد کن جارو برقی در همه جای تالار طنین انداز شده بود! تری بی توجه به غرغر های افراد حاضر در تالار، مشغول جارو کردن بود و زیر لب آهنگ مورد علاقه اش را زمزمه میکرد.

- تری این وسیله ی مشنگیِ مسخره رو خاموش می کنی یا خودم بیام خاموش کنم؟
- این دیگه چه کوفتیه!

لینی با قدم های طولانی و دست های مشت کرده، از آن طرف تالار به سمت تری آمد.
- تری چیکار میکنی؟ این وسیله ی مشنگی از کجا اومده؟ خب با چوبدستی سه سوته کل تالار رو تمیز می کردی!

تری بدون خاموش کردن جاروبرقی سرش را بالا آورد.
- ببین لینی جان من یکم چربی اضافی داشتم وقتی برای یکی از دوست های مشنگیم درد و دل کردم اینو فرستاد گفت خونتونو جارو کن هم ورزشه هم پاکیزگی! حالا هم برو کنار بذار ورزشمو بکنم.

لینی با عصبانیت نفسش را بیرون داد و تالار را ترک کرد. کم کم بقیه ی ریونی ها یکی یکی از تالار رفتند. تری هم بی توجه به جارو کردن ادامه داد.

کمی بعد

تری همچنان مشغول جارو کردن بود که ناگهان صدای جاروبرقی قطع شد و تالار در تاریکی فرو رفت.
- بچه ها، چی شد؟ چرا همه جا تاریکه؟

تری که از تاریکی به شدت وحشت داشت، لرزه بر بدنش افتاد و محکم پلک زد تا چشمانش به تاریکی عادت کند. سپس آرام و با احتیاط به سمت کاناپه رفت. در همین حین مدام با اشیاء مختلف برخورد می کرد و با انواع جیغ های بنفش سعی در آرام کردن خود داشت. نمی توانست چوبدستی اش را در تاریکی پیدا کند. کم کم به گریه افتاد.
- چرا کسی نیست. از همتون بدم میاد.

لحظاتی به همین منوال گذشت و دیگر اشکی برای تری باقی نمانده بود. نفسش را در سینه حبس کرد و از جایش برخاست. به طرف خوابگاه رفت. به سختی خودش را به تختش رساند. از کشوی میز کنار تخت یک شمع و کبریت مشنگی در آورد. با خود مرلین را شاکر شد که یک دوست مشنگی به او داده بود. بلافاصله شمع را روشن کرد و با لبخندی ژکوند و خیالی آسوده روی تخت نشست.
-

و اینگونه تری بدون جادو بر ترسش غلبه کرد.



Only Raven!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۸:۲۸ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶

گویندالین مورگن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۸ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۴ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸
از روی جارو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 134
آفلاین
حالا که شما چیزی درباره طلسم ها و ورد ها نمی دونید، یه رولی بنویسید که در اون با مشکلی مواجه شدید ( این مشکل می تونه گیر افتادن در جایی یا روبه رو شدن با موجودی خطرناک باشه) و چوبدستی ندارید. چی کار می کنید؟ توجه داشته باشید شما یه جادوگرید و حتی بودن چوبدستی هم جادوگر محسوب می شید، پس می تونید از جادوتون استفاده کنید.( بهتره بدون جادو از دست مشکل خلاص بشید.)

- دینگ.
- کوفت!
- دانگ!
- مرگ!
- دونگ!
- ای مرض! کرشیوی دوبل! چته صب تا حالا!
-اصن به من چه! اونقدر بخواب که امتحانتو از دست بدی!

گویندالین صاف روی تخت نشست!
- امتحان!لعنت مرلین به فانوس! چرا زودتر بیدارم نکردی!

جاروی پرنده حسرت می خورد که چرا ابروهای پرپشتی ندارد که زل بزند به دوربین مداربسته زوپس که در خوابگاه دختران کار گذاشته است.
- عجب! حالا بدهکارم شدیم؟

گویندالین منتظر نمانده بود تا جواب جارویش را بشنود. با عجله از خوابگاه رفته بود. و حتی فراموش کرده چوبدستی اش را با خودش بردارد. زیر لب زمزمه می کرد.
- دخمه ها... دخمه ها... دخمه ها...

