هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۴۳ شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
با توجه به اتمام هافلکلاو، این تاپیک به روند عادی برمیگردد.

خلاصه به قلم گیبن:

به دستور وزارت خانه، خون اشام ها خودشان گروهی جدا از چهار گروه اصلی تشکیل داده و در هاگوارتز مشغول به تحصیل هستند ولی به دلیل اشتها و خشونت زیادشان، بقیه ی هاگوارتز نمیتوانند با ان ها کنار بیایند، پس تصمیم میگیرند که ان ها را بیرون بیاندازند. برای اینکار هرمیون کتابی قدیمی در مورد خون اشام ها پیدا کرده اما یک پسر دیگر هم ان کتاب را میبیند. حالا دانش اموزان ان پسر را در اتاقی زندانی کرده اند تا بفهمند که او هم خون اشام است یا نه؟

=====

- بفرما پروفسور! اینم کتاب!

هرمیون، کتاب را به دامبلدور داد، با آن که دل کندن از آن، برایش سخت بود. او غر رودولف طوری زد با مضمون:
- کاشکی اینا مرگخوار بودن و میتونستیم شکنجه شون کنیم!

در آن بین، دورا سرش را بیرون آورد و ابتدا در پاسخ آملیا که گفت:" باز این پیداش شد! " فریاد زد:
- بابا، تو هرجا پست میزنی از من به عنوان یه سوژه آماده استفاده میکنی!

و سپس در پاسخ هرمیون گفت:
- شاید تو نتونی، ولی اینجا پر مرگخواره، مگه نه، بچه ها؟

کسی منظور دورا را نمیفهمید، چون کسی فضول ذهن جامعه جادوگری نبود که ذهن هرمیون را خوانده باشد. بنابراین، گیبن پاسخ داد:
- ام... میتونی بیشتر توضیح بدی؟

دورا چشمانش را پیچ و تابی داد تا خفن به نظر برسد، سپس شروع کرد به توضیح دادن.
- مرگخوارا میتونن خون آشاما رو شکنجه بدن!

همه مرگخوارها، از کمبود ایموجی، چندتایی از دورا قرض گرفتند.
-
-
-
-
...
- نه!

همگی با تعجب، به سمت دامبلدور برگشتند؛ تابحال کسی ندیده بود که دامبلدور، اینگونه فریاد بزند!
- ام... چیزی شده پروفسور؟!
- شکنجه نکنید، فرزندان روشنایی! ما تو هاگوارتز، شکنجه رو تحمل نمیکنیم، تام!

خب... باید راه دیگری پیدا میکردند.

تق تق تق

-
-
-
-
- اینا دیگه خون آشامان!


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۲۲ ۱۹:۰۸:۴۰

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۴:۴۲ یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۶

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
هافلــکلاو

پست پایانی


یه مدتی بعد از همه ی اتفاقات

حالا مدت زمان زیادی از وقتی که گروه ها به دنبال مواد معجون رفته بودن میگذشت. همه فکر میکردند که تمام کار هایی که کردند بر پایه هیچ و پوچ بوده. کم کم همه چیز به فراموشی سپرده میشد. هافلی ها و ریونی ها دیگه صبح ها صبحونه شونو توی سرسرا میخوردند و به سمت کلاس هاشون روانه میشدند.

- هافلی و ریونی ملت! معجون میخوایم درست کنیم!

رز با خوشحالی این رو گفت و منتظر موند تا ملت از خودشون ذوق نشون بدن.

- معجون؟ مگه تکلیفای درس معجون سازیمون نوشتنی نبود؟

رز سعی کرد هافلی مذکور رو نادیده گرفته و به جلب کردن توجه بقیه ادامه بده.
- آوردید شما برامون موادشو.
- ما مواد آوردیم براتون؟ بچه ها کدومتون با مورفین گشته؟ مگه مورفین اسلیترین نبود اصلا؟

رز خواست دل شکسته شه و ویبره زنان در افق محو بشه اما در همون لحظه لایتینا و لیسا داشتند از افق بر میگشتن و متاسفانه جاده ی افق باریک بود و اگه رز میخواست در جهت مخالف، اون هم ویبره زنان حرکت کنه، مطمئنا حادثه آفرین میشد؛ پس مثل یک زلزله خوب سرجاش نشست و منتظر موند تا شاید لایتینا و لیسا به دادش برسند.

لایتینا با اعتماد به نفس خیلی زیادی جلوی رز ایستاد و درحالی که سعی میکرد صداشو تا جایی که میتونه بلند کنه گفت:
- ملت مگه شما این همه نرفتید دنبال یه سری مواد برای ساخت معجون؟ حالا بدیدش به ما تا معجونو درست کنیم دیگه.
- آقا من که گفتم... اینجا ما مورفین نداریم. خیلی واجبه کوچه پشتی...
- اینو به روش مرگخوارانه بکشمش یا خیلی مسالمت آمیز با روش محفلی خفه ش کنم؟

این دفعه لیسا جلو رفت.
- ملت یا میاین یا پاشنه کفشمو تو چشای همتون فرو میکنم حتی با این که باهاتون قهرم.

