هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۰:۰۸ چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۶
#31

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۳:۰۱ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
هردو ایستاده بودند تا نتیجه را ببینند...

- چرا نذاشتی بزنمش؟! اینجوری خود به خود به سفیدی میگروید!
- چقد اخلاقت سفیده آملیا!
- مسخره میکنی؟!
- آره!

آملیا تلسکوپش را بالا برد که همزمان بود با یک زلزله هشت ریشتری!

- میکنی چیکار؟ میزنی گربه رو؟!
-

شبکه تلویزیونی که اصلا معلوم نبود از کی آمده و یا اصلا از کی روشن شده، اخبار را نشان میداد:
- به خبر مهمی که هم اکنون به دستمان رسید، توجه کنید! زلزله هشت ریشتری، کشور را لرزاند!

آملیا و آرنولد، پوکرفیس به رز زلر و هکتور خیره شدند؛ هکتور میلرزید؛ اما این چیز جدیدی نبود؛ او که همیشه میلرزید! پس باید از راه خاصی، مشخص میشد که هکتور سفید شده یا باید بازهم در لباسشویی، با پودر سافتلن شست و شو شود؟

- چه جوری؟


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۰:۰۲ دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶
#30

رگناک اولold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۲ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۲:۲۷ دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶
از تالار ریون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 23
آفلاین
-" نخور گربه ی تمیز"
-" اگه نخوری می خورمت. قدیم سیرم هستم. نخور"

هکتور برای لحظه ای نگاهی به دوربین می کنه و دوباره درجا زدنش شروع می شه چون دمش زیر دست آرنولده و نمی تونه فرار کنه از اون طرف آمیلیا که تلسکوپش رو تعمیر کرده داره ستاره ها رو رصد میکنه.

-" هی پسر. کمک نکن. این داره معجون می خوره" (نویسنده با دیدن این شکلک یاد لوراخس میافته و کمی می خنده و ادامه میده)

آرنولد با خودش فکر میکنه اینطوری فایده نداره اگر می تونست دهن این جونورِ ریزه میزه رو باز کنه معجون رو به زور میریخت تو حلقش اما چی کار می تونست بکنه، همینطور که با یه دستش دم موش رو نگه داشته بود دست زیر چونه اش می زنه. دوربین به سمت ابر بالای سرش میره و آرنولد رو نشون می ده که پنجه اش رو بیرون میاره و داخل شکم موش فرو می کنه تا درد بکشه ولی موش بعد از اینکه معجون رو می خوره از شدت خونریزی میمیره.


همینطور که آرنولد تو ابر تفکراتش گم شده نگو موش یواشکی دمش رو از دست آرنولد میکشه و شروع می کنه در رفتن و آرنولد تا به خودش میاد موش یه چند پنجه ای ازش فاصله گرفته و کم کم داره به اونسر اتاق میره که تلسکوپ رو به عنوان مانع بین خودش و آرنولد قرار بده آما آرنولد با یه حمله ناگهانی به سمتش اون رو مجبور به در رفتن دوباره می کنه که تعقیب گریز آرنولد و هکتور در نهایت منجر به منهدم شدن تلسکوپ آمیلیا میشه. که آمیلیا به شکل یه پتریفیکوس توتالوس به سمت دو حیون نثار می کنه. صحنه اسلوموشن میشه و همینطور که پتریفیکوس تو هواه (پیام بازرگانی میدن و وقتی بر میگردیم) آرنولد متوجه پشت سرش و پتریقیکوس میشه و در لحظه آخر از سر راهش کنار میره و هکتور بیچاره در حالی که داره به صورت اسلو موشن فریاد میزنه:

-"نـــــــــــــــــه مـــــــــــــــــــن تــــــــســــــــــلـــــــــیـــــــــــــم نــــــــــمــــــــــــی شًــــــــــــــ..."


بله تو اون انتها طلسم بهش می خوره و دهنش باز میمونه.

