هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
پیام زده شده در: ۱۲:۰۹ سه شنبه ۲ آبان ۱۳۹۶
#9

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۱۸ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۸
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 472
آفلاین
شر شر عرق میریخت ولی سعی میکرد جلوی استرس و ترسش رو بگیره و حرفش رو بزنه. تمام سعیش رو کرد و بالاخره دهن باز کرد:
-س..سوزان! خ..خ..خب تو...
-من چی پیتر؟
-فرصتشو داری امروز با هم بریم بیرون؟ راستش میخوام یکم باهات حرف بزنم.
-خب راستش من امروز وقتشو ندارم پیتر. میتونیم همینجا با هم صحبت کنیم.
-نه..نه سوزان.. میذاریم برای یه روز دیگه! من باید برم.
-صبر کن پیتر!

پیتر از خونه بیرون رفت درحالی که صورتش سرخ شده بود و هنوز دستاش میلرزید.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
پیام زده شده در: ۰:۴۷ یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۴
#8

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۱۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
صداى" جيرجير" طناب که مرد را اسير کرده بود به گوش مى رسيد و سکوت را مى شکست. مرگخوارها پشت ميز طويل نشسته و گه گاهى زيرچشمى زندانى را نگاه مى کردند. ولدمورت روي صندليش دور تر از بقيه نشسته بود و مار بزرگش را نوازش مى کرد. مار فيس فيس کنان به طعمه اش زل زده بود. صداى بلند ولدمورت نفس ها را در سينه حبس کرد.
- خب پيتر! نجينى گشنه ست بايد زودتر مراسم اعدام خيانتکارى مثل تو رو شروع کنيم..به عنوان آخرین درخواست..چى مى خواى؟

پيتر آب دهانش را قورت داد. سعى کرد بيهوش نشود. سرش را بالا گرفت و گفت:
- س..سوزان رو..


فلاش بک- دوران جوانى پيتر

- هي پيت كجا داري مي ري؟
پيتر برگشت و به دوست ماگلي اش نگاه كرد. الكس در حالي كه يك پايش روي زمين بود و پاي ديگري روي پدال دوچرخه ي قرمز رنگي بود اين سوْال را از او پرسيد.
پيتر مي خواست بدون حرف زدن به راهش ادامه دهد ولي با فكري سر جايش ايستاد ...

- پدرم تازگى ها به مرگخوارا ملحق شده، احتمالا منم بايد همین کار رو انجام بدم..اون وقت تکليف سوزان چى مى شه؟ مى دونى که اون ماگله و من جادوگر. اون نمى دونه من جادوگرم. نمى تونم جون اون رو به خطر بندازم. پس بيا بريم الکس.

الکس در حالى که چشمانش از شيطنت برق مى زد گفت:
- چرا بايد بذاريم ولدمورت از اين موضوع با خبر بشه؟ يا سوزان چرا بايد بفهمه تو جادوگرى؟

- یعنی چی الکس؟تو خودت خوب می دونی که ولدمورت وقتی کسی را به عنوان مرگخوار می پذیره تمام اطرافیان اون هم باید تابع ولدمورت باشن در غیر این صورت جزاش...

در چشمانش اشک جمع شد و ادامه داد.

-مرگه.
وسرش را پایین انداخت تا الکس اشکهای جاری اش را نبیند. الکس چيزى نگفت. او هم ماگل بود و نمى توانست بفهمد اينکه جادوگرى عاشق ماگل بشود يعنى چه! آن هم يک جادوگر سياه. با پيتر خداحافظى کرد، مي دانست مى رود پيش سوزان.

پيتر نمي توانست لحظه اي از فكر سوزان بيرون بيايد ...مي دانست كه به نزد سوزان مي رود اما...
هنوز بر سر دو راهي اي ايستاده بود و خيره به راه هاي مقابلش نگاه مي كرد كدام راه را بايد انتخاب مي كرد؟
بايد به سوزان مي گفت كه جادوگر است؟
خودش هم نمي دانست. وقتی به خود آمد که در خانه سوزان به رویش باز شده بود نمیدانست چطوری به اینجا رسیده و در زده است. سوزان در مقابل ایستاده بود. با دو دلی گفت :
- س... س... سلام سوزان
- اوه سلام پیتر خوبی؟ چی شده؟ چرا رنگت پریده؟
- ا.. اه چیزی نیست خوبم.
پیتر کلمه کلمه حرف میزد میخواست قبل از زدن حرفی تمام حرفایش را مزه مزه کند.
- خب میتونم بیام تو سوزان؟
- اوه بله البته. بابا خونه نیست و فقط مامانه پس میتونی بیای تو. میدونی که بابا زیاد از تو خوشش نمیاد.
پیتر وارد خانه ثروتمند ترین مرد ماگلی شهر شد...


