هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵ شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
آملیا فیتلورت
Vs
دورا ویلیامز

_ بس کن دورا.

دورا در سومین روز تابستان مضخرف خود با انگشتان دستش بر روی میز آشپزخانه ضرب گرفته بود.
او هر نه ماه سال تحصیلی را با ذکر تابستان کجایی میگزراند و اشک‌هایش را با دستمالی پاک میکرد. اما به محض آغاز تابستان، جریان آب به سمت مخالفش تغییر مسیر میداد. ذکرش وا مصیبتا! چه کنم چه کنم میشد و انواع غرهایش را به مادرش عرضه میداشت. و جریان آب تا روزهای پایانی تابستان به همین منوال ادامه پیدا میکرد.

_ خعب الان چکار کنم هااان؟
_ سر من داد نزن. چارتا کلاس تابستونی برو. همش نشستی تو خونه که چی بشه؟ سه ماه تابستون میشنی پای اون گوشیت که معلوم نیس چی به چیه و با کیا حرف میزنی؟ اصلا پاشو برو گوشیتو بیار ببینم.

دورا، با دستش محکم بر روی دهانش کوبید.

_زبان سرخ، سر سبز میدهد بر باد!

کمی بعد شال و کلاه کرده، از اتاقش بیرون آمد. به قدری عجله داشت که مادرش از او گوشی‌اش را بازخواست نکند، متوجه لبخند شیطانی او نشد. مادرش ذهن‌خوانی را برایش اکیدا در خانه ممنوع کرده بود. کفش‌هایش را پوشید و از خانه بیرون رفت. مسیر پارک را در پیش گرفت.

_ حالا ناهار چی بپزم؟
_ پس سگم کی کارشو میکنه!؟
_ این بیمه منو انداخته دور. حالا ببین. صد بار گفتم زن...

بالاخره دم کانون رسید و وارد شد.

_ خیلی هم عالی! لیست کلاسا اینجاست. خعب بزار ببینم چی دارن؟قلم زنی روی مس، کار با جواهر... آشپزی ایتالیایی، انواع دسرها... گلدوزی، روبان دوزی اَه اینا دیگه چین؟ تشریح حیوانات!؟ این دیگه چیه؟

دورا بی توجه نسبت به مردم که پوزخند به لب نگاهش میکردند؛ در وسط سالن ایستاده بود و با خود حرف میزد. دست آخر، کلاسی خفن برای گذراندن تابستانش یافت: کلاس دفاع شخصی! قیمت کلاس را نگاه کرد. به سمت منشی کانون رفت. پنچاه گالیون را روی میز انداخت و فتوکپی و... را روی میزش قرار داد. بعد‌ها دورا متوجه شد که مرتکب چه اشتباه بزرگی شده است و ای کاش کلاس های گلدوزی را ترجیح میداد‌. انواع وردهای ذهنی، دوئل، قفل کرد و... را در مدت یک ماه و نیم یاد گرفته بود. او به هر راه و روشی که بود، خود را با کلاس بالا کشانده بود. جلسه جدیدش امروز شروع میشد.

_ خب بچه‌ها از امروز تا سه جلسه میخوایم روش اجرای پاترونوس رو کار کنیم. ببینید بچه‌ها اول از همه باید به بهترین خاطرتون فکر کنید... خیلی وقتا پیش میاد که خاطره به اندازه کافی قوی نیست و سپر مدافع ایجاد نمیشه... خب حالا به صف شید. یکی یکی میاید جلو،نفس عمیق بکشید و آروم باشید. در همون حین که به یه خاطره‌ی خوب فکر میکنید، وردشو بخونید و...

اولین نفر صف، پسری مو بور بود که دوستانش او را ^زردک^ صدا میکردند. نفس عمیقی کشید. چوبش را آماده نگه داشت و با شماره سه مربی، ورد اکسپکتو پاترونوم را فریاد زد. گوزنی ناقص ایجاد شد! و باعث خنده تمام کلاس شد. مربی کلاس که فردی خوش برخورد بود، به زردک لبخندی زد و او را آرام کرد:
_ اصلا نگران نباش رابرت. این اولین بارت بود. برو اون سمت و سعی کن که به یک خاطره قوی‌تر فکر کنی.

در همین حال دورا ذهن دیگران را به دنبال خاطرات خوبشان میجست. روزهای خوبشان با خانواده، دوستان و تفریحاتی که انجام داده بودند: ورزش‌های گروهی، مسافرت‌ها، کنسرت‌ها و... دورا هم تصمیم داشت به یکی از شوهای معروف که رفته بود فکر کند.
دوباره حواسش را به بچه هایی داد که سپر مدافع‌هایی با دل و روده‌ای بیرون یا ناقص میساختند. بعضی هم اصلا موفق به ساخت سپر مدافعشان نمیشدند. سرانجام نوبت دورا شد. او با اعتماد به نفس، چوب دستی‌اش را آماده نگه داشت، نفس عمیقی کشید و با یک ژست هنری گفت:
_ اکسپکتوپاترونوم.

