هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲:۰۵ سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۶
#29

لرد ولدمورتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۱ شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۱۳ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 29
آفلاین
هكتور براى انجام ماموريت دستگيرى دامبلدور، كاملا جدى و مصمم بود. ولى براي اين كار، ابتدا بايد خودش را از شر لينى خلاص ميكرد، تا بتواند معجون تغيير عقيده را به خورد اربابش دهد.
-راستى لينى...بهت گفته بودم كه تكثير لونى ها رو بيشتر كرديم؟ اينبار از بدو تولدشون مشغول به كار ميشن.

لينى كه براى جلوگيرى از فرار هكتور، روى شانه ى او جا خوش كرده و براى حفظ جانش در مقابل لرزش هاى هكتور، نيشش را در تار و پود رداى او فرو كرده بود، با شنيدن اين حرف نيشش شُل و نقش بر زمين شد.
-گفتى تكثير لو...لونى؟
-آره...آره...تكثير لونى...يه عالمه لونى. با دوبرابر فعاليت بيشتر!

براى لحظه اى نفس لينى بند آمد. او بايد به كمك لونى هاى بيچاره مى شتافت... خودش را در مقابل آنها مسئول ميدانست. او بايد صداى آن موجودات بى زبان ميشد.
-لونى ها...لونى هاى بيچاره...
-آره...لونى هاى بيچاره...به نظر من كه برو و نجاتشون بده!

لينى از روى زمين بلند شد. اول رداى ريزى كه به تن داشت را تكاند، و سپس پرواز كنان، روى شانه ى هكتور برگشت.
-آره. آره...معلومه كه ميرم! حتما ميرم. اول بريم و اين ماموريت رو انجام بديم. بعدش ميرم سراغ اون زبون بسته ها!

مثل اينكه لينى، به سادگى دست بردار نبود.



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۷ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
#28

لوسیوس مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۳۶ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 9
آفلاین
رودولف، طی حرکتی آرسینوس را روی دوشش انداخت و بی توجه به اعتراض های او، به سمت در رفت.

-وایسا!

رودولف با صدای لرد سیاه، متوقف شد.

-بذارش زمین رودولف. نظرمون عوض شد!
-ارباب!
-رودولف!

رودولف که تمام نقشه هایش برای پرپر کردن نقاب آرسینوس نقش بر آب شده بود، آرسینوس را تقریبا روی زمین پرتاب کرد. تعظیمی کرد و خارج شد.

-آرسینوس...هکتور رو به دنبال اولین ماموریت فرستادیم. همونطور که تو جلسه فرمودیم، تا پایان ماموریت اون، ماموریتت رو شروع نکن...برنامه هامون به هم میریزه. تا پایان ماموریت هکتور هم فرصت داری با نقاب هات وداع کنی.

آرسینوس، حس عجیبی را در ناحیه ی کمر و کتفش احساس میکرد...حس بال درآوردن از خوشحالی!
او خوشحال بود...خیلی هم بود! فرصت داشت که تا پایان ماموریت هکتور، با نقاب هایش وقت بگذراند. کسی چه میدانست...شاید تا آن زمان، نظر لرد سیاه هم عوض میشد.

در همان زمانی که آرسینوس، برای هرچه طولانی تر شدن ماموریت هکتور دعا میکرد، او مشغول سر و کله زدن با پیکسی مزاحمی بود که قصد برهم زدن نقشه اش مبنی بر خوراندن معجون به لرد سیاه را داشت.



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱:۳۹ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
#27

گریفیندور، مرگخواران

پالی چپمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۲:۲۸:۴۲ یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹
از من دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 175
آفلاین
که قیافه تلفیقی از نگرانی و شادمانی داشت وارد اتاق لرد ولدمورت شد. لرد سیاه روی صندلی نشسته بود و داشت بانو نجینی را نوازش می کرد.
- سینوس! می دونی چرا اینجایی؟

آرسینوس با اعتماد به نفس و خونسردی تمام گفت:
- بله ارباب! برای اینکه بهم ماموریت بدید.
- خیر!

آرسینوس متعجب شده بود هر چند که، صورتش از پشت نقاب نمایان نبود.

