هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۰:۳۳ چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶
#45

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
- هوی!

ربکا نگاهی به دور و برش انداخت. امّا به قیافه‌ی هیشکی نمی‌خورد که این صدای هشدار آمیزِ خفه رو در آورده باشه.

- کجا رو نگا نمی‌کنی؟ من اینجا نیستم! سمت چپت!

ربکا هم نگاهی به سمت چپش انداخت. ولی ناگهان، دستی از سمت راست، یقه‌ش رو گرفت و از جلوی صحنه کشیدش بیرون و آوردش پشت صحنه.

- هی! ولم کن! تو دیگه کی هستی؟
- من آرنولد نیستم!

ربکا هیکل نحیف آرنولد رو برانداز کرد.
- معلومه که آرنولد نیستی.
- خیلیم طنز گفتم! آرنولد نیستم! و قضیه رو هم بپیچون! نگو نبینم، اینجا چه غلطی نمی‌کنی؟ مگه قرار نبود برا همیشه جلوی چشام باشی؟!

ربکا نمی‌دونست فاز این گربه چی بود و چرا اینجوری حرف میزد. شاید توی خیابون با ماشین تصادف کرده یا مغزش مورد اصابت پاره‌آجرهای پرتابی‌ِ پسربچه‌های خلافکار قرار گرفته بود.
- شرمنده داداش، نه ما شوما رو می‌شناسیم. نه شما ما رو. ظاهراً ملاجت مشکل داره. تا مریضیت عود نکرده و اوضاعت بی‌ریخت‌تر نشده بذار همین الآن بدون هیچ درد و مردی... خلاصت کنم.

هفت‌تیرش رو در آورد و لحظه‌ای بعد، دستاش رو بالا آورد، وقتی که آرنولد هفت‌تیر رو قاپید و لوله‌ش رو گذاشت زیر چونه‌ش.
- من تو رو نمی‌شناسم. من و تو از یه جا نیومدیم. شاید یادت بیاد، ولی تو سه ماه زندگیمو به بهشت کشوندی. من عاشقتم! الآنم می‌خوام آخرین ذرات وجودتو با خودم ترکیب کنم. یوهاهاها!

و قبل از اینکه ربکا بتونه مفهوم حرف‌های آرنولد رو بفهمه، پفک پیگمی پرید توی حلقش و دختر مو آلبالویی بعد از چندین جیغ بنفش و تحملِ سر گیجه و استفراغ و اسهال، کم‌کم حالش جا اومد.
نگاهی به اطرافش انداخت...
- من چرا اینجا نیستم؟


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
#44

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۳ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 920
آفلاین
در جلوي چشم هاي گرد شده ي ربكا، رودولف با پاي خودش از صحنه دور شد و به بيرون سوژه پريد.
در طول عمر كوتاهش، هيچ وقت اينقدر قانع كننده و با جذبه ظاهر نشده بود. خب اينكه يك روباه و گربه ي هويجي رنگ دائما در تعقيبش بودند هم بي تأثير نبود!

- نمي خواي بحران منو حل كني؟

اين يكي داي بود كه اميد داشت با تغيير نويسنده اوضاعش حداقل در حد نيم بند بهتر شود.

- بايد بكنم چيكار برات؟
-
- اربوب!

و ايشان هم ريگولوس بلكِ بچه خوشگل بود كه بدون رعايت حق كپي رايت، ويبره زنان به شناسه ي گشوده ي لرد اشاره مي كرد.

- خب فكر كنم اين به اين معنا باشه كه هيچ كدومتون تام نمي شه، نه؟
- اربوب!
داي همچنان غرق در بحران:

ربكا عنكبوتي كه وسط صحنه ي نمايش قدم مي زد را نگاه كرد. اين يكي براي مدتي هرچند كوتاه جاي لرد بود، مي توانست تام بشود!

- نورافكن!
- درسته.
- صدا!
- حله.
- نور...و...حركت!