-"هی پسر کارت خیلی بد بود. ازت متنفرم. به دامبلدور نمیگم تلسکوپ بدتر بهت بفروشه"

-" ای گربه ی بوق بوق بوق (از پخش دیالوگ معذوریم). زدی تلسکوپمو شکوندی حالا دوقورت نیمتم باقیه. حیف آسلام محفلی دست و پامو بسته وَاِلا..."

حرفش رو وقتی میبینه آرنولد داره معجون رو تو حلق هکتور خالی می کنه ناتموم می ذاره.


شناسه قبلیم

یاد مری و لینی (بوقی) و لونا و ققی و زینو و آسپول و فلیت و چو (بوقی) و هلنا و .... خیلی بودن نمیشه همه رو گفت خوب بخیر بازم من اومدم،

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳ یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶
#29

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹:۵۰ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
هکتور به کمک معجون هاش کلی محفلی ها رو معطل کرد. اول غیب شد، بعد به رنگ زرد در اومد و بین برگ های پاییزی روی زمین قایم شد، بال در آورد و پرواز کرد، بزرگ شد و محفلی ها رو کتک زد و در آخر کوچیک شد و با موش های مغازه اش در حال فرار بود که بالاخره رز از روی زمین برداشتش.با جفت دست ها محکم گرفتش و همراه بقیه محفلی ها به سمت اتاق خون تلپورت کرد.
هرمیون و دامبلدور همچنان در مورد معجون محفل ساز صحبت میکردن که 3 تا محفلی به همراه هکتوری به سایز مورچه جلوشون ظاهر شدن. هرمیون لحظه ای ریش دامبلدور رو ول کرد و به طرف آرنولد رفت.
- 10 ساعت پیش فرستادمتون هکتور رو بیارید، رفتید هاگزمید خوشگذرونی با یه موش کثیف برگشتید؟
-این هکتور نیست. خیلی راحت نتونستیم دستگیرش کنیم ولی معجون رو بهش دادیم ، آوردیمش که شماها اینجا این کارو نکنید باهاش.

هرمیون که به خاطر بحث های طولانیش با دامبلدور خسته به نظر میرسید، سری تکون داد و به طرف آملیا رفت.
-تو بگو چی شد دقیقا ؟

آملیا به حرف های هرمیون توجهی نمیکرد و گوشه ای از اتاق، تلسکوپش که تو سر هکتور کوبیده رو تعمیر میکرد. هرمیون به سختی جلوی عصبانیتش رو گرفت و بعد از خوردن چندین قرص آسپیرین، به سمت رز رفت. این بار چوب دستیش رو بالا آورد و آماده استفاده از هرگونه طلسم بود.
-بگو ببینم چی شد.
- ... باشه ... چوب دستی رو بگیر پایین ... باشه باشه میگم ... هکتور کلی معجون آماده داشت و هر کدوم رو خورد یه تغییری کرد ولی با هوش و ذکاوت شخصی و تنهایی خودم تونستم دستگیرش کنم.

آملیا که حواسش نبود، ولی آرنولد این رو شنید و حرف رز رو قطع کرد تا از خودش دفاع کنه.
-آره راس میگه این ، ما کمکی نکردیم بهش. خودش تنها بود ، ما دو نفر هم هیچ کاری نکردیم.

هرمیون چوب دستیش رو پایین آورد و رنک بهترین نویسنده محفل رو به رز تحویل داد. بعدش به سمت آرنولد و آملیا رفت.
-این موش رو میگیرید، میبرید از این معجون محفلی ساز بهش میدید بخوره ، بعد باهاش میرین اینور و اونور تا معجون رو تست کنید. بعدش بیایید دوباره بهم گزارش بدین.

آرنولد یقه آملیا که متوجه نشده بود چی شده رو گرفت و از اتاق خون خارج شدن.





پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۶
#28

جیسون ساموئلز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۶ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۳۷:۴۷ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از سفر برگشتم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 234
آفلاین
آرنولد سر تکون داد.
- نه. نرفتم.

