هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱:۴۹ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶

گریفیندور، مرگخواران

پالی چپمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۲:۲۸:۴۲ یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹
از من دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 175
آفلاین
چشمانش از ترس گشاد و قهوه ای رنگ بودند. دلیل ترسش را نمی دانست. چطور ممکن بود دختری مثل او از چیزی که نمی دانست بترسد؟ رنگ پریده تر از همیشه بود، حتی از وقتی که تغییر شکل می داد نیز رنگ پریده تر بود. باد می وزید و موهای نارنجی اش را می رقصاند. چیزی جز ربدوشامبر نازک و شنل سفری اش بر تن نداشت. باد، تنش را لرزاند. در مقابل دریای بی کران ایستاده بود. نمی دانست چرا. چشمانش را بست. به چیز هایی که در خاطرش داشت فکر کرد. چیزی برای از دست دادن نداشت. خانواده اش، در آتش سوزی از بین رفته بودند، پدر و مادرش تبدیل به چوب های خشک متحرک در سنت مانگو شده بودند، خانواده مادریش از او روی برگردان بودند، رودولف لسترنج رفته بود و ارباب! پالی می دانست که نباید لردولدمورت را میان رفته ها بگذارد. او بر این باور بود که لرد ولدمورت بر می گردد، روزی با تمام ابهت خود بر می گردد. مطمئنا آن روز، روز بزرگی بود، اما آیا می توانست تا آن روز تحمل کند؟ آیا می توانست بدون عزیزانش زندگی کند؟ می دانست که هرگز جواب سوالش را نخواهد یافت.
چشمانش را باز کرد هنوز باد می وزید و موج های لرزانی روی کرانه های آبی دریا، به وجود می آورد. تپه ای که روی آن ایستاده بود حدود هشت متر با دریا فاصله داشت. صدای دریا را می شنید، گویی او را صدا می زد. از کودکی عاشق ترانه دریا بود. دریا، که همان قدر مهربان و دوستداشتنی بود، بی رحم و خشن بود. گویی انتظار می کشید او را در یک آن ببلعد. دریا به او چه می گفت؟ از جانش چه می خواست؟ دریا به او می گفت:
- نترس!بپر! قول می دم که آروم آروم از دنیا بری و دنیای جدیدی رو تجربه کنی. پا به دنیای جدیدی می ذاری و از نو متولد می شی. پس نترس و بیا!

حرف های دریا منطقی به نظر می آمد. او باید از بند آزاد می شد. باید از نو متولد می شد. پس قدمی به جلو برداشت و خود را رها کرد. در یک لحظه به نظر می آمد در حالی که در موج های خروشان دریا رها بود، خبری غیر از مرگ وجود نداشت اما این نوید بخش زندگی دوباره بود.

مرگ نوید بخش زندگی دوباره است. چه بسا با مرگ او زندگی دوباره ای جریان می یافت!



این آخرین پست پالی چپمن است!


ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۸ ۲:۰۶:۴۵

من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
باز هم جنگ!

با شوق ديوانه وار، دور محوطه ى حفاظت شده ميگشتم. از طلسم محافظتى پيچيده اى استفاده كرده بودند... اما خيلى ساده ميتوانستيم از پسش بر بياييم.

هيجان زده بودم. نميتوانستم بشينم. ميخواستم هر چه زودتر وارد بشويم...يك فرصت بود... يك فرصت براى پس گرفتن اعتبارم... كه ثابت كنم همان مرگخوار چند سال پيش هستم.

بالاخره نشستم. ولى با صداى لرد سياه از جا پريدم.

-رودولف!

رودولف از ميان ساحرگانى كه دورش جمع كرده بود، به سرعت عبور كرد و نزد اربابمان رفت.
-ارباب؟
-ردا، رودولف... ردا!

رودولف تعظيم كرد. نارضايتى از چهره اش ميباريد. اما اعتراض نكرد و رداى مرگخوارى اش را پوشيد.

آرسينوس پشت به سايرين، مشغول تعويض نقابش، با نقاب مرگخوارى بود.

هكتور و لينى، در نزديكى رز ايستاده بودند. ميتوانستم برق ملاقه ى هكتور را ببينم.

يك رداى معلق در هوا...اين يعنى حتى بانز هم ردايش را به تن كرده بود.

به جمعيت سياه پوش رو به رويم خيره شدم.
گويندالين، آماندا، كراب، وينكى، داى، آريانا، پالى، بلاتريكس را ميتوانستم تشخيص دهم.
جمعيت مرگخواران...

لردسياه بلند شدند.
-آماده شيد.

آماده بوديم. در چهره ى هيچكس حتى يك نقطه ى ترديد ديده نميشد.
لرد سياه نيز اين را ميدانستند...
-به هيچكس رحم نكنيد. سريع تمومش كنيد. ميخوايم براى شام خونه باشيم.

ساعتى بعد

سعى كردم روى نفس كشيدن، تمركز كنم.
راه تنفسم كم كم باز شد.
كوركورانه به دنبال چوبدستى ام گشتم.
نبود... اما... اما دستم به چيز نرمى خورد...كس ديگرى نيز كنارم افتاده بود.

بايد به ياد مي آوردم كه چه اتفاقى افتاده...

-به هيچكس رحم نكنيد. سريع تمومش كنيد. ميخوايم براى شام خونه باشيم.

حمله كرديم. سپر حفاظتى، فقط چند دقيقه دوام آورد.
فرصت نميداديم... آمار كشته شده ها از دستم در رفته بود.
نفرين بعدى هم به هدف خورد. با خوشحالى جيغ كشيدم.

-جيغ نزن بچه...جيغ نزن!

صدا دقيقا از پشت سرم ميامد...اربابم دقيقا پشت سرم بود.
ديوانه وار خنديدم.

چيز ديگرى به ياد نمى آورم... مغزم روى همان جمله و همان خنده قفل شده...
به ياد نمى آورم... و يا... نميخواهم به ياد آورم؟

چشمانم كم كم به تاريكى عادت كرد.
ديدم...
هم قطار هايم كنارم بودند...
نميدانم كداميشان بيهوش است و كدام يك...مرده.

تا دقايقى ديگر معلوم ميشد...
باز هم روى تنفسم تمركز كردم. بايد اكسيژن ذخيره ميكرديم.

مهم نبود كه ما را دسته جمعى، زنده زنده خاك كرده بودند... تنها چيزى كه اهميت داشت، زنده ماندن بود.

بايد زنده ميمانديم.
لرد سياه برميگردند...
بايد زنده بمانيم... حتى اگر زنده به گور شده باشيم هم...لرد سياه پيدايمان ميكنند.
هيچ چيز اين را عوض نميكند... لرد سياه برميگردند، پيدايمان ميكنند و انتقام ميگيريم.

زنده ميمانيم...براى تنها اميد مشتركمان.

زنده ميمانيم...!