تست با بازي آراگوگ در نقش لرد آغاز شده بود ولي هري همچنان مشخص نبود. داي دچار بحران يا ريگولوسي كه سوزنش روي اربوب گير كرده بود؟





پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
#43

سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
دیروز ۹:۵۹:۰۱
از تو خیابون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 265
آفلاین
رودولف قمه‌هاش رو غلاف کرد. یه نگاه به قد و بالای ربکا انداخت و همونطور که خیره مونده بود به چشمای ربکا، به فکر فرو رفت.

- دیگه چیه؟

رودولف از فکر بیرون اومد. دوباره نگاهی به قد و بالای ساحره‌ی باکمالاتِ هفت‌تیرکِشِ مو آلبالوییِ روبروش انداخت و جواب داد:
- جنگیدن با ساحره‌های باکمالات تو مرامم نیست!

ربکا دیگه خسته شده بود. از صحنه‌ی نمایش بیرون رفت، بازوی دای رو گرفت و پرتش کرد روی صحنه.
- خیلی خب! تو الان ولدمورتی و لوولین، هری پاتر. یالا! شروع کن.

رودولف تا چشمش به دای افتاد، لبخندِ برقِ دندون‌نمایی زد و گفت:
- اینو که دیگه اصلا حرفشو نزن!
- دیگه چیه؟
- نمی‌بینی کمالات ازش می‌چکه؟

لوولین که همچنان بحران رو حس می‌کرد:
-

- خودت با پای خودت برو پایین تا هِدشاتت نکردم.



ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۳ ۱۶:۰۳:۱۵

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱:۰۲ پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۹۵
#42

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۱۸:۲۹ شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۸
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
ربکا کمى فکر مى کنه. بله. خودش اونا رو راه داده بود اونجا. خودش مى خواست نقش جودى ابوت رو ازشون تست بگيره و حالا بايد يه فکرى مى کرد. ربکا فکر کرد. فکر کرد. خيلى فکر کرد. اما در شأن خودش نديد که فکرش انقدر طولانى بشه. ناسلامتى ريونى بود. به همين علت به نتيجه رسيد.
- خب اگه جودى ابوت رو نمى شناسيد، هرى پاتر و لردولدمورت رو که مى شناسيد؟ نمايش جنگ هرى پاتر و لرد ولدمورت رو اجرا مى کنيم. تو! اسمت چى بود؟ اول تو بيا!

اون رودولف بود.

رودولف کمى از اعتماد به نفسش دود مى شه ميره هوا. با اينکه مرد قمه به دست ميدان هاست ولى حالا از بازى کردن نمايش دستاش شروع به لرزيدن کرده بود.

رودولف مياد وسط صحنه. كسي توى جايگاه تماشاگرا نيست ولى رودولف استرس داره. البته بعدش به فکرش مى رسه که چى مى شد اگه همه ى تماشاگرا ساحره بودن؟
- من مى خوام نقش يه مردى رو بازى کنم که همه ى ساحره ها عاشقشن!

ربكا نمايشنامه رو ميده دست رودولف.
- متاسفانه توى اين صحنه ى فيلم هيچ ساحره اى نيست.

رودولف پکر مى شه.

ربکا ادامه ميده:
- تو نقش هرى پاتر رو بازى مى کنى...

حرف ربکا با ديدن قمه رودولف که به سمتش نشونه رفته، نصفه مى مونه. رودولف که به علت نبود ساحره ناراحت بود حالا دوتا ناراحتى رو يکى مى کنه.
- نخير! من و چه به کله زخمى! ما به آرمان هاى ارباب پشت نمى کنيم!

ربکا آب دهنش رو قورت ميده و با زور حرف مى زنه.
- باشه. باشه. تو نقش لرد رو بازي كن...

