هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۱۴:۳۵ چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۷
#29

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۵۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
موضوع: سفر به درون تابلو


صدای قدم های محکم و سریعش در راهرو پیچید و پشت سرش شنل بلند و سیاهش به دور مچ پاهای لاغرش رقصید.
از جلوی در اتاق ها به سرعت گذشت.
از پیچ راهروها عبور کرد، از پله های متعددی بالا رفت و در آخر به انتهای پله های بلندترین قلعه رسید.

جلوی در چوبی بزرگی ایستاد. با اینکه تمام مدت قدم هایی بی وقفه و تردید بر می داشت، اما گویی حالا رقبت چندانی به ادامه ی راه نداشت.

بعد از اندکی تامل دستش را به سمت دستگیره ی طلایی رنگ حرکت داد و آرام آن را فشرد.
در جیر جیر کنان باز شد و با وارد شدن دخترک با صدای بلندی بر هم خورد.

اتاق با کاغذ دیواری سفید نا مرتبی پوشیده شده بود که حالتی غمزده به اتاق می داد. روی آن رد ناخن، سوختگی و... دیده می شد.

رو به روی دخترک پارچه ای سفید روی شیئی بزرگ کشیده شده بود.
او جلو رفت و پارچه را لمس کرد، سپس به آرامی آن را کشید و به زمین انداخت.

قابی نقره فام و زیبا پدیدار شد. آن عکس دختری را به نمایش می گذاشت که شنلی سیاه پوشیده و مانند دختر رو به رویش کلاه آن صورتش را پوشانده بود.

هر دو هم زمان کلاه هایشان را برداشتند.
دو جفت چشم آبی درخشان به هم نگاه می کرد.
صورتشان، بدنشان و رفتارشان کاملا یکسان بود.
اما تفاوت آشاکاری وجود داشت. موهایشان. موهای یکی بلوند و لخت و موهای دیگری کوتاه و سیاه.

_تو که دوباره برگشتی. مگه نگفته بودم دیگه برنگرد؟
_من...من باید دوباره همه چی رو مرتب کنم، همه چی رو سر جای اولش بزارم مری.

به سختی نفس می کشید.
مری با لحنی خشن گفت:
_تو نمیتونی این کارو بکنی. تو نمیتونی تنهایی این کارو بکنی ایزی.

به یاد آوردن دوران سیاه برای ایزی بسیار سخت بود.
وقتی خبر رسیده بود پدر و مادر ایزی به دست لرد ولدمورت به قتل رسیده اند او به تنها چیزی که فکر می کرد برگرداندن آنها بود.

مری ادامه داد:
_تو اصلا نباید در مورد این آینه، من و برگردوندن مادر و پدر چیزی می فهمیدی.

رنگ و مدل موی دختر ها تنها تفاوت آنها نبود.
تفاوتی بزرگتر بینشان وجود داشت.
آنها خواهر های ناتنی بودند.
مادر ایزی و مری کاراگاه قابلی در وزارت سحر و جادو بود.
اما پدر ایزی ماگلی سنگتراش و پدر مری فرمانروای دنیا مردگان بود.

ایزی با لحنی که برای خودش هم قابل اطمینان نبود گفت:
_مری گوش کن اگه تو فقط پدرتو راضی کنی اونارو برگردونه همه ی مشکلا حل میشه.
_این کار خیلی خطرناکه. یادت که هست مادر می گفت برگردوندن مردها به دردسرش نمی ارزه.

ایزی خوب یادش بود. حتی احساس می کرد مادرش حالا دارد درون مغزش آن را فریاد می کشد، اما او دیگر تصمیمش را گرفته بود به همین دلیل مصمم تر از قبل گفت:
_لطفا مری...لطفا...

مری خیره نگاه می کرد و لبش را می جوید، که نشان می داد دارد فکر می کند.
سپس دستش را به طرف ایزی گرفت.
دستش از شیشه عبور کرد. ایزی انگشتانش را گرفت و فشرد، نوری کور کننده تابید و لحظه ای بعد هر دو ناپدید شدند.

_خلاء؟
مری گوشهایش را با فریاد ایزی گرفت، چون گویی هیچ نوری در آنجا نبود.
وقتی چشمش به مکان عادت کرد، متوجه شد آنجا جایی وصف ناشدنی است.

کوهایی بلند و مرتفع که رودهایی سیاه رنگ، رنگ موهای مری از آن جاری بود عظمتی خاص به فضا می داد.
آسمان تاریک بود و هیچ ستاره ای درونش دیده نمی شد.

گویی سبزه هارا با رنگ سیاه کرده بودند، چون سرتاسر مشکی شده بودند.
غارهای زیادی نیز دور تا دورشان وجود داشت که از هرکدام صدایی متفاوت بیرون می آمد.

خلاصه دنیای مردگان جایی بدون رنگ و سیاه بود.
_تو همچین جایی زندگی می کنی؟

مری سرتکان داد و دست ایزی را رها کرد. به سمت راست اشاره کرد و گفت:
_از این طرف.

سوال های متعددی در ذهن ایزی می چرخید اما او مهمترینش را مطرح کرد:
_چطور می تونیم اونارو برگردونیم؟

_نیاز به وردخونی داره. خیلی کار سختیه و همین طور خطرناک، اگه اشتباه بخونیش اتفاق بدی میفته.
_چه اتفاقی؟

خب،آدم...

همان لحظه صدای مهیبی آن دو را ترساند.
سنگهایی از بالای کوه به زمین می افتادند و خانه های زیرش را له می کردند.

مری رو به ایزی کرد:
_من باید برم؛ اونجا خونه ی استاد منه.
_کجا می تونم تورو ببینم؟
_نمیدونم، اما تو باید به غار هاریس بری و دیوار سمت راست غارو لمس کنی. نوشته هایی پدیدار می شن. اونارو بخون و برشون گردون...

مری این حرف هارا زد و با سرعت به محل حادثه رفت و ایزی را با کوله باری از ترس تنها گذاشت.


مردم شهر دنیای مردگان به طرف آن کوه می دویدند؛
به همین دلیل ایزی نمی توانست راهش را راحت باز کند.
وقتی بالاخره به جلوی غار هاریس رسید، این پا آن پا کرد و وارد شد.

غار بسیار بزرگ بود، ایزی این را از صدای نفس هایش که درون غار می پیچید فهمید.
کورمال کورمال جلو رفت و روی دیواره سمت راست دست کشید. اول چیزی معلوم نبود اما با گذشت چند ثانیه نوشته هایی پدیدار شد.
نوشته ها عجیب و غریب و به زبان ایزی نبودند.
در آن لحظه او به چیزی جز پدر و مادرش نمی اندیشید.
فکر کرد:
_برگردید، لطفا...برگردید تا همه چیز مثل اولش بشه. یک خانواده ی شاد و سرزنده.

او بلند بلند نوشته هارا خواند و سعی کرد که کلمه ای را جا نیندازد.
هیچ اتفاقی نیفتاد. هیچ چیز در غار جابه جا نشد.
نه صدایی از ایزی به گوش می رسید نه از در و دیوار غار؛ انگار همه ایستاده و منتظر بودند.

لحظه ای بعد ایزی به زمین افتاد.
صورتش غرق در خون بود. فریاد می کشید و می گفت:
_چشمام...چشمااام.

بعد ها این اتفاق خاطره ای شد و مردم شهر  آن غار را به جای غار هاریس غار ایزی می خواندند چون بعد از هاریس، ایزی تنها دختری بود که دلش می خواست خانواده اش را برگرداند.


ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۳ ۱۴:۴۹:۰۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۷ دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۷
#28

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۵۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
موضوع: سرنوشت دگرگون


صدای هق هق دخترک بر فضا طنین انداخت.

_لطفا نیمفادورا این در لعنتی رو باز کن.
پیکسی کوچک به کمک دستان ظریفش بر در می کوبید.

_نه...نه لینی من رو راحت بزار!
سر و صدای پشت در به سکوتی نگران و مملو از عصبانیت تبدیل شد.

نیمفادورا اشک های بلورینش را با استینش پاک کرد که البته پشت سر او دوباره ردی از اشک برجا ماند.
دوباره صدای لینی از پشت در به گوش رسید:
_دورا بس کن...دلیلی نداره تو به خاطر شخصیتت ناراحت باشی. تو همیشه همون نیمفادورا تانکس خوش رو قبل میمونی، با گریه و زاری که نمیتونی خودت رو عوض کنی.

تانکس دعا کرد؛ دعایی غیر معمول و عجیب، دعایی که کمتر کسی می کند، او دعا کرد که آدم دیگری شود؛ آدمی غیر از همان تانکس قبلی پردردسر.

