هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۰:۴۱ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶

شما ایچیکاوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۷ یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۲:۱۵:۴۰ پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 38
آفلاین
مرگخوارها رفتن تا یه دوری بزنن و برگردن. بلافاصله وارد مغازه کناری شدند. مهم نبود که اسم مغازه چیست. به هر حال هیچ «تسترال فروشی» وجود نداشت پس باید تک تک مغازه ها را سر می‌زدند تا شاید بر حسب اتفاق ته بار کسی چند تا تسترال جا مانده باشد.
_سلام. به پیتزا فروشی ایچی کثیف خوش اومدین. چی میل دارین؟
_پپرونی.
_من قارچ و گوشت میخورم با نوشابه زرد.
_منم سبزیـ...
_کروشیو!
کروشیو بلاتریکس دقیقا به حلق مرگخوار گیاه خوار فرو رفت و معده و روده مرگخوار مذکور از درد به هم پیچید و چون کروشیو بلاتریکس قطع نشد روده مرگخوار به دور نای وی پیچید و خلاصه خدا رفتگان شما را هم بیامرزد!
مرگخوران که تا به حال ندیده بودند در اثر کروشیو کسی خفه شود طور به بلاتریکس خیره شدند.
_ما برای کار ارباب اومدیم. نیومدیم که پیتزا بخوریم. آقا ببخشید شما تسترال داری؟
_بله!
هکتور ویبره زنان جلو آمد.
_میشه یکی بدین؟
_کبابی یا سرخ کرده؟
_فرقی...چی؟
_سس هم بزنم؟
بلاتریکس که دید در این مغازه هم تیرشان به سنگ خورده با چشم و ابرو به رودولف فهماند که مرگخوارها را جمع کند.
_اممم...آقا ما الان فهمیدیم که ...حیاط خلوت خونمون سیل اومده باید بریم.
و قبل از این که ایچی کثیف فرصت حرف دیگری داشته باشد همگی از مغازه بیرون رفتند.



پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶

کالین کریویold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۲ دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۸ سه شنبه ۷ فروردین ۱۳۹۷
از پوست نارنگی مدد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 22
آفلاین
مرگخوارا پلک زدن و خودشون رو در بازار دیدن. ایندفعه همه توی بازار کلاه بوقی سرشون بود و این نشان از جادوگر بودن ملت می‌داد.

-خب. از کجا شروع کنیم؟
-شروع نداره که. یه راست می‌ریم تسترال فروشی.
-مگه جایی به اسم تسترال فروشی وجود داره؟

برای یافتن جواب این سوال، دست کردن یه تیکه کاغذ از ناکجا در آوردن و دورش حلقه زدن و یک‌صدا گفتن:”قول می‌دهم کل حقوق این ماهم رو توی بازار خرج کنم”
و تیکه‌کاغذ، وانگهی تبدیل به نقشه شد و مغازه‌ها رو تک‌تک بهشون نمایوند. اصلا جایی به اسم تسترال‌فروشی وجود نداشت.

-شاید تازه زدن و هنوز ثبت نشده!
- به هر حال باید از همین سر، دونه دونه بپرسیم و تا ته بازار بگردیم.
-صبر کنید! من خسته‌م.

گویل جواب داد:
-خسته نباشید استاد!
-ممنون.

و بدین‌سان، رفتن توی اولین مغازه.

عکاسی کریوی

-نداره باو.
-عمراً اگه داشته باشه.
-چرا اومدیم تو اصلاً؟

همینطور که مرگخوارا داشتن پچ‌پچ می‌کردن که چرا اومدن توی عکاسی، کالین دوربین به‌دست، از پشت دویید اومد داخل مغازه و ایستاد پشت دخل و بعد از میزون کردن سیبیل مصنوعیش، گفت:
-اهم. ببخشید. خیلی منتظر موندید؟ واووو چقد سیاه. عههههههه. می‌تونم باهاتون یه سلفی بگیرم؟

چیک!

بدون انتظار برای جواب مرگخوارا، عکس رو گرفت. نصف مرگخوارا اصلا رو به دوربین نبودند و نصف دیگه هم با تعجب زل زده بودن به لنز و خودشم از شدت شوق، لپاش گل انداخته بود. عکس رو پستش کرد توی صفحه‌ش و زیرش نوشت:” یه روز خوب، من و بچه‌محلامون! شاخ نشین که می‌شکنیمتون.هه.”