حرف ربكا دوباره نصفه مي مونه. رودولف دومين قمه ش رو بيرون مياره!
- از من مي خواي اداي اربابم رو دربيارم؟

ربكا جونش رو مى ذاره تو جيبش و حرف مى زنه.
- اين فقط يه نمايشه. يه نفر بايد اين نقش رو بازى کنه ديگه. کى بهتر از شما؟

اعتماد به نفس دود شده ي رودولف به صورت ميعان برمي گرده سرجاش.
- اره. کى بهتر از من!
- خيلي خب. من مثلا هري پاترم و تو ولدمورت. مى خوام ازت تست بگيرم. شروع کن!


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۹:۴۴ دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵
#41

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
رودولف که دستانش را از دو طرف کش داده بود و خودش را در آغوش گرفته بود.
- چقدر من جذابم. چقدر علاقه خاص دارم به خودم...

در طرف دیگر، ریگولوس مشغول مخلوط کردن زباله های تر و خشک بود. اصولا اینکار از دیدگاه دانشمندان عمل ناگواری است. همچنین رئیس سازمان ملل هم به خاطرش اعلام نگرانی کرده و داعش هم اصلا مسئولیت این کار ریگولوس را قبول نکرده است.
به هر حال ریگولوس پس از مخلوط کردن زباله ها، جارو و خاک اندازی از جیب خود بیرون کشید و شروع کرد به جمع و جور کردن خودش به همراه مخلوط زباله ها که بوی سگ مرده میدادند.

بحران دای در وسط صحنه داشت به شدید ترین حالت خود میرسید. دای میخواست برای خودش یک لیوان آب سیر با چاشنی میخ چوبی سفارش دهد. اما به جایش ناگهان کلاه گیس قرمزی را که ربکا به سویش پرتاب کرد، روی هوا گرفت. البته ربکا بلافاصله پس از پرتاب کلاه گیس، یک سیب سرخ هم پرتاب کرد و درست کنار چشم دای، آن را با تیر زد.
- خب دیگه. آماده باشید همگی که باید ایفای نقش کنید در نقش جودی ابوت!

رودولف دست از بغل کردن و ابراز علاقه به خویش کشید.
ریگولوس جارو کردن خودش به همراه زباله هارا فراموش کرد.
دای هم بحران خود را فراموش کرد.

این برای هر سه نفر یک اتفاق مثبت محسوب میشد.اما مشکل این بود که بر طبق قوانین دنیا، پشت هر اتفاق مثبت، اتفاقی منفی نیز وجود داشت. در این مورد برای سه بازیگر اتفاق منفی این بود که آنها "جودی ابوت" را نمیشناختند.

این علامت سوال همچنان داشت در سر آنها بزرگ میشد و حتی نزدیک بود از گوش هایشان بیرون بزند، اما به دلیل سرعت عمل ربکا در رفع بحران، این اتفاق نیفتاد.
- بذارید کلاه گیساتون رو سرتون دیگه!

آنها کلاه گیس های قرمز را روی سرشان گذاشتند.
سپس دای دست خود را بالا برد.
- آقا اجازه؟
- خانم هستم!
- جودی ابوت کیه؟
- یعنی شما سه تا نمیدونید جودی ابوت کیه؟!
- باید میدونستیم؟!

ربکا چند ثانیه فکر کرد، اما به نتیجه ای نرسید. سپس با لوله تفنگش سرش را خاراند. باز هم به نتیجه نرسید. مغز ریونی اش داشت ارور میداد!
- کی راه داد شماهارو اصلا؟!
- مگه خودتون مسئول اسم نویسی نبودید؟!


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۴ ۱۹:۴۷:۵۵
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۵ ۰:۴۲:۰۳


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۲:۴۸ یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۵
#40

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۲۹:۰۱ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
دای دچار بحران شخصیتی و جنسیتی شده بود. دای خورد شده بود. دای سعی در قانع کردن ملت بنا بر ثبت جنسیت خود داشت که سر از صحنه تئاتر درآورد.