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۵:۵۲ یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۶

آملیا سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۶ چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۴۹ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸
از زیر گنبد رنگی عه آسمون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
-هی روباهه! یادته یه باری گفتم بهت وسط یک داستانی که حال نمیکنم که بیان هی زرت و زرت بگن فلانی پشتت اینو میگه فلانی این کارو میکنه و از این چرندیات؟

یوان کله مختصری تکان داد. با اینکه آملیا زیاد حرف میزد ولی آن گفتگو را به احتمال زیاد یادش بود!

- یه خرده اش واس خاطر دل خودم بودعا. میشکست و صداش میومد. من هی گوش نمیکردم و اون هی باز میشکست شیشه میشه هاش میرفت لا پامون نمیذاشت راهمونو درست بریم. پیش خودم میگفتم این نیز بگذرد ولی گاها نمیگذشت چون من نمیگذشتم. ولی خب یک خرده اشم واس این بود که گذشت رو سخت میکرد. همین طوریشم گذشتن معقوله دهن صاف کنی عه.
-دهن سرویس کن. نه؟!

همان طور که به دستان گره کرده پسر کنارش نگاه میکرد، پوزخند زد.
آملیا خوب میدانست یوان در حال اشاره به چیست.
گاهی از این جور آدمها لازم است. آدمهایی که میدانی به چه اشاره میکنند، آدمهایی که میدانی به چه اشاره میکنی.

-بعد ملت چپ میرن راس میان میگن عوض شدی. دشواری عی نیستا. همه چیز ردیفه. موشکلش اونجاست که نمیگن طرف واس خاطر ارواح عمه اش که تو اب خفه شد، عوض نشده که!
-میدونی چرا؟ چون عمه در جامعه ما در الویت خاصی عه سم دار!
-در جریانش بودم دم دار!

و باز پوزخند زد.

-نیگا که میکنی میبینی چه چیزهایی رو پُش سر گذاشتی. فک میکنی لعنتی کی وقت کردم این همه جزو این همه تیآتر ملت باشم... نیگا که میکنی...میبینی چه قدر گذشته و تو هیچ دلت نمیخواد الباقی خلایق به چشم همون ببوگلابی عی که بودی یا ازت گفتن ببینتت و بگن هی یو ببوگلابی! اوریتنگ چه طوره؟! ولی نمیشه چون وقتی یه تیآتری رو بازی میکنی میره تو کارنامه هنریت! همیشه همین بوده واقعیتش. البته گاهی هم دردناک عه ها! چون بعضیها واس خاطر مرض درونیشون یک اثرهای هنری دیگه هم مینویسن پات که خودت حتی ندیدی و وقتی زل میزنی تو چشم بقیه نمیدونی الان دارن به چه تیآتری فکر میکنن!
-حالا چرا اینجا سم دار؟

آملیا به سمت پسرک برگشت که انگار متوجه حرفای او نبود و مدتی در سوال خودش سر میکرد.
نگاهی به دور و برش کرد. در سیاهی شب سعی کرد به برق ماشینهایی که از زیر پایشان رد میشدند توجه زیادی نکند. ماشین های مشنگی کارشان گذشتن بود. یک لحظه با نور چراغهایشان چشمانت را کور میکردند و بعد با سرعت از کنارت میگذشتند و تنها تاثیرشان اشفتگی موهایت به خاطر سرعتشان بود. دماغش را بالا کشید. هوا نسبتا سرد بود. شاید خیلی! ولی باد اینقدر شدید نبود که احتمال پرت شدندشان را به دنبال داشته باشد. و شاید هم اینقدر شدید بود و فقط آنها احتمال پرت شدنشان کمتر شده بود. گنبد اسمان مثل همیشه دورتا دور کادر رو به رویشان را گرفته بود ولی بالای سرشان را ستاره ها تشکیل نداده بودند. تا چشم کار میکرد ابر بود و فقط ابر و فقط تاریکی.
بالاخره گفت:
-چیشه بچه؟ میدونی با چه وسواسی اینجا رو انتخاب نمودم؟
-خب یک اسب و روباه معمولا بالا یک برج سی و خرده پُرده ای طبقه نمیشنن در مورد سم و دمشون اختلاط کنن! جای فنگ خالی که سواری بخواد! حالا خودمونیم، جدا سواری هم بلدی؟ من فک میکردم فقط سم داری و شیهه میکشی!

نیشش باز شد و با مشت به بازوی روباه کوبید.

-ما رو بگو با کی اومدیم بحث فلسفی میکنیم. فنگ کم بود تو هم اضافه شدی! ولی جا داره واس خاطر اسب گفتنت از همینجا پرتت کنم پایین عا!
-جرئتشو نداری!

و نه! نداشت!
نفس عمیقی کشید. باید دلیلی میداشت که او انجا رو انتخاب کرد بود. انجا بین همه جا. او بین همه را. هرچیزی دلیلی داشت و حتی برگشت پسر کنارش بعد از ان همه مدت!
با انگشت کشیده و لاغرش دور تا دور منظره رو به رویشان را نشان داد.
-نیگا روباه! همشو نیگا. اون پارکه که اون طرفه. یا ساختمون مسکونی های کنارشو. این شهربازی عه رو نیگا. همین خیابون عه که ما بالا سرش به قول تو یک اسب و روباه بالا سرش دارن اختلاط میکنن! همشونو میبینی؟ همشون پر از داستانن! داستانهای تعریف نشده. اون پارکه شاید یک تاب، دوتا تاب داشته باشه. ولی کلی ادم روش نشستن. کلی تکی و تنها و کلی دوتا دوتایی هم دیگه رو به بالا هل دادن و غش غش خندیدن. همین دوتا ممکنه رفته باشن و تو اون خیابون عه که پر از کافه است قدم زده باشن و ممکنه تو همین شهربازی عه دعواشون شده باشه. نیگا کن به این ماشینکا که هی دارن بوق میزنن و میرن. هرکدوم تو بگو یکی توشون نشسته باشه. همین یکی یک روز عاشق شده و دلتنگ، یک روز از شدت ناراحتی تو خودش مرده یک روز از خوشحالی گریه کرده و از خنده دل درد گرفته. حتی یک نیگا به اون قبرستون عه بکن یوانک! اون پر از مرده است. و پرنازنده ها! اونایی که با گذاشتن هر کدوم از این سنگ قبرها مردن واس خودشون. ما هم همینیم عا!

خودش هم واقعا نمیدانست منظورش چیست...
یوان سکوت کرده بود و به مزخرفاتی که آملیا میگفت گوش میکرد. شاید میفهمید حرف زدنهای ساحره وراج کنارش الان از روی عادت نیست. از روی ناتوانی ذاتی اش در جیغ کشیدن است.

-ما هم همینیم. هر کدوم یکی یک دونه داستان نیستیم. کلی ایم و هر روز اونا رو حمل میکنیم با خودمون و میکشیم و میبریم و بعد هم باهاشون...
-میمیریم.

آملیا برای لحظه ای ساکت شد. شاید نفسش برید و یا صبرش. به ابرها نگاه میکرد که دورتا دورش را پوشانده بودند. نه ستاره ای و نه ماهی. فقط ابر بود و تا چشم کار میکرد تاریکی عظیم بالای سرشان و نورهای مختصر زیرپایشان. چیزی که میشد نادیده گرفت نورها و شلوغی ها بود نه سیاهی و سکوت.