و با صدای پاقی آپارات کرد.

یک آملیا و رز پیدا کردن بعد - مغازه معجونیِ گرنجرها به جز هرمیون:

آرنولد بعد از فرود اومدن روی یه پیرمرد که میخواست معجون "چگونه با تلگرام کار کنیم" رو از هکتور پیش خرید کنه فرود اومد نعره زد:
- با ما نیا هکتور. تو مجبور نیستی بیای!

رز کمی اونور تر گفت:
- میگه اومده ببریمت...یعنی اومدیم ببریمت!

آملیا کمی اینور تر گفت:
- به تلسکوپ من نزدیک نشو...با ما هم بیا!

هکتور کمی شمال شرقی تر گفت:
- هیچوقت یک هکتور خفته را مجبور به کاری نکنید.

شعار هاگوارتز:
آرنولد، رز و آملیا:
اینور و اونور:
نویسنده:


تصویر کوچک شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶ یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶
#27

هرمیون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
نکته اول: تاپیک در جستجوی مرگخواران رو با اتاق خون ادغام کردم.
خلاصه :
هرمیون معجونی درست میکنه که هر مرگخواری بخوره به راه راست هدایت میشه و این معجون رو میخواد به محفلی ها بده تا هر کدوم برن یه مرگخوار پیدا کنن و به محفلیش کنن. آرنولد به عنوان نفر اول میره معجون رو به مرگخوارا بفروشه که ناموفق میشه ولی مغازه "معجونیِ گرنجرها به جز هرمیون" هکتور رو میبینه.

---
آرنولد تلپورت تلپورت کنان به اتاق خون محفل بر میگرده؛آلبوس و هرمیون هنوزمشغول بحث در مورد استفاده از معجون بودن. هرمیون که عصبی به نظر میرسید، یکی از پاتیل هاش رو روی زمین پرتاب کرد و فریاد زنان گفت.
-پروفسور، یا این معجونه ، یا تک تک میارم اینجا اینقد شکنجشون میکنم که سفید شن. خودت انتخاب کن.
-دخترم، هرمیون عزیزم، بهترین روش برای دعوت به محفل به وسیله ابراز عشق و علاقه و دوستی و صلحه. بیاییم مرگخوارا رو دوس داشته باشیم و اونا خودشون شرمنده میشن و مجبور میشن مارو دوست داشته باشن.

این جمله مثل خنجری تو قلب هرمیون بود. پیش خودش فکر میکرد که مگه میشه با دوستی و عشق و علاقه جلو رفت؟ دامبلدور سالهاست که این روش رو امتحان میکرد و هنوز متوجه نشده بود که راه حلی جز شکنجه و خشونت در برخورد با مرگخوارا وجود نداره؟ همینجور که هرمیون تو فکراش غرق شده بود، آرنولد از سکوت به وجود اومده استفاده کرد تا گزارش ماموریتش رو بده.
-همه چیز خوب پیش رفت، یه عالمه معجون فروختم.

هرمیون سرش رو بالا آورد و به آرنولد خیره شد. بعد به دامبلدور نگاه کرد و دامبلدور به آرنولد نگاهی انداخت. این بار دامبلدور به هرمیون نگاهی کرد و آرنولد به هرمیون. هرمیون به پاتیل روی زمین، آرنولد به دامبلدور. این نگاه ها مدت زمان طولانی ادامه پیدا کرد تا بالاخره هرمیون گفت.
-پس چرا ناراحت و نگرانی؟
-میگم که ، معجون کلی فروش رفت بعد هکتور رو ندیدم که معجون مرگخوار شدنش رو دوبرابر قیمت نمیفروخت.

هرمیون از هوش معروفش برای رمزگشایی حرفهای آرنولد استفاده کرد. به محض اینکه متوجه شد که آرنولد داره میگه که هکتور، معجون مرگخوار شدن نصف قیمت معجون محفلی شدن هرمیون میفروشه ، به طرف آرنولد برگشت و گفت.
-رز و آملیا رو بردار و برو هکتور رو اسیر کن بیار اینجا. واسش تو اتاق خون نقشه هایی کشیدم.