ربکا به سمت صحنه رفت و ملت علاقه مند هم پشت سر او.
- خب... اسم نفراتو صدا می زنم به ترتیب میان بالا. رودولف لسترنج!

بنا بر مسابقات کوییدیچ، رودولف ابرویی برای دای بالا انداخت و به سمت صحنه رفت.

ربکا غیرتی شد. هفت تیرش را برای حفاظت از ناموس ریون بیرون کشید...
-
-آهان...آهان! نفر بعد، ریگولوس بلک!

ریگولوس خاکشیر شده، خود را به بالای سن کشید.

- دای لوولین! نقش اصلی نمایش جودی ابوته، هر کی بهتر بازی کرد.

دای بیشتر از همیشه دچار بحران شد.
ریگولوس خاکشیرتر شد.
رودولف... رودولف سعی کرد به خودش ابراز علاقه خاص کند!


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲:۳۹ یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۵
#39

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۱۸:۲۹ شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۸
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
سوژه ى جديد

توى کتاب هاي هري پاتر مدام به خوردمان دادند که راهروهاى هاگوارتز خلوت است و هرى براى فرت و فرت دردسر درست کردن فقط با فليچ مواجه مى شده است. خب طبيعتا يک مدرسه با چهار گروه و هر گروه با پنج رده ى سنى و چندين استاد و جن ها، روح ها، سگ هاى سه سر، مارهاى عظيم الجسه و هزاران جانور ديگر، نمى تواند آنقدر خلوت باشد که هرى براى دردسرهايش راحت بگردد. ولى چون پسر برگزيده بود، مى گشت خب. پسر برگزيده هم نشديم.

هى روزگار...

بگذريم...

سوژه ى ما اما در روزى اتفاق مى افتد که راهرو ها اصلا خلوت نيستند. جاى سوزن انداختن نيست. دانش آموزان دسته دسته مقابل تابلوى اعلانات مى ايستند و بعد به سمت نامعلومى مى دوند.

از دور داى لوولين جمعيت دانش آموزان را مى بيند و دوان دوان به سمت تابلو مى آيد. اما صف طولانى اى مقابلش است. داى به فکر فرو مى رود و ذهن ريونى اش يارى مى کند. سدى براى داى وجود ندارد. داى خون چند دانش آموز را مى مکد و راه را براى خودش باز مى کند. به همين راحتى. دهان خونى اش را پاک مى کند و اطلاعيه را مى خواند:

نقل قول:
بسم المرلين

با سلام خدمت دانش آموزان مدرسه ى علوم و فنون جادوگرى هاگوارتز

تئاتر هاگزميد از علاقه مندان به هنر بازيگرى دعوت مى کند.
بشتابيد-------- بشتابيد

دوستداران بازيگرى مى توانند بعد از نام نويسى و شرکت در تست، در صورت قبولى يکى از بازيگران نمايش بزرگ هاگزميد باشند.

بشتابيد----- بشتابيد


داى که علاقه ى زيادى به بازيگرى داشت...

داى:

خب يا حداقل بعدا مي توانست علاقه مند شود.

به همين علت داى به اجبار دست روزگار که در حال تايپ بود به سمت تئاتر هاگزميد دويد.

محل نام نويسى علاقه مندان



داى برگه ى ثبت نام را امضا کرد و عقب ايستاد. ده ها دانش آموز در کنارش بودند.


ربکا جريکو به عنوان مسئول نام نويسى، ليست بازيگرانى که ثبت نام کرده بودند را تا کرد و در جيبش گذاشت. رو کرد به سمت داوطلبان.
- حالا وقت گرفتن تسته. بريم رو صحنه.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۸
#38

سلسيتنا  واربك


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۸ دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۶:۵۰ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۰
از ت مي ترسم!خيلي وحشتناكي!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 22
آفلاین
* ماموريت الف دال *

باشد كه الف دال پيروز باشد!