هیچی به هیچی! حتی یه سپر مدافع دل و روده بیرون هم نساخته بود.

_ اشکال نداره دورا. اون گوشه به یه خاطره بهتر فکر کن.

اما او دیگر حس اولیه‌اش را از دست داده بود. با این حال شروع به فکر کردن درباره‌ی خاطره‌های دیگرش شد‌. آن روز که به آملیا عنکبوت هدیه داده بود؟
_اکسپکتوپاترونوم.
فایده‌ای نداشت. دورا بارها و بارها به تمام روزهای زندگیش فکر کرد اما هیچ گدام افاقه نکرد. سرانجام پس از کلاس دست و پا شکسته به سمت خانه به راه افتاد. پس از رسیدن به خانه بر روی میز لم داد و به مادرش نگاه کرد که مشغول گلدوزی بود.

_ مامان میگما، وقتی میخوای سپر مدافع درست کنی به چی فکر میکنی؟

مادرش سرخ شد. لبو شد و لب گزید.

_ به روز عروسیم!

در همان لحظه کریستین، برادر دورا او کنان وارد آشپزخانه شد و در جواب به مادرش گفت:
_ چه رمَنتیک!
_ خبالا من چکار کنم؟ برم شوور کنم؟ تو به چی فکر میکنی کریس؟

کریستین هم سرخ شد، لبو شد و لب گزید‌. دورا ذهنش را چک کرد.

_ خب باشه باشه مرسی. حالا چکار کنم؟
_ به چیا فکر میکنی خب؟
_ شوی آنجل، کادوی تولد آملیا و... همینا دیگه.
_ به یه خاطره خوب با دوستات فکر کن خو!
_ مشکل همینه دیگه، تو تمام خاطراتت تنهایی بخاطر همین قوی نیست.به نظر من وقتی که خاطراتتو با کسی شریک نیستی، سطح لذتش میاد پایین. پس با دوستات یه برنامه بچین خواهری و خوش بگزرون.

دورا لوازم و... را جمع کرد و به تختش منتقل کرد. کجا برود؟ اصلا با کدام دوست؟ او دوست خاصی نداشت که! حالا چه گلی بر سرش میگرفت؟ اصلا از جلسه بعد سر کلاس نمیرفت. مادرش او را با آسفالت یکسان میکرد! دنبال دوست میگشت؟ نمیشد دوست بخرد؟ داشت چه میگفت؟ از جایش برخاست و به اتاق برادرش رفت.

_ کریس؟ برنامه‌ نداری با دوستات جایی بری که منم بتونم بیام!؟ من هیچ دوستی ندارم!
_ هیچی!؟ خب میتونیم آخر هفته که قراره بریم کوه، به خواهر بچه‌ها هم بگم بیان.

چشم‌های دورا قلبی شد و بال در آورد. داشت به سمت آسمان پرواز میکرد که کریستین نخش را جمع کرد.

_ به چند تا شرط! خودتو نمیگیری، ذهنشونو خوندی به زبون نمیاری و غر هم نمیزنی.

بدین سان دورا به همراه یک اکیپ چهارده نفره که شامل پنج دختر و نه پسر میشد؛ به سمت کوه راه افتادند.
دورا تمام تلاش خود را کرد تا بتواند چند دوست پیدا کند و در کمال تعجب موفق بود‌. او غر نزد، با این که راه طولانی و خسته کننده بود. ذهن تمام افراد را خواند ولی کلمه‌ای بر زبان نیاورد، هر چند متوجه احساساتی درونی در میان چند تا از بچه‌های گروه شده بود.
آنها کوه را بالا رفتند. وقتی خسته شدند، تخم مرغی پختند با نمک و فلفل فراوان! و صبحانه نیمرو خوردند. بعد پسرها شروع کردند به جوک گفتن و با مسخره بازی‌هایشان دختر ها را به خنده می‌انداخت. گروهی جوان که صدای خنده‌شان سر به فلک میکشید. خلاصه حسابی به دورا خوش گذشت. پس از کوه نوردی، به پیشنهاد الکس دوست کریستین به آب شار نزدیک کوه رفتند و بعد کلی آب بازی رضایت دادند تا به خانه هایشان برگردند. دورا که د‌‌وست های خفن و تازه ای پیدا کرده بود شماره‌ آنها را گرفت تا دوستیشان تا ابد پایدار بماند.
جلسه بعد، دورا ژست معروفش را گرفت، نفسی عمیق کشید، به دوستان تازه‌اش فکر کرد و فریاد زد:
_ اکسپکتوپاترونوم!