صبح روز بعد:

_هی لینی بیدار شو...لینییی.

لینی چشمانش را باز کرد. سپس با دختر لاغر و ضریفی رو به رو شد؛ که البته کاتانای همیشگیش همراه او بود.r

تاتسویا موهای بلند و لختش را کنار زد و پرسید:
_نیمفادورا کجاست؟

لینی به اتاقی که تانکس شب قبل در آن را قفل کرده بود اشاره کرد و گفت:
_اونجاست.

سپس با بی میلی اضافه کرد:

_در رو روی خودش قفل کرده.
تاتسویا با تعجب به او نگاه انداخت چون دورا از این اخلاق ها نداشت.( شاید هم تعجبش سر استفاده نکردن لینی از چوبدستیش بود. اما چه باور کند و چه نکند به فکر وارنر نرسیده بود.)
موتویاما دستگیره ی در را فشرد تا امتحان کند در هنوز قفل است یا نه. در تقی صدا کرد و چهارتاق باز شد.

سپس نفسش را حبس کرد. چون بلاتریکس لسترنج با قیافه ای بهت زده به آینه زول زده بود.
تاتسویا برگشت و با عصبانیت به لینی نگاه کرد.
که البته او هم به اندازه ی انها تعجب کرده بود.

_لینی وارنر من به تو گفتم تانکس کجاست نه بلاتریکس.
او بعد از گفتن این حرف با عصبانیت خود را غیب کرد.

لینی و تانکس که البته حالا بلاتریکس شده بود به هم خیره شدند.
لینی پرواز کنان آمد و روی شانه ی بلاتریکس نشست.
به موی او دستی کشید و گفت:
_نیمفادورا؟

بلاتریکس حرفی نزد.
لینی دوباره گفت:
_نیمفادورا...چه بلایی سرت اومده؟ r>

_من، من نمیدونم! صبح بیدار شدم و احساس کردم موهام بلند تر از قبل شده... silentr>
_خب...دورا، که البته حالا بلا، ما باید ی کاری کنیم تا وقتی که فردا بشه و تو دوباره همون تانکس قبلی بشی کسی نفهمه که تو بلاتریکس شدی و...

حرف لینی نا تمام باقی ماند چون همان لحظه نیمفادورا تانکس( همان لسترنج قبلی) متعجب و عصبانی وارد اتاق شد.
گردن بلاتریکس را گرفت و محکم او را تکان داد.
_چه بلایی سرم آوردی نیمفادوراا...من حالا شدم این تانکس احمق و تو...

_خب کافیه...

لینی با اینکه خیلی کوچک بود اما به راحتی نیمفادورا و بلاتریکس را جدا کرد.
_خیلی خب حالا هر دوتون بشینید. خب نیمفادورا...

هر دو یک صدا جواب دادند:
_بله؟ r>
_نه منظورم بلاتریکسه که حالا به شکل نیمفادورا در اومده. نیمفادورا بگو ببینم تو کی این شکلی شدی؟< :oh

تانکس اهی کشید و گفت:
_منظورت این موهای بنفش زشت کوتاهه؟ صبح بیدار شدم و رفتم که به پیتر بگم بیاد و اتاق منو تمیز کنه که...

فلش بک

_اه عجب اتاق کثیف و نا مرتبی...هی پیتر بیا و اینجا رو تمیز کن.

چی؟ صدایش تغییر کرده بود، خیلی مسخره شده بود.

پیتر پتی گرو خندید و در همان حال گفت:
_امر دیگه نیمفادورا.


بازگشت از فلش بک

لینی و بلاتریکس به زور جلوی خنده ی خود را گرفتند؛ چون دورا این داستان را خیلی غم انگیز شرح داده بود.
چند ساعتی طول کشید تا لینی توانست به آن دو یاد بدهد چطور رفتار کنند.

وقتی همه برای صرف ناهار در خانه ی ریدل ها جمع شدند، دیگر کسی متوجه تغییر رفتار تانکس و بلاتریکس نمی شد.

_هی نیمفادورا اون سوسیس بلغاری هارو رد کن بیاد.

نیمفادورا جواب نداد.
_هی گوشات کر شده؟
<br>
لینی سلقلمه ای به دورا زد.<br>
او از جا پرید و گفت:<br>
_با من بودی؟ چطور جرئت می کنی با...

اما او دیگر ادامه نداد چون به یاد آورد که حالا نیمفادورا شده و دیگر از آن احترام قبلی خبری نیست.

همه از این حرف تعجب و دعا کردند که دیگر از این اتفاقات نیفتد چون نمی خواستند شاهد گاز گرفتن بازوی نیمفادورا توسط فنریر شوند، البته به جز تانکس واقعی، چون او حالا حالاها خیال نداشت به نقش قبلی خود برگردد و این همه خوشی را رها کند.



*لطفا نمره بدید*




امتیاز دهی شد.



ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۴ ۱۵:۲۶:۳۳
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۵ ۱۲:۳۳:۲۴
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۵ ۲۲:۲۹:۱۶

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۹:۰۶ یکشنبه ۸ مهر ۱۳۹۷
#27

لودو بگمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۹ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۲:۲۸ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
از Wizardry pardic
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
موضوع :
محاکمه


اعضای اصلیه کابینه در سالن مستطیل شکلی بر صندلی های نرم و چرمین خود تکیه داده بودند و همگی یک ویویه ثابت در وسط سالن داشتند.
یک صندلیه چوبیه زوار در رفته.
یک مرد با کت و شلوار چهارخونه زرد و مشکیه خود به سختی بر صندلی تکیه زده بود و نگران ریزش صندلی تو هر لحظه بود.

-خب آقای متهم !! در دفاع از خود چی داری بگی؟
-من بی گناهم .
-نه در حضور ما ، ببین آقای متهم بزار یه چیزی رو بهت بگم ، من سال هاست اینجا پشت این میز ساکنم و اجازه نمیدم هر کسی که از راه میرسه از من و کابینه یه من ایراد بگیره.
-اوه ، جدا ؟ ولی من گرفتم !
-برای همینه که الآن اینجا نشستی و منتظر حکم منی.
-خانوم قاضی ، یک زمانی از نقاب برای پوشاندن چهره اصلیه خودمون استفاده میکردیم ، برای اینکه راحت بتونیم خود درونیمون رو از دیگران پنهان کنیم ، اما امروزه من شاهد یک کاربرد جدید بودم !
شما و کابینتون از یک نقاب با شخصیتی منفی استفاده کردین تا بد ذاتیه درونیتون رو به اسم شخصیت نقابتون تموم کنید !
-کاااافیه آقای متهم!!
-نه این شمایی که متهم درجه اول هستین و من شمارو گناه کار اعلام میکنم !
-ها ها ها.... اونوقت با نسبت به چه گناهی؟
-دنبال کردن مسیری که بارها در تاریخ دیده شده که پایان تلخ و نا فرجامی داره.

همه برای چند لحظه ساکت شدن و به هم نگاه کردن، جملات سنگینی بود که از دهان آقای متهم بیرون میومد ، هم برای خانوم قاضی این حقیقت تلخ فشار سنگینی داشت ، هم برای آقای متهم مجازات سنگینی در پیش داشت.
اون روز در تجدید نظر هیچ حکمی تغییر نکرد و نامه اعدام او توسط خانوم قاضی دوباره امضا شد ، ولی آقای متهم از اول هم میدونست حکم تغییر نمیکنه ، اون فقط میخواست راه رو برای پیدا کردن این فساد در محدوده جادوگر ها هموار کنه.

لطفا نمره دهی بشه ، ممنون .


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۷:۰۰ شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷
#26

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۲۱:۰۰ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 242
آفلاین
سوژه: ‌وفاداری


تصویر کوچک شده










"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۰:۳۰ شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۷
#25

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۵۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
موضوع: شما مرلین شدید.


_ چرا شروع نمی کنن؟

دخترک با موهای فر و آشفته اش شانه بالا انداخت.
بالاخره وزیر شروع به صحبت کرد:
_ اهم...اهم. خب اول اینکه معذرت میخوام یکم معطل شدید.
دوم، سلام می کنم به کسایی که برای انتخابات مرلینی تشریف آوردند. شاید برای بعضی ها سوال بشه انتخابات مرلینی چیه.
خب من برای شما می گم: حالا مرلین ما روبه موت...(صدای همهمه ی اعتراض آمیز مردم بلند شد.)امم... نه ببخشید. منظورم روبه پیری...(باز هم مردم اعتراض کردند.) خب بی خیال این حرف ها! خلاصه ما باید  مرلین جدیدی برای جامعه ی جادوگری انتخاب کنیم و حالا عده ای از آدم هایی که دلشون می خواسته مرلین شن اینجا اومدن تا ما نتایج انتخابات مرلینی رو که هفته ی پیش برگزار شد، اعلام کنیم و...

