هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۹:۳۶ یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶
#27

هرمیون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
نکته اول: تاپیک در جستجوی مرگخواران رو با اتاق خون ادغام کردم.
خلاصه :
هرمیون معجونی درست میکنه که هر مرگخواری بخوره به راه راست هدایت میشه و این معجون رو میخواد به محفلی ها بده تا هر کدوم برن یه مرگخوار پیدا کنن و به محفلیش کنن. آرنولد به عنوان نفر اول میره معجون رو به مرگخوارا بفروشه که ناموفق میشه ولی مغازه "معجونیِ گرنجرها به جز هرمیون" هکتور رو میبینه.

---
آرنولد تلپورت تلپورت کنان به اتاق خون محفل بر میگرده؛آلبوس و هرمیون هنوزمشغول بحث در مورد استفاده از معجون بودن. هرمیون که عصبی به نظر میرسید، یکی از پاتیل هاش رو روی زمین پرتاب کرد و فریاد زنان گفت.
-پروفسور، یا این معجونه ، یا تک تک میارم اینجا اینقد شکنجشون میکنم که سفید شن. خودت انتخاب کن.
-دخترم، هرمیون عزیزم، بهترین روش برای دعوت به محفل به وسیله ابراز عشق و علاقه و دوستی و صلحه. بیاییم مرگخوارا رو دوس داشته باشیم و اونا خودشون شرمنده میشن و مجبور میشن مارو دوست داشته باشن.

این جمله مثل خنجری تو قلب هرمیون بود. پیش خودش فکر میکرد که مگه میشه با دوستی و عشق و علاقه جلو رفت؟ دامبلدور سالهاست که این روش رو امتحان میکرد و هنوز متوجه نشده بود که راه حلی جز شکنجه و خشونت در برخورد با مرگخوارا وجود نداره؟ همینجور که هرمیون تو فکراش غرق شده بود، آرنولد از سکوت به وجود اومده استفاده کرد تا گزارش ماموریتش رو بده.
-همه چیز خوب پیش رفت، یه عالمه معجون فروختم.

هرمیون سرش رو بالا آورد و به آرنولد خیره شد. بعد به دامبلدور نگاه کرد و دامبلدور به آرنولد نگاهی انداخت. این بار دامبلدور به هرمیون نگاهی کرد و آرنولد به هرمیون. هرمیون به پاتیل روی زمین، آرنولد به دامبلدور. این نگاه ها مدت زمان طولانی ادامه پیدا کرد تا بالاخره هرمیون گفت.
-پس چرا ناراحت و نگرانی؟
-میگم که ، معجون کلی فروش رفت بعد هکتور رو ندیدم که معجون مرگخوار شدنش رو دوبرابر قیمت نمیفروخت.

هرمیون از هوش معروفش برای رمزگشایی حرفهای آرنولد استفاده کرد. به محض اینکه متوجه شد که آرنولد داره میگه که هکتور، معجون مرگخوار شدن نصف قیمت معجون محفلی شدن هرمیون میفروشه ، به طرف آرنولد برگشت و گفت.
-رز و آملیا رو بردار و برو هکتور رو اسیر کن بیار اینجا. واسش تو اتاق خون نقشه هایی کشیدم.




پاسخ به: در جستجوی مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۸:۵۹ چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۶
#26

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
- آهای بی‌خونه و بابادار! زنبیلو برندار و نیار!

آرنولد گوشه‌ی بازارِ سیاه ایستاده و مشغولِ تبلیغِ معجون‌ِ آنتی‌مرگخوارِ محصولِ خاندانِ گرنجرها به جز هکتور بود.
امّا هیچکس مشتریش نمیشد. اصلاً هیچکس بهش نزدیک نمیشد. اون موجودی ناشناس و بی‌اعتبار بود.
امّا نباید تسلیم میشد. هرطور شده، باید معجون رو به خورد مرگخوارها می‌داد!
- با این معجون، مرگخوارتر و سیاه‌تر بشین!