-اوردمت این بالا یوانک که نیگا کنی و ببینیشون. داستانها رو میگم. من هر وقت خسته میشم نیگاشون میکنم. ادمکهای کوچیکو که اینقدر داستانهاشونو با خودشون میکشن این طرف اون طرف که اخرسری تو اون قبرستون عه زیر کلی خاک بخوابن. به خودم میگم ببین اینا رو. شاید مثل تو به نظر نیان، شاید مثل تو هاگوارتز نرفته باشن، جارو سواری نکرده باشن. شاید مثل تو عاشق نشده باشن یا آرتیست بازیای ملت رو تحمل نکرده باشن. ولی بازم خودشون یک جور خودشونی عه خاصی عاشق شدن. یک جور خاصی آرتیست بودن و آرتیست بازی دیدن. مختصر کلام اینکه همشون پر از غصه و قصه ان. فقط تو نیستی! هر قصه ای غصه داره یوانک و هر غصه ای قصه! میدونی دم دار، میخوام نیگا کنی ببینی فقط تو تنها نیستی! میخوام قوی باشی و نیوفتی حتی اگه یکی واس خاطر اسب گفتن به یکی هلت داد!

و باز پوزخند زد. جرئت خیلی کارها را نداشت ولی جرئت گذشتن را چرا.
و گذشت. گاهی به همین راحتی!

میدونی یوانک! گاهی باس به همین راحتی از خیلی چیزها گذشت مگرنه ممکنه اینقدر کفشون بره تو دهنت که خفه ات کنن!
کف خوب نیست! کف نکنید، و در کف نباشید!


من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۴:۰۱ شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۶

آراگوگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۱ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
-وینکیییییییییییییییییییییی!

صدای فریاد لینی فضای خانه ریدل ها را پر کرده بود.
برخلاف همیشه، وینکی کمی با تاخیر در محل حادثه حاضر شد.
-بابت تاخیر عذرخواهی می کنم. ببخشید. می تونم بپرسم چه موضوعی خاطر شما رو مشوش کرده که اینطور بانگ فریاد سر دادین؟

لینی که وسط اتاق در حال پرواز بود با تعجب به وینکی خیره شد.
-وینکی؟...تو درست حرف می زنی؟

وینکی با دیدن لکه ای روی دیوار، لرزید...طاقتش را از دست داد و بی اختیار دستمالی از جیبش در آورد و سرگرم پاک کردن دیوارها شد.
-وینکی ماه ها برای همین یه جمله تمرین کرد. شما وینکی رو چی فرض کرد؟ دیگه از وینکی انتظار جمله قلنبه سلنبه نداشت! وینکی جن مقلنبه مسلنبه خوب؟

لینی یاد هدف اصلی اش افتاد!
-وینکی...وینکی...بکشش! حشره رو بکش.

وینکی بدون تفکر جارویش را بلند کرد و در حالی که آن را بالای سرش می چرخاند، با فریاد بلندی به سمت لینی حمله ور شد!

-هــــــــــــی! صبر کن ببینم. من مرگخوارم. اون یکی رو بکش!

وینکی به اطراف نگاه کرد. اگر خودش حشره محسوب نمی شد، حشره دیگری در اتاق وجود نداشت.
تا این که لینی به سقف اشاره کرد!
وینکی سرش را بلند کرد و عنکبوت درشت هیکلی را گوشه سقف دید که با آرامش روی تار تازه تنیده شده اش نشسته بود.

-وینکی چرا باید اینو کشت؟
-چون این کار وظیفه توئه. تمیزکاری خانه ریدل وظیفه توئه. الان به ما دو تا نگاه کن. تو دست کدوممون جارو هست؟
-این که نشد دلیل. تو اون یکی دست وینکی هم مسلسل بود. کشت و کشتار خانه ریدل هم وظیفه وینکی بود؟ ضمنا وینکی جن وزیر! لینی حشره، دیگه باید حد و حدود خودشو دونست. وینکی عنکبوت نکشت. چیزای مهم تر کشت!

-می شه برین بیرون؟ این مگسو تازه گرفتم و تصمیم دارم تا خشک نشده بخورمش.

این صدای عنکبوت بود که بالاخره صبر و تحملش تمام شده بود!

لینی با دیدن مگس مرده فریاد دردآلودی کشید.
-کشت! اونو کشت! حشره کوچولوی بالدار بی دفاع! اون یه قاتله...با جارو بزن تو سرش وینکی. پاهاشو بکن که قل بخوره...قسی القلب! این فردا قصد جون منم می کنه!

برق نگاه عنکبوت نشان می داد که فردا برای چنین قصدی کمی دیر است. عنکبوت از همان لحظه تصمیمش را گرفته بود. لینی هم متوجه این موضوع شد!
-می کشمت! اگه منو بخوری نیش نیشت می کنم. اول دهنتو نیش می زنم. بعد که از گلوت می رم پایین گلوتو نیش می زنم. بعد معده و روده هاتو...حتی نیشتم نیش می زنم!

وینکی نگاهی به لینی انداخت و نگاه دیگری به عنکبوت که در حال سرو مگس برای خودش بود.
دستی به کلاه وزارتش کشید و به آرامی از اتاق خارج شد. او جن مهمی بود! مسائل بین حشره ای به او ربطی نداشت!



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۹:۲۰ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶

گریفیندور

یوآن آبرکرومبی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۵۵:۱۸
از اتاق گویندگی.
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 329
آفلاین
برگی از دفترچه‌ی خاطرات توله گرگ زشت، پالی چپمن!


پالی وسط خیابون دراز کشیده بود و مرلین مرلین میکرد که هرچه زودتر یه کامیون از روش رد بشه و خلاص بشه از شر بدبختی‌هاش. چون اون روز لیسا از ده سانتی متریش رد شده بود و واقعاً فاجعه‌ی وحشتناکی بود این حرکت. و البته، چون اون روز آستوریا یه خش روی صندل پالی انداخته بود و واقعأ چنان فاجعه‌ی وحشتناکی بود که کمر هر آدمی رو خم میکرد.
چند دقیقه بعد، یه پیکان درب و داغون بهش نزدیک شد ولی چون پالی بچه‌ی بالا شهر بود، دوست نداشت توسط یه پیکان کتلت بشه. پس پیکان رو Reject کرد. چند ثانیه بعد، یه اتوبوس سه‌طبقه بهش نزدیک شد ولی ناگهان یه مگس روی دماغ پالی نشست.
پالی که از این همه بدبختیِ کمرشکن خسته شده بود، کامیون رو متوقف کرد و بی‌توجه به ترافیکِ حاصل، بلند شد و همونطور که مگس رو توی مشتش گرفته بود، هرکی رو که توی خیابون میدید، بهش میگفت: "منو می‌بینی؟ الآن یه مگس روی دماغم نشست. به حالم گریه کن! خاک بریز تو سرت! میفهمی؟! خاک!"
ولی تعداد آدمای حاضر توی خیابون کافی نبود. پالی به همه توصیه کرد که روی سنگ قبرش بنویسن: "گرگی که روزی یه مگس روی دماغش نشست."
از مگس و دماغِ خودش سلفی گرفت و روی بیلبوردهای تبلیغاتی نصب کرد.
حتی توی برنامه‌ی ماه عسل، داستان دراماتیک و تراژدیکِ نشستنِ یه مگس روی دماغش رو تعریف کرد و اشک احسان علیخانی رو در آورد. ولی چون به اندازه‌ی کافی به این قضیه توجه نشد و پالی نتونست اونقدرا هم لایک و فالو و همدردی جمع کنه، نالون و حیرون برگشت خیابون و اونجا دراز کشید و یه کامیون از روش رد شد و پالی رو به یه قوطی کنسرو خسرو تبدیل کرد و این قوطی اونقدر بلااستفاده موند و پوسید که آخرش مگس‌های زیادی بهش چسبیدن و پایان تراژدیکی برای زندگی پالی چپمن، توله گرگ زشت، رقم زدن.

