هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶ شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
قصر خانواده مالفوى ها

-اسكـــــــور!

اسكورپيوس كه هنوز جاى ناخون هاى آستوريا روى دستش خودنمايى ميكردن، لوس كردن رو جايز ندونست و سريعا خودش رو به پذيرايى رسوند.
-جونم مامان خوشگلم ؟

آستوريا سرش رو بالا آورد.
-جمع كن اون قيافه رو! ايكاش يه موى من رو به ارث برده بودى!...حيف!

كمى سرش رو تكون داد و بعد، مسأله مهمترى رو به ياد آورد.
-آها...پاشو حاضر شو! شب ميريم خواستگارى.

اسكورپيوس باورش نميشد.
-مامان؟ چى گفتى؟!
-كرى مادر ؟! گفتم داريم ميريم خواستگارى.
-واى...خواستگارى...رز...واى مامان!

آستوريا لبخندى زد و اسكورپيوس رو از خودش جدا كرد.
-آره...خواستگارى...ولى نه خواستگارى رز! همون چند سال پيش كه با رز نامزد كردى، واسه هفت جد خاندانمون بسه! خواستگارى يكى ديگه داريم ميريم!
-كى؟!
-شب ميبينى!


ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۷ ۱۶:۰۷:۲۲


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۵:۰۷ شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۶

جسیکا ترینگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۲ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
آستوریا با نهایت قدرتش ناخن هایش را در دست اسکورپیوس فرو کردو گفت:فکر کردی منو بابات احمقیم؟البته که بابات هست اما فکر میکنی منم احمقم؟
فکر میکنی نمیفهمم همینجوری داری میچرخی تو گروها اول گریفندور بعد هافلپاف بعدشم لابد ریونکلاو..پس کی نوبت اسلیترین میشه؟
-ما...ما....
-داری ادای گاو ها رو در میاری؟
-مامان...توروخدا
دراکو که میدانست پسرش در چه عذابی است با لحن عاقل اندر صفیحانه ایی گفت:
-رز با اینکه ویزلیه اما گله!و البته مرگخوار هم هست!وشاید بتونی یه تجدید نظری بکنی.
آستوریا برای بار اول آرام شده بود تصمیم گرفت تا کمی فکر کند!
سوهان ناخن هایش را در آورد و حدود یک و نیم ساعت در همان حال باقی ماند.
-اهم!... اهم.. دراکو.
-جانم؟
-اون دختره رو یادت میاد؟
دراکو با حالت پوکر وارانه ایی جواب داد:
-نه.کدوم؟
-همون که اومده بود میگفت مرگخوار بکنیدم خفن میشم.همون که خانواده باباش اسلیترینی ان همون دوست رز!
دراکو که تازه متوجه منظور همسرش شده بود گوشی مشنگی اش را از جیبش در آورد و گفت:بابام خوشحال میشه!تازه میتونیم فکر رز و موز یا هرچیز دیگه ایی رو از ذهنش بیرون کنیم!
شماره ای را گرفت و بعد از گذاشتن قرار خواستگاری خودش را به حمام آپارات کرد.
فلش بک-عمارت ترینگ
صدای خنده های شیطانی همه جا را پر کرده بود.
-هو ها ها ها ها!جسیکاااااا جسیکااااا شب خانواده ی مالفوی میاد هو ها ها هاها ها
-
-
بابا چیکار کردید؟
بابای جسیکا با نگاهی ترسناک وار او را نگاه کرد و گفت:
-امشب قرار خواستگاری گذاشتم
خلاصه جسیکا که تازه متوجه عمق فاجعه شده بود سعی کرد تا خود را به جزایر بلاک آپارات کند.اما هیچ کس نمی توانست خود را به آنجا آپارات کند پس نظرش را عوض کردو خودش را به حمام آپارات کرد...


هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰ جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶

الکس سایکسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۱ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۴۰ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 20
آفلاین
تکلیف کلاس معجون سازی.



_ دراکوووووووو

دراکو از ترس سرجایش میخکوب شد و خودش رو به مرلین سپرد. چند ثانیه بعد که دراکو با ترس سرشو به طرف استوریا چرخاند...

دووووووووم

چند تا ماهی تابه در حال پرواز بالای سر دراکو بودند و کمی بعد دراکو با صدای خشم الود استوریا به خود امد.

_الحق که به بابات رفتی یه ذره به ننت می رفتی اینقدر نمی سوختم , بیجور چی به خورد بچه دادی؟ طفلک به کل بالا خونرو رهن داده , نمی فهمه چی میگه.

_ خوخوخو به به به نظرت چی چیکا کار کن...یم؟

_ زود باش خودتو جمع کن بچرو ببریم پیش هکتور شاید اون با معجوانش تونست یه کاری بکنه.






تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۰ جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
صدای سرفه ی اسکورپیوس بلند شد. مثل اینکه بالاخره معجون داشت اثر میکرد. آستوریا ناگهان برگشت و پشت سر اسکورپیوس نشست وشروع کرد به داد و بیداد:
- اسکوری مامان چش شده؟... قناری من، حرف بزن! ... دراکو! پاشو ببین این پسره چشه؟!

دراکوی له و لورد شده که دیگر تحمل کتک های آستوریا را نداشت، به هر زور و زحمتی بود، خودش را به اسکورپیوس رساند. با صدای لرزان گفت:
- اسکورپیوس... باباجان... همون موقع بهت گفتم که دست از سر پالی بردار تا هم من نمیرم هم تو!

آستوریا که رنگ از چهره اش پریده بود، با صدای لرزانتر از دراکو گفت:
- چی؟! اسکوری من مرده؟!

دراکو سعی میکرد فاصله اش را از ناخن های آستوریا حفظ کند. با چهره ای که رنگش از ارغوانی به بنفش و صورتی و گلبهی و بژ و در نهایت قرمز، تغییر رنگ میداد، گفت:
- ن... نمیدونم! شاید...

آستوریا از کوره در رفت و فریاد زد:
- ای زهر نجینی تو اون روحت دراکو با این فکر کردنت و نظر دادنت! من با خودم چی فکر میکردم که سر خطبۀ عقد بله رو دادم؟!

صدای ناله مانند اسکورپیوس، دهن آستوریا را گل گیری کرد.
- رز... رز...

آستوریا با نگاهی، از آنهایی که به تسترال صفت ها می اندازند، به دراکو انداخت. سپس رویش را به سمت اسکورپیوس برگرداند و گفت:
- کدوم رز؟

اسکورپیوس بی خبر از همه جا، زمزمه کرد:
- ویز...

آستوریا با عصبانیت گفت:
- ویزلی؟
- اوهوم.

دراکو متوجه خطر شد و چهار دست و پا به سمت در حرکت کرد که با صدای آستوریا سرجایش میخکوب شد:
- دراکوووووووووووو!!!!


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۶ ۲۰:۵۰:۰۵

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۰ جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-فراموش نمیکنم! هرگز پالی رو فراموش نمیکنم!

اسکورپیوس به هوش اومده بود و پشت سر هم داشت همین جمله رو فریاد میزد.آستوریا با خونسردی وارد اتاق میشه و روی لبه ی تخت میشینه.
-آروم باش. گفتی چی رو فراموش نمیکنی؟

-چی نه...کی رو! پالی رو. من هرگز پالی رو فراموش نمیکنم و شما هم نمیتونین منصرفم کنین.

آستوریا لبخند مادرانه ای میزنه و دستشو روی پیشونی اسکورپیوس میذاره.
-بذار ببینم...تب هم که نداری. خوبه. ولی پالی کیه؟ دوستته؟ چرا با ما آشناش نکردی؟

اسکورپیوس که کمی گیج شده اخماشو میکشه تو هم و با نگاه مشکوکی به آستوریا خیره میشه.
-این یعنی چی؟ شما که پالی رو میشناسین.

آستوریا سعی میکنه خیلی قانع کننده به نظر برسه.
-عزیزم...این اولین باره که اسم پالی رو میشنوم. عجب اسم عجیبی هم داره. به نظرم ضربه ای که به سرت خورد خیلی سنگین بود. کمی استراحت کن. مطمئنم حالت بهتر میشه.

اسکورپیوس جوابی نمیده و آستوریا نفس راحتی میکشه و از اتاق میره بیرون. پشت در اتاق وایمیسه و به فکر فرو میره.
-نباید بذارم با پالی روبرو بشه. این نقشه ممکنه عملی بشه. وانمود میکنیم پالی وجود نداره...هیچوقت وجود نداشته!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۹ پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
خلاصه:
اسكورپيوس عاشق پالى چپمن شده و آستوريا مخالفه. دراكو براى پشيمون كردن اسكورپيوس، بهش معجون عشق داد و اونم بيهوش شد.
.................................................
آستوريا با خشم به سمت دراكو برگشت.

-عزيزم...ببين طبيعيه! معجون عشق قويه و...

باقى جمله ى دراكو، در فرياد هايش گم شد.
آستوريا زمانى كه از خرد و خمير شدن دراكو مطمئن شد، به سمت اسكورپيوس برگشت.
رو به رويش، روى زمين نشست و شروع كرد به كوبيدن به كمر اسكورپيوس.
-تخ كن اسكور...تخ كن بينم! اه اه مثل باباش لوس و بي خاصيته. زرتى هم كه غش ميكنه.

كم كم داشت از كمر اسكورپيوس دود بلند ميشد، اما خبرى از پس دادن معجونى كه خورده بود، نبود.
پس آستوريا از روى زمين بلند شد، مچ پاهاى اسكورپيوس را در دست گرفت و او را با شدت تكان داد.
-تخ كن ميگم. اه...بذار به هوش بياي...به جاى وينكى ميفرستمت ظرف هاى خونه ى ارباب رو بشورى...وايسا...زن ميخواى؟...وايسا و ببين چه زنى برات بگيرم. تخ كن توله تسترال !

صورت اسكورپيوس، از شدت خون جمع شده درون سرش، قرمز شده بود.
آستوريا اين بار، او را به كمر خواباند. دستش را زير گردنش گذاشت و...

چوبدستى اش را در حلق او فرو كرد!
ثانيه اى بعد، اسكورپيوس، از معجونى كه كمى پيش خورده بود، تا شام و نهار روز گذشته را پس داد!

-دراكو! بيا اسكورپيوس رو بذار رو تختش و اين كثيف كارى رو تميز كن!

آستوريا از روى زمين بلند شد. تصميمش را گرفته بود. اسكورپيوس يا پالى را فراموش ميكرد، يا آستوريا او را به جاى وينكى به خانه ريدل ميفرستاد!



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۰:۴۹ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
آستوریا با عصبانیتی باسیلیسک وار، اسکورپیوس غل و زنجیر شده را تنها گذاشت و با سرعت خودش را به دراکو رساند.

- همسر عزیزم! اگه یه فکری برای این پسر... پسر... تسترالت نکنی...

دراکوی غول غارنشین زده، با ترس عقب رفت و گفت:

- عزیزم غصه نخور موهات رنگ فرش اتاق اسکوری میشه ها! یه راهی واسش پیدا میکنیم... مثلا... مثلا...

دراکو که در عمرش آنقدر فکر نکرده بود که در آن روز به حال اسکوری کرد، دلش میخواست همین حالا اسکوری قند عسل مامان را از بالاترین پنجره قصر پایین بیندازد... که با دیدن آستوریای دست به سینه و سوهان به دست،که روبرویش ایستاده و به چشمانش خیره شده بود، تصمیم گرفت جان خود را بیش از این به خطر نیندازد؛ پس حتی بدون اینکه فکر کند، بشکنی زد و گفت:

- اون معجون ساز ارباب چطوره؟

آستوریا چشمانش را تنگ کرد و پرسید:

- هکتور دیگه؟!

دراکو که احساس میکرد خطر کم کم رفع میشود، آهی از سر آسودگی کشید و سرش را به نشانه تایید تکان داد؛ اما با صدای مهر گیاه مانند آستوریا، زنگ خطر هم در گوشش به صدا در آمد... دوباره!

- میخوای قناری زرد کوچولوی منو بدی دست اون مرلین نیامرز؟!

دراکو که رنگ پوستش مدام تغییر میکرد، با ترس گفت:

- خب آخه آستوری من! تو راه حل دیگه ای داری؟!

آستوریا خودش را روی مبل رها کرد:

- حالا فکرت چیه؟

دراکو با نگرانی گفت:

- فکر... آها! بهش میگیم معجون عشق یه دختری رو بده بهش... یه دختر باهوش و خوشگل...

آستوریا رویش را سمت دراکو کرد و با حالتی تهدید آمیز، رو به دراکو گفت:

- همسر عزیزم، تو که دختر ویزلی رو نمیگی؟! دو سال طول کشید تا اونو از ذهنش انداختیم بیرون!
========

یک ساعت بعد - در محضر هکتور

- معجون عشق؟! این تخصص منه!

آستوریا خنده ای شیطنت آمیز زد:

- مطمئنی کار میکنه؟

هکتور خنده ای تسترال وار کرد:

- البته! هدف شما فقط فراموش کردن اون دختره ست دیگه؟!

آستوریا و دراکو نگاه تحسین آمیزی به هم انداختند.

- تا نیم ساعت بعد معجونتون حاضره!

از ویبره هکتور، چندتا از شیشه های معجون سازی روی میزش به زمین افتادند و زمین را سوراخ کردند. آستوریا با ترس به دراکو نگاهی انداخت:

- مطمئنی اسکوری مامان حالش خوبه؟

دراکو خندید و گفت:

- مطمئنم!
===============

یک ساعت بعد - دوباره قصر مالفوی ها

دراکو و آستوریا، در حالیکه شیشه معجون را در دست داشتند، از پله ها بالا میرفتند. دراکو نگاهی به آستوریا انداخت:

- از کجا مطمئنی که معجونو میخوره؟

آستوریا دست هایش را به هم مالید:

- بسپارش به من!

وارد اتاق اسکورپیوس شدند. آستوریا، با مهربانی ای که دراکو و اسکورپیوس در او سراغ نداشتند، غل و زنجیر اسکورپیوس را باز کرد و گفت:

- مامانی، اینو بخور تا بریم!

اسکورپیوس خیلی به رفتار مادرش مشکوک شده بود. پرسید:

- چرا باید بخورمش؟

آستوریا با خنده گفت:

- تا بریم خواستگاری!!!!

(دراکو و اسکوری):

اسکورپیوس فورا شیشه معجون را از آستوریا گرفت و سر کشید. آستوریا به او خیره شد تا اینکه آخرین قطره معجون خورده شد، سپس جیغی مهر گیاه وار کشید:

- آآآآرههههه

و رو به دراکو کرد تا بگوید که چقدر خوشحال است، که با صدای تالاپی که ناشی از افتادن قناری زرد کوچولوی مامان روی زمین بود، رویش را برگرداند. با دیدن صحنه رو به رویش، رنگ از چهره اش پرید:

- اسکوری! قناری مامان! اسکورپیوس!!!!!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۳ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 920
آفلاین
آستوریا و سوهانش ترکیب خطرناکی بودند که به سادگی به صد و یک روش مختلف می توانستند اسکورپیوس را نقش زمین کنند اما بین توانستن و خواستن فاصله ای به اندازه ی این طرف قصر تا اون طرفش بود.
آستوریا بیست سال شب را با دارکو به روز رساند، لوسیوس مالفوی را در خانه اش تحمل کرد و حتی غرغر های نارسیسا راجب تباه شدن زندگی دارکو به وسلیه ی ازدواجش را شنید اما فرش کردن پسرش کاری غیر قابل انجام بود.

- اسکوری تسترال بازی در نیار!
- منو ببخش مامان ولی تو تنها مانع من برای رسیدن به پالی هستی. تو که رفتی منو بابا می ریم خواستگاری.
- زهر نجینی تو روحت دارکو با این پسر تربیت کردنت.

اسکورپیوس با تقلید از آخرین متد فیلم ترسناک مشنگی اره را بالا برد ولی از شانس غول غارنشین زده ی او، مادرش مشنگ نبود و بر چوب دستی اش تسلط کافی داشت. در نتیجه که اسکورپیوس بسته شده با طناب به تختش مجبور به تحمل سرزنش های مادرش شد:
- خاک تو سرت اون پدر بی عرضت که عرضه ی تربیت نداره. نمی دونه دست بچه اره برقی نمی دن؟ این چه شوهریه که بلد نیس یه بچه رو قانع کنه. تازه می خواد باش بره خواستگاری. مرلین دستم به پیرهنت منو از دست این راحت کن.
- امممم! اوووم! ایهیم!

آستوریا برگشت و قند عسلش را دید که با زور می خواست چیزی را به او بگوید. چسب زدن در دهان اسکورپیوس برای مدت طولانی هم، جزو مهارت های بی شماره ریخته از انگشتان آستوریا نبود.

- بله قند عسلم؟
- مامان با من میای خواستگاری؟
- نه.
- مامان با من میای خواستگاری؟
- گفتم که نه.
- مامان با من میای خواستگاری؟
- خاک تو سر بی عرضه ی بابات.
- یعنی که با من میای خواستگاری؟
- بیام دست از سر این دختره ی دیوونه بر می داری؟
- نه. با من میای خوستگاری؟

آستوریا به انجام خیلی از کارها قادر بود اما اسکورپیوس چه او می خواست و چه نمی خواست به خواستگاری می رفت. پس او یک راه بیشتر نداشت، باید تا قبل از خواستگاری، عروسش را انتخاب می کرد.





پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۴ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶

جسیکا ترینگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۲ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
آستوریا خودش دست به کار شد چون می دانست که شوهرش کاری را از پیش نخواهد برد.
به اتاق اسکورپیوس نزدیک شد و با انفجاری دیگر در اتاق را منفجر کرد. وارد اتق شد و با حن ملایمی گفت:
-پسر گلم بیا و این گرگینه هرو ولش کن برو با یه آدم معمولی ازدواج کن که نخورتت! وگرنه هم تو و هم بابات میدونید که چه اتفاقی ممکنه بیفته،نه؟

-مامان اون گیاه خواره به بابا هم گفتم!

آستوریا سوهانش را بردشت و آن را به صورت تهدید آمیزی روبه روی پسرش گرفت:
اگر از گیاه خواری خسته بشه چی؟ اگر یکهو بیاد هم تورو بخوره هم باباتو، من با این وضعیت امنیت جامعه چیکار کنم؟
هر روز یه رودولف میپره وسط ابراز علاقه میکنه! تو اینو میخوای؟

اسکورپیوس اشک هایش را پاک کرد و با خودش گفت:
چند تا راه دارم:
1.با پالی فرار میکنم. که در اون صورت مامان منو میکشه!

2.مامان رو میکشم و با خوشحالی با بابا به خواستگاری میریم!

3.بابا منو میفرسته سنت مانگو تا پالی رو فراموش کنم!و من وسط عروسی خودم و پالی رو میکشم!

4.پالی رو فراموش میکنم و با خوبی کنار خانواده ام زندگی میکنم.

از نظر مغز عاشق اسکورپیوس راه حل دوم از همه بهتر بود پس اره برقی را برداشت و به سمت آستوریا حمله ور شد...



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۵:۲۶
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 444
آفلاین
دراکو فکر کرد. درست بود که او هوش ریونکلاوی نداشت ولی الان باید سعی خودش را میکرد.
-پسرم! میدونستی که اون یه گرگینس؟
- بله میدونم.

دارکو باز هم فکر کرد که چه پاسخی بدهد!
-خب اگر اون پسر من رو بخوره چی؟ اون وقت باید منو و مامانت چیکار کنیم؟

اسکورپیوس که تا به حال سرش پایین بود سرش را بالا آورد و به پدرش نگاه کرد.
- اون گیاه خواره بابا!

با چشمانی پر از اشک به اتاقش رفت و در را بست.

-دراکو چی شد؟
- چی چی شد عزیزم؟
-اسکوری منو راضی کردی؟

دراکو با تاخیر پاسخ داد.
-خب...نه هنوز ولی به زودی راضیش میکنم!

آستوریا لبخند ملیحی زد. ولی بعد منفجر شد.
-آخه این چه شوهریه من دارم...در این حد عرضه نداری که یه بچه رو راضی کنی؟


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۶ ۱۳:۴۵:۱۱

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.