- مزاح فرمودیم! درست گفتی سینوس برای ماموریت اومدی!

آرسینوس که خیالش راحت شده بود نفس عمیقی کشید. چیزی در دلش می گفت که بالاخره همه چیز درست می شود.

- ماموریت تو اینه که، هری پاتر رو بکشی.

آرسینوس دوباره تعجب کرد.
- ولی ارباب نمی بایست برعکس می بود؟ دامبلدور باید می مرد و هری پاتر رو می آوردیم شما بکشیدش!
- اولا تو از کجا می دونی ما به هکتور دستور دادیم دامبلدور رو بکشه؟ ثانیا چرا همه کارها باید به دوش ما باشه؟ اسمتون رو گذاشتید مرگخوار که به ما کمک کند حکومت تاریکی بنا کنیم و به ملت حکومت کنیم.

آرسینوس حرفی نزد و ساکت ماند.
لرد ولدمورت ادامه داد:
- سینوس! تو باید به محفل بری درخواست عضویت بدی و وقتی که عضو شدی همون جا هری پاتر رو می کشی و جنازه شو برای ما میاری. برای اینکار باید تغییر قیافه بدی تا شناسایی نشی. دو راه داری یا معجون مرکب پیچده می خوری یا نقابت رو برمی داری. که ما دومیش رو می پسندیم!

آرسینوس از فکر اینکه حتی یک روز لحظه از نقاب عزیزش جدا شود، داشت دیوانه می شد، چه رسد به اینکه نقابش را ببوسد بگذارد کنار! از وقتی که یادش بود نقابش همیشه همراهش بود؛ حتی یک لحظه به ذهنش آمد که، ممکن است ه حتی با نقابش بدنیا آمده باشد.
- ارباب! چطور دلتون میاد منو نقابمو از هم جدا کنید؟ آرسینوس بی نقاب، مثل رودولف بی قمه می مونه!
قیافه ت رو اونجوری نکن، شبیه رودولف می شی! هر چند که نمی تونیم از پشت نقاب قیافه ت رو ببینیم! اصلا باید یه فکر به حال این بغض بکنیم. معضلی شده واسه خودش.

آرسینوس که هنوز حالت بغض را داشت گفت:
- ارباب! لطفا نقاب نه ! نقاب همه زندگی منه ارباب!
- یعنی تو حاضری به خاطر نقابت از دستور ما سرپیچی کنی؟

آرسینوس با ناامیدی سرش را به علامت نفی تکان داد. انگار دیگر چیزی درست نمی شد. او واقعا داشت نقاب عزیزش از دست می داد.

- داریم به این فکر می کنیم که به رودولف بگیم نقابت رو در بیاره...
- ارباب منو صدا زدید؟
- رودولف! چرا همیشه هستی حتی وقتی نیستی؟ خب، البته این دفعه این بی موقع اومدن هات و بودن در نبودنت، به درد خورد! بیا این سینوس رو ببر دکه دربانیت نقابش رو در بیار، سر راهت هم پالی رو صدا کن کار مهمی باهاش داریم.


من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۱:۲۸ یکشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۶
#26

نیوت اسکمندر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۰ سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۳:۰۷ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۸
از دپارتمان جانور شناسی یو سی برکلی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 144
آفلاین
هکتور با نهایت سرعتی که داشت از میان مرگخوران عبور کرد و وارد اتاقش شد.
- ارباب گفت با معجون دامبلدور رو کت بسته نیار... ارباب گفت با معجون دامبلدور رو کت بسته نیار... ارباب گفت با معجون دامبلدور رو کت بسته نیار... ولی ارباب نگفت که به من معجون نده تا حرفمو عوض کنم.

هکتور پس از گفتن این حرف از حالت ویبره ابتدا به فلایت مود تغییر کرد سپس در چرخشی عجیب به حالت بی صدا تغییر کرد در همین حال به دنبال معجون"تغییر نظر اربابمان به نظرمان" گشت. در همین حال لینی از جیب هکتور بیرون آمد و به او گفت:
- هکتور من تمام حرف هاتو شنیدم، یا باید منو ببری و و دامبلدورو دستگیر کنیم یا من به ارباب می گم که میخواستی معجون بهش بدی.