***

ضمیمه:

یوآن روی پیاده‌رو نشسته بود. چند ثانیه بعد، پالی از کنارش رد شد و توله گرگ، پاش رو عمداً به پای روباه قفل کرد و با کله خورد زمین.
- چه خبرته روباه؟! جلو پاتو نگا کن!
-


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۵:۰۸ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶

آملیا سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۶ چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۴۹ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸
از زیر گنبد رنگی عه آسمون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
-ارباب غر دارم!

نگاهی به رودولف انداخت. با همان حالت پربغض همیشگی اش آمده بود از زمین و زمان شکایت کند. ولی دیگر جالب نبود. دیگر نو نبود. رودولف همیشه غر داشت همیشه غر میزد و او همیشه غر میشنید. اما تا کی؟
سری تکان داد.
-رودولف برو. بعدا بیا غر بزن! الان سرمون شلوغه کار داریم. حتی اگه کار نداشه باشیم حوصله نداریم. بعدا بیا.

اما نگفت. چیزی که باید میگفت را نگفت و مثل همیشه فقط جواب داد:
-دیگه چی شده رودولف؟

...


-اوضاع به هم ریخته سینوس.
-ولی من مطمئنم درست میشه ارباب.

نقاب آرسینوس جیگر هنوز چند خراش از دوئل اخیرش داشت ولی صدایش همچنان خونسرد و ارام به نظر میرسید.

-نمیشه سینوس. به احتمال زیاد نمیشه. سینوس! بعضی چیزها هیچ وقت درست نمیشن. بعضی چیزها فقط یک زمانی تموم میشن. سینوس خستگی ما از لرد بودن درست نمیشه. و این یکی حتی تموم هم نمیشه. ما نمیتونیم مثل تو نگاه کنیم که ممکنه یک روز مثل اولین روز لرد شدنمون بشه. اصلا اولین روز لرد شدن ما رو یادته سینوس؟ شک دارم حتی اون زمان به دنیا اومده باشی! سینوس هیچ کس یادش نیست. حتی خودمون! مشکل اینکه یادمون نیست اون زمان چه طوری بود که بخواد دوباره درست بشه و به حالت اولش برگرده. حالت اولش یادمون نیست! ما نمیتونیم مثل تو روشن بین باشیم سینوس. ما سرتاسر تاریکی و سیاهی فرا گرفته شده.

اما نگفت. چیزی که باید میگفت را نگفت و مثل همیشه فقط جواب داد:
-درسته جیگر. درست میشه.

...


-ارباب بیام بشینم رو شونه تون؟
-نه لینی. برو فعلا به کارهای مدیریت خودت با رز برس. من چندتا نقد دارم که باید انجام بدم.
-ارباب کارهای مدیریتی رو از روی شونه تون انجام بدم؟
-این روزا مثل قبل دستم به نقد کردن نمیره. به نظرت پیر شدم لینی؟

لینی سکوت کرد. بالاخره کلمه ای را گفت که شاید غالبا نمیگفت. و بالاخره کسی آن را شنید. لینی کمی فکر کرد. حشره کوچک خانه ریدل نگاهی به لردی که همیشه به دنبالش بود کرد. پیر شدن برای شخص مقابلش معنا نشده بود.

-ارباب یک لرد هیچ وقت پیر نمیشه.
-نه لینی میشه. گاهی از فرط خستگی میتونه پیر بشه. گاهی میتونه ناامید بشه. یک لرد هم میتونه گاهی بره و برنگرده. میتونه ناراحت و عصبانی بشه. یک لرد هم گاهی میتونه یک لرد نباشه.

و نگفت.
-درسته لینی. ما هیچ وقت پیر نمیشیم.

...


-ارباب احساس میکنم مریض شدید. یکمی رنگ و روتون پریده.
-هکتور اگه یکم عقل داشتی دقت میکردی که من رنگ و روم همیشه پریده.
-ارباب من به تنها چیزی که همیشه دقت میکنم شمایید. البته با معجون هام. ارباب نظرتون چیه که یک معجون رنگ و رو پرون براتون درست کنم که سفیدتر و ترسناک تر بشیم.
-نه هکتور ما قصد بانز شدن نداریم.
-ارباب پس مریض نشدید؟
-نمیدونم هکتور شاید. شاید هم نه. فقط کمی خسته ام. شاید واقعا باید باشم و یا ممکنه بهونه گیری های کوتاه مدت باشه. به نظرم باید ببینم چرا این طوری شدم. نمیدونم یکهو اتفاق افتاده یا در مرور زمان. چیزی که وجود داره اینکه من تازه متوجه اش شدم. هکتور احتمالا مریض شدم ولی نمیدونم اسمش چیه و فکر نمیکنم معجونی بتونه درستش کنه و البته معجون های تو هکتور فقط بدترش میکنه!

نه. نگفت.
-نه نشدیم هکتور. برو معجونی چیزی درست کن و بریز در حلق کسی.

...


-ارباب فکر میکنم برگ هام مثل قبل نمی درخشن!
-شاید نیاز به سم پاشی داری رز!
-سمپاشی خفه ام میکنه ارباب!
-به هکتور میگیم بهت معجون سمپاش بزنه!
-ارباب هکتور منو میکشه! ارباب الان که میبینم نه حرفمو پس میگیرم. ارباب برگهام خیلی بیشتر از قبل هم میدرخشن!
-شاید مشکلی پیدا کردی رز! میریم به هکتور میگیم معجون تیرگی بهت بده. رز درست نیست یک مرگخوار اینقدر بدرخشه!
-ارباب بیخیال من رفتم!

خنده ای کرد. کمی گرم تر از خنده های معمولش. دور شدن لرزان رز را از خودش نگاه میکرد.

...