------

اين داستان ها به صورت کوتاه يعنى خيلى کوتاه تر از يک پست کامل ادامه داده مى شن؛ در حد دو خط و حداكثر يک پاراگراف. نيازى نيست کل داستان رو کپى بگيريد و بعد در ادامه ش بنويسيد فقط به صورت كوتاه داستان رو ادامه بديد چون خودم در انتها همه رو تو يه پست جمع مى کنم. لطفا زبان محاوره هم ننويسيد.

راحت بنويسيد و از نوشتن لذت ببريد. نگران خراب شدن سوژه نباشيد که آريانا اينجا است.

موفق باشيد.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷ شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۴
#7

ویکتور کرامold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۶ سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۱:۲۰ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶
از مدرسه دورمشترانگ (بلغارستان)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 506
آفلاین
وقتی به خود آمد که در خانه سوزان به رویش باز شده بود نمیدانست چطوری به اینجا رسیده و در زده است. سوزان در مقابل ایستاده بود. با دو دلی گفت :
- س... س... سلام سوزان
- اوه سلام پیتر خوبی؟ چی شده؟ چرا رنگت پریده؟
- ا.. اه چیزی نیست خوبم.
پیتر کلمه کلمه حرف میزد میخواست قبل از زدن حرفی تمام حرفایش را مزه مزه کند.
- خب میتونم بیام تو سوزان؟
- اوه بله البته. بابا خونه نیست و فقط مامانه پس میتونی بیای تو. میدونی که بابا زیاد از تو خوشش نمیاد.
پیتر وارد خانه ثروتمند ترین مرد ماگلی شهر شد...



......
(پ.ن: میخواستم بیشتر ادامه بدم اما گفتین کوتاه باشه)


کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم


پاسخ به: داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶ پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۴
#6

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۰:۳۴ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 730
آفلاین
پيتر نمي توانست لحظه اي از فكر سوزان بيرون بيايد ...مي دانست كه به نزد سوزان مي رود اما...
هنوز بر سر دو راهي اي ايستاده بود و خيره به راه هاي مقابلش نگاه مي كرد كدام راه را بايد انتخاب مي كرد؟
بايد به سوزان مي گفت كه جادوگر است؟
خودش هم نمي دانست.



پاسخ به: داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
پیام زده شده در: ۱۷:۰۶ پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۴
#5

فلورانسو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
صداى" جيرجير" طناب که مرد را اسير کرده بود به گوش مى رسيد و سکوت را مى شکست. مرگخوارها پشت ميز طويل نشسته و گه گاهى زيرچشمى زندانى را نگاه مى کردند. ولدمورت روي صندليش دور تر از بقيه نشسته بود و مار بزرگش را نوازش مى کرد. مار فيس فيس کنان به طعمه اش زل زده بود. صداى بلند ولدمورت نفس ها را در سينه حبس کرد.
- خب پيتر! نجينى گشنه ست بايد زودتر مراسم اعدام خيانتکارى مثل تو رو شروع کنيم..به عنوان آخرین درخواست..چى مى خواى؟

پيتر آب دهانش را قورت داد. سعى کرد بيهوش نشود. سرش را بالا گرفت و گفت:
- س..سوزان رو..


فلاش بک- دوران جوانى پيتر

- هي پيت كجا داري مي ري؟
پيتر برگشت و به دوست ماگلي اش نگاه كرد. الكس در حالي كه يك پايش روي زمين بود و پاي ديگري روي پدال دوچرخه ي قرمز رنگي بود اين سوْال را از او پرسيد.
پيتر مي خواست بدون حرف زدن به راهش ادامه دهد ولي با فكري سر جايش ايستاد ...

- پدرم تازگى ها به مرگخوارا ملحق شده، احتمالا منم بايد همین کار رو انجام بدم..اون وقت تکليف سوزان چى مى شه؟ مى دونى که اون ماگله و من جادوگر. اون نمى دونه من جادوگرم. نمى تونم جون اون رو به خطر بندازم. پس بيا بريم الکس.

الکس در حالى که چشمانش از شيطنت برق مى زد گفت:
- چرا بايد بذاريم ولدمورت از اين موضوع با خبر بشه؟ يا سوزان چرا بايد بفهمه تو جادوگرى؟

- یعنی چی الکس؟تو خودت خوب می دونی که ولدمورت وقتی کسی را به عنوان مرگخوار می پذیره تمام اطرافیان اون هم باید تابع ولدمورت باشن در غیر این صورت جزاش...

در چشمانش اشک جمع شد و ادامه داد.

-مرگه.
وسرش را پایین انداخت تا الکس اشکهای جاری اش را نبیند.