یه مرگخوار با عینک دودی از خوندن روزنامه دست کشید و به طرفش رفت.
- هی گربه! این معجون چنده؟
- فروشی نیس.
- نیس؟ پس چرا دستت گرفتی و عربده می‌کشی؟
- دکوریه.

آرنولد نمی‌دونست چرا، ولی مشتری سری تکون داد و با نگاهی متعجب، دور شد.
به هر حال، چند دقیقه بعد، چند نفر دورش جمع شدن.
- این چیه؟ خوردنیه؟
- معلومه که خوردنیه.
- با این معجون، موهام بلند میشه؟
- آررره!
- باعث میشه زنم دوباره بچه‌دار بشه؟
- آقا! شما جای کاملاً درستی اومدی! معجون موردنظرت رو از جای دیگه‌ای نگیر!

با هر جوابی که آرنولد می‌داد، به جمعیتِ دور و برش اضافه میشد. پس تصمیم گرفت جهتِ رضایتِ هرچه بیشترِ مشتری‌ها، قیمت رو بیاره پایین‌تر.
- ندو! ندو! ندو! نیا نبین! گرونش کردم، با دو برابر قیمت!

فریاد اعتراض‌آمیز جمعیت بلند شد.
- چه خبرته باو!
- چرا اینقد یهویی گرون شد؟
- کوچه‌ی بغلی، یه بُشکه از این معجون رو میدن با نصف قیمت!
- این یارو هم قیافه‌ش مشکوکه، هم ناشناسه... نخرین ازش.
- نخواستیم اصلاً!

و هرکدوم به یه سمتی پراکنده شدن و آرنولد رو تنها گذاشتن. پفک پیگمی که نمی‌دونست دقیقاً کجای کار می‌لنگید، خرخری کرد و تصمیم گرفت که بره یه جای دیگه.
بین راه بود که چشمش افتاد به مغازه‌ی "معجونیِ گرنجرها به جز هرمیون".
هکتوری که ویبره‌زنان مشغول ساخت‌وساز و خرید و فروشِ معجون بود...


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


در جستجوی مرگخواران
پیام زده شده در: ۰:۰۳ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶
#25

هرمیون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
پرده ها رو کنار زد تا از نور خورشید بیشترین استفاده رو بکنه. به سمت میز کارش برگشت و معجون سبز رنگی رو توی پاتیل روی آتیش ریخت و شعله زرد رنگی ازش بیرون اومد. سرش رو به آهستگی به پاتیل نزدیک کرد و نفس عمیقی کشید.
-جووون عجب چیزی شده.

از جاش پا شد و به طرف میز دیگه ای در گوشه اتاق رفت. دفترچه ای قدیمی که روی میز قرار داشت رو با احتیاط ورق زد و پیش خودش از اسنیپ برای نوشتن چنین کتابچه مفیدی تشکر کرد. این همه مدت تو هاگوارتز ازش خوشش نمیومد ولی آخر اسنیپ بود که تونست راه حلی برای رفع تمام مشکلاتش و درست کردن یه دنیای ایده آل جلوی پاش قرار بده. البته خود اسنیپ که روحش هم خبر نداشت که هرمیون این دفترچه رو ازش قرض گرفته (دزدیده) تا بتونه باهاش معجونی بسازه که برای آخرین بار دنیا رو از هر چی مرگخواره پاکسازی کنه. تو فکرش غرق شده بود که یه دفعه صدای در اومد. بالاخره آلبوس رسیده بود ، نمیتونست صبر کنه که این معجون رو بهش نشون بده. حتما به عنوان بهترین محفلی معرفی می شد. حتی شاید میتونست وزیر سحر و جادو بشه و به تمام آرزوهاش برسه.
-بفرمایید.

