هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
#50

گرگوری گویلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۴ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۲ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
هکتور که در تلاش بود از گویل که مشتاقانه منتظر گرفتنش بود فاصله بگیرد،رز را که حالا بجای هکتور ، درحال مصاحبه با مولکول های هوا بود را به سمت گویل هل داد و با استفاده قوانین فیزیک مشنگی،راهش به سمت کراب کج شد!

-آخ!
-آخ!

هکتور مستقیم روی کراب افتاده بود!
عه...نه مثل این که کراب جا خالی داده بود!
هکتور دچار شکست عاطفی شد!
از شدت شکست عاطفی,دچار شکست جسمی هم شد!
یک تکه از دست هکتور،جلوی پای گویل افتاد!

چشمان گویل درخشید!

-بلاخره میتونم معجون استاد هکتور بار بزارم!

هکتور سعی کرد به کراب چشم غره برود:

-ببین چیکار کردی!

کراب حق به جانب گفت:

-ویبره هات آرایشمو خراب میکرد!

بلا تریکس تکه هکتور را از دست گویل گرف:

-ارباب همه مرگخوار هاش رو کامل لازم داره.

گویل از شدت شکه شدن،خشک شد!
یک تکه از معجون ساز مورد علاقه اش در دستش بود!
ولی الان نبود!

لرد نگاهی به تکه های هکتور کرد:

-فعلا با تف بچسبونیدش تا بعدا ببینیم چی میشه!رزمان را نیز پیدا کنید!

رز،که تازه مکالمه اش با مولکول های هوا تمام شده بود به گویل خشک شده خورد و روی زمین افتاد.

-گلدونم!

لینی با نگرانی به سمت رز پرواز کرد:

-گلدونت چی شده؟
-ببین!اینجاش ترک خورده!

لینی با تعجب به ترک گلدان رز نگاه کرد.
نگاهی به دستش کرد و بعد،دستش را کنار ترک گلدان رز گذاشت.

-میدونم!خیلی بد شکسته!
-آره...خیلی بد شکسته.


ویرایش شده توسط گرگوری گویل در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۷ ۱۷:۵۳:۵۰


"تنها ارباب است که میماند"


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷
#49

ریونکلاو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۲۴ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 193
آفلاین
هکتور خیس و تُف پاندایی توی هوا پرواز میکرد. همیشه دوست داشت پرواز کردن رو تجربه کنه. حتی تلاش کرده بود معجون پرواز بسازه. ولی متاسفانه نتیجه نداده بود. هکتور داشت از اوج گرفتنش لذت میبرد که یهو متوقف شد. دیگه اوج نگرفت.

- هی تو!

هکتور دور و برشو نگاه کرد. کسی نبود!

-با تواما! اینجا... آها آره اینور... آره آره خودشه از نوک دماغت بگیر ۳۰سانت بیا جلوتر... رسیدی!

هکتور رسیده بود!
ولی نمیدونست به کی و یا حتی چی. از اون صدای زیر و خفیف انتظار میرفت موجود کوچیکی باشه. شاید یه جیرجیرک جادویی!

- تو کی هستی؟ من چرا اینجوری در حالت ویبره زدن تو هوا وایسادم؟ چرا اوج نمیگیرم؟
- من...اهم اهم... من مولکول هوام. تو الان تو نقطه‌ی اوجت هستی و بر اساس قوانین فیزیک باید سقوط کنی.
- فیزیک؟ فیزیک چیه؟ کتاب معجون سازیه جدیده؟

مولکول هوا متاسف شد. اما چون خیلی ریز بود هکتور نتونست تاسفشو ببینه.

- فیزیک! فی.زیک! یه علمه. علم حاکم بر طبیعت. ولی تو طبیعی نیستی؟ هستی؟
- معجون طبیعی شو دارم... بدم؟

مولکول به جواب قطعی رسیده بود. نه! قطعا هکتور موجودی طبیعی نبود. اگر بود در حالت ویبره زدن توی هوا شناور نمیموند و اصلا با مولکول هوا صحبت نمیکرد.

