هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۲۰:۰۲ دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۲۷:۴۲ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
نجینی که کمی تب داشت و حال نداشت، سرش را از کنار صورت لردسیاه کج کرد و نگاهی به اخمِ پاپای عزیزش انداخت. از اخم لرد اخمی بر صورت نجینی نقش بست، سپس از شانه‌های لرد پایین خزید. از لابه‌لای جمعیت انبوه و سیاهِ مرگخواران که با فاصله‌ی احترام‌آمیزی کنار لرد ایستاده بودند، خزید و روی دیوار رفت، و دور تابلو حلقه زد و سعی کرد تابلو را از روی دیوار جدا کند:

تصویر کوچک شده


اما تابلوی مسخره انگار جداشدنی نبود.

نگاه بیتفاوتی به جمعیت کرد، و نگاهش روی لرد ثابت ماند. با اشاره‌ی لرد شال‌گردن‌ش را دور گلوی‌ش سفت کرد، ضربه‌ای با دُم‌ش به چشم تصویر مادر دامبلدور فرو کرد، و از دیوار خزید و به شانه‌های لرد برگشت.


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴ یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۴:۲۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5909
آفلاین
خلاصه:

خانه شماره 12 گریمولد، در اثر معجون پراکنی هکتور پرواز می کنه و میاد می شینه رو سر خانه ریدل ها. هر دو خونه با هم فرو می ریزن و محفلیا و مرگخوارا بی خانمان می شن. تصمیم می گیرن خونه هاشونو از اول بسازن.
قرار می شه اول خانه ریدل ها ساخته بشه و بعد مقر محفل.
لرد و مرگخوارا خانه ریدل ها رو خیلی بزرگتر و مجهز تر از چیزی که بود توصیف می کنن. محفلی ها هم وسوسه می شن همین کارو انجام بدن.

................

فیش...فیش...فیش...ویوووووو


محفلی ای که در پست قبل داشت بلبل زبانی می کرد، با شنیدن این صداهای نامعلوم دور و برش را نگاه کرد که منبع صدا را کشف کند...

ولی منبع صدا زود تر او را کشف کرد!

دامبلدور ریشش را سه بار دور سرش چرخانده و سپس همچون کمندی به طرف محفلی پرتاب، و او را به دام انداخته بود و حالا داشت روی زمین به طرف خودش می کشید.

-پروفسور...شما منو شکار کردین. حقمه که خورده بشم.

محفلی فداکار، آماده مرگ بود که دامبلدو ریشش را از دور او باز کرد.
-شکلک شیطانی فرزندم؟...دروغ فرزندم؟...این بود چیزی که از من آموختی؟ ما برای اینا داریم می جنگیم؟


هفت روز بعد


قصری بزرگ و مجهز در محل قبلی خانه ریدل ها بنا شده بود. محفلی ها افرادی کاری بودند!
لرد سیاه با خوشحالی به قصر جدیدش نگاه کرد.
-بد نیست...ما رضایت نسبی داریم. شما هم از خونه تون راضی هستین؟

دامبلدور نگاه پدرانه ای به چادر محقری که در فاصله ای نه چندان دور، زده شده بود انداخت. دامبلدور حتی نسبت به چادر هم احساس پدری می کرد. او باید از چادر محافظت می کرد. چادر جز او کسی را نداشت. باید برایش وصیت می کرد و چیزی بی معنی و به درد نخور به ارث می گذاشت. او چادر برگزیده بود.
-بله تام. خیلی خوبه. فرزندان تاریکی خیلی زحمت کشیدن. همین که سر پناهی داشته باشیم کافیه. نیروی عشق ما رو سیر و گرم نگه...کجا رفتی تام؟ وسط حرف من پیرمرد چرا می ذاری می ری!

لرد سیاه وارد خانه شده بود و در را پشت سرش بسته بود!