هکتور دوباره به حالت ویبره برگشت و ناگهان یک ایده ای به ذهنش رسید و به لینی گفت:
- باشه قبول ولی به کسی چیزی نگی.

لینی بلخندی پیروزمندانه زد و خوشحال بود که می توانست با جثه نحیفش برای ارباب کاری انجام دهد غافل از اینکه هکتور به دنبال معجون"دفع کردن پیکسی از خود" میگردد.

در همین حال آرسینوس داشت با بلاتریکس دوئل میکرد. در این حال هردو با هم گفتند:
- آواداکداورا

جرقه های سبز یکدیگر را دفع کردند و به سمت سقف رفتند و کسی آسیب ندید. بلاتریکس با عصبانیت از داور درخواست ویدئو چک کرد. داور ویدئو چک در آخرین قضاوت زندگیش امتیاز را به آرسینوس داد و توسط بلاتریکس به قتل رسید. در این زمان لرد از اتاقش بیرون آمد و این دوئل را دید و گفت:
- ای احمق ها ما میخواهیم حکومت تاریکی درست کنیم آن وقت شما همدیگر را می کشید، این خشم هایتان را برای سفید ها خرج کنید. آرسینوس به اتاق ما بیا.



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱ چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۶
#25

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۰۹:۳۷ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 336
آفلاین
لرد سياه وقتي حرف هايش را زد به اولين نفري كه ماموريت داشت يعني هكتور اشاره كرد كه به اتاقش بيايد و سپس خودش به سمت اتاق حركت كرد. با رفتن لردسياه مرگخواران يكي يكي پراكنده شدند. برخي از آن ها به سمت اتاق هايشان رفتند و مشغول كار هاي خود شدند و برخي ديگر به سمت هكتور حركت كردند.
- خوش به حالت هكتور. كاش ارباب من رو انتخاب مي كردند.

بلاتريكس با صداي بلندش به آرسينوس گفت:
- حالا چرا تو... همه مي دونن كه من از تو بهترم...

و اين ترتيب ميان بلاتريكس و آرسينوس دعوا شد. اما هكتور به هيچ كدام از آنها توجهي نكرد. با سرعت به سمت اتاق لرد سياه حركت كرد و به آرامي در زد.

- داخل شو هكتور.

هكتور به داخل اتاق رفت و در اتاق را پشت سرش بست. لرد سياه را ديد كه مشغول نوازش كردن نجيني است.
- خب... همانطور كه گفتيم اولين نفري كه ماموريت داره بايد يك نفرو كت بسته پيش ما بياره. حالا برو و دامبلدور رو نزد ما بيار.
- دامبلدور؟ ارباب، من حتي نميتونم نزديك دامبلدور بشم. چه برسه به اينكه بخوام اونو...

با فرياد لرد سياه، هكتور ساكت شد:
- چي گفتي؟ روي دستور ما حرف ميزني؟ مثل اينكه خيلي دوست داري خوراك نجيني بشي؟
- نه نه... من طبق دستوراتتون عمل ميكنم و دامبلدورو نزد شما ميارم.
خيلي خوبه هكتور. حالا ميتوني بري. اما يادت باشه، توي اين ماموريت حق استفاده ا ز معجون هاتو نداري! و همچين حق نداري بلايي سر ريش هاي دامبلدور بياري... چون به اون ها براي درست كردن شال گردن نياز دازيم.

هكتور كه مي دانست اگر كلمه ي ديگري حرف بزند بقيه ي عمرش را بايد در شكم نجيني بگذراند، با گفتن چشم از اتاق خارج شد.
از آنجايي كه ليني تمام مدت داخل جيب هكتور بود، تمامي اين مكالمات را شنيده بود. پس با خود گفت:
- اين براي من بهترين فرصته... هكتور بدون معجوناش هيچي نيس.
و لبخند شيطاني زد.


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۱۰ ۲۱:۵۷:۴۱
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۱۰ ۲۱:۵۸:۲۹

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر کوچک شده


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱:۴۳ دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۶
#24

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5864
آفلاین
سوژه جدید:


-یاران وفادار و بی وفای ما!