-ارباب خانم بچه ها چه طورن؟
-خوبن اسب.
-ارباب نظرتون چیه که یک دوئل با خودم بکنم و دوتا رول بنویسم؟
-نظرم منفی عه اسب.
-ولی این میتونه بهترین دوئل تاریخ بشه ارباب. دوئل آملیا سوزان بونز با آملیا سوزان بونز! ارباب شما خودتون گفتید که این خیلی فوق العاده است که اسم ادم طولانی باشه و من میخواستم بگم که...
-چرا اینقدر حرف میزنی اسب؟
-ارباب خودتون اولین سری که اومدم اینجا زیرسایه تون حرف بزنم گفتید که اگه ما حرف نزنیم سلامت روان نداریم. نظرتون چیه ارباب؟ به نظرتون اشتباه میکردید؟ ارباب شما هیچ وقت اشتباه نمیکردیم.
-اون یک بار استثنائا اشتباه کردیم اسب. تو هیچ سلامت روان نداری.
-ارباب من چک کردم من مخم سالم بود فقط یکم گچ توش بود که وقتی با بلا بحث کردیم به این نتیجه رسیدیم که مشکل مهمی نیست ارباب! ارباب بلا قسم میخورد رودولف هم تو مخش گچه! او ارباب راستی یادتونه من رنک بهترین تازه وارد رو مثل رودولف نگرفتم. الان که گفتم رودولف یادش افتادم. ارباب میشه این سری هر کسی دیگه هم رنکو گرفت یکی هم بدید به من؟ ارباب من عقده ای شدم. ارباب چرا رنک بهترین ارباب نداریم که بدیمش به شما هی؟
-چون فقط من اربابم اسب دیوانه! اگه شخص دیگه ای ارباب بود میشد این کار رو کرد. ولی مشکل اینکه تنها یک ارباب هست و اون هم ماییم. همه کاره ماییم و همه کارها با ماست. هدایت گروه، ماموریت دادن، فرم عضویت اعضا، جواب دادن به پرت و پلاهای تو به عهده ماست، داوری و هماهنگی دوئلها، نقد نوشته ها به عهده ماست اسب! ما تنهاترین لرد هستیم و همیشه خواهیم بود. برای همین هیچ وقت رنک بهترین ارباب نبوده اسب. که کاش بود... گاهی ارزو میکنیم اسب کاش بود.

و این سری هم نگفت. شاید البته چون آملیا امان حرف زدن نمیداد.
-میدونی چیه اسب حرف بزن. خیلی حرف بزن. این خودش نعمتیه. نذار چیزی تو دلت بمونه.
-باشه ارباب! پس من میرم روده هامو در نیارم که چیزی یک وقت تو دلم نمونه. او راستی ارباب...اوری تینگتون چطوره؟

لرد نگاهی به دخترکی کرد که شبیه خودش ولی کمتر رنگ پریده بود. با ان چشمان درشتش به او نگاه میکرد و منتظر چه جوابی بود جز...
-خوبه اسب.

دخترک نیشش باز شد و در را باز کرد که صدای لرد او را برای لحظه ای نگه داشت.
-اسب رفتی روده هاتو در بیاری معده تو هم در بیار. یک مدت قبل هکتور دنبال معده اسب برای یک معجونش میگشت.
-باشه ارباب حتما!

...


-لردک؟

نگاهی به دم پنجره کرد. نبود. نه او و نه موهای دم اسبی اش. زخمهای روی صورتش. گربه زشتش در بغلی که نبود ارام نگرفته بود. پاهایش را تکان نمیداد. قاصدک که نبود را از جیبی که نبود در نمی اورد فوت کند در چشم و گوشش.

-بنفش؟

حتی بنفش هم نبود.

...


-ارباب رودولف رو بکشم؟
-نه بلا.
-ارباب خیلی داره میره رو اعصابم. این روزا روزی به جا سیزده دفعه نوزده دفعه میگه طلاقت میدم.
-اره بلا میدونیم.
-ارباب دقت کردید این روزها کمتر میاد بهتون بگه زن میخوام. ارباب نکنه دیگه زن نخواد؟
-به نظرت همچین چیزی ممکنه بلا؟
-ارباب شاید الان یک زن دیگه زیر چشم من داشته باشه.
-تو براش بسی بلا مطمئن باش.
-ارباب چرا من گیر رودولف افتادم؟
-به همون دلیلی که رودولف گیر تو افتاده احتمالا!
-ارباب!

و باز هم خندید.

گاهی فکر میکرد هنوز میشد خندید. مثل قبل. مثل قبل بلند شد و به غرهای رودولف گوش داد. در ستاد تبلیغاتی وینکی از او حمایت کرد. مثل آرسینوس خوش بین بود. از درخواست نقدهای آملیا جان سالم به در برد. به نیوت فهماند که در زمان یک دوئل بکند. به کم تحملی های هاگوارتز دامبلدور پیر گوش داد. دم روباهک هویج رنگ را کشید. هنوز میشد همه چیز را درست کرد.
و اگر میرفت چه؟ اگر فقط یک روز میرفت. دیگر نمی امد. بدون خداحافظی. چوبدستی اش را روی میز میگذاشت یکی از شنلهای بانز را از اتاقش دزدکی برمیداشت و میرفت این حق طبیعی او بود. رفتن. همیشه بوده و خواهد بود.
بالاخره چه؟ یک روز که باید میرفت؟ چرا تا به حال نرفته بود؟ چرا تا به حال انها را رها نکرده بود؟ به خاطر وظایفش؟
نگاهی به کوهی از برگه ها و کارهایی که باید انجام میداد کرد. منتظر بود باز صدای در بیایید و کسی بخواهد با او حرف بزند. شاید جغدی برایش می فرستادند و کمک میخواستند. اگر او نبود و کسی میخواست مرگخوار شود چه؟
به دستانش نگاه کرد. گاهی تعجب میکرد که چگونه این همه سال تمام این کارها را انجام داد. و با این همه هنوز رفتن حق خودش بود و مرگخوارانش میتوانستند خودشان کارها را برعهده بگیرند. خودشان خانه ریدلها را اداره کنند. شاید رودولف دست از ازار و اذیت ساحره ها بردار و کراب لوازم ارایشش را ترک کند و اسب ساکت تر شود. نمیدانست ولی انها میتوانستند عادت کنند. خو بگیرند. همیشه بحث سر منافع برتر بود. انها میتوانست قربانی منافع برترش باشند. او حقش را داشت. مثل حقوقی که پس از سالها پرداخت شود. به قیمت ازادی.
البته ... اگر این زندانی بودن به حساب می امد!
می آد ارباب؟ آیا این خستگی و محدود به حساب می آد؟
میدونید ارباب! من گاهی درکتون میکنم. نه همیشه. ولی درکتون میکنم در یک حد یک آملیا. گاهی آملیا بودن هم سخته چه برسه به لرد بودن!
فقط مشکل اینکه ارباب... ما رنک بهترین ارباب نداریم ارباب! چون شاید فقط یکی داریم!
هر جا که هستید و هرچه که شد و غیره...
براتون آرزو بهترین ها رو دارم.
تقدیم بابت تمام زحمات و لحظات.



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
- نمی شه!
- از چه روی؟
- علامت نداری... علامت شوم!