آلبوس در رو باز کرد و با آرامش همیشگیش وارد شد. نگاه کلی به اتاق انداخت و به پاتیل خیره شد.
-غذا درس کردی هرمیون ؟ ایول مرسی چه بوی خوبی هم میده ، خیلی گرسنم بود. یه پرورشگاه بودم تا یه جادوگر دیگه پیدا کنم مثل تام ریدل بتونم اینقد گند بزنم که تبدیل به سیاه ترین جادوگر زمانه بشه.
-نه مگه من کلفتتم ، خودت برو آشپزخونه غذا درست کن دیگه.

دامبلدور که گیج شده بود به پاتیل نزدیک تر شد. سعی کرد از بوش متوجه محتویاتش بشه ولی نتونست از هدفش سردربیاره. با نگرانی به هرمیون نزدیک شد و با یه دست پیشونیش رو لمس کرد.
-تب هم که نداری ، پس مشکلت چیه ؟ این چیه داری درس میکنی ؟ تو که کارت معجون سازی نیست ، اصلا معجون سازی تنها درسی بود که نمره کامل نگرفتی تو هاگوارتز.

درحالی که داشت اینارو میگفت ، دفترچه اسنیپ رو روی میز دید و دیگه نتونست نگاهش رو از روش برداره. به سمت دفترچه رفت و برش داشت و صفحه ای که باز بود رو خوند.
-نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه
-این تنها راهشه. بهترین راهشه. کمترین آسیب میرسه به همه. کمتر کسی کشته میشه. همه خوب میشیم ، دیگه نیازی به محفل نیست.
-No No No No No No No No No No
-دیگه نیازی نیست جان پیچ هاش رو نابود کنیم ، کافیه این معجون رو بریزیم تو دهن هر مرگخواری و به سرعت تمام افکار سیاهش از بین میره و آدم خوبی میشه.
-Nein، Nein،Nein،Nein،Nein،Nein،Nein،Nein،
-بیا اینجا الان بهت ثابت میکنم که کار میکنه.

هرمیون به طرف در رفت و اسم یکی از محفلی ها رو صدا زد. اومد توی اتاق ، به دامبلدور ابراز احترام کرد و به طرف میز کار هرمیون رفت. هرمیون بطری پلاستیکی از زیر میز بیرون آورد و مقداری از معجون رو توش ریخت. بطری رو به محفلی داد و گفت:
-برو یه مرگخوار پیدا کن ، مجبورش کن اینو بخوره ، بعدش برش دار بیارش اینجا به دامبلدور ثابت کنیم که کار میکنه.


ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۱ ۲۱:۱۸:۵۴



پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۲
#24

الستور مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
خلاصه ی سوژه

الستور مودی به همراه دستیار تازه اش ریگولس بلک، پس از شکنجه ی مرگخوار بارتی کراوچ، رمز در خانه ی ریدل را از زیر زبانش بیرون کشیدند.
بعد از ساعت ها بحث و گفتگو در محفل، تصمیم بر این شد تا با این کشف بزرگ(!) ملت محفلی به خانه ی ریدل دستبرد بزنند.
به این صورت که عده ای ممد محفلی با معجون پیچیده ی مرکب بشکل ریگولس که هنوز درخیال مرگخوار ها، یک مرگخوار است در آمده و پس از نفوذ به آنجا هریک سر یکی از مرگخوار ها را گرم کنند تا محفلیون اصلی از خانه ی ریدل سرقت کنند.

ادامه ی سوژه

به دروازه که رسیدند، میله های در عینهو تو فیلم بشکل خفنی چهره ای مانند انسان تشکیل داد و پرسید:

- اسم رمز!

مودی با اطمینان جواب داد:

- من دل ندارم!

- بفرمائید تو!

ملت مرگخوار نما به سمت در هجوم می بردند که...

- کجا آقایون؟ فقط این آقا اسم رمزو گفتن!