در چند ثانیه صفی بلند جلوی یه دختر شکل گرفت. لایتینا و رز نگاهی به هم کردند، شاید باید جذبه داشتن را یاد میگرفتند.

بعضی از گروه ها موفق شده بودند چیزی را که باید را پیدا کنند و بعضی دیگر نه.
- دنده تسترال؟ سوزان و دای؟

لایتینا منتظر جواب موند.
- نبود؟ یعنی خواب موندن باز این دوتا؟

لایتینا باز هم کمی منتظر موند اما صبوری از خصوصیات اون نبود.
- باشه خب. حالا این یه دونه رو نمیریزیم توش.

کم کم هرچه بود و نبود را در پاتیل بزرگی ریختند. از ریش دامبلدور تا چوبی که معلوم نبود مال درخت بید کتک زن است یا نه.

- خب حالا اینجا نوشته که باید زیرشو روشن کنیم و بذاریم مواد با هم مخلوط شن. روشنش کن لیسا.

لایتینا با حالت امیدوارانه ای به لیسا چشم دوخت. لیسا نیز با خوشحالی چوبدستی اش را به سمت اجاق زیر پاتیل گرفت و زمزمه وردی آتشی زیر پاتیل زبانه کشید.

- کن صبر! گفته بود هکتور نباید زیرشو روشن کنیم مفنجر شه شاید!

لیسا که تازه متوجه کاری که کرده بود شده بود برگشت و به لایتینا نگاه کرد و منتظر موند تا همگروهیش حرف رز رو تکذیب کنه. لایتینا متوجه سنگینی باری که روی دوشش شده بود سرش رو از روی برگه بلند کرد و گفت:
- راست میگه. گرچه "شاید" منفجر شه نیست، مطمئنا منفجر میشه. چیه خب؟ آب ریخته بود رو صفحه درست نفهمیدم چی نوشته.

شاید برای گفتن این حرف کمی دیر بود. چون معجون سوتی طولانی کشید و بلند ذراتش به شدت به هوا رفتند و بعد به سر ملت هافلی و ریونی فرود اومدند.

دستور معجون هکتور و مواد تشکیل دهنده‌ی ناقص قطعا ترکیب خوبی نبود تا آدم ها، پیکسی ها، روح ها و یا حتی گیاه ها با اون دوش بگیرند...!

پایان


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱۴ ۴:۵۶:۲۷

The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۰۵ شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۶

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
دورا ویلیامز
هافلکلاو

لیسا تورپین

معاون آینده دورا و لیسا را به سمت دفتر دامبلدور برد. در حین راه دورا از پسر پرسید:
_ پس چرا مدیر آینده نداریم؟
_من که فقط معاونم، دخترا رو از دستشویی پسرا پیدا میکنم. اگه مدیر هم از بچه ها انتخاب بشه که مدرسه رو هواست!

پاسخ او به قدری قانع کننده بود که دورا دهانش را تا رسیدن به دفتر دامبلدور بست! بالاخره این پروسه‌ی کسل کننده رسدن به دفتر دامبلدور، لیز خوردن معاون به کمک صابون دم حمام ارشد ها، پچ پچ های لیسا و دورا درباره ی بی کفایتی شاهان و زدن پسورد چهار تا صفر دفتر دامبلدور به پایان رسید.

_ سلام قربان. اینا نمیومدن سر صف. آوردم شما رسیدگی کنید.
_ آرتور صف در هاگوارتز هرگز معنایی نداشته است! چرا فرزندهای روشنایی باید در ذلت و خواری پشت سر هم قرار بگیرند؟ این دو دانش آموز رو هم بگذار به عهده‌ی من و برو.

بدین ترتیب نویسنده شخصیت های اضافه داستان را بیرون انداخت و زودتر سر اصل مطلب رفت.

_ پروف؟ قهرم!
_ چرا فرزندم؟
_ ما اصلا شیطنت کردیم تا بیایم شما رو ببینیم.
_ من رو عزیزانم؟ لازم نبود که دردسری ایجاد کنید. من همیشه برای شما نوگلان باغ شکفته، وقت دارم.

دورا وارد عمل شد. اینجور مواقع بود که او میدرخشید.

_ پروفسور؟ واقعا ریشاتون شپش زده؟
_ آممم... چه خبرا زود میرسه. خب بله فرزندم.
_ راه حلی برای این مشکل دارید؟

یک ساعت و بیست و چهاردقیقه بعد

دورا، دامبلدور و لیسا به همراه هم به سمت آرایشگاه عموی دورا میرفتند تا ریش دامبلدور را کوتاه کنند و او را از شر این مخمصه جانکاه رهایی ببخشند. پس از پیمودن راهی طولانی آن هم پس از آپارات کردن به کوچه دیاگون، به آرایشگاهی تمیز و اتو کشیده رسیدند. از بیرون مغازه میشد مشتری را که بر روی صندلی نشسته است و همان طور که آرایشگر موهایش را مدل ویکتور کرامی میزند؛ برس هایی موها را از روی گردن و... تمیز میکند.
ابتدا دامبلدور و به ترتیب لیسا و دورا وارد شدند. دورا پس از سلام به سمت عمویش رفت تا با او درباره‌ی ریش های دامبلدور صحبت کند. لیسا مجذوب مدل های روی دیوار شده بود. دامبلدور بر روی صندلی زرشکی رنگی نشسته بود و در کمال آرامش همیشگی‌اش برای خود به کمک چوب دستی‌اش نسکافه درست میکرد.