احساس کردم مردم کم کم دارد خوابشان می برد. پس سعی کردم با تکان دادن دستم توجه وزیر را به خود جلب کنم:
_ هی...جناب وزیر.

کرنلیوس با تعجب به دختری که برایش دست تکان می داد نگاه کرد. گفتم:
_ شروع کنیم.

چند لحظه ای طول کشید تا او به خود آمد و دوباره حرف زدن را از سر گرفت:
_ مثل اینکه شرکت کننده های ما خیلی عجله دارن تا بفهمن مرلین بعدی جامعه ی جادوگری ممکنه کی باشه.

سپس چوبدستیش را تکان داد و صفحه ای نورانی پدید آورد.
دنبال اسم خودم در بین اسامی دیگر بودم.
جلوی اسم همه ضربدری بزرگ و قرمز، به معنی رد شدن خورده بود.
وقتی به نام خود رسیدم از تعجب نفسم بند آمد.
اسم من برعکس همه طلایی رنگ بود و می درخشید. زیرش هم نوشته شده بود: تأیید شد.

همه ی حاضران مرا تشویق می کردند. صدای دست هایشان اتاق نمور و تاریک را بهتر و زیباتر می کرد.
باورم نمی شد از بین آدم های دیگر من برای مرلین شدن انتخاب شدم.

دو روز بعد

انگار کسی در گوشم فریاد می زد:
_ من دروغ نمی گم آقا. به موهای صورتی تانکس قسم دزدین اون وزغ کار من نبود.

صدای خسته ی کس دیگری می گفت:
_ وای دست از سرم بردار زن. به چوبدستی شکسته ی تانکس قسم من حتی ی گالیونم ندارم.

با تعجب روی تخت نشستم. سرم را تکان دادم تا صداها را دور کنم.
من باید به مردم کمک می کردم. یعنی حالا چه بالایی سر آن پسر که بهش تهمت دزدی زده بودند می آمد؟ یا آن مرد. یعنی زنش فکر می کرد او دروغ می گوید؟

اما من حتی نمی دانستم آن ها کجا زندگی می کردند. چه آدمهایی بودند؟ یا حتی آیا آنها واقعا راست می گفتند؟
همان لحظه صدای کوبیدن در خانه و داد و فریاد های مردم بر فضا طنین انداخت.

_ خانم تانکس!
_ لطفا بیرون بیایید.
_ خواهش می کنم!

مات و مبهوت به طرف در رفتم و آن را باز کردم. سیلی از آدم ها به طرف من هجوم آوردند، دست هایم را گرفتند و مرا به زر از خانه بیرون آوردند.
سعی کردم حرف بزنم. اما هیچ کس به صدای من که می گفت: کلید و چوبدستی من توی خونه جا مونده. توجه نمی کرد.
یکی از آن ها در خانه را بست. خب دیگر کاری از دست کسی بر نمی آمد.

به زور مرا روی سکویی نشاندند. سرمای سکو از لباس خانگی های نازک عبور کرد و تن و بدنم را لرزاند.
احساس سرگیجه می کردم، چون همه با هم صحبت می کردند و من حرف هیچ کدامشان را نمی فهمیدم.
_ میشه به ترتیب حرف بزنید؟

هیچ کس به حرف هایم توجه نمی کرد. بلند فریاد زدم:
_ ساااکتت.

همه با تعجب به من نگاهی انداختند. انگار توقع نداشتند مرلینشان این طور رفتار کند. اما دیگر برایم مهم نبود. خسته بودم، سرم گیج می رفت و حالا دیگر سرما خیلی بیشتر از قبل شده بود.

نفر اول که زنی لاغر اندام و رنگ پریده بود، با صدای لرزان شروع به صحبت کرد:
_ قسم به دامن پلیسه ات تانکس صاحب خانه ی من میگویید باید خانه را تخلیه کنید. اما من چطور پول یک خانه ی دیگر را بدهم.

سعی کردم با لحنی شاداب برایش توضیح دهم:
_ خب خونت کجاست؟ اصلا صاحب خونه ات کیه؟

مردی خشن و قد کوتاه در بین جمعیت فریاد زد:
_ من صاحب خانه هستم. قسم به یک تار موی تو تانکس من پول آن خانه را نیاز دارم. زنم مریض است.

مردد مانده بودم. بالاخره من باید چه کار می کردم؟
حق را به مرد می دادم که زنش مریض بود؟ یا زن که جایی را نداشت بماند. وای! عدالت را برپا کردن عجب کار سختی بود.
کس دیگری اعتراض کرد:
_ پناه بر تو تانکس! من دیروز از کارم اخراج شدم. حالا دیگر نمی توانم خرجی خانواده رو بپردازم. لعنت به رئیسم. لعنت!

سر تکان دادم:
_ نه...نه...نه این حرف رو نزن...
_ چی؟...چطور جرئت می کنی به من لعنت بفرستی ؟ ها ؟
_ من دیگه کارگر تو نیستم. با من این طور حرف نزن.

آن دو شروع به دعوا و کتک کاری کردند.
با لحنی ملتمسانه گفتم:
_ نه لطفا با هم دعوا نکنید...خواهش می کنم.

چند مرد آن هارا از هم جدا کردند. کس دیگری با لحنی غمزده گفت:
_ به دکمه ی سوم پیراهنت قسم تانکس، یک کیسه گالیون پر افتاد داخل رودخانه و آب آن را با خودش برد.

دیگر همچین چیزی برایم قابل فهم نبود. یعنی چی؟ یعنی من باید رودخانه را مقصر می دانستم؟ یا باید آن را محاکمه می کردم؟
_ خب من...من...نمی دونم الان باید چی بگم. پس لطفا همه برید و بزارید من یک کم فکر کنم.

مردم نگاه تاسف باری انداختند و به طرف خانه هایشان پیش رفتند. من هم از سکو پایین آمدم و سعی کردم فکر نکنم: مرلین شدن اصلا شغل خوبی نیست.
وقتی جلوی در خانه رسیدم، به یاد آوردم کلید و چوبدستیم در خانه جا ماندند.
با ناراحتی فکر کردم: من حتی نمی توانم به خودم کمک کنم، و در خانه ام را باز کنم. پس چطور مردم انتظار دارند کار آن هارا راه بیندازم؟


* امتیاز دهی بشه*


امتیازدهی شد.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۴ ۱۶:۴۹:۰۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
#24

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
موضوع: جن خانگی


صدای ریز جیرجیرکها سکوت سرد و مرطوب شب رو برهم میزد. ستاره ها بی توجه به حضور تماشاچی، باقی مونده ی عمرشون رو چشمک می زدن.
-«من عالی ام،نورانی ام،دستت بهم نمیرسه.»

هیچکس تو طبیعت اهمیت نمی داد که اونا عالی و دست نایافتنی اند، جز خودشون و البته آدما که بهشون زل میزدن و دستشونو دراز می کردن.
همه اجزای شب تاریک داشتن فعالیت می کردن. زندگی ای که بهشون داده شده بود رو ادامه می دادن، بدون اینکه بدونن چیز بزرگتری رو می سازن. این وسط فقط آدما بودن که سودای مخالفت با این یکنواختی رو داشتن؛ بیهوده به دنبال معنا برای بودن.
شب همون آرامشی رو‌ داشت که هرماینی نیاز داشت. کسی باهات حرف نمیزد. کسی با دیدن قیافه بی روحت نمی پرسید چی شده و توضیح نمی خواست. مهم تر از همه، شب با آرامش و سیاهی و سکون بهت اجازه می داد داخل وجود خودت برگردی و مشکلات درونتو حل کنی، چیزایی که فقط خودت می فهمی شون، فقط برای خودت حیاتی ان.
خودنویس دختر زیر نور ماه به آرامی روی کاغذ شروع به رقصیدن کرد:
خیلیا میگن که تنها بودن بی مزه و فرساینده و غیره و غیره ست. برای فرار ازش دنبال دوست می گردن، یا کسایی که به عنوان دوست نگاهشون کنن. این قضیه دوطرفه ست، باید برای اونا هم دوست باشی. درگیر دغدغه هاشون بشی، خاطره بسازی، هواشونو داشته باشی، ناراحت شی، ذوق زده شی؛ چاشنی های زندگی خاکستری.
اما همه ی اینا نتایج یه فراموشی یا نادیده گرفتن یه چیز بزرگتره. شب بهت میگه که تنها چیزی که بعد از همه ی دغدغه هات برات باقی می مونه، خودتی. یکم هم با اون دوست باش. هرکس توی دوستیش دنبال اینه که بگه:
«من عالی ام، نورانی ام، دستت بهم نمیرسه»
نه اینکه به فکر تو باشه. بعد از همه ی قضاوتا و دلسوزیا و نگرانیاشون راه خودته که باید تنهایی بگذرونی.
سرش رو از دفتر بلند کرد و به پنجره خیره شد. آسمون مثل پرده ی سیاهِ پر از الماسی بود. ستاره پرنوری بهش زل زده بود، پرنور و بدون چشمک زدن.
خودنویس ادامه داد:
این وسط کسایی هستن که شریک خودت و راهت باشن. کسایی که دوست داری گذر عمر پیششون متوقف شه و چیزای مهیج تری از زندگی فانی ای که هرلحظه ممکنه به خطر بیفته بسازی. بعضی وقتا حس میکنم بهتر بود که چیز دیگه ای بودم. پرنده با دو تا بال یا حتی درختی که فقط به فکر رشدو بودنه. اونا زندگی می کنن و می میرن. بدون اینکه نگران این باشن که: خب که چی!
هیچی، ما فقط خاطره ایم.