ممدی از بین ممدان حاضر گفت:

- د ِ آخه عقل کل! الان اگه اسم رمزم نمی دونستیم که فهمیدیم!

- اون دیگه مشکل خودتونه عزیزم! دونه دونه رمز رو میگین میرین تو.

مودی دستی به موهای «موی ریگول نمای» خود کشید و با غیض گفت:

- این جوری که تا صبح طول میکشه!

در با همان حالت بی روحش پاسخ داد:

- به من چه؟!

- کریچـ.. چیز! ریگولس شماره ی 143! میشه این همونجوری که ریگولسو از رول خارج کردی این درم خارج کنی عزیزم؟

دقایقی بعد!

هری درحالی که از عواقب کارش مطمئن نبود وارد شد خانه شد! و از آن جایی که بنده حوصله ندارم رول کیلومتری بنویسم با موفقیت تمام نفوذ کرده و متوجه شد ریگولس هنوز مرگخوار شناخته می شود و به همان ترتیب که این قضیه را فهمید، به دوستانش علامت داد و ملت محفلی ریختن تو خونه ی ریدل!

ملت ریگولس نا محسوسانه! در جای جای خانه ی ریدل پراکنده شده و مشغول سرگرم کردن و پرت کردن حواس مرگخواران بودند و هیچ کس هم متوجه نشد ینی!!! (خو چه کاریه؟ همونجا یه آوادا... چی؟ اکسپلیارموس؟ آها گرفتم!)

در همان لحظات بحرانی بود که صدایی در خانه پیچید!

- ملت وقت شامه! همه جم شین دور میز کیلومتری مون!

ملت مرگخوار:

ممد های مرگخوار نما:

ناممد های محفلی ریگولس نما:


ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۵ ۲۱:۴۰:۰۳
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۵ ۲۱:۴۳:۰۶
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۵ ۲۱:۴۴:۳۵
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۵ ۲۱:۵۰:۴۵

چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۰:۳۸ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۲
#23

ریگولس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵ یکشنبه ۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۲۵ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲
از ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 416
آفلاین
پادما گفت:
- فکر کنم منظور مینروا اینه که یکی از چیزای با ارزش مرگخوارا رو بدزدیم! یه چیزی مثل نجینی، یا بلاتریکس و یا شاید خود اسمشو نبر!

در همین لحظه بود که ریگولس تونست با یه فن سر زیر بغل، کریچر رو از سر راه برداره و دوباره به صحنه برگرده. بنده خدا به مثال یه گورخری که از دست شیری در رفته باشه همینجور حیوونکی نفس نفس میزد و در حالی که هی به پشت سرش نگاه میکرد به صورت بریده بریده گفت:

_چطوره... چطو... ره... هور... هورکرا... سس ... های ... ولد... رو بدزدیم؟!

جمعیت محفلی در تلاش برای فهمیدن منظور ریگول چشم و گوش و دوماغ خودشون رو تنگ کرده بودند که از پشت سرشون هری گفت:
_ منظورش جان پیچه!
و بی توجه گازی به سیبی که در دست داشت زد. محفلی ها که در شونصد سال اخیر، برای یک بار هم که شده هری رو به درد بخور پیدا کرده بودند، منتظر شدند تا هری دوباره به حالت بی مصرف خودش برگرده و بعد صاف شدند و گفت: "آهااا! خب فارسی حرف بزن! " الستر خر خری کرد و با بی حوصلگی گفت:

_جان پیچ بدزدیم که چی بشه؟! الان ماهیت تاپیک اتاق خون اینه که چیزی که میدزدیم بیاریم اینجا شکنجه اش کنیم!

قبل از این که ریگول حتی به جواب دادن فکر کنه، ارنی بهش نزدیک شد و دستی به سرش کشید و با طعنه و کنایه گفت:

_حالا مثلا اون یکی که به قیمت جونت پیدا کردی رو مگه بلدیم نابود کنی؟!

