هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
درحالیکه آملیا و دورا سعی میکردند با وسایلشان، خودشان را سرگرم کنند، اتوبوس به راه افتاد. در طول راه، مسافرانی که معمولا وقت خود را با همخوانی آهنگ "تسترالی دارم، شاه نداره! مخوفیشو، " میگذراندند، اکنون از شدت عجب از این نوادگان هلگا، از جای خود نمیتوانستند تکان بخورند!

رز نگاهی به منظره بیرون انداخت و تلاش ناموفقی برای شکستن سکوت حاکم کرد:
- ببینین رو منظره! خوشگله خیلی!

ترکیب صدای حرکت اتوبوس با صدای جیرجیرکی که در مواقع ضایع شدن عموم، خودش را وارد سوژه ها میکند، چیز خوبی از آب در نمی آید. آملیا و دورا، پس از نگاه کوتاه مدتی به رز، نگاهی به هم انداختند. دورا با خواندن ذهن آملیا فهمید که حسابی سرش برای یک دعوای اتوبوس منفجر کن دیگر درد میکند، اما هردو، برای ضایع کردن رز هم که شده، سرشان را پایین انداخته و مشغول ور رفتن با لوازم خود شدند.

کمی بعد، با صدای بوق اتوبوس که خبر از رسیدن به مقصد میداد، سوزان از خواب پرید و... خب، اتفاق خاص دیگری نیفتاد! عموم از اتوبوس پیاده شده و به سمت "موزه جادو و تاریخ جادوگری" حرکت کردند.

آیا اتفاق خاصی در موزه میفتد؟ آیا بچه های هافلپاف به همه چیز گند میزنند؟ و هزاران آیای دیگر!

- کات، کات، کات!
- آنچه خواهید خواند!
- آقا میگم کات! اینو بفرستین جزایر بلاک، گوینده بعدی بیاد لطفا!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۴:۵۸ چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۶

جسیکا ترینگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۲ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
زاررررررررت


هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۳:۱۸ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۰۵ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 204
آفلاین
بر زبان آوردن این جمله با صدای ترمز اتوبوس شوالیه مساوی بود. ساحرگان و جادوگران همه به سمت اتوبوس حمله ور شدند تا در صندلی های عقب طبقه دوم جا بگیرند.
سرانجام کار این شد: دورا، جسیکا، آملیا، املاین ونس و رز زلز در صندلی های عقب طبقه دوم، که البته لازم به ذکر است که دورا و آملیا دو طرف جسیکا و هر کدام دو صندلی برای لوازمشان اشغال کرده بودند. یکی برای لباس های دورا و دیگری برای تلسکوپ های آملیا و به همین علت به جای هفت نفر فقط پنج نفر در صندلی های عقب مستقر شده بودند.
در جلوی آنها و بر روی صندلی های تکی رز ویزلی، آنابل و ننه هلگا نشسته بود اما خبری از سوزان نبود! بله سوزان طبقه پایین را ترجیح داده بود و بر روی ولین صندلی حاضر خوابیده بود. در صندلی های عقب طبقه اول هم گیبن، آدر و استوارت در سکوتی خفقان آور نشسته بودند. آن ها تا به حال برخورد زیادی با ساحرگان هافل داشته بودند ولی با یک دیگر؟ ابدا!
با حرکت اتوبوس بچه ها همان طور که به در و پنجره ی اتوبوس برخورد میکردند آهنگ هایی همچون: یه تسترال دارم شاه نداره از خوشگلی تا نداره به به دامبل دامبلیشون نمیدم... یا اشعار قمه، نوشته ی رودولف لسترنج را فریاد میزدند!
پس از پاره شدن حنجره ی ساحرگان و کر شدن جادوگران، همه در سکوت مشغول خوردن انواع آبنبات های برتی بات با طعم های مختلف شدند.

_میدونستی خیلی بد صدایی آملیا؟
_دورا نمیدونستم تو زیبای خفته ای و پری ها برات خوش صدایی را آرزو کرده‌اند.

در واقع آملیا این را بر زبان نیاورد و تنها در ذهنش به آن فکر کرد. اما دورا ذهن خوان بود.