همه مرگخواران در سکوت به سخنان لرد سیاه گوش جان سپرده بودند. ولی ظاهرا این برای لرد کافی نبود!
-چرا اعتراض نکردین؟ آیا در میان شما بی وفایانی وجود داره؟

-ارباب ما کی باشیم که به سخنان با ارزش تر از جواهر شما معترض بشیم. هر چیزی که شما می فرمایین مطمئنا درسته. همین دلفی...به نظر ما بویی از وفاداری نبرده.

لرد سیاه چشم غره ای به مرگخوار آدم فروشش رفت.
-وقتش رسیده که حکومت تاریکی را بنا نهیم!

-البته ارباب. من مدتها قبل به همین فکر افتاده بودم. تمام شمع ها را خاموش می کنیم. مشعل ها را پایین می کشیم تا جهان در تاریکی فرو بره.

-و بعد چیکار می کنیم سینوس؟
-ارباب...دیگه فکر بعدشو که نکردم. من فقط یه سینوسم. فکرم همینقدر کار می کنه. اگه می تونستم فکر بعدشم بکنم که ارباب می شدم.

لرد سیاه این بار چشمانش را برای چشم غره خسته نکرد.

-آواداکداورا!

مرگخوار آدم فروش که دقیقا کنار آرسینوس ایستاده بود، چشم از جهان فرو بست و آرسینوس با وحشت آب دهانش را قورت داد.

-سه ماموریت داریم. برای سه تا از یاران برگزیده مان.

-من ارباب...من...من....من می تونم. کوچولوئم ولی می تونم. توانا هستم! می تونم!

-چی رو می تونی لینی؟ دقیقا چه کاری ازت بر میاد؟
-اممم...اوووممم...خب...مثلا...خوب نیش می زنم!

لینی نیش تیز و براقش را به نمایش گذاشت. ولی کسی تحت تاثیر قرار نگرفت.
لرد سیاه پوزخندی زد.
-هر وقت بخواییم به کندوهای زنبور اطراف هاگزمید حمله کنیم، خبرت می کنیم لینی. حالا...سه یار برگزیده مان. تو...تو...و تو...همونطور که بهتون دستور دادیم عمل می کنین. نفر اول، باید بره و فرد مورد نظرمون رو دستگیر کنه و کت بسته بیاره تحویل ما بده. نفر دوم باید بره فردی رو که بهش دستور دادیم بکشه. و نفر سوم باید بره چیزی رو که خواستیم بدزده و برای ما بیاره! فاصله زمانی رو رعایت کنین که برنامه های ما به هم نریزه. هر کدوم بعد از پایان ماموریت نفر قبل دست به کار می شین. دستور روشنه؟

دستور برای هر سه نفر روشن بود...ولی ظاهرا برای نفر چهارمی هم روشن بود!

لینی اخم هایش را در هم کشیده بود.
-من می تونم! منم باهاشون می رم. تو هر سه ماموریت شرکت می کنم. لیاقتمو ثابت می کنم.

و پرواز کنان به طرف مرگخواری که ماموریت اول را گرفته بود رفت و وارد جیبش شد!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۶
#23

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5864
آفلاین
(پست پایانی)


دامبلدور که از نشستن و انتظار خسته شده بود به طرف هری رفت. شانه هایش را گرفت و به شدت تکان داد.
-هری به خودت بیا! ما باید ولدمورت رو شکست بدیم!

با شنیدن اسم ولدمورت، هری، زخم پیشانی اش را گرفت و شروع به غلت زدن روی زمین کرد.
-آخ زخمم....پروفسور...شما دیگه چرا؟ چرا رعایت نمی کنین؟ من پدر مادر ندارم...اونم وضع خاله و شوهر خالم بود. اینم وضع الانمه. اومدم مدرسه یه آب خوش از گلوم بره پایین. هر سال یه برنامه ای برام راه انداختی. برو باسیلیسک بکش...برو ولدمورت فراری بده...برو هورکراکس پیدا کن...با من بیا تو غار با اینفریا بجنگ...

دامبلدور از این همه فرصت طلبی حیرت زده شد.
-فقط یه جمله ساده گفتما...پاشو پسرم. پاشو کار اصلی باقی مونده. دنیا به تو احتیاج داره. تو که نمی خوای شر بر خیر پیروز بشه.