و بالاخره با خوش‌حالی شاهد کلاغی بود که از چوب‌دستی‌اش خارج شد. اما این مسئله برایش در درجه‌ی دوم مهم بود. اصل قضیه این بود که دوستانی خوب پیدا کرده بود.



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴ شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
دورا Vs آملیا

بعد از مدت ها، اولین جلسه خصوصی آموزش دفاع در برابر هنرهای تاریک رون شروع شده بود. تقریبا هیچکس حاضر نشده بود به او در این یک هفته مانده به امتحانات شفاهی کمک کند جز یک نفر؛ و رون حالا منتظر همان یک نفر بود.
- هرجا باشه دیگه الان پیداش میشه!

تصویر کوچک شده


- الان دیگه میاد!

تصویر کوچک شده


- دیگه... الانه... که... پیداش...

کمی از خوابش نگذشته بود که در کلاس، با صدای بلندی باز شد و رون از خواب پرید. درحالیکه قلبش را گرفته و این گونه به کسی که در را شکسته بود نگاه کرد.

- اهم... ببخشید، خواستم ستاره هارو غافلگیر کنم! مث اینکه اینجا نبودن!

و قبل از اینکه بیرون برود، چشمش به رون افتاد و به یاد آورد قول داده بود که در اجرای حضوری طلسم ها برای درس دفاع در برابر هنرهای تاریک به او کمک کند؛ اما آنقدر جمله طولانی بود که خیلی زود فراموش کرده و حتی هنوز هم ساعت شروع تدریس را به یاد نیاورده بود. رون با بغضی در چشمانش، به معنای اینکه: "همین یه بار سر ساعت اومدما! " به او نگاه میکرد. سر انجام آملیا، چوبدستی اش را که با کمال تعجب، هنوز سالم بود، بیرون آورد.
- خوب، چه وردی میخوای تمرین کنیم؟
- اوم... خب... پاترونوس!

آملیا کمی متعجب شد؛ به چشمان او نگاه کرد تا ببیند واقعا جدی میگوید یا نه. اما چیزی بیشتر از جدیت در چشمانش موج میزد؛ پافشاری! افکار منحرف نیز مربوط به خود خواننده است!

- لطفا!
- آخه...
- لطفــــــــا!
- ببین...
- لطفــــــــــــــــــا!
- بذار من حرفمو بزنم دیگه!

رون با این فریاد، آرام شد؛ اما از لحاظ ظاهری! از لحاظ باطنی، همچنان دلش میخواست پافشاری کند. نیازی نبود آملیا از او بپرسد که چرا این طلسم را الان میخواست؛ خودش شروع به حرف زدن کرد:
- آخه مامانم منو با هری مقایسه میکنه! بهم میگه تو پسر برگزیده نیستی، خاک تو سرت! اون همینجوریشم مخ دخترا رو میزنه، تو بلد نیستی، خاک تو سرت! اون بلده پاترونوس درست کنه، تو بلد نیستی، خاک تو سرت! همش سرکوفت میخورم! لطفا بهم آموزش بده!

زده شدن این حرف همانا و جوگیر شدن و تیریپ گرفتن "من بلدم!" آملیا نیز همانا! او درحالیکه چوبدستی اش را بالا گرفته، به سبک فیلم ها، سخنرانی میکرد.
- من اصلا برای همین به نزد تو آمدم؛ تا تورا به بهترین شیوه آموزش دهم! اکنون ای دوست من؛ برخیز و به بهترین خاطره ای فکر کن که به ذهنت می رسد!

در فرصتی که آملیا، خفنیت سخنرانی اش را میسنجید، رون به فکر افتاد تا بهترین خاطره را بسازد.
- اوم... اون روزی که اومدم هاگوارتز چطوره؟ غذاهاش، حسابی آب دهنمو راه انداخت! نه... غذایی که اون شب مصر خوردیم... نه بابا! مال فلور بهتر بود! آره، همون!

و با این فکر که بهترین خاطره را انتخاب کرده، به سمت آملیا رفت.
- خب... آماده م! شروع کن!
- بذار برات بگم چیکار کنی!

آملیا چوبدستی اش را بیرون آورد و جلوی چشمان مشتاق رون، تکان داد. هرچه نگاه های رون مشتاق تر میشد، او آهسته تر چوبش را حرکت میداد.
- خب... اول باید اینو بیاری بالا... بعد پـــــــایین... بعد چـــــپ... حالا به خاطره مورد نظرت فکر کن و بگو... اکسپکتو پاترونوم!
-
- ام... خب... این دفعه دیگه کار میکنه... اکسپکتو پاترونوم!
- بلد نیستی؟
- خب... راستش... تا الان اجرا نکردمش!