_ بــه! پروفسور دامبلدور عزیز. منو به خاطر میارید؟
_ خیر فرزندم.

عموی دورا که از ریشه و بن نابود شده بود؛ لب گزید و ادامه داد:
_ مشکلی نیست جناب. از دختر ما که راضی هستید؟
_ اگر زرت و زرت با این لباس‌های پف پفیش برای ما دردسر درست نکنه، هافلی سخت کوشیه.
_ دورا؟ تو که اسلیترینی بودی.

دورا زیر گوش عمویش زمزمه کرد:
_ پیری و آلزایمر عمو جان. کار ما رو راه بنداز که از کار و زندگی افتادیم.
_ گفتید میخواید چه مدلی بزنید؟

دامبلدور از این سوال به وجد آمد. سال های سال بود که ریش‌هایش همچون درختان آمازون رشد کرده بود و کسی اقدامی برای مدل دادن به آنها نکرده بود.

_ مثل کانیه وست. نه نه... رایان گاسلینگ خفن تره... ولی من دین کوک رو بیشتر دوست دارم.
_متوجه منظورتون شدم جناب.

و شروع کرد به از ته زدن ریش های دامبلدور! دامبلدور چشمان خود را باز کرد. به آینه نگاهی انداخت. سپس فریاد زد:
_ این کــیه؟
_شمایید. الان زنگ زدن گفتن میخوان باهاتون یه قرار داد برای تبلیغ کف ریش بکنن.

جشن اختتامیه ی هافل کلاو سر رسیده بود. دورا و لیسا با خوش حالی و میمنت، ریش دامبلدور به دست به سمت مراسم رفتند. حدود چهل و هشت ساعت پس از این که ریش ها را از عموی دامبلدور گرفته بودند، شپش ها از بین رفته بود. دامبلدور نیز برای شرکت در تبلیغ کف ریش، هاگوارتز را برای یک ماه رها کرده و مدرسه را به دست مدیر آینده سپرده بود. دورا و لیسا، خوب یا بد، این ماموریت را با کمک هم به پایان رسانده بودند.

پایان.


ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱۳ ۲۱:۱۰:۵۰


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۰۲ شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۶

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۸:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
گیبن جانستون و نولا

هافلکلاو.



گیبن و نولا وارد اتاق شدند. نولا چوبدستی اش را کشید و طلسمی به خودش و گیبن پرت کرد. طلسم اشعه ی دید در شب؛ کمک میکرد تا بتوانند زیرزمین تاریک را مثل روز روشن ببینند.

گیبن اتاق را وارسی میکرد چشمش به چیز عجیبی افتاد. به نولا هم نشانش داد هر دو بالای شی مربوطه رفتند.
-این چیه؟
-نمیدونم ولی خیلی عجیبه. انگار یه صندقچست ولی چطور باز میشه؟
-اینو باید کشفش کنیم.

گیبن و نولا با چوبدستی هایشان طلسمی مشترک به مکعب نورانی که عکس تک شاخ رویش حک شده بود فرستادند.
مکعب کمی عقب تر پرت شد و تلق ی صدا کرد. نولا بالای سر صندقچه رفت تا تویش را ببیند.

بیب بیب...بیب بیب...بیب بیب...بیب بیب.

-گیبن این؟
-یه بمبه.
-این قدر خونسرد نباش لعنتی. وای... وای... حالا چیکار کنیم؟ الانه که پودر بشیم.

و نولا نشست تمام ورد ها و طلسم هایی که بلد بود را به یاد اورد ولی چیزی برای خنثی کردن بمب در ذهن اشفته اش پیدا نکرد.
-گیبن تو چیزی به ذهنت میرسه؟
-البته.

گیبن جلو رفت و دستش را دور گردن نولا انداخت و آماده ی تلپورت شد. نولا جَهید و از گیبن جدا شد.
-عه؟ پس چرا نمیای؟
-تو میخوای فرار کنیم؟ با اینکه تا اینجا اومدیم. تازه شاخ رو هم پیدا نکردیم.
-نولا! زیاد وقت نداریم چه برای خنثی کردن بمب. چه برای پیدا کردن شاخ. بهتره برگردیم.

بیـــــب بیـــــب بــــــــیب

چشم های نولا کمی تَر بود ولی نمیتوانست وقت را تلف کند، بلند شد و به سمت گیبن رفت و دستش را دراز کرد. گیبن دستش را گرفت و گفت:
-اماده ای؟

سه ثانیه تا انفجار بمب. 3...2...1...
بوووووووووو



ووففف
گیبن و نولا توی خیابان بودند. باران می امد. آرام عقب عقب تا زیر سقف رفتند تا خیس نشوند. درست در کنار هم روی یک سکوی صاف نشستند. گیبن به نولا نگاه می کرد. نگاه نولا هم روی گیبن بود. ولی گیبن نمیتوانست نولا را خوب ببیند انگار چیزی جلوی چشمش را گرفته بود. گیبن چشمانش را به مانع دوخت. کمی جلو تر رفت. چشم دید. دو چشم که به همراه یک دماغ بود.