سکوت همه جا را فرا گرفت...و این سکوت اصلا نشانه خوبی نبود.

-پسرم...سوالی پرسیدم. تو که نمی خوای...

هری شدیدا متفکر به نظر می رسید.
-خب...راستش...پروفسور...من داشتم فکر می کردم که...شاید...زیادم بد نباشه...

دامبلدور طاقت شنیدن ادامه جمله را نداشت. یقه هری را گرفت و غیب شد.

بعدش هم ظاهر شد!

در جایی بسیار روشن...آن قدر روشن که هری قادر به دیدن چیزی نبود.
-پروفسور؟ باز منو کجا آوردین؟ کینگرکراس؟ نیمکته کجاس؟ بریم ولدمورت ناقص الخلقه رو ببینیم. چند تا دیالوگ سنگین هم بگیم و برگردیم سر جامون.

دامبلدور دوباره شانه های هری را گرفت و تکانش داد...
این عادت دامبلدور بود!
-نه فرزند...این جا روشناییه. آوردمت ببینیش. تو فرزند اینی. فرزند روشنایی! زیباست...نه؟

به نظر هری اصلا زیبا نبود. هری داشت کور می شد. هری نمی خواست کور شود. چون در حالت عادی هم کور محسوب می شد. به محض این که عینکش را گم می کرد، دنیا برایش بسیار کج و کوله به نظر می رسید. همین چند روز پیش در یکی از همین لحظات بی عینکی، به الیور وود پیشنهاد ازدواج داده بود. و قبل از این که موفق به پس گرفتن پیشنهاد و توضیح این که او را با جینی اشتباه گرفته، بشود، الیور پیشنهاد را پذیرفته بود.
هری پاتر مجبور شده بود طی مراسم ساده ای به عقد الیور در بیاید و زندگی خوب و خوشی را در کنار او آغاز کند.
هری پاتر سرنوشت را می پذیرفت!
-قربون محبتتون پروفسور. دیدم. روشناییه. حالا می شه برگردیم؟ لعنتی عجب نوری داره. این واقعیه؟

-نه فرزند. این در ذهن توئه. ولی کی گفته که اگه این در ذهن تو باشه، دیگه واقعی نیست؟

هری با کف دست بر پیشانی اش کوبید...دامبلدور باز فرصتی برای گفتن دیالوگش یافته بود. و هری اشتباه کرده بود!
با ضربه ای که با دست به پیشانی زده بود، زخم دردش دوباره عود کرد...

ولی این بار کسی حرفش را باور نمی کرد.

دامبلدور بی توجه به آه و ناله هری، یقه اش را گرفت و او را برای مبارزه علیه شر، به دنیای واقعی برگرداند!


پایان!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۸:۵۲ شنبه ۵ تیر ۱۳۹۵
#22

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۷ یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱:۴۷ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
از جوانی خیری ندیدم ای مروپ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 529
آفلاین
خلاصه:
هری پاتر از ولدمورت شکست میخوره. آبرفورث دامبلدور تصمیم میگیره از خواب غفلت بلند شه و با ارتش تاریکی مبارزه کنه.در این میان برایان دامبلدور که خون‌آشامه هم به نوه ی عزیزش می‌پیونده!

---

شاید با خودتان فکر کنید حال که هری پاتر از ولدمورت شکست خورده است، چگونه ممکن است که آلبوس دامبلدور زنده باشد؟ یا اینکه برایان دامبلدورِ خون‌آشام در جنگل متروکه ای با آبرفورث دیدار میکنه که صحنه سازیش هم کاملا شبیه توالایته.. اگر جدا علاقه به شنفتن ادامه‌ی داستان دارید، توصیه میکنم این موارد شخمی را جدی نگیرید زیرا این داستان کلا بی سروته است!

برایان،آبرفورث،آلبوس و پرسیوال دامبلدور به صورت دایره‌وار در کنار آتشی حلقه زده بودند تا هرچه زودتر فکری به حال حکومت تاریکی بکنند..
- تف توی این شانس، گفتم از این پسره هیچ آبی گرم نمیشه ها!
- عه آلبوس زشته،نگو اینارو مرد مومن! جلوی جد و پدر جدت نشستی ها!

