هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۲۲ جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۹۶
#85

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۳۱:۴۵
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 469
آفلاین
تالار ریونکلاو در سکوت بود و همه سر در کتاب داشتند.

- یادگاری... هافلپاف...اتاق ضروریات!

لیسا با ورود غیر منتظره ی خود این سکوت را شکست. از چهره اش معلوم بود خبر هیجان انگیزی دارد و از حرف زدنش میشد فهمید راه زیادی را دویده است.

- چی شده؟

لیسا نفس عمیقی کشید.
- این خبر همه جا پیچیده که جد هر گروهی یه یادگاری داخل اتاق ضروریات گذاشته.

لینی به لیسا نگاهی کرد و لبخندی به او زد.
- عزیزم من ذوقت رو درک میکنم ولی اکثرا این حرفا الکیه و شایعست! الانم نزدیک امتحاناته و ما وقت نداریم وقتمونو بخاطر شایعات تلف کنیم.

لیسا حالت قهری به خود گرفت و رویش را از سمت لینی برگرداند.
-اییش! در ضمن هافلپاف هم یادگاریشو پیدا کرده. حالا کی با من میاد؟

بر خلاف تصور لیسا، دست های زیادی بالا رفت.
سپس همگی با هم به دنبال پیدا کردن یادگاری به راه افتادند.
در راه به یک پسر اسلیترینی برخوردند.

-سلام! میتونی به ما بگی اتاق ضروریات کجاست؟
اتاق ضروریات؟ آم ...همینجاس همینجا اون روبرو... طبقه هفتم نیست ولی اصلا اونجا نرین مطمئنا همینجاست شک نکنین.

همه ی اعضای ریونکلاو به سمت دیواری که پسر اسلیترینی گفته بود رفتند.
هر کسی داشت به چیزی فکر میکرد.

-واس چی اینجا ایستادین؟
-ساکت آلکتو! داریم تمرکز میکنیم تا اتاق ضروریات ظاهر بشه.
- داداچا دارین اشتباه میزنینا! اتاق ضروریات اصلا اینجا نیس. اگر میخواین جای اصلیشو بتون بگم باس یکم دس به جیب شین.

همه با تعجب به هم نگاه کردند.
لیسا به سمت ریونی ها برگشت و با صدایی که آلکتو نشنود گفت:
- از کجا مطمئن بشیم راست میگه؟
-من اینو میشناسم. یکم عجیبه ولی همیشه راست گفته. به نظرم الانم داره راست میگه.

با این حرف، ریونی ها قانع شدند و مبلغ نسبتاً زیادی را به او دادند.
-وای به حالت اگر دروغ بگی.
-دزد که نیستیم داداچ! اتاق ضروریات طبقه هفتم رو به روی تابلوی بارناباس دیوونس.

ریونکلاوی ها در حالی که به آن پسر اسلیترینی حرف های بسیار زشتی که در شان آن ها نبود میگفتند به سمت طبقه هفتم رفتند.

- خب فکر کنم اینجاست. وای من الان خیلی نیاز به یه سیب دارم و اگر الان سیب نخورم میمیرم!

بعد خودش را به زمین انداخت و زبانش را بیرون آورد.

- گرنت با این حرفا اتاق ضروریات باز نمیشه. واقعا باید ضروری باشه. مثلا من الان دستشویی دارم و اگر نرم دستشویی میترکم!

آماندا بعد از گفتن این جمله با اشتیاق به دیوار خالی نگاه کرد ولی هیچ دری ندید.

- خب من توی یه کتاب خوندم وقتی که شما واقعا به اتاق ضروریات احتیاج دارید ولی حواستون بهش نیست ظاهر میشه. در نتیجه باید بریم خوابگاهامون و بعدا بیایم.

بد خیلی آرام زمزمه کرد:
- هر چند که فکر نمی کنم واقی باشه.

حرف های دلفی قانع کننده بود.
همه ریونی ها با نا امیدی به خوابگاه برگشتند.

در خوابگاه

- میتونیم انقدر اونجا بمونیم تا در ظاهر بشه.
- راست میگه، طبق نظریه ی مارکوس انیشتین انتظار بهترین راه حله.

همه با تعجب به پنه لوپه نگاه کردند.
- مارکوس انیشتین دیگه کیه؟
- فکر کنم نوه پسر عموی انیشتین بود شایدم دختر پسر عمه ی زن داییش بود. مهم اینکه از فک و فامیلاشه و نظریه داده.
- شایدم تخیل ذهن تو باشه!
چهار روز بعد

- گریف و اسلی هم حتی پیدا کردن ولی ما پیدا نکردیم هنوز.
- عیبی نداره. حالا بیا بریم کلاس معجون سازی تا پیدا کردن اون هم روونا کریمه.