بعد با نیش باز رو کرد به مرگخوارا و گفت:
-چیز! امرتون؟

مرگخوارا بی‌توجه به پسرک، به پچ‌پچ ادامه دادن.
-نداره آقا. پر واضحه که نداره.

کالین هم که دیگه سلفیشو گرفته بود، شروع کرد به هــا کردن و تمیز کردن قاب‌عکسای روی دیوار.

بعد از یه‌کم، مرگخوارا تصمیم گرفتن دیگه به پچ‌پچ ادامه ندن و جوری که دیوانه به نظر نیان، سوالشونو بپرسن.
-خب. بپرس هکتور.
-چرا من بپرسم؟ خودت بپرس.
-نمیشه. ما خیلی بدیم. سیاهی ما رو فرا گرفته. چتباکس رو ندیدی؟ ما حتی مثل لرد صحبت می‌کنیم.
-خبالا... اصن یه کاری! من در میزنم، تو حرف بزن.
-

اسنیپ یادش اومد که باید طوری سوال پرسیده بشه که طرف فک نکنه اینا دیوانه‌ن. و خب هکتور... به هر حال اگه یه دیوانه یه سوالی رو بپرسه، طرف حق داره با خودش فک کنه این دیوانه‌عه، دیوانه‌س. در نتیجه اسنیپ خودش یه سرفه‌ی سیاه و دارک و شخصیت‌پردازانه کرد و گفت:
- عموجان! اوه نه زیادی سفید شد. دوباره میریم...

-پسرک! تسترال می‌خواهیم. دارید؟

کالین همینطور که داشت قاب عکسا رو ها می‌کرد، خیلی ریلکس گفت:
-بله.داریم.

کراب خودشو از آغوش گویل جدا کرد و گفت:
-می‌شه یدونه دو ایکس‌لارجشو رو بیاری ببینیم؟
-بله.

کالین این رو گفت و یه‌دفعه برگشت و...

چیک!

-چی‌شد؟
-فوریه. پونزه دقه‌ای تموم میشه، میارمش.

دویید رفت طبقه‌ی بالا و این فرصت خوبی بود تا بلاتریکس بزنه تو سر رودولف و بهش بگه:
-خاک تو سرت. نصف توعه، در عرض پونزده دقیقه یه تسترال رو دو طبقه جابجا می‌کنه.

کالین پونزده دقیقه بعد در حالی که یه کاغذ دستش بود اومد پایین و با لبخند، دادش دست یکی از مرگخوارا.

‏-
-این چیه؟
-شاهکاره شاهکار. مبارکتون باشه.

چیز عجیبی نبود. یه عکس بود با پس‌زمینه‌ی جنگل که توش پر از تسترال بود.

-چی‌شد؟ پسند نبود؟ اگه تسترال دوس ندارین، حرم رو هم میتونم بندازم پشتشا!
-

خلاصه مرگخوارا رفتن یه دوری بزنن و برگردن.


ویرایش شده توسط کالین کریوی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۳ ۱۶:۵۳:۳۸
ویرایش شده توسط کالین کریوی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۳ ۱۶:۵۴:۱۲
ویرایش شده توسط کالین کریوی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۳ ۱۶:۵۶:۰۶


عکاسم عکس می‌گیرم. عکاسم عکس می‌گیرم. عکاسم عکس می‌گیرم.


Did You Get Any Of That?


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
مرگخواران با چهره های مصمم به مقصد بازار آپارات کردند.
یک ثانیه بعد، در محلی شلوغ، پر دود، پر سرو صدا و کلا غیر قابل تحمل ظاهر شدند.

-سیب دارم...آلو...گلابی...انار...
-پارچه های درجه یک...بدو ببر که تموم شد...
-ظروف مسی...ماهیتابه...قابلمه...ملاقه...

با شنیدن کلمه ملاقه، هکتور با چشمانی که از آن ها قلب و ستاره بیرون میزد دوان دوان به سمت صدا به حرکت در آمد که بلاتریکس یقه اش را گرفت و دوان دوانش شروع نشده، تمام شد.

-لووووووووووبیا...چیتی...چشم بلبلی...قرمز...سفید...سبز...

مرگخواران به پیرمرد لوبیا فروش، و پیرمرد لوبیا فروش به مرگخواران نگاه کرد.

-چیه جونم؟ لوبیا بدم؟

مرگخواران لوبیا نمیخواستند. آن ها خواهان تسترال بودند که در سینی مرد لوبیا فروش مشاهده نمیشد.