مولکول آخرین نگاه تاسف بارش رو به هکتور انداخت و رفت که به دوستاش بگه زیر هکتور رو خالی کنن تا سقوط کنه و فیزیک افسردگی نگیره.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷
#48

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۴:۵۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5905
آفلاین
-بیگیرین منو! شاخه گلی هستم نرم و نازک!

رز روی هوا به پرواز در آمده بود و مرگخواران چشمانشان را به او دوخته بودند که گمش نکنند.
در این میان کسی توجهی به هکتور نمی کرد.

بجز یک نفر!

-تا رز جادویی ما صحیح و سالم فرود می آید، ما را مطلع کنید که هکتورمان کجاست؟

سرهای مرگخواران دوباره به طرف پاندا برگشت...پاندایی که در حال لیسیدن دور دهانش بود و به شکلی غیر عادی می لرزید.

-ارباب...پانداهه مریضه!
-ازش فاصله بگیریم که بیمار نشیم؟
-ارباب با یک طلسم خلاصش کنم؟
-ببریمش خانه ریدل ها برای تولید انرژی ازش بهره ببریم؟

پاندا لرزید و لرزید. دستش را روی شکمش گذاشت...سرش را بالا گرفت و با تمام توانش تف کرد!

هکتور خیس و تُفی که ظاهرا لحظاتی پیش بلعیده شده بود و مزه اش مورد پسند واقع نشده بود، درست مثل رز به پرواز در آمد.

-یاران ما...هر دو رو بگیرین!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۷
#47

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
پاندا که سرگرمی جدیدتر و مخملی تری از بامبوهاش پیدا کرده بود به همراه رز غلت چرخ و فلک گونه ای زد و با لبخند بهش خیره شد.اما رز اصلا از این خال خال پشمی قاتل خوشش نمیومد.رز هنوز جوون بود.
-ارباب

ارباب یه دلش می گفت برود.
-مرگخوار وفاداری بودی رز

لکن دل دیگرش می گفت که نرود و صلاح نیست جمع شان در مقابل جک و جانوران اینجا،منزل به منزل کوچک تر شود.
-لردسیاه وفاداری را بدون پاداش نمی گذاردبلا،نجات بده.
-چشم ارباب.سیسی؟
-چیشده؟دراکو زنده س؟
-رز!ارباب دستور داد رز رو نجات بدیم.
-دراکو فقط یه بچه ست.

بلاتریکس نفس عمیقی کشید تا خونسردی اش را حفظ کند.سپس نگاهی به هیکل پاندا و نگاه دیگری به امکانات اطراف انداخت و در کسری از ثانیه فهمید چه کند.
-

هکتور که با بیخیالی پاتیل رنگ و رو رفته ای را زیر بغلش هم می زد و بیشتر مواد داخلش را با ویبره به اطراف می پاشاند،لحظه ای روی زمین بود و لحظه ای دیگر توسط بلا به پشت پاندا پرتاب شده بود.
-عه چه نرم

پاندا که ناگهان دچار ویبره شدید شده بود دوری زد تا منبع لرزه را از خودش دور کند و رز از دستش به هوا پرتاب شد.

رز:آاااها هاها هاااای
مرگخواران:


lost between reality and dreams


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
#46

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۴۰:۵۵ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 154
آفلاین
خلاصه:
لرد و مرگخوارا نصفه شب برای بازدید به باغ وحش هاگزمید رفتن. بعد از بازدید از قفس اسب آبی و گراز و میمونا، رودولف رو تحویل کرکسی که عاشقش شده می دن و به راهشون ادامه می دن.
---------

مرگخوار ها و لرد همینجوری پیش می‌رفتن تا اینکه به یک قفس نسبتاً بزرگ رسیدن که کَفِش پر بود از تیکه های بامبو؛ و حیوونی بزرگ گوشش نشسته بود و یک شاخه بامبو هم توی دهنش بود. برای مرگخوار ها جالب بود که این حیوونِ پر از موئه سیاه و سفید چه حیوونیه. ولی در این بین، برای یکی از مرگخوار ها اصلا مهم نبود اون چه حیوونیه. برای اون، اون چیز هایی که اون حیوون داشت می خورد مهم بود.