_فهمیدم چی گفتی در ضمن من خودم خوش صدا بودم و نیازی به هیچ طلسم و هدیه ای ندارم.

جسیکا که همیشه ما بین آملیا و دورا گیر کرده بود، لیوان های نوشیدنی کره ای را در آورد و آن ها را به قدری پر کرد که از سر لیوان سرازیر شدند.

در طبقه پایین آدر مشغول سوال پرسیدن از گیبن بود. او بر این باور بود که ارشد ها خیلی خیلی میداند. اما استوارت بدون هیچ توجه ای به آنها با بادیگارد ها و پاندای سوزان وقت تلف میکرد. اتوبوس به طرز وحشیانه ای به سمت چپ و راست میپیچید و رز به خاطر شادی بیش از حدش ویبره هایی جانانه میزد. تمام این اتفاق ها باعث شده بود دورا و آملیا بیش از این نتوانند به بحث های همیشگیشان ادامه بدهند.


ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۰ ۱۴:۰۵:۰۷


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۰:۳۴ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۳ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 920
آفلاین
نیو سوژه!


- نهصد و نود و هفت...نهصد و نود و هشت...نهصد و نود و نه...عه!

دختر دست از شمارش کشید. چه طور به نهصد رسیده بود؟ کل دانش آموزان هافلپاف از زمان عله تا کنون هم نهصد نفر نمی شدند، چه برسد به تعداد لست سین ریسنتلی های الان!
ولی خب...از کسی که نه نفر از سر و کولش در حال بالا رفتن هستند، انتظار بیشتر از این هم نمی‌شود داشت!

- نزن! نزن سرمن توش آمیلا...کن دور تلسکوپ رو! کو رضایتنامه‌ت؟

آملیا این بار محکم تر تلسکوپش را روی سر گوینده زد تا برگه‌ی ستاره باران رضایتنامه از وسطش بیرون افتد. رز برگه را زیر بقیه گذاشت و دوباره شمارشش را شروع کرد:
- یک...دو...سه...ببینم وایسا لست سینش رو!

آخرین بازدید:
یک مهر 95


- پس خب...یک آره ولی دو نه، سه هم آره. چهار...

به هر حال، ارشدی بود و هزار دردسر!

فردای آن روز دم سرسرای اصلی

جمعیت ساحرگان هافلپاف به علاوه‌ی یکی دوتا جادوگر، منتظر بازدید علمی‌شان از تنها دهکده‌ی جادوگر نشین بودند. بلاخره ناظر ویبره زنشان موفق شده بود شمارش رضایتنامه ها را تمام کند و حالا زمان لذت بردن از یک آخر هفته‌ی عالی در موزه‌ی هاگزمید، بعد از یک ترم سختکوشی هافلانه بود.

- هستین آماده؟





پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۸:۳۸ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶

سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۰:۲۵:۵۸ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از تو خیابون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 265
آفلاین
پست پایانی


آنچه گذشت:
لرد ولدمورت میخواد یه کتاب با ارزش از موزه بدزده، محفلی ها هم با خبر شدن و ریختن تو موزه. ولی گویا موزه دو تا شعبه داره و هر گروه در یک شعبه ی متفاوتن. کتاب موردنظر تو شعبه‌ی دوم نبوده و مرگخوارها حدس زدن که ممکنه تو شعبه‌ی اول باشه و دارن به اونجا میرن. از اون‌ طرف هم محفلی‌ها به این نتیجه رسیدن که اینهمه صبر بیهوده بوده و مرگخوارها تو شعبه‌ی دومن، و دارن به اونجا میرن.

----------------------------------------------

نه صد و نود و نه ویزلی و بقیه‌ی محفلی‌ها در حال خروج از موزه بودند که با مرگخوارها رو به رو می‌شوند و مقابل یک دیگر قرار می‌گیرند.

- دامبل! تو اینجا چه می‌کنی؟
- اوه تام! اومدم تو رو به آغوش روشنایی ببرم. بیا اینجا فرزندم.