-میتونم کمکتون کنم اقا؟
-پووااااااااییی.

نولا جیغ زد و گیبن خودش را روی زمین پرت کرد. مردی با قدقواره ی متوسط که کت و شلوار پوشیده بود. جلویشان ایستاده بود.

-اقا؟ sir? کن یو اسپیک english!؟

گیبن به سمت مرد برگشت و بلند شد، لباس هایش را تکاند و به پشت سر مرد نگاه کرد. چشمش به تابلوی مغازه افتاد.


شاخ تک شاخ فروشی جیمز شرلوک هولمز و همکاران
تخفیف ویژه برای مسابقه دهندگان هافلکلاو

-
-

نولا نمیتوانست چشمش را از روی مغازه بردارد. گیبن سرش را تکان داد و با چشم هایی که گرد شده بود به مرد نگاه کرد و گفت:
-داش گفتی با تخفیف چند؟

چند دقیقه بعد

گیبن و نولا هرکدام با دو پلاستیک شاخ تک شاخ به هاگوارتز رفتند و راهی اتاق ویژه ی مسابقه شدند. وارد اتاق که شدند. دو گوی درخشان روی هوا معلق بودند که توی یکی از آن ها پر مرغ طوفان و دیگری چند آفت که نشسته بودند با هم نون ببر کباب بیار بازی میکردند بودند.

گیبن جلو رفت و پلاستیک را روی میز گذاشت.
-مواد اولیه لازم برای معجونمون رو اوردیم. زیاد هم اوردیم.

An deireadh


ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱۳ ۱۸:۱۴:۰۷
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱۳ ۱۸:۱۵:۰۲
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱۳ ۱۸:۱۵:۳۱

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۶

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
دورا ویلیامز

هافلکلاو

لیسا تورپین

_ ای مامان! خعب هنوز دو سه روز وقت داریم. لیساااا، قهر نکن دیگه حالا.
_ ایده داری که داری! برو تنهایی انجامش بده. قهرم!

دورا آدم کم صبری نبود، اما هیچ کس نمیدانست چه موقع کاسه صبرش لبریز میشود. آخه بقیه که ذهن خوان نبودند!

_ زیادی دارم نازتو میکشم... متوجه که شدی؟ این جزو برنامه نبود. خعب تو که ریونیی باید حواستو جمع میکردی که ریش پروف سفیده. حالام که چیزی نشده... اصن به حرفام گوش میدی؟

لیسا نیز آدمی بود، علاقه مند به قهر! اما اگر با خود دو دوتا پنج تا کنید؛ متوجه میشوید که اگر ساحره‌ای بخواهد در روز، بیش از صد بار قهر کند، مجبور میشود زود به زود آشتی کند تا فرصت های عالی را از دست ندهد.

_ خبالا بگو ببینم چی اون تو داری؟ کچل مخ پلاستیکی.

دورا دستی به موهای بلندش کشید. سپس پوست صورتش را با سر انگشتانش لمس کرد. بعد که متوجه‌ی کنایه لیسا شد، شروع به پردازش ایده‌اش کرد:
_ مخ ریتارو بزن!
_الگوریتمی نحرفا. بعدشم این بود اون ایده‌ی خفنت؟
_دو دقیقه زبون به دهن بگیر. وقتی مخشو زدیم...
_چجوری قراره مخشو بزنیم؟ فکر همه چیزشو بکن نابغه.
_ مصاحبه با... آمممم... آمبریج؟

انگار دورا فکر قسمت اول ماجرا را کرده بود.

_ اصن چرا من بگم؟
_ ریونا با ریونا. هافلا با هافلا. بقیش رو هم بعدا میگم.

لیسا آن روز با ریتا رفت و آمد مشکوکی داشت.سپس ساعت نه شب به همراه ریتا به مخفیگاه خودش و دورا رفت. جلسه‌ای سه نفره در دستشویی پسران شاید از دور جذاب باشد اما از نزدیک دیدنی نیست.
ریتا همان طور که به در و دیوار دستشویی نگاه میکرد، در ذهنش به این فکر میکرد که:
_بیا میگن سوسکا موجودات کثیفین!

_ خعب بدون در نظر گرفتن مکان جلسات محرمانه بسیار شیک و خوشبوتون، شپش جادویی انداختن تو ریش دامبلدور اصلا کار خوبی نیستش.
_ نوشتن یه سری مسائل که واقعیت نداره کار خوبیه؟
_ این دو تا مسئله فرق دارنا.
_باشه. پس دیگه فکرشم نکن آمبریج قبول کنه که باهاش مصاحبه کنی!
_ آخی! نه که آمبریجم حرف تو رو گوش میده.
_ ریتا؟ نگو که نمیدونی من اصیل زادم؟

اینگونه بود که هفته‌ی بعد، مصاحبه‌ای از واقعیت های زندگی (!) آمبریج درپیام امروز چاپ شد و صبح روز پس از جلسه فوق سری شایعه شپشی شدن ریش‌های پریشون دامبلدور در مدرسه پیچید.
لیسا و دورا دوباره در دستشویی جلسه‌ای برگزار کرده بودند تا از قسمت دوم مسئله یک ماجرای هیجان انگیز بسازند.

