هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۷:۲۱ جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۵۱:۱۵
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 201
آفلاین
در راهِ خانه، هیچ کس احساس خوبی نداشت، اما شادیِ بودنِ لردسیاه همچنان دل تاریکشان را گرمتر میکرد. آن حس بد، تنها و تنها به خاطر نبود لردسیاه در آن خانه بود. خانه خراب بود... آنقدرها که انگار نوازش بادها و نسیم صبحگاهی هم میتواند او را به زمین بیاندازد.
بلاتریکس روبه روی همه و جلوتر از بقیه با شادمانی قدم برمیداشت. تنها کسی بود که سرش را بالا نگه داشته بود و به کارهایی که باید بعد از آمدن لردسیاه انجام میداد، فکر میکرد. هیچ کس احساس شادی و یا غم نداشت. همه آرامشی داشتند که سخت در هم شکننده بود.
این بار آرامش بود که در هیاهوی بادها تکرار میشد.

درختان تکانی خوردند، باد آرامی وزید. آسمان با ابرهایش بازی میکرد. ابرهای سیاه را به اطراف میراند و تاریکی و سیاهی آنها را به رخ آدم ها میکشید؛ اما هیچ کس به ابرهای سیاه او فکر نمیکرد.
فکر همه مشغول لرد سیاه بود... لردتاریکی ها و قدرتمندترین جادوگر عمرشان.

قامت خم شده آنها دلیلی برای ایستادن نداشت. همه برای لردسیاه تا همه جا و هرجایی که بشود میرفتند. هرجایی که عمر کوتاه فانی آنها قد بدهد...
بلاتریکس پوزخندی زد. شادی در چشمان درخشید... همه فهمیدند این شادی نشان از اتفاق خوبی میداد، اما هیچ کدام سرشان را بلند نکردند و تنها به آوای دل خراش خانه گوش فرا دادند...
خانه در یک قدمی آنها و برگشت لرد سیاه نزدیک تر شده بود.


فقط لرد سیاه
ارباب؟ میشه جیغ بزنم؟
♡Only Raven♡


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۶:۴۳ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸

مرگخواران

پروفسور بینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۵:۵۲ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 30
آفلاین
- اینجا کجاست؟

رودولف این را گفت و به بلاتریکس نگاه کرد. بقیه مرگخواران نیز به اطراف نگاه کردند. محیطی که در آنجا بودند، برای هیچکدامشان آشنا نبود. درختان جنگل تُنُک تر شده بودند و چند متر جلوتر، جنگل به پایان می رسید و زمین چمن وسیعی در جلوی رویشان قرار داشت. مرگخواران با راهنمایی بلاتریکس، جلوتر رفتند و از جنگل خارج شدند. هنوز هیچکدام نمی دانستند که در کجا هستند.

- پس ارباب کجا هستند؟
- مطمئنین اینجا جامون امنه؟ من حس بدی دارم.
- نگران نباشین. جامون امنه.

بلاتریکس بعد از گفتن این حرف، لبخندی پیروزمندانه زد و ادامه داد:
- در مورد اربابمون هم، باید بریم و جان پیچشون رو پیدا کنیم. بعد از اینکه جان پیچ رو پیدا کردیم، می تونیم دوباره ارباب رو به زندگی برگردونیم.
- ولی این جان پیچ کجاست؟
- توی اون خونه.

بلاتریکس اشاره ای به عمارت اربابی در حال تخریبی که کمی آنطرف تر بود، کرد. مرگخواران ابتدا نگاهی به آن خانه و سپس به یکدیگر انداختند. قیافه متعجب همه آن ها نشان از این بود که آن خانه را شناخته بودند ولی با دوران اوج خود، تفاوت زیادی داشت. تام زیر لب گفت:
- خانه ریدل ها؟
- بله!

با تایید بلاتریکس، شک آن ها به یقین تبدیل شد. خانه مخروبه ای که جلوی روی آنها بود، زمانی خانه ریدل ها، محل قرار و ملاقاتشان بود. اما اکنون، گویی با کوچکترین حرکت یا وزش بادی، کاملا تخریب می شد!