-این چیه دقیقا؟

لرد اخم هایش را در هم کشیده بود و به دیوار روبرویش خیره شده بود. رز با احتیاط به او نزدیک شد.
-هر چی که هست، تو همه اتاق ها نصب شده ارباب...کنده هم نمی شه. امتحانش کردیم. چقدرم زشته!

تصویر مادر دامبلدور، از داخل چارچوبی سفید رنگ به مرگخواران لبخند می زد.
-عشق بورزین فرزندانم...عشق...


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۶

پنه‌لوپه کلیرواترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۳ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۱ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
از مرگ خوشم نمی آد، ولی ازش نمی ترسم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 104
آفلاین
رودولف نفس عمیقی کشید و جلو رفت :
- خیلی خب ، خودت خواستی.
من یه اتاق تو طبقه ی هفتم داشتم که مشرف به خوابگاه. . .
- ما که خوابگاه نداریم!
- چرا داریم!
- نه رودی به خدا نداریم !

در همین حین که گیبن ، بلی گیبن بود. گیبن و رودولف با هم مشغول بحث بودند مرگخواران به خود آمده و مثل موج مکزیکی ریختند رو دامبلدور.
- من یه اتاق با کلی مسلسل داشتم.
- منم یه اتاق پر از کراوات داشتم از همه رنگ. . .
- خفه شو.
- تو خفه شو .
- من یه اتاق داشتم. . .
- اتاق من . . .
- برین کنار نوبت منه. . .

لحظه ای بعد مرگخوارا:
دامبلدور:
محفلی ها:

در همین حین یکی از ویزلی های نامعلوم ، مرلین زیادشان کند حافظم یاری نمی کند که بود، ولی در هر حال به بغل دستی زد و گفت:
- اینا چرا این جوری ان؟
- چه می دونم! راستی یادت باشه محفل چند طبقه بود؟
- یک...
- معلومه که نه ، محفل هفتاد و شیش طبقه بود. یادت نیس ؟
- نه!
- ولی من یادمه.


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶

شما ایچیکاوا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۷ یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۹:۳۷ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 38
آفلاین
_خیلی خب تام، حالا یه کلیات از خونتون به ما بده تا ببینیم چطور باید بازسازیش کنیم.
_خب، خونه‌ی ریدل هفت طبقه داشت که....
_ارباب خونه ما که فقط دو‌ طب...
_ساکت هک! داریم به دامبلدور کلیات میگیم.
_چشم ارباب.
_بله! داشتیم می‌گفتیم. هفت طبقه داشت و یه گلخانه تاریک خیلی بزرگ مجهز به آبرسانی قطره...
_گلخونه آبرسانی قطره ای داشت بعد تو با آبکش به من آب می‌دادی! خیلی ظالمی آرسینوس.
_رز! داریم حرف می‌زنیم. بله...همون‌طور که گفتیم یه استخر کامل هم توی زیر زمین...
_ارباب ما که زیرزمینمون انباری بود.
_لینی! توی صحبت ما نپر! بعدشم زیر زیرزمین استخر داشتیم. شما ندیده بودید. خیلی خب. اصلا تا همین جاش مشکلی نداری دامبلدور؟
_نه تام. من به تو اعتماد کامل دارم. ما. فرزندان روشنایی خونه شما رو بازسازی میکنیم. شما هم با فرزندان تارکیت خونه مارو!
_باشه. قبول میکنیم دامبلدور! بعد از شما نوبت ما میشه.
_خیلی خوب تام. فقط وضعیت اتاق مرگخوارها چطور هست؟
_ارباب ارباب. ما یه آزمایشگاه جای اتاق خواب داشتیم.
_ارباب اتاق منم طبقه هفتم مشرف به خوابگاه ساحره ها بود.
_ارباب منم یه اتاق پر از کراوات داشتم.
دامبلدور کمی فکر کرد. سپس به این نتیجه رسید که به مرگخوار ها هم اعتماد کامل دارد.
_خیلی خب فرزندان تاریکی. منو تام اینجا میشینیم. هر کدوم بیاید بگید اتاقتون چطور بود تا براش همونطور بازسازی کنیم!




پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۲:۰۵ جمعه ۵ آبان ۱۳۹۶

سوروس اسنیپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۳ شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۲۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
از ما به شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 67
آفلاین
- اووووووه! چه در رفتن!

یکی از محفلی ها با دیدن مرگخوار های خشتک دریده ی سر به بیابان گذاشته، این را گفت و زد زیر خنده. لرد نگاهی از سر تاسف به مرگخوارانش انداخت و سرش را به نشانه ی نا امیدی تکان داد و زیر لب گفت:
- حالا که بهشون احتیاج داریم، همشون غیبشون می زنه. مرگخواری هم نمونده که با علامت روی ساعدش، اونا رو برگردونیم... هی! تو! بیا اینجا.

سیاهی لشگر مورد خطاب لرد سیاه از اینکه توسط لرد صدا شده بود، اول کمی به خود لرزید و خود را باخت. نتوانست حتی در نیمه اول کاری از پیش ببرد، ولی بعد از تلاش ها و ضد حمله های فراوان در نیمه دوم، بالاخره توانست با خودش مساوی کرده و بفهمد که چند چند است. بعد از اینکه به نتیجه رسید، به سمت لرد سیاه حرکت کرد.

- دستتو دراز کن! باید روش علامت شوم رو بکشیم و اونا رو بگردونیم!

لرد این را گفت و بدون اینکه منتظر حرکتی از سیاهی لشگر بشود، چوبدستی اش را تکان داد و علامت شوم بر روی ساعد او ظاهر شد. دستش را روی علامت شوم گذاشت و مرگخواران که فاصله چندانی با افق نداشتند و یواش یواش می خواستند در آن محو شوند، با سوزش دست هایشان از اینکه نقشه ی فرارشان بی فرجام مانده بود، نا امید شدند و با افسردگی و مشکلات روحی روانی دیگر، به سمت خانه ریدل ها، یا حداقل چیزی که قبلا به آنجا خانه ریدل ها گفته میشد، برگشتند. با اینکه آن ها در حال برگشتن به آن سمت بودند، ولی چون شکست های روحی، روانی و عشقی زیادی را تحمل کرده بودند، به آرامی و سکندری خوران در حرکت بودند.

چندین ساعت بعد:

- بالاخره تشریف فرما شدین!
- ارباب! ارباب! من اول شدم!

لرد چشم غره ای به هکتور رفت و سپس وسعت چشم غره اش را بیشتر کرد و به تمام مرگخوار هایی که او را در برابر محفلی ها تنها گذاشته بودند، چشم غره رفت. مرگخواران از شدت بار سنگین نگاه های اربابشان کمر خم کرده بودند و نمی توانستند حتی چند لحظه سرشان را بالا بگیرند تا شاید با نگاه های معصومانه ی مرگخوارانه شان، بتوانند خود را از این مهلکه نجات دهند. لرد همچنان در حال نگاه کردن مرگخواران بود که صدای دامبلدور حواسش را پرت کرد.
- یه پیشنهاد واست دارم تام!
- چه پیشنهادی پیرمرد؟
- ببین! هم ما خونه خراب شدیم و هم شما. نظرت چیه که به همدیگه کمک کنیم تا خونه هامون رو با عشق و محبت بسازیم و در طول این کار، به همدیگه بیشتر عشق و علاقه نشون بدیم و شاید مرلین رو چی دیدی، از تسترال شیطون اومدی پایین و بالاخره همه چی به خوبی و خوشی تموم شد!

