هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۱:۳۷ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
لب های دلفی به شکل خطی صاف در آمدند و چهره اش بسیار پوکرفیس شد.
مرگخواران دیگر که در تلاش برای درست کردن چراغ بودند، بسیار تلاش کردند جلوی خنده خود را بگیرند، اما نتوانستند و همگی زیر خنده زدند.
دلفی با همان چهره پوکرفیس گفت:
- لیسا، به جای من یه دور با همشون قهر کن.

خنده های مرگخواران روی لب هایشان خشکید. زیرا لیسا، به صورت کاملا جدی از جای خود بلند شد، با اخم به همه شان زبان درازی کرد، به سوی دیگر خانه رفت و گفت:
- با همتون قهرم. حتی با دلفی که میخواد از قهر کردنم استفاده ابزاری کنه.

مرگخواران صبر کردند تا دلفی به مرلینگاه برود، سپس با دادن وعده کفش پاشنه طلا و مسابقه قهر استقامتی، موفق شدند وی را به کار بازگردانند.

سپس عملیات اصلی برای تعمیر چراغ شروع شد. البته به این شکل که همگی با چشمان تنگ شده به چراغ خیره شدند، گویا منتظر بودند تا چراغ، خودش به صورت خود به خودی تعمیر شود.

دقایق از پی هم گذشتند، اما چون اتفاقی نیفتاد، بالاخره بلاتریکس که خسته شده بود، ضربه آرامی روی میز زد و گفت:
- همگی ایده هاتون رو بگید و سعی کنید زیاد غیرعقلانی نباشن.

مرگخواران شروع کردند به خاراندن سرهایشان تا ایده ها از عمق مغزهایشان، به سطح و سپس به زبانشان بیایند.
سپس لیسا به عنوان نفر اول شروع کرد به صحبت کردن:
- بی توجهی و قهر بهترین سلاحه. به نظرم همگی باهاش قهر کنیم و بهش اهمیت ندیم تا به خاطر کمبود محبت خود به خود تعمیر بشه!
- معجون چراغ تعمیر کن بریزیم روش!
- با آب دهان جادویی و مرگخوارانمون بچسبونیمش!

ملت مرگخوار ابتدا تلاش کردند صدای بانز را نشنوند، اما ایده وی بیش از حد ترغیب کننده بود.

مقابل در مرلینگاه:

- خیلی بو میاد. نمیذارم بری تو!
- بابا خب دستشویی دارم من!
- همینه که هست!



پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲:۰۵ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
-لعنتى؟ به چراغ من گفتى...لعنتى؟!

آستوريا قدمى به دلفى و غول نزديك شد.
-بله...دقيقا به چراغ تو گفتم...چيكار ميكنى...چيـــــــكار ميكنى؟

غول، سيب هاى درون سبد را يكى پس از ديگرى به سمت سر و صورت آستوريا پرتاب مى كرد و با هر پرتاب موفق، جيغ بلندى مى كشيد.
-نكن! نكـــــن!

مرگخواران به سرعت جلو دويدند و پس از اصابت چندين سيب به اقصى نقاط بدنشان، موفق به كنار كشيدن آستوريا شدند.

-غول بي نزاكت! غول غارنشين! به چه جرئتى به من سيب پرتاب...

بلاتريكس سريعا دستش را روى دهان آستوريا گذاشت.
-باشه...باشه! جيغ نزن! الان ارباب ميشنون!...جيغ نزن!

آستوريا ساكت شد.

-هى...برو پايين.
-نميرم.
-ميگم برو پايين. واجبه!
-نميرم!

دلفى صدايش را پايين آورد.
-ميگم برو...ميخوام برم مرلينگاه!
-برو...چشم هام رو ميبندم!





پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱:۰۴ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶

آماندا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۶:۵۵:۲۳ چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
- اربابن که دارن میان، مطمنم اربابن!
- بدبخت شدیم الان با این غولِ بازنشسته ی دیوونه...
- بابا نگران نباشید، فوق فوقش هممون میمیریم!

پس از اینکه بلاتریکس کروشیویی نثار گوینده آخرین جمله کرد، یکی دیگر از مرگخوار ها به سمت راه پله دوید و مشغول التماس شد:
- ارباب به خدا تقصیر من نبود، این دوتا... بلاتریکس و آستوریا بودن که این یارو آوردن اینجا به مرلین قسم من هیچ تقصیری نداشتم!