پاسخ به: در جستجوی مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۷:۵۹ چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۶
#26

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
- آهای بی‌خونه و بابادار! زنبیلو برندار و نیار!

آرنولد گوشه‌ی بازارِ سیاه ایستاده و مشغولِ تبلیغِ معجون‌ِ آنتی‌مرگخوارِ محصولِ خاندانِ گرنجرها به جز هکتور بود.
امّا هیچکس مشتریش نمیشد. اصلاً هیچکس بهش نزدیک نمیشد. اون موجودی ناشناس و بی‌اعتبار بود.
امّا نباید تسلیم میشد. هرطور شده، باید معجون رو به خورد مرگخوارها می‌داد!
- با این معجون، مرگخوارتر و سیاه‌تر بشین!

یه مرگخوار با عینک دودی از خوندن روزنامه دست کشید و به طرفش رفت.
- هی گربه! این معجون چنده؟
- فروشی نیس.
- نیس؟ پس چرا دستت گرفتی و عربده می‌کشی؟
- دکوریه.

آرنولد نمی‌دونست چرا، ولی مشتری سری تکون داد و با نگاهی متعجب، دور شد.
به هر حال، چند دقیقه بعد، چند نفر دورش جمع شدن.
- این چیه؟ خوردنیه؟
- معلومه که خوردنیه.
- با این معجون، موهام بلند میشه؟
- آررره!
- باعث میشه زنم دوباره بچه‌دار بشه؟
- آقا! شما جای کاملاً درستی اومدی! معجون موردنظرت رو از جای دیگه‌ای نگیر!

با هر جوابی که آرنولد می‌داد، به جمعیتِ دور و برش اضافه میشد. پس تصمیم گرفت جهتِ رضایتِ هرچه بیشترِ مشتری‌ها، قیمت رو بیاره پایین‌تر.
- ندو! ندو! ندو! نیا نبین! گرونش کردم، با دو برابر قیمت!

فریاد اعتراض‌آمیز جمعیت بلند شد.
- چه خبرته باو!
- چرا اینقد یهویی گرون شد؟
- کوچه‌ی بغلی، یه بُشکه از این معجون رو میدن با نصف قیمت!
- این یارو هم قیافه‌ش مشکوکه، هم ناشناسه... نخرین ازش.
- نخواستیم اصلاً!

و هرکدوم به یه سمتی پراکنده شدن و آرنولد رو تنها گذاشتن. پفک پیگمی که نمی‌دونست دقیقاً کجای کار می‌لنگید، خرخری کرد و تصمیم گرفت که بره یه جای دیگه.
بین راه بود که چشمش افتاد به مغازه‌ی "معجونیِ گرنجرها به جز هرمیون".
هکتوری که ویبره‌زنان مشغول ساخت‌وساز و خرید و فروشِ معجون بود...


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


در جستجوی مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
#25

هرمیون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
پرده ها رو کنار زد تا از نور خورشید بیشترین استفاده رو بکنه. به سمت میز کارش برگشت و معجون سبز رنگی رو توی پاتیل روی آتیش ریخت و شعله زرد رنگی ازش بیرون اومد. سرش رو به آهستگی به پاتیل نزدیک کرد و نفس عمیقی کشید.
-جووون عجب چیزی شده.