لرد مکثی کرد. با گفتن این حرف دامبلدور، نقشه ای به ذهنش خطور کرده بود. با لبخندی مصنوعی گفت:
- به یه شرط!
- من حاضرم هر شرطی رو که باعث افزایش مهر و محبت بینمون بشه رو قبول کنم فرزندم!
- اول شما کمک می کنین تا خانه ریدل ها رو بازسازی کنیم و بعدش ما... یعنی مرگخوارهامون کمک می کنن تا خونه شما درست بشه!
- چه فکر جذاب و عاشقانه ای. قبوله تام!
-


Always


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۶:۲۸ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶

پنه‌لوپه کلیرواترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۳ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۱ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
از مرگ خوشم نمی آد، ولی ازش نمی ترسم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 104
آفلاین
تعدادی اخ و اوخ شنیده شد و چندین نفر روی زمین افتادند و جمعیت کم شد. حالا همه را میتوانستی بشناسی!
- رودولف ؟
-مامان بزرگ؟
-دخترم
-مامان .
-ارسینوس !مرتیکه ی دزد خرابکار پولمو پس بده.!
- هی ، لایت تو کی مرگ خوار شدی؟
- اسب ، تو این جا چیکار می کنی؟
- عمو ؟خودتی؟
- وایسا ، ببینم جیگر ، پول منو بالا می کشی.؟
- به خدا اخر ماه پس می دم.
-یا مرلین!تو این جا چی کار می کنی؟
-البوس ؟
- این جا چه خبره؟
لرد چشم غره ای به مرگخواران ، سپس به ان هایی که با هم راز و نیاز می کردند یا یک دیگر را در اغوش گرفته و ارسینوس و محفلی ای که دنبال هم کرده بودند رفت ،
-گفتم نابودشان کنید ، تاپاله های احمق . :
-ارباب معجون مرگخوار تاپاله کن بدم؟
-ساکت باش هکتور.
مرگخواران و محفلی ها از یکدیگر جدا شدند اب دهانشان را مزه مزه کردند و از نگاه به لرد که کارد می زدی خونش در نمی امد پرهیز کردند.
- اهم ... ارباب .
-چیه ؟
-ارباب ، می شه ببخشینم؟
-نه رودولف ... اخه اینم مرگخواره نصیب ما شد ؟ زودباشین خودتون رو جمع و جور کنین ببینم.
- تام ، داشتن به یکدیگر عشق می ورزیدند مگر چه شد؟. فرزندم انقدر حرص نخور . تو انقدر حرص می خوری چرا لاغر نمی شی؟
-ما ؟ چه طور جرعت می کنی ؟ به ما ، مخوف ترین و سیاه ترین لرد جهان ،بگی چاق ؟
مرگخواران که تحمل دیدن بغض لرد را نداشتند ، خشتک دریده و راهی کوی و بیابان شدند .
و لرد موند و نجینی و اب حو... ببخشید یعنی محفلی هاش.


ویرایش شده توسط پنه‌لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۹ ۱۹:۲۱:۲۲

نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۲۰:۱۲ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
ولی حالا که بود میتوانست از مزایایش برخوردار شود. نمیتوانیم اسمش را بیاوریم و ریش پشمکی چشم تو چشم شدند.

-عه تام اونجوری نگامون نکن خوب نیست.
و با این دستش به نوه هایش علامت داد که پاشید پاشید فلنگو ببندیم.

لرد که از قبل دست ریش را خوانده بود که حتما هم خوانده بود چوبدستی کبریایی خود را دراورد و با ان لِیزرسبز تیزش دور تا دور جایی را که ایستاده بودند و به وسعت تمام جایی که همه ایستاده بودند بُرید و زمین از زمین کنده شد و همین که خواست به پرواز در بیاید صدای زمین درامد که:
-اقا ببخشید یه لحظه میشه صبر کنید؟
-چیه زمین چی میگی تو این وضعیت ؟
-یه کم از اون پس لرزه های زلزله ای که چند لحظه پیش درست کردین تو من مونده . من نمیتونم تحمل کنم با خودتون ببرید.

و زمین غرشی کرد و باد سه گلوله ی از زمین کنده شده را به سمت همه پرت کرد.