- از کجا باید شروع کنیم؟
- جان پیچ ارباب، توی خانه ریدل هاست. یادم میاد که به من گفته بودن که توی یکی از اتاق ها دفنش کردن. باید بتونیم پیداش کنیم. هر چه زودتر این کار رو انجام بدیم، زودتر می تونیم لرد سیاه رو در کنارمون داشته باشیم.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۶ یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۸

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۳۳:۳۶
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 218
آفلاین
آزکابان
بعد از اینکه هری و رون تعادلشان را بدست آوردند،هری به رون گفت:
-تو همینجا وایسا من برم ببینم جریان چیه!

رون متوجه نگرانی در صدای هری شد.
-مطمئنی نمیخوای من باهات بیام؟
-نه رون لازم نیست.
-مطمئنی؟چون انگار زیاد خوب نیستی!
-گفتم نه رون!

هری واقعا نگران بود و اصلا تسلطی روی رفتارش نداشت!
-ببخشید دست خودم نبود نمیخواستم داد بزنم!
-مشکلی نیست رفیق!

رون میخواست با گفتن کلمه ی رفیق به هری بفهماند که اون همیشه پیشش هست ولی انگار هری اصلا این حرف را نشنید و به سرعت به سمت دفتر رئیس آزکابان حرکت کرد!
در راه به خیلی چیز ها فکر میکرد...به فرار مرگخوار ها...به چگونگی فرار آنها و از همه مهم تر... به اینکه واقعا ولدمورت برمیگردد؟
هری می ترسید...می ترسید که خانواده اش را از دست بدهد...می ترسید که سیاهی همه جا را بگیرد...می ترسید که دیگر توان مقابله با ولدمورت را نداشته باشه!
هری گیج شده بود و این را میشد از چند بار اشتباه رفتن مسیر دفتر رئیس فهمید!
هری بعد از اینکه آخرین مسیر اشتباه را طی کرده بود ایستاد...نفس عمیقی کشید...سعی کرد تمام افکاری که داشت را از ذهنش بیرون کند و روی کاری که میخواست انجام بدهد تمرکز کند!
هری به اتاق رسید!
جنگل
مرگخوار ها با پای پیاده،کیلومتر ها راه رفتند ولی نشانه ای از خستگی در چهره ی آن ها نبود.
مرگخواران در این دنیا نبودند...آن ها در خیالات خود دنیایی که بعد از آمدن لرد ولدمورت شکل میگرفت را،ترسیم میکردند.
بعضی برای خود قصری میساختند...عده ای به کشتن مشنگ ها فکر میکردند...افرادی هم،خود را در قامت استادی در هاگوارتز میدیدند،اما همه ی این دنیا ها یک نقطه ی مشترک داشت...لرد ولدمورت در راس همه چیز بود!
مرگخوار ها رشته ی خیالشان با حرف بلاتریکس پاره شد!
-رسیدیم!




ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۴ ۱۴:۰۲:۲۱
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۴ ۱۴:۰۵:۰۸

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۰ دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۸:۴۳ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 560
آفلاین
در همان لحظه كه هرى مشغول توضيح جديت ماجرا به رون بود، مرگخواران در حال شنا و دور شدن از آزكابان بودند كه...

-تكون نخوريد... ثابت بمونيد و ذهنتون رو خالى كنيد!

مرگخواران با تعجب مسير نگاه بلاتريكس را دنبال كردند... ديوانه ساز ها!
مرگخواران سال هاى طولانى در كنار اين موجودات زندگى كرده بودند و خوب ميدانستند كه آنها هيچ تاثيرى رويشان ندارند، مگر آن چند ماه آخر.
چند ماهى كه متوجه ظهور دوباره اربابشان شدند و اميد تازه اى در دلشان شكل گرفت... اميدى كه نيرو شد براى فرار از آن زندان!
زندانى كه تنها نگبانانش ديوانه سازهايى بودند كه نه مى ديدند و نه مى شنيدند... تنها حس مى كردند... اميد ها و آرزوها را... عشق و شادى را!
و سال ها از سقوط لرد سياه گذشته بود... سال هايى كه آنها نه شادى داشتند و نه اميد...

ديوانه ساز ها دور شدند و با اشاره بلاتريكس، مرگخواران شنا كردن را از سر گرفتند.
سرما تا مغز استخوانشان پيشروى كرده بود... و تنها نيروى محرك مرگخواران، اميد پيوستن به سرورشان بود. با اين اميد، نه سرماى آب و نه هرى و رون و هرميون نمى توانستند مانع آنها شوند!