از جاش پا شد و به طرف میز دیگه ای در گوشه اتاق رفت. دفترچه ای قدیمی که روی میز قرار داشت رو با احتیاط ورق زد و پیش خودش از اسنیپ برای نوشتن چنین کتابچه مفیدی تشکر کرد. این همه مدت تو هاگوارتز ازش خوشش نمیومد ولی آخر اسنیپ بود که تونست راه حلی برای رفع تمام مشکلاتش و درست کردن یه دنیای ایده آل جلوی پاش قرار بده. البته خود اسنیپ که روحش هم خبر نداشت که هرمیون این دفترچه رو ازش قرض گرفته (دزدیده) تا بتونه باهاش معجونی بسازه که برای آخرین بار دنیا رو از هر چی مرگخواره پاکسازی کنه. تو فکرش غرق شده بود که یه دفعه صدای در اومد. بالاخره آلبوس رسیده بود ، نمیتونست صبر کنه که این معجون رو بهش نشون بده. حتما به عنوان بهترین محفلی معرفی می شد. حتی شاید میتونست وزیر سحر و جادو بشه و به تمام آرزوهاش برسه.
-بفرمایید.

آلبوس در رو باز کرد و با آرامش همیشگیش وارد شد. نگاه کلی به اتاق انداخت و به پاتیل خیره شد.
-غذا درس کردی هرمیون ؟ ایول مرسی چه بوی خوبی هم میده ، خیلی گرسنم بود. یه پرورشگاه بودم تا یه جادوگر دیگه پیدا کنم مثل تام ریدل بتونم اینقد گند بزنم که تبدیل به سیاه ترین جادوگر زمانه بشه.
-نه مگه من کلفتتم ، خودت برو آشپزخونه غذا درست کن دیگه.

دامبلدور که گیج شده بود به پاتیل نزدیک تر شد. سعی کرد از بوش متوجه محتویاتش بشه ولی نتونست از هدفش سردربیاره. با نگرانی به هرمیون نزدیک شد و با یه دست پیشونیش رو لمس کرد.
-تب هم که نداری ، پس مشکلت چیه ؟ این چیه داری درس میکنی ؟ تو که کارت معجون سازی نیست ، اصلا معجون سازی تنها درسی بود که نمره کامل نگرفتی تو هاگوارتز.

درحالی که داشت اینارو میگفت ، دفترچه اسنیپ رو روی میز دید و دیگه نتونست نگاهش رو از روش برداره. به سمت دفترچه رفت و برش داشت و صفحه ای که باز بود رو خوند.
-نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه
-این تنها راهشه. بهترین راهشه. کمترین آسیب میرسه به همه. کمتر کسی کشته میشه. همه خوب میشیم ، دیگه نیازی به محفل نیست.
-No No No No No No No No No No
-دیگه نیازی نیست جان پیچ هاش رو نابود کنیم ، کافیه این معجون رو بریزیم تو دهن هر مرگخواری و به سرعت تمام افکار سیاهش از بین میره و آدم خوبی میشه.
-Nein، Nein،Nein،Nein،Nein،Nein،Nein،Nein،
-بیا اینجا الان بهت ثابت میکنم که کار میکنه.

هرمیون به طرف در رفت و اسم یکی از محفلی ها رو صدا زد. اومد توی اتاق ، به دامبلدور ابراز احترام کرد و به طرف میز کار هرمیون رفت. هرمیون بطری پلاستیکی از زیر میز بیرون آورد و مقداری از معجون رو توش ریخت. بطری رو به محفلی داد و گفت:
-برو یه مرگخوار پیدا کن ، مجبورش کن اینو بخوره ، بعدش برش دار بیارش اینجا به دامبلدور ثابت کنیم که کار میکنه.


ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۱ ۲۰:۱۸:۵۴



پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۲
#24

الستور مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۳:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
خلاصه ی سوژه

الستور مودی به همراه دستیار تازه اش ریگولس بلک، پس از شکنجه ی مرگخوار بارتی کراوچ، رمز در خانه ی ریدل را از زیر زبانش بیرون کشیدند.
بعد از ساعت ها بحث و گفتگو در محفل، تصمیم بر این شد تا با این کشف بزرگ(!) ملت محفلی به خانه ی ریدل دستبرد بزنند.
به این صورت که عده ای ممد محفلی با معجون پیچیده ی مرکب بشکل ریگولس که هنوز درخیال مرگخوار ها، یک مرگخوار است در آمده و پس از نفوذ به آنجا هریک سر یکی از مرگخوار ها را گرم کنند تا محفلیون اصلی از خانه ی ریدل سرقت کنند.

