هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۸:۳۸ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶

سوزان بونزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۲۷:۳۶ سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰
از تو تالار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 265
آفلاین
پست پایانی


آنچه گذشت:
لرد ولدمورت میخواد یه کتاب با ارزش از موزه بدزده، محفلی ها هم با خبر شدن و ریختن تو موزه. ولی گویا موزه دو تا شعبه داره و هر گروه در یک شعبه ی متفاوتن. کتاب موردنظر تو شعبه‌ی دوم نبوده و مرگخوارها حدس زدن که ممکنه تو شعبه‌ی اول باشه و دارن به اونجا میرن. از اون‌ طرف هم محفلی‌ها به این نتیجه رسیدن که اینهمه صبر بیهوده بوده و مرگخوارها تو شعبه‌ی دومن، و دارن به اونجا میرن.

----------------------------------------------

نه صد و نود و نه ویزلی و بقیه‌ی محفلی‌ها در حال خروج از موزه بودند که با مرگخوارها رو به رو می‌شوند و مقابل یک دیگر قرار می‌گیرند.

- دامبل! تو اینجا چه می‌کنی؟
- اوه تام! اومدم تو رو به آغوش روشنایی ببرم. بیا اینجا فرزندم.

همان‌طور که به سمت ولدمورت می‌رفت، نه صد و نود و نه ویزلی پشت سرش یکی یکی در معرض دید قرار می‌گرفتند. با آرایشی منظم خیز برداشته بودند و گرسنگی در چهره‌شان جامه می‌درید.
لرد ولدمورت که این صحنه را دید، با الگوی باینریِ ابداعیِ "۰۱۰۰.۰۱" سه بار نشان شومش را لمس کرد. مرگخواران پیامِ‌ لرد را همراه با کمی سوزش دریافت کردند و دست به کمر، پشتِ سرِ لرد به صف شدند.

- قراره برامون برنامه اجرا کنید تام؟
- اوه بله! برنامه‌ی جالبی برای‌تان تدارک دیده‌ایم!

سپس همان عمل را با الگوی "۰۱۰۰.۰۰۱.۰۰" اجرا کرد و همان‌طور که لبخندی شیطانی بر لب داشت، بدون اینکه نگاهی به مرگخواران بیاندازد، دست به سینه ایستاد.
مرگخواران که تردید در چهره‌شان پیدا بود، به ناچار دستورات را اجرا کردند و یکی در میان از صف خارج شدند و دوتا در میان روی زمین زانو زدند.

- شروع کنید!

به یک دفعه آهنگی با مضمونِ "بارون بارون بارونَ هِی!" پخش شد و مرگخواران شروع به رقص و پایکوبی کردند.
لرد ولدمورت که انتظار چنین ننگی را نداشت،‌ تا خواست فریادِ "چه کار می‌کنید مادر سیریوسی‌ها؟!" را برآورد، گروهی از مرگخواران دورش حلقه زند و هم زمان که با ریتم آهنگ خود را تکان می‌دادند، اربابِ خود را از روی زمین بلند کردند و به سمتِ خانه‌ی ریدل راهی شدند. بقیه‌ی مرگخواران که همچنان به صف، حرکاتِ موزونِ مختصِ آن آهنگ را به جا می‌آوردند، به دنبال اربابِ خود به راه افتادند.


سه روز و بیست و چهار ساعت بعد

لرد ولدمورت در حالِ ورق زدنِ دفترچه‌ی کارهای روزانه‌اش بود که چیزی توجه‌ش را جلب کرد.

- ما درسِ "." را هنوز نگفته بودیم؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۱:۲۸ جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵

آماندا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
دامبلدور فکر کرد که چطور است به ولدمورت زنگ بزند و بپرسد چرا دیر کرده است ولی یادش آمد به سه دلیل نمیتواند:
یک: خودش تلفن نداشت.
دو: ولدمورت تلفن نداشت.
سه: او شماره ی ولدمورت را نداشت.
به همین دلیل بیخیال تلفن شد. یکی از ویزلی ها سوال کرد:
- پرفسور، چطوره بریم خونه؟
- نه فرزندم، پس من چرا دارم یک ساعت میگم از صبر کسی ضرر ندیده؟
- چشم پرفسور فقط...من یادم رفت بالش بیارم!
شعبه ی دوم موزه:
- ارباب...ارباب...
- چه شده؟ بهتر است کارت مهم باشد که آرامش ما را به هم زدی.
- راهنما میگه توی این موزه به این بزرگی اصلا کتابی وجود نداره!
- چه داری میگویی؟ مگر میشود؟
- بله ارباب راهنما گفته تمام کتاب ها توی شعبه ی اول موزه هستن!
- این راهنما کجاست که یک کروشیوی مشتی...
ولدمورت وقتی دید راهنما در حال شکنجه شدن توسط بلاتریکس به این صورت: است از زدن ادامه ی حرفش منصرف شد.
- باید همین الان بریم به شعبه ی اول این موزه!
شعبه ی اول موزه:
- پرفسور...پرفسور... بیدار شید!
- هان؟ چی شده هری؟ داشتم خواب آب نبات لیمویی میدیدم!
- پرفسور شاید ولدمورت و مرگ خوار ها رفتن به شعبه ی دوم این موزه!
- چه داری میگویی؟ مگر میشود؟
- پرفسور این دیالوگ ولدمورت بود.
- اوه متاسفم فرزندم، بنازم به هوشت هری.
- ممنونم پرفسور ولی هرماینی به این نتیجه رسید!

به این ترتیب دامبلدور و نهصد و نود و نه ویزلی که رز ویزلی میان آن ها نبود به سمت شعبه ی دوم موزه به راه افتادند و از طرفی ولدمورت و مرگ خوار ها به همراه رز ویزلی به طرف شعبه ی اول موزه در حال حرکت بودند.



پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۹:۰۱ شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۵

زنوفیلیوس لاوگودold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۶ سه شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۵۳:۱۴ سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
- بسه!
لرد در میان مرگخواران راه می رفت و با دستش گوشه صورتش را می خواراند. لرد عصبانی بود و از کله اش دود بلند می شد.
- ما اومدیم دنبال کتاب یا این لوس بازی های دامبلدور وار؟
مرگخواران وحشت زده به حرف های لرد گوش می کردند. بی انکه هیچ جوابی بدهند. اینگونه عصبانیت لرد یعنی به محض اینکه اولین شخص لب باز کند، نابود می شود.
- چرا ساکتید؟
- امممم ارباب چیزه.
- چیه؟
- ما داریم دنبال کتاب می گردیم.
- خب کتاب الان کجاست؟
-  کتاب؟

زنو فیلیوس در حالی که رو قسمت کمر مجسمه لرد کار می کرد. سرش را بالا گرفت و در چشمان سبز لرد نگاهی گذرا انداخت . اما شهامتش را برای حرف زدن از دست داد. نه اینکه جادوگر ترسویی باشد! نه  لرد زیادی عصبانی بود.
- ارباب می گم از راهنما بپرسیم؟
لرد که گویا کمی از عصبانیتش کم شده بود نگاهی به مرگخواران عزیز تر از جانش! انداخت و فریاد زد:
- خب بروید بپرسید ما منتظر می مانیم و کمی شیر گاو میش می نوشیم تا بر گردید.


اون ور


- پروفسور چرا این مرگخوار ها نمیان؟هوا کم کم داره تاریک می شه.
البوس دستی به ریش کم پشتش کشید و عینک زنگار گرفته و فقیرانه ی روی بینی اش را کمی جا به جا کرد. تا ذهن اکسید شده اش بتواند لود شود، که چرا مرگخوار ها تا ان لحظه انها را در انتظار خود گذاشته بودند.
- صبر فرزاند رو شنایی صبر کسی از صبر کردن ضرر ندیده.
و نگاهی به اطرافش انداخت که ۹۹ ویزلی در حال خوردن ظرف پیاز هایی مالی اورده بود، بودند. این رفتار ویزلی ها باعث نگران البوس می شد چون هر لحظه ممکن بود سیل عظیم ویزلی های گرسنه به او حمله کنند و مانند زامبی های گرسنه به او حمله کنند و ریش هایش را از هم بدرند.