سوژۀ جديد !

- اوه... چه خاكي گرفته اينجا رو!

گرابلي در حالي كه با جمعي از الف داليون به سالن تئاتر قدم مي گذاشت اين را گفت.سپس به اطرافش نگاهي كرد و شروع به بررسي كردن سالن كرد.

قرار بود الف دالي ها نمايش عظيمي براي جادوگران اجرا كنند.و براي انجام اين كار،سالن تئاتر هاگزميد را مناسب دانستند.اما اين سالن مدتها بود كه بدون نمايش رها شده بود و تمام سالن را خاك گرفته بود.

پس از دقايقي تقريبا تمام الف دالي ها وارد سالن شدند.

- چه قدر اين جا بزرگه !
-واي حالا چطوري كل اين رو تميز كنيم؟
- با چارو برخي!(جارو برقي!)
-چي مي گي تو باو؟
-نمي دونم!آخه چن بار اين اسمو از مشنگا شنيدم ولي نمي دونم چيه!


گرابلي پس از مدتي فكر كردن سرفه اي كرد و گفت: خوب ما بايد به چند گروه تقسيم بشيم براي تميز كردن اين جا!

يكي از اون ور بلافاصله گفت: اه...باز گروهبندي!

گرابلي توجهي نكرد و ادامه داد: بله گروهبندي!بعدشم شروع به تمرين مي كنيم. مطمئنم نمايشمون خيلي عالي مي شه.

لايرا سرش را خاراند و گفت: جوخه ايا رو چيكار كنيم؟ اگه بفهمن و كارمون رو خراب كنن؟

همون ياروئه از اون گوشه گفت: نه نميفهمن.مطمئن باش!

گرابلي با آسودگي گفت: آره . اونا اصلا نمي فهمن.از كجا بايد بفهمن آخه؟

لايرا شانه هايش را بالا انداخت و چيزي نگفت.

گرابلي نفس عميقي كشيد و گفت: راحت باشين دوستان!هيچ خطري ما رو تهديد نميكنه.خوب ما بايد به پنج گروه پنج نفري تقسيم بشيم براي اين كار.فكر كنم همون گروهبندي اي كه براي ماموريت كردمتون خوب باشه نه؟

الف دالي ها موافقت كردند و شروع به تميز كاري سالن كردند.اما هيچ كدام از وجود جاسوسي كه در بينشان كار مي كرد باخبر نبود...(همون ياروئه كه هي نظر مي داد منظورمه!)

توجه: ادامه دادن سوژه براي غير الف داليا هم آزاده!


همون ليسا تورپينم!
تصویر کوچک شده


Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۰:۵۳ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸
#37

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۳۷ چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۰
از جون گرابلی و انجمنش چی می خام؟!؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 167
آفلاین
اجرای تئاتر " شنگول و منگول و حبه انگور " توسط حزب ارزشی ها!

یه روزی روزگاری، توی یک دهکده ای یه خانوم بزه با چند تا از بچه هاش زندگی می کردند.
توی این دهکده گرگ پیری زندگی میکرد که بزدونی داشت و علاقه ای عجیبی به بزها داشت .
گرگه هر کاری می کرد نمی تونست بچه های خانوم بزه رو اغفال کنه که باهاش برن به بزدونی بعد بخورتشون. بنابراین چون می دونست خانوم بزه عاشق ماهی مرکبه، یه روز از دم خونه ماهی مرکب چید تا دریاچه هاگوارتز. و خودشم رفت پشت بوته ها قایم شد.
خانوم بزه از خونه اومد بیرون و ماهی مرکبا رو دید و خوشحال شد و معی کرد و به بچه ها گفت: من میرم براتون غذا بیارم،بشینین تو خونه و درو روی هیچ کس باز نکنید...یه وقت نکنه اون گرگه بیاد شما رو ببره..آفرین

خانوم بزه اینو گفت و رفت دنبال ماهی مرکب.