_ ایده ی شپش‌های جادویی عالی بودن لیسا. حالا کی به طور خودکار از بین میرن؟
_ نگران نباش فقط کافیه اون قسمت از مو که شپش گرفترو بسوزونی!

دورا:

_ هی پسر از شوک بیا بیرون. شوخی کردم!

و اینجا بود که دورا بدو لیسا بدویی در دستشویی آغاز شد. در همان لحظه یکی از جادوگران آینده وارد شد. بر روی لباسش علامت معاون آینده دیده میشد.

_سر صـــــــــــــــــــــــــــف.

هر چند هاگوارتز تا به حال طرح مدام نداشته بود؛ حتی صفی هم در جامعه ی جادوگری نوجوان وجود نداشت، اما دورا و لیسا خواستند به سمت حیاط بروند کهجرقه هایی در ذهن لیسا زده شد.

_ قهرم پس نمیریم!
_ برو تا نبردمت دفتر!
_ببر. من و دوستم چیزی برای باختن نداریم.

انگار معاون آینده تازه متوجه شد دارد با دو دختر صحبت میکند که در دستشویی پسرونه ایستاده‌اند. پس به طور ناخواسته وارد بازی کثیف لیسا و دورا شد. حتما شبه ای به وجود میآید که دورا چگونه متوجه‌ی بازی کثیف شد؟ او یک ذهن خوان است!


ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱۳ ۱۸:۲۸:۳۶


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۵۹ شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۶

آدر کانلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۱:۰۳:۲۱ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
هافلکلاو

.آدر ، لینی و رز ویزلی.


- « اون آفتو بزار سر جاش! »

سانتور در حالی که شیهه می کشید با صدای آتشین و عصبانی خود لینی را تهدید کرد. لینی با وحشت بال های خود را تکان داد. همه ی نیروی بدنش را در بال هایش جمع و سعی کرد تا می تواند از سانتور دور شود.
از لای یک برگ درخت رد شد. سانتور با قدرت سم هایش را بر زمین کوبید. طوری که داربد از سر آدر به پایین پرت شد و زمین لرزید. سانتور با سرعت به سمت حشره می دوید و سعی داشت تا آن را زیر دندان های خود خرد کند. رز پژمرده و غمگین شده بود. حقش نبود که با این همه زیبایی سم یک سانتور در سرش کوبیده شود!
آدر بر بالای موجودی که از نظرش فرقی با اسب نداشت ژس سوار کار ها را گرفته بود و فریاد می زد :
- « هششششش ، آروم حیوون! یورتمه برو. آروم باش. »

لینی صدای نفس های داغ و آتشین سانتور را در پشت سرش حس می کرد. فاصله ی زیادی با او نداشت. سانتور که صورتش مثل گوجه فرنگی سرخ شده بود داد می کشید :
- « اون آفت میراث بابابزرگم بود! بزار سر جاش حشره ی عوضی! وگرنه زیر دندونام لهت می کنم. هی با تو ام! »

قلب کوچک لینی گرپ گرپ در سینه اش می کوبید. هوای گرم و داغ پوستش را می سوزاند. به سختی از لای برگ ها و بوته ها جلو می رفت. سانتور پشت سرش پا می کوبید و در شیب ملایم جنگل دنبالش می کرد. لینی وارنر عاجزانه سعی می کرد شکافی در لا به لای برگ ها پیدا کند و خود را از معرکه بیرون بکشد. اما هیچ راه نفوذی نبود. بالای سرشان پیچک ها و شاخ و برگ های تو در تو و فراوان راه آسمان و نور نجات بخش خورشید را می بست. سرمای وحشتناک مرگ را در پشت سرش حس می کرد.
لینی با خودش فکر کرد : این مثل یک قمار است. یا باید آفت را سرجایش بگذارد و در عوض زنده بماند و یا خطر مرگ را به جان بخرد تا ماموریت را انجام دهد.

- « آفرین حیوون. برو. برو. »