_نهههههه! این یه قتل عامه.
_ چی شده رز؟
_اون...اون چیزایی که داره میخوره.
_خب چی شده مگه؟
_ داره همنوع های من رو میخوره‌.
_رز، تو رزی. اونا بامبواَن. تازه اونا جادویی نیستن.
_نهه. همه گیاه ها جزو همنوعان رز جادویی.

جماعت مرگخوار:

_ هی تو، اونا رو آزاد کن.

رز با گفتن این جمله، با حالتی شاکی به سمت قفس پاندا رفت. بعد از این که به پاندا رسید، با گلدونش ضربه‌ای به پاندا زد و توجه اون رو جمع کرد.
_ول کن اونا رو ظالم.

پاندا بعد از دیدن رز، بامبو های توی دستش رو انداخت، و کامل به سمت اون برگشت. رز بعد از اینکه چند ضربه دیگه با گلدونش به کف پای پاندا زد، دید که دست های پاندا دارن بهش نزدیک میشن. و قبل از اینکه بتونه به عقب بره، توسط پاندا گرفته شد.

_ولم کن ظالم.

ولی پاندا این حرف ها حالیش نبود، و در همون حال که رز رو گرفته بود، حالتش رو از حالت نشسته به خوابیده تغییر داد.

_رزکم.

این صدای لینی بود که داشت به فریاد های کمک رز جواب میداد و برای نجاتش می‌شتافت. رز، وقتی که به پاندا رسید؛ تعدادی از موهای دست پاندا رو گرفت و شروع به کشیدن کرد. بعد از چند دقیقه تلاش بی فایده، لینیِ عصبانی کمی از پاندا فاصله گرفت. مغزش کاملا درگیر بود؛ و بعد از چند دقیقه بهترین ایده‌ی ممکن به سراغش اومد.

لینی یه نگاه به پاندا، و یه نگاه به نیش هاش کرد، و لحظه بعد با تمام سرعتش به سمت پاندا حرکت کرد و پاندا رو نیش زد. ولی خبر نداشت که پاندا با سال ها انجام دادن تمرین های سختی مثل خوردن و خوابیدن؛ پوستی کلفت به دست آورده. و با برخورد نیش های لینی با پوستش، تنها خارشی خفیف به جونش افتاد، که اون رو هم با چرخیدن به طرف زمین و مالوندن دستش به اون برطرف کرد. و در این بین هم لینیِ بدبخت رو له کرد.

_ارباب؟ بهتر نیست حرکت کنیم؟ هنوز خیلی جاها مونده که ببینیم.
_ باهات موافقیم بلاتریکس.
_ نه ارباب. منو نجات بدین. رزِ جادویی تون رو نجات بدین.



تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۵:۳۰ شنبه ۹ دی ۱۳۹۶
#45

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
رودولف:
کرکس:

رودولف:
کرکس:

رودولف:
کرکس:

رودولف:
کرکس:

رودولف:
کرکس:

رودولف:
کرکس:

رودولف:
کرکس:

رودولف:
کرکس:

رودولف:
کرکس:

رودولف دیگه نتونست تحمل کنه و رابطه‌ی یک‌طرفه‌ش با کرکس رو فوراً قطع کرد و برگشت سمت مرگخوارا.
- دیدین؟ دیدیـــن؟ من تموم تلاشمو کردم، کلّی علاقه‌ی خاص به این کرکسِ ناخاص ورزیدم، ولی لامصب کَکِشَم نگزید! اصلاً این کرکس نیستش که! خرکسه!
- جون من یه بار دیگه بگو!

رودولف با تعجب به سمت قفس برگشت و قلب‌های شناوری رو دید که دورِ کرکس می‌پیچیدن و لرد هم سعی می‌کرد ازشون فاصله بگیره.

- یالا! منتظر چی هستی؟ بازم بهم بگو خرکس! یالااااااااا!