وقتی مرگخوار به داخل راه پله نگاه کرد، چیزی ندید جز کرابی که به حالت پوکر فیس آنجا ایستاده بود! در همین جا بود که آستوریا کله مرگخوار را گرفت و... کار خاصی نکرد فقط مغزش رو به تیکه های مساوی و غیر مساوی تقسیم کرد!

- هـــی... بــــرو حیوون!
- حیوون چیه بی ادب؟ من آدمم، بفهم!
- اگه تو آدمی پس لابد منم حوام... همین جا وایسا!

غول چراغ جادو، موهای دلفی رو کشید و دلفی که اشک تو چشاش جمع شده بود، رو به روی یخچال ایستاد. حالا غول تا میتونست شونه های دلفی به طرف پایین فشار داد تا اینکه خودش دقیقا جلوی یخچال قرار گرفت، در یخچال را باز کرد و نگاهی به تمام خوراکی ها و غذا های اشتها آور داخل آن کرد.
پس از حدود چند ثانیه تصمیمش را گرفت و یک تکه کیک شکلاتی چند طبقه از داخل یخچال بیرون آورد و در یک چشم به هم زدن آن را در دهانش چپاند! فقط ده دقیقه طول کشید تا اینکه تمام یخچال به دست غول خالی شد.
حالا دیگه وزن غول به قدری زیاد شده بود که زانو های دلفی خم شده بودن! پس از اینکه غول آروغی زد بالاخره آستوریا تونست از حالت پوکر فیس بیرون بیاد و بگه:
- فقط یکی یه پیشنهاد برای تعمیر این چراغ لعنتی بده!


ویرایش شده توسط آماندا در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۷ ۱:۱۳:۰۳


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۰:۲۹ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶

ریتا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۹:۲۷ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 205
آفلاین
-معجون چراغ غول تعمیر کن بدم؟

ثانیه ای قبل از آن که هکتور معجون عجیبش را روی چراغ بریزد و خراب کاری بیشتری به بار آورد، آرسینوس چراغ را از زیر دستش کشید.
-نه هکتور، نه!
-معجون غول محو کن چی؟
-

-یورتمه برو! یالا!

همه ی نگاه ها به سمت در آشپرخانه چرخید؛ غول موهای دلفی را گرفته بود و می کشید. دلفی، در حالی که صورتش از شدت درد در هم شده بود، تمام تلاشش را می کرد که یورتمه برود.

-کسی کتابی راجع به نحوه ی تعمیر چراغ غول ها سراغ نداره؟

هنوز ثانیه ای از اتمام این جمله نگذشته بود که صدای پایی از راه پله شنیده شد...


تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
-نميپيچم!

دلفى فرياد زنان اين را گفت و مشغول كلنجار با غول شد.
-برو پايين...برووو!...كمرم درد گرفت!

غول، با خيال راحت پاهايش را دو طرف گردن دلفى انداخته بود و براى ضمانت جانش در برابر پيچش ها و بالا و پايين پريدن هاى او، دستانش را در موهاى دلفى فرو كرده بود.

-موهام رو ول كن. نكش...ميگم نكش!

ولى غول گوش شنوا نداشت. او گرسنه بود و غذا ميخواست...دو قرن را براى اين لحظه صبر كرده بود!

-باشه...باشه! ميرم...ميرم آشپرخونه. نكش فقط!

دلفى كه چاره اى نداشت، به سمت آشپزخانه رفت.
از بين مرگخواران كه تا آن لحظه، با دهان هاى باز شاهد ماجرا بودند، اولين نفر كه به خودش آمد، بلاتريكس بود.
-بازنشسته شده؟ يعنى بخاطر هيچ چى اون همه سكه داديم؟
-چه غول پررويى هم هست!

-خودتى!

صدا، صداى فرياد غول بود كه از آشپزخانه شنيده ميشد.
آرسينوس به تكه هاى چراغ اشاره كرد.
-من مطمئنم كه اگه اين رو درست كنيم، همه چى درست ميشه.

مرگخواران نگاهى به تكه هاى چراغ انداختند. به نظر مى آمد كه چاره ى ديگرى هم جز تعمير آن ندارند. چراكه احتمالا لرد سياه به هيچ وجه از اين مهمان ناخوانده استقبال خوبى نميكردند!



پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۵۰:۴۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6693
آفلاین
سوژه جدید


مغازه های کوچه ناکترن، اصولا تنگ و تاریک و سیاه هستند! و این سیاه بودن را، بیشتر از کمبود نور، می توان به مراجعه کننده های دائمی این کوچه مربوط دانست.
بلاتریکس لسترنج و آستوریا گرینگرس، شاید دو نمونه از سیاه ترین ها بودند!
همین باعث شده بود که حتی مغازه داران نه چندان سپید ناکترن هم، با دیدنشان در آن وقت از روز، احساس خطر کنند.حضور ناگهانی و بی دلیل این دو ساحره، اصلا نشانه خوبی نبود.

هر دو با عجله گام برمی داشتند. واضح بود که هدف مشخصی دارند. از جلوی هر مغازه که عبور می کردند، صدای نفسی که از سر راحتی آزاد می شد به گوش می رسید.
-آخییییش...این جا هم نیومدن. پسر چند بار باید بهت بگم وقتی اینا رو این دور و برا دیدی کرکره رو بکش پایین.

طولی نکشید که مقصد آستوریا و بلاتریکس مشخص شد.

عتیقه فروشی...


چند ساعت بعد...خانه ریدل ها...


مرگخواران دور چراغ کهنه و قدیمی و زنگ زده ای جمع شده بودند. بلاتریکس و آستوریا، با لبخندی غرورآمیز به چراغ نگاه می کردند.

-این...الان...واقعا اونه؟
-مگه واقعیت داشت؟
-الان از توش غول در میاد؟

آستوریا سرش را به نشانه تایید تکان داد.
-بله. خودشه. می دونی چند سکه بابتش دادیم؟ ولی ارزششو داشت. غول چراغ جادو، الان جزو اموال ارتش سیاهه. خب...کی مایله برای اولین بار امتحانش کنه؟

همه دست ها با شور و شوق بالا رفت. بلاتریکس به دلفی اشاره کرد.
-تو...می دونی که باید چیکار کنی؟ دستاتو بذار دو طرفش و آروم حرکت بده. غول میاد بیرون و ازت می پرسه چه آرزویی داری. حواستو جمع کن. اول یه آرزوی کوچیک بکن که مطمئن بشیم درست کار می کنه.

دلفی با هیجان چراغ را برداشت...دست هایش را دو طرف آن گذاشت و به آرامی شروع به حرکت دادن آن ها کرد.

-لعنتیا پس دو قرنه کجا هستین؟

صدای فریادی که فضای اتاق را پر کرده بود، با دود غلیظی که از لوله چراغ خارج می شد همراه شد، و باعث شد دلفی با وحشت، چراغ را روی زمین بیندازد.

غول آبی رنگ بزرگی از لوله چراغ خارج شده بود...سرفه کنان به طرف دلفی رفت...و با یک جهش بلند روی شانه هایش پرید.
-دوصد ساله که برای این لحظه صبر کرده بودم...

دست هایش را دور گردن دلفی پیچیده بود. دلفی که اصلا احساس راحتی نمی کرد پرسید:
-هی...تو الان نباید بپرسی چه آرزویی دارم؟

-دِ نه دیگه...گذشت اون دوران! همین یک ماه پیش بازنشسته شدم. الان دیگه وقت خوشگذرونیمه. و باور کنین یا نکنین، این بالا خیلی داره بهم خوش می گذره.

دلفی با فریادی معترض شد:
-زود برگرد تو چراغت!

-نمی شه خب کوچولو...تو همین چند لحظه پیش چراغمو انداختی زمین...شکسته! چقدر گشنمه...آشپزخونه کجاس؟ بپیچ اون ور!




پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶ شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۶

ریتا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۹:۲۷ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 205
آفلاین
پست پایانی سوژه

-اینو ولش کن اصن. اون چی؟ اون چطوری مرگخوار شد؟

پیرمرد می دانست اتفاقی در حال وقوع است؛ سوزش علامت شومش این را به او می گفت.

-این یکی؟ این یکی... اولش سعی کرد عضو محفل شه. اون قدر تو گوشش خونده بودن که سفیدی خوبه و سیاهی بد، که میخواست تو محفل عضو شه، اما قبولش نکردن. بعد که خودش چشم و گوشش باز شد، متوجه شد قلبش به اندازه ی زغال سیاهه.
-لرد قبولش کرد؟
-خیلی رفت و اومد تا بالاخره لرد قبولش کرد. بهش می گفت تو هنوز معلوم نیست میخوای کدوم طرفی باشی، هنوز سیاهی رو تو وجودت نمی بینم. اما بعد از فعالیتای سیاهی که انجام داد، بالاخره با اکراه قبولش کرد.