لحظه ای صدای پارازیت آدر در میان افکارش پرید.
کدام یک؟ کدام یک را انتخاب کند؟ آیا ارزشش را دارد؟
این افکار برای یک صدم ثانیه به ذهنش آمدند و رفتند. وقت چندانی برای تصمیم گیری نداشت. کدام راه را انتخاب کند؟ تصمیمش را گرفت. عزمش را جزم کرد و با سرعتی بیشتر بال زد. جلو رفت و جلو رفت. خستگی را حس نمی کرد. فقط به فکر نجاتش بود. صدای خس خس نفس های سانتور را می شنید. شاید فاصله اش با او فقط سی سانتی متر بود.
صدای تق تق برخورد دندان های بزرگ جانور لرزه بر اندامش می انداخت. خدا خدا می کرد زنده بماند. این تنها راه بود. در میان سایه های درختان پیش می رفت. با تمام وجودش بال می زد. چشم هایش از وحشت گشاد شده بود.
ناگهان یک شکاف ناگهانی بر بالای سرش ایجاد شد و او به سمت آسمان پرواز کرد. احساس آزادی همه ی وجودش را گرفت. از شادی فریاد زد و خندید.
به پایین نگاه کرد. به سانتور عصبانی ای که به او خیره شده بود و ناسزا می گفت. آدر همچنان بر پشتش به پهلو هایش می کوبید. هر لحظه از آنها دور تر می شد. او نجات پیدا کرد. نجات پیدا کرد. احساس شیرین پیروزی همه ی قلبش را پر کرد. حالا نه تنها دو آفت را به دست آوردند بلکه در راه اصلی جاده قرار داشتند.
بله ، پایین همان جاده ی خاکی ای قرار داشت که گمش کرده بودند. بالاخره پیدایش کردند.
بعد از اتمام فحش ها سانتور با خود فکر کرد که کمی سنگین نیست؟ انگار بار های اضافی ای را حمل می کند و بعد یادش آمد آدر و رز بر پشتش نشسته اند. آنها را با یک حرکت ناگهانی بر زمین انداخت. چند بار با سم هایش به دل و روده شان کوبید و بعد خسته و عصبانی از پس نگرفتن ارثیه اش به دل جنگل دوید.
آدر و رز در حالی که می خندیدند انگشت شصتشان را به سمت لینی دراز کردند. سر و صورتشان خاکی و کثیف شده بود. پاره پاره و پر از گرد و غبار. اما صورت هایشان خندان و شاداب بود. قلب لینی وارنر با خوشحالی در سینه می تپید. احساس غرور و افتخار می کرد و خیس عرق شده بود. به آرامی پایین آمد. آدر در حالی که دست هایش را به هم می زد و می خندید بلند بلند گفت :
- « آفرین. آفرین لینی. خیلی خوب بود. فکر نمی کردم با دو تا مدافع گیاهان و جانوران بتونیم آفت ها رو بگیریم. »

صورت لینی از شادی برق زد. رز لبخندی زد و گفت :
- « شجاعانه بود! »
- « ممنونم بچه ها. ممنون. »

آدر بر پاشنه ی پایش چرخید و گفت :
- « خب دیگه بسه! حالا وقتش بریم آفت ها رو به مسئولا نشون بدیم. بریم. »

و شاد و شنگول ، در پرتو های سرخ و گرم و دل انگیز و رویا وار غروب ، در حالی که می خندیدند و شادی می کردند به سمت هاگوارتز راه افتادند.


پایان.


من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۲۶ شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۶

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۶:۳۶:۰۴ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
هافلکلاو
رز & لینی & آدر


آدر میدوید و رز و لینی هم بدون ذره ای فکر دنبالش میدویدن. آدر به خاطر داربد جیغ میزد و رز و لینی هم بی دلیل پشت سرش جیغ میزدن و میرفتن.
اما این همه جیغ زدن و دویدن توی جنگل ممنوع بدون واکنش نمیمونه. حین همین دویدن و پریدن و جیغ زدن، یک دفعه صدای عجیبی اومد. مثل صدای سم کلی اسب.

- یاهاای! بذارمون زمین! بذارمون زمین نالوطی! من و داربدم رو بذار زمین ای سانتور بی لباسِ رودولف صفت!

اما سانتور آدر و داربد رو زمین نگذاشت‌.
- دیده بودم که امشب مریخ عجیب شده ها. ولی شماها دیگه اینجا چه غلطی میکنین!
- کاری بمون نداشته باش سانتور جان. ما آمبریج نیستیم.

سانتور با شنیدن اسم آمبریج عصبانی شد. یکی از سماشو بلند کرد و گذاشت توی گلدون رز.

- تو حق نداری به جنگل نشینا بگی چیکار کنن. تو فقط یه گل خونگی هستی.
- نخیرم من یه گل جادویی ام!
- خونگی!
- جادویی!
- خونگی!
- جادویی!
- خونگ... آاااخ!

لینی بال زنون از پشت گوش سانتور بیرون اومد.
- آفتشو کندم بچه ها. آفتشو کندم!

فقط... انگار حواسش نبود که دقیقا کنار گوش سانتور داره اینو میگه.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۳:۴۲
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 954
آفلاین

هافلكلاو


لا/لات/لايت/لاتين/... با زلزله

پيوز به ديار باقي شتافت، رز و ليني ربوده شدند، آدر به دست هاي پشت ايمان آورد، ليسا قهر كرد و ويزلي تا اتفاق ديگر افتاد ولي لايتينا و رز همچنان پوكر فيس رو به روي بيد كتك زني ايستاده بودند كه قرار بود يك شاخه اش را به غنميت بگيرند.

- لات مي ري جلو برم يا من؟
- من اگه اين آهنگش تموم شد مي رم. مي خواي تو برو.
- منم اين ويبره بزنم رو، مي رم بعد.

ده دقيقه ي بعد

رز ويبره و لايتينا با ريتم آهنگ هد مي زد. بيد كتك زن هم در حالت آماده باش قرار داشت.