شخص نقابداری که جلوی در ایستاده بود، دست به سینه جلوی مرد ایستاده و مانع ورود او می شد.
مرد نیز راهش را کشید و رفت، چند قدم آن طرف تر به پشت بوته ای خزید و پس از چندی دوباره بازگشت. آستین دست چپش را بالا زده و به سمت، شخص گرفت.
علامت شوم روی آن بود!

مرد نقابدار لحظه ای تعجب کرد، سپس انگشتانش را یکی یکی به بزاق دهانش آلوده کرده سپس بر علامت مرد دیگر مالید. نقابدار هیچ اهمیتی به بهداشت نمی داد.

علامت رنگ باخت و نقابدار نگاهی پیروزمندانه به شخص انداخت، لکن قبل از هر چیز یک آجر سرخ رنگ را دید و سپس چون فرشته ای معصوم بر سنگفرش ورودی خسپید. مرد دیگر آجر را در جیبش چپاند و وارد شد...

مسیر را می شناخت، می دانست راهنمایی که به آشپزخانه اشاره می کرد، در حقیقت به اتاق پرنسس نجینی ختم می شد و امثالهم... بارها در این سرای رفت و آمد کرده بود. پشت ستون ها مخفی شد. سینه خیز از مسیری گذشت، از دریاچه تمساح ها گذشت و با غول غارنشین زغل بازی، نان بیار کباب ببر بازی کرده و جر زد و برد.
مسیر را می شناخت. نه به آسانی، اما به سلامت به مقصد رسید.

جایی که دربی قرار داشت، دربی چوبی، تیره و باشکوه.
دستش را برای در زدن بالا آورد. اما منصرف شد... با اجازه یا بی اجازه، او وارد می شد.
آب دهانش را قورت داد و دستگیره در را چرخاند.

- آه... صد دفعه گفتیم بدون اجازه نیاید تو! نگفتیم؟!

مردی در ردای تیره در جلوی کمدی ایستاده و گه گاه چیزی از درون آن به سمت چمدانی باز پرتاب می کرد.

- فرموده بودید.

دست از کاویدن کمد برداشته و لحظه ای درنگ کرد.
سپس جست و جو را از سر گرفت.
- گفتیم! ولی کو گوش شنوا؟

فریاد نزده بود، لحنش آرام بود، می خزید و در نهایت مخاطب را می بلعید.
حق داشت.

- آه... می شود مروید؟

کش دادن بلد نبود، حرف های قشنگ و ظریف را نمی شناخت... هرچند که زمخت و خشن هم نبود، بیشتر به خط کش می مانست.
مستقیم حرفش را زده بود.

- هه.

تلخی پوزخندش، حتی از پشت سرش هم پیدا بود.
- می دونستی خیلی پررویی؟ خودت هر کاری که می خوای می کنی! میای، می ری، اون وقت... نه، نمی شه.

مرد کلاه به سر دست و پایش را گم نکرد.
دروغ چرا... گم کرد.
- پس اینان چه می شوند؟

دست هایش را بی هدف به هر سویی گرداند. چطور می توانست، توامان به همه چیز و همه کس اشاره کند؟
مرد دیگر، روی بر نگرداند، مشغول به ردای چغری بود که به میخی چنگ زده و حاضر به دل کندن از آن کمد نبود. تنها شانه ای بالا انداخت.
- هیچی شون نمی شه...

اطمینانی در صدایش نبود.
- دست پرورده ی مان!

این بار غرور در صدایش موج زد!
و لباس همچنان تقلا می کرد.

- در راه که می آمدیم... حشره ای را دیدیم که دیگر بال بال نمی زد.

تامل کرد، چیزی از جیبش در آورده و به سمت مردی که در آستانه در ایستاده بود، پرتاب کرد.
یک حشره کش بود.

- با این بیفتن دنبالش، بال بال کردن یادش می آد.
- گیاهی دیدیم زرد و پژمرده.

چشمانی بینا، ترک خوردن آن پیکر تیره پوش را می دیدند.
- اینجوری بیشتر به تالار هافلپاف می خوره.

صدایش آن طور که باید طعنه آمیز نبود،
خسته بود.
- معجون سازی را دیدیم که پاتیلش تهی بود.

در این مورد درنگ نکرد.
- چیزی پیدا نکرده بریزه توش... لعنتی!

ردای لعنتی حاضر به بیرون آمدن نبود.

- زشت زنی را دیدیم که ریش و سبیلش را بلند کرده بود.

کمی کلافه و سردرگم شد، سپس یادش آمد.
- زن نیست، مرده. فکر می کنیم تازه به هویت خودش پی برده.

مرد کلاه دار جا خورد؟! پیش از آن حرکاتی بسیار سبک و زنانه زان موجود دیده بود.
زمان دیگری را می توانست صرف تحقیق بیشتر پیرامون این موضوع نماید، اما کنون...
- مرد نیمه عریانی را دیدیم که چشم ز نسوان دوخته بود.

لرد تاب نیاورد و در حالی که همچنان مشغول جدال با آن ردای سمج بود، برگشت و با چشمان سرخی که گشاد گشته بودند، به مرد خیره شد.
- .اقعا؟!
-آه... پوزش می طلبیم، این را از خودمان در آوردیم... لکن در نگاهش به نسوان مردم، غمی بود.

لرد سرش را برگرداند و دوباره ردا را کشید.
حاضر به همراهی نمی شد.
- این... چطور جرات می کنه؟! تو! بیا درش بیار.

مرد ناخوآگاه قدمی به جلو گذاشت تا فرمان را اجرا کند.

- با تو نبودیم که، مگه تو مرگخواری؟

آقای زاموژسلی، لحظه ای درنگ کرد و سپس وینکی را دید که به سرعت از کنار او گذشته و به سمت کمد رفت، مسلسلش را به سمت ردا گرفته و آن را تیرباران کرد:
- وینکی هر کاری ارباب گفت، کرد. وینکی جن مربوبدستوجروکن خووب؟

لرد نمی دانست که مربوبدستوجروکن یعنی چه؟ اما چیز عجیبی بود و ونیکی نیز عجیب بود.
- بله هستی... اینم بنداز بیرون.

سپس با دستی به لادیسلاو اشاره کرد و به دست دیگرش ردایی را که اکنون یک لباس مجلسی توری محسوب می شد را به درون چمدان انداخت.

- حالا که وینکی جن مربوبدستوجروکن خووب بود، می شه که ارباب موند تا ...
- تو!

لرد با نگاهی به چشمان مرد زاموژسلی نام، او را خطاب قرار داد:
- اگه اومدی اینجا، پس خودت حرف بزن. با زبون خودت! نه یکی دیگه...

مرد دست و پایش را گم کرد.
- لکن این تنها سخن اینجانب...
- وینکی هم با زبون خودش حرف می زنه! نه با مال تو! پس تو هم با مال خودت حرف بزن.

- بـ...باشد، یعنی باشه.
صدایش می لرزید. چنین چیزی را یادش نمی آمد. اما اکنون چیزی داشت که می توانست آن را به یاد آورد.
کلماتی که شنیده و دیده بود در اندیشه اش چرخیدند و رقصیدند و شکل گرفتند...
- موش که بیاد تو خونمون، خونه رو خراب نمی کنیم. موش رو بیرون می کنیم.