-ما کجا اومدیم؟
-بازاره دیگه!

چشمان لینی با دیدن آن همه خوراکی که میتوانست پرواز کنان روی همه شان نشسته و آنها را آلوده کند برق زد. رز با عصبانیت برگ های کدر شده اش را پاک کرد.
-نفسم گرفت. اینجا چرا اینقدر دودیه. اینا هم که مشنگن. چرا اشتباهی اومدیم؟ لینی داری چیکار میکنی؟ مگه تو مگسی؟

لینی وز وز کنان در تلاش بود تا وارد حفره های صورت یک مشنگ بشود. لینی با دیدن شلوغی و آلودگی از خود بیخود شده بود. لینی حشره بی جنبه ای به شمار میرفت.
بلاتریکس جلو رفت و بعد از این که نگاهی پر از نفرت به مشنگ انداخت، لینی را در مشتش گرفت و به طرف جمع برگشت.
-این رودولف کجا رفت؟

-الان میاد. داره پارچه قیمت میکنه.
-آخه اون تسترال کل عمرش با پارچه سرو کار داشته؟ رودوووووووووولف!

با فریاد بلاتریکس، رودولف چهار نعل به طرف مرگخواران برگشت و این بار همگی به سمت بازار جادوگری آپارات کردند.



ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-آواداکداورا!

یکی از مرگخوارای بی نام و نشون یهو سرنگون میشه و میمیره.

این اصولا طلسم مورد علاقه ی هر مرگخواری بود. ولی اینجوری و جلوی لرد سیاه؟
لرد با عصبانیت رو به جمع میکنه و در حالی که چوب دستیشو توی هوا تکون میده میپرسه:
-کدوم بی وجودی بود؟ در یک جمع سیاه، این ماییم که آواداکداورا میزنیم.

همین که کلمه ی آواداکداورا از دهن لرد خارج میشه یکی دیگه از مرگخوارا نقش زمین میشه.
لرد یه نگاهی به نوک چوب دستیش که داره ازش دود خارج میشه میندازه:
-ما فقط داشتیم توضیح میدادیم جوگیر! چرامردی؟ این معنیش اینه که ما از ته دل میخواستیم تو بمیری. پس خوب شد که مردی. ما کلا از ته دل مایلیم همه بمیرن. برای همین باید حواسمون باشه زیاد نگیم آوادا...

همه ی مرگخوارا وحشت زده پشت وسایل اتاق سنگر میگیرن.

-بیایین بیرون ترسوها...ما حواسمون هست.

مرگخوارا میان بیرون و لرد یهو فریاد میزنه: آوادا...

مرگخوارا دوباره وحشتزده میپرن پشت وسایل و لرد به این نتیجه میرسه که از این بازی خیلی خوشش اومده و گاهی باید انجامش بده. ولی الان وقت رسیدگی به مسئله ی مهم تریه.
-اون آوادای اولی رو کدوم بی فرهنگی زد؟

سکوت...

-کی زد؟ فوری دستشو ببره بالا.
-بردیم ارباب!
-چرا ما نمیبینیم؟...نکنه...بانز؟
-بله ارباب. با اجازه تون من بودم. من تا حالا مرگ ندیدم. در نتیجه تسترال هم ندیدم. گفتم قبل از اعزام به خرید، این مشکل کوچیکو حل کنم.

لرد قانع میشه که مرگخوارش خیلی بافکر بوده.

بقیه ی مرگخوارا شروع به پچ پچ میکنن.
-کجا میشه تسترال خرید؟ اصلا جایی تسترال میفروشن؟
-حتما میفروشن خب. باید بریم بازار.
-باید تسترال های شایسته ای برای ارباب پیدا کنیم.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۰:۴۱ پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶

سوروس اسنیپold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۳ شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۷:۲۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
از ما به شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 67
آفلاین
سوژه جدید:

لرد و مرگخواران در سر میز صبحانه جمع شده بودند. مرگخواران به تازگی از مراسم صبحگاه برگشته بودند و همگی خسته بودند. امروز صدای زنگ هشدار چوبدستی هایشان که لرد آن را تنظیم کرده بود، زودتر از همیشه به صدا در آمده بود و آن ها را به مراسم صبحگاه فراخوانده بود. مراسمی که باید سه دور، دورِ خانه ریدل ها می دویدند و در نهایت هر کسی زودتر به خانه ریدل ها می رسید، برنده می شد و جایزه ای که به وی می رسید، سرو غذای لرد بود!