ادامه:

الکس چيزى نگفت. او هم ماگل بود و نمى توانست بفهمد اينکه جادوگرى عاشق ماگل بشود يعنى چه! آن هم يک جادوگر سياه. با پيتر خداحافظى کرد، مي دانست مى رود پيش سوزان.


تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
پیام زده شده در: ۱۴:۴۷ جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۹۳
#4

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۰:۳۴ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 730
آفلاین
-یعنی چی الکس؟تو خودت خوب می دونی که ولدمورت وقتی کسی را به عنوان مرگخوار می پذیرد تمام اطرافیان او هم باید تابع ئلدمورت باشد در غیر این صورت جزایش...

در چشمانش اشک جمع شد و ادامه داد.

-مرگ است.
وسرش را پایین انداخت تا الکس اشکهای جاری اش را نبیند .



پاسخ به: داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
پیام زده شده در: ۱۰:۲۱ جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۹۳
#3

فلورانسو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
صداى" جيرجير" طناب که مرد را اسير کرده بود به گوش مى رسيد و سکوت را مى شکست. مرگخوارها پشت ميز طويل نشسته و گه گاهى زيرچشمى زندانى را نگاه مى کردند. ولدمورت روي صندليش دور تر از بقيه نشسته بود و مار بزرگش را نوازش مى کرد. مار فيس فيس کنان به طعمه اش زل زده بود. صداى بلند ولدمورت نفس ها را در سينه حبس کرد.
- خب پيتر! نجينى گشنه ست بايد زودتر مراسم اعدام خيانتکارى مثل تو رو شروع کنيم..به عنوان آخرین درخواست..چى مى خواى؟

پيتر آب دهانش را قورت داد. سعى کرد بيهوش نشود. سرش را بالا گرفت و گفت:
- س..سوزان رو..


فلاش بک- دوران جوانى پيتر

- هي پيت كجا داري مي ري؟
پيتر برگشت و به دوست ماگلي اش نگاه كرد. الكس در حالي كه يك پايش روي زمين بود و پاي ديگري روي پدال دوچرخه ي قرمز رنگي بود اين سوْال را از او پرسيد.
پيتر مي خواست بدون حرف زدن به راهش ادامه دهد ولي با فكري سر جايش ايستاد ...

- پدرم تازگى ها به مرگخوارا ملحق شده، احتمالا منم بايد همین کار رو انجام بدم..اون وقت تکليف سوزان چى مى شه؟ مى دونى که اون ماگله و من جادوگر. اون نمى دونه من جادوگرم. نمى تونم جون اون رو به خطر بندازم. پس بيا بريم الکس.

الکس در حالى که چشمانش از شيطنت برق مى زد گفت:
- چرا بايد بذاريم ولدمورت از اين موضوع با خبر بشه؟ يا سوزان چرا بايد بفهمه تو جادوگرى؟


تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۷ چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۳
#2

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۳:۱۴ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 920
آفلاین
- هي پيت كجا داري مي ري؟
پيتر برگشت و به دوست ماگلي اش نگاه كرد. الكس در حالي كه يك پايش روي زمين بود و پاي ديگري روي پدال دوچرخه ي قرمز رنگي بود اين سوْال را از او پرسيد.
پيتر مي خواست بدون حرف زدن به راهش ادامه دهد ولي با فكري سر جايش ايستاد ...





داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
پیام زده شده در: ۱۹:۱۴ چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۳
#1

فلورانسو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
سلام

اينم داستان جدید. اسمش هست" آخرین درخواست". لطفا زبان محاوره ننويسيد و در حد امکان کوتاه. مجبور شدم به عنوان اولین پست، کمى طولانی بنویسم. قهرمان داستان کاملا ناشناس هستش و شخصیت پردازيش به عهده ى شماست. نگران شهيد شدن سوژه نباشيد. راحت بنويسيد که فلورانسو بيدار است.

موفق باشيد.
--------
صداى" جيرجير" طناب که مرد را اسير کرده بود به گوش مى رسيد و سکوت را مى شکست. مرگخوارها پشت ميز طويل نشسته و گه گاهى زيرچشمى زندانى را نگاه مى کردند. ولدمورت روي صندليش دور تر از بقيه نشسته بود و مار بزرگش را نوازش مى کرد. مار فيس فيس کنان به طعمه اش زل زده بود. صداى بلند ولدمورت نفس ها را در سينه حبس کرد.
- خب پيتر! نجينى گشنه ست بايد زودتر مراسم اعدام خيانتکارى مثل تو رو شروع کنيم..به عنوان آخرین درخواست..چى مى خواى؟

پيتر آب دهانش را قورت داد. سعى کرد بيهوش نشود. سرش را بالا گرفت و گفت:
- س..سوزان رو..

فلاش بک- دوران جوانى پيتر


تصویر کوچک شده


I'm James.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.