رون خیلی متعجب شد؛ سپس قاچ قاچ شد، رنده شد، پودر شد، شربت و کیک شد، خورده شد و دوباره برگشت؛ درحالیکه امیدوار بود جوابی بشنود که اینقدر واکنش نشان دادن در مقابلش، دردناک نباشد.
- خب پس چجوری بلدی؟!
- ستاره ها گفتن بهم!

خب... امیدش کاملا ناامید شد! درحالیکه بسیار در مقابل وسوسه پرت کردن خودش از بالای برج نجوم مقاومت میکرد، گفت:
- خب این ستاره ها، بهت هم گفتن چه خاطره خوبی باید داشته باشی؟
- چرا بهم گفتن. منتها، کارساز نبود! آخه زدن یه جیب بر با تلسکوپ به اندازه کافی خوب نبود! خیلی فکر کردما! اما به نتیجه ای نرسیدم. انگار باید یه خاطره دیگه انتخاب کنم!

اما وقتی چنصد تا خاطره دیگر را هم امتحان کرد و بی فایده بودند، به فکر افتاد تا یک خاطر دیگر دست و پا کند.

- رون... من فردا دوئل دارم، باید یه کم تمرین کنم. نگران نباش! هنوز شیش روز دیگه مونده!

و به همین سادگی، کلاس را منحل کرد!

تصویر کوچک شده


- بیا چراغو خاموش کن! میخوایم بخوابیم خیر سرمون!
- مگه تو فردا دوئل نداری؟ خب بخواب!
- ما هردومون دوئل داریم، لیا!
- راست میگیا! اونم با همدیگه!
- بذا پامون به باشگاه دوئل برسه!

پس از اینکه دورا، نگاه آزاردهنده و سراسر تاسفش را بار آملیا کرد، پتوی بنفشش را رویش کشید و سعی کرد بخوابد. آملیا درحال فکر کردن به بهترین خاطره ای بود که ممکن بود برایش وجود داشته باشد، فکر کرد. تا بحال هیچوقت اینقدر به خودش فکر نکرده بود؛ همیشه حواسش به ستاره هایی بود که از مایل ها دورتر، به او چشمک میزدند. با خودش فکر میکرد که باید حتما بهترین خاطره را پیدا کند و دورا را، درحالیکه سوسک شده، از میدان به در کند. اصلا هم به این فکر نکرد که چرا باید هنگام دوئل، از پاترونوس استفاده کند.

- فردا فکر میکنم!

این چیزی بود که در طی دوهفته ای که قرار دوئل گذاشته بود، با خودش میگفت. اما اینبار فرق داشت؛ چون آخرین مهلت دوئل بود.

تصویر کوچک شده


صبح روز بعد

- فکر کن؛ فکر کن! اخه تو حتی نمیدونی خودتم چی دوست داری؟!

او درحالیکه خودش را زیر پتو گلوله کرده بود و قهوه اش را نیز زیر پتو مینوشید، با خود غر میزد. هیچوقت در طول این پانزده سال، به فکر این نیفتاده بود که درمورد خودش فکر کند! به خودش قول داد که تا چیزی به ذهنش نرسیده، از زیر تخت بیرون نیاید...

- خورشت مرغ توفان آماده ست عزیزم!
- مرغ توفان؟!

با خودش فکر کرد که بهتر است پی سی اش را هم ببرد و کمی "خاطره خوش" در گوگل سرچ کند، بلکه چیزی دستگیرش شود.

- هوم... این خوب نیست... آخه قدم زدن تو خیابونای پاریس چه حالی میده؟! اینم نه... این چیه دیگه؟!

ملت آمده بودند و یکی یکی در آن پست گذاشته بودند. هریک هم چیزی عجیب و غریب نوشته بودند و فقط یکی از آنها توجهش را جلب کرد:

نقل قول:
روزی که توی تمام سایت هایی که ثبت نام کرده بودم افتادم هافل


- تمام سایتهایی که ثبت نام کرده بودم؟! جل المرلین! مگه توی سایت هم میندازن هافل؟!

نگاهی به نام ارسال کننده پست کرد؛ فامیلی عجیب و غریبش که اصلا قابل خواندن نبود! چندتا رنک هم داشت که در میان آنها، امضایش جلب توجه میکرد!

نقل قول:
آی ام هافلی
ستاره ها میگن من ستاره شناس بینظیریم و...
حوصله ندارم ترجمه کنم!
ضدحال هم خودتی!
برو تا تلسکوپمو تو سرت نشکوندم!
بزرگ شدن تو یه خونواده شلوغ بی اعصابی میاره دیگه!
عه! این یکی چوبدستی هم که شکست! [/center]


- ایش! هرکی هست خیلی خشن و بداخلاقه! ببین اصلا رنک فعالترین عضو محفلو داره! باید با پروف صحبت کنم هر کی که هست بندازتش بیرون! نگا لبخندش! تابلوئه زوریه! اما بد هم نمیگه ها!