دانش آموزان در راهرو های مدرسه، حرکت میکردند.
ناگهان در عجیبی، درست بر روی همان دیواری که آلکتو به آن ها گفته بود ظاهر شد.

- بچه ها اتاق ضروریات!

بچه ها که توجهی به دیوار نداشتند، با تعجب به دیوار نگاه کردند.
الیزابت درست میگفت. دری که چند روز پیش آنجا نبود، الان آنجا بود.

-خب نیم ساعت تا شروع کلاس مونده. میتونیم بریم داخل!

همه ریونی ها با تعجب وارد اتاق شدند.

-اوه اوه اینجا چقدر شلوغه! فکر نکنم بتونیم پیداش کنیم.
-چرا میتونیم. شروع کنید به گشتن.

همه ی ریونی ها در حال گشتن بودند که صدای پنه لوپه را شنیدند.
-بچه ها فکر کنم پیداش کردم!

چیزی که در دست پنه لوپه بود، فقط یک صندوقچه ی چوبی بود.

- اینجا تاریکه. بیاید بریم بیرون بازش کنیم.

بچه ها از اتاق ضروریات خارج شدند.
با شوق به صندوقچه ی چوبی خاکی نگاه میکردند.

- بازش کن!

لیسا صندوق را باز کرد. چیزی که در صندوق بود باور نکردی بود.

-جوراب؟
- چه بویی هم میده! کی اینو میبره؟

هیچکسی حاضر نبود جوراب را بردارد.

- من چند روز پیش شیش جفت جوراب خریدم و بهش احتیاجی ندارم.
-حشرات هم که اصلا جوراب نمیپوشن.

لادیسلاو چند قدم جلو آمد.
- روز گذشته جورابمان سواخ نهیده است. ما این را برمیداریم.

جوراب را برداشت. یکی از آن ها را پوشید.
با پوشیدن یکی از جوراب ها، کمی از زمین فاصله گرفت. با پوشیدن جوراب دوم، چند متر از زمین فاصله گرفت.

- کسی میداند چرا بدینگونه میشویم؟ چرا همانند لینی پرواز مینماییم؟

دلفی جلو تر آمد.
- یادمه قبلا به کتابی خونده بودم درباره روونا ریونکلاو. گفت که اون یک جوراب جادویی داشت که باعث میشد فرد پرواز کنه.

لادیسلاو جوراب ها را از پایش در آورد.
یک اسلیترینی که شاهد تمام ماجرا بود فرصت را غنیمت شمارد و جوراب ها را از لادیسلاو کش رفت.
خیلی سریع جوراب ها را پوشید ولی اصلا پرواز نکرد.

- همچنین فراموش کردم که بگم این جادو به صورتیه که فقط برای ریونکلاوی ها کار میکنه.

پسر اسلیترینی با بی اعتنایی جوراب را بر روی زمین انداخت و رفت.

- خب بریم که قراره کلی با این جوراب خوش بگذرونیم!
- اگر به من ندین قهرما!

از آن روز به بعد، ریونی ها با جوراب جادوییشان به بقیه ی گروه ها پز میدادند و از جوراب به عنوان یکی از گنجینه های ریونکلاو نگهداری کردند.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۷ ۱۶:۱۵:۳۷

!Don't talk to me


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
#84

جسیکا ترینگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۲ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
آرام...آرام...آرام... قدم بر میداشتم.می دانستم نباید کسی را بیدار کنم.شاید اصلا نباید همچین کاری میکردم.مادر بزرگم هشدار داده بود.اگر پدرم را بیدار میکردم معلوم نبود چه تنبیهی در انتظارم است.
به اتاقش نزدیک شدم،هنوز خواب بود ،پرده سبز تخت را کنار زدم چوبدستی ام را کنار سرش گرفتم و سعی کردم بانهایت آرامش ورد را بخوانم.نوری نقره ایی از سرش خارج شد.اگر ورد را درست اجرا کرده بودم، حتما آن نور میبایست خاطره هایش باشند.خوشحالی سرتاسر وجودم را فرا گرفته بود.پنجره نیمه باز را که نسیمی پرده اش را تکان میداد را بستم،با قدم های آرام که بیشتر شبیه خش خشی روی فرش بود، خودم را به در رساندم و بدون دردسر از آن اتاق خارج شدم.