ریگولس سرش رو خاروند و با توجه به سوال ارنی متوجه شد که در حال حاضر از نظر زمانی حداکثر به وسطای کتاب هفت رسیده اند! با قلبی شکسته و مایوس از اینکه تلاشش برای برگشت به رول نتیجه نداده و تا لحظاتی دیگه هم دوباره توسط کریچر از کادر خارج میشه و در گورستان تاریخ محفل ققی یادی ازش نخواهد شد و خلاصه با همین فکرا دست و پنجه در میکرد که کریچر دست به دور گردن ریگول انداخت و فریاد ریگول در حالی که از کادر خارج میشد همینجور در دور دورها محو میشد :

_انتقامم رو ازت میگیرم که من رو از رول خارج کردی ارنی م.... (خارج شد دیگه!)

اما ارنی در حالی که لبخندی مازمورانه بر لب داشت به میان صحنه اومد و دو دستش رو بالا آورد.

_هم اینک در دست راست من ، همانطور که احتمالا نمیتونید ببینید چندتار موی ریگولی و در دست چپ من بطری معجون مرکب بارتی کراوچ قرار داده! رمز خونه ی ریدل ها رو هم که میدونیم! میخوایم یکی از ارزشمندترین چیزای مرگخوارها رو ازشون بدزدیم و شکنجه کنیم! حالا محفلیا ! شما پایه اید؟!


چند دقیقه بعد جلو در خونه ی ریدل

5،6 نفر محفلی به اضافه ی یه سری محفلی ممد با صدای پاق و واقی از غیب ظاهر شدند. لحظه ای نگذشت که یکی از محفل ممد ها سوال بسیار بغرنجی مطرح کرد:

_بینم! شما چرا همتون شبیه اون مردک تازه وارد، روگولوس شدید؟!

یکی از ریگول نماها جلو اومد و طلسم شاتاپیوس رو روی محفل ممد اجرا کرد و تخته سنگی رو از همون اطراف وینگاردیوم کرد زد تو سرش یارو نصف شد و شلپ شلپ خون ریخت و خب قاعدتا مُرد! از شدت عمل ریگول نما، همه حساب کار دستشون اومد که لابد یارو باید مودی بوده باشه و با هیشکی شوخی نداره!

کسی که احتمال میرفت هرمیون باشه رفت بغل مودی واساد و گفت :

_خب ریگولی های.. ببخشید! محفلی های عزیز! ما یه نقشه ی خیلی خفن داریم! نقشه ی ما از سه مرحله تشکیل میشه.قبلش باید بگم که ما میدونیم که ریگول اون آخرای جنگ جهانی جادوگرا کلا یهو غیب میشه... واسه همین کسی از مرگخوارا نمیدونه که ریگول به دامان سپاه سیفیدی پناه آورده... ولی خب از این مسئله مطمئن نیستیم! واسه همین یه جاسم محفلی میخوایم که بره زیر تانک... یعنی به عنوان نفر اول بره تو! کی حاضره؟

محفلی ها همه نگاهی به هم انداختند اما از آنجا که همه شکل هم بودند، نتونستند کسی رو با نگاهشون به دام مرگ بفرستند. این وسط یکی گفت: اونی که زنده موند و میمونه و خواهد موند! الستور با شنیدن این پیشنهاد طلسم "برس به دست هری جیمز پاتر"رو اجرا کرد و بدین شکل جاسم مشخص شد!