-عه...! اون... شبیه منه!
یکی از گلوله ها به سمت هکتور امد و دستش هایش را باز کرد برای گرفتن هکتور. همین که هکتور خواست داد بزند سایه خودش را در بغل هکتور انداخت که البته قدش تا زانوهایش هم نمیرسید و گفت:
-بابایی!

والحق که شبیه دگورث بود. زلر و ویزلی هم همین مشکل را داشتند.

همین که خواستند چیزی بگویند بووم کودکان منفجر شدند و خاک زیر پایشان ترک خورد. رز زلر سریع به حالت سایلنت در امد و رویش را به سمت هکتور برگرداند. هکتور هم نمیدانست حالا وقت امتحان کردن معجون جدیدش است یا وقت کروشیو کاری با این کنه های دلنچسب، نگاهش را به اربابش انداخت و دید که اربابش روی صندلی مخصوصشان نشسته و وینکی با دو مسلسل مجهز بالای صندلی و نجینی از پایین پای ایشان محافظت میکند.
-اوووه سرورم شما خیلی باشکوهید.

لرد از روی تخت بلند و شد و به سمت دامبلدور امد و وقتی خیلی نزدیک شد گفت:
-چرا؟ چرا هر وقت تو نزدیک ما میشی برای ما اتفاق های بدی میافته؟ دیگه نمیذاریم تکرار بشه. بکشیدشون یاران من!

و مرگخواران به محفلی ها حمله کردند و جنگ سختی شروع شد. از هر طرف صد طلسم و معجون و جادو و جنبل پرت میشد.
بعضی ها پناه گرفته بودند. بعضی ها به فکر وسایل هایشان بودند و وسایلشان را از جلوی انهایی که پناه گرفته بودند ور میداشتند و جای امنی میگذاشتند.
تعدادی اخ و اوخ شنیده شد و چندین نفر روی زمین افتادند و جمعیت کم شد. حالا همه را میتوانستی بشناسی!


ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۵ ۲۰:۱۶:۲۵
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۵ ۲۰:۱۸:۱۶
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۵ ۲۰:۲۰:۵۱

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۷:۰۷ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
صحنه‌ی کلاه بیرون آمده از وسط کوهی از آوار برای محفلی ها بسیار آشنا بود، آلبوس دامبلدور در حالی که گچ ها را از رو، زیر، تو و بیرون ریشش می‌تکاند، گفت:
- تام! ستون‌های خونه‌ت رو برپایه‌ی عشق بنا کن تا فرو نریزه! ما توی هاگوارتز فرو ریختن رو تحمل نمی کنیم.

لرد سیاه چوب دستی‌اش را بالا برد ولی برای اولین بار نمی‌دانست به کی آوادا بزند، به دامبلدور یا آن سه خانه خراب کن! از بین آن سه، محفلی یا مرگخوار؟ رز یا غیر رز؟
گرنجر با ویزلی یا بدون ویزلی؟

- ارباب معجون خانه درست کن بدم؟

هکتور! چه کسی بهتر از این ننگ معجون سازی؟ مدت ها بود که خوراکی ها را با ترس وجود معجون در آن می‌خورد ولی حالا با یک آوادا می‌توانست برای بقیه‌ی عمر بدون هکتور دگورث گرنجر زندگی کند...

- آو...
- ارباب با با منو می‍شه خونه درست کرد.

رز ویزلی! اگر به او آوادا می زد، دیگر نیازی به شنیدن وراجی هایش نداشت...گرچه دلش برای گیم زدن با منوی مدیریت تنگ می‌شد ولی ارزش رو ویبره نبودن خانه را داشت.

- آوا...
- کردم من خراب؟ عه! پروف می‌کنه درستش!

این یکی رز! تا وقتی یه محفلی بود چرا باید مرگخواران نازنینش را می‌کشت؟ به غیر از حذف کردن یک محفلی بیشتر از جامعه، آلودگی صوتی را از بین می‌برد.

- آواد...
- تام! ما توی هاگوارتز آوادا زدن رو قبول نمی کنیم!