فلش بک-صبح همان روز


مادربزرگ همیشه حرف های عجیب میزد. اما هیچ کدامشان برایم عجیب تر از حرف های دیشبش نبود،روی تختم دراز کشیده بودم و به حرف هایش فکر میکردم.مادر بزرگ قانونمند من...دزدی خاطرات؟آن هم خاطرات پدرم؟میدانستم هیچ وقت درباره روزی که مادرم مرد برایم حرف نمیزند اما فکرش را هم نمیکردم روزی خاطراتش را بدزدم.
حتی هرگز به فکرش هم نمی رسید که دخترش که تمام مدت به فکر زیباییش است، روزی دست به چنین کاری بزند.میدانم،شاید از من نا امید بود.حتی مدتی فکر میکرد شاید به محفل بپیوندم!از زمانی که در هافلپاف بودم تفکر همه خانواده پدرم از جمله تمام عمو ها و عمه هایش درباره من عوض شده بود.
دختر خانواده ترینگ کسی که زمانی هوش و زکاوتش زبانزد همه بود، در هافلپاف افتاده بود.قطعا مایه سر افکندگی اش بودم،اما او پدرم بود ،شاید در دلش آرزو میکرد من هم اسلیترینی باشم اما هرگز به زبان نمیاوردش. من هم راضی بودم. بیشتر زمان ها خودم را زیر ماسک هایم پنهان میکردم و وانمود میکردم هیچ چیز برایم مهم نیست.اما آنروز آن دختر نبودم...

پایان فلش بک


به اتاقم برگشتم در اتاق را بستم و چراغ خواب بزرگی را که کنار تختم بود را روشن کردم.فضا را نور زرد رنگی روشن کرد و تابلو های عکس و نقاشی های دوستان هافلپافی ام را روی دیوار نمایان کرد.همه در عکس ها شاد بودند.بهترین دوستانم همه میخندیدند.آنها هم مشکلات خودشان را داشتند،اما ما همه هافلپافی بودیم و وفادار. همیشه سر اتحادمان به هافپاف باقی میماندیم.
قدح اندیشه مادربزرگ روی میزم بود.چوبدستی ام را تکان دادم و خاطره را در آن ریختم.نور نقره ایی در ظرف پخش شد و...


هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
#83

داریوس باروold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۱ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۷ دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۶
از مکانی نامشخص
گروه:
کاربران عضو
پیام: 14
آفلاین
پایان یک دوستی...


سال آخر تحصیل در هاگوارتز بود.سلنا که از روز اول تحصیلم کنارم بود رفتارش تغییر کرده بود.
خیلی بهم گیر میداد , عصبی میشد,فریاد میزد.خلاصه اینکه کلا" ارتباطش مثل قبل باهام گرم نبود!
من دلیل این کار رو نمیدونستم.یک روز پاییزی جلوی سلنا رو گرفتم

-سلنا چت شده؟ماباهم این راهو شروع کردیم!

-درسته داریوس ولی قرار نیست باهم تمومش کنیم!

-منظورت چیه سلنا؟

-اوه داریوس!شاید نمیدونی ولی بهتره بگم من میخوام یه مرگخوار بشم و تبدیل به یکی از بزرگترین جادوگران سیاه تاریخ بشم!

-هه.اشتباه میکنی.ولدمورت سالهاست مرده و قدرت دست طرفداران سپیدی هست.


سلنا بهم اخم کرد و بغل حوض حیاط هاگوارتز نشست.

-داریوس خوشحال میشم تنهام بذاری مگرنه....

من وسط حرف سلنا پریدم.

-مگرنه چی؟ میدونم نمیتونی جلوم قرار بگیری یا ورد سیاهی روم اجرا کنی.


سلنا گریه اش گرفته بود.آهسته از جایش بلند شد و از من دور شد!


-سلنا!سلنا.نرو!


ولی بی فایده بود.سلنا تصمیم گرفته بود برخلاف من وارد جبهه تاریکی بشه.شاید خیلی ها فکر میکردن منی که اسلیترینی هستم هم همین کارو بکنم ولی خواب هایی که در مورد سالازار اسلیترین میدیدم بهم دستور میدادتا در راه روشنایی قدم بردارم.



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۶
#82

آلفرد بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۳ پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۱۳ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 13
آفلاین
آلفرد بلک:سال چهارم:روز کوییدیچ


سال چهارم بود.موقع بیدار شدن بود ولی من میخواستم بخوابم اما لعنت بر نور خورشید!ردایم را با بی حوصلی پوشیدم سر میز گروهم اسلیترین نشستم.
بقیه درباره کوییدیچ امروز حرف میزدند.
بروتوس تا منو دید پیشم اومد و ضربه آرنجی به من زد وگفت:اوه پسر!امروز باید روز پرفکتی باشه!
- چرا؟!
- مگه نمیدونی ؟ امروز ساعت 1 بعد از ظهر با گریفیندور کوییدیچ داریم.
- جدی؟

باید خیلی خنگ باشم که با اینکه مدافع تیم کوییدیچمون بودم بازی امروز یادم بره.
در همون موقع من برای چارلوس پاترنقشه میکشیدم ،چون من مدافع بودم و اون مهاجم.در کتابخونه دنبال یه وِرد برای طلسم کردن بازدارنده ها نیگشتم که تام ریدل رو دیدم.
- سلام تام
- آلفرد؟ تا حالا ندیدم بیای کتابخونه.
- واسه فردا دنبال یک مطلب برای تحقیق دو لول کاغذ پوستی مک گونگال بودم.چیزی درمورد طلسم بازدارنده ها میدونی؟؟؟!!
- فکر کنم.اَمونتو آپِرِگو رو امتحان کن
- ببینم چی میشه