و درست هنگامى كه مرگخواران از آب خارج و وارد جنگل شدند، هرى و رون در آزكابان ظاهر شدند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۹ پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶

دارین ماردنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۵۴ شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 97
آفلاین
همانطور که هری در حال فکر کردن بود و رون بی توجه مشغول حل جدولش که صدای تق تق برخورد چیزی به پنجره توجهشان را جلب کرد. جغد خاکستری ای بود که نامه ای به پایش بسته شده بود. هری بلافاصله پنجره را باز کرد. جغد به داخل اتاق پر کشید و هری نامه را از پایش بیرون کشید و سریع با چشمش خواند. رنگ از صورتش پرید و به نقطه ای خیره شد و آرام زیر لب گفت :
- خدای من!

رون جدولش را رها کرد و با کنجکاوی به هری خیره شد. پرسید :
- اون تو چی نوشته؟ اتفاقی افتاده؟
- نه ، زندانیا...

هری مثل برق به سمت جا لباسی اتاقش رفت و در حالی که تند تند پالتوی خاکستری اش را می پوشید گفت :
- بجمب رون. باید بریم!

رون از جا پرید و با نگرانی پرسید :
- کجا؟
- آزکابان.

رون که از کنجکاوی داشت دیوانه می شد پرسید :
- چی شده؟ برای چی؟ توضیح بده هری.
- همه ی مرگخوار ها و زندانیا فرار کردن. همشون. باید بریم اونجا. هر چه سریع تر باید بریم.

رون خشکش زد. هری ساک کوچک مخصوص لوازم کارآگاهی اش را از کنار میز برداشت. به سمت رون رفت و دستش را گرفت و گفت :
- باید آپارات کنیم. همین حالا.


عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸ چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۵:۴۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5763
آنلاین
خلاصه(سوژه جدی):

در دنیای جادویی اتفاقای عجیبی داره میفته که نشان دهنده بازگشت لرد سیاهه.
زندانیا برای پیوستن به لرد، از آزکابان فرار می کنن.
هری، رون و هرمیون متوجه این موضوع می شن. ولی مشکل اینجاست که کسی نمی دونه هورکراکس هشتم چیه و کجا پنهان شده.

..................

هری با نگرانی در دفتر کارش نشسته بود. سرش را بطور کامل روی نقشه ای خم کرده بود. هر دو دستش روی میز بود و روی نقاط خاصی از نقشه تمرکز کرده بود.
رون در فاصله کمی از هری، سرگرم حل کردن جدول جادویی اش بود.
-پلیدترین جادوگر تاریخ!

هری بدون این که سرش را بلند کند جواب داد:
-پرسیدن داره؟ ولدمورت خب!

-نمی شه آخه...هفت حرفیه!

این بار هری سرش را بلند کرد.
-و ولدمورت چند حرفیه؟

-نمی شه...حروفی که قبلا در اومدن جور در نمیان. الان خواستم بنویسم ولدمورت، عصبانی شدن...

هری سری به نشانه تاسف تکان داد. رون دوست و همراه خوبی بود...ولی همیشه در مقابل درک جدیت موقعیت، مقاومت می کرد.
-ارگ کثیف...منظورش از پلید، کثیف بوده...حالا اگه اون جدولت تموم شد بیا کمکم کن. نمی شه دست رو دست بذاریم. باید از یه جایی شروع به گشتن کنیم. هشتمی...چی می تونه باشه؟ پاک گیج شدم...بعد از این همه سال... از کجا شروع کنم؟


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۰ پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
سوژه (جدی)

در میان آب های سیاه رنگ اقیانوس و انعکاس رعب آور قلعه ی سیاه رنگ آزکابان در حالی که بوی مرگ همه جارا پر کرده بود ؛ قایق سیاه رنگ و کوچکی با سرعت یکنواختی در حال حرکت بود و دیوانه ساز ها در حالی که دور هم جمع شده بودند بی توجه به اتفاقات اطرافشان و فرار دسته جمعی زندانیانی که قبلا مرگخوار بودند در پهنه ی آسمان اوج گرفته و جنان می لرزیدند که امکان نداشت بتوانی بگویی از ترس است یا سرما .

اندکی آن طرف تر قایق سیاه رنگ:

بلاتریکس لسترنج در حالی که تکه پارچه ای را روی زخم های گونه اش می کشید ، بقیه را با صدای زمزمه واری تشویق به پارو زدن می کرد گفت :
- عالیه بچه ها . ارباب به ما افتخار می کنند . محکم تر پارو بزنید ، محکم تر .