لرد
البوس:worry:


زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر کوچک شده




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۳:۵۳ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۵

گلرت گریندل‌والدold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۲:۰۲:۲۷ پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰
از شعرِ تو در امان، نخواهم بودن.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
به نام او
درود

خلاصه تا آخر این پست : لرد ولدمورت میخاد یه کتاب با ارزش از موزه بدزده، محفلی ها هم با خبر شدن و ریختن تو موزه. ولی گویا موزه دو تا شعبه داره و هر گروه در یک شعبه ی متفاوتن.

اینور

موزه برای آلبوس دامبلدور یادآور تمامی زیبایی ها و دوستی ها و شگفتی ها و گلرت گریندل والدی ها و آوارگی ها و بیچارگی ها و از عشق مردن ها و رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست ها بود. آلبوس ولفریک برایان پرسیوال ممد دامبلدور با احترام کلاه از سر برداشت و رو به مجسمه ی گارگویلی که داشت چپ اورا نگاه می کرد. آواز خواند :

- موزه سرشار از سخنان ناگفته است؛
اعتراف به عشق های نهان،
و شگفتی های بر زبان نیامده.
در این موزه حقیقت ما نهفته است،
حقیقت تو و من !


و بعد خیلی غمناک ( سو سد ! ) به تابلو ی گلرت گریندل والد خیره شد. هری جیمز سیریوسلی ری یِلی آنکانشسلی گاددمیت پاتر در حالی که با آستین رداش چشماشو خشک می کرد پرید جلو و :

- پروف؟ پروفم ؟ بریم تدریس خصوصی؟

دامبلدور که بی اختیار آب از دهنش سرازیر شده بود، با ناز و کرشمه گفت :

- به شرطی که با ریش هام کاری نداشته باشیا.
- قربان نوازش ریش هاتون برای یادگیری مطالب خیلی مفیده.

دامبلدور نگاه شیفته واری به هری انداخت و بعد رو به بقیه ی محفلی ها کرد و گفت :

- محفلیا! گوگولیا! من برم یه ماموریت مخفی و یواشکی به هری بدم بیام. شما مراقب موزه باشین. قربانت. مرسی، آاه.

اونور


- اینطوری شکیلم؟
- ارباب جووون. جون جونی. دون دونی.
- ای بگم چی کارت کنن دامبلدور ...

اونور یه ساعت بعد

- اینطوری فخیمم؟
- ارباب جان یه دونه باشن واسه ی نمونه باشن!
- ای بگم چی کارت کنن دامبلدور ...

اونور دو ساعت بعد

- اینطوری شمیمم... چی اینـــه؟!! دو ساعت داشتین ور میرفتین بعد این؟!

مرگخوارها بالاخره پرده از اثر هنری شون برداشته بودن و یک آدم برفی چاق و کوتوله رو به روی ارباب بود. دو تا دکمه چشماش بودن و دو تا هویج تو گوشاش. دو تا مسلسل وینکی در نقش دو تا دستش بودن و یه پاپیون بنفش هم بهش زده بود.

- ارباب اکسپرسیونی از شخصیت شماست.
- انفجار رنگ سفید رو در پس زمینه ای سفید تر شاهدیم ...
- این زن ِ منه، حق منه، مال ِ منه، طلاقشم نمیدم! ... هان؟
- از لوور تا موزه ی هنر های معاصر تا خانه ی هنرمندان! تا گالری پارسه.
- برادرا جمیعن ساقی تون کیه؟!

ارباب عصبانی بود. ارباب خواست مرگخوارها رو تنبیه کرد. ارباب اینقدر عصبانی بود که شبیه وینکی شده بود. ارباب کتاب ش رو خواست. ارباب دیگر تحمل نداشت. ارباب داشت مثل ماری که پوست میندازه بی قراری کرد. ارباب جن خانگی خووووب بود! ارباب فقط کمی تا « دانلود کتاب چگونه با برنامه ریزی عصبی کلامی در جلسه خواستگاری جواب بله بگیریم » فاصله داشت.



در پناه او
بدرود






[هعی]
... می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت جسمت را
اما همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما همیشه پاس خوهم داشت جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...