گرگه که دید خانوم بزی رفت، رفت پشت کلبه و در زد
تق و تق و تق
شنگول: کیه کیه در میزنه؟
گرگه:منم منم مادرتون!
منگول: اخ جون مامانه، درو باز کنیم...
شنگول: نه،شاید گرگ پیر باشه( میره پشت در ) تو اگه مادرمونی، چرا صدات اینقده کلفته؟ نه و نه و نه، تو مادر ما نیستی!

گرگه نادم میشه و میره 1 کیلو تخم شربتی می خوره تا صداش خوشتیپ بشه و میاد دوباره پشت در:
تق و تق و تق
شنگول: کیه کیه در میزنه؟
گرگه که صداشو نازک کرده: منم منم مادرتون!
منگول میخاد درو باز کنه که شنگول یه کف گرگی بهش می زنه.
شنگول:اگه مادرمونی، دستتو نشون بده!
گرگه دستشو نشون میده.
شنگول: نه و نه و نه،تو مادرمون نیستی، دست مادر ما سفیده و سم داره! تو پنجول پنجولی!

گرگه نادم میشه و میره دستشو می کنه توی یه قوطی کنسرو و برمیگرده
تق و تق و تق
شنگول:کیه کیه در میزنه
گرگه: منم مادرتون!
منگول متنبه شده و حرف نمیزنه!
شنگول: اگه مادرمونی، اسم بابامون چیه؟!
گرگه: بز اقا؟
شنگول: نه و نه و نه، تو مادر ما نیستی!اسم بابای خودت، بز اقاس!

گرگه نادم میشه و میره ثبت احوال بزها و اسم بابای طرفو در میاره!
تق و تق و تق
شنگول: کیه کیه در میزنه؟!
گرگه : منم مادرتونم، اسم باباتونم می دونم!
شنگول دیگه چیزی یادش نمیاد و درو باز می کنه
گرگه میپره تو و هر سه تا بچه بز رو می خوره و میره همونجا پشت میگیره میخوابه!

خانوم بزه که با کلی ماهی مرکب داشته بر میگرده میبینه در خونه بازه و گرگ پیر پشت در افتاده و شیکمش باد کرده.
همونجا دست به کار میشه و شیکم گرگه رو پاره میکنه و شنگول و منگول و حبه انگور رو در میاره و توی شکمش رو پر ماهی مرکب میکنه و دوباره بهم میدوزه.

و ما از این داستان نتیجه میگیریم که ایفون تصویری پرسی ویزلی، برای هر خونه ای لازمه!

تهیه شده توسط ریگولوس بلک
به سفارش پرسی ویزلی


Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�


Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۸:۴۰ شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۷
#36

پیوز قدیمی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۸ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
پیوز با دیدن موقعیت دستور داد : « همه اوباش برین بیرون ! »
همه اوباش تاتی نباتی از سالن خارج شدند و رون هم در حالی که کلی پیتر در دستش بود بیرون دوید و پیتر بدون کله هم کورمال کورمال دنبالش می آمد.
پیوز دستور داد. خوب دیگه کاری با اینجا نداریم ! افتخار آخرین طلسم به خودم میرسه !
- « فایرو فلگریت »
جرقه ای از چوب پیوز خارج شد و کم کم تبدیل به چراغ نفتی شد و بعد لامپ اینکاسنت و فلورسنت و کم مصرف و ال ای دی و در نهایت تبدیل به یک ابرریز تراشه شد و درون سالن نمایش افتاد و بلافاصله از اقصی نقاط سالن شعله های آتش بلند شد. پیوز دستور داد : « بریم »
و همه اوباش اتل متل کنان دنبالش رفتند

<><><><><><><><><><><><><><><><><>
ماموریت از این لحظه در تاپیک کافه دوئل تا پای مرگ دنبال میشه !


ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۱۰ ۱۹:۰۱:۱۸

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.