هرمیون اهم اهمی کرد و ادامه داد:

_ خب نقشه از سه مرحله تشکیل میشه: مرحله ی یک! اول جاسم پاتر میره تو خونه. اگه بهش شک نکردن بقیه ی ریگول نما ها دونه دونه میرن تو و هر کدوم یه مرگخوار رو به خودشون مشغول میکنن. توجه کنید که نباید همزمان دیده بشید و ممکنه مرگخوار نظیر شما، به شما یا محفلی شدن ریگولس شک کنه! مرحله ی دو! گنجینه ی ارزشمند مرگخوارها رو میدزدید. مرحله ی سه! دو حالت داره . یا موفق میشیم و برمیگردیم به اتاق خون. یا میمیریم و این محفل ممد ها میان جنازه مون رو جمع میکنند. همه چی روشنه؟

محفل ممدها به نشانه ی تایید سر تکان دادند . یکی از ریگول نماها، از میان جمع به طوری که شناسایی نشه با ترس پرسید:

_میشه در مورد مرحله ی دو ... یکم بیشتر توضیح بدید؟!

الستور پای سالم ریگولیش رو به زمین کوبید و فریاد زد:
_نه دیگه دیره! پاشید بریم !

و پس گردن هری رو گرفت و به سمت دروازه هل داد.


ویرایش شده توسط ریگولس بلک در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۴ ۲۰:۴۵:۴۹
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۴ ۲۰:۵۵:۰۹

اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۲:۱۹ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۲
#22

ارنی مک میلان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۹ دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۴۵ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۲
از اون بالا اکبر می آید!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 250
آفلاین
ملت یه کم صاف نشستن و به ریگولس خیره شدند. سکوت کامل بر آشپزخونه حکم فرما شد و همه منتظر بودند که ریگولس فکرشو بگه.
- د پس بگو لامصب! من اعصاب ندارمـــا. اونجا میرم باید از دست اون وزیر عملی بکشم، اینجا هم که میام از دست شمـــا. ای خــــــدا، بکش راحتم کن!

ارنی همینجور که با شدت و عصبانیت دیالوگ می گفت به صورت پی در پی سرش رو توی میز مستطیل شکل آشپزخونه می کوبید و ملت با قیافه های نگاهش می کردند.

ریگولس که از وحشی بازی ارنی ترسیده بود گفت:
- باشه بابا. چل بازی در نیار، می خواستم هیجان به اوج خودش برسه خب!

همچنان ملت:
ارنی: :vay:

پرسی که کلافه شده بود، عینکش رو صاف کرد و گفت:
- ریگول جان، میگی فکرتو یا کلاً بیخیال فرصت دوباره و قدرت عشق و بقیه ی چرت و پرتای دامبلدور بشم و بزنم 32 تا دندونتو تو دهنت خورد کنم؟

- خب بابا! یه مشت آدم وحشی ِ بی اعصاب دور خودم جمع کردم.
بعد دستی به موهاش کشید و با شوق و ذوق گفت:
- من میگم به خونه ی ریدل حمله کنیم.

ملت:

- کریچر این دوستمونو خیلی دوستانه به اتاقش راهنمایی کن!

پس از خروج ریگولس از آشپزخونه موجی از شادی محفلیون رو در بر گرفت.

در عنفوان همین شادی ها بود که مینروا گلوش رو صاف کرد تا توجه همه رو جلب کنه و گفت:
- به نظر من هم حمله کردن کار اشتباهیه ولی قطعاً ما می تونیم بریم اونجا و یه چیزی بدزدیم!

مودی با عصبانیت گفت:
- یعنی چی بدزدیم؟! مگه ما دزدیم؟ اصلاً چیزی بدزدیم به چه دردی میخوره؟

پاداما گفت:
- فکر کنم منظور مینروا اینه که یکی از چیزای با ارزش مرگخوارا رو بدزدیم! یه چیزی مثل نجینی، یا بلاتریکس و یا شاید خود اسمشو نبر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۵:۱۱ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۲
#21

مینروا مک گونگالold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۹ پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۲
از کلاس تغییرشکل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 116
آفلاین
الستور و ریگولوس برگشتند به سالن. مالی ویزلی که تبغ معمول داشت غذا درست میکرد وبقیه ی محفلی ها داشتند باهم حرف میزدند.
الستور داد زد:ساکت.
محفلی ها:

خوب من و همکارم ریگولوس می خواستیم مطلبی را خدمت شما عرض کنیم ریگولوس تو میتونی شروع کنی.