خودنویس به کناری افتاد. هرماینی موهاش رو با کلافگی پشت گوش زد و به صفحه ای که سیاه کرده بود خیره شد. به طرز عجیبی کلافه بود. بقیه ساعتاشو توی کتابخونه میگذروند،ممان موردعلاقه ش، ولی دیگه کتابا هم کمکی نمی کردن. سرش رو بلند کرد. ستاره ی پرنور فقط نگاه می کرد؛ مثل نماینده ی تموم دنیا به یه آدم فانیِ در حال فلسفه بافتن که مثل تموم آدمای قبلیش دنبال دلیل دیگه ای جز بودن بود

-خانوم نباید به خودش سخت گرفت.

دختر از این صدای نرم وناگهانی، از جا پرید و سرش رو به طرف صدا برگردوند. هم اتاقی هاش تو خواب ناز بودن، صدای نفس هاشون سکوت خوابگاه دختران رو می شکست.

-اینجا.

با دیدن منبع صدا کنار تختش، صاف نشست. دو تا چشم بزرگ و آبی که برق می زد، اولین چیزی بود که توی قیافه ی جن خونگی جلب توجه می کرد.
-تو کی هستی؟

-لانا، خانوم. لانا متاسفه اگه ترسوندتون. اون دیده که خانوم چند شبه کم خوابید و چیزای بد نوشت.
-اونا بد نیستن، فکر کردم تنهام.

جن خانگی با ناراحتی گفت:
-اوه، لانا قصد مزاحمت نداشت. اون فقط یه جن خونگی توی آشپزخونه بود.

هرماینی سعی کرد لبخند بزند.
-نه مزاحم نشدی. کار توی آشپزخونه رو دوس داری؟
-هرکس باید چیزی که انجام میده رو دوست داشت خانوم. اینجوری به نفع خودش بود.
-حق با توئه. ولی من توش موفق نیستم‌.
-لانا دونست. اون جرئت نداشت که خودشو به خانوم نشون داد. ولی خانوم مهربون. لانا اومد تا کمکش کرد.
-ممنون لانا ولی کمکی از دستت برنمیاد. چرا میخوای کمک کنی؟
-لانا خیلی کارا تونست کرد. خانوم خسته ست. لانا چند شبانه روزه که اینو دید. خانوم باید اجازه داد تا لانا کمکش کرد.

هرماینی نگاه مرددی به جن خونگی انداخت. پیرهن لاجوردی و تمیزی پوشیده بود و دست هاشو با اضطراب به هم می پیچوند.
-ممکنه منو به عنوان کمک بندازی تو دریاچه!

جن خانگی به تندی سرش را به علامت منفی تکان داد و گوش های بزرگش وزش باد ملایمی ایجاد کرد.
-نه، نه، اصلا. لانا قول داد. به خانوم هیچ آسیبی نرسید.

هرماینی کنجکاو شده بود.
-باشه، اجازه میدم.
-خانوم باید لباس گرم پوشید و دست لانا رو گرفت و اون بهش نشون داد.

ژاکتش رو از کنار تختش برداشت و دستش رو به جن خونگی داد. در همون لحظه خوابگاه محو شد و ساحل دریا نمایان شد.

-وای...خوشگله.
-لانا موافقه. اون همش اینجا اومد.
-تو خیلی خوش شانسی لانا.

به سمت دریا راه افتاد نور ماه به روی موج های بلند آب میفتاد. صدای جنب و جوش دریا انگار با زبون رمزآلودی با درونت حرف می زد:
-«بیا، بیا، بیا، به آغوش من بیا»

خیلی وقت بود که این اهنگ رو وقتی پاهاش ماسه های سرد رو لمس میکنن، نشنیده بود.

-خانوم خوب باید گوش داد و یاد گرفت. دریا زیبا ومحشر. اون همش در حال جنب و جوش بود. اگه موند و فکر کرد دیگه زیبا نبود، دریا نبود، مرداب بود.
هرماینی زیر لب خندید.

-همیشه تعجب می کنم که چطور انقد خستگی ناپذیر موج میزنه و از همه چیزایی که گرفته و دیده و سرش اومده غمی نداره!
-هیچ چیز خستگی ناپذیر نبود، حتی کوه هم ریزش کرد. دریا هم وقتی خسته شد طوفان شد، همه چیزهارو غرق کرد و بعد باز هم ادامه داد.
حرفی برای گفتن نداشت. موجی به پاهاش رسید و با سردی نوازشش کرد:
-« بیا، بیا، به آغوش من بیا.»

جن خونگی راهش رو به سمت موج ها سد کرد.
-ما زیاد وقت نداشت. باید رفت.

یک لمس دیگه و ایندفعه بالای یه برج آهنی بودن‌. شهر با چراغ های زرد و نارنجی و تابلوهای بزرگ تبلیغاتی زیر پاهاشون بود. مردم تو خیابونا قدم می زدند و می خندیدند. نوازنده های خیابونی می نواختند. هرماینی درحالی که باد موهاش رو به هر طرف می کشید به سمت لانا برگشت.
-جنب و جوش شبونه. چی باید به من یاد بده.
-لانا ندونست. اون فقط منظره مردم رو دوست داشت. بی دغدغه به نظر اومد.

راست میگفت. از این بالا همه چیز کوچیک و بامزه و ساده تر بود. پس خدا همینجوری همه چیزو حل می کرد!

-اینجا باعث میشه بیشتر حسرت اینکه یه پرنده نیستم رو بخورم لانا.
-تونست پرواز کرد.
و غیب شد.

-یامرلین، منو گذاشت و رفت؟!

با نگرانی به اطرافش نگاه کرد. شهر بزرگ و پرنور بود؛ مثل روزا وشبای قبلش ولی هردفعه با اتفاقای مختلف. چندین دوره مختلف دیده بود و بازم می دید. ترق!

لانا با جاروی پرنده تو دستش ظاهر شد.

-اوه، مرسی. فکرکردم ولم کردیو رفتی.
-لانا سر قولش هست. خانوم رو خوب کرد. اون رو به خوابگاه برگردوند.
-لانا جن خوب.

لانا کمی سرخ شد و به جارو اشاره کرد.
-خانوم دوست داشت پرواز کرد.
-آره ولی رابطه خوبی با جاروی پرنده ندارم. اگه خودم پرنده بودم از پرواز نمی ترسیدم.
-نباید حسرت چیزی که نمیشه بدست آورد خورد. خوب نبود، فقط غمگین کرد. باید شرایط رو باهاش وفق داد.

جن خونگی در حالی که با چشمای آبیش لبخند می زد جارو رو به سمتش گرفت. وقتی جارو رو گرفت قدرتی توش احساس کرد. شک هاشو کنار گذاشت و سوارش شد. لانا هم پشتش سوارشد.جارو به سمت آسمون بی کران روبروش می رفت و هرماینی فهمید که چه کار دیوونه واری انجام داده. اما دیر بود!

جیغ کوتاهی کشید. جارو بعد از کمی سقوط متعادل شد و سرعت گرفت. چشماش رو باز کرد. همه چیز زیر پاهاش بود و باد اطرافش می چرخید. حس می کرد فکرای سنگینش کم کم ازش جدا میشن. جارو با کمترین اشاره هرماینی اوج میگرفت یا به اطراف میرفت و هر لحظه سرعتش بیشتر میشد.

-یوهو! اگه قراره بمیرم میخوام درحال پرواز بمیرم!
-خانوم حالاحالاها زنده موند.