برایان دامبلدور همچون پیرزن های دهه 50 به قبل، یه کیسه خون از لای سینه هاش درمیاره و شروع به مک زدن میکنه. در همین حین پرسیوال دستی اندر درون ریشاش میکنه تا بلکه ایده‌ای چیزی به ذهنش برسه. آخه میدونی شیه؟ رگ های عصبی ریش های خاندان دامبلدور مستقیما به مغزمون متصله و باعث میشه تفکرات‌شون بسی عمیق تر باشه.
- یعنی ما چهارتا دامبل اینجا نشستیم، بازم هیچ غلطی نمی‌تونیم بکنیم؟ چه مملکتیه آخه؟

همینطور که دامبلان بی فایده دور هم جمع شده بودند و حکومت تاریکی تلسط بیشتری روی دنیا پیدا میکرد، برایان دامبلدور فکری احمقانه و تاریک به ذهنش خطور کرد:
- همه ره از محفل تبدیل به خون‌آشام میکنم!

عاقا درست! این شکلک چندان مناسب برایان دامبلدور نیست اما ناموسا یه نگاهی به پست برایان بندازید تا عمق فاجعه را متوجه بشید..




پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۴:۱۳ چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۹۴
#21

مروپ گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۲۳:۰۱ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
نزدیک صبح بود.سایمن آماندای کوچک را در آغوش خود نشانده و موهای او را نوازش می کرد.
-آماندا!حدس بزن خفاش ها چی تو گوشم زمزمه کردن!
دخترک که همانند گربه ای خانگی از توجه و ملاطفت اربابش لذت می برد،زیر لب گفت:"چی گفتن سرورم؟"
سایمن نرمی گوش آماندا را با ملایمت به دندان گرفت و پاسخ داد:"اونا گفتن دو تا از دوستای محفلیت اومدن خونه ی ریدل و دنبال تو می گردن!...نمی خوای بری و بهشون خوشامد بگی؟"
دخترک از جایش برخاست،با طنازی کرنشی برای ارباب جدیدش کرد و گفت:"اگه سرورم این طور می خوان،حتما!"
بعد با چابکی از پنجره ی اتاق بیرون پرید و خودش را به پشت بام رساند.باد در موهایش می پیچید و او حس گیجی و منگی خوشایندی داشت.هیچ چیز بیش از خدمت به ارباب جدیدش او را خوشحال نمی کرد.
همان طور که بدون ترس از سقوط لبه ی پشت بام راه می رفت، نگاه تیزبینش دو سایه را شکار کرد.در حالی که احساس اشتیاق و تنفر در وجودش شعله می کشید،به نرمی پایین پرید.او نمی توانست بیش از این نفرت از ارباب مرگ و شوق کشتن یاران او را در خودش پنهان کند.آماندا در حالی که لبخندی شرارت بار به لب داشت و چوبدستیش را در دست می چرخاند،مقابل چشمان حیرت زده ی کارآگاهان ظاهر گشت.
اورلا با شادمانی اسم دخترک را صدا کرد.نیمفا هم سعی کرد خوشحال باشد،اما حس ششم خون آشامیش این اجازه را به او نداد.نگاهی به لباس های نازک و زنانه ی آماندا انداخت و بعد چهره ی او را از نظر گذراند.لبخندی وقیحانه صورت دخترک را پوشانده بود و زیباتر از قبل به نظر می رسید.تانکس در حالی که حس نا امیدی به قلبش چنگ انداخته بود،پرسید:"ببینم آماندا!اون تو رو تبدیل کرده؟"
دخترک پرسش نیمفا را نشنیده گرفت و همان طور که چوبدستی اش را به سمت آن ها نشانه گرفته بود،گفت:"داشتین دنبال من می گشتین؟خب کارتونو راحت کردم...حالا میتونیم بازی رو شروع کنیم مگه نه؟"
-.-.-
برایان پشت به ویلای صدفی ایستاده بود و به منظره ی مرموز و بی انتهای دریا می نگریست.همان طور در افکار خودش غوطه می خورد که صدای نوه اش او را از عالم خیال بیرون آورد.
-پدربزرگ!داشتم با آلبوس حرف میزدم...اون گفت که ولدمورت و سایمن وقتی محصل هاگوارتز بودن ،رابطه ی احساسی عمیقی با هم داشتن...
برایان که اندکی رنگش پریده بود ،به سختی زمزمه کرد:"اون...هم چین چیزی گفت؟"
آبرفورث با هیجان ادامه داد:"بله و به خاطر همین احتمالش زیاده که ولدمورت یه تیکه از روحشو تو بدن سایمن گذاشته باشه.پس باید زودتر اون پریزاد دورگه رو پیدا کنیم و بکشیمش!"
برایان که عمدا از تلاقی نگاهش با آبرفورث خودداری می کرد،گفت:"آلبوس اینو خواست؟"
-خب اون گفت که ممکنه سایمن جاودانه ساز باشه.پس معنی حرفش اینه که بایست بکشیمش،مگه نه؟
پدربزرگ آبرفورث پاسخی نداد و قدم زنان به سمت ساحل رفت.آب که معنی رفتار او را درک نمی کرد،به سمتش رفت،بازویش را گرفت و گفت:"پدربزرگ!چیزی هس که به من نگفته باشین؟"