ریگولوس صدایش را صاف کرد و گفت:بعد از روز ها زحمت بلاخره الستور ومن توانستیم رمز فردای در خانه ریدل هارا پیدا کنیم!

محفلی ها با شنیدن این حرف پچ پچ هاشون شروع شد.
سیریوس از بین محفلی ها دستش بالا رفت وگفت:ببخشید ولی خوب که چی مگه شما ها فکری دارید؟

الستور گفت: ما سال هاست که میخواهیم مرگخوار ها و لرد را از بین ببریم واین بهترین موقعیت برای این کار است!

الستور بعد از این حرف نگاهی به محفلی ها کرد وبسیار ناراحت شد.

محفلی ها:
ریگولوس گفت:من یک فکر هایی دارم...


ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۳۱ ۱۵:۳۶:۱۸
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۳۱ ۱۵:۳۷:۵۱

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

نشان سازمان حمایت از ساحره ها =


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۴:۵۴ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۲
#20

گریفیندور

پروتی پاتیل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۲۸:۵۷ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 457
آفلاین
الستور که داشت به سمت در میرفت با چشم جادوییش نگاهی به ریگولس انداخت و بدون کوچکترین مکثی گفت:چی چرا؟
-چرا کشتیش؟
-به چه دردی میخورد.همین که رمز فردا رو گفت بسه.
-اخه مگه اون دربان بود که فقط رمز فردا رو بگه، میتونستیم اطلاعات بیشتری ازش بگیریم.

مودی لحظه ای مکث کرد بعد سرش رو برگردوند و در حالی که با هر دو چشمش ریگولس رو نگاه میکرد گفت:دیگه مرده حالا چی کار کنم؟

ریگولس بدون وقفه گفت:خب اینو کشتیش حالا چرا حمله به خانه ی ریدل ها؟

مودی که دیگه داشت اعصاب جادویی محترمشو از دست میداد با حالت تهدید آمیزی به ریگولس نگاهی انداخت و گفت:اولا که حتما یه نقشه ای دارم.دوما ما رمز فردا رو میدونم خیلی کارمون راحت تره.
-اما.....
-سوال پرسیدن دیگه بسه بلک.دنبالم بیا باید با بقیه ی محفلی ها حرف بزنم.

ریگولس که اصلا قانع نشده بود به دنبال الستور رفت تا شاید به جواب سوال هاش برسه.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۳:۰۵ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۲
#19

الستور مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
سوژه ی جدید

- انبردست!

- بگیر!

-پدر سوخته دربیار جادویی شماره ی دو!

- ممم، گفتی شماره ی دو؟! بیا!

ریگولس «پدر سوخته دربیار جادویی شماره ی دو» را به الستور داد. الستور آن را گرفت و بعد از آنکه آن را به صندلی شکنجه وصل کرد، دکمه ی شروعش را فشار داد. صدای جییــز جیییـــــــزز عبور جریان برق از بدن مرگخوار فلک زده ای که روی آن صندلی نشسته بود بگوش رسید و بعد از اتمام شوک، مرگخوار که تازه به هوش آمده بود با موهای سیخ سیخ شده اش نمایان شد.

الستور بی مقدمه یک لیوان دسته دار بزرگ که حاوی مقدار زیادی معجون راستی بود را کنار دهان او گرفت و مجبورش کرد تا چند قلپ از آن بخورد. با وجود اینکه مقدار زیادی معجون راستی به خوردش داده بود، ازجایش بلند شد و دستگاهی عجیب که رویش با خطی کج و معوج کلمه ی «دروغ اسکوپ ( )» حک شده بود را برداشت و روی پای او گذاشت.

به ریگولس اشاره کرد و ریگولس هم از روی تکه کاغذی که بی شباهت به کاغذهای فانتزی نبود، خواند:

- نام و نام خانوادگی؟!