بی توجه به اطراف، پله ها را دوتا یکی بالا پایین می رفت. وقتی پایش روی یک کراوات سر خورد و نزدیک بود به زمین بیافتد، مکثی کرد.
- اینجا کجاست؟ من کی ام؟ من کجام اصن؟

چرخی زده و سعی کرد مکانی را که در آن است به درستی تشخیص دهد. اما به نتیجه ای نرسید. البته به نظر می رسید تقصیری هم ندارد. اصلا چه کسی دیده بود که بخشی از قلعه را برای تعمیرات نوار کشی کنند؟ آنهم درست وسط سال تحصیلی! زیر لب غر زد.
- آهای من کجام!
- طبقه چهارم بالای دخمه های معجون سازی. وسط تعمیرات گچ بری راهروی سوم شرقی.

گویندالین بهت زده به صاحب سه سانتیمتری صدا نگاه کرد.
- تو دیگه چه کوفتی هستی؟

موجود کوچک بال های دو سانتیمنتری اش را تکان داد.
- من حشره معمارم. البته الان کارم گچ بری و راهنمایی دانش آموزاس. کدوم گوری میخواستی بری؟

الین زیر لب گفت:
- به حق ریش نتراشیده مرلین. مگه لینی برای دنیای حشرات کافی نیس؟

و بعد سرفه ای کرده و گفت:
- خب من الان چطوری برسم به دخمه؟
- کاری نداره که! بشین روی یه سنگ و با جادو ببرش هوا و برو پایین.

گویندالین دیگر توجهی به حشره که بال زنان به سر کارش برگشت نکرد. چون چوب دستی نداشت.باید به راهی بدون جادو فکر می کرد. به زمین خیره شده و برای چند لحظه به فکر فرو رفت. کرواتی که باعث شده بود زمین بخورد فکرش را مشغول کرده بود.که چیز براقی روی زمین توجهش را جلب کرد.
یک سینی فلزی.
گویندالین وضعیت را سنجید.
شیب را سنجید
تیزی سنگ ها را سنجید
و حتی هوا را هم سنجید و بلاخره فکر کرد " نمیتونه از پرواز سخت تر باشه. " پس سینی را از لابلای نخاله های ساختمانی بیرون کشیده و جای گذاری کرد. روی سینی نشسته و به سمت دخمه ها سر خورد!
البته او نمی توانست حدس بزند که این نخاله ها کجا تمام می شوند!
آخ!
بازوی چپش را مالیده و از جا بلند شد. روبروی دخمه ایستاده بود. و امتحان هم شروع شده بود. پرسید.
- نوبت کیه؟
- به ترتیب حروف الفبا صدا می زنن. تازه کتی بل رفته تو!

گویندالین نفس عمیقی کشید. روی صندلی نشست و از درگاه مرلین سپاسگذاری کرد که کارهایش را با دست راست انجام می دهد. شاید دستش در رفته بود. ولی خب... امتحان مهمتر بود.



تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۲:۲۴ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶

کتی بلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۴ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 75
آفلاین
حالا که شما چیزی درباره طلسم ها و ورد ها نمی دونید، یه رولی بنویسید که در اون با مشکلی مواجه شدید ( این مشکل می تونه گیر افتادن در جایی یا روبه رو شدن با موجودی خطرناک باشه) و چوبدستی ندارید. چی کار می کنید؟ توجه داشته باشید شما یه جادوگرید و حتی بدون چوبدستی هم جادوگر محسوب می شید، پس می تونید از جادوتون استفاده کنید.( بهتره بدون جادو از دست مشکل خلاص بشید.)

در حالی که دو نفر ماموری سفید پوش سعی داشتن با گرفتن حداکثر فاصله، کتی رو سوار یک ماشین آمبولانس کنن، کتی که هنوز به خاطر داروهای بی حسی حال نداشت زیاد تحرک کنه و نقطه بازی از خودش در بیاره، برگشت و برای آخرین بار نگاهی به ساختمون سفید امین آباد انداخت.
کتی یک سال رو در امین آباد گذرونده بود. ساختمونی همیشه تاریک و عجیب. حتی همون موقع هم با اینکه وسط روز بود، به نظر میرسید اشعه های داغ آفتاب خودشونو از این ساختمون دور میکردن. با اینهمه کتی به اینجا عادت داشت و یه جورایی داشت براش تبدیل به خونه ش میشد. همه چی زیر سر اون مردک بود.اگر کمی جنبه داشت شاید انگ خطرناک بودن به کتی نمیچسبوندن و مجبورش نمیکردن از اینجا بره.

فلش بک به یک ماه قبل- امین آباد:

- نمیام!
- تو یه بار بیا، اگر بد بود دیگه نیا!

کتی بل، که اون روز هم مثل بقیه روز ها از دنده راست بلند شده بود، داشت با بقیه دیوانه ها توی سالن غذاخوری امین آباد بانجی جامپینگ بدون طناب بازی میکرد که از معدود ورزش ها و تفریحات سالم دیوانه ها بود و اکثرا هم با آغوش باز برای بازی میرفتن.
البته پای ثابت این بازی هم کتی بل بود.