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۱ ۴:۲۸:۵۳


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱ یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۴
#20

برایان دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۴۷ دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
از دره گودریک
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 94
آفلاین
ابرفورت در یک جنگل سر سبز و زیبا ظاهر شد، نگاهی به آسمان انداخت، هوا ابری بود و بدون شک تا چند لحظه دیگر باران می بارید.
ابرفورت به امید پیدا کردن که شخصی که بتواند کمکش کند، وارد جنگل شد.
چوبدستی اش را از زیر ردایش درآورد و با احتیاط قدم برداشت.
از محوطه بی درختی عبور کرد و کم کم احساس کرد که بین درختان گم می شود. چندین بار احساس کرد کسی یا چیزی با سرعت زیاد از کنارش عبور می کند و ناگهان دستان سردی را روی صورتش حس کرد؛ همان کسی که منتظرش بود:پدربزرگ خون آشامش، برایان دامبلدور.

ابرفورت انتظارش را داشت، با یک حرکت سریع خود را آزاد کرد و به سمت پدربزرگ خون آشامش برگشت.ابرفورت با دیدن ظاهر برایان تعجب کرد، او همیشه پدربزرگش را در ردای سیاه و آراسته دیده بود، اما اکنون، یک پیراهن سفید به تن داشت که لکه ی بزرگ خون روی آن دیده می شد و قسمتی از پیراهن پاره شده بودو مو های طلایی اش بهم ریخته بود و سیخ سیخ شده بود.

برایان فریاد زد:
-ابرفورت!... مگه بهت نگفتم هر وقت با من کار داشتی توی خونه منتظر بمون؟ اگه فقط دو دقیقه زودتر رسیده بودی و من صدای قلبت رو می شنیدم الان زنده نبودی! متوجه نیستی که من اینجا نمی تونم خودمو کنترل کنم؟

ابرفورت چوبدستی اش را زیر ردایش جا داد و گفت:
_ولی تو به عنوان یک پزشک جراح بین مشنگا زندگی می کنی! وقتی یک نفر رو جراحی می کنی، وسوسه نمی شی خون شو بنوشی؟!

برایان با کف دست به پیشانیش زد و گفت:
-من قبل از عمل های جراحی حسابی خودمو اینجا سیراب می کنم اگر هم تشنه ام بشه ، می تونم خودمو کنترل کنم. ولی وقتی برای شکار میام به جنگل، خودمو آزاد می ذارم و اجازه می دم روحیه خون آشامیم بر من غلبه کنه!

ابر فورت سری تکان داد و گفت:
-بهتر نیست توی خونه ات با هم حرف بزنیم؟


برایان با سر تایید کرد و هردو به راه افتادند. در تمام طول مسیر برایان مشغول غر زدن بود:
-باورم نمی شه! یک هفته تمام اون منطقه رو بررسی کردم ، برای این که وقتی رفتم شکار، شکارچی ها نیان اونجا بعدش یک دفعه تو ظاهر میشی! شانس آوردی وقتی که داشتم خون گوزن رو می خوردم، صدای قلبت رو شنیدم.