اما ساعت کوکی اش به صدا در آمد. چوبدستی اش را برداشت و به سمت در رفت.

- یه قاشق هم نخورد!
- اگه گذاشتم از فردا پاشو مدرسه بذاره!

تصویر کوچک شده


لحظه دوئل
- آماده این؟

دورا نگاهی به سر و وضعش انداخت و سرش را به نشانه تایید تکان داد.
- حاضری آملیا؟
- نمیدونم! ...
- سه!
- اول به راست...
- دو!
- بعدش بالا... نه صبر کن...
- یک!
- آواداکداورا!

مسئول دوئل نگاهی به دورا کرد که حالا گارد ریلکسیشین گرفته بود.
- ام... چیز... درخواست مرگخواری بده حتما!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱:۱۰ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۶:۳۳
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گردانندگان سایت
پیام: 1216
آفلاین
دوئل من (رودولف لسترنج) وی.اس آرنولد پفک پیگمی




_هعی!

تنها در پیاده رو ای باریک، روبروی یک عمارت مجلل ایستاده بود که یک دکه دربانی کوچک هم داشت...این بار با صدای بلندتری آهی از سر حسرت کشید!
_هعععععععی!

هیچکس نه در اطراف دیده میشد و نه کسی از آن عمارت نگاهی به او انداخت!
این بار با تمام توانش، آه کشید!
_هعععععععععععععععععععععععععععععععععی!

باز هم بی نتیجه بود...به نظر میرسید همهمه داخلِ آن خانه مانع رسیدن صدای او به داخل میشد...حتما بدون او در آن خانه بسیار خوش میگذشت!

فلش بک

_با کمالاتم...از امروز همه هزینه هام برای تو میشه!
_جون!
_از به بعد تو ساحره منی!
_جون جون!

رودولف لسترنج که از خانواده متمولی بود، در حالی که ساحره ای را در بغل داشت، در خانه اشرافی لسترنج ها که به او ارث رسیده بود با ساحره ی جارو پرست و پول دوستی نشسته و در حال دل دادن و قلوه گرفتن بود!

مهم نبود که او زشت و کریه المنظر، هیز و چشم چران بود، مهم این بود که او پول داشت و میتوانست مهریه سنگینی را متقبل شود...مثل همان خانه اشرافی!

طولی نکشید که این ساحره با این بهانه که رودولف ازدواجش با بلاتریکس لسترنج را از او مخفی کرده بود، از رودولف جدا شد و مهریه اش که همان خانه اشرافی بود را هم گرفت!

فلش فروارد

رودولف بلاخره از اینکه صدایش به گوش اهالی خانه ریدل برسد و دل نداشته آنها با دیدن او بسوزد، ناامید شد!
برای آخرین بار به خانه ریدل و دکه دربانی سابقش نگاهی انداخت و سپس از آنجا به سمت تپه مشرف بر دهکده حرکت کرد...

فلش بک

_میدونی...مهم اینه که آدم تو زندگی صداقت داشته باشه!
_اوهوم!
_چیه این مال دنیا؟پول چرک کف دسته...این دکه دربونی رو من خودم به صدتا خونه اشرافی و اینا نمیدم...مهم این نیست که کوچیکه، مهم اینه که باصفاس!
_درسته!
_واقعا اینایی که پول براشون مهمه رو نمیفهمم... یارو پولدار باشه، لاکن بهت علاقه خاص نداشته باشه و آدم رو فقط برای کمالاتش بخواد خیلی بده!
_آره!
_خب...چقد خوبه که هنوز ساحره هایی مثل تو پیدا میشن...با تمام این تفاسیر، وضعیت تاهلت چجوریاس؟

رودولف با ساحره ای با کمالات متوسط، که او دور از چشم لرد به دکه دربانیش کشانده بود، در حال صحبت بودند... به نظر می آمد که رودولف بلاخره ساحره ای را یافته بود که با نداری او بسازد...اما...
_ببین رودولف...من اصلا فمنیسمم...یعنی چی پول مهریه ی ساحره میکنن؟مگه دارن ساحره رو میخرن...اصلا برام مهریه و مسائل مادی مهم نیس!
_چه خوب!
_ولی...خب اینا رسم و رسومه...بعدشم بلاخره یه ساحره نیاز به یه پشتیبان داره دیگه... باید مهر من رو یه چیز معنوی کنی!
_یک شاخه کاکتوس؟
_نه!
_یک گوش، دو دست و سه پای کله زخمی؟
_
_خب پس چی؟
_یه چیز خیلی با ارزش!
_با ارزش ترین و بهترین چیزی که دارم علامت مرگخواریمه!
_خب خوبه!

