هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۱:۱۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

ریونکلاو

ریتا اسکیتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۲۷:۰۶ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مترجم
پیام: 205
آفلاین
اما لرد اختیار تبدیل شدنش رو به دست نداشت، وگرنه تا حالا تبدیل به خودش شده بود و ریتا و تک تک کسایی که باهاش بد رفتاری کرده بودن رو به ابعاد مجلسی ریز ریز کرده بود.

لایتینا بعد از این که حسابی خمیرش رو با مداد به هم زد، تو آبکش گذاشت تا قشنگ ور بیاد. بعد به ماشین لباس شویی منتقلش کرد و ماشین رو روشن کرد.

-ماشین لباس شویی آخه، مرگخوار بی عقل ما؟

خب... لایتینا قطعا مرگخوار بی عقلی بود! وگرنه کدوم مرگخواری بود که اینقدر به مشنگ ها و وسایلاشون علاقه نشون بده؟

لرد که یه دور خمیر شده بود، حالا یه بار دیگه داشت تجزیه می شد.
-مارو از اینجا بیرون بیار! سرگیجه گرفتیم... حل شدیم!

اما حتی اگه هم قرار بود لایتینا بشنوه، با اون وسیله ی مشنگی که گذاشته بود تو گوشاش قطعا چیزی نمی شنید.

-هر چی هست تقصیر این مشنگاس. وقتی دوباره تبدیل به لرد بشیم، همشون رو از هستی ساقط می کنیم.


تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
مامور مواد مخدر که از ناکجا آباد ظاهر شده بود بالا سر لرد زانو زد و مشتی از لرد-آرد رو برداشت.

- ما رو انقدر جا به جا نکنید. کجا رو اشتباه کردیم که ما رو مواد مخدر میبینن، همه ش زیر سر مورفینه ما میدونیم. این دختره هم هیچ کاری نمیکنه، بیا نذار این مردک مارو انقدر تو مشتش جا به جا کنه.
- مواد نیست که اون آرده. دستمالیش نکنید انقدر میخوام نون بپزم.

لایتینا دوباره سعی کرد لرد رو جمع کنه و توی دستمالش بریزه.

- میدونستیم علامت شومی که روی ساعدتت گذاشتیم بیخود نبود...

لرد که دوباره توی دستمال گذاشته شده بود برای چند لحظه اطرافشو ندید.

- ولی اون مواد مخدر بود خانم محترم.
- میگم آرد بود. نگاه کن...

دستمال روی سر لرد کنار رفت اما تا لرد- آرد تا اومد دوباره اطرافشو ببینه حس کرد در حال ریخته شدنه.
- ما چرا داریم فرو میریم؟ نکنه انداختمون تو باتلاق؟
- ببین آرده، حالام دارم باهاش خمیر درست میکنم. برو مزاحم نشو.

مامور با تعجب به لرد-آرد هایی که در حال هم خوردن بودن نگاه کرد. لایتینا هم مدادی در آورد و با اون شروع به مخلوط کردن خمیر و لرد کرد.

- هم نزن ما رو. با اون مداد هم نمیزنن که... نوکشم که تیزه. باید توی انتخاب مرگخوارانمون دقت بیشتری کنیم... میگیم انقدر ما رو با این خمیرت یکی نکن.

لرد که چیزی جز خمیر تو اطرافش نمیدید حس کرد دردی توی تک تک دونه های آردیش میدوه. شاید دوباره باید تبدیل میشد.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۱ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۳:۱۲:۵۳ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹
از تو تالار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 265
آفلاین
- نون؟! ما با این ابهت‌ِ وصف نشدنی‌مون تبدیل به نون بشیم؟ لابد قراره ما رو تو فر هم بذاری!

لایتینا ناگهان احساس کرد چیزی کم است. دستش را در جیبش فرو برد و مشغول گشتن شد. دستمالِ حاویِ لرد را درآورد و با دست دیگرش آن را نگه داشت تا راحت‌تر به گشتن بپردازد.
انگشتانش راهِ خود را از میانِ وسایل و خرت و پرت‌های مشنگی باز کردند تا به هدفِ موردِ نظر رسیدند.

پس از اینکه هندزفری را در گوشش قرار داد و آهنگِ موردِ علاقه‌اش را پلی کرد، بپر بپرکنان از اتاق بیرون رفت. غافل از اینکه دستمال باز شده بود.

- هی! حواست کجاست؟ انقدر نپر! ما داریم می‌ریزیم زمین!

اما لایتینا حتی بدونِ هندزفری هم صدای لرد را نمی‌شنید.

- خانوم محترم!
- نمی‌شنوی؟ با توعه!

لایتینا هیچ چیز نمی‌شنید.