همان‌طور که به سمت ولدمورت می‌رفت، نه صد و نود و نه ویزلی پشت سرش یکی یکی در معرض دید قرار می‌گرفتند. با آرایشی منظم خیز برداشته بودند و گرسنگی در چهره‌شان جامه می‌درید.
لرد ولدمورت که این صحنه را دید، با الگوی باینریِ ابداعیِ "۰۱۰۰.۰۱" سه بار نشان شومش را لمس کرد. مرگخواران پیامِ‌ لرد را همراه با کمی سوزش دریافت کردند و دست به کمر، پشتِ سرِ لرد به صف شدند.

- قراره برامون برنامه اجرا کنید تام؟
- اوه بله! برنامه‌ی جالبی برای‌تان تدارک دیده‌ایم!

سپس همان عمل را با الگوی "۰۱۰۰.۰۰۱.۰۰" اجرا کرد و همان‌طور که لبخندی شیطانی بر لب داشت، بدون اینکه نگاهی به مرگخواران بیاندازد، دست به سینه ایستاد.
مرگخواران که تردید در چهره‌شان پیدا بود، به ناچار دستورات را اجرا کردند و یکی در میان از صف خارج شدند و دوتا در میان روی زمین زانو زدند.

- شروع کنید!

به یک دفعه آهنگی با مضمونِ "بارون بارون بارونَ هِی!" پخش شد و مرگخواران شروع به رقص و پایکوبی کردند.
لرد ولدمورت که انتظار چنین ننگی را نداشت،‌ تا خواست فریادِ "چه کار می‌کنید مادر سیریوسی‌ها؟!" را برآورد، گروهی از مرگخواران دورش حلقه زند و هم زمان که با ریتم آهنگ خود را تکان می‌دادند، اربابِ خود را از روی زمین بلند کردند و به سمتِ خانه‌ی ریدل راهی شدند. بقیه‌ی مرگخواران که همچنان به صف، حرکاتِ موزونِ مختصِ آن آهنگ را به جا می‌آوردند، به دنبال اربابِ خود به راه افتادند.


سه روز و بیست و چهار ساعت بعد

لرد ولدمورت در حالِ ورق زدنِ دفترچه‌ی کارهای روزانه‌اش بود که چیزی توجه‌ش را جلب کرد.

- ما درسِ "." را هنوز نگفته بودیم؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۱:۲۸ جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
دامبلدور فکر کرد که چطور است به ولدمورت زنگ بزند و بپرسد چرا دیر کرده است ولی یادش آمد به سه دلیل نمیتواند:
یک: خودش تلفن نداشت.
دو: ولدمورت تلفن نداشت.
سه: او شماره ی ولدمورت را نداشت.
به همین دلیل بیخیال تلفن شد. یکی از ویزلی ها سوال کرد:
- پرفسور، چطوره بریم خونه؟
- نه فرزندم، پس من چرا دارم یک ساعت میگم از صبر کسی ضرر ندیده؟
- چشم پرفسور فقط...من یادم رفت بالش بیارم!
شعبه ی دوم موزه:
- ارباب...ارباب...
- چه شده؟ بهتر است کارت مهم باشد که آرامش ما را به هم زدی.
- راهنما میگه توی این موزه به این بزرگی اصلا کتابی وجود نداره!
- چه داری میگویی؟ مگر میشود؟
- بله ارباب راهنما گفته تمام کتاب ها توی شعبه ی اول موزه هستن!
- این راهنما کجاست که یک کروشیوی مشتی...
ولدمورت وقتی دید راهنما در حال شکنجه شدن توسط بلاتریکس به این صورت: است از زدن ادامه ی حرفش منصرف شد.
- باید همین الان بریم به شعبه ی اول این موزه!
شعبه ی اول موزه:
- پرفسور...پرفسور... بیدار شید!
- هان؟ چی شده هری؟ داشتم خواب آب نبات لیمویی میدیدم!
- پرفسور شاید ولدمورت و مرگ خوار ها رفتن به شعبه ی دوم این موزه!
- چه داری میگویی؟ مگر میشود؟
- پرفسور این دیالوگ ولدمورت بود.
- اوه متاسفم فرزندم، بنازم به هوشت هری.
- ممنونم پرفسور ولی هرماینی به این نتیجه رسید!