رودخانه سن زیر پاهاش بود، انعکاس خودش و لانا در حال پرواز مثل خواب بنظر میومد. هیچوقت نتونسته بود با خیال راحت و بدون ترس پرواز کنه. بعد از چند دقیقه اوج گرفتن، فرود اومدند. مشتاق بود که ببینه مقصد بعدی چیه.

-عالی بود. حس میکنم پر از انرژی شدم. بازم قراره جایی بریم؟
-فقط یک جای دیگه و بعدش اونا به هاگوارتز رفت.

با صدای ترق از هوای خنک پاریس بیرون اومدن. ایندفعه هوای گرم و خشکی به صورتش خورد، اطرافش پر از تپه های سنگ های خورد شده از خونه های خراب شده بود. بوی ترس و ناامنی توی هوا پیچیده بود و سگ های ولگرد زیادی بین خرابه ها می چرخیدند.

-اینجا چه خبر شده؟
--چیزای بد. طمع و شر از همه ی زیبایی ها ویرونه ساخت. آدما این بلا رو سر همدیگه آورد. وقتی که دنبال راه های آسون گشت.
با اخم به وسایل تیکه پاره شده و فشنگ های خالی که هرطرف افتاده بودن نگاه کرد.

-چه کسی میتونه از این ویرون کردن راضی و خوشحال شه، چه نفعی داره آخه!
-اونا ندونست که همه چیز نتونست به میل آدم بود. آدم باید اینو فهمید و دست از تلاش برای کنترل همه چیز برداشت.
-چقدر مضحکیم.
-اگه زندگی رو کمتر جدی گرفت و مضحک دونست بهتر بود. باید برگشت.

و دست لانا دست یخ زده شو گرفت.

به هاگوارتز برگشته بودن. جن خونگی روی پشت بوم برج کتابخونه، با بیخیالی پاهاش رو تکون می داد و هرماینی هم کنارش نشسته بود و به هیکل فسقلی لانا نگاه می کرد. ظاهر چروکیده اش توانایی و قدرتشو ابداً نشون نمی داد.
-تو چند سالته لانا؟

چشمای آبی با صمیمیت بهش خیره شد.
-ماه قبل ۹۷ سال شد خانوم.
-جدی؟! ولی خیلی کمتر بنظر می آی.
-خانم به لانا لطف داشت. لانا هیچوقت با هیچ جادوگری انقدر بهش خوش نگذشت.
-هیچکس هم تاحالا به این خوبی به من کمک نکرده بود. واقعا ممنونم لانا.
-لانا خوشحاله. اون نوبت تمام ظرف شستن های هفتگی فیبی رو به عهده گرفت تا امشب مرخصی داشت.
-خیلی مهربونی که بخاطرم اینکارو کردی.
-لانا فقط خواست که خانوم بازم شاد و‌ پرانرژی بود. اون دید که خانوم قلب بزرگی داشت. این منظره رو هم تماشا کرد و بعد خانوم باید استراحت کرد.

خورشید در حال طلوع کردن بود. نور خورشید از پشت ابر های سرخ و ارغوانی به صورت هرماینی تابید. تاریکی از مقابل اشعه های نور کنار زده می شد و ستاره ها محو می شدند. تمام محوطه هاگوارتز در اطرافش ته رنگ نارنجی گرفته بود و هرماینی با لبخند فکر کرد:
-قرار نیست این چند روزی که زندگی میکنم رو به جای غرق شدن تو منظره ها و شادی ها، با جدی گرفتن خراب کنم‌.

____________________________________
امتیازدهی بشه لطفا.



امتیازدهی شد!


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۴ ۱۶:۰۰:۳۰
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۴ ۱۶:۱۴:۰۱
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۶ ۲۱:۵۹:۱۱

lost between reality and dreams


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۱:۲۷ یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶
#23

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۷:۱۶
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 630
آفلاین
بلاتريكس لسترنج!


با صداى اربابش از جا پريد.
-اين... اين صداى ارباب بود؟

منتظر نماند تا جواب رودولف را بشنود. منتظر شنيدن صداى كوبيده شدن در اتاق هم نماند...تنها به سمت اتاق اربابش دويد.
اما تنها او نبود.
-چه خبره؟

هيچ يك از مرگخواران جوابى ندادند... نميدانستند!
اما همه، هنگام خروج لايتينا از اتاق اربابشان، چشمان گريان او و نگاه خشمگينش به بلاتريكس را ديدند.

هيچ يك از مرگخواران، آن شب لايتينا را نديدند.
اما همه شان شاهد نگاه متفكرانه لرد به بلاتريكس بودند.

روز بعد، بار ديگر صداى فرياد لرد سياه بلند شد.
اينبار هم كسى دليل را نميدانست. اما نگاه مضنون چند نفرى به بلاتريكس دوخته شد و تنها چشم غره بلاتريكس، براى دزديده شدن آن نگاه ها كافى بود.

-نارسيسا؟
-جانم؟

چه بايد مى گفت؟
-هيچى.

او بلاتريكس بود. نگاه و حرف ساير مرگخواران چه اهميتى داشت؟
تنها كسى كه اهميت داشت، اربابش بود. اربابى كه هميشه، تحت هر شرايطى او را باور مى كرد.

با صداى افتادن شمعدانى از افكارش بيرون آمد.
-چه غلطى ميكنى؟ ميدونى اون شمعدونى چر ارزشى داره؟ حواست كدوم گوريه؟

چوبدستى اش بلند كرد.
اما از دستش كشيده شد... به دست كرابى كه آن را از پشت سرش گرفته بود.
-ديگه نه. تو كي هستي كه اونو تنبيه كنى؟... ديگه حق ندارى!

كراب بود؟

-تو...چطور...جرئت ميكنى؟
-دستت رو شد بلاتريكس!

چوبدستي اش را پيش رويش شكست!
بلاتريكس از جايش پريد. جيغ خشمگينش همه را به سالن كشيد.
-تو؟... چوبدستى منو شكستى؟... تو؟

دستش به سمت جيب ردايش رفت.
نه تنها دست او... دست تك تك مرگخواران به سمت ردايشان رفت.
چوبدستى ها را بيرون كشيدند. نه به سمت كراب... به سمت بلاتريكس.

-شما؟... شما...

توجهش جلب شد. به نارسيسا و رودولفى كه كلاه شنل را بر سر انداختند و به سمت در رفتند.
خواهر و همسرش به او پشت كرده بودند.

اولين طلسم روانه اش شد. طلسم دوم... بيشتر حتى...
حريفش نمى شدند.
چرخيد و از مسير يكى از نفرين ها كنار رفت.
او را ديد...
روى آخرين پله ايستاده بود. شك و ترديد در نگاهش بود. و پشت سرش... سوروس اسنيپ با پوزخند هميشگى اش.

صحنه ها از پيش رويش گذشتند. لايتينا و اسنيپ را مشغول صحبت ديده بود و همان شب، لايتينا با چشم گريان از اتاق لرد خارج شد.
روز بعد ليسا... و روزهاى بعد...
اسنيپ زهر خودش را ريخته بود.

-سرورم...!
-بلاتريكس!

لبخند بر لبش نشست!
سرورش او را باور داشت.
لرد چوبدستى اش را بالا برد.
سرورش از او دفاع ميكرد.
پرتو سبز رنگ از چوبدستى اش خارج شد.
سرورش از او دفاع ميكرد.
نفرين از همه گذشت و بلاتريكس را به ديوار كوبيد.

پوزخند سوروس اسنيپ پررنگ تر از هميشه شد!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۱۹:۱۳ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۶
#22

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
-

رودولف بعد از مطمئن شدن از خلوتیِ خانه‌ی ریدل، همونطور که یه شیء گنده و گِرد رو زیر پیراهنِ ضخیمِ صورتیش قایم کرده بود، پاورچین پاورچین راهرو رو طی کرد و...

- چه پیراهن قشنگی!