ابرفورت که حال و روز خوبی نداشت، با سر حرف های برایان را تایید می کرد و هر وقت صحبتهای برایان تمام می شد، کلماتی مانند "آره، درسته "و یا" حق با شماست" را بر زبان می آورد و دوباره غرغر های برایان شروع می شد!

چند لحظه بعد، اب و برایان مقابل خانه سفید و باشکوهی ایستاده بودند.برایان کلیدی را از جیبش درآورد و در خانه اش را باز کرد، ابتدا اب وارد شد و پشت سرش برایان وارد شد و در خانه را بست.

ابرفورت به سرتاسر خانه برایان نگاهی انداخت:
چندین قالیچه قدیمی و رنگ رو رفته روی زمین بود، در یک سمت اتاق قفسه های کتاب قرار داشتند و شاید بیشتر از صد ها کتاب در قفسه ها بود.
یک میز ناهار خوری بزرگ در یک سمت و یک کناپه و تلویزیون در سمت دیگر اتاق قرار داشت.

برایان با دست ابرفورت را دعوت به نشستن کرد و خود به اتاق دیگری رفت.
ابرفورت روی کاناپه نشست و دستانش را با صورتش پوشاند.

چند لحظه بعد برایان برگشت، مانند همیشه ردای سیاهی پوشیده بود و مو های طلایی اش صاف و مرتب شده بود. برایان کنار اب نشست؛ از ظاهر اب ، کاملا متوجه شد که چیزی او را غمگین کرده است.

برایان با مهربانی دستش را روی شانه اب گذاشت و پرسید:
-چی شده اب؟ ظاهرا چیزی ناراحتت کرده.

ابر فورت کف دستش را به برایان نشان داد و گفت:
-چرا خودت نمی بینی؟!

برایان گفت:
-ببخشید فراموش کرده بودم که می تونم از طریق لمس کردن افکار رو بخونم... تقریبا یک قرن میشه که از این نیروم استفاده نکردم!

برایان دست ابرفورت را گرفت، چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید.
تک تک خاطرات ابرفورت، مانند یک فیلم در ذهن برایان پخش می شد:

نقشه هایش، افکارش، صحبت هایش و ... .

برایان دست ابرفورت را رها کرد و گفت:
-و حالا بعد از اجرای نقشه ات؛ فکر می کنی آماندا یک قربانی بی گناه بوده. درسته؟

ابرفورت سر تکان داد و برایان ادامه داد:
- و از من می خوای با سایمن روبرو بشم چون فکر می کنی حریف یک خون آشام، یک خون آشام دیگه اس؟!

ابرفورت بازهم سر تکان داد و ناگهان اشک از چشمانش سرازیر شد و بریده بریده گفت:
-من ...خودخواه بودم...باعث شدم به ...آماندا... آسیب برسه! من به بدی ولدمورتم.

برایان دستی بر سر نوه پیرش کشید و گفت:
-اشکالی نداره...به زودی جبرانش می کنی... منم کمکت می کنم... این سایمن به نظر زیاد باهوش نمیاد!

ابرفورت از جایش برخاست، لبخندی زد و پرسید:
-واقعا کمک می کنی؟

برایان گفت:
-البته!

سپس دستش را به سمت اب دراز کرد وگفت:
-نمی خوای منو به قرارگاهت ببری؟ می دونی که من هیجوقت یاد نگرفتم چطوری آپارات کنم!

ابرفورت دست پدربزرگش را گرفت و گفت:
-خوشتیپ شدی باب بزرگ!

برایان لبخند تلخی زد و گفت:
-زیبا... با شکوه... ثروتمند... خوندن ذهن از طریق لمس کردن ... فناناپذیر...حاضرم همشونو از دست بدم ولی دوباره انسان باشم.

ابرفورت حرفی نزد و به همراه برایان، به ویلای صدفی آپارات کرد.




ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۹ ۱۶:۴۹:۴۹

آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.



تصویر کوچک شده

کاراگاه برایان دامبلدور







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.