به این ترتیب دامبلدور و نهصد و نود و نه ویزلی که رز ویزلی میان آن ها نبود به سمت شعبه ی دوم موزه به راه افتادند و از طرفی ولدمورت و مرگ خوار ها به همراه رز ویزلی به طرف شعبه ی اول موزه در حال حرکت بودند.



پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۹:۰۱ شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۵

زنوفیلیوس لاوگودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۶ سه شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۰۶ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
- بسه!
لرد در میان مرگخواران راه می رفت و با دستش گوشه صورتش را می خواراند. لرد عصبانی بود و از کله اش دود بلند می شد.
- ما اومدیم دنبال کتاب یا این لوس بازی های دامبلدور وار؟
مرگخواران وحشت زده به حرف های لرد گوش می کردند. بی انکه هیچ جوابی بدهند. اینگونه عصبانیت لرد یعنی به محض اینکه اولین شخص لب باز کند، نابود می شود.
- چرا ساکتید؟
- امممم ارباب چیزه.
- چیه؟
- ما داریم دنبال کتاب می گردیم.
- خب کتاب الان کجاست؟
-  کتاب؟

زنو فیلیوس در حالی که رو قسمت کمر مجسمه لرد کار می کرد. سرش را بالا گرفت و در چشمان سبز لرد نگاهی گذرا انداخت . اما شهامتش را برای حرف زدن از دست داد. نه اینکه جادوگر ترسویی باشد! نه  لرد زیادی عصبانی بود.
- ارباب می گم از راهنما بپرسیم؟
لرد که گویا کمی از عصبانیتش کم شده بود نگاهی به مرگخواران عزیز تر از جانش! انداخت و فریاد زد:
- خب بروید بپرسید ما منتظر می مانیم و کمی شیر گاو میش می نوشیم تا بر گردید.


اون ور


- پروفسور چرا این مرگخوار ها نمیان؟هوا کم کم داره تاریک می شه.
البوس دستی به ریش کم پشتش کشید و عینک زنگار گرفته و فقیرانه ی روی بینی اش را کمی جا به جا کرد. تا ذهن اکسید شده اش بتواند لود شود، که چرا مرگخوار ها تا ان لحظه انها را در انتظار خود گذاشته بودند.
- صبر فرزاند رو شنایی صبر کسی از صبر کردن ضرر ندیده.
و نگاهی به اطرافش انداخت که ۹۹ ویزلی در حال خوردن ظرف پیاز هایی مالی اورده بود، بودند. این رفتار ویزلی ها باعث نگران البوس می شد چون هر لحظه ممکن بود سیل عظیم ویزلی های گرسنه به او حمله کنند و مانند زامبی های گرسنه به او حمله کنند و ریش هایش را از هم بدرند.

لرد
البوس:worry:


زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر کوچک شده




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۳:۵۳ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۵

گلرت گریندل‌والدold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۰۷ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸
از شعرِ تو در امان، نخواهم بودن.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
به نام او
درود

خلاصه تا آخر این پست : لرد ولدمورت میخاد یه کتاب با ارزش از موزه بدزده، محفلی ها هم با خبر شدن و ریختن تو موزه. ولی گویا موزه دو تا شعبه داره و هر گروه در یک شعبه ی متفاوتن.

اینور

موزه برای آلبوس دامبلدور یادآور تمامی زیبایی ها و دوستی ها و شگفتی ها و گلرت گریندل والدی ها و آوارگی ها و بیچارگی ها و از عشق مردن ها و رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست ها بود. آلبوس ولفریک برایان پرسیوال ممد دامبلدور با احترام کلاه از سر برداشت و رو به مجسمه ی گارگویلی که داشت چپ اورا نگاه می کرد. آواز خواند :

- موزه سرشار از سخنان ناگفته است؛
اعتراف به عشق های نهان،
و شگفتی های بر زبان نیامده.
در این موزه حقیقت ما نهفته است،
حقیقت تو و من !