پسرک که مجذوب لحن حرف زدن پیرمرد شده بود، بی آن که حتی پلک بزند پرسید:
-بعدش چی شد؟
-یه مدتی خیلی پیداش نبود. دیر میومد، زود می رفت. حتی گاهی اوقات تو ماموریت ها هم شرکت نمی کرد. بعضیا می گفتن لرد بهش یه ماموریت اختصاصی داده که خیلی مهمه، اما اون تو ماموریتش شکست خورد؛ برای همینم دیر برگشت. وقتی هم برگشت، هویتش رو عوض کرده بود. اون موقع دیگه نزدیکای غیب شدن لرد بود، به خاطر همین خیلی نتونست...

-حرف زدن با این بچه ی خون لجنی اینقدر مهمه که پیام های ما رو نادیده می گیری؟

پیرمرد و پسر بچه، هر دو، به سمت منبع صدا برگشتند.
باورش برای پسرک سخت بود، چندبار به تصویر روی دیوار نگاه کرد تا مطمئن شود.
-این... این... لرد سیاهه؟!

پیرمرد که به شدت احساس خطر می کرد، زیر لب گفت:
-هیچی نگو. هیچی نگو!

سپس با احتیاط قدمی رو به جلو برداشت و گفت:
-نه، سرورم! من فقط... این پسره میخواد مرگخوار بشه، من داشتم داستان مرگخوارا رو براش تعریف می کردم.
-کروشیو.

پیرمرد از درد به خود پیچید؛ قهقهه ی تیزی فضا را پر کرد.
لرد سیاه، پس از آن که دست از خندیدن برداشت، با صدای هیس مانندی به مرگخوار نافرمان گفت:
-فکر می کنیم درست رو به خوبی گرفته باشی. بعد از اینکه اون بچه رو کشتی، بیا.

و پیرمرد را با پسرک تنها گذاشت.

پیرمرد با تردید نگاهی به پسربچه، که داشت از ترس به خود می لرزید، انداخت. سپس چشمانش را بست و صورتش را برگرداند.
-آواداکداورا.


تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۶

آراگوگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
پسرک با کنجکاوی به تصاویر خیره شده بود. چشمانش از روی تصویری به روی تصویر دیگر می دوید. نمی دانست کجا باید متوقف بشود. به دنبال یک تفاوت بود...

و خیلی طول نکشید که آن را یافت!

در حالی که انگشت اشاره اش را به طرف یکی از تصاویر گرفته بود، شروع به بالا و پایین پریدن کرد.
-اون...اون...اونو بگو...اون چطوری مرگخوار شد؟ اصلا چطوری قبولش کردن؟ چرا قبولش کردن؟ چه احتیاجی بهش داشتن؟

پیرمرد لبخندی زد. عجله و شور و شوق پسر، برایش جالب بود.
-آروم باش. می گم. همه رو برات تعریف می کنم...این یکی...داستان غمگینی داشت. وفادار بود. خیلی وفادار. خودشو وقف ارتش سیاه کرده بود. از بچگی! تو هاگوارتز بارها به دلیل شرارت هاش مورد بازخواست قرار گرفت. بعد از فارغ التحصیل شدن یکراست سراغ لرد سیاه رفت و درخواست داد...ولی نشد...

پسرک شانه ای بالا انداخت!
-نبایدم می شد!

-مسخرش کردن. بهش گفتن بچه اس. به درد نمی خوره. گفتن وقتشونو نگیره. ولی اون نرفت...همونجا جلوی در خانه ریدل ها نشست. همه فکر می کردن خسته می شه. دیر یا زود خسته می شد و می رفت...

-رفت؟

-باد وزید...بارون بارید...شب شد...روز شد...ولی نرفت! فقط برای رفع احتیاجات اساسیش از جاش بلند می شد. بعد برمی گشت و همون جا می نشست. تا این که لرد خسته شد. می گفتن حوصلش از دیدن قیافه تکراریش سر رفته بود. صداش زد و بهش گفت که درخواستشو می پذیره.

پسرک تشنه و کنجکاو به نظر می رسید. سکوت کرد تا پیرمرد به سخن گفتن ادامه دهد.

-لرد بهش ماموریت داد. یه ماموریت طولانی و سخت. و اون با جان و دل قبول کرد. رفت و سال ها تلاش کرد و با دست پر برگشت...و دید که هیچی سر جاش نیست.