دستش را به کمرش تکیه داد و به مرد نگاه کرد.
- لابد خیال کردی که خودت هم موشی که جا رو برای ما تنگ کردی؟

لحنش به نحو آرامش بخشی تحقیر کننده بود.
اما مرد دیگر باورشان نمی کرد.
- یادتونه؟ یادتونه گفته بودم که بدِ بدی هستم؟
- امیدواریم تو هم جواب ما رو یادت باشه.

بدون توجه به پاسخی که شنید سخنش را ادامه داد:
- واسه یه امروزی گفتم. نیش زدن پشه کسی رو غمگین نمی کنه. ولی اگه یه پروانه نیشت بزنه...؟ اون موقع بیشتر از یه نیشه، یه غمه! یه ناراحتی که آدم رو می شکونه و... آه! شکل عادی سخن گفتنمان همین است و به غایت نادانیم و تنها سخنمان یک چیز است! لطفا بمانید. گر موشم می روم که خانه آباد ماند. جنابتان مروید!

لرد به سمت چمدانش رفت، آن را بست و بی توجه به مردی که زانو زده بود، از کنار در گذشت...

- نروید، به خاطر دنگ!

در آستانه عبور از در تامل کرد، از سر شانه نگاهی به پشت سرش انداخت.
- که دینگ خطابش می کنی...؟


নীরবতা


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۰:۰۳ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۵۳:۱۸ شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۹
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 513
آفلاین
آرسینوس پای لپ تاپ جادویی اش نشست و آن را روشن کرد. لودینگ جادویی روی صفحه جادویی لپ تاپ جادویی نقش بست. بعد از چند لحظه، ویندوز 10 جادویی به طور کامل بالا آمد. آرسینوس روی آیکون جادویی بازی جادویی اش کلیک جادویی کرد و بعد از چندلحظه سرشار از جادو، نام بازی بر روی صفحه نقش بست.

-به به. ببینیم این بازی که واسه ارباب ساختن چطوریه. اگه خوب بود به ارباب میدم و ارباب خوشش میاد و آرسینوس خووب... چیز... اهم... :realx:

آرسینوس روی اسم بازی کلیک کرد و به صفحه ای هدایت شد که در آن جا می توانست از بین رودولف، لینی، خودش و وینکی یک شخصیت انتخاب کند.
-به به! چقدر خفن شدم تو این بازیه.

یک مقدمه کوتاه از داستان دنیای بازی پخش شد. داستان در دنیایی می گذشت که لرد رفته بود و موجودی به نام دالاهوف به جایش بر مرگخوارها حکومت میکرد.
خیلی زود، صفحه لپ تاپ پر شده بود از سیل غیرقابل شمارش محفلی هایی که از در و دیوار می ریختند و آرسینوس را می زدند.

-نهههععووووااااووووو! بمیرین! بمیرین! با بمب می خورمتون! اهم...

در اتاق آرسینوس به شدت باز شد. وینکی درحالیکه با مسلسلش به همه طرف شلیک میکرد، به داخل اتاق پرید و از کله آرسینوس بالا رفت.
-وینکی هم خواست همه رو با مسلسل خورد. وینکی همه رو کشت. وینکی جن مکشوت!
-آروم بگیر جن. تو بازی ان همشون.
-مهم نبود. وینکی توی بازی هم همه رو کشت.

و در یک چشم بر هم زدن، وینکی یقه آرسینوس را گرفت و با او به درون لپ تاپ جادویی آپارات کرد.

درون لپ تاپ جادویی

آرسینوس و وینکی در میان لشکری از محفلی های عصبانی فرود آمده بودند. آرسینوس کله وینکی را گرفت و درکمال آرامش داد زد:
-اینجا کجاست ما رو آوردی لامصب؟ برمون گردون.
-نه! وینکی اول باید همه محفلی ها رو کشت.

و وینکی یک تنه به لشکر محفلی هایی زد که در هم می لولیدند. بعضی از آنها به دست مسلسل وینکی می ترکیدند. بعضی ها به همدیگر می خوردند و می ترکیدند. بعضی دیگر هم کدنویسی هایشان توی هم رفته بود و خودشان را می ترکاندند. خلاصه که همه می ترکیدند و دل و روده شان در هوا پخش میشد. حتی چندبار هم وینکی ترکید. اما وینکی جنی نبود که به سادگی گیم اور شد، دوباره زنده میشد و همه را می زد. اما جایی دور از هیاهو، آرسینوس تنها ایستاده بود و سعی میکرد موقعیت را درک کند. اما بهت زدگی آرسینوس طولی نکشید. چرا که محفلی ها هدف جدیدشان را کشف کرده بودند. آنها می آمدند که آرسینوس را از بدی ها تطهیر کنند و بذر صلح و صفا را در وجودش بپاشانند.

-وینکی، بیا.
-وینکی همه رو کشت! وینکی high score زد.
-وینکی، بیا.
-وینکی بعد از کشتن تموم محفلیا تو سینگل پلیر به مولتی پلیر آنلاین هم رفت.
-وینکی، بیا.
-وینکی بعدشم دوباره سینگل پلیر رو تو درجه سخت بازی کرد.
-گمشو بیا.
-وینکی اومد. وینکی جن خووب و میومنده؟

وینکی با پریدن از روی سر محفلی ها، به آرسینوس رسید. بعد هم او را گرفت و به بیرون از بازی آپارات کرد.

درون مرلینگاه شخصی لرد - خانه ریدل

نوری ظاهر شد و لحظه ای بعد، وینکی و آرسینوس با تنی سرشار از خون کامپیوتری در مرلینگاه ظاهر شدند.
چند دقیقه بعد، لرد جهت انجام برخی کارها در مرلینگاه را باز کرد.

-ارباب، ما رو ترک نکرد. اگه ترک کرد مثل اون بازیه شد.
-

لرد نگاهی به وینکی خون آلود انداخت که با آفتابه روی آرسینوس خون آلود آب می ریخت. بعد هم بدون زدن حرف دیگری، در مرلینگاه را بست و رفت.


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۹:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۴۷:۰۰
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 778
آفلاین
دنــــگ... دنــــگ... دنـــگ... دنـــگ...دنـــگ...

- بسه دیگه سرمون رفت!

دنــــگ... دنــــگ... دنـــگ... دنـــگ...دنـــگ...

ملت مرگخوار با قیافه هایی دو نقطه خط به هکتور نگاه کردند. هر کدام داشتند به شکلی نقشه ی کشتنش را در سر می پروراندند.

- هکتور اگه تمومش نکنی با ناخونام به سه و نیم قسمت مساوی تقسیمت میکنم.

این صدای آستوریا بود و هکتور چنان غرق در تفکراتش بود که بی توجه به آن با ملاقه پاتیل خالی اش را به هم می زد.

دنــــگ... دنــــگ... دنـــگ... دنـــگ...دنـــگ...

هکتور در خاطراتش فرو رفته بود...