بووووووووووق


اما این را شنید. هندزفری‌اش را درآورد و برگشت.
- بله؟ با منی؟

صاحب صدا بوق را در جیبش گذاشت. چند قدم نزدیکتر شد و چیزی که در دستش بود را به او نشان داد.
- من مامور مبارزه با مواد مخدر هستم. میشه لطف کنید توضیح بدید اینا چیه که از لای دستمال شما روی زمین ریخته؟
- مردک ابله! ما آردیم!


ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۱ ۱۶:۱۰:۵۷

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۵:۱۸ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-آخی...این چیه ریخته اینجا؟
-آخی خودتی...ما احتیاجی به دلسوزی نداریم. نریختیمم...فقط کمی شکستیم. تعمیرمون کنی عین روز اولمون میشیم و پاداش بزرگی بهت میدیم. فقط دقت کن تکه هامون دقیقا کنار هم قرار بگیره. چپکی نشیم. ابهتمون کم میشه.
-بندازمش دور. کثیفم شده حتما.
-این بود حرفی که ما زدیم آخه بی خرد؟

لایتینا به طرف لرد خم شد و با دستمالی جمعش کرد.
-کمی خاکی شده...کمی هم سوسکی شده. ببرم بریزمش سطل آشغال.

لرد معترض شد!
-ما آشغالیم آخه؟ هر دو ساعت یه بار یکی تهدید به سطل آشغالمون میکنه. نامردای خائن ضعیف التشخیص!

لایتینا ناگهان متوقف شد. چشمانش برقی زد...
-ولی چرا بریزم دور؟ هنوزم میشه ازش استفاده کرد. حداقل برای بعضیا که قدرت خرید همینم ندارن. آرد خوبی به نظر میرسه. محفلم که گشنه...

لرد با خودش فکر کرد:آرد؟...پس بعد از شکستن باز هم تبدیل شده بود...و این بار خطر بزرگتری تهدیدش میکرد. کسی آرد را خام نمیخورد.

لایتینا دستمالش را بست و در جیب گذاشت.
-الان میبرمت...خمیرت میکنم. باهات نون میپزم...


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۱ ۱۵:۲۸:۱۴

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۲:۰۳ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۱:۱۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین
در پشت سر ریتا رو به بسته شدن می‌ره، اما هنوز بسته نشده بود که بلافاصله با صدای گرومپی به دیوار برخورد می‌کنه. فردی که با اشتیاق خودش رو تا اونجا رسونده بود، با دیدن اتاق خالی از ذوق و شوق میفته.
- ای بابا... دیر... رسیدیم!

سپس نفس‌نفس‌زنان به سمت بطری آبی که روی میز قرار داشت می‌ره و محتوای اونو داخل لیوانی که تا چند ثانیه پیش قلم‌پر بود می‌ریزه.

- مارو بذار زمین. نکن. دیگه نمی‌نویسیم. شایعه‌پراکنای ملعون. یکی دو تا هم نیستن که!

لرد به سرعت از روی میز برداشته می‌شه و کله‌ی لرد با حفره‌ای که دهن نام داشت، چشم تو چشم می‌شه!
- نـــه! دهنی شدیم! لبشو به ما زد. ما رو تفی کرد!

بله، لرد در اشتباه بود. این یکی به نظر خبرنگار نمیومد و تنها فردی تشنه بود. بسیار هم تشنه! چرا که برای بار دوم و سوم هم از آب پر و خالی می‌شه و به لب‌های تشنه‌ش برخورد می‌کنه. اما اوج فاجعه اونجا بود که...

- پاتر؟ از میون این همه جادوگر و ساحره تو باید به این اتاق میومدی و تشنه می‌بودی؟ کله‌زخمی‌ای شدیم! یکی ما رو از دست این نجات بده!

بلافاصله لیوان از دست هری پاتر به دست نفر دومی که همراه او وارد اتاق شده بود داده می‌شه. آرزوی لرد برآورده شده بود! اما کمی کجکی... این‌بار کله‌ای مو قرمز به نوشیدن آب از طریق لرد-لیوان اقدام می‌کنه.

- نخواستیم، پشیمون شدیم. نجات ندین. اینقد مارو دست به دست نکنین... ولی... درسته که ما ویزلی و پاتری شدیم، ولی شما هم مایی شدین!

هری بعد از رفع تشنگی ضربه‌ای به کمر رون می‌زنه.
- بیا بریم. شاید اتاقو اشتباهی اومدیم و مصاحبه‌ی پروفسور یه اتاق دیگه بوده.

بر اثر ضربه‌ی وارده، آب به گلوی رون می‌دوه و مقداری از آب دهنش همراه سرفه‌هاش به سمت لیوان پاشیده می‌شه.
- درسته، بریـ... اوپس. این چرا شکست؟
- بی‌عرضه‌ی دست و پا چلفتی! شکستیم. مارو شکوندی! دست و پامون از بدنمون جدا شد، حتی شاید سرمون! اعضای بدنمونو بهمون برگردون.

لیوان با محاسبه‌ی اشتباه رون رو لبه‌ی میز قرار گرفته بود و با صدای پاقی افتاده بود و شکسته بود. البته که رون موجود خوش‌قلبی بود و می‌خواست با "ریپارو" لیوانو دوباره به حالت عادیش برگردونه.

- آفرین، درستمون کن. وای به حالت اگه وقتی به هیکل خودمون برگشتیم درست جوش نخورده باشیم!

- رون کجایی پس؟ بیا دیگه!

اما عجله‌ی هری باعث می‌شه رون چوبدستیشو پایین بیاره و لیوانو در همون حالت رها کنه و دوان دوان به دنبال دوستش از اتاق خارج شه.
قیافه‌ی لردِ متلاشی شده، اگه انسان بود، در اون لحظه بسیار دیدنی می‌بود... !




پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۱:۱۷ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۱:۱۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۰:۳۲ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

دلفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۹ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۱۶ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 200
آفلاین
ریتا که حالا راضی و خشنود به نظر میرسید آماده مصاحبه با کراب و گوشواره هایش بود. قلم پر را دست گرفت و به اتاق مصاحبه رفت، جایی که کراب روی صندلی مخصوص نشسته بود و پنج هزار سوسک که همه با پارتی بازی های ریتا توانسته بودند استخدام دفتر پیام امروز شوند دور تا دور صندلی را احاطه کرده بودند.
ریتا روی صندلی مقابل نشست و بعد ازمرتب گذاشتن برگه هایش شروع به مصاحبه کرد:
-از این که به اربابت خیانت کردی چه حسی داری؟
- من از هیچی خبَــ...

ریتا که پیش از اتمام حرف کراب به یکی از سوسک ها که نوه عمه اش حساب میشد اشاره کرده بود روی دهان کراب بایستد شروع به نوشتن کرد:
-وی در پاسخ به این سوال با گستاخی تمام گفت"من از هیچ چیزی و هیچ تلاشی برای برانداختن ارباب سابقم دریغ نمیکنم."

لرد سیاه خشمگین شد، خیلی خشمگین شد، شاید اگر صورت داشت صورتش قرمز شده بود یا احتمالا اگر چوبدستی داشت آوداکداورایی روانه ریتا میکرد.
-شایعه پراکن، دروغگو، خالق اخبار زرد! میکشیمت!

ریتا به نوه عمه اش اشاره کرد از روی دهان کراب کنار بیاید و سوال بعدی را پرسید:
-از همدست هات بگو! کیا توی عملی کردن این نقشه شوم و ناپدید کردن ارباب باهات همکاری کردن؟
-بابا من اصلا نمیــــ...

ریتا به نوه عمه اش استراحت داد و این بار عروس دایی اش را روی دهان کراب فرستاد و دوباره قلم پر را در دست گرفت به نوشتن ادامه داد:
-وی در پاسخ به سوال بعدی اظهار داشت:"من اصلا به شخصه دستی در انجام امور نداشتم و تمام مرگخواران به جز ریتا اسکیتر با من در این زمینه همکاری داشتند، من فقط رهبری امور را به عهده داشتم و دلفی و آستوریا گرینگرس به همراه لیسا تورپین لرد سیاه را دزدیدند و وی را ناپدید کرده اند."

لرد سیاه به هزاران روش نوین شکنجه برای ریتا فکر کرد، هزاران بار دست و پای سوسکی اش را کند و توی پاتیل جوشاند حتی به کندن دست و پای انسانی اش نیز فکر کرد... اما در واقعیت فقط توانست دوباره به او لعنت بفرستد:
-نفله ات میکنیم ملعونِ اخبار زرد پراکن!

ریتا از مصاحبه اش بسیار راضی بود. بعد از این که به دار و دسته و فک و فامیلش اشاره کرد کراب را از اتاق ببرند، به مصاحبه نگاهی مملو از رضایتی خطرناک کرد و بدون برداشتن قلم پر از روی میز بیرون رفت تا مصاحبه جدیدش را به مسئول چاپ پیام امروز تحویل بدهد...



تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶

ریونکلاو

ریتا اسکیتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۲۷:۰۶ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مترجم
پیام: 205
آفلاین
وقتی ریتا از تیز کردن نوک قلم جدیدش فارغ میشه، نگاهی به شاهکارش میندازه و میگه:
-آها... الان خوب شد! ولی این قلم چرا اینقدر زشته؟ در شان من نیست همچین قلمی دست بگیرم. بذار یه ذره قشنگترش کنم.

و شروع میکنه به کندن انواع و اقسام حشره و گل و بلبل روی سطح قلم پر.
لرد که انواع و اقسام بلاها رو به خاطر واکسن مزخرف ریتا تا اینجا تحمل کرده بود و فقط مونده بود روش کنده کاری بشه، به این فکر می کرد که اگه ریتا رو خودش شکنجه کنه، از فرآیند مرگش بیشتر لذت میبره یا بسپرتش دست آستوریا.
-زشت خودتی دختره ی بی ریخت! فقط شانس بیاری اون چاقو رو خودت با دستای خودت فرو کنی تو قلب نداشتت، ریتا!

ولی ریتا از روونا عمر طولانی خواسته بود و به هیچ وجه قصد نداشت همچین کاری بکنه. بنابراین، آخرین نگاه رو به قَلُرد میندازه و راضی از شاهکاری که خلق کرده بود، شروع به نوشتن خبر جدیدش میکنه.
-ناپدید شدن لرد سیاه: وینسنت کراب قصد دارد خود را لرد جدید معرفی کند. مصاحبه ی اختصاصی ریتا اسکیتر با گوشواره های کراب.

مسلما لرد سیاه، بی خبر از خبری بود که ریتا داشت مخابره می کرد. اما بدون خبر داشتن از خبر هم، تقسیم شدن ریتا به تکه های نامساوی حتمی بود.

-ریتا! ریتا! ریتا!


تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۲:۳۳ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶

هرمیون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
ریتا جامدادیش رو باز کرد و تراشی در آورد. به تراش نگاهی انداخت و سر قلم پر رو توش فرو و شروع به چرخوندنش کرد. در حالی که سر لرد به ته تراش برخورد میکرد و از صورتش کم کم تراشیده میشد فریاد زنان گفت:
-نچرخون ریتا ، مارو اینقد نچرخون. این عقلش از اون سگ و دامبلدور و هری پاتر کمتره. قلم پر رو تو تراش تیز نمیکنن که.

ولدمورت به محض اینکه این رو گفت ، ریتا دست کشید و پر رو به آرومی از تراش بیرون آورد و نزدیک چشمم کرد تا بتونه دقیقتر بررسیش کنه.
- الان حرف ما رو شنید. این همه داد و بیداد کردیم ، الان شنید بالاخره.

ریتا پر رو تکونی داد شروع به نوشتن کرد. باز هم خوب کار نمیکرد ، انگار که قلم نمیخواست چیزی بنویسه. ریتا متقاعد شده بود که قلم باهاش دشمنی پیدا کرده. پر رو چند بار محکم به میز کوبوند و از جاش بلند شد و به طرف کیفش رفت.
-سر عزیزمون گیج میره ، سر کچلمون ، آخخ. کجاییم ؟ این کیه ؟ اون چیه ؟

ریتا چاقویی از کیفش در آورد و به سر میزش برگشت. به آرومی روی صندلی نشست و قلم رو با دست چپش و چاقو رو با دست راستش گرفت. بعد از چند ثانیه ، جای قلم و چاقو رو عوض کرد و در طول ده دقیقه بعدش ، چندین بار همین حرکت رو تکرار کرد.
-من دست راست بودم یا چپ ؟
- آها بالاخره چرخش های سرمون تموم شد. من ولدمورتم ، این ریتائه ، اونم چاقوئه ... چااااااقو ؟ چاااااقو چرا دستشه ؟ چی شد ؟ وقتی سرمان گیج میرفت از داستان عقب موندیم.

ریتا همچنان قلم و چاقو رو از این دست به اون دست میکرد و هنوز نتونسته بود تصمیم بگیره با چه دستی بهتر میتونه از چاقو استفاده کنه. پیش خودش فکر کرد ، با دست راست مینویسه ولی با دست چپ کتاب ورق میزنه ، با دست راست از یخچال کیک بر میداره ولی با دست چپ با بقیه دست میده، با دست راست با موبایلش بازی میکنه ولی با دست چپ موس کامپیوتر رو جا به جا میکنه. از استرس شدید انتخاب دست درست برای استفاده از چاقو ، کم کم عرق میکنه و بدنش گرم میشه.
-چقد گرممون شد یه دفعه ، چقد دست ریتا خیسه. فهمیدیم، این استرس داره. چاقو هم که دستشه ، این فهمیده با ما چیکار کرده و به جای شکنجه های ما میخواد خودشو بکشه.

ریتا بالاخره تصمیم گرفت و چاقو رو با دست راستش گرفت و به طرف قلم پر برد.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.