- خیلی خب! دستمون درد نکنه بابت غذای خوشمزه ای که خوردیم. از شکم و دهنمون هم بابت زحماتی که کشیدن، تشکر می کنیم. شما هم تشکر کنید!

مرگخواران یکصدا گفتند:
- ارباب به سلامت باشند! ما از سخاوت شما بسیار ممنونیم.

لرد که میزان تملق خونش دوباره به حالت عادی برگشته بود، لبخندی از سر رضایت زد. دستهایش را روی شکمش گره کرد و با حالتی طلبکارانه گفت:
- چند بار باید به شما یه حرفی رو بزنیم تا عملی بشه؟ اگه می خواستیم بهتون پول بدیم هم باید چند بار بهتون می گفتیم تا بیایین و پولتون رو بگیرین؟
- نه ارباب! شما امر بفرمایین، اون موقع با کله میاییم!

لرد به مرگخوار حاضر جواب نگاهی انداخت... از آن نگاه هایی که در عرض یک ثانیه، فرد مورد نظر پودر شده و به هوا می رفت. ولی مرگخوار بسیار پر رو بود، اما لرد سیاه نیز دست بردار نبود!
لرد باز هم نگاه کرد...
بازهم...
و باز هم...
در انتها، مرگخوار پررو خورد و خاکشیر شده و به تاریخ پیوست. لرد ولدمورت دوباره سخنش را از سر گرفت:
- چندین ماهه که بهتون گفتیم که پاشین برین واسه ما تسترال بگیرین. از بار آخری که کراب تسترال های ما رو پروند، دیگه ما تسترال نداشتیم و اگه ما به چیزی که می خوایم، نرسیم، مطمئنا شما نیز به چیز هایی که لازم دارید، نخواهید رسید. مثل نیاز های اولیه و ضروری! آب، غذا، خوراک، پوشاک و مسکن! تا وقتی که برای ما تسترال نگرفتید، از هیچ کدوم از این ها خبری نیست. و در ضمن، یادتون باشه، ما ارباب هستیم، تسترال های ما باید از هر نظر بی نقص باشند و انتظارات بسیار زیاد ما رو برآورده کنند!

مرگخواران:
-


Always


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸ دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶

آراگوگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۶ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۱ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
(پست پایانی)


مرگخواران همگی با عجله خودشان را به حیاط رساندند. ولی مادربزرگی در کار نبود!

-نیستن...نیستن...غیبشون زده. انگار آب شدن و رفتن تو زمین!

کسی اهمیتی به فریادهای الکتو که هیجان زده به طرف مرگخواران می دوید نداد.

-می دونیم!
-خودمون داریم می بینم. لازمه داد بزنی؟
-اگه مادربزرگ برنگرده، دیگه نه من نه اون!

ولی الکتو همچنان با هیجان دست هایش را در هوا تکان می داد و فریاد می زد.
-نیستن! حتی یکیشون هم سرجاش نیست.

-مگه چند تا بودن؟
-مادربزرگ پدری ارباب هم اومدن؟
-الان باید دو مادربزرگ بکشیم؟

الکتو بالاخره به جمع مرگخواران رسید...ولی متوقف نشد! به دوی هیجان زده و پر سرو صدایش ادامه داد.
-ارباااااااب...نیستن!

مرگخواران از این میزان خودشیرینی و آدم فروشی متحیر شدند.

-رفت به ارباب بگه؟
-عجب آدمیه ها!


ساعتی بعد...

کراب از یک پا به طور واژگون از سر در خانه ریدل ها آویخته شده بود. لرد سیاه با حالتی خشمگین رو به مرگخواران کرد.
-می بینین؟ اینه سزای کسی که به ما دروغ بگه. همه پیشگویی ها رو تسترال ها می کردن. آخرشم از دست این خسته شدن. یه نامه نوشتن و گذاشتن رفتن. حتی یکیشون هم نمونده.

آماندا مثل همیشه بی اهمیت ترین سوال را یافت و پرسید.
-چی نوشتن ارباب؟

-نمی دونیم! با سُم نوشتن. خیلی بدخطه...ولی مطمئنیم چیزای دردناکی نوشتن...این ده دوازده ساعتی همینجوری بمونه. خون جمع شه تو مغزش که بفهمه هرگز نباید سعی کنه ما رو فریب بده! برین بازار برای ما تسترال بخرین!