خودش یک کتاب به اسم ((جادوگران بدنام)) رو میخوند.
دوباره به سرسرا برگشتم و پیش برادرم اورین نشستم.هنوز 30 دقیقه به شروع کلاس ها مونده بود.
اورین داشت با عسل، نون تستشو نقاشی میکرد.اورین همیشه درساش از من بهتر بود.
گفتم:امروز اسلاگهورن میخواد طرز تهیه فلیکس فلیسیس رو یادمون بده؟
- نه
- پس چی؟
- اون مال پس فرداست.
- ها
سپس آرگوس فیلچ جوان با سرعت زیاد به سمت دامبلدور آمد و یه چیزی گفت. سپس دامبلدور با صدای بلند گفت:خبر خوش دانش آموزان،متاسفانه دو زنگ متوالی که با پروفسور اسپراوت داشتین ،پروفسور به علت گاز گرفتن یک گیاه خطرناک بستری شدن و...
صدای جیغ خوشحالی بقیه گوش آرگوس را نابود کرده بود .
دامبلدور ادامه داد: وکوییدیچتون ساعت 9 برگزار میشه.
من و اعضای تیمم و اعضای گروه گریفیندور میخواستیم تشنج کنیم.
سپس به سرعت به سالن اسلیترین رفتیم و لباس های کوییدیچ رو پوشیدیم و به زمین بازی رفتیم.



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۱۶ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶
#81

جسیکا ترینگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۲ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
هوا سرد شده بود. میدانستم که به این زودی ها بر نمی گردد.نگران بودم .
مادربزرگ روی صندلی کنار شومینه نشسته بود و از لای صفحات کتابش مرا زیر نظر داشت.
عینکش را از روی بینی ظریف وکوچکش برداشت و با لحن مهربان همیشگی اش گفت:
-جسیکا شاید امشب نیاد. نگران نباش!بلند شو بیا بریم شام بخوریم.
از کنار پنجره بلندم کرد دستش را روی موهایم کشید و با مهربانی گونه ام را بوسید.
همه آخر هفته ها همینطور بود.همیشه کنار پنجره مینشستم و به امید دیدنش همانجا میخوابیدم.
او خیلی مهربان بود.پدر من بهترین و مهربان ترین مرد جهان بود.
بیشتر مواقع در سفر بود. از وقتی مادرم مارا ترک کرد همینگونه بود.
روز های متوالی را در سفر می گذراند و گاه گاهی به ما هم سر میزد.
بیشتر از پدر بودنش برایم یک دوست بود.
خانواده پدرم خانواده من هم بودند مادربزرگم ،مادرم و پدربزرگم ،پدرم بود.
همیشه در رفاه زندگی کرده بودم.تک تک آرزوهایم را برآورده می کردند.
لحظه ایی به نبودنشان فکر نمی کردم مادربزرگم بدون دریغ کردن چیزی من را بزرگ کرده بود.
او را خیلی دوست داشتم.جای مادرم موهایم را شانه میکرد و جای پدرم برایم قصه میخواند.چهره اش زیباترین و دلنشین ترین چهره ایی بود که میتوانست دید.
تنها چیزی که از مادر واقعیم برایم مانده بود تصاویر مبهم با صداهای سردرگم کننده بودند.
نمی توانم بگویم اورا دوست ندارم.اما جز خاطرات مبهم چیزی برایم نمانده.حتی نمیدانم مرا دوست داشته یانه.

پدر همیشه در سفر و کار است وقتی دلیلش را میپرسی سکوت میکند و چیزی نمیگوید.
مادربزرگ میگوید :پدرت نمی تواند با خاطرات بد زندگی کند.
می دانم از دست دادن مادرم برایش سخت بوده و برای همین داستان مرگش را برایم نمیگوید .اما باید به خودش بیشتر اهمیت بدهد.
پدرم نمیتواند به خاطر خانواده همسر مرده اش، در دنیای سفید زندگی کند.
خانواده ما همیشه سیاه بوده و سیاه می ماند.
امروز که این خاطره را مینویسم قول میدهم نمی گذارم پدرم میان سیاه و سفید یکی را انتخاب کند.


هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۱۲ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۶
#80

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
سعی میکردم اشک هایم را پنهان کنم؛ دعوایم با برادر بزرگم آنقدرها هم بد نبود، اما غصه ام از این بود که همیشه طرف او گرفته میشد و من همیشه، آدم بده قصه ها بودم. همیشه به این فکر میکردم که "کاش من هم مانند هانا، تنها فرزند خانواده بودم.