رودولف هم دوباره تکرار کرد:
- خیلی خرکسی!
- واااااااااااااای! تا حالا هیشکی بهم نگفته بود خرکس! این اولین جمله‌ی عاشقونه‌ایه که می‌شنوم! خب، انسان مذکری که بالا تنه‌ش لخته و قیافه‌ش خشنه و قمه داره و...
- کوچیکِ شما، رودولفم!
- خب رودولف، من عاشقت شدم!
- واقعاً؟
- بــــعــــــله! و بخاطر همین عشقی که بهم ورزیدی، این کچل رو صحیح و سالم تحویل‌تون میدم.

و لرد رو از قفس پرت کرد بیرون. مرگخوارا همگی پریدن و لرد رو توی هوا گرفتن و روی زمین نشوندن.
بعد، کرکس دستِ رودولف رو کشید و بُردش داخل قفس و دَرِش رو هم قفل کرد.
- عشق نه متولد میشه و نه از بین میره. بلکه از اون کچل به توی سیبیلو منتقل میشه، رودولفِ عجیج مجیجـــم!

مرگخوارا هم سری تکون دادن.
- خب دیگه، بریم از جاهای دیگه‌ی باغ وحش بازدید کنیم.
- آره، بریم یه جای دیگه.
- بریم بریم.

رودولف وحشیانه به دیواره‌ی قفس چنگ زد.
- چی چیو برین؟! کجا میرین نامردا؟! منو با این کرکسِ خرکس تنها نذارین! رو قلبم پا نذارین! ارباب، دلتون برا دربونِتون می‌سوزه‌ها! انجمن زیر سایه بدون من سوت و کور میشه‌هااااااا! ... هـــی! برگردین! برگردیــــن! برگـ... اوووووم! اومممووووم!

و بقیه‌ی جمله‌ی رودولف، لابه‌لای آغوشِ سنگین و عاشقونه‌ی کرکس خفه شد.
مرگخوارا رفته بودن.


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۹:۳۰ چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶
#44

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۴:۱۵
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4829
آفلاین
نکته‌ی مهمی که در مورد پرندگان وجود داره اینه که اگه طریقه‌ی صحیح پوشک کردنو بلد بودن، قطعا شاهد کله‌های مبارک فراوانی نبودیم که روزانه بر اثر فضله‌های بی‌شمار پرنده‌ها مورد عنایت قرار می‌گرفتن و تغییر رنگی به غایت دوست‌نداشتنی می‌دادن.
کرکس هم پرنده بود و مطمئنا از این قضیه مستثنی نبود. بنابراین طبیعی بود که چهره‌ی مرگخوارا با دیدن اربابِ پوشک‌شده‌شون وحشت‌زده بشه و با سرعت بیشتری نقشه‌ی نجات لردو بخوان عملی کنن.

- زودباش لینی، بقیه‌ی نقشه رو بگو.
-همه چیز با دیدن این صحنه‌های خشن از یادم رفت.

آرسینوس نگاهی به بلاتریکس بیهوش شده و کرکسی که به لرد محبت مادری می‌ورزید می‌ندازه و بلافاصله نتایجی می‌گیره.
- کرکس ماده‌س رودولف، بلاتریکس هم که بیهوشه. وقتشه اون روی ساحره‌کشتو نشون بدی عمو ببینه.

این شرایط در حالت عادی برای رودولف ایده‌ال و حتی رویایی بود، اما رودولف هرچیو نمی‌دونست، اینو خوب می‌دونست که اولا با ساحره‌ای با کمالات رو به رو نیست و دوما هر جونوری برای حفاظت از بچه‌ش دست به هرکاری می‌زنه.
پس از هر طرف که به قضیه نگاه می‌کرد، نمی‌تونست خودشو برای جلو رفتن قانع کنه.
- اصرار نکنین. همسر عزیزم بیهوشه و به من نیاز داره تا کنارش باشم و بهش دلداری بـ...

همون موقع به اذن الهی بلاتریکس به هوش میاد.
- که همسر عزیزت بیهوشه و می‌خوای بهش دلداری بدی؟

رودولف که راه پیش رو به راه پس ترجیح می‌داد، آب دهنشو قورت می‌ده و در حالی که زیر لب به بخت بد خود لعنت می‌فرستاد به سمت در قفس پرنده می‌ره...




پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶ سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۶
#43

پنه‌لوپه کلیرواترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۳ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۱ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
از مرگ خوشم نمی آد، ولی ازش نمی ترسم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 104
آفلاین
متاسفانه مرگخواران درس های مدرسه ی خود را یادشان نبود که بدانند کی چیزی را ببینند ، و کی نبینند ! پس متوجه نورافکن بالای سر لرد و شباهتش به نورافکن بالای سر کرکس شدند!. بلاتریکس نفس عمیقی کشید ، سپس پس از اطمینان حاصل کردن ، از پر شدن حجم ریه هایش ، قاشق پلاستیکی از نا کجا آباد در آورد ، چهار زانو روی زمین نشست و سعی در کندن خاک کاملا خشک شده سفت زمین کرد.
- خیال کردی داری چی کار می کنی؟

بلاتریکس نگاهی زیر چشمی به مرگخوار مذکور انداخت.
ولی برای جلوگیری از خروج اکسیژن دهنش را باز نکرد.
- هووی بئاتریکس.

رودولف رنگ به رنگ شد . به نظر او کسی که اسمش بلاتریکس بود را نباید بیاتریکس صدا کرد! سپس پس از دیدن نگاه های نه چندان خوشایند بلاتریکس به مرگخوار مذکور پررو ، خیلی ریلکس خودشو خیس کرد و همه جا رو به گند کشید ، سپس بعد از دیدن بلند شدن بلاتریکس از سر تونل فرضی ای که برای ورود به قفس کرکس می کند، به سرعت از آن مکان دور شده و در دل برای شادکامی روح مرگخوار مذکور به سالازار صلوات فرستاد و برای اربابش دعای داشتن سایه ای بلند کرد، جدیدا زیر سایه ی ارباب بودن شیفتی شده بود!

کمی آن طرف تر ،قفس کرکس:

- غاغاثصقورزارباتد.
- از ما دور شو کرکس فرومایه!

لرد در حالی که با یک دست سایه ش و در دست دیگر دنباله ی ردا را گرفته بود در قفس می دوید و کرکس در حالی که صدا های نابهنجاری از گلویش در می آورد و با بالش یک بسته از پوشک های وزارت که آرسینوس با کفن های وینکی به مردم چیزیده بود ، دنبال او کرده بود.
- غالولونوبپدزسک ستاب پلیز .(ترجمه: عجم ، می خوام پوشکتو عوض کنم وایسا دیگه!)
- نمی خواهیم!

لحظاتی بعد، پس از پوشک کردن لرد :
لینی در حالی که برای آخرین بار صدایش را صاف می کرد که ادامه نقشه را توضیح دهد ، توسط جیغ و بی هوش شدن بلاتریکس در اثر دیدن قفس ، دست از کار کشیده و همزمان با حدود بیست سر دیگر ، سرش را به طرف قفس چرخاند.
-وحشتناکه!
-ارباب!
-جان جانان!
-حالا چی کار کنیم؟


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲ شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۶
#42

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲:۱۲:۰۸
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1163
آفلاین
با شماره سه، همه مرگخواران به سمت لرد هجوم بردند!
مرگخواران لرد را دوست داشتند ولی این باعث نمیشد که تحقیرهایی که لرد به آنها روا داشته را فراموش کرده بودند! پس هر کدام از آنها با توجه به فرصت پیش آمده، سعی کرد که عقده خود از لرد را با ضربه ای خالی کنند!

اما همین که مرگخواران با سرعت همه با هم به پشت لرد زدند، لرد از انرژی حاصل از این ضربه به هوا بلند شد و چند متری آن طرف تر فُرود آمد...در درون یک قفس دیگر!

_آم...خب...خبر خوب اینه که دیگه چیزی توی گلوی ارباب نیست که خفه شون کنه...خبر بد اینه که افتادن توی قفس یه پرنده!
_چیزه...به نظر عقاب میاد!
_نه بابا...عقاب این شکلی نیست، مو داره...درسته شبیه عقابه ولی کچله این!
_خب این یه عقاب متاهله، زنش کچلش کرده..دنیای متاهلی دنیایی سختیه!
_رودولف الان نه تو و نه بلاتریکس کچل نشدین...فقط ما کچل شدیم از دست شما!
_هیس..بذارین ببینم روی این تابلو چی نوشته..قفس کرکس ها!
_اهم اهم!