- رفتم ديگه...عه! آپديت ويبره هام رو آورده زوپس!
- خب مي خواي من مي رم...واو! اين آهنگه كجا بوده تا حالا؟

شنبه ي بعدي

بيد كتك زن بيخيال گارد دفاعي خود شد.
اگرچه كه آنها از ايستادن و پوكر بودن خسته نشده بودند ولي شاخه هاي در هواي درخت احساس خواب رفتگي داشتند.

- ساعت رند لا نيس. وقتي كه شد ٥:٥٥ بكنيم شروع؟
- حله.

بعدتر

- جدا ولي...رفتم اين بار رو من.
-

بلاخره اين دلاور هافلپافي از حالت سكون به حالت برانگيخته تغيير حالت داده و قدمي به سمت بيد برداشت و سپس دوباره ايستاد.

منطقيش اين بود كه بيد عكس العملي نشان مي داد ولي يحتمل با فكر اينكه " اينا كه ازشون بخاري بلند نمي شه و من با كي اومدم هالوين به اربعين. " به زندگي شادش ادامه داد.

- نمي زنيم يعني؟

دختر يه قدم به سمت عقب برداشت. برگه اي را از توي جيبش در آورد و به دست دوستش داد.
- وصيتنامه ـه! نذار برسه حتي يه دونه ويبره هام هم به دست كور ممدي. نشان ناظرت رو بده به...

خيلي وصيت هاي ديگري هم داشت ولي نه يادش مي آمد و نه لايتينا گوش مي داد.
- رفتم من ديگه.

و اين بار واقعي بود.

- شترق!
- نيس چيزي. خوبه حالم!

نه كه خيلي براي هم گروهي اش مهم بود! و نه كه اصلا متوجه عين گوجه پخش زمين شدن رز شده بود. نه كه كلا در اين دنيا سير نمي كرد.

- يافتم! يافتم! يافتم!

ارشميدوس دوم ماده اي را كه قرار بود پيدا كنند، را به دست آورد.
تكه چوبي كه برايش پا گرفته و عامل زمين خوردنش بود، در واقع همان شاخه ي مذكور تسترال زده اي بود كه تقريبا در راه رسيدن بهش خودش را شهيد كرد.

- تازه مارك داره هم! نگا...دقيقا نوشته همينجاش نيمبوس ٢٠٠٠! 


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱۲ ۲۱:۴۱:۵۷



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۴۶ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶

جسیکا ترینگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۵۲ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
هافلکلاو
پیوز.جیسون.جسیکا

جمعیت عظیمی رو به روی مصلای هاگزمید جمع شده بودند و با نگاه های پوکر به یکدیگر نگاه میکردند.دسته گل ها تا انتهای خیابان کشیده شده بود و آگهی ها سر تا سر هاگزمید به چشم می خوردند.
جمعیت هافلی عظیمی کنار در مصلی جمع شده و با نگاه های خیره به زمین نگاه میکردند.از آن طرف می شد جمعیت ریونکلایی را دید که به یاد همگروهیشان چمدان ها و بلیت های زیادی به همراه آورده، و آنها هم با اندوه یکدیگر را نگاه میکردند.
لینی با آهی رو به در مسجد کرد و با صدای حشره ای اش گفت :
-یه صلوات مرلینی پسند...


ملت عظیمی که پشت در ها بودند، با شنیدن وز وز لینی به سمت در ها هجوم برده و وارد شدند.
در داخل مصلی عکس بزرگی از این سه همگروهی سخت کوش دیده میشد که بیشتر شبیه لکه ایی از باقی مانده ناهار ولدمورت بود.
رز و ریتا به آرامی وارد جایگاه ویژه شدند و شروع به سخنرانی کردند.

نقل قول:
*مشیت مرلینی بـر ایـن تعلق گرفـته کـه بهار فرحناک زندگی را خـزانـی ماتمزده بـه انتظار بنشیند و این ، بارزترین تفسیر فلسفـه آفـرینش درفـراخـنای بـی کران هـستی و یـگانه راز جـاودانگی اوسـت درگذشت همگروهیان گرامیتان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض نموده و برایشان از درگاه مرلین متعال مغفرت ، برای شما و سایر بازماندگان صبر جمیل و اجر جزیل خواهانیم .

ریتا و رز:
ملت:


آملیا تلسکوپش را تکانی داد و رو به دورا که با لباس بنفش تیره آمده بود کرد:
-دیدی جس رفت؟دیدی بابا بزرگمون رفت؟دیدی اون یارو هه رفت؟
-اهم ..آره من باید برم.


دورا چین دامنش را تکان داد و برای خواندن متنی که از کشوی میز آملیا کش رفته بود، بر روی منبر رفت.
نقل قول:
در غم از دست دادن عزیزان به سوگ نشستن صبری میخواهد عظیم ، برای شما و خانواده محترمتان صبر و شکیبایی و برای آن عزیزان در گذشته غفران و رحمت واسعه مرلینی را خواستارم . با تشکر آملیا...اهم دورا ویلیامز!


کمی دور تر اعضای گروه ریونکلاو که در سوگ از دست دادن جیسون به فکر فرو رفته بودند ناگهان از جا پریدند و مانند آنگولایی ها به دور مسجد راه افتادند.لیسا با لحن قهر مانندی گفت:
-جنازه هاشون کو؟جنازه هاشون کو؟اصن قهرم.