شب بود و حتی زیر چراغ های کم سوی شهر، تشخیص اشک هایم از قطرات بارانی که بیرحمانه بر صورتم میباریدند، غیر ممکن بود.

از دعوای امشب ناراحت نبودم، از این ناراحت بودم که چرا همیشه طرف دعوای من طرفداران زیادی دارد؟ چه احساسی پیدا میکنید اگر به این باور برسید که حتی پدر و مادرتان نیز هوادار شما نیستند؟ وقتی خواهری ندارید که روی شانه اش گریه کنید یا برادری که به خاطر شما خودش را توی دردسر بیندازد؟ من برادر داشتم؛ اما برادری نبود که خاطر من را بخواهد... او همواره جلوی راه من بود...

مخصوصا حالا که میخواستم مدرس ستاره شناسی هاگوارتز بشوم و پروفسور مک گوناگال این اجازه را به من داده بود، او میخواست مانعم شود...

حرفهایش مثل خنجر، ضربه بر دلم میزدند:

- چرا ستاره شناسی؟
.تو ستاره شناس؟!
.حق نداری!

من ارتباط آینده ام را به او و نظراتش که میگفت باید در وزارت سحر و جادو شروع به کار کنم، نمیفهمیدم... من حتی درس معجون سازی را قبول نشده بودم!

سالها بود رویای تدریس در برج ستاره شناسی هاگوارتز را میدیدم... راستش... حالا احساس میکنم که بیشتر ناراحتیم از دعوای امشب است... چه احساسی پیدا میکنید اگر مانع دست یابی به رویایی که ده سال در ذهن میپروراندید، خانواده تان باشند و از شما بخواهند کاری را انجام دهید که نه مطابق میلتان باشد، نه مطابق روحیه تان؟ گذشته از اینکه در درس های مورد نیاز آن قبول نشده اید!

پدر و مادرم هم با نظر او موافق بودند، اما چه کاری از دست من ساخته بود؟! شاید...

تصمیم داشتم فرار کنم... حالا که اجازه داشتم خارج از مدرسه جادو کنم، جادوگر بالغی بودم و میتوانستم زندگی خودم را داشته باشم... اما به این نتیجه رسیدم که دردسر فرار کردن، از مفایدش بیشتر است...

زانوانم دیگر تاب نداشتند... کنار تیر چراغ برق، در پیاده رو، نشستم و زانوانم را در بغل گرفتم. خیابان کاملا خلوت بود و تنها صدایی که شنیده میشد، صدای شرشر باران بود. کاش هانا اکنون کنارم بود.... بیش از هر لحظه به او نیاز داشتم...

سرم را پایین بردم و شروع به گریه کردم. این بار صدای صدای هق هق من با صدای شرشر باران تلفیق شد؛ صدای نا خوشایندی بود... گریه خودم را تمام کردم تا به صدای غم انگیز باران گوش دهم...انگار این باران قرار نبود تمام شود...


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷ چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۶
#79

آنانیو دیلنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۷ شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۱۹ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
بخشی از خاطرات کودکی آنانیو در هاگوارتز
اولین دیدار
*^*^*^*^*^*^*^*
پيچيدن صداي قدم هاي من و مرلين در سرسرا،جو غير قابل تحملي را به وجود می آورد.
بلاخره سکوت رو شکستم!
-امــم...ببخشید استاد فکر میکردم باید کسی اینجا باشه .
-نگاه کن!
وقتي سرمو بلند كردم نگاهم باجسمي نامعلوم روي صندلي،و دو زن و دو مرد برخورد كرد. وقتی به آنها نزدیک شدیم یکی از زنها که قامتی بلند و ظاهري متين و ارام داشت و میدانستم روونا ریونکلاو نام دارد گفت :
-مرلین...مثل همیشه به موقع! و این هم باید دستیارت باشه.خوش اومدی آنانیو! آماده ای؟

با تكان دادن سر روي چهارپايه ی بلند نشستم . یکی از مردها که ردایی قرمز پوشیده بود و لبخندی به لب داشت(حدس میزدم گودریک گریفیندور باشد)جسم نامعلوم را که حالا میدانستم کلاه است بر روی سرم گذاشت که ناگهان پریدم ! میدانستم کلاه حرف میزد ولی نه اینگونه.
صدای کلاه در کل سرم میپیچید :
-خب خب انگار دارین با من شوخی میکنین! هــه...شاگرد مرلینو آوردین و بعد میخواین گروهبندیش کنم . معلومه...ریونکلاو!

مرد ديگر که تا اين لحظه سكوت كرده بود و چشمان نافذ و سردی داشت با پوزخندی گفت :
-فکر کنم این کلاه درست از آب در اومد، بیا مرلین میخوام یک چیزی نشونت بدم.