ادامه ی سوژه

به دروازه که رسیدند، میله های در عینهو تو فیلم بشکل خفنی چهره ای مانند انسان تشکیل داد و پرسید:

- اسم رمز!

مودی با اطمینان جواب داد:

- من دل ندارم!

- بفرمائید تو!

ملت مرگخوار نما به سمت در هجوم می بردند که...

- کجا آقایون؟ فقط این آقا اسم رمزو گفتن!

ممدی از بین ممدان حاضر گفت:

- د ِ آخه عقل کل! الان اگه اسم رمزم نمی دونستیم که فهمیدیم!

- اون دیگه مشکل خودتونه عزیزم! دونه دونه رمز رو میگین میرین تو.

مودی دستی به موهای «موی ریگول نمای» خود کشید و با غیض گفت:

- این جوری که تا صبح طول میکشه!

در با همان حالت بی روحش پاسخ داد:

- به من چه؟!

- کریچـ.. چیز! ریگولس شماره ی 143! میشه این همونجوری که ریگولسو از رول خارج کردی این درم خارج کنی عزیزم؟

دقایقی بعد!

هری درحالی که از عواقب کارش مطمئن نبود وارد شد خانه شد! و از آن جایی که بنده حوصله ندارم رول کیلومتری بنویسم با موفقیت تمام نفوذ کرده و متوجه شد ریگولس هنوز مرگخوار شناخته می شود و به همان ترتیب که این قضیه را فهمید، به دوستانش علامت داد و ملت محفلی ریختن تو خونه ی ریدل!

ملت ریگولس نا محسوسانه! در جای جای خانه ی ریدل پراکنده شده و مشغول سرگرم کردن و پرت کردن حواس مرگخواران بودند و هیچ کس هم متوجه نشد ینی!!! (خو چه کاریه؟ همونجا یه آوادا... چی؟ اکسپلیارموس؟ آها گرفتم!)

در همان لحظات بحرانی بود که صدایی در خانه پیچید!

- ملت وقت شامه! همه جم شین دور میز کیلومتری مون!

ملت مرگخوار:

ممد های مرگخوار نما:

ناممد های محفلی ریگولس نما:


ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۵ ۲۰:۴۰:۰۳
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۵ ۲۰:۴۳:۰۶
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۵ ۲۰:۴۴:۳۵
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۵ ۲۰:۵۰:۴۵

چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۲
#23

ریگولس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۵ یکشنبه ۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۲۵ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲
از ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 416
آفلاین
پادما گفت:
- فکر کنم منظور مینروا اینه که یکی از چیزای با ارزش مرگخوارا رو بدزدیم! یه چیزی مثل نجینی، یا بلاتریکس و یا شاید خود اسمشو نبر!

در همین لحظه بود که ریگولس تونست با یه فن سر زیر بغل، کریچر رو از سر راه برداره و دوباره به صحنه برگرده. بنده خدا به مثال یه گورخری که از دست شیری در رفته باشه همینجور حیوونکی نفس نفس میزد و در حالی که هی به پشت سرش نگاه میکرد به صورت بریده بریده گفت:

_چطوره... چطو... ره... هور... هورکرا... سس ... های ... ولد... رو بدزدیم؟!

جمعیت محفلی در تلاش برای فهمیدن منظور ریگول چشم و گوش و دوماغ خودشون رو تنگ کرده بودند که از پشت سرشون هری گفت:
_ منظورش جان پیچه!
و بی توجه گازی به سیبی که در دست داشت زد. محفلی ها که در شونصد سال اخیر، برای یک بار هم که شده هری رو به درد بخور پیدا کرده بودند، منتظر شدند تا هری دوباره به حالت بی مصرف خودش برگرده و بعد صاف شدند و گفت: "آهااا! خب فارسی حرف بزن! " الستر خر خری کرد و با بی حوصلگی گفت:

_جان پیچ بدزدیم که چی بشه؟! الان ماهیت تاپیک اتاق خون اینه که چیزی که میدزدیم بیاریم اینجا شکنجه اش کنیم!