پسر بچه با نگرانی اخم هایش را در هم کشید. پیرمرد باز سکوت کرده بود. درست وقتی که داستان به نقطه مهیجش رسیده بود.
-چی سر جاش نبود؟

-هیچی...لرد نبود. مرگخوارا نبودن. همشون رفته بودن...تمام زندگیشو برای رسیدن به یه سراب هدر داده بود. به محض برگشتن دستگیرش کردن و منتقل شد به آزکابان. بعدش هم...

پسرک این بار متعجب به نظر می رسید...یک نگاه به تصویر کرد و نگاه دیگری به پیرمرد. و ظاهرا جوابش را پیدا نکرد.
-آزکابان؟...ولی اون...فقط یه عنکبوته!

حالا نوبت پیرمرد بود که تعجب کند.
-عنکبوت؟

به تصویر دقیق شد. در گوشه یکی از عکس ها عنکبوتی آواره و پریشان در حال استراحت بود. با چوب دستی اش ضربه ای به پای عنکبوت زد.
-اینو می گی؟ این که تو عکس نیست...روی عکس وایساده بود. اون فقط یه عنکبوت بی ارزشه. منم یه ساعته دارم داستان فردی که تو عکسه رو برات تعریف می کنم!


ویرایش شده توسط آراگوگ در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۹ ۲۳:۲۰:۴۱


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
پيرمرد رو به روى تصوير زنى كه اصلا قيافه ى دوستانه اى نداشت، ايستاد.

-اين چشه؟ چرا انگار با خودشم قهره؟!

پيرمرد لبخندى زد.
-نه نيست. مدلش همينجورى بود...هيچوقت نميخنديد و وقتى ميخنديد، بهتر بود كه جونت رو بردارى و فرار كنى! هميشه سياه بود...ذهنش، قلبش...راجع به همه چيز شك داشت. همه چيز...به جز مرگخوار شدن.

پيرمرد نفسى تازه كرد...
-وقتى كه مرگخوار شد، خيلى شيطنت داشت. هيچكس از دستش آسايش نداشت. چند وقت بعد با دراكو مالفوى ازدواج كرد و صاحب يه پسر شدن. اما اگه از من بپرسى، ميگم كه هيچوقت عاشق مالفوى نبود. دقيقا برعكس دراكو!...همه چيز خوب بود. ولى...يهو رفت!
-خيانت كرد؟!

پيرمرد نگاهى به تصوير انداخت.
-نه! هيچوقت خيانت نكرد. برگشت...ولى عوض شده بود. بي حوصله...عصبى...تنها كسى كه دليلش رو ميدونست لرد سياه بود! هيچكس فكر نميكرد دوباره پذيرفته بشه، اما شد!

پسر بچه نگاهى به تصوير انداخت.
-بعدش چى شد؟
-هيچى...الان فقط منتظره...

نوبت تصوير بعدى بود.



پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۴:۳۰ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶

جسیکا ترینگold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۲ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
با لحن نه چندان خوشایندی دوباره شروع به توضیح دادن کرد:

-منو ببین بچه جون..وقتی...وقتی یه فردی به یک گروهی یا حتی به یه فرد دیگه ایی وابسته باشه و وفاداری داشته باشه نمیتونه ولش کنه!

پسرک با نگاه به عکس دوباره پرسید:همشون وفادار موندن؟

پیرمرد با حالت غرورآمیزی گفت:
-همشون خیلی ها هم هستن که هنوز هم برای بودن با مرگخوارا تلاش میکنن.خیلی ها هستن که هنوزم میخوان و میتونن سیاه باشن.وفاداری یعنی یه چیزی برات ارزش داشته باشه ،یعنی ولش نکنی.

پیرمرد نمیخواست دل پسرک را بشکند اما خون ماگلی اش مانع درک این موضوع می شد.یا لاقل او اینطور فکر می کرد.
پسرک دستش را در جیب هایش فرو برد و با صدای آرامی گفت:

-درمورد محفل چی؟همشون وفادارن؟

پیرمرد سرش را خاراند و با لحن ناامیدانه ای گفت:

نمی دونم.شاید! نظر تو چیه؟

پسرک کمی فکر کرد وگفت:

-ترجیح میدم عضو هیچکدومشون نباشم و برای خودم وابستگی ایجاد نکنم.

پیرمرد آهی کشید و دوباره به عکس خیره شد.


هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.