مرگخوار ها با صدای سرفه ساختگی لرد ساکت شدند...سپس لرد که در لانه کرکس افتاده بود و کرکسِ غول پیکر هم بالای سرش ایستاده بود، گفت:
_خب یاران ما...بیایین من رو از اینجا در بیارین!
_چجوری اخه؟
_هی آقا کرکسه!
_آقا نیست، خانومه!
_از این فاصله جوری تشخیص دادی رودولف؟
_ولش کن بلاتریکس...خانوم کرکسه...چیزه...لرد ما افتاده تو قفس شما...پسش میدین؟

کرکس نگاهی به مرگخواران کرد...سپس صداهای ناهنجاری از خود درآورد...مرگخواران هم که حرف کرکس را نفهمیدند، نگاهی به هم انداختند...
_چیزه...چی گفت؟
_نمیدونم...یه حیوونی بیاد حرف این حیوون رو ترجمه کنه!
_برو لینی!
_من حشره ام!
_جونور جونوره دیگه...تو بگو رز!
_
_ اهم اهم!

مرگخواران دوباره با سرفه لرد ساکت شدند!
_یاران ما...این کرکس گفت که " پس نمیدم...این بچمه که تازه از تخم دراومده و من باید ازش محافظت کنم!"..نمیدونم چه شباهتی بین من و ایشون هست که ما رو بچه خودش فرض کرده...بیایید و نجاتمون بدین!

مرگخواران یک نگاه به کله ی کرکس، و سپس نگاهی به سر اربابشان کردند...آنها هم شباهتی بین لرد و کرکس ندیدند...یعنی به نفعشان بود که نبینند!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱۳ ۲۳:۱۷:۰۸



پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۹:۰۷ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
#41

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۴:۱۵
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4829
آفلاین
بعد از مقادیر کوتاهی حکم‌فرمایی سکوتی که تنها با سرفه‌های بی‌امان لرد شکسته می‌شد، بالاخره مرگخوارا متوجه حرکتی می‌شن.
- رودولف؟

رودولف که به تازگی از افق‌های دورتر باغ وحش به جمع مرگخوارا برگشته بود، با نگرانی به سمت منبع صدا که کسی جز همسر عزیزتر از جانش نبود برمی‌گرده.
- بله؟
- منتظر چی هستی؟ برو اربابو نجات بده!

رودولف با شنیدن این حرف لعنتی به شانس بدش برای برگشت در بدترین زمان ممکن می‌فرسته.
- آخه چرا من؟ این همه مرگخوار اینجان.

پیش از اینکه رودولف توسط بلاتریکس از یقه بلند بشه و به سمت لرد پرتاب شه، دیالوگی توجه همگان رو به خودش جلب می‌کنه.
- چه پیشنهاد خوبی!

بلاتریکس اصلا از وقفه‌ی ایجاد شده خوشنود نبود، اما رودولف بسیار راضی به نظر میومد.
- منم نمی‌دونم با چی، اما قطعا موافقم! بریم تو کارش.

رودولف حین گفتن این جمله سراسیمه به دورترین نقطه‌ی در دسترس بلاتریکس نقل مکان می‌کنه. بلاتریکس نگاه نگرانشو از لرد برمی‌داره و خشمگینانه به لینی می‌دوزه.
- بهتره پیشنهادت ارزش این همه تاخیرو داشته باشه.
- این همه مرگخوار! همگی با هم، هرکس یه ضربه به پشت ارباب بزنیم. هم تاثیرش بیشتره، هم اینطوری از خشم ارباب در امان می‌مونیم... یا همه شامل حال خشم ارباب می‌شیم.

رودولف که می‌دونست در صورت عملی نشدن این پیشنهاد، خودشه که مجددا به جلو پرتاب می‌شه، سریع مرگخوارا از پشت به جلو هل می‌ده.
- خوبه. با شماره‌ی سه همه جلو می‌ریم. یک... دو... سه!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.