و بدیهی است که همراهان وی - که سه نفر بودند ( ایگور کارکاروف / آرسینوس جیگر / آلکتو کرو) - محکم تر پارو می زدند . البته آلکتو پارو نمی زد و در حالی که زخم دست راستش را فشار می داد آرام ناله می کرد . در حقیقت دستش جراحت های وحشتناکی برداشته بود ، پوست کف دستش پاره شده ، ماهیچه ها و اندکی از استخوان دستش معلوم بود . و پوست دستش ورقه ورقه آویزان شده بود . انکار او گوشت مهمانی یکشنبه باشد و کسی به آن ناخنک زده باشد . پس ناله می کرد ولی نق نمی زد . اگر قرار باشد کسی نق بزند ایگور بود . زیرا هنوز خون از جراحت های سینه اش سرازیر بود و سمت چپ صورتش به کلی از ریخت افتاده بود - پوست روی گونه اش کنار رفته بود و دندان هایش همراه با تکه های لثه اش نمایان بود- آرسینوس سالم ترین فرد گروه بود . نیمه برهنه بود و به جز شلوار پاره و مندرسش چیزی به تن نداشت . با اینکه پر سر و صدا و سنگین نفس می کشید ، ولی به جز زخم های سطحی کمرش زخم دیگه ای برنداشته بود در واقع چهره اش به نوعی متعجب بود . گویی اصلا نمی داند چگونه سر و کارش به این جا کشیده شده ؛ ولی به رغم چهره های رنگ پریده ، آه و ناله و عرق سرد نشسته بر چهره شان در چشمان هیچ کدام اثری از وحشت یا استیصال دیده نمی شد. و در حالی که با نیرویی خستگی ناپذیر به سوی افق پارو می زدند ، زیر لب نام ( لرد ولدمورت ) را زمزمه می کردند. برای لرد ، برای سیاهی، برای ارتش سیاه، شر و بدبختی ....


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱:۰۰ پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۹۶

سوروس اسنیپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۳ شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۲۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
از ما به شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 67
آفلاین
آزکابان:

دیوانه ساز ها آرام و قرار نداشتند. مثل همیشه بر سر پست هایشان حاضر شده بودند، ولی انگار مضطرب بودند. زندانیان نیز می توانستند وضعیت آن ها را بفهمند. مثل قبل شکنجه نمی شدند و می دیدند که دیوانه ساز ها چندان توجهی به وضعیت آن ها ندارند.

- به نظرت می تونیم از اینجا فرار کنیم؟
- واللا با این وضعیتی که من از این فلک زده ها دیدم، یه چیزی باس بدجور ترسونده باشتشون!
- خب حالا نظرت چیه؟ بریم سراغ نقشه فرار؟
- بذار ببینم بقیه چی می گن.

زندانیان آزکابان، بدور از چشمان نه چندان بینای دیوانه ساز ها، روش های جدیدی برای ارتباط با یکدیگر ابداع کرده بودند. روش هایی که به عقل هیچ کسی نمی رسید، مگر آنکه مدت های مدیدی در جوار آن دیوانه ساز ها بوده و رسما دیوانه می شد.

تق... تقققق تق تقق...
تق... توق توووق تق تق تق...

صدای رضایتی از سلول مجاور برخاست. پیام را دریافت کرده بودند و آن ها نیز به سلول بعدی منتقل کرده بودند.

تق... تقققق تق تقق...
تق... توق توووق تق تق تق... توووق تق تق...

آخرین سلول آزکابان:

- چی میگن؟ اونقده تق و توقش زیاد شده بود، دیگه وسطا نفهمیدم چطور شد.
- برات نقل قول می کنم:

زندانی ایستاد، صدایش را صاف کرد و چشمانش را بست. سعی کرد تمرکز کند و تمام پیام را منتقل کند:
- بغلی بگیر. چیو بگیرم؟ یه خبری رو. چیکارش کنم؟ بده بغلی. چه خبری رو؟ فرار از اینجا رو. میدم بغلی... بغلی بگیر. چیو بگیرم؟ دو خبری رو. چیکارش کنم؟ بده بغلی. چه خبری رو؟ فرار از اینجا رو. میدم بغلی... .