قبل از این که ریگول حتی به جواب دادن فکر کنه، ارنی بهش نزدیک شد و دستی به سرش کشید و با طعنه و کنایه گفت:

_حالا مثلا اون یکی که به قیمت جونت پیدا کردی رو مگه بلدیم نابود کنی؟!

ریگولس سرش رو خاروند و با توجه به سوال ارنی متوجه شد که در حال حاضر از نظر زمانی حداکثر به وسطای کتاب هفت رسیده اند! با قلبی شکسته و مایوس از اینکه تلاشش برای برگشت به رول نتیجه نداده و تا لحظاتی دیگه هم دوباره توسط کریچر از کادر خارج میشه و در گورستان تاریخ محفل ققی یادی ازش نخواهد شد و خلاصه با همین فکرا دست و پنجه در میکرد که کریچر دست به دور گردن ریگول انداخت و فریاد ریگول در حالی که از کادر خارج میشد همینجور در دور دورها محو میشد :

_انتقامم رو ازت میگیرم که من رو از رول خارج کردی ارنی م.... (خارج شد دیگه!)

اما ارنی در حالی که لبخندی مازمورانه بر لب داشت به میان صحنه اومد و دو دستش رو بالا آورد.

_هم اینک در دست راست من ، همانطور که احتمالا نمیتونید ببینید چندتار موی ریگولی و در دست چپ من بطری معجون مرکب بارتی کراوچ قرار داده! رمز خونه ی ریدل ها رو هم که میدونیم! میخوایم یکی از ارزشمندترین چیزای مرگخوارها رو ازشون بدزدیم و شکنجه کنیم! حالا محفلیا ! شما پایه اید؟!


چند دقیقه بعد جلو در خونه ی ریدل

5،6 نفر محفلی به اضافه ی یه سری محفلی ممد با صدای پاق و واقی از غیب ظاهر شدند. لحظه ای نگذشت که یکی از محفل ممد ها سوال بسیار بغرنجی مطرح کرد:

_بینم! شما چرا همتون شبیه اون مردک تازه وارد، روگولوس شدید؟!

یکی از ریگول نماها جلو اومد و طلسم شاتاپیوس رو روی محفل ممد اجرا کرد و تخته سنگی رو از همون اطراف وینگاردیوم کرد زد تو سرش یارو نصف شد و شلپ شلپ خون ریخت و خب قاعدتا مُرد! از شدت عمل ریگول نما، همه حساب کار دستشون اومد که لابد یارو باید مودی بوده باشه و با هیشکی شوخی نداره!

کسی که احتمال میرفت هرمیون باشه رفت بغل مودی واساد و گفت :

_خب ریگولی های.. ببخشید! محفلی های عزیز! ما یه نقشه ی خیلی خفن داریم! نقشه ی ما از سه مرحله تشکیل میشه.قبلش باید بگم که ما میدونیم که ریگول اون آخرای جنگ جهانی جادوگرا کلا یهو غیب میشه... واسه همین کسی از مرگخوارا نمیدونه که ریگول به دامان سپاه سیفیدی پناه آورده... ولی خب از این مسئله مطمئن نیستیم! واسه همین یه جاسم محفلی میخوایم که بره زیر تانک... یعنی به عنوان نفر اول بره تو! کی حاضره؟

محفلی ها همه نگاهی به هم انداختند اما از آنجا که همه شکل هم بودند، نتونستند کسی رو با نگاهشون به دام مرگ بفرستند. این وسط یکی گفت: اونی که زنده موند و میمونه و خواهد موند! الستور با شنیدن این پیشنهاد طلسم "برس به دست هری جیمز پاتر"رو اجرا کرد و بدین شکل جاسم مشخص شد!