فلش فروارد.

رودولف تنها با یک لباس زیر به تپه رسید...نگاهی به ساعد دستش کرد...پوست دستش کنده شده بود و لرد بعد از اینکه ساحره ای که از او طلاق داده بود را به ارتش سیاهی وارد کرد، رودولف را به دلیل محافظت نکردن و نداشتن نشان مرگخواری، از جمع مرگخواران، خانه ریدل و دکه اش بیرون کرده بود!
رودولف از مرور کردن اتفاقات بد گذشته حالش بد شد...نگاهی به دست دیگرش کرد و مشتش را باز کرد... تنها چیزی که برای او مانده بود در آن مشت بود!

فلش بک

_نه پول و نه مقام و نه شغل و نه منزلت اجتماعی مهم نیست...ذات مقدس جادوگری مهمترین چیزیه که کسی میتونه داشته باشه!
_خفه شو بگو ببینم چقد داری؟

رودولف در حالی که با ساحره ی پیری با کمترین کمالات صحبت میکرد، بغض کرد...ولی آن پیرزن، ارباب سابق رودولف نبود تا رودولف بتواند برای او غر بزند!

_یه کلکسیون از قمه دارم!
_هوم...خوبه...میتونم بدمش به قصابی ها...اگه بدیش به من میتونی یک شب اینجا بخوابی!
_باشه...حداقل یه امشب رو فعلا جای خواب و غذا دارم!
_نه دیگه...غذا نداریم...برای غذا باید یه چیز دیگه بدی!
_ندارم جون شما...عه...نه...یه چوب دستی هم دارم...جادومه یعنی!
_خب...میشه ازش به عنوان چاه باز کن استفاده کرد...قبوله...چوب جادو در مقابل یک وعده نون پنیر!
_

فلش فروارد

رودولف بذری که در دست داشت را خوب برنداز کرد... آن بذر تمام امید او بود!
سنگی برداشت و با آن کمی از زمین را حفر کرد...بذر را در آن حفره انداخت و بعد خاک را برگرداند. سپس بالای بذری که کاشته بود ایستاد!

فلش بک

رودولف تنها یک شب توانست جایی برای خود پیدا کند...شب بعدی او در گوشه ای از خیابان نشسته بود و به ساحره های رهگذر زل زده بود...رودولف علاقه ای به زل زدن به آسمان در هنگام افسردگی و تفکر نداشت، اما به صورت کلی به ساحره ها علاقه ی خاص داشت!
او با خود فکر کرد که آیا واقعا هیچ هنری ندارد؟ هیچ کاری بلد نبود؟ هیچ چیزی نداشت؟ چیزی نبود که بتواند با آن زندگی کند؟
رودولف بدون شک یک بازنده ی به تمام معنا بود!

_سردت نیس تو این سرما لختی؟

رودولف نگاهش را از ساحره ها برداشت و به پسرکی که بالای سر او ایستاده بود نگاهی کرد!
_برو با همسن خودت بازی کن بچه..در ضمن لخت نیستم...شلوار دارم!
_همین یه دونه چیز رو داری آخه!

جرقه ای در ذهن رودولف زده شد...او هنوز شلوارش را داشت!
_چیزه...پسر جون...نمیشناسی جایی رو که شلوار بخرن؟
_اوم...نه...ولی اگه بخوای من میخرم!
_جون من؟
_اوم..اره...فقط...من پول ندارم..ولی میتونیم مبادله کالا به کالا کنیم!
_مبادله کالا به کالا؟
_آره...من یه بذر جادویی دارم...یه بذر لوبیا...لوبیایی سحر آمیز...اینو میکاری، یه لوبیایی غول پیکر رشد میکنه که بالاش یه قصره داره که تو قصره یه مرغی هست که تخم طلا میذاره... میتونم اون رو با شلوارت عوض کنم!

رودولف نیازی نداشت که تردید کند...سحرامیز بودن یک لوبیا در دنیای سحر و جادو چیز عجیبی نبود!
پس قبول کرد و شلوارش را به آن پسر داد و لوبیا را گرفت..پسر هم خوشحال از این معامله، به سمت خانه اش حرکت کرد...تعویض گاو مادرش با یک شلوار معقول تر از تعویض آن گاو با چند بذر لوبیا بود!

فلش فروارد

رودولف چند ثانیه ای صبر کرد تا اتفاق خاصی بیوفتد... اما خبری نشد.
او ناامید شد...اما همین که خواست آنجا را ترک کند، صدایی از زیر خاک به گوشش رسید!
_ من رو بیارین بیرون...دارم خفه میشم...بیارین بیرون!