بعد دنبالش به راه افتادیم و ما را اول به سمت پلکان جهنده و سپس به سمت یک مجسمه نامعلوم برد و در مقابل دیواری ایستاد. چشمانش را بست و چند قدمی جلوی دیوار راه رفت و کم کم دری در مقابلش پدیدار شد.
-و این...اتاق ضروریات ! ساخت روونا ._.
************************
بعد از اینکه از در قلعه بیرون اومدیم سوالی که تمام مدت ذهنمو درگیر کرده بود پرسیدم :
-شما کدوم گروه هستید؟
لبخندی زد و گفت :
-اسلایترین؟ نمیدونم...خودت چی فکر میکنی؟!
-من بازهم به اینجا برمیگردم؟
-اینو تو رقم میزنی


ویرایش شده توسط آنانیو دیلن در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۳۱ ۲۰:۵۱:۱۰
ویرایش شده توسط آنانیو دیلن در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱ ۰:۳۳:۵۸

از استاد خویش یاد گرفتیم همواره عقل بر شمشیر پیروز است :'O


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۲۳ دوشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۶
#78

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۳۱:۴۵
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 469
آفلاین
دفترچه خاطرات لیسا تورپین، صفحه 61
*****


تاریخ: 1991/07/13
موضوع: کوچه دیاگون برای اولین بار.

قرار بود دیروز به کوچه دیاگون برویم ولی عمه ی من به صورت خیلی سر زده به خانه ی ما آمد.
امروز قرار است به کوچه دیاگون برویم.
من زودتر از مادرم آماده شدم چون خیلی ذوق دارم.
برادرم میگوید حدود 1 هفته بعد از آمدن نامه برای خرید وسایل رفته است ولی به نظر من حتی 2 روز هم دیر است.
نامه را در جیبم گذاشتم تا مبادا وسیله ای یادم برود.
با مادرم به کوچه دیاگون رفتیم.
کوچه ی عجیب و بزرگی بود. تعدادی بچه ی هم سن خودم را میدیدم که برای خرید وسایل هاگوارتز به دیاگون آمده بودند.

- خب لیسا چی نیاز داری؟

نامه را از جیبم در آوردم و خواندم.
- چوبدستی و پاتیل و یه سری کتاب و چند تا لباس و چند تا وسیله دیگه.
- اول برای روپوشت بریم. اونجا نزدیک ترین مغازست.

کمی جلوتر مغازه ی نسبتا کوچکی وجود داشت که بر روی سر در آن "ردا فروشی مالکین" خود نمایی میکرد.
وارد مغازه شدیم. انتظار داشتم در این ردا فروشی جای سوزن انداختن هم نباشد ولی هیچکس به جز من و مادرم و خانم مالکین نبود.
خانم مالکین خانم چاق و خوش و رویی بود.
روی چهارپایه ای که خانم مالکین گفته بود ایستادم و او اندازه ی ردا را اندازه گیری و به من لبخند میزد.
اندازه گیری ردا پایان یافت. با مادرم از ردا فروشی خارج شدیم و به سمت کتاب فروشی رفتیم.

- کتاب فروشی فلوریش و بلاتز. چه اسم مسخره ای.
- هیس بیا بریم داخل.

بر خلاف ردا فروشی، اینجا مملو از جمعیت بود.
مادرم بعضی از افراد را میشناخت.
کتاب ها را خریدیم. اینبار نپرسیدم که داریم به کجا میرویم. فقط به دنبال مادرم حرکت میکردم.

- اینم از چوبدستی سازی الیوندر. اینجا بهترین چوبدستی سازیه.

تمام فروشگاه دارای چوبدستی بود. مردی با موهای سفید با دقت مشغول انجام کاری بود که با دیدن ما از آن کار دست کشید.

- اوه یه سال اولی دیگه! اسمت چیه؟
- لیسا تورپین.

آقای اولیوندر یک چوبدستی مشکی ساده برای من آورد.
- اینو بگیر دستت.

چوبدستی را از اولیوندر گرفتم. و با تعجب نگاه کردم.

- خب بده به من. این مناسب تو نیست.

چوبدستی را پس دادم. اولیوندر به من یک چوبدستی دیگر داد.

- ببین این چطوره!

این بار چوبدستی به رنگ سفید بود. وقتی آن را به دست گرفتم حس عجیبی داشتم.

- این مناسبته. با طول 25 سانتی متر و تهیه شده از چوب کاج و موی تک شاخ. خیلی هم انعطاف پذیره.
-ممنون.

چوبدستی را خریدیم. خیلی خسته شده بودم ولی هنوز ذوق داشتم.