ملت سختکوش هافلپافی که تازه متوجه توطئه ایی که در حال اتفاق افتادن بود، شده بودند، از صندلی هایشان بلند شدند و میلیون ها بارسوال مذکور را از خود پرسیدند اما در نهایت با این( )شکلک روی زمین ولو شدند.
در همین هنگام بود که در مسجد با صدای غیژی باز شد و سه جنگ زده ی آغشته به تف، با سرعت حلزون وارد مسجد شدند.پیوز عصایش را تابی داد و بالحن پیروزمندانه ایی گفت:
و این است لطف مرلین... اهم و این است قدرت هافلیون و یک ریونی!


چشم غره ایی به جیسون که پری طلایی در دستش بود رفت و گفت:
-این هم از این! بابا بزرگتون، مسافرتون و جسیکاتون ماموریتشونوانجام داده و همتونو پوکوندن!


ملت متعجب به یکدیگر نگاه کردند و بعد از دوساعت تازه متوجه خنجری که از پشت خورده بودند شدند.
و برای گرفتن انتقام و پایمال نشدن حق و وقتشان ،جسیکا جیسون و پیوز را قتل عام کردند و لازم به ذکر است، مراسم ترحیم آن بزرگواران فردا ساعت دو در محل مربوطه است.
غذا مذا هم نمیدن.وسیله هم نداریم(ممکنه این هم سر کاری باشه) با تشکر
و المرلین من التوفیق!

«پایان»


هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶

پیوز قدیمی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۸ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
جسیکا - جیسون - پیوز

جیسون داشت به سمت مرغ طوفان میرفت که یک لحظه برگشت : « میگم جسیکا ... ما اصن چطوری سر از اینجا در آوردیم ؟ »

جسیکا چشم غره ای رفت و گفت : « تو پست نزدی و من و پیوز مجبور شدیم سوژه رو ژانگولری جلو ببریم ... »

- « آهان متوجه شدم ! »

سپس جیسون دوباره به سمت مرغ طوفان برگشت که داشت خر و پف می کرد و با هر خررررر اون پرهای هر مرغی می ریخت و با هر پففففف اش طوفانی به پا می شد و کاملا میشد فهمید چرا اسمش مرغ طوفانه ...

جیسون خیلی آرام پاهای بزرگ مرغ را بلند کرد و به زیر بدن او خزید، و دستش را دراز کرد تا یکی از بزرگترین پرها را از زیر شکم او بکند، در همین لحظه ناگهان سکوت عجیبی کل غار را فراگرفت. چند ثانیه طول کشید تا جیسون بفهمد سکوت به علت قطع شدن خروپف مرغ است، و همین چندثانیه کافی بود تا مرغ که تازه بیدار شده بود حضور یه موجود مزاحم را زیر بدنش حس کند.
مرغ طوفان روی پاهایش ایستاد و با چشمان سرخ رنگی به جیسون خیره شد. جیسون در جای خودش خشک شده بود. چند ثانیه به مرغ طوفان خیره شد، بعد سرش را برگرداند و با چهره ای وحشت زده درون دوربین خیره شد( )، و بعد از چند ثانیه دوباره به مرغ طوفان نگاه کرد و گفت : « Mama ... » (با لحن جوجه‌هه توی تام و جری بخونید ) سپس بلافاصله لب هایش را روی پستان های مرغ گذاشت و شروع کرد به شیر خوردن !!!

جسیکا : (اون دومی پیوزه البته در جسم جسیکا)

مرغ طوفان کمی گردنش رو کج کرد و با گیجی به جیسون نگاه کرد (و احتمالا با خودش فکر کرد من که جوجه نداشتم)، ولی از اونجایی که ضریب هوشی این گونه جانوری، از تیره سیمرغ سانان، رسته ققنوسیان کمتر از یک راسوئه حتی و اندازه مغزشون از مغز گردو هم کوچیکتره (ببینید پست من جنبه آموزشی هم داره ) بعد از چند ثانیه زبان بلندش را از بین منقارهایش در آورد و شروع به لیس زدن جیسون کرد. سپس توجهش به جسیکا که هنوز در حالت ایستاده بود جلب شد و فکر کرد اون هم جوجشه و اون را هم لیس زد.

جسیکا :

چند دقیقه بعد، مرغ طوفان بلند شد و با چنگال های قدرتمندش هر دو جوجه اش را بلند کرد تا ببرد به آنها غذا بدهد، در حالی که جیسون هنوز داشت شیر میخورد و جسیکا سعی میکرد در حالت معلق بین زمین و هوا یک پر از این مرغ را برای مسابقه بکند. مرغ طوفان در حالی که آن دو نفر از پشت یقه شان از چنگال هایش آویزان بودند به سمت جنگل های خوفناک جادویی پر زد و در میان خورشید غروب، چون نقطه ای سیاه در زمینه نارنجی رنگ، در افق محو شد. مجلس ختم آن دو بزرگوار فردا در محل مصلای هاگزمید برگزار خواهد شد ... وسیله ایاب و ذهاب هم موجود است ...



هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.