زندانی فوق الذکر در حالیکه کف از دهانش خارج شده بود، گفت:
- بغلی بگیر. چیو بگیرم؟ هزار و هفتصد و چهل نه خبری رو. چیکارش کنم؟ بده بغلی. چه خبری رو؟ فرار از اینجا رو. بغلی تموم شد!
- پس موقع فرارمون رسیده! بهتره اون بیرون چیز خوبی پیدا کنیم. مرلینو چی دیدی! شاید مرگخوار شدیم و از مزایای مرگخواری استفاده کردیم. شایدم بهتر. لرد رو پیدا کردیم و برش گردوندیم به زندگی. اما از الان بگما. خون رو من میدم، ولی دست اینا قطع نمی کنم که بعدا خفه بشم!


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۴ ۱:۰۴:۱۶

Always


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۵ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۴:۱۴ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 731
آفلاین
- ببینم یعنی تو واقعا می خوای تولد جینی رو ول کنی و بری؟ به نظرت کار درستیه؟ آخه تو بهش قول داده بودی که برای تولدش پیشش باشی. مگه به ازای همین باهات دوباره آشتی نکرد؟ ببین من میگم بذاریم فردا با خیال راحت بریم سراغ سر و ته نخ و از این جور چیزا یا اصلا بعد تولد جینی مستقیم میریم چطوره؟
-

رون که برای سیصد و پانزدهمین بار جملاتش را تکرار می کرد، دوباره با نگاهی منتظر، به هری خیره شد و حرکاتش را دوباره زیر نظر گرفت.

هری که دیگر از دست روضه خواندن های رون خسته شده بود سعی می کرد با درگیر کردن ذهنش برای نادیده گرفتن عواقب نرفتن به تولد جینی، حس آرامش را دوباره در وجودش بر قرار کند.

-میشنوی چی میگم؟
-رون میشه محض رضای مرلین بس کنی و انقدر داد و بیداد نکنی؟ اینجا محیط کار منه اگر برای تو آبروت اهمیت نداره برای من داره!
-واقعا؟ نمی دونستم تازگی ها آبرو برات مهم شده!
هری وسایل روی میزش را با فریادی از روی خشم به گوشه ای پرتاب کرد و با چشمان خشمگین به رون خیره شد که همچنان طلب کارانه به هری نگاه می کرد.
-اووووف...ببین رون می دونم که برای جینی ارزش قائلی. می دونم هم که به رابطه ی من و جینی اهمیت میدی اما اگر ناراحت نمی شی باید بهت بگم که جینی که من شناختم منطقیه اگر بهش توضیح بدم که چرا نمی تونم بیام، درک می کنه. بعدشم اصلا از کجا معلوم که کار ما انقدر طول بکشه؟ شاید یه ساعته تموم بشه بعدشم بر می گردیم و به تولد می رسیم.ها؟
-امیدوارم

هری دوباره به رون خیره شد. می دانست که رون هیچوقت قانع نمی شود. در تمام سالهایی که با هم دوست بودند هیچوقت رون را قانع ندیده بود مگر اینکه...
-ببین رون اگر ولدمورت برگشته باشه اونوقت هممون در معرض خطریم.

انگار رون با این جمله به فکر فرو رفته بود و هری می دانست که نقطه ضعف رون همین است. از آسیب دیدن دیگران می ترسید همان طور که خود هری از آن هراس داشت و این انگار وجهاشتراک آن دو بود!

-یعنی واقعا همه ی اینها به اسمشو نبر مربوط میشه؟ ولی امکان نداره که طرف برگشته باشه نه؟ منظورم اینه که اگر همه ی این سالها زنده بود می فهمیدی درسته؟ سعی می کرد یه جوری کلکتو بکنه نه؟ راستش نمی دونم چی بگم هری...
-هیچی نگو فقط اگر میشه کمک کن و بیا وسایل رو جمع کنیم که زود بریم که فکر نمی کنم تو هم مثل من حوصله ی غرغر کردن های هرمیون رو داشته باشی و اگر ساعتم درست نشون بده کم کم دیگه باید برگرده.
-باشه.
-ممنون



پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۶

دوریا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
از میان نور ها و دود های سبز و سیاه
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 123
آفلاین
سوژه جدید

صحنه اول

نزدیک به تاریکی کامل بود و باد زوزه می کشید.
در میان جنگلی تاریک و مخوف که هیچ کس جرئت ورود به انرا نداشت ، سه دیوانه ساز فراری پرسه می زدند .
اما ناگهان هوا به سردی گرایید و انگار همه ی خوشی ها از بین رفت !
این اتفاق ها داشت برای دیوانه ساز ها می افتاد !
دیوانه ساز ها احساس می کردند به مرگشان نزدیک می شوند و هرچه بیشتر پیش می رفتند این احساس در انها اوج می گرفت !
پیشتر نرفتند و سریع به آزکابان پر از شادی خودشان برگشتند !