دنــــگ... دنــــگ... دنـــگ...

به روزهای ابتدای عضویتش...

هکتور در اولین تلاشش در ورود به ارتش سیاه موفقیتی نداشت. ولی نا امید نشده بود. او تغییر کرده بود و دوباره به مرگخواران پیوسته بود.

او این بار تمام تلاشش را کرده بود. و اولین ماموریتش مقدمه ی تولد هکتور بود. درست جایی که به استعداد بی نظیرش در معجون سازی پی برده بود. او کمک کرده بود تا پی ببرد...

تمام آنچه آموخته بود از او بود...

دنــــگ... دنــــگ... دنـــگ...

- زهر نجینی، حشره بره تو دماغت، تسترال شاخت بزنه به حق ارباب!

هکتور نمیشنید. درون پاتیلش نشست و خودش را هم زد. قبلا هم این کار را کرده بود.

تمام تولد ها و ماموریت هایش را به یاد می آورد. کنار او و برای او... تمام خاطرات شیرین و خوبش و تمام معجون هایی که ساخته بود.

همین چند وقت پیش بود که بیرونش کرده بود. و او آنقدر تلاش کرد تا بلاخره موفق به بازگشت شد.

دنــــگ... دنــــگ... دنـــگ...

- کوفت دنگ، بوقی، تسترال صفت، امیدوارم ارباب که اومد از سقف خانه ریدل آویزونت کنه. امیدوارم ارباب...

ارباب!

این کلمه همچون پاتیلی بر سرش کوبیده شد. ارباب... کم کم سراسر وجودش را ویبره ای فرا گرفت. پاتیلش را با کمربندی بالای سرش بست، ملاقه اش را به کمر شلوارش آویخت و به سرعت از در بیرون رفت. از صبح که دیده بود لرد با یک ساک دستی از خانه بیرون رفته بود داشت فکر می کرد او کجا رفته. هکتور سعی کرده بود دنبالش برود. ولی در اولین اقدام توسط لرد دستگیر شد.

- ما رو تعقیب می کنی هک؟
- نه ارباب داشتم میومدم با هم بریم معجون پارتی!
- دروغ گوی افتضاحی هستی هک! برو دنبال ما هم نیا. ما کار داریم. ممکنه شب هم نیایم. حتی ممکنه فردا هم نیایم و فرداهای بعد از فردا.
- منم باهاتون میام ارباب. مسافرت دو نفره!
- ما تو رو نمیبریم.
- ارباب قول میدم تو پاتیلم بشینم کاری بهتون نداشته...
- هکولی بیا وسایلتو از جلو دست و پا بردار!

هکتور چرخیده بود تا جواب لینی را بدهد و به او بگوید حشره ی بی محل و بی موقعی است. ولی همین چرخش کافی بود تا لرد با صدای پاق خفیفی آپارات کند و هکتور را جا بگذارد.

هکتور حالا و بعد از گذشت چندین ساعت میخواست دنبال لرد برود. حتی اگر مجبور می شد لرد را درون پاتیل می پخت یا درون غذایش معجون تافت می ریخت.
- اربااااااااااب!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۸:۵۶ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
نیمه شب بود.
باران میبارید.
از شدت بارش باران، تک تک تخته ها و چوب های سازنده خانه ریدل درحال لرزیدن و نالیدن بودند...
و اما در اتاق پذیرایی خانه ریدل، ملت مرگخوار، همراه با لرد نشسته بودند. مقابل دست همه شان ظرفی پر از پاپ کرن قرار داشت که هرچه میخوردند تمام نمیشد. و در مقابل چشمانشان جادوویزیون پنجاه اینچ فول اچ دی روی دیوار نصب شده بود.
لرد سیاه نگاهی به تک تک مرگخوارانش که مشتاقانه به صفحه سیاه و خاموش جادو ویزیون نگاه میکردند، انداخت.
- یکیتون روشن کنه دیگه این رو... واقعا دارید با جادو ویزیون خاموش پاپ کرن میخورید؟ یعنی هیچ کدومتون کار با این رو بلد نیستید؟

مرگخواران به سمت جادو ویزیون هجوم بردند و پس از مقادیری کشمکش، در نهایت خود لرد به وسیله چوبدستی آن را روشن کرد.
مرگخواران در حالی که نگاه عاقل اندر سفیه لرد سیاه کل وجودشان را میسوزاند دوباره عقب برگشتند و سر جای خود نشستند.
و سپس تیتراژ ابتدایی سریال شروع شد...

مرگخواران ترسیدند. حتی از تیتراژ فیلم، که البته در واقع یک سریال بود، و لرد هم تصمیم گرفته بود یک سره قسمت آخر آن را برای مرگخواران به نمایش در آورد.

مرگخواران ساعتی چند مشغول دیدن فیلم بودند.
ترسیدند...
ناله کردند...
حتی در چند مورد به دلیل صدای رعد و باران که همچنان با قدرت خود را به خانه میکوبید، به سقف چسبیدند.
سپس ناگهان فریاد یک عدد لینی، پرده گوششان را پاره کرد:
- نیست!

رودولف در حالی که داشت با نوک قمه، گوش هایش را میمالید، گفت:
- چی نیست لینی؟ کی نیست؟ راستی گفته بودم علاقه خاصی دارم بهت؟ یا نگفته بودم؟
- ارباب نیست!

مرگخواران دوباره گوش هایشان را گرفتند، و پس از خاموش شدن صدای لینی، همه بلند شدند و شروع کردند به جستجوی گوشه به گوشه خانه ریدل ها.
مرگخواران پس از آنکه لرد را در طبقه اول نیافتند، به سوی طبقه دوم حرکت کردند که در میان پله ها، هکتور را یافتند.
- ارباب نیستن!
- هستن! همین چند دیقه پیش قبل از اینکه معجون قبل از خوابشون که آرسینوس گذاشته بود رو با معجون خودم عوض کنم دیدمشون. حتی موندم پشت در که مطمئن شم معجون رو میخورن. بعد از خوردنش هم یه صدای "تلپ" شنیدم. به نظرم انقدر انرژی گرفتن ارباب که دارن با تختشون ترامپولین بازی میکنن.

مرگخواران دیگر به هکتور نگاه نکردند. دویدند به سمت اتاق لرد و در اتاق را با لگد باز کردند.

درون اتاق، لرد سیاه که بدنش مثل سنگ سفت شده بود، روی زمین افتاده بود، اما کمد اتاق باز بود و چمدان سیاهی نیز روی تخت قرار داشت. به نظر میرسید که لرد پیش از نوشیدن معجون در حال جمع کردن وسایلش بوده است...
آرسینوس نگاهی به مرگخواران انداخت.
- به هیچ وجه به هکتور چیزی نگید که باعث شده ارباب نره، که اگر ارباب میرفت بی پدر میشدیم.
- واقعا با این وضعیت قیافت ریلکسه آرسی؟ و چرا بی پدر؟
- قیافه خودم نیست که، قیافه نقابمه. و بله، بی پدر میشدیم. ارباب پدر معنوی تک تک مرگخوارانشون هستن...








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.