هرمیون اهم اهمی کرد و ادامه داد:

_ خب نقشه از سه مرحله تشکیل میشه: مرحله ی یک! اول جاسم پاتر میره تو خونه. اگه بهش شک نکردن بقیه ی ریگول نما ها دونه دونه میرن تو و هر کدوم یه مرگخوار رو به خودشون مشغول میکنن. توجه کنید که نباید همزمان دیده بشید و ممکنه مرگخوار نظیر شما، به شما یا محفلی شدن ریگولس شک کنه! مرحله ی دو! گنجینه ی ارزشمند مرگخوارها رو میدزدید. مرحله ی سه! دو حالت داره . یا موفق میشیم و برمیگردیم به اتاق خون. یا میمیریم و این محفل ممد ها میان جنازه مون رو جمع میکنند. همه چی روشنه؟

محفل ممدها به نشانه ی تایید سر تکان دادند . یکی از ریگول نماها، از میان جمع به طوری که شناسایی نشه با ترس پرسید:

_میشه در مورد مرحله ی دو ... یکم بیشتر توضیح بدید؟!

الستور پای سالم ریگولیش رو به زمین کوبید و فریاد زد:
_نه دیگه دیره! پاشید بریم !

و پس گردن هری رو گرفت و به سمت دروازه هل داد.


ویرایش شده توسط ریگولس بلک در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۴ ۱۹:۴۵:۴۹
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۴ ۱۹:۵۵:۰۹

اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۱:۱۹ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۲
#22

ارنی مک میلان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۹ دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۵ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۲
از اون بالا اکبر می آید!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 250
آفلاین
ملت یه کم صاف نشستن و به ریگولس خیره شدند. سکوت کامل بر آشپزخونه حکم فرما شد و همه منتظر بودند که ریگولس فکرشو بگه.
- د پس بگو لامصب! من اعصاب ندارمـــا. اونجا میرم باید از دست اون وزیر عملی بکشم، اینجا هم که میام از دست شمـــا. ای خــــــدا، بکش راحتم کن!

ارنی همینجور که با شدت و عصبانیت دیالوگ می گفت به صورت پی در پی سرش رو توی میز مستطیل شکل آشپزخونه می کوبید و ملت با قیافه های نگاهش می کردند.

ریگولس که از وحشی بازی ارنی ترسیده بود گفت:
- باشه بابا. چل بازی در نیار، می خواستم هیجان به اوج خودش برسه خب!

همچنان ملت:
ارنی: :vay:

پرسی که کلافه شده بود، عینکش رو صاف کرد و گفت:
- ریگول جان، میگی فکرتو یا کلاً بیخیال فرصت دوباره و قدرت عشق و بقیه ی چرت و پرتای دامبلدور بشم و بزنم 32 تا دندونتو تو دهنت خورد کنم؟

- خب بابا! یه مشت آدم وحشی ِ بی اعصاب دور خودم جمع کردم.
بعد دستی به موهاش کشید و با شوق و ذوق گفت:
- من میگم به خونه ی ریدل حمله کنیم.

ملت:

- کریچر این دوستمونو خیلی دوستانه به اتاقش راهنمایی کن!

پس از خروج ریگولس از آشپزخونه موجی از شادی محفلیون رو در بر گرفت.

در عنفوان همین شادی ها بود که مینروا گلوش رو صاف کرد تا توجه همه رو جلب کنه و گفت:
- به نظر من هم حمله کردن کار اشتباهیه ولی قطعاً ما می تونیم بریم اونجا و یه چیزی بدزدیم!

مودی با عصبانیت گفت:
- یعنی چی بدزدیم؟! مگه ما دزدیم؟ اصلاً چیزی بدزدیم به چه دردی میخوره؟

پاداما گفت:
- فکر کنم منظور مینروا اینه که یکی از چیزای با ارزش مرگخوارا رو بدزدیم! یه چیزی مثل نجینی، یا بلاتریکس و یا شاید خود اسمشو نبر!


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.