اون روز هم کتی یک به یک دیوانه هارو به سمت پنجره هدایت کرد و صفشون کرد. بازی به این صورت بود که دیوانه ها یه طناب انسانی تشکیل میدادن و نفر آخر رو آویزون میکردن و تاب میدادن.
در امین آباد این سالم ترین ورزش بود که تا حد امکان به کسی صدمه نمیزد، حتی بعضی وقتا خود مسئولین و دکترها هم توی این ورزش شرکت میکردن البته هیچم به خاطر این نبود که کتی با ماهیتابه زد تو سرشون و آوردشون توی بازی. هیچم تقصیر دیوونه ها نبود که بعدا با مغز پخش شده کف حیاط پیداشون کردن و دیوانه ها هم مجبور شدن به عنوان مجازات با جارو و خاک انداز جمعشون کنن. هر چند که دیوونه ها با همه دیوونگیشون از اسراف خوششون نمی یومد و بعد از جمع آوری امعا و احشای جمع شده از کف حیاط، یواشکی میرفتن تو آشپزخونه و مغز و اندام له شده رو میریختن توی غذاها.

باری به هر جهت، کتی و دیوانه ها اون روز هم زنجیر انسانی رو تشکیل داده بودن و کتی با کلی خواهش و التماس در انتهای زنجیر قرار گرفته بود. کتی تاب میخورد و باد گرم در میان موهاش میپیچید و بهش حس وقتیو میداد که به گردنبند طلسم شده دست زده بود. یه احساس فوق العاده!

همونطور که کتی داشت از تاب خوردنش لذت میبرد، یکهو چشمش به صحنه ای زیر پاش افتاد.
اون پایین، زیر پنجره ای که جماعت دیوانه ازش آویزون بودن، رئیس امین آباد که چهره اش توی تاریکی قرار گرفته بود، در میان چهارتا از محافظینش داشت به طرف در خروجی حرکت میکرد.

کتی همونطور که داشت تاب میزد، یهو فکر کرد که بد نیست اگر تاب خوردنش همینطور خالی خالی نباشه! این شد که خودشو تاب داد سمت رئیس امین آباد. از لایه تاریکی روی صورتِ رئیس گذشت و یه گاز محکم از نوک دماغش گرفت.

رئیس امین آباد از حرکت بازموند. اون اصلا عادت نداشت همچین اتفاقی بیفته. هیچوقت چنین اتفاقی هم نیفتاده بود چون پرستیژ خفانتش بهم میخورد. در نتیجه این غافلگیری خودشو انداخت زمین. بعد درحالیکه دماغشو محکم گرفته بود با اشک هایی که گوله گوله رو زمین میریختن جیغ بنفشی کشید:
- مامان دماغم!

محافظین رئیس هم ولش کردن و رفتن سراغ کتی که نصف دماغ رییس رو هنوز با دندوناش نگه داشته بود و داشت با همون وضعیت تاب میخورد. کتی رو از یقه گرفتن و از زنجیره دیوانه ها جدا کردن و کشون کشون بردنش دفتر ریاست.

چند دقیقه بعد

کتی بل تو فضای نیمه تاریک دفتر رییس رو به روی میز مجللی نشسته بود. اونور میز هم خود رییس نشسته بود که داشت یه سیگار برگ هم میکشید و دودشو حلقه ای میداد بیرون.
رئیس امین آباد که سعی میکرد توی اون تاریکی اتاق که هیچی به جز یه نور کم سو از چشماش رو نشون نمیداد، با ابهت جلوه کنه، با صدایی که سعی میکرد آرامش توش نهفته باشه گفت:
- دماغ من کجاست؟

- ببخشید شوما؟

رئیس امین آباد دستشو که روی میز گذاشته بود مشت کرد.
-میدونی چقدر خرج عمل اون دماغ شده بود؟ البته که نمیدونی چون تو یه دیوونه ی زنجیری هستی! حالا هم دماغ منو که کندی پس میدی یا میدم بندازنت تو انفرادی!

- اها اون دماغو میگی؟شرمنده جون داوش! قبل اینکه بیارنم اینجا انداختمش تو قابلمه خورشت!