- خب الان فکر کنم فقط پاتیل و ظرف معجون و چند تا از این وسایل مونده.
- اره. راستی مامان برام جغدم میخری؟
-حتما. اون مغازه ی جغد فروشیه. تو برو اونجا و یه جغد انتخاب کن منم میرم وسایل رو بخرم. جغد رو انتخاب کردی جایی نرو تا برگردم.

به مغازه ی که مادرم اشاره کرده بود رفتم.جغد ها در همه طرح و همه رنگ بودند.
در بین آن همه جغد، جغدی به رنگ قهوه ای روشن با لکه های سیاه و چشمانی درشت بود. از همه ی جغد ها زیبا تر بود.
مادرم وارد مغازه ی جغد فروشی شد. جغد را به او نشان دادم. مادرم آن جغد را برای من خرید.
دیگر کاری در دیاگون نداشتیم و خسته بودیم.
بعد از خوردن یک نوشیدنی در پاتیل درزدار به خانه برگشتیم.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۲۹ ۲۲:۴۷:۴۵

!Don't talk to me


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۳:۴۷ چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶
#77

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۳۱:۴۵
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 469
آفلاین
دفترچه خاطرات لیسا تورپین،صفحه ی پنجاه و نه!

****


تاریخ: 1991/07/11
موضوع: روزی که برایم نامه هاگوارتز آمد.

ساعت تقریبا 11:45 دقیقه بود.
در حال کتاب خواندن بودم.
کتاب خواندن تنها کاریست که در حال و شرایطی حاضرم انجامش دهم.
گاهی آنقدر در کتاب غرق میشوم که متوجه گذر زمان نمیشم.
15 دقیقه تا تولد 11 سالگی ام مانده بود. توجهی به تولدم نداشتم چون غرق کتاب بودم.
صدایی از سمت پنجره رشته ی افکارم را بر هم میزد.
به سمت پنجره رفتم! جغد سیاهی با خال های سفید پشت پنجره بود که نامه ای به پایش بسته بود.
دیدن چنین صحنه ای شاید برای یک دورگه چنان تعجب بر انگیز نباشد.
نامه را از پاهای جغد باز کردم.
نامه ی مهر و موم شده ای بود که نشان هاگوارتز بر آن خودنمایی میکرد.
نامه را باز کردم. حدس من درست بود. نامه از طرف هاگواتز بود.
از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم. شاید اگر تا صبح منتظر میماندم تا به افراد خانواده خبر دهم، منفجر میشدم!
با خوشحالی وارد اتاق برادرم شدم.
-هی لیام پاشو!

برادرم هیچ عکس العملی از خود نشان نداد.

- بیدار شو دیگه! ایش قهر میکنما!

البته اینکه برادرم عکس العملی نشان ندهد کاملا طبیعی است. برادر من خواب بسیار سنگینی دارد.
ولی حال آن لحظه ی من را درک کنید! آیا در آن زمان در ذهن من چیزی به نام منطق وجود داشت؟
موهای برادرم را خیلی محکم کشیدم!
-چته لیسا چرا نمیذاری بخوابم؟

از ذوق ابتدا نمیتوانستم صحبت کنم؛ ولی اگر دیر شروع میکردم احتمال داشت برادرم دوباره بخوابد!
-نامه برام اومده!
-خب نامه بیاد برای منم چند تا نامه اومده ولی کسی رو که خواب بوده بیدار نکردم!
-از هاگواتزه!

لیام بلند شد و نشست. نامه را از دستم گرفت و خوب به آن نگاه کرد.
برادرم همیشا به من میگفت تو چقدر جادویی نداری! ولی معلوم نبود این حرفش جدی بوده یا به عنوان شوخی!

-خب خوبه مبارکه! حالا میشه بخوابم؟
-بی ذوق! حالا باید چیکار کنم؟
-باید با مامان بری دیاگون خرید کنی! البته الان شبه!

لیسا سریع به رختخوابش برگشت! نامه را زیر بالشتش گذاشت تا گم نشود.

صبح روز بعد!

-مامان بگو چی شده!
-وای دختر از دست تو! ترسیدم! چی شده؟
-نامه اومده برام! از هاگوارتز!

مادر اندکی صبر کرد. نگاهی به دخترش انداخت و دوباره مشغول کار خودش شد.
-خب خیلی خوبه! فردا میریم دیاگون!

لیسا آن روز را با خوش حالی سپری کرد...