دامبلدور! دامبلدور را می‌کشت تا دیگر به او نگوید تام! او لرد ولدمورت بود؛ لرد ولدمورت!
- به من نگو تام!
- تام ما تو هاگوارتز بی تامی رو تحمل نمی‌کنیم.

اگر لرد نبود، اگر ولدمورت نبود، اگر ارباب مرگخواران نبود، به خودش آوادا می زد. گرچه بودن رز، رز، هکتور و دامبلدور خودش آوادا به توان چهار حساب می‌شد!


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۵ ۱۷:۳۹:۲۰
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۵ ۱۷:۴۱:۴۳




پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۹:۴۹ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶

آراگوگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۱ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
-نلرزین!

دستور از لرد سیاه بود. در نتیجه هکتور تلاش زیادی برای توقف انجام داد...

ولی تلاشی نافرجام!

هکتور قادر به توقف نبود...ولی قادر به متوقف نشدن هم نبود. برای همین لرزان، به لرد نزدیک شد.
_ارباب من اگه الان نلرزم این فکر می کنه کم آوررم. فکر می کنه خودش بهتر می لرزه. شما مایلین چنین فکری بکنه؟ من در عمق چشماتون می بینم که مایل نیستین.

لرد چشم غره سرخ رنگی به هکتور رفت.
_ تو بی جا می کنی به چشمان ما خیره می شی. ولی بد هم نگفتی. ممکنه این فکرو بکنه. گرچه بد نگفتن خودش بده.یاران ما همواره باید بد بگن.

در این میان رز ویزلی که غیرت مرگخوارانه اش فعال شده بود، با ویبره های شدید تری به کمک هکتور رفت.

رز زلر عصبانی شد و بیشتر لرزید.

ویزلی لرزید و زلر لرزید و دگورث گرنجر لرزید...

و نتیجه این شد که در یک لحظه، کل خانه ریدل ها و خانه شماره دوازده در اثر شدت لرزش ها ترک برداشت...
و ناگهان فروریخت...

محفل و ارتش سیاه بی خانمان شدند.


!If you can't handle me at my worst, you dont deserve me at my best


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۸:۱۵ شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۶

لرد ولدمورتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۱ شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۱۳ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 29
آفلاین
خلاصه:
چمدون های لرد سیاه و دامبلدور طی یک سفر با هم قاطی شد. لرد، بعد از چپوندن هکتور داخل چمدون دامبلدور، اون رو تحویل میده. وظيفه هكتور، حل كردن مشكلات محفليون با درست كردن معجون بود. اون يه معجون بزرگ كردن خونه، به در و ديوار خونه ى گريمولد ميپاشه. خونه بزرگتر ميشه، ولى پرواز ميكنه و صاف، روى سر خونه ى ريدل فرود مياد.
اتفاقى ميوفته و سقف خونه ى ريدل ها، به همراه كف خونه ى گريمولد و اعضاى محفل، ميريزه و محفلى ها هم، خونه ى ريدل رو به دو قسمت محفل و مرگخوار، جدا كردن و قصد دارن اونجا بمونن. لرد سياه اون هارو ميبينه و بسيار عصبانى ميشه. مرگخوار ها هم سعى ميكنن اصل قضيه رو پنهان كنن و ميگن كه اون هارو آوردن اونجا، تا نابودشون كنن.
.........................................

در همان حين كه لرد سياه، مشغول سبك و سنگين كردن پيشنهاد آستوريا بود، خانه ى ريدل لرزيد!

-تو!
-گفتم تـــــو!

لرزش خانه، حاصل تقابل دو لرزنده، از دو جبهه ى مخالف بود...هكتور و رز زلر!

-ميگم تو دارى از من تقليد ميكنى! من از اولش ويبره ميرفتم. مرگخوارها هم شاهدن!
-اسير شديم به گودريكا! همه ى محفل ميدونن كه من هميشه ويبره ميرم.

گويا مشكل، تازه شروع شده بود.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.