[/هعی]


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۳:۱۹ شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۵

آریانا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 371
آفلاین
اعضاي محفل به همراه نه صد و نود و نه ويزلي[ اون آخري كه باهاش مي شدن هزارتا رز ويزلي بود كه رفت و مرگخوار شد. ] آماده شدن تا يه سفر تفريحى-ماموريتى-تاريخى برن به موزه ى هاگزميد. و مالى ويزلى يه عالمه پياز همراه برداشت تا براى ناهار پياز کبابى توى موزه بزنن به رگ.

اعضاى محفل به همراه نه صد و نود و نه ويزلى دست هم رو گرفتن و به مقصد موزه ى هاگزميد آپارات کردند.

در اون سمت ماجرا، گروه مرگخوارا ها به همراه يه رز ويزلى آماده شدن تا برن به موزه. همچنين وينکى گوشت اردک، مرغ، گاو و گوسفند برداشت تا توي موزه اردک کبابى، جوجه کباب، استيک و يه عالمه خوراکى ديگه بزنن به رگ.

مرگخوارا به همراه ويزلى و اربابشون، به مقصد موزه آپارات کردن.

موزه ى هاگزميد-شعبه ى 1

محفلى ها با صداى پاقى داخل تالار موزه ظاهر شدن. نه صد و نود و نه ويزلى و اعضاى ديگه ى محفل محو تماشاى اشياى داخل موزه بودن.

دامبلدور دستى به ريشش کشيد.
- گويا هنوز مرگخوارا نرسيدن. تا اومدن اونا مى تونين به بازديد موزه بپردازين فرزندان روشنايى.

اعضاي محفل رفتن تا به بازديد موزه بپردازن، بى خبر از اينکه مرگخوارها هرگز نخواهند اومد.

موزه ي هاگزميد- شعبه ى2

مرگخوارها به همراه يه ويزلى توى يه موزه ى ديگه, کيلومترها دورتر از محفلى ها، ظاهر شدن. درحالى که محفلى ها اون سمت منتظر مرگخوارا بودن، ولدمورت نگاهى به اطراف انداخت.
- ما اومديم اينجا رو غارت کنيم، اما مايليم مجسمه اى از خودمون هم اينجا به جا بذاريم. مجسمه اى از ما بسازيد.

مرگخوارا به تکاپو افتادند تا مجسمه اى از اربابشون بسازن.


ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱۶ ۳:۲۵:۵۷

Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۱:۳۵ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۵

لوئیس ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
سوژه جدید!

قرارگاه محفل ققنوس

در محفل، همه چیز بسیار آرام بود و اعضای محفل درحال بازی کردن بودند.فرد به عنوان بازی دهنده افراد محفل درحال کار بود.
فرد کارت های بازیِ سوال و جوابش را جا به جا کرد تا یک سوال خوب پیدا کند.پس از یافتن سوال مناسب گفت:

- آها این یکی رو دیگه میتونید بگید...نام پاتوق جادوگران در انگلستان.توی فیلم هری پاتر و زندانی آزکابان هم هری فرار کرد رفت اونجا.

- آها اینو میدونم! بسکین رابینز ـه!

- ...نه لوئیس جواب پاتیل درزدار ـه.

- ای داد میدونستم ها نوک زبونم بود! ولی بلد بودم و نگفتم ها!

اتاق دامبلدور در خانه گریمولد

دامبلدور که از اتاقش شاهد این فاجعه بود با خودش نوچ نوچ میکرد.در همین حین... دینگ،دینگ...دینگ، دینگ (افکت زنگ زدن تلفن).دامبلدور تلفن را از روی میزش برداشت و شروع به صحبت کرد:

- قرارگاه محفل ققنوس و فرزندان روشنایی.بله؟

- ما از حراست موزه جادو و تاریخ جادوگری باهاتون تماس میگریم.خبر داریم یکی از اشیاء قرار به سرقت برسه.میتونید بیاد اینجا از ما در مقابل مرگخوار ها محافظت کنید؟!

- بله که میشه .