رودولف سریعا به سمت بذر کاشته شده رفت و خاک را از روی آن برداشت...ناگهان با صحنه عجیبی روبرو شد!
_موهام فر خورد! تو چی هستی...چرا اینقد باکمالتی؟ ساحره ای؟ پریزادی؟ توهمی؟ چی شده؟

دختر زیبارویی که در خاک دفن شده بود، از حفره بیرون آمد و پس از تکاندن خودش گفت:
_آه...من دختر پادشاهم که توسط طلسم جادوگری به صورت یک بذر درآمده بودم!
_کدوم جادوگری آخه یه همچین لعبتکی رو دلش میاد جادو کنه؟ دامبلدور حتما!
_نه... یک جادوگر پلید!
_پس حتما بلاتریکس...چقد این زن حسوده، نمیتونه کمالات دیگر ساحره ها رو تحمل کنه!
_میذاری جمله ام رو کامل کنم؟ میگفتم..توسط جادوگر پلیدی طلسم شدم و تنها با کاشته شدن، طلسمم شکسته میشد...حالا چون تو طلسمم رو باطل کردی، میتونی یه آرزو کنی و من برات براورداش کنم!
_هوووممم!
_یا مرلین!

فردای آن روز

رودولف لسترنج در حالی که بر مبل خانه اشرافی لسترنج ها تکیه زده بود، در حال تیز کردن قمه هایش بود...به نظر میرسید که دختر پادشاه توانسته بود هرچند به زحمت، رودولف را به پس گرفتن خانه اشرافی لسترنج ها، علامت مرگخواری، قمه، چوب جادو و شلوارش راضی کند و دیگر آرزوهای اخلاقی و غیر اخلاقی را بیخیال شود!

در همین حین بود که در اتاق خواب رودولف باز شد و ساحره ای با کمالات از آن خارج و کنار رودولف نشست...رودولف تیز کردن قمه هایش را کنار گذاشت و رو به ساحره گفت:
_با کمالاتم...از این به بعد همه هزینه هام واسه تو میشه!


پایان




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶

پنه‌لوپه کلیرواترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۱ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
از مرگ خوشم نمی آد، ولی ازش نمی ترسم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 104
آفلاین
- نولا من گرسنمه!
- کوفت!
- نولا من...
- زهر مار!
- نولا ..،
-کروشیو!

نولا جانسون نگاهی به پنه لوپه یا همان شخصیت معروف به دخترک انداخت، که از این حالت( )
به این حالت( ) در آمده بود!سپس دلش سوخت . جر خورد و آتش گرفت . آخر هر دویشان ریونکلاوی بودند ! فقط دخترک یکم لوس بود!
- چیه؟
-نولا ما از این جا می ریم بیرون؟این جا خیلی تنگه!

نولا نگاهی به اطراف انداخت .
- این جا همش شبیه به همه مشکلی نیست!
- نولا ولی من خستم!

فلش بک؛
به طور خلاصه بگم ، نولا جانسون و پنه لوپه کلیرواتر شبی از شب ها-۶نوامبر- چادر برداشته و جست و خیز کنان با خواندن:
نقل قول:
بلاتریکس نگو بلا بگو!
تنبل تنبلا بگو !
مو ی بلند!
جوهر نمک !
ناخون سیاه واه واه واه!
نه رودی نه آرسی هیچ کس باهاش رفیق نبود!
تنها روی پاتیل خاموش ،نشسته بود تو سایه !
-بلا می یای بریم بیرون؟
-کروشیو ، کروشیو!
. . .


در جاده ای منتهی به ساحل شمال هاگزمید قدم بر می داشتند.
بعد از ساعتی پیاده روی چادر خود را برپا نموده و خفقان گرفته و کفه ی مرگشان را گذاشتند . باشد که از خشم بلاتریکس در امان بمانند.
خلاصه ، جونم بگه براتون . نولا نصف شب بلند شد . نگاهی به آسمان سرخ بالای سرخ انداخت و پنه لوپه را بیدار کرد.
- چی می بینی؟
- بالای سرم رو .
-خب یعنی چی؟
- از لحاظ معنوی یعنی مرلین از ما عصبانی است ، از لحاظ علمی یعنی شبکیه ی چشمم آسیب دیده و سیاهی شب رو قرمز می بینم و از لحاظ پژوهشی چرا بالای سرمون شبیه زبان کوچک اتهای حلق شده؟ البته اون کناره هم شبیه حفره ی حلقه ولی خب من کلا شبکیه ی چشمم آسیب دیده و از لحاظ فیزیکی یعنی خاک بر سرت ، آخر شبی بیکاری؟
- این چه مزخرفاتیه می گی؟ اولین نتیجه ای که باید بگیری اینه که مارو بلعیدن !
- هان؟
- کوفت!
و این اخرین مکالمه ای بود که آن ها در دهان و لبه ی مجرای معده با هم کردند و لحظه ای بعد به درون حفره پرتاب شدند!
پایان فلش بک .