و بعد خیلی غمناک ( سو سد ! ) به تابلو ی گلرت گریندل والد خیره شد. هری جیمز سیریوسلی ری یِلی آنکانشسلی گاددمیت پاتر در حالی که با آستین رداش چشماشو خشک می کرد پرید جلو و :

- پروف؟ پروفم ؟ بریم تدریس خصوصی؟

دامبلدور که بی اختیار آب از دهنش سرازیر شده بود، با ناز و کرشمه گفت :

- به شرطی که با ریش هام کاری نداشته باشیا.
- قربان نوازش ریش هاتون برای یادگیری مطالب خیلی مفیده.

دامبلدور نگاه شیفته واری به هری انداخت و بعد رو به بقیه ی محفلی ها کرد و گفت :

- محفلیا! گوگولیا! من برم یه ماموریت مخفی و یواشکی به هری بدم بیام. شما مراقب موزه باشین. قربانت. مرسی، آاه.

اونور


- اینطوری شکیلم؟
- ارباب جووون. جون جونی. دون دونی.
- ای بگم چی کارت کنن دامبلدور ...

اونور یه ساعت بعد

- اینطوری فخیمم؟
- ارباب جان یه دونه باشن واسه ی نمونه باشن!
- ای بگم چی کارت کنن دامبلدور ...

اونور دو ساعت بعد

- اینطوری شمیمم... چی اینـــه؟!! دو ساعت داشتین ور میرفتین بعد این؟!

مرگخوارها بالاخره پرده از اثر هنری شون برداشته بودن و یک آدم برفی چاق و کوتوله رو به روی ارباب بود. دو تا دکمه چشماش بودن و دو تا هویج تو گوشاش. دو تا مسلسل وینکی در نقش دو تا دستش بودن و یه پاپیون بنفش هم بهش زده بود.

- ارباب اکسپرسیونی از شخصیت شماست.
- انفجار رنگ سفید رو در پس زمینه ای سفید تر شاهدیم ...
- این زن ِ منه، حق منه، مال ِ منه، طلاقشم نمیدم! ... هان؟
- از لوور تا موزه ی هنر های معاصر تا خانه ی هنرمندان! تا گالری پارسه.
- برادرا جمیعن ساقی تون کیه؟!

ارباب عصبانی بود. ارباب خواست مرگخوارها رو تنبیه کرد. ارباب اینقدر عصبانی بود که شبیه وینکی شده بود. ارباب کتاب ش رو خواست. ارباب دیگر تحمل نداشت. ارباب داشت مثل ماری که پوست میندازه بی قراری کرد. ارباب جن خانگی خووووب بود! ارباب فقط کمی تا « دانلود کتاب چگونه با برنامه ریزی عصبی کلامی در جلسه خواستگاری جواب بله بگیریم » فاصله داشت.



در پناه او
بدرود






[هعی]
... می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت جسمت را
اما همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما همیشه پاس خوهم داشت جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...

[/هعی]


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۳:۱۹ شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۵

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۳۶:۳۲ پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۸
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
اعضاي محفل به همراه نه صد و نود و نه ويزلي[ اون آخري كه باهاش مي شدن هزارتا رز ويزلي بود كه رفت و مرگخوار شد. ] آماده شدن تا يه سفر تفريحى-ماموريتى-تاريخى برن به موزه ى هاگزميد. و مالى ويزلى يه عالمه پياز همراه برداشت تا براى ناهار پياز کبابى توى موزه بزنن به رگ.

اعضاى محفل به همراه نه صد و نود و نه ويزلى دست هم رو گرفتن و به مقصد موزه ى هاگزميد آپارات کردند.

در اون سمت ماجرا، گروه مرگخوارا ها به همراه يه رز ويزلى آماده شدن تا برن به موزه. همچنين وينکى گوشت اردک، مرغ، گاو و گوسفند برداشت تا توي موزه اردک کبابى، جوجه کباب، استيک و يه عالمه خوراکى ديگه بزنن به رگ.

مرگخوارا به همراه ويزلى و اربابشون، به مقصد موزه آپارات کردن.