سینه‌ی رودولف داغ و موهاش هم سیخ شدن.
- اِ ارباب. این وقتِ شب اینجا چیکار می‌کنین؟
- این سؤال رو ما باید بپرسیم، رودولفی که آفتاب از کدوم طرف در اومده پیراهن پوشیده! و صورتی هم پوشیده!
- خوشتون اومده ارباب؟ دوس دارین؟
- ما فقط دوست داریم بدونیم که زیر این پیراهن چی قایم کردی که شبیه بُشکه شدی!
- اممممم... چیز... ینی چیزه... چیز... چیزه دیگه... اممممم... چیز...
- چرا انقدر چیز چیز می‌کنی؟!
- چیزه ارباب... من حامله شدم!
- حامله؟!
- اوه اوه! شرمنده ارباب. خط رو خط شد. چیزه... آها! جیگرن!
- جیگر؟!
- بله ارباب. یه ساعت پیش بین راه چندتا جیگرِ فوقِ باکمالات دیدم، بهشون گفتم میشه بخورمتون؟ اونا هم جواب مثبت دادن. منم خوردمشون. جاتون خالی، خیلی چسبیدن! الآن توی شکممن. راستشو بخواین، بگی‌نگی یه خُرده سنگینم، باید فوراً خودمو برسونم تو اتاقم و اونجا خودمو خالی کنم!
- مگه توی اتاقت دستشویی وجود داره؟
- ها؟ ... اممممم... معلومه که وجود داره، ارباب. من فکر مواقع اضطراری رو کرده‌م تا دوباره... آخه... اممممم... آخه چند روز پیش خیلی دیر از خواب بلند شدم و تا خواستم خودمو به دستشوییِ حیاط برسونم... گلاب به روتون... توی شلوارم افتاد...
- چــــــــــی؟! تو شلوارت رو کثیف کردی؟!
- نـ... نه ارباب. ینی چیزه... آها، نیفتاد توی شلوارم. الآن که فک کردم، یادم اومد که هیچ تماسی با شلوارم نداشت. بلکه مستقیماً افتاد روی فرش!
- چــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟!
- اوه اوه! چه گندی زدم! ... اوف! اوف! ارباب! حضورتون و طرز نگاه‌تون باعث شد جیگرا هضم بشن! وقتِ... وقت تخلیه‌س!
- نه رودولف! تو هیچ‌جایی نمیری! بخاطر اون کار زشت و کثیفت، اونم توی عمارت ما، همین‌جا می‌مونی و هشتادتا ضربه‌ی کروشیو می‌خـ...
- اوف! اوف! اوووووف! اووووووووف! اووووووووووووووف!
- کروشیوز!

رودولف لنگ از جا کَند و بعد از اینکه کروشیوها رو یکی‌یکی جاخالی داد، داخل اتاقش شیرجه زد و دَرِش رو قفل کرد.
ولدمورت که دیر رسیده بود، پُشتِ در متوقف و مشغول مُشت و مال دادنِ در شد.
- رودولف! به نفعته که همین الآن‌ در رو باز کنی! هر ثانیه که لفتش بدی و در برابرمون مقاومت کنی، یه روز هم به روزایی که قراره به عنوان تنبیه توی گودال دستشویی بگذرونی، اضافه میشه! ... باز کن رودولف! بااااااز کن این در لعنتی رو!

رودولف پنبه‌هایی رو از توی کشوی بغل دستش در آورد و توی گوش‌هاش چپوند.
حالا صدای داد و فریاد اربابش بطور خفه و مبهم به گوشش می‌رسید.
آه عمیقی کشید...
چه دروغ می‌گفت، چه نمی‌گفت، توی بد مخمصه‌ای گیر میفتاد. ولی با دروغ‌های پُشت سرهمی که گفت، از بین "بد" و "بدتر"، بدون شک "بدتر" رو انتخاب کرده بود.
به هر حال چاره‌ای نداشت...
فوراً چیزی رو که زیر پیراهنش قایم کرده بود، در آورد و بهش خیره شد. اون چیز، یه کلاهِ گردِ نسبتاً بزرگ بود که برچسب بزرگی روی اون به چشم میومد: "اگه ساحره بودی..."

رودولف پول زیادی رو پای این کلاه خرج کرده بود. کلاهی که بطور مجازی، ساحره بودن رو توی ذهن جادوگرها به تصویر می‌کشید.
رودولف همیشه دوست داشت که زندگی رو از دید یه ساحره تجربه کنه.
پس نفس عمیقی کشید، و بعد، کلاه رو خیلی آروم روی سرش گذاشت و چشماش رو بست...

درون تخیلات رودولف

- هوهوهاهاهاها! بالاخره گیر افتادی، رودولفه خانوم!

رودولفه خانوم که تهِ کوچه‌ی بُن‌بست گیر افتاده بود، با صدای نازک و زنونه‌ای غر زد:
- پوف به این زندگی! پوف به این شانس! ینی چه مرد باشم، چه زن، اِلّا و بِلّا این بِلّا باید عین بَلا نازل شه رو سرم! پوف! پوووفففف!

بلاتریکس‌های مذکر لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک‌تر میشدن. بلاتریکسی که جلوتر از بقیه بود، روی رودولفه خم شد.
- بخورمت؟
- گم شو مرتیکه‌ی بی‌ناموس!

شپلخ!

بلاتریکس عقب عقب رفت، گونه‌ی داغش رو گرفت و چند لحظه به رودولفه‌ای زل زد که به روسریش چنگ زده بود و نفس‌نفس میزد. بعد، نگاهی به بلاتریکس‌های دیگه انداخت و سری تکون داد.
ناگهان بلاتریکس‌ها عین مور و ملخ به سمتِ طعمه‌شون حمله کردن.

- جلو نیاین!

بلاتریکس‌ها سر جاشون وایسادن. رودولفه دست به کمر شده بود. این ژستش خطرناک به نظر می‌رسید.
همونطور که چهارچشمی به شکارچی‌هاش زل زده بود، یواش یواش اسلحه‌ش رو از لای کمربند شلوارش بیرون آورد.
یه رژ لب.

رودولفه:
بلاتریکس‌ها:

- نـــــــه! جلو نیاین! همونجا بمونین! ... اییییشششش! روسری رو ول کن، پسره‌ی ایکبیری! ... بی‌ادب! ... اوی، چه پُرررررو! ... هوووووی! ... باشه باو لامصبا! شماها بُردین! من مال شما! حله؟ ولی قبلش لااقل بذارین یه چیزی رو چِک کنم! برین عقب! دِ میگم برین عقب!

بلاتریکس‌ها که پیروزی‌شون قطعی شده بود، رضایت‌مندانه و دست‌به‌سینه عقب رفتن و وقتی به اندازه‌ی کافی فاصله گرفتن، رودولفه آب دهنش رو قورت داد، روسریش رو صاف و صوف کرد و بعد، در برابر نگاه‌های منتظرانه‌ی بلاتریکس‌ها، طوری که فقط خودش بتونه ببینه، نگاهی به زیرِ شلوارش انداخت.
- لعنتی!

غمِ فقدان، وحشیانه به قلبش هجوم آورد!
محکم قلبش رو چسبید و به دیوار چنگ زد.
نه... نمی‌تونست... دیگه نمی‌تونست تحمل کنه.
سعی کرد مقاومت کنه.
امّا واقعاً نتونست!
عاجزانه روی زمین افتاد.
چشم‌هاش کم‌کم بسته شدن...
و از هوش رفت!

خارج از تخیلات رودولف

- نـــــــــــــــــع!

نیزه‌وار به یه گوشه شیرجه زد و کلاه رو پرت کرد.
- هن هن... لعنتی! ... هن هن... لامصب این دیگه چی بود؟!

دو دستی صورتش رو گرفت و سعی کرد شوکی رو که دچارش شده بود، خفه کنه.
حالا می‌فهمید که وقتی با لذّت مزاحم ساحره‌ها میشد، چه فشار سنگین و زجرآوری بهشون وارد می‌کرد.
قطره‌های تلخی از ساحره بودن رو چشیده بود.

دست‌هاش رو از روی صورتش برداشت و عرق روی پیشونیش رو پاک کرد. آه عمیقی کشید و سعی کرد به اعصابش مسلط بشه.
بعد، کلاه رو از روی زمین برداشت و دوباره نگاهی بهش انداخت.
- هوممم، این برچسبِ پُشتی رو نخونده بودم... هشدار! اگه این کلاه رو بذاری رو سرت، از لحاظ مجازی می‌تونی موقتاً ساحره بشی. ولی از لحاظ واقعی، اثر مادام‌العمر... داره... چـــی؟!

به سر و گردنش چنگ زد. هنوز روسری رو داشت!
ضربان قلبش شدیداً سرعت گرفت!
آینه‌ی جیبیش رو در آورد و وقتی دید ریش و سیبیلی نداره و لب‌هاش غنچه‌شده‌س...
- جیـــــغ! ... چـــی؟ صدام واقعاً زنونه شده؟! پس جیــــــــــــــــــــــغ!

این‌طرف دوید. اون‌طرف دوید. همه‌طرف دوید. خودش رو به در و دیوار کوبید. خودش رو به کف و سقف اتاق کوبید. جیغ کشید. مراسم قمه‌زنی به‌پا کرد.
- تُف به این زندگی! تُف به این شانس! منِ لعنتی اگه می‌دونستم اثرش واقعی و مادام‌العمره که عممممراً بهش دس نمی‌زدم! نخواستیم! نخواستیم اصلاً! لعنت به ساحره بودن! لعنت به هرچی ساحره‌س! لعنت به کمالات!