دخترک پاهایش را در شکمش جمع، و دستانش را دور آن حلقه کرد . نولا نیز با حالت قوز زده و بسیار خمیده ،مشغول بازی با نوک چوبدستی اش بود!
- نولا احساس می کنم داریم خفه می شیم !
- احساس نکن!

دخترک آب دهانش را قورت داد . فضا به شدت تنگ و بد بو بود! در واقع و حشتناک ترین معده ی دنیا بود! معده ی شاه ماهی بود!
- می شه یه سوال بپرسم؟

نولا غرولندی کرد . به معنی اینکه:«می تونی بپرسی»

- نولا این آب سبز که از زیر پامون بیرون می آد چیه؟ خیلی داغه!

نولا نگاهی به زیر پایش انداخت و تازه متوجه اسید معده که تا مچ پایش جمع شده بود انداخت . این جا دیگه اخر خط بود.
- می ترسی ؟
- نه ، من ... فقط نمی خوام بمیرم!
- پنی !
- هوم؟
- منم میترسم !

دخترک سری به نشانه ی همدردی تکان داد و به زیر پایش خیره شد.
- پنی!
- هووم؟
- می شه یه اعترافی بکنم؟
- آره.
- من رنک بهترین تازه وارد ریونکلاو رو ازت دزدیدم!

دخترک نگاه خمصانه ای به نولا جانسون ، دخترکی که همیشه بوی شکلات می داد انداخت. سپس آه عمیقی کشید .دیگه پشیمانی فایده نداشت. اسید بالا تر آمده بود!
- منم باید یه اعترافی بکنم!
- خودتو خالی کن!
- من ... من یه در خواست عضویت برا محفل دادم ، ولی می خوام مرگخوار بشم!
- خب ، چه ربطی داره؟
- اخه می خواستم برا مرگ خوارا جاسوسی کنم که ارباب منو راه بده !

نولا سری تکان داد . از این ساحره ی مو مشکی همه چیز بر می آمد. حتی یک بار کیسه خون دای لووین رو سر کشید! البته اولای عضویتش بود !
- نولا ؟
- هووم؟
- من ، من شانه صورتی ات رو که روش عکس السا بود برداشتم!
- چرا؟
- چون ، چون لیسا باهات قهر بود!
لیسا گفت شونه ش رو بردار!
- پنی؟
- هوم؟
- منم ...منم . من ساحره ی بدی ام . من وقتی خواب بودی برات سیبیل کشیدم ، من پاشنه ی کفش لیسا رو شکوندم ! من هدفون لایتینا رو ازش کش رفتم ! من وقتی شما خواب موهاش رو شینیون کردم و براش پاپیون صورتی کشیدم! من عکسای لرد رو از تو کمد لینی کش رفتم و دادم به املیا ! من پشت ماسک آرسینوس آدامس چسبوندم! من با جوهر نمک بلاتریکس چسب چوب قاتی کردم! من...
- بسه دیگه!

اسید دیگه به چانه هایشان رسیده بود!
- پنی ، تو بهترین دوست منی!

ولی دخترک فرصت جواب نداشت. و این آخرین سخنان نولا جانسون و پنه لوپه کلیرواتر(دخترک) و ،وداع شان با زندگی بود. ما همیشه دور را می بینیم ، افق را . در حالی که افق چیزی جز محدوده ی دید ما نیست! یک دخترک نباید از مرگ بترسد ، زیرا مرگ چیزی جز پیمان با تاریکی نیست.


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۵:۲۷ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶

شما ایچیکاوا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۷ یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۹:۲۹:۴۰ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 38
آفلاین
_آخ...نجینی! دمتو از تو دماغ ما درار!
_فیسس.فسیی!
_میدونیم دماغ نداریم. ولی منفذش رو که داریم. الان دم تو دقیقا توشه.

نجینی پیچ و تابی خورد و کنار لرد سیاه حلقه زد. لرد، ارباب دانایی بود. بسیار دانا. اما هر چه فکر می‌کرد به هیچ نتیجه ای در مورد مکان فعلی اش نمی‌رسید! سرانجام با حفظ سمت"دانا بودن" پرسید:
_کسی اینجا هست؟!
_من این‌جام! من! من.
در نگاه اول لرد فکر کرد که یک شلغمِ به شدت لاغرِ ماقبلِ تاریخِ سخنگو اعلام حