هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲:۳۳ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

ریتا اسکیتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۰:۲۸:۴۱ جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 205
آفلاین
چشمانش را لحظه ای بست تا بتواند اولین روز را دوباره در ذهنش بازسازی کند، شاید اندکی از درد و رنجش بکاهد.

فلش بک

عادت داشت همیشه او سوال کند، اما حتما باید جواب این سوال ها را می داد. از ترس، جرات نداشت سرش را بالا بیاورد.

-خون؟
-اصیل.
-به فشفشه یا گندزاده که آلوده نشده؟

صدا این را محکم پرسیده بود، اما به نظرش نشانه ای از رضایت می شد در صدا پیدا کرد.

-نـ.. نه.
-نظر ما رو درباره ی گندزاده ها میدونی، نظر خودت در این باره چیه؟
-دنیا... دنیای... جادویی رو... با حضورشون... آلوده می کنند...

فکری کرد و ادامه داد:
-سرورم.

نفسش بالا نمی آمد.
در زندگی بیش از هر چیز دیگری، از لرد سیاه می ترسید؛ هر بار که یک بوگات می دید این را دوباره متوجه می شد. اما حالا... حالا که در برابر خود لرد سیاه ایستاده بود...

-خوبه... لیاقتشو داری. امیدواریم این رو در عمل هم به ما ثابت کنی.

می دانست که مرحله ی بعدی حک شدن علامت شوم روی دستش است؛ این علامت را قبلا دیده بود.
جانش داشت به لبش می رسید؛ نمی توانست این لحظه را تاب بیاورد. چشمانش را بست.

پایان فلش بک

چشمانش را باز کرد؛ نفس عمیقی کشید تا بتواند بیشتر تمرکز کند. کم پیش می آمد چوبدستی به دست بگیرد، قلم پرش کارش را راه می انداخت، اما حاضر بود هر کاری برای بازگشت اربابش انجام دهد.
زمان پاک سازی دنیا از لجن خون ها فرا رسیده بود؛ دیگر وقتی برای درنگ باقی نبود.

اخم هایش را در هم کشید.

-حمله!


تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸ شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۶

الکس سایکسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۱ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۴۰ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 20
آفلاین
_ سلام الکس.

_سلام دای چطوری؟

_مرسی خودت چطوری؟ واقعا خیلی جای قشنگیه منم باید یه کافی شاپ مثل اینجا پیدا کنم.

_ ممنون و بازم ممنون.

_ چه حسی داری ؟

_ منظورت چیه ؟

_مردمو میگم , اینکه وسط این همه مشنگ میای و قهوه میخوری , راستی وقتی نبودی چند تا گند زاده به خانوادشون اومدن و رفتن چند تاشون تو هاگوارتز دیده بودم. خوب؟

_ اونا کاری به من ندارن منم کاری به اونا ندارم , درزم به نظر من نباید از نوع خون ادمارو قضاوت کنیم خیلی از قند زاده ها هستن که صد مرتبه بهتر از اصیل زاده ها هستن و خیلی از مشنگا هستن که خیلی بهتر از جادو گرا رفتار می کنن , مهم اینه خودت کی هستی نه خاندان و خونت.

دای یکم به جلو خم می شود و به ارامی با لحن شوخ طبع مخصوص به خود می گوید:
راستی اینجا هستی تحریک نمیشی ؟

_ نه می تونم خودمو کنترل کنم.

گارسون به ارامی کنار میز الکس و دای می ایستد و دفترچه کوچکی از داخل جیب شلوارش بیرون می اورد.
_قربان...

_ دوتا همیشگی لطفا.

بعد از این که قارسون چند کلمه روی دفترچه می نویسد با قدم های شمرده از انها دور میشود.

_ از خانواده اصیل زاده ات چه خبر دای هنوزم به دستور کنت دراکولا قندزاده های مثل منو می کشین؟

دای به صندلی خود تکیه میدهد و نفس عمیقی می کشد و می گوید:
_ از وقتی تونستی فرار کنی کنت بدون هیچ مشورتی با لرد ها به پدرم دستور داده بدون مقدمه همه قند زاده هارو بکشن. ولی تو نکران نباش وزارت سحروجادو تازگیا قانونی وضع کرده که کنت دراکولا حق کشتن قند زاده هایی که در مدارس هاگوارتز تحصیل می کنن یا با جادوکرا وصلت کردن رو نداره.


_بازم خوبه یاقل این قانون کمی جلوی نژاد پرستیشو می گیره.

_ این چیزا در زمان من ادامه پیدا نمی کنه.

_ اوه اعلی حضرت , یعنی می خوای راه کنت دراکولا و پدرتو ادامه بدی؟

_ میدونی که مجبورم تا ابهت خاندانمون حفظ بشه.

دییییینگ دییییینگ دییییینگ

_الکس وقتشه ؟

_ وقتشه.

الکس و دای هردو بدون لب زدن به قهوه شان بلند شدند و به ارومی از میان ماگل ها و قند زاده ها گذشتند و از در شیک کافی شاپ ماگل ها بیرون امدند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۵:۳۸ جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶

تریسی اورسونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۴ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۲ چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
تکلیف شما اینه...باید رولی درباره خودتون بنویسید که توی اون با مباحثی مثل خون خالص یا مشنگ و جادوگر و فشفشه برخورد کردین...میخواییم ببینیم که شخصیت شما چجور برخورد و تفکری در این امر (تعصب به خون خالص یا تعصب نداشتن،برخوردتون با فشفشه ها،ماگل دوستی یا ماگل گریزی و...) داره!

در انتظار پدرش روی یکی از پله های بیرون بانک نشسته بود و خریدها و چوبدستیش را روی زانوهایش گذاشته بود.کار پدرش در گرینگوتز طولانی تر از انتظارش بود.
به جادوگران رو به رویش خیره شده بود.مکان های شلوغ را دوست نداشت و دلش میخواست هر چه زودتر کارشان در کوچه دیاگون پر سر و صدا تمام شود و راهی خانه شوند.رویش را از مردم برگرداند و تا به سمت چپش برگشت،یک جفت چشم قهوه ای هیجان زده دید.نفسش در سینه حبس شد و از ترس نزدیک بود غش کند.اما حواس پسرک چشم قهوه ای که تقریبا هم سن و سال تریسی بود،به پاهای او بود.تریسی با چشمانی درشت شده رد نگاه پسرک را گرفت و به چوبدستیش رسید.برگشت و آرام و زیر لبی گفت:
-از...از من چی میخوای؟!

گویی پسرک تازه متوجه تریسی شده بود.نگاهی کوتاه به تریسی انداخت و دوباره به چوبدستی او خیره شد.سپس ملتمسانه گفت:
+هی...تو میتونی یه کوچولو چوبدستیتو تکون بدی؟!

تریسی متعجب گفت:
-تو مگه نمیدونی ما نمیتونیم بیرون هاگوارتز جادو کنیم؟!

پسرک آهی کشید و گفت:
-خب...من هاگوارتز نمیرم.
-چرا؟
-مامانم نمیذاره.میگه تو نمیتونی جادو یاد بگیری.اما من که میدونم میتونم...تازه،چندتا وردم بلدم.یکیش اینه...وگاردیم لوی اسا.
تریسی اصلاح کرد:
-وینگاردیوم لوی اوسا
-آره آره خودشه!میتونی بهم یاد بدی؟!

پسرک تا این را گفت، دست تریسی را کشید و سعی کرد او را از جایش بلند کند،که تریسی به موقع عکس العمل نشان داد و وسایلش را در هوا گرفت.سپس خودش بلند شد و با کمی پرخاش گفت:
-چیکار میکنی؟!نزدیک بود همه ی وسایلمو بندازی.
-اه ببخشید.حالا میای بریم تو اون کوچه خلوته تا یک کوچولو بهم یاد بدی؟

تریسی با دلسوزی جواب داد:
-دلم میخواد بیام ولی به بابام قول دادم که همینجا منتظرش میمونم.

پسرک با ناراحتی گفت:
-باور کن زیاد طول نمیکشه.قول میدم زود برگردیم.

تریسی با خودش فکر کرد که حتما قبل از این که کار پدرش تمام شود برمیگردد،از این گذشته کار پدرش به نظر خیلی طولانی می آمد.همچنین جادو یاد دادن قطعا بهتر از زل زدن به رفت و آمد مردم بود. بنابر این پیشنهاد پسر را پذیرفت و وسایلش را گوشه ی پله گذاشت و با پسرک به سمت کوچه ی خالی دوید.
پسرک از جیبش تکه چوبی را درآورد و گفت:
-خب...بگو چیکار کنم.
-ببین باید اینجوری بگیری دستت...

تریسی به او کمک کرد تا چوبدستی ساختگی اش را درست نگه دارد.سپس گفت:
-خب حالا بگو وینگاردیوم...
-وینگاردیم!
-ببین..وینگاردیوم!
-وینگاردیوم!
-اهان آفرين.حالا بگو...

تریسی داشت ادامه ی ورد را میگفت که فریاد آشنایی حرف او را قطع کرد.
او و پسر، وحشت زده برگشتند.آنها پسری حدودا 20ساله، با سر و وضعی اتو کشیده را دیدند که دوان دوان از سمت مغازه ای قدیمی به سمت آن دو می آمد.پسر جوان تا به آنها رسید، رو به پسرک چشم قهوه ای فریاد زد:
-برو...برو از اینجا گمشو پسره ی کثیف!دعا کن مادرتو نبینم وگرنه قول میدم جفتتونو بکشیم.

پسرک تا این را شنید ،بغضش ترکید و گریه کنان به سمت انتهای کوچه دوید.
پسر جوان با فریادی بلندتر ادامه داد:
-دیگه اینجا نبینمت فشفشه!

تریسی با دهانی باز به اتفاقات روبه رویش خیره شده بود. آن پسر جوان و خوش تیپ، در واقع پسرخاله خودش بود!
ناگهان تریسی با خشم فریاد زد:
-چیکارش کردی؟تو چی میخوای از ما؟به چه حقی سر اون داد زدی؟
-این منم که باید سر تو داد بزنم اورسون کوچولو...تو با اون فشفشه چیکار داشتی میکردی؟
-چشمای کورتو باز میکردی میدیدی که داشتم بهش کمک میکردم وردو درست انجام بده!

پسر جوان صدایش را پایین آورد و گفت:
-تو مگه نمیدونستی اون یه فشفشه است.اون یه احمق بود که سعی میکرد ادای جادوگرا رو دربیاره.
-فشفشه چیه رابرت؟

پسر جوان که گویی رابرت نام داشت ،پوزخندی زد و کروات سبزش را محکم تر کرد و گفت:
-اوه تریس کوچولو ...فشفشه یعنی ضعیف.یعنی بدون جادو.یکی از والدین اون بچه،اونقدر کثیف بوده که با یه مشنگ ازدواج کرده و حاصلشون این لجن شده.

تریسی که از خشم می لرزید، از لای دندان هایش غرید:
-زبون کثیفتو درست بچرخون نواده ی سالازار!

چشمان پسر با شنیدن این جمله برقی زدند و دستانش به سمت چوبدستیش رفتند.
قبل از اینکه رابرت جوان صدمه ای به تریسی 12ساله بزند، مردی وارد کوچه ی خاک گرفته شد و پسر را خلع کرد.
تریسی تا پدرش را دید،به سمتش دوید و او را در آغوش گرفت.پدر تریسی با خشمی بی اندازه سر رابرت متعجب فریاد زد:
-بار آخرت باشه چوبدستیتو برای دخترم بلند میکنی. وگرنه کاری میکنم که این آخرين باری باشه که تو زندگیت چوبدستی بلند کردی.
سپس دست تریسی وحشت زده را گرفت و از آن جا دور شد.



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹ جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۴۳:۲۰ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 205
آفلاین
تکلیف شما اینه...باید رولی درباره خودتون بنویسید که توی اون با مباحثی مثل خون خالص یا مشنگ و جادوگر و فشفشه برخورد کردین...میخواییم ببینیم که شخصیت شما چجور برخورد و تفکری در این امر (تعصب به خون خالص یا تعصب نداشتن،برخوردتون با فشفشه ها،ماگل دوستی یا ماگل گریزی و...) داره!

دورا خسته از فکر کردن به کلاس ها،خود را روی تختش در خوابگاه هافلپاف پرت کرد.انقدر این چند روز با قلم پر سفید رنگش نوشته بود،انگشتانش درد میکردند.مشکل فقط دست چپش نبود،مغزش دیگر کار نمیکرد،هر وقت زیاد از مغزش کار میکشید ،دستگاه بدنش ارور میداد.سرش را توی بالشش فرو برد و شروع کرد به جیغ زدن تا کمی اروم شود.چیزی نگذشته بود که صدای ارشد هافلپاف به گوش رسید.

_صبح تا عصر قراره بریم فردا دیاگون.میتونید یکم بخورید هوا .

دورا ناباور نگاهی به رز کرد.رزی که الان از هر رزی خوشگل تر بود و به خاطر ویبره ی زیاد که حاصل شادیش بود ،لپ هایی گل انداخته داشت.دورا به سمتش جهید و ازش اویزون شد.

_عاشقتم رزی جونم!بیا عچقم ماچت کنم! بشم قربونت من! اخه ماهی تو چه قدر! کباب بشه دلم! گلی از بس تو!

یک ماه بودن ، بین چند تا هافلپافی که اینجوری حرف میزدند، تاثیر خودشو روی دورا ایجاد کرده بود ،و حالا اون هم به زبان هافلپافی صحبت میکرد.صبح روز بعد دورا اولین نفر از خواب بیدار شد و شروع کرد به در اوردن انواع و اقسام ردا ها. در اخر وقتی صد و چهل و شش تا ردا روی زمین پخش شد،روی تخت ولو شد.

_من ندارم بپوشم هیچی!اینجوری نمیتونم برم دیاگون!نمیتونم بخورم هوا!نمیتونم باز کنم ذهنمو!ارور داده میمونم!میترشم اخر!

همون لحظه یک نامه توسط امیلی، جغد سفیدش،اورده شد.ان را روی پاهای دورا انداخت و از خوابگاه به سمت جغدگاه پرواز کرد.نامه باز شد و صدای مادرش به گوش رسید.

_کارل،شنیدم که داری میری دیاگون.اون ردایی که دوماه پیش رای تولدت فرستادم میپوشی نه چیز دیگه ای رو.

کوچه ی دیاگون.
دورا داشت با پسرخاله اش،کارن درباره ی این صحبت میکرد که چرا انها را به جای هاگزمید به دیاگون اورده اند، ولی هیچ کدام به جواب قانع کننده ای نرسیدند.پس از صحبت در این باره انها به صحبت درباره ی تکالیفشان و نمرات زیبایشان پرداختند.سپس هر کدام پز نمره هایشان ا دادند که کی از کی کمتر شده است .دورا پیشنهاد کرد که به سمت کافه ای که در دیاگون معروف بود بروند.هر دو در انجا نشسته بودند و منتظر بودند تا سفارش هایشان را بیاورند.گروههی از بچه های اسلیترینی با خودشیفتگی که از دماغ بالا گرفتنشان اشکار بود وارد کافه شدند و در مرکز کافه مستقر شدند.پس از سفارش دادن یک عالمه ابنبات و کاکائو داغ سرشون را با تمسخر به سمت گروهی از ماگل زاده های سال اولی گرفتند.

_شما گند زاده ها تا کی میخواید خودتون رو وارد مسائل جادوگری که با شما هیچ سنخیتی نداره بکنید؟ همه میدونستند که گند زاده بدترین اسم برای صدا کردن چند تا ماگل زادست،ان هم در یک مکان شلوغ مثل کافه.
_اره،شما فقط باعث به خطر افتادن جان ما اصیل زاده هایید.
کارن دستانش مشت شده بود . درسته ما هم خونمون اصیل بوده ولی به هر حال توی خانوادمون ازدواج هایی با ماگل ها هم داشتیم.
_با تحقیر ماگل ها خودتون رو بزرگ میکنید؟اوج افتخارتون به چیزیه که هیچ تلاشی برای به دست اوردنش کردید؟چرا به هوش نداشتتون یا شجاعت و پشتکارتون نمینازید؟چقدر برای خون اصیلتون به زحمت انداختید؟
این صبر کارن بود، که لبریز شده بود.
دورا فکر کرد الان خیلی بیوتیفول...

_ههه.جالب تر هم شد.چند تا هافلپافی که از خائن ها به دنیا اومدند.

کارن دهانش را باز کرد تا پاسخی به شان بدهد.اما دورا مانع شد.پول را روی میز گذاشت.پوزخندی زد، دست کارن را کشید و بخ بیرون از کافه برد.
-------------------------------------
من عذر خواهی میکنم اگر به اسلیترینی ها اشاره شد و مطمئنم بین ان ها هم افراد خوش قلبی وجود دارند.من به خاطر کلیت از نام انها استفاده کردم و امیدوارم کسی را نرنجونده باشم.ارادتمند دورا (کارل) ویلیامز.



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۷:۵۷ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۶

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۴:۱۴ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 731
آفلاین
-دوست دارم من دیونه مگه دلم تو دنیا جز تسترالت داره...دوست داااا...
-رون!
-من توی زندگیتم ولی...
-روون!
-وای از دست دل من باز آروم نداره...
-رون خفه شو!

رون با فریاد جینی طوری از جا پرید که کم مانده بود با سر به داخل شومینه ی همیشه روشن تالار گریفیندور رود و جزغاله شود. با حالتی متعجب و کمی ترسان در حالی که تلاش میکرد چهره ی خود را عادی نشان دهد، به سوی جینی که از شدن عصبانیت سرخ شده بود، بازگشت.

جینی بر روی مبلی نشسته بود و کتاب قطوری را در دست داشت و به سمت رون خیره شده بود. طوری که رون احساس کرد کمی به او نزدیک تر می بود، با برخورد کتاب جینی بر فرق سرش نابود شده بود.
جینی کتاب را محکم بست و با شتاب و با کفش های پاشنه بلندی که مشخص بود از لیسا گرفته است، تق تق کنان به سمت خوابگاه دختران رفت و در راه زیر لب غرولند می کرد.

رون بعد از اینکه مطمئن شد جینی رفته است، دست از رقص و موزیک گوش دادن برداشت. نمی دانست چرا همیشه این کارهای ماگل ها، آن قدر برایش جذاب است که او نیز دوست دارد انها را انجام دهد! خود راروی مبلی انداخت که جینی تا چند دقیقه ی قبل آنجا نشسته بود و در آن فرو رفت. احساس افسردگی عجیبی می کرد.

این روز ها کم حرف و حدیث از اسلیترینی ها، درباره ی عشقش به هرمیون نشنیده بود.

نقل قول:
تو یه خون اصیلی اونوقت میری با یه گندزاده!


رون سری تکان داد تا این حرف ها را از ذهنش دور کند. با نبود هری و هرمیون تالار از همیشه برایش ساکت تر به نظر می رسید. انقدر ساکت و آرام که به راحتی به او اجازه می داد که در رویا های عاشقانه اش فرو رود.

«هرمیون در مقابلش می ایستد. خنده ای می کند و دستش را به سمت او دراز می کند و او را به رقص و خوش گذرانی دعوت می کند. موهای موج دارش را با حالتی دلبرانه به عقب رانده است. عطر گل یاسمن همه جا را پر کرده است و انگار که آن دو در میان ابر ها پا می نهند و در کنار یکدیگر و شانه به شانه ی هم، هوای ناب آسمان ها را به درون ریه های خود می کشند. یکدیگر را در آغوش می گیرند نوازش می کنند و می بوسند. هر دو به یکدیگر خیره نگاه می کنند و لحظات عاشقانه ای را برای یکدیگر رغم می زنند. لحظاتی را که هیچکدامشان آنها را فراموش نخواهند کرد.
رون به هرمیون خیره می شود و هرمیون نیز به رون. و هردو در چهره ی یکدیگر به دنبال چیز های نابی هستند که یکدیگر را برای هم خاص می کند. رون در چهره ی هرمیون شباهت بی اندازه اش را به خانواده اش می بیند. زیبایی بی نظیری که هیچ کس دیگر نمی تواند این زیبایی را درون او ببیند مگر رون! به خاطر او حاضر بود چشم بر تمام دنیا ببندد...»

-رون!

با فریادی جانانه ای از سوی جینی، رون از جای خود پرید و رویا ی زیبا و عاشقانه اش محو شد.
-چیه؟
-کتابم رو بده.
-کتاب چی؟
-کتابی که الان روش نشستی!

رون با تعجب به زیرش نگاهی کرد و متوجه شد در تمام این مدت روی کتاب جینی نشسته بوده است! برای اولین بار از این امر ناراحت نشد. خیلی عادی و با لبخندی ملیح کتاب را از زیرش در آورد و به جینی داد.
بله این چیز ها دیگر برای رون اهمیتی نداشت. چیزی که برای او مهم بود این بود که، او و هرمیون از هر خون و نژادی که باشند مهم نیست مهم این است که آن دو برای هم هستند...




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵ دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶

جسیکا ترینگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۲ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
تکلیف شما اینه...باید رولی درباره خودتون بنویسید که توی اون با مباحثی مثل خون خالص یا مشنگ و جادوگر و فشفشه برخورد کردین...میخواییم ببینیم که شخصیت شما چجور برخورد و تفکری در این امر (تعصب به خون خالص یا تعصب نداشتن،برخوردتون با فشفشه ها،ماگل دوستی یا ماگل گریزی و...) داره!

تابستان بود و آفتاب با نهایت قدرت زمین را گرم میکرد.
روی چمن های خانه نشسته بود.آن سال هم قرار بود خانواده ی مادرش برای بردن او به تعطیلات تابستانه بیایند.
مادربزرگش از پشت پنجره نگاهش میکرد و گاهی برایش دست تکان میداد.
صدای بلندی توجه خانواده و مردم اطراف را جلب کرد.
بله باز هم ماشین! فکر نمیکرد با ماشین به دنبالش بیایند. یعنی امیدوار بود!
-جسیکا!جسیکا!
با ناامیدی از روی چمن ها بلند شد و به داخل رفت.
با مادربزرگ مهربانش که حق مادری برگردنش داشت خداحافظی کرد و با چمدانی کوچک به بیرون آمد!
آن سال هم باید پیش ماگل ها میگذراند.
از این بابت ناراحت نبود اما نگاه های تکراری و خسته کننده شوهر خاله اش آزارش میداد.
البته آنجا را دوست داشت خاله اش همیشه با او مهربان بود و برایش خوراکی های خوشمزه می آورد.اوهم سعی میکرد رفتار های شوهر خاله اش را نادیده بگیرد.
و دختر خاله اش آمادا دختر زیبایی که همیشه با خوشحالی از او استقبال میکرد.قطعا آن سال هم سال خوبی بود.
از خانه بیرون آمد و به سمت ماشین دوید. در را باز کرد و داخل نشست.
-جسیکا! دلم برات تنگ شده بود.
-منم همینطور.خاله شما خوبید؟
خاله اش به عقب برگشت و بوسه ایی به گونه اش زد.
-معلومه که خوبیم مگه نه کارلوس؟
شوهر خاله اش با بی حوصله گی سرش را تکان داد.
***
نور های زیبایی خورشید چشمانش را مجبور به باز شدن کردند.
آمادا هنوز خواب بود.بعد از چند بار تکان دادن بیدار شد.
لباس هایشان را پوشیدند و برای صبحانه به طبقه پایین رفتند.
-صبح بخیر جسیکا!و آمادا!
پشت میز نشستند و شروع کردند به خوردن. باز هم روز تازه ای شروع شده بود و باز هم نگاه های سنگین کارلوس .از زمانی نگاه هایش شروع شد که متوجه شد دختر خواهر زنش که تاقبل از این دختری ساده و حرف گوش کن بود یک ساحره است.
رفتار خیلی ها همین گونه بود تقریبا عادت کرده بود.
بعد از مدتی ناگهان کارلوس چنگالش را روی میز کوبید و شروع به فریاد زدن کرد.
-اه قرار نیست این دختره همه تابستونمون رو خراب کنه!همین فردا از اینجا میره! به مادر بزرگش زنگ بزن!
-اما...
-نه!
برای اولین بار به شخصیتش برخورده بود اما گریه نکرد و حتی به قیافه اش نگرانی را راه نداد به صبحانه خوردن ادامه داد روز بعد مادربزرگش به دنبالش آمده بود و با لبخند همیشگی اش منتظر او بود. اورا بوسید دستش را گرفت و در گوش مادربزرگش گفت:
-انتقام میگیرم !از همه ماگل هایی که اینگونه رفتار میکنند و خودشان را برتر میدانند انتقام میگیرم!
مادربزرگ لبخند رضایت بخشی زد و بعد از خداحافظی به سمت خانه راه افتاد.


هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۶:۱۷ یکشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۶

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۱:۵۱
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 484
آفلاین
تکلیف شما اینه...باید رولی درباره خودتون بنویسید که توی اون با مباحثی مثل خون خالص یا مشنگ و جادوگر و فشفشه برخورد کردین...میخواییم ببینیم که شخصیت شما چجور برخورد و تفکری در این امر (تعصب به خون خالص یا تعصب نداشتن،برخوردتون با فشفشه ها،ماگل دوستی یا ماگل گریزی و...) داره!

چوبدستیمو بیرون کشیدم و با خوندن یه ورد یه دسته گل بیوتیفول درست کردم. کت و شلوار مشکی به تنم داشتم که یه پیرهن سفید زیر کتم پوشیده بودم.

همه کارا رو ردیف کرده بودم تا بهترین مراسم رو براش برگزار کنم. با خودم گفتم:
-امشب باید یکی از بهترین شبای زندگیش باشه.

تالار آماده بود. اما تنها یک مشکل وجود داشت. کشیشی که برای مراسم در نظر گرفته شده بود، یک ماگل زاده بود و جادوگر نبود. من و خونوادم با این موضوع مشکلی نداشتیم. ترس ما از این بود که شاید در بین مهمونا، کسایی باشن که ماگل ها و مشنگ ها رو قبول نداشته باشن. در ضمن ما نباید به هیچ وجه نشون میدادیم که جادوگریم. چون اگه کشیش این رو متوجه میشد، مطمئنا یا فرار می کرد یا سکته رو میزد.

شاید از خودتون بپرسید که چرا کشیش یه ماگل زاده بود و یک کشیش هم نوع خودمون رو برای این مراسم انتخاب نکردم؟
در جواب باید بگم که متاسفانه هیچ یک از کشیش های هم نوع در خواست بنده رو برای برگزاری مراسم نپذیرفتن. دلایلی هم که آوردن این بود که جای دیگه ای قراره مراسمی رو برگزار کنن یا که اصلا وقت ندارن.

این مراسم، مراسم ازدواج هری و دخترم جینی بود و من باید برای مراسم ازدواج فرزندام سنگ تموم بزارم و تمام سعیمو کردم تا بهترین تالار، بهترین غذاها و در کل بهترین مراسم اجرا بشه.

آغاز مراسم، تالار عروسی

مهمونا یکی یکی می اومدن. منتظر کشیش بودم تا خودشو برسونه. توی کارت های دعوت به همه ی مهمونا، این پیغامو رسونده بودم که کشیش یه ماگله، پس لطفا جادوی خودتون رو آشکار نکنید که البته بعضی از مهمونا یکم غرولند کردن.

همه مهمونا اومدن و بعد از مدتی کشیش هم رسید. به کشیش خوش آمد گفتم و ازش به خاطر اینکه درخواست منو برای برگزاری این مراسم قبول کرده بود، تشکر کردم.

نگران بودم که یه وقت کسی ما رو لو نده. ترس داشتم از اینکه یه وقت یکی از مهمونا به سمت کشیش هجوم ببره و ما لو بریم.

درمورد ماگل ها هر کس نظر خودش رو داره و با این مسئله به شکلی خاص کنار میان. تصمیم گرفتم برای جلوگیری از اینکه کسی ما رو لو بده بین مهمونا برم و به حرفاشون گوش بدم تا اگر کسی مخالفت داشت، آرومش کنم.

روی یکی از صندلی ها پشت به یک میز نشستم. داشتن درمورد کشیش بحث میکردن:
-به نظرم آرتور کار جالبی کرد که یه کشیش ماگل رو برای برگزاری مراسم انتخاب کرد.
-ولی به نظرم کار مضخرفی بود. هر لحظه امکان داره لو بریم.

رومو برگردوندم سمتشون و گفتم:
-اگر شما خراب کاری نکنید لو نمیریم.

ساکت شد و هیچی نگفت. خیالم تا حدودی راحت شده بود. اما با این حال بین باقی مهمونا هم رفتم. حرفی ازشون نشنیدم و همین موضوع خیالمو بیشتر راحت کرد.

مراسم آغاز شد. همه چیز خوب پیش رفت. دقیقا همونطور که می خواستم. دخترم جینی و پسرام رو میدیدم که شادی سراسر وجودشون رو احاطه کرده بود. همه چیز عالی پیش رفت. کشیش بعد از برگزاری مراسم پیش من اومد و گفت:
-امیدوارم زوج خوبی برای هم باشن و سال ها به شادی در کنار هم زندگی کنن.

ازش تشکر کردم و همراهیش کردم تا از تالار بره. اون روز شاد ترین روز زندگیم بود و همه چیز به اون خوبی پیش رفت که انتظارشو داشتم.
اگرچه که فهمیدم بعضی از جادوگرا در مقابل جاذبه ماگل ها به شدت کورن.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۰:۵۱ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
ارشد گریفیندور


تکلیف شما اینه...باید رولی درباره خودتون بنویسید که توی اون با مباحثی مثل خون خالص یا مشنگ و جادوگر و فشفشه برخورد کردین...میخواییم ببینیم که شخصیت شما چجور برخورد و تفکری در این امر (تعصب به خون خالص یا تعصب نداشتن،برخوردتون با فشفشه ها،ماگل دوستی یا ماگل گریزی و...) داره!

- پسرم بلند شو که وقت رفتنه!

آرسینوس صدای پدرش را شنید، اما خسته تر از آن بود که بخواهد از رخت خواب گرم و نرمش بلند شود. پس تنها غلتی زد و پتو را بیشتر روی خود کشید.
اما لحظه ای بعد، با ورود بی امان نور آفتاب از پنجره به اتاق، ناچار شد چشمانش را باز کند. برگشت و به پدرش که با چوبدستی به سوی پنجره اشاره کرده بود نگاهی کرد. حتی از زیر نقاب هم میتوانست لبخند وی را تشخیص دهد.
پدرش جلو آمد و اندکی شانه هایش را نوازش داد تا سرحال بیاید. سپس او را از تخت بلند کرد و گفت:
- انقدر خواب آلو نباش... امروز اول سپتامبره! تا دو ساعت دیگه باید توی سکوی نه و سه چهارم باشیم.

خواب آرسینوس با شنیدن این حرف پرید. یک هفته پیش همراه خانواده به کوچه دیاگون رفته بود تا کتاب ها و چوبدستی اش را بخرد. و حتی با وجود شلوغی کوچه، همه با دیدن خانواده "جیگِر" که همگی نقاب بر چهره و کراوات بر گردن داشتند، از سر راه کنار میرفتند.

آرسینوس با به یاد آوردن چهره دیگران در کوچه دیاگون، لبخندی زد. سپس رفت و دست و نقابش را شست.
اکنون که خوابش پریده بود، به شدت برای رفتن به هاگوارتز هیجان زده بود. هیچ ایده ای نداشت که در چه گروهی خواهد افتاد. به خصوص که مادرش ریونکلاوی بود و پدرش گریفیندوری. حتی با فکر کردن به گروهبندی و کلاهی که قرار بود سرش گذاشته شود، حس میکرد عنکبوتی در حال راه رفتن روی مغزش است.
صبحانه را در کنار خانواده، در آشپزخانه خورد. نان تست با کره بادام زمینی و آب پرتقال.
و پس از آن، همگی سوار ماشین "بنتلی" سیاه رنگ شدند و به سمت ایستگاه کینگز کراس حرکت کردند...

یک ساعت بعد:


خانواده جیگر وارد ایستگاه شلوغ و پر دود شدند. و آرسینوس با راهنمایی پدر و مادرش به سمت دیواره بین سکوی شماره نه و ده به راه افتاد.
پدرش قبلا برایش از این سکو گفته بود. و به شدت تاکید کرده بود که مراقب اطرافش باشد تا در دیدرس ماگل ها قرار نگیرد. هرچند که آن روز ایستگاه آنقدر شلوغ بود که حتی کسی به نقاب ها، کراوات ها و رداهای رسمی شان هم توجه نمیکرد!

پس از آنکه همراه چرخ دستی و چمدان آرسینوس به مقابل دیوار رسیدند، پدرش گفت:
- اول آرسی بره... صاف و مستقیم برو به سمت دیوار. از سرعتت هم اصلا کم نکن. من چمدون رو میارم با خودم.

آرسینوس نگاه دیگری به مادر و پدرش انداخت. و سپس با تمام سرعت دوید. در لحظه برخورد به دیوار اندکی ترسید، اما متوقف نشد. فقط چشمانش را بست...
و سپس باز کرد.
اکنون منظره مقابلش متفاوت بود... قطار سرخ رنگ و بزرگی مقابلش بود و خانواده های جادوگرانی که درحال بدرقه دانش آموزان بودند.