ناگهان سر جاش وایساد. کمی مکث کرد و بعد، شلوارش رو پایین کشید.
-

ناگهان دَرِ اتاق ترک خورد!
لرد هنوز در حال تلاش برای ورود بود!

رودولف که صداش قطع شده بود، به در خیره شد.
- تُف به این زندگی!

شترق!
در نابود شد و لرد وارد شد.
- وقت مجازاته، رودولف! کدوم گوری هستی؟! خودتو نشون بده!

لرد چهار گوشه‌ی اتاق رو گشت. امّا هیچ اثری از رودولف نبود. آب شده بود و رفته بود زیر زمین.
ولی چشم لرد افتاد به یه ساحره‌ی روسری‌پوش.
- تو دیگه کی هستی؟ اینجا چیکار می‌کنی؟
- من؟ اممممم... چیزه... چیز... ینی چیزه... یکی از ساحره‌های موردعلاقه‌ی رودولفم.
- این چیز چیز کردنت... ما رو یاد رودولف میندازه. تا حدودی هم شبیهش هستی. ببینیم، نکنه رودولفی؟
- آره... نه نه نه، نیستم. راستش عمق دوستی‌مون اونقد زیاده که هم قیافه‌م شبیهش شده و هم عین خودش چیز چیز می‌کنم. دانشمندان مشنگی ثابت کردن که...
- برامون مهم نیست که این خون‌لجنیا چه چرت و پرت‌هایی بلغور می‌کنن! این اتاق رودولفه. چهارچشمی اینجا می‌ایستی و مواظب می‌مونی. هروقت پاشو گذاشت اینجا، سریعاً بهمون اطلاع بده. مفهوم شد؟
- چَش.

لرد چرخید تا از اتاق بیرون که...
- این کلاهِ گنده دیگه چیه؟

سی و سه استخون و قلب و دلِ رودولف لرزیدن.
- لطفاً بهش دس نزنین، ارباب!
- ارباب؟! مگه نشان مرگخواری رو از طرف‌مون دریافت کردی؟
- نه خب... ولی... راستش رودولف بهم گفتش که اگه در محضرتون قرار گرفتم، حتماً به این اسم صداتون کنم.
- حال رودولف رو در اولین فرصت خواهیم گرفت! شما هم فعلاً شایستگیِ "ارباب" گفتن رو نداری. احتمالاً تا آخر عمرت هم نخواهی داشت... هوووووم. کلاه عجیبی به نظر میاد. "اگه ساحره بودی..." ؟!
- ارباب... ینی چیزه... لرد سیاه. لطفاً بهش دس نزنـ...
- با این کلاه، می‌تونی بطور مجازی ساحره شدن رو تجربه کنی... نه. ما همینی که هستیم رو بیشتر از هر چیز دیگه‌ای می‌پسندیم. ما حسرتِ دیگری بودن رو هیچوقت نمی‌خوریم. دیگران باید حسرت اینو بخورن که ما نیستن. ما بهترینیم!

رودولف آهی از سر آسودگی کشید.

- ولی بد نیست یه امتحانی بکنیم.
- نه لـــُــرد! این کلاه یه تله‌ی مرگباره! هشدارِ پُشتش رو بخونین! نوشته اثر واقعی هم داره، مادام‌العمر هم هس! عهه!
- تو چقدر ساده‌لوح و مقرراتی هستی که همه‌ی هشدارها رو می‌خونی. مجازیه! حالا هم میریم در سالن ورودی و در برابر یاران‌مون امتحانش کنیم. جنابعالی هم اینجا حواست به عبور و مرور رودولف باشه!

و وقتی لرد دو قدم به سمتِ در برداشت، رودولف پرید و کلاه رو از چنگش در آورد.

لرد:
رودولف:

رودولف آب دهنش رو قورت داد و کلاه رو دو دستی به لرد برگردوند و دستش رو بوسید و نیشخند عریضی زد.
همین‌که ولدمورت از اتاق بیرون رفت، رودولف در رو پُشت سرش بست و نفس‌نفس‌زنان به چهار گوشه‌ی اتاقش خیره شد.
چشمش افتاد به سینی‌ای که پُر از سبزی بود.
آه خیلی خیلی عمیقی کشید، سینی رو برداشت و مشغول سبزی پاک‌کردن شد.
- تُف به این شانس!

چند دقیقه بعد، جیغ زنونه‌ی بلندی که منشأش سالن ورودی بود، پرده‌ی گوش رودولف رو لرزوند.
همونطور که به سبزی پاک‌کردنش ادامه میداد، اضافه کرد:
- تُف به این زندگی!


ویرایش شده توسط آرنولد پفک پیگمی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱۶ ۱۹:۳۷:۱۴
ویرایش شده توسط آرنولد پفک پیگمی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱۶ ۲۰:۰۹:۲۴

Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۱ پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۶
#21

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
روز خاص زندگی من

***


چشمامو باز میکنم.
شَبه.
و زوزه‌ی گرگ‌ها از دوردست‌ها به گوشم میخوره.
پتو رو کنار میزنم و از روی تختم بلند میشم.
چراغ رو روشن میکنم و یه خمیازه‌ی طولانی میکشم.
لباس خوابم رو در میارم و با تی‌شرت و شلوارک از اتاق میام بیرون و میرم سمت دستشویی. دست‌هام رو با آب و صابون میشورم و میشینم وسط دستشویی. تهِ سوراخِ دستشویی مقادیری شاهکار وجود داره. بعد از چند دقیقه، شاهکارها عینهو آشغالی که توسط جاروبرقی جذب میشه، به درون بدنم برمیگردن و منم از دستشویی بیرون میام.

توی حیاط چند دقیقه نرمش میکنم و چند بار هم دور حیاط میدوم.
احساس میکنم شاهکارهای توی بدنم تغییر حالت دادن. شایدم شبیه غذا شدن.

وارد آشپزخونه میشم و صورتمو میشورم و بعد، خمیر دندونِ لای دندون‌هام رو در میارم و میمالم به مسواک و میذارمش یه گوشه.
بعد، برمیگردم سمت میز غذاخوری. مامانم داره شامی رو که خورده، روی بشقابش بالا میاره.
بهش میگم:
- نه دیگه. به اندازه‌ی کافی خوردم.
- کجا میری؟ تو که چیزی نخوردی.

بعد روی یکی از صندلی‌ها میشینم و جلوی یه بشقاب خالی خم میشم و شاهکارهای تبدیل به غذا شده رو با قاشق، از تهِ معده‌م در میارم و برمیگردونم توی بشقاب خالی. هیچی توی معده‌م باقی نمیمونه. بشقاب هم پُر میشه. پُر از شامِ داغ و خوشمزه!
از روی صندلی بلند میشم و اون رو کنار میزنم و با دیدنِ شامی که امشب داریم، زبونم از دهنم آویزون میشه. از آشپزخونه میام بیرون و میرم توی اتاقم. شکمم قار و قور میکنه.
داد میزنم:
- الآن میام!

صدای فریاد مامانم به گوشم میرسه:
- آرنولد، شام!

میشینم وسط اتاق و تلویزیون رو روشن میکنم. تیتراژ یه فیلم پخش میشه. بعدش شخصیتِ اصلیِ مؤنثِ فیلم از شوهرش طلاق میگیره و بعد، هردو یه اژدها رو نابود میکنن و به علاوه‌ی اون، سربازان زیادی رو هم شکست میدن و در آخر هم با قصد آشنایی، اسم‌شون رو به همدیگه میگن و از همدیگه جدا میشن. طوری که انگار اصلاً همدیگه رو هیچوقت ندیدن.
بعدش یه پیام تبلیغاتی پخش میشه. مردی که خیلی بانشاط و سرحاله، با نوشیدن یه نوشابه‌ی انرژی‌زا، تموم انرژیش رو از دست میده و قیافه‌ش پکر میشه.
تلویزیون رو خاموش میکنم و با خیال راحت و آسوده، کش و قوسی به بدنم میدم و کتاب‌ها و دفترهام رو در میارم. مشق‌هام رو کامل و تمیز نوشتم و هیچ کم و کسری ندارن. قلم‌پرم رو در میارم ‌و مدت‌ها مشغول‌شون میشم. مدت‌ها قلم‌پر رو روی صفحه‌ها میکِشم و بالاخره مشق‌هام کاملاً پاک میشن. بعدش با اکراه، دفترها و کتاب‌هام رو برمیگردونم توی کُمُد و از اتاقم خارج میشم.