موزه ى هاگزميد-شعبه ى 1

محفلى ها با صداى پاقى داخل تالار موزه ظاهر شدن. نه صد و نود و نه ويزلى و اعضاى ديگه ى محفل محو تماشاى اشياى داخل موزه بودن.

دامبلدور دستى به ريشش کشيد.
- گويا هنوز مرگخوارا نرسيدن. تا اومدن اونا مى تونين به بازديد موزه بپردازين فرزندان روشنايى.

اعضاي محفل رفتن تا به بازديد موزه بپردازن، بى خبر از اينکه مرگخوارها هرگز نخواهند اومد.

موزه ي هاگزميد- شعبه ى2

مرگخوارها به همراه يه ويزلى توى يه موزه ى ديگه, کيلومترها دورتر از محفلى ها، ظاهر شدن. درحالى که محفلى ها اون سمت منتظر مرگخوارا بودن، ولدمورت نگاهى به اطراف انداخت.
- ما اومديم اينجا رو غارت کنيم، اما مايليم مجسمه اى از خودمون هم اينجا به جا بذاريم. مجسمه اى از ما بسازيد.

مرگخوارا به تکاپو افتادند تا مجسمه اى از اربابشون بسازن.


ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱۶ ۳:۲۵:۵۷

Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۱:۳۵ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۵

لوئیس ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
سوژه جدید!

قرارگاه محفل ققنوس

در محفل، همه چیز بسیار آرام بود و اعضای محفل درحال بازی کردن بودند.فرد به عنوان بازی دهنده افراد محفل درحال کار بود.
فرد کارت های بازیِ سوال و جوابش را جا به جا کرد تا یک سوال خوب پیدا کند.پس از یافتن سوال مناسب گفت:

- آها این یکی رو دیگه میتونید بگید...نام پاتوق جادوگران در انگلستان.توی فیلم هری پاتر و زندانی آزکابان هم هری فرار کرد رفت اونجا.

- آها اینو میدونم! بسکین رابینز ـه!

- ...نه لوئیس جواب پاتیل درزدار ـه.

- ای داد میدونستم ها نوک زبونم بود! ولی بلد بودم و نگفتم ها!

اتاق دامبلدور در خانه گریمولد

دامبلدور که از اتاقش شاهد این فاجعه بود با خودش نوچ نوچ میکرد.در همین حین... دینگ،دینگ...دینگ، دینگ (افکت زنگ زدن تلفن).دامبلدور تلفن را از روی میزش برداشت و شروع به صحبت کرد:

- قرارگاه محفل ققنوس و فرزندان روشنایی.بله؟

- ما از حراست موزه جادو و تاریخ جادوگری باهاتون تماس میگریم.خبر داریم یکی از اشیاء قرار به سرقت برسه.میتونید بیاد اینجا از ما در مقابل مرگخوار ها محافظت کنید؟!

- بله که میشه .

دامبلدور گوشی را قطع کرد.می توانست از این فرصت استفاده کند و اطلاعات تاریخی فرزندانش را افزایش دهد.دامبلدور داد زد:

- محفلی ها حاضر شید.لوئیس!اون قدرت آتش گرفتنت رو آماده کن داریم میریم ماموریت فرزند روشنایی.

لوئیس با یک حرکت بدون اوف شدن و هیچ نوع احساس گرمایی خودش را به آتش کشید!

خانه ریدل ها

در خانه ریدل هم ولدرمورت فریاد زد:

- مرگخواران و یاران من! حاضر شوید می خواهیم برویم یک کتاب با ارزش رو از موزه بدزدیم!

----------

خلاصه سوژه:

ولدرمورت می خواد یک کتاب خیلی با ارزش رو از موزه تاریخ جادو و جادوگری بدزده.حراست موزه که با خبر شده به دامبلدور زنگ میزنه تا محفل بیاد و از اون کتاب مواظبت کنن.لوئیس هم که به تازگی قدرت گرخیدن بدون درد و اوف شدن را به دست آورده بود برای اولین بار در یک ماموریت حاضر است!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.