یک لحظه بعد، پدر و مادرش هم وارد سکو شدند. و سپس آرسینوس به ساعت نگاه کرد. تنها پنج دقیقه دیگر زمان باقی مانده بود. با پدر و مادرش نقاب بوسی کرد و پدرش به او کمک کرد تا چمدانش را به داخل قطار انتقال دهد.

و چند دقیقه بعد، قطار سرخ رنگ به سوی هاگوارتز به حرکت در آمد...

آرسینوس موفق شد خیلی زود کوپه ای پیدا کند که در آن تنها یک دانش آموز حضور داشت. به نظر بزرگتر از او می آمد. موهایش سیاه بود، چشمانش مشکی و پیراهن و شلوار نو و تمیزی پوشیده بود.
وقتی آرسینوس در کوپه را باز کرد، با حالتی مشکوک به وی نگاه کرد.
آرسینوس در چشمان او که با شک تنگ شده بودند نگاه کرد، و در حالی که میکوشید اعتماد به نفس داشته باشد، گفت:
- میشه اینجا بشینم؟
- چرا؟ بقیه کوپه ها تقریبا خالین!
- خوشم نمیاد به نقابم زل بزنن راستش...

دانش آموز بزرگتر تنها شانه ای بالا انداخت. و آرسینوس نیز این را به عنوان پاسخ مثبت در نظر گرفت و وارد شد، و درست رو به روی او نشست.

- چرا نقاب و کراوات داری؟
- تموم خونوادمون دارن... هیچوقت کنجکاو نشدم راستش.

سپس هر دو برای مدتی دیگر سکوت کردند و از پنجره به تماشای مناظر اطراف نشستند.
هر کدام غرق در افکار خود بودند که ناگهان در کوپه به شدت باز شد.
دختری وارد شد، چشمان بادامی اش نشان میداد که اهل شرق است. موهای سیاهش اندکی فر بود و پوست سفیدش کک و مک داشت.

آرسینوس و آن پسر از جا پریدند و به او نگاه کردند.

- سلام بچه ها... شرمنده مزاحم شدم... بقیه کوپه ها خیلی پر سر و صدا بود. میشه اینجا باشم؟ اسمم هم رزا هست. ماگل زا...
- ادامه نده... فقط بشین.

آرسینوس و رزا با تعجب به آن پسر نگاه کردند. و رزا که سعی میکرد رنجش در چهره اش مشاهده نشود، کنار آرسینوس نشست. در کوپه قبلی وقتی بحث خانواده ها وسط کشیده شد و او گفت که پدر و مادرش ماگل هستند، او را به طرز بی ادبانه ای از کوپه بیرون کرده بودند.
- تو اسمت چیه؟ تو هم مثل منی؟
- آرسینوس جیگِر... مثل تو؟ مگه چه فرقی داری تو؟ فقط پدر و مادرت ماگلن دیگه!

دختر به طرز مشکوکی اخم کرد. از نام خانوادگی و نقاب و لباس های عجیب آرسینوس میتوانست بفهمد که او اصیل است. اما این رفتار عادی... این برایش غیرقابل قبول بود.

آرسینوس به آن پسر رو به رویش نگاه کرد. زیر چشمان وی گود افتاده بود. شاید به خاطر کم خوابی. بهرحال آرسینوس از درون جیبش مقداری تنقلات، شامل پسته و بادام خارج کرد و به او تعارف کرد.
اما پسر دست او را پس زد و با عصبانیت گفت:
- من توی یه جا با گند زاده ها غذا نمیخورم! به تو هم پیشنهاد میکنم باهاش صحبت نکنی... ذهنتو داغون میکنه. و شاید چند سال دیگه وقتی به خودت اومدی ببینی که با یه مشنگ ازدواج کردی و بچه هات فشفشه از آب در اومدن!
- تو دیگه کی هستی؟! مگه چیکارت کردن؟!
- برادر من به خاطر یکی از همینا فشفشه بار اومد... فقط چون مادرم با آدم اشتباهی ازدواج کرد!

آرسینوس به رزا که به نظر میرسید به شدت تلاش میکند جلوی گریه اش را بگیرد نگاه کرد.
- بیا بریم از چرخ دستی یه چیزی بخریم... و حتی شاید یه کوپه دیگه پیدا کنیم.

دختر غمگین با لهجه نه چندان خوب انگلیسی از او تشکر کرد...
و آرسینوس در زیر نقاب لبخند زد. شاید اگر در همان لحظه کسی به او میگفت آینده برایش چه چیز در چنته دارد لبخندش محو میشد، و شاید اگر میدانست که سال ها بعد قرار است دنباله روی یکی از بزرگترین جادوگران سیاه شود، و سپس به ناگه اربابش را از دست دهد، و تمام باورهایش مقابلش فرو بریزند، همان لحظه دچار جنون میشد...



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۸:۱۹ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶

گرگوری گویلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۴ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۲ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 205
آفلاین
_اینجا هاگوارتز است
صدای مارا از بالای برج...عه چرا همچین میکنی؟

دانش آموزی بس گریفندوری گوینده رادیو هاگوارتز که معلوم نیست چه زمان ایجاد شده بود را از بالای برج گریفندور به پایین پرتاب کرد

خیلی از اسلیترینی ها از دیدن این اقدام یک گریفندوری تعجب کردند
در این میان دانش آموزی تنها نیشخند زنان راه خود را سمت برج ستاره شناسی کج کرد

پسر بچه سال اولی گریفندوری با دیدن گویل که از در وارد شد نفس راحتی کشید و گفت:فکر کردم یکی از استادا اومده بالا!

گویل با همان نیشخند ده گالیونی که قولش را داده بود را توی کیسه ای به سمت پسر بچه پرت کرد و گفت:کارت خوب بود!