پایان


!If you can't handle me at my worst, you dont deserve me at my best


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۶:۱۸ یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶

دافنه مالدونold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 229
آفلاین
پس لرد سیاه و بقیه ی مرگخواران جلسه ای برپا کردن برای راه نجات مادربزرگ جوان.

جلسه در اشپزخانه ی خونه ی ریدل

-اهم اهم، خوب همگیتون میدونین که چرا اینجا جمع شدیم.
-من نمیدونم لینی.
-رز!نمیدونی؟!ما میخوایم راهی برای نجات مادربزرگ جوان کنیم.
-مگه شما نمیخواستین مادربزرگ فوت شن؟
-نه! یعنی امم...چیزه ما میخواستیم مادربزرگ پیر فوت شن نه مادربزرگ جوان.

بعد از گفتن این جمله از زبان لینی سکوت همه جارو فرا گرفت.ارسینوس هم از قبرش بیرون امد و به سرعت خودشو به ابن جلسه رسوند.
-ااا...ارسینوس، تو هم بیا در این جلسه شرکت کن.

ارسینوس هم اول کرواتش رو سفت کرد و بعد گفت:
-پس واسه چی این همه راه اومدم اینجا.راستش اومدم یه چیزی رو هم بگم.اون بیرون داره یه اتفاقایی میفته.
-چه اتفاقایی ارسینوس؟
-زمین ابی شده.درختان هم قرمز شدن.
ملت مرگخوار:
-شوخی کردم، راستش حقیقت اینه که مادربزرگ سرجاش نیست.
-واضح تر بگو.
-یعنی نیست دیگه، انگاری یکی اونو با خودش برده.
ملت مرگخوار:

مرگخواران دست از ادامه دادن به جلسه برداشتن و به سمت حیاط خونه ی ریدل رفتن تا ببینن ایا ارسینوس راست میگه یا نه.


ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۶ ۱۶:۴۵:۰۷
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۶ ۱۶:۴۵:۳۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۵:۲۷ پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۶

جسیکا ترینگold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۵۸:۴۴ شنبه ۹ مهر ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
آرسینوس شاخه خشکیده را با لبخندی که زیر ماسکش بود بالا آورد و با مهربانی تمام گفت:متشکرم!
مادر بزرگ ارباب هم که هنگ کرده بود پس از وصل کردن خودش به وای فای خانه ریدل و آپدیت ویندوزش جواب داد:
-واسه چی متشکری؟
آرسینوس که تازه به عمق فاجعه پی برده بود گل را بالا تر گرفت و گفت:
-متشکرم که این گلو .. یعنی شاخه زیبا رو که تیغاش... نه ! که هیچ مشکلی نداره رو از من قبول میکنین و میمیر...اهم با من شام میخورین.
مادربزرگ که در زیبایی چیزی از زیبای خفته و سیندرلا کم نداشت دستش را بالا آورد تا شاخه را از دست آرسینوس بگیرد.
آرسینوس هم با هر اینچ تغییر جای دست مادربزرگ هیجان زده تر میشد،دست مادربزرگ در حدود یک میلیمتری یکی از تیغ های رز بود که نور فضا کم شد و باد ها شروع به وزیدن کردند.
-ای احمق دوباره مشنگ آوردی تو خونه ریدلمون؟ یا رودولف آورده؟
ارباب سفید تر و خوشتیپ تر از همیشه به آرسینوس و مادربزرگ ناشناسش نزدیک شد.
-ا..ارباب ایشون مشنگ نیس..
ولدمورت که دهانش از زیبایی مادربزرگ جوانش باز مانده بود و نفس کشیدن از آن دوحفره برایش سخت تر گفت:
-این خانوم زیبا..اهم ینی با ادب اینجا تو خونه ما چیکار دارن؟
مادربزرگ با لحن مودبی جواب داد:
-میخواست بهم گل بدن بریم شام بخوریم!
پس از خاموش شدن آتش سر ولدمورت توسط آتش نشانان خانه ریدل آرسینوس به سرعت قبرش را کند و خودش را در آن خاک کرد.
ارباب هم که دید اوضاع خوب است و شاخه خشکیده همانجا، شاخه را برداشت و به سمت مادربزرگش دراز کرد.
مادربزرگ هم که محو ابهت و سفیدی و خوشتیپی او بود گل را گرفت و در کسری از ثانیه روی چمن ها ولو شد.
ولدمورت برای اولین بار از مرگ کسی خوشحال نشد و شروع به فریاد های جومونگی کرد.
-نههههههههههه سوسانو..اهم یعنی خاااانومهههه.هکتوررررر احمقااا بیاین اینو نجاتش بدیننن.
در همین هنگام جسیکا آرام آرام نزدیک آنها شد و در گوش ارباب حرف قانع کننده ایی زد اما ارباب از مرگ مادر بزرگ پیرش خوشحال میشد نه مادربزرگ جوان...


هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۹:۰۵ پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۶

لوسیوس مالفویold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۹ سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۶ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 9
آفلاین
خلاصه:

کراب معجونی نوشیده و موفق به حرف زدن با تسترال ها شده. تسترال ها قدرت پیشگویی دارن و حاضرن این کار رو برای کراب انجام بدن.
پیشگویی اینه که مادربزرگ مادری لرد به خانه ریدل میاد. طولی نمی کشه که مادر بزرگ از راه می رسه.
لرد سیاه از کراب می خواد پیشگویی کنه که مادربزرگش می میره و ارث خوبی به لرد می رسه. کراب دست به دامن تسترال ها می شه. اونا هم قبول می کنن. ولی قبلش ازش می خوان بچه ای براشون پیدا کنه که بخورنش! ولى كراب موفق نميشه بچه اى پيدا كنه. پس تصميم ميگيره خودش با كمك مرگخوارا مادربزرگ لرد رو بكشه. ولى تو اقدام اولش، مادر بزرگ سى،چهل سال جوونتر شد. حالا رز رو سمى كردن و آرسينوس مامور شده كه بره و يه شاخه از رز رو بچينه و بده به مادر بزرگ.
.................................

رز عصبانى شده بود و تيغ هاى سمى اش به طرز ترسناكى برق ميزدند. آرسينوس هم كه اعتقاد داشت هنوز جوان است و كلى آرزوهاى قد و نيم قد دارد، اصرار بيشتر را جايز ندانست. پس با احتياط، شاخه ى خشكيده ى رز را چيد و به سرعت، از او دور شد.

-تشكر كن! تششششكر!

آرسينوس با صداى رز، سر جايش ميخكوب شد.
او از رز تشكر نكرده بود!...او كى اينقدر آرسينوس بى نزاكتى شده بود؟!
برگشت تا تشكر كند كه با زنى جوان و زيبا، صورت در نقاب شد.
مادر بزرگ لرد، پيش رويش ايستاده بود. دقيقا در يك قدمى اش!
وقت عمل فرا رسيده بود!




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲ سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۶

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
آرسینوس نقابشو صاف و صوف میکنه و میره پایین.
رز یه گوشه ای وایساده و در حال حرف زدن با یکی از غنچه هاشه که کم کم داره باز میشه.

-ببین عزیزم...مرتب و منظم. اول اون گلبرگتو باز میکنی. بعد پایینیشو. تو از پایین شروع میکنی. این کار به انرژی زیادی احتیاج داره.سخته. به محض باز شدن پژمرده میشی. در این فاصله سعی کن از نور هم استفاده کنی. برای رنگت خوبه. چیزی میخوای آرسینوس؟

-اومدم بچینمت!

آرسینوس خیلی سعی کرده بود مودب باشه، ولی هر چی فکر میکرد میدید که خب برای چیدن رز اومده دیگه.
غنچه ی لوس رز همون نصفه و نیمه ای که باز شده بود رو هم بست!
رز غنچه هاشو بغل میکنه و تیغای تیزشو به طرف آرسینوس میگیره.

-رز تو که میدونی جریان چیه. تیغاتو برای همین سمی کردی. ما باید مادربزرگه رو بکشیم. یه شاخه تو بده بچینم برم دیگه.

رز میفهمه که چاره ای نداره.یه شاخه ی بی غنچه و بی گل و تقریبا خشکیده شو انتخاب میکنه و به آرسینوس نشون میده. آرسینوس شاخه رو کمی بررسی میکنه.
-خب...رز...واقعا بعیده که کسی علاقه ای به گرفتن این شاخه نشون بده. یه غنچه دارشو نمیتونی بدی؟ همین لوسه رو بده!

رز غنچه هاشو در آغوش میگیره.
-بچه هامو؟ بدم بچینی؟ اونم در حالی که هنوز باز هم نشدن؟ تو زده به سرت انگار! همین شاخه رو بچین و برو تا نظرم عوض نشده!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.