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۲۴ ۴:۱۷:۴۳

!Don't talk to me


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲:۱۵ سه شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۶
#76

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
یک صفحه از دفترچه خاطرات آملیا خوندم براتون میگم
=================================
در قطار سریع السیر، کنار پنجره نشسته و با لبخندی روی لبانش به دوردست خیره شده بود. تنها آرزویش ورود به هاگوارتز و هافلپافی شدن بود. از آنجایی که پدرش یک گریفندوری بود، گریفندور را هم دوست داشت، اما میدانست آنقدر شجاع نیست که یک گریفندوری با ابهت بشود؛ و از طرفی، تعریف های مادرش از هاگوارتز و هافلپاف را شنیده بود، دلش میخواست حتما هافلپافی شود. اراده، پشتکار، صداقت، صبوری... درب کوپه باز شد و آملیا را از فکر بیرون آورد. دختری با موهای صاف بلوند وارد شد:" میتونم اینجا بشینم؟" آملیا با لبخند گفت:" البته!" دختر با تردید روبروی آملیا نشست و همچنان که آملیا رویش را به سمت پنجره برمیگرداند، پرسید:" میتونم بدونم میخوای عضو کدوم گروه بشی؟ منظورم اینه... اگه حق انتخاب داشتی..."
آملیا لبخندی زد و همچنان که بیرون را نگاه میکرد، گفت:" هافلپاف..." نگاهی به دختر انداخت:" میگن گروه خوبیه... تو چی؟"
دختر خواست چیزی بگوید که ساحره فروشنده دم در کوپه ظاهر شد:"چیزی میخورین؟" دخترها با هم گفتند:" دوتا قورباغه شکلاتی!" و نگاهی به همدیگر کردند و خندیدند.
پس از رفتن ساحره، آملیا گفت:" نگفتی، میخوای عضو کدوم گروه بشی؟" دختر در حالیکه سعی میکرد قورباغه را در دست نگهدارد گفت:"باهات موافقم... هافلپاف... عالیه!..." قورباغه از دستش فرار کرد و روی پنجره قطار پرید. آملیا نگاهش را از قورباغه به دختر دوخت و گفت:" راستی، من آملیام. آملیا فیتلوورت. پدرم گریفندوری و مادرم هافلپافی بوده."
دختر لبخندی زد و گفت:"منم هانا ابوت هستم. مادرم..."
پسری حرف هانا را قطع کرد:"ببخشید... یه لحظه..."
آملیا به هانا نگاهی کرد:"بفرمایید؟"
پسر با خجالت گفت:" من نویل لانگ باتمم... وزغم گم شده... شما دیدینش؟
آملیا سری به علامت منفی تکان داد. نویل با ناامیدی گفت:"ممنونم... اگه تره ور رو دیدین..." دختری در حال قدم زدن بود که به نویل برخورد کرد. با عصبانیت فریاد زد:" پسر گستاخ! چطور جرئت میکنی سر راه میلیسنت بالسترود وایسی؟!"
و سیلی محکمی به نویل زد، طوری که نویل محکم روی کف قطار افتاد. هانا عصبانی شد و سرپا ایستاد و فریاد زد:" فکر کردی کی هستی که اینجوری به این پسر بیگناه سیلی میزنی؟! تقصیر تو بود به اون زدی!"
آملیا با تعجب به هانا نگاه کرد؛ به نظرش به او نمی خورد بتواند حتی عصبانی شود! او هم سرپا ایستاد. بالسترود دست به سینه ایستاد و رو به آملیا گفت:" ببین کی اینجاست! اگه اشتباه نکنم، تو باید آملیا فیتلوورت باشی!"
آملیا با تعجب پرسید:"تو از کجا میدونی؟" بالسترود خنده ای سر داد و گفت:"مادر گند زاده ات رو همه میشناسن!..." آملیا در حالیکه بدنش شروع به لرزیدن میکرد گفت:"خفه شو!" نویل سعی میکرد سرپا بایستد؛ گونه راستش کبود شده بود... واقعا بالسترود دست سنگینی داشت! نویل در همان حالت کمی عقب رفت؛ نگاهی به بالسترود انداخت و سینه خیز به سمت جلو حرکت کرد. هانا به سمت نویل رفت؛ بالسترود با عصبانیت رو به هانا گفت:"حق نداری نزدیکش بشی!" هانا با بی توجهی گفت:" بیا..." و کنار نویل رفت و دستش را گرفت. نویل با تردید دست هانا را گرفت و سر پا ایستاد. نگاهی به بالسترود کردند و هانا گفت:" بیا، کمکت میکنم وزغتو پیدا کنی."
و دستش را روی شانه نویل گذاشت و با هم دور شدند. بالسترود، عصبانی از این بی توجهی، رو به آملیا گفت:"آره! باید برم! موندن با این هافلپاف زاده های بی ارزش وقت تلفیه!"
آملیا اخمی کرد و گفت:"ما بی ارزشیم؟! چ..."
بالسترود چشم هایش را دراورد و گفت:" چون هافلپاف باعث شد اون گندزاده هایی مثل مادرت که مثل تو استعداد خاصی ندارن، تو هاگوارتز موندگار بشن!"
و با خنده بلند، آملیا را که از خشم میلرزید، تنها گذاشت...


این تلسکوپه، نه میکروفون!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.