اما چه چیزی انقدر قدرتمند بود که میتوانست دیوانه ساز ها را بترساند ؟

***

صحنه دوم

هری در دفترش نشسته بود که...


- پخ !

- رون ! این چه کاریه ؟ نکنه زده به سرت ؟ اینجا وزارته نه نشست دلقک ها !

- اوووو ! حالا انگار چی شده ! مگه وقتی توی وزارتی نباید شاد باشی ؟


هری می خواست دوباره داد بزند که هرماینی با عجله وارد شد .

- هری ، رون ! اتفاقات بدی داره می افته !

- چی شده ؟

- سه دیوانه سازی که دیشب ازآزکابان فرار کرده بودن برگشتن !

رون - خب این چه بدی داره ؟ خوبه که ! خودشون با پای خودشون ...

هرماینی - رون ! یعنی واقعا متوجه نیستی ؟ چی باعث شده که دیوانه ساز ها از آزکابان خارج بشن ؟

-هواخوری !


هرماینی محکم با کتابی که توی دستش بود زد تو سر رون !


- آخ ! روانی ! چته چرا می زنی ؟

- هری ! اونها در حوالی جنگل جنوب دیده شدن و بعد از اون بوده که برگشتن ! ما فکر می کردیم نمی تونیم اونهارو برگردونیم ولی خودشون برگشتن !

هری - هرماینی زیاد داری بزرگش می کنی ! اولین بار نیست که از این اتفاق ها می افته !

- بقیه دیوانه ساز ها هم آشفته شدن ! دارن غیر قابل کنترل میشن !

- کسی رو برای تحقیق فرستادی ؟

- اره ، بازرسی که رفته بوده اونجا می گفت انگار ... انگار ... اونها ترسیدن !


در این هنگام رون از شدت خنده داشت زمین رو گاز می زد !

- خخخخ ... یعنی .... داری ... میگی ... دیوانه ... ساز ها ... ترسیدن ؟

- رون ! قضیه جدیه چرا نمی فهمی ؟

هری - هرماینی ، معنی حرف تو اینه که چیزی بدتر و ترسناک تر از خود دیوانه ساز ها وجود داره ! این یکم غیر منطقیه ! و همون طوری هم که میدونی الان دیگه هیچ چیزی وجود نداره که بتونه اونها رو تحت سلطه در بیاره و همه ی دیوانه ساز ها زیر نظر وزارت سحر و جادو هستن !

هرماینی - من نمیدونم ... شاید یه چیزی هست که ما ازش خبر نداریم ! خب در هر صورت فکر کنم بهتر باشه یه سر به جنگل جنوب بزنیم شاید یه چیزی پیدا کردیم !

رون - نکنه شوخیت گرفته ؟ جنگل جنوب ؟ امروز تولد جینیه ! نکنه میخوای رابطه هری و جینی رو بهم بزنی ؟

هرماینی - میشه مزخرف گویی رو بس کنی ! من نمیخوام رابطه هری و جینی بهم بخوره ولی این قضیه خیلی مهمه حتما باید حل بشه !

هری - نگران نباش رون . سریع میریم و برمیگردیم تا خیال هرماینی راحت بشه !
هرماینی لطفا به وزیر اطلاع بده که ما میخوایم بریم جنوب . تا اون موقع هم من و رون اماده میشیم !


===

خلاصه سوژه:
هری پاتر و دوستان وفادارش 7 هورکرکس را نابود کرده اند و به اعتقاد خودشان لرد سیاه را برای همیشه از میان برداشته اند غافل از اینکه عدد مقدس برای لرد سیاه عدد 7 نیست ...


ویرایش شده توسط دوریا بلک در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱ ۲۱:۴۴:۱۷

جرئت اجرایی کردن ایده هایت را داشته باش؛ وگرنه دنیا همیشه پر بوده از ترسوهای خوش فکر... . «استیو جابز»
***
Light is easy to love
Show me your darkness

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.