دامبلدور گوشی را قطع کرد.می توانست از این فرصت استفاده کند و اطلاعات تاریخی فرزندانش را افزایش دهد.دامبلدور داد زد:

- محفلی ها حاضر شید.لوئیس!اون قدرت آتش گرفتنت رو آماده کن داریم میریم ماموریت فرزند روشنایی.

لوئیس با یک حرکت بدون اوف شدن و هیچ نوع احساس گرمایی خودش را به آتش کشید!

خانه ریدل ها

در خانه ریدل هم ولدرمورت فریاد زد:

- مرگخواران و یاران من! حاضر شوید می خواهیم برویم یک کتاب با ارزش رو از موزه بدزدیم!

----------

خلاصه سوژه:

ولدرمورت می خواد یک کتاب خیلی با ارزش رو از موزه تاریخ جادو و جادوگری بدزده.حراست موزه که با خبر شده به دامبلدور زنگ میزنه تا محفل بیاد و از اون کتاب مواظبت کنن.لوئیس هم که به تازگی قدرت گرخیدن بدون درد و اوف شدن را به دست آورده بود برای اولین بار در یک ماموریت حاضر است!




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳ یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۵

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴:۰۹ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
پست پایانی!


برای بلاتریکس مهم نبود که دابی نقاط ضعف آنها را میدانست...مهم این بود که لرد دستور قتل دابی را داده بود...والبته نقطه ضعف دابی را هم میدانست!
_دابییییییی..اگه گفتی چی تو دستامه؟
_دابی دید...دابی خنجر در دستان بلاتریکس رو دید!
_نه دیگه..خنجر تو دستم بود...الان تو بدنته!

دابی نگاهی به خود انداخت،و خنجر در بدنش را دید...
_دابی خوشحال بود..دابی به صورت جن ازاده مرد!

دابی توقع داشت که ان صحنه،یک صحنه دراماتیک و سوزناک باشد..آن دیالوگ میبایست اشک از چشمان سنگ درمیاورد...اما خب...مرگخواران سنگ تر از سنگ بودند،و بی توجه به دابی به راه خود ادامه دادند!

چند دقیقه بعد طبقه دهم!

_خب همقطاری ها...اینجا طبقه ای هست که دامبلدور و مرلین رو توش نگه میدارن...باید دنبال مرلین بگردیم و چوب دستی رو بهش بدیم!
_اهم..بلا!
_چیه قطع میکنی حرفم رو!
_پشت سرت!

بلا به پشت سر خود نگاه کرد...دامبلدور،سالم و سرحال پشت سر او ایستاده بود و لبخند میزد!
_فرزندانم!
_دور شو دامبل...دور شو...مرلین کجاس؟
_مرلین کدوم فرزند روشناییه...من اینجا فقط گلرت رو دیدم!
_همون...همون گلرت کجاست!
_از اونور رفت!

مرگخواران جهتی را که دامبل نشان داده بود،دنبال کردند که به پنجره ی شکسته ای ختم میشد!
به نظر میرسید که مرلین مرگ را به همجواری به دامبل ترجیح میداد...اما چرا؟

_هی فرزند روشنایی...تو گلرتی؟

رنگ از رخسار سالازار با شنیدن این جمله از دامبلدور پرید...
_میگم دوستان...پنجره کجاست؟!

پایان!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۲۳ ۱۸:۵۹:۲۸



پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۰:۰۴ شنبه ۸ خرداد ۱۳۹۵

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۵۳:۵۴ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1548
آفلاین

ثانیه‌ای قبل از این که بلاتریکس دوان دوان از پله‌های موزه پایین رفته، رودولف را که پیش از این ناک‌اوت شده با خود بالا آورده و به همراه همسرش چون بانویی عفیفه، وجیهه، مکرمه، منوره و متشخصه، از پنجره به پایین بپرد، نامه‌ای پر پر زنان بین بلاتریکس و دابی شناور شد.

که..

قرمز بود.

بلاتریکس که نکته‌ی "نامه‌ی قرمز ِ رسیده برای مرگخواران" رو نگرفته بود، همچنان قصد داشت دوان دوان از پله‌های موزه پایین رفته و همچون یک منزل خوب، همسرش را به بالا آورده و..

بومــــــــــــــب!


صدایی که به دنبال این انفجار مخوف شنیده و توصیف و فضاسازی بسیار شگفت‌انگیزناک ِ جادوکار ِ ویزنگاموت رو نیمه‌تموم گذاشت ( ) متأسفانه بر خلاف صدای انفجار، خیلی هم خونسرد و آروم به نظر می‌رسید.

- ما چند مرگخوار رو برای رسوندن یک چوبدستی به مرلین فرستادیم؟
- ارباب جسارتا، اون اسمایلی..

بلاتریکس بدون این که نگاه طورش رو از نامه‌ی عربده کش ِ لرد برداره، گوشی‌ش رو از جیبش بیرون آورد، آرسینوس رو منشن کرد و یکی از اون استیکر چک‌ها زد تا وزیر نزدیک به سابق رو برگردونه همونجایی که بود.

- قصد دارید انقدر رسوندن یک چوبدستی ناقابل به مرلین رو کش بدید که یا دامبلدور به صورت خودجوش بر اثر کهولت تلف شه یا ممکنه یک نفر از بین شما بالاخره از خودش بپرسه چرا صد و پنجاه و هفت مرگخوار، هریکی سرآمد در دویست و چهل و سه طلسم ممنوعه و غیر ممنوعه، قادر نیستن هم‌زمان به یک عدد جن خانگی هجوم ببرند و محوش کنن؟

- اربوب عرضم به حضورتون شما اگه اون الادورای ما رو می‌فرستادین، سه سوته ماجرا تموم بودا.

نقل قول:
بلاتریکس بدون این که نگاه طورش رو از نامه‌ی عربده کش ِ لرد برداره، گوشی‌ش رو از جیبش بیرون آورد، آرسینوس ریگولوس رو منشن کرد و یکی از اون استیکر چک‌ها زد تا معاون وزیر نزدیک به سابق رو برگردونه همونجایی که بود.


- ابله. الادورا بلک رو بیاریم که چوبدستی به مرلین برسونه؟! می‌فرمودین سرورم.

- برید چوبدستی رو به مرلین برسونید!!

تنها کسی که بعد از منهدم شدن نامه‌ی عربده‌کش، همچنان به اون فضای خالی خیره شده بود، بدیهتاً بلا بود.

سایرین به دابی خیره شده بودن.
بیشتر از هم قیافه‌شون شبیه بود.


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷ دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۵

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۲ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۲:۰۲ دوشنبه ۷ تیر ۱۳۹۵
از زیر سایه ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 22
آفلاین
آن شخص کسی جز بلاتریکس نبود که با خنجری نقره ای لای دندان هایش را تمیز میکرد و به طرف دابی می آمد.

بلاتریکس درحالیکه کماکان خنجر را لای دندان هایش بالا و پایین میکرد پرسید:
-کیندا شپرره؟

مرگخواران:

بلاتریکس با اوقات تلخی خنجر را از لای دندانش خارج کرد.
- زهر تسترال!پرسیدم اینجا چه خبر شده؟در ضمن آرسینوس فکر نکن پستتو نخوندم و ندیدم که بهم لقب ناخن سیاه و روی سیاه دادی...کارم اینجا تموم شد وایسا سرکوچه مرتیکه بی اصل و نسب!

مرگخواران با مشاهده چوبدستی که میان انگشتان بلاتریکس میچرخید آب دهانشان با به زحمت قورت دادند.حتی شایع هست دای که به خاطر خون آشام بودن و داشتن مشکل کم خونی از بنیه ضعیفی برخوردار بود با مشاهده این منظره از حال رفت.
-خب خب خب...بذار ببینیم اینجا چی داریم...یه جن خونگی ازاده!

در حینی که مرگخواران تلاش میکردند لیوان اب قند را دست به دست به دای برسانند بلاتریکس بالاخره مقابل دابی ایستاد.رویارویی مجدد قاتل و مقتول!