پسر بچه و گویل سریعا محل جرم رو ترک کردند
در بین راه به پرفسور درس ورد ها برخوردند

پالی: شما اون بالا بودین؟کسی رو دیدین که بیاد پایین؟

گویل و پسر بچه نگاهی به هم کردند و سرشان را به نشانه جواب منفی تکان دادند
راه دو نوجوان سال اولی از هم جدا شد
گویل به سمت دفتر استاد معجون سازی رفت و فوری شروع به اجرا نقشه اش کرد

-استاد یک نفر یکی از دانش آموزان مشنگ زاده رو از برج گریفندور پرت کرده!

چند تن از اسلیترینی های دیگر هم درحال دادن همین خبر به بقیه اساتید بودند
در همین زمان بسیاری از دانش آموزان پول پرست دو رگه هاگوارتز هم به طمع دستمزد 10 گالیونی درحال فرستادن باقی مشنگ زاده ها به برج ستاره شناسی بودند

وقتی گویل از روی نقشه غارتگری که معلوم نبود از کجا گیرش آورده دید که تمام اساتید در برج گریفنور اند و تمام دو رگه ها و مشنگ زاده ها در برج ستاره شناسی به سمت برج ستاره شناسی شتافت تا نقشه اش را کامل کند

با ابر چوب دستی که آن هم معلوم نبود از کجا به دستش رسیده وارد برج ستاره شناسی شد و بعد از مطمعن شدن از پرت شدن و مرگ تمام مشنگ زاده ها با یک آواداکادورا دسته جمعی دو رگه ها را هم به نزد مرلین فرستاد

ابر چوب دستی را با دو دست گرفت و با کوباندنش روی زانو به دو نیمه نا مساوی تقسیمش کرد تا هیچ مدرک جرمی باقی نگذارد

درحال برگشتن از برج داشت بغض های همیشگی اش را برای وانمود به بیگناهی در گلویش بگذارد تا از مدرسه سراسر اصیل زاده اخراج نشود!


ویرایش شده توسط گرگوری گویل در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۳۰ ۲۳:۳۱:۱۷
ویرایش شده توسط گرگوری گویل در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۳۰ ۲۳:۳۲:۰۳


"تنها ارباب است که میماند"


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۰:۵۷ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
جلسه دوم ماگل شناسی!


در کلاس ماگل شناسی،هیاهویی به پا بود!
رودولف لسترنج به عنوان مدرس با آنکه نیمی از ساعت کلاس گذشته بود،هنوز به کلاس نیامده بود و دانش آموزان با خیال راحت در حال بازیگوشی بودند!

اما با پدیدار شدن جسمی سایه مانند در چارچوب در،تمام هیاهوی کلاس فروکش کرد...رودولف لسترنج رسیده بود!

دانش آموزان سریعا هرکذام به سمت صندلی های خود رفتند و مدرس در ماگل شناسی را مشاهده میکردند که به سمت تخته حرکت میکرد!

رودولف در حالی که هنوز در میانه کلاس بود،چوب دستیش را بیرون آورد و ورد هایی را به سمت تخته کلاس فرستاد!
بلاخره وقتی که به تخته رسید،نوشته های روی تخته برای دانش اموزان قابل خواندن شدند!

"جادوگر یا ساحره،مشنگ،دورگه،فشفشه،گند زاده!"

برخی از دانش آموزان با دیدن کلمه آخری کمی غر غر کردند...اما چه کسی بود که نمیدانست افکار یک لسترنج در مورد خون خالص جادوگری چیست؟

رودولف درحالی که تمام کلاس را زیر نظر داشت گفت:
_شباهت این سه کلمه میدونید چیه؟هیچکی نمیدونه؟خودم میگم...همه اونها انسان هستند...فرقشون رو چی؟

آستوریا دستش را بالا برد...
_جادوگر و یا ساحره قدرت جادویی و جادو کردن دارن..همچنین دو رگه ها...و البته گندزاده ها!
_درسته...فرق اینها با ماگل ها همینه..اما فشفشه ها چی؟
_خب..فشفشه ها هم خون جادوگری دارن،ولی توانایی جادو کردن به اراده خودشون رو ندارن!
_آفرین..پس مسئله در مورد خون هست!

آستوریا توقع داشت که به خاطر جوابش امتیازی به اسلیترین تعلق بگیرد،ولی به نظر میرسید رودولف چنین قصدی نداشت!
_فرق بین ساحره یا جادور با دورگه و گند زاده هم دقیقا همینه...خون...میبینید؟تقسیم بندی ها بر اساس خون هست،پس چجوریه که بعضی این مبحث رو نادیده میگیرن؟

پس از پایان این جمله اسلیترنی ها با غرور خاصی به باقی دانش آموزان نگاه کردند...اما رودولف بدون آنکه حرفی بزند کاغذ های پوستی روی میز خودش را با وردی بین تمام دانش آموزان تقسیم کرد و گفت:
_برای جلسه اینده باید در این مورد بنویسد!

و سپس به سرعت از کلاس خارج شد!

-----------------------------------------


تکلیف شما اینه...باید رولی درباره خودتون بنویسید که توی اون با مباحثی مثل خون خالص یا مشنگ و جادوگر و فشفشه برخورد کردین...میخواییم ببینیم که شخصیت شما چجور برخورد و تفکری در این امر (تعصب به خون خالص یا تعصب نداشتن،برخوردتون با فشفشه ها،ماگل دوستی یا ماگل گریزی و...) داره!

پ.ن:سوژه ی رول و موضوع یکم کلی هست،ولی مثال نزدم که دستتون باز تر باشه و گزینه هاتون کم نشه...سوال داشتین حتما برام پخ بفرستین!


نمرات جلسه اول هم در پست قبلی قابل مشاهده اس!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.