حتی از تو اون تاریکی هم میشد گرد و گشاد شدن چشم های رییس تیمارستان رو دید. ممکن نبود واقعیت داشته باشه. کتی فقط یه دیوونه بود. ولی مگه نمیگن از دیوونه هر کاری برمیاد؟
رییس مربوطه خواست خم شه و مستقیم تو چشمای این دیوونه زل بزنه. ولی یادش افتاد با اون دماغ نصفه نیمه زیاد تصمیم خوبی نیست در نتیجه بی خیال شد. یه پک دیگه به سیگارش زد و سعی کرد آرامششو حفظ کنه. برای پس گرفتن دماغش لازم بود مذاکره کنه حتی اگر طرف یه دیوونه بود.
- تو میدونی من کی هستم دختر؟

- خوشگل مو طلایی، رییس بی دماغ ما شومایی یعنی؟

رئیس امین آباد توی تاریکی اتاق سرخ و سفید شد. بعضیا میگن حتی نارنجی و ارغوانیم شد. ولی چون تو تاریکی بود کسی ندید. بعد دید با سرخ و سیاه شدن کاری از پیش نمیره آمپرش رفت رو هزار. دود از کله ش بلند شد و خون در رگهاش به جوش اومد. این دختره نه فقط ابهتش که دماغشو هم ازش گرفته بود. هرچی راجع به دیپلماسی و مذاکره میدونست رو ریخت دور و یه جست زد و اومد تو قسمت روشن پست. یقه کتی رو گرفت و کشید سمت خودش.
دیدن رییس با اون دماغ نصفه نیمه و صورتی که از شدت خشم سیاه شده بود واقعا منظره ترسناکی بود ولی نه برای کتی. کتی نیشخندی تو صورت رییس بیمارستان زد:
- اوا...رییس بی دماغ کچل کی بودی تو؟

در اثر این حرف فشار خون رییس تیمارستان رفت بالا و چسبید به سقف. منتها چون خیلی دیگه زیاد رفته بود بالا جریان خونش به جوش اومد و دود از گوشاش زد بیرون. مغزش سوت کشان از کاسه سرش زد بیرون و چشماشم دونه دونه با صدای هلپ پرت شدن بیرون و افتادن رو میز جلوی کتی.

کتی:

پایان فلش بک

کتی به کمک پرستارا سوار آمبولانس شد. اما قبل از اینکه در پشت سرش بسته شه برگشت و یه نگاه به زنجیره دیوونه هایی انداخت که حالا رییس سابق تیمارستان در انتهاش داشت تاب میخورد و غش غش میخندید. لبخند موذیانه ای رو لبای کتی نشست.
کتی شاید دیوونه بود ولی همین دیوانگی بزرگترین جادوش محسوب میشد. تا دیوونه بود نیاز به هیچ جادوی دیگه ای نداشت!

درب امبولانس پشت سر کتی بسته شد و آمبولانس ببو گویان به سمت مقصد نامعلومی حرکت کرد.


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۲ ۲۲:۳۱:۵۴

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶

مایکل کرنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۵ پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۳۵ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶
از کرج...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 92
آفلاین
حالا که شما چیزی درباره طلسم ها و ورد ها نمی دونید، یه رولی بنویسید که در اون با مشکلی مواجه شدید ( این مشکل می تونه گیر افتادن در جایی یا روبه رو شدن با موجودی خطرناک باشه) و چوبدستی ندارید. چی کار می کنید؟ توجه داشته باشید شما یه جادوگرید و حتی بودن چوبدستی هم جادوگر محسوب می شید، پس می تونید از جادوتون استفاده کنید.( بهتره بدون جادو از دست مشکل خلاص بشید.)

مایکل کرنر ، بعد از کلاس طلسم ها و وردهای جادویی نفسی راحت کشید و برای بازی کوییدیچ به زمین بازی رفت ، او جاروی از خدا بی خبری را پیدا کرد و سوار آن شد و اوج گرفت ، او با سرعت زیاد برای علاقه مند کردن دختران مدرسه به خود به سمت دریاچه سیاه رفت ، اما ناگهان کنترل جارو از دست او خارج شد و خود و به سمت جنگل ممنوعه سقوط کرد ، بعد از چند دقیقه به خود آمد ، جنگل همانند شب تاریک بود ، جارو او شکسته شده بود و ترسش را قورت داد و با دیدن سانتورها که به سمت او میدوند ترس خود را بالا آورد ، او که بالا رفتن درخت را از میمون خدا بیامرزش یاد گرفته بود از یکی از درخت ها بالا رفت و همانند تارزان از شاخه درخت ها پرواز میکرد و بعد از یک هفته خوشگذارنی هاگوارتز را پیدا کرد اما آن از خدا بی خبر پیدا شد و مایکل را تا سرحد مرگ نفله کرد


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.