مرگخوار تحت تاثیر معجون راستی گفت:

- بارتیموس کراوچ!

- رمز در خانه ی ریدل رو برای روزهای بعدی میدونی؟ اگه میدونی بگو! زوووود!

مرگخوار دهانش را بست. سعی داشت مقاومت کند، البته نمی توانست، اما واضح بود که تمام تلاش خود را می کند تا حرفی نزند. درپایان معجون راستی اثر کرد و او بی آنکه بخواهد، گفت:

- من دل ندارم!

- هن؟!

- رمز در برای فردائه دیگه. :worry:

الستور بلند شد و چوبدستی اش را به سمت بارتی گرفت. آرام آواداکداورا را زمزمه کرد و همزمان با اینکه پرتوی سبز رنگ به سمت سینه ی پراز زخم او می رفت تا جانش را بگیرد فریاد زد:

- پیش به سوی خانه ی ریدل!

ریگولس نگاهی به جسد بارتی که چشمانش گرد شده بود نگاهی انداخت و از الستور پرسید:

- دقیقا چرا؟!


چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


به سمت پایان سوژه...
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۲
#18

الستور مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
پست پایانی

هری و ریگولس:

الستور این را گفت ودوباره سرش را روی میز گذاشت. هنوز لحظه ای نگذشته بود که با وحشت سرش را بالا آورد و با هردو چشمش زل زد به ریگولس و گفت:

- چــــــــــــــــــــــــــی؟!

بعد درحالی که چشم جادوئیش هنوز به سمت ریگولس بود، با چشم دیگرش چنان نگاه «هری بعدا خفت می کنم!»ـی به هری کرد که هری به گوشه ی اتاق پرتاب شد!

- ریگولس بلک! دلت می خواد دوباره شکنجه بشی؟!

ریگولس با لکنت گفت:

- مـ.. معـ.. معلومه که نه! :worry:

- آیا بعد از خیانتت به لرد، دوباره به نزد او برگشتی و طلب بخشش کردی؟!

ریگولس اینبار سرش را بالا گرفت و اینبار بدون لکنت، با لحنی که انگار به مرگخوار بودنش می بالید، گفت:

- البته!

- ریگولس بلک! مگه وقتی که قصد داشتی که هورکراکس لرد ولدمورت رو نابود کنی، ازش متنفر نبودی؟!

- من اون موقع اشتباه می کردم. قدرت...

الستور چوبدستی اش را بالاتر گرفت. فریاد زد:

- خفه شو! من حافظه ت رو برمی گردونم به زمانی که از لرد متنفر بودی! یکم طول میکشه تا عادت کنی، ولی محفلی خوبی میشی!

- نــــــــــــــــــــــــه!

- آبلوی ایت!

هری درحالی که سرش را می مالید برخاست. با چشمانی گرد از حیرت به صورت خمار ریگولس نگاه کرد. ریگولس چند ثانیه به همان حالت ماند و بعد هشیار شد. به در و دیوار خانه ی قدیمی اش نگاهی انداخت، به افرادی که آنجا بودند با حیرت نگاه کرد و گفت:

- خدای من! بازم مامان اینهمه مهمون دعوت کرده؟! مگه من تو اتاقم نبودم؟! خدایا، اینجا چه خبره؟!

اما الستور بی توجه به فریادهای «کریچر! کریــــچر!» ریگولس لبخندی زد و به عضو جدیدشان خیره شد. حالا فعلا می توانست طلسم فرمان را باطل کند... می توانست ریگولس را راضی کند تا دستیارش شود... چرا که نه! ریگولس بلک، دستیار اول اتاق خون!

پایان سوژه


______________________________
سوژه ی مبهمی بود. آخراش دیگه خیلی خراب شد. عیبی نداره! کم کم بهتر و فعال تر میشه!


ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۲۷ ۱۶:۱۰:۲۹

چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.