بدنم عرق کرده. یه‌کمی هم خسته‌م.
بیرونِ خونه، نیم ساعت با دوستام کوییدیچ بازی میکنم. اولش، نتیجه‌ی بازی هشت-شیش به نفع تیممونه. ولی در طول زمان، کوافل‌ها رو از دروازه‌های همدیگه بیرون میکشیم و در آخر، نتیجه‌ی بازی صفر-صفر مساوی میشه.
عرق بدنم کاملاً از بین رفته. خستگیم هم همینطور. نشاط تموم بدنم رو فرا گرفته!
بعدش میگم:
- باشه! الآن لوله‌تون میکنم!

دوستام هم صدام میکنن تا بیام و باهاشون کوییدیچ بازی کنم.
منم وارد خونه میشم.
ساعت پنج و نیم عصره. ماه کم‌کم داره غروب و خورشید هم کم‌کم طلوع میکنه.
از عصر تا ظهر رو میخوابم.

ساعت یکِ ظهر از خواب بلند میشم. چشمام دارن میسوزن. باید بخوابم. پس میرم دستشویی و شاهکارهای تهِ سوراخ رو به بدنم برمیگردونم. بعدش نیم ساعت توی حیاط نرمش میکنم و شاهکارها رو از حالت هضم‌شده به غذا تبدیل میکنم.
وارد آشپزخونه میشم. تک‌تک اعضای خونواده‌م دارن ناهاری رو که خوردن، روی بشقاب‌هاشون بالا میارن. منم بهشون ملحق میشم و با قاشق، شاهکارها رو از تهِ معده‌م در میارم و توی بشقابِ خالی میریزم.

خیلی خستمه. شونه‌هام درد میکنن. ساعت دوازده و نیمه. باید برم مدرسه.
یه تاکسی رو نگه میدارم. راننده‌ی تاکسی ده گالیون از جیبش در میاره و بهم میده. منم وارد تاکسی میشم و بعد از چند دقیقه، میرسم مدرسه. دم در مدرسه، با ذوق و شوق به برگه‌ی امتحانم خیره میشم. بیست!
همینطور برگه به دست وارد کلاس میشم و میذارمش کف دست استاد. استاد دو دقیقه باهاش ور میره و بعدش برگه رو بهم برمیگردونه. روی برگه هیچ اثری از نمره به چشم نمیاد. برمیگردم و روی نیمکتم میشینم. جواب‌ها رو کامل و درست نوشته‌م. یکی‌یکی پاک‌شون میکنم. حتی اسمم رو هم پاک میکنم.
زیر لب میگم:
- بَه‌بَه! چه سؤالات آسونی!

بلند میشم و برگه رو به استاد پس میدم و از کلاس خارج میشم. ناگهان به استرس شدیدی دچار میشم. نمیدونم سؤالات چی میتونن باشن. آسونن یا سخت؟
توی حیاط مدرسه، کتاب به دست، اینور و اونور میرم و سعی میکنم جواب‌ها رو از حفظ بگم. کم‌کم جواب‌ها از ذهنم پاک میشن. استرسم هم شدیدتر میشه. کتابم رو می‌بندم و از مدرسه خارج میشم. خوشبختانه دیرم نشده.
همونجا دم در مدرسه، یه تاکسی میگیرم. راننده‌ی تاکسی ده گالیون از جیبش در میاره و بهم میده. منم وارد تاکسی میشم و بعد از چند دقیقه، میرسم خونه.

ساعت هشت صبحه. نباید مدرسه‌م دیر بشه.
توی حیاط خونه، ساندویچ نون و پنیری رو از تهِ معده‌م در میارم و میذارم کف دست مامانم. کمی هم قهوه توی لیوان بالا میارم.
بعدش زیپ کیفم رو باز میکنم و کتاب‌ها و دفترها رو پرت میکنم یه گوشه. دوون دوون و تُند تُند موهام رو خراب میکنم و کفش و جورابم رو در میارم.
مامانم میگه:
- زود باش، دیرت میشه‌ها!

منم با شلوارک میرم توی اتاقم و چراغ رو خاموش میکنم و با عجله و دستپاچگی میپرم روی تخت خوابم و پتوم رو روی خودم میکشم و جیغ میزنم:
- نـــــــه! دیرم شده!

چشمامو می‌بندم.
و زنگ ساعت، دقایقی روی مغزم رژه میره...!


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۸ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۶
#20

سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۳:۱۲:۵۳ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹
از تو تالار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 265
آفلاین
حیـــوان دســــــت آمــــــــــوز



فلش بک


- سوزی لاله رو ندیدی؟
- من علف خوار نیستم دای.
- هزارپام باو. هزارپام! با هم پیداش کرده بودیم.
- من چیزی یادم نمیاد. می‌خوام بخوابم. مزاحم نشو.
-

***

- لاله رو ندیدی لایت؟
- لاله کیه دیگه؟
- هزارپام. یادت نیس؟ یه بار یکی دو لیتر از خون‌تو خورد.
- من فقط آهنگای پلی لیستم یادم می‌مونه.
-

***

- لاله نیست لنتیا! پاشین لاله رو پیدا کنین!


لایتینا با کلافگی لیوانِ نسکافه‌ای که در دستش بود را به سمت دیوار پرتاب کرد. لیوان با شتاب به دیوار برخورد کرد و خرد شد.
هندزفری‌اش را در گوشش چپاند، ولومِ موزیکِ متالِ مورد علاقه‌اش را تا آخر بالا برد و همزمان به این فکر کرد که آیا هم‌اتاقی شدن با آن دو نفر ارزشش را داشت؟

- اون لیوان مالِ من بود. باهاش هات چاکلت می‌خوردم.

لایتینا اما طبقِ معمول چیزی نمی‌شنید.


***

- سوزی؟ سوزی پاشو. من بدون لاله خوابم نمی‌بره.
- چیه باز.. لاله دیگه کدوم تسترالیه؟
- لاله هزارپاس سوزی! با هم پیداش کردیم.
- ها... یه چیزایی یادمه.
- خب؟
- من نخوردمش.

و با کلافگی پتویش را روی سرش کشید و در کسری از ثانیه به خوابِ عمیقی فرورفت.


- پس لاله چی؟

پایان فلش بک



دای اندوهگین از گم شدنِ هزارپای نه چندان کوچکش سر به هاگزمید گذاشت. کجای راه را اشتباه رفته بود؟
هوا رو به سردی می‌زد. باران نم نم می‌بارید و کوچه و پس کوچه‌ها را خیس کرده بود. از دودکشِ کلبه‌ها دود بیرون می‌زد که نشان از گرمای وسوسه انگیزِ درونِ آن‌ها بود.
مسیرش را به سمتِ کافه‌ی هاگزهد کج کرد. در این فکر بود که شاید با یک لیوان نوشیدنی کره‌ای از آن حال و هوای مزخرف بیرون بیاید.

درِ کافه را پشتِ سرش بست. به سمت پیشخوان رفت و یک لیوانِ بزرگ نوشیدنی سفارش داد. پشت یکی از میزها نشست و منتظر نوشیدنی‌اش ماند.
باران شدیدتر شده بود و دیوانه‌وار خود را به پنجره می‌کوبید و سعی در هر چه غم‌انگیزتر کردن فضا داشت.

- دلم برات تنگ شده لاله. کجایی؟

تک به تک خاطره‌هایش را با لاله مرور کرد. روزی که پیدایش کردند. روزی آن را که مخفیانه به خانه‌ی ریدل آوردند. روزهایی که به دنبال غذا، کیسه‌های خون را کش می‌رفتند.
این خاطرات همچون دشنه‌ای بُرنده قلب او را می‌درید.

- نه... دیگه نمی‌تونم دوریتو تحمل کنم..

***

لبه‌ی پرتگاه ایستاده بود و به غروب خورشید خیره شده بود. خلاء وجودش را فراگرفته بود.
پایانی کلیشه‌ای در انتظارش بود.

- تو بهشت می‌بینمت. شایدم تو زندگی بعدیم. اینو مطمئنم.

دستانش را در دو طرف بدنش بالا برد. قطرات اشک گونه‌اش را خیس کرده بودند. پلک‌هایش را به هم فشرد و آخرین قطرات را رها کرد. نفس عمیقی کشید. آخرین نفسش در آن زندگیِ بی‌رحم. گامی به جلو برداشت و...



قووووقوولی قوقوووو... قووووقوولی قوقوووو...



- تسترال بی‌محل.

گوشیِ مشنگی را از جیبش درآورد و دکمه‌ی سبز رنگ را فشرد.

- بله؟
- ...
- چی؟ لاله؟
- ...
- پارتی؟
- ...
- صد دفعه بِت گفتم پانداتو جمع کن. لاله رو منحرف می‌کنه.
- ...
-


-----------------
امتیازدهی بشه لطفا.



امتیاز دهی شد!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۵ ۱۸:۰۸:۲۶

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.