دوربین مرتبا زاویه فیلم برداری را از روی بلاتریکس به سمت دابی میچرخاند. هر دو رقیب چشم در چشم یکدیگر بی حرکت ایستاده و دست هایشان در نزدیکی جیب لباس هایشان متوقف مانده بود.خار بوته ای نیز جهت خالی نماندن صحنه از میانشان عبور کرد.
عرق از سر و روی دابی میچکید و لبخندی شوم و شیطانی روی لب های بلاتریکس خودنمایی میکرد.پیرامون این حالات موسیقی وسترن بسیار ضایعی در بک گراند پخش شد که با یک چشم غره کارگردان به سرعت به خاموشی گرایید.

عاقبت به ضرب اخم و تخم کارگردان و چشم غره های نگارنده مبنی بر طولانی شدن بی دلیل پست هر دو نفر دست از ناز و غمزه کشیده در یک حرکت هماهنگ دست در جیب لباس هایشان کردند.
- یااااااه!
-هیااااااااااه یاااااااه!


ملت مرگخوار:

در اینکه بلاتریکس طبق معمول چوبدستیش را بیرون کشیده بود جای تعجبی وجود نداشت.بلکه مرگخواران از مشاهده آن چیز که در دست دابی خودنمایی میکرد حیرت زده شده بودند.در دستان کوچک دابی یک عدد شانه زنانه به چشم میخورد.



ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۴ ۷:۵۱:۱۲

تصویر کوچک شده

هدیه ویژه اربابیت برای شخم زدن خون های ناپاک!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۵

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
خلاصه:

محفلی ها دامبلدور رو به موزه فروختن و لرد هم مرلین به موزه فرستاده تا دامبلدور رو بکشه، در طبقه دهم موزه و در کنار دامبلدور، مرلین متوجه میشه که چوبدستیشو نیاورده و دامبلدور هم مرلین رو با گلرت اشتباه گرفته. مرگخوارا وارد موزه میشن تا چوبدستی مرلین رو بهش برسونن اما توسط دابی، رئیس موزه که یک لیست از تمام نقطه ضعف های مرگخواران رو داره گیر میفتن.
تا به این لحظه رودولف، ریگولوس، آرسینوس و دای، توسط دابی ناک اوت شدن!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگخواران باقی مانده به دابی که دستمال قرمزی به سرش بسته بود و با قدرت ایستاده بود نگاه کردند. دابی نیز به آنها نگاه کرد. دابی لبخندی زد، عینک دودی ای به چشم زد و سپس یک عدد سیگار برگ در میان لب هایش گذاشت.
- یو شال نات پَس.

ملت مرگخوار:

- آقا این مگه واسه ارباب حلقه ها نبود؟

گردن ها و چشمان مرگخواران و دابی همزمان به سمت پنجره برگشت و یک "ورق" ریگولوس که به سختی آویزان شده بود را دیدند.
هیچکس از دیدن ریگولوس که کاملا صاف شده بود تعجب نکرد. به هرحال او ریگولوس بود. حتی اگر ناک اوت شده باشد. به ماشین لباسشویی افتاده باشد. سرش برود زیر گیوتین و از ده طبقه ساختمان سقوط کرده باشد و کلا روی زمین صاف شده باشد.
- چیه؟ ریگولوس ندیدید تا حالا؟

مشخصا ملت مرگخوار جوابی ندادند، مشغله های ذهنیشان بزرگتر از دیدن یک ریگولوس بود. آنها باید فکر میکردند که این ارباب حلقه ها چه کسی است که عرض اندام کرده و همچنین باید از سد دابی عبور میکردند. بنابراین نفس عمیقی کشیدند، سپس لب هایشان را غنچه کردند و
فـــــوووت!

از نتایج این حرکت شجاعانه و خطیر ملت شهید پرور مرگخوار، میتوان به کبود شدن چهره هایشان و البته برگرداندن ریگولوس بلک به پایین ساختمان اشاره کرد.

- دابی همچنان منتظر حریف بعدی بود.
- تشه بزن دابی!

دابی آماده جواب دادن شد که شخصی هکتور را کنار زد و جلو آمد.
شخصی با موهای وز وزی، ناخن بلند، روی سیاه، واه واه واه!
آن شخص کسی جز بلاتریکس نبود که با خنجری نقره ای لای دندان هایش را تمیز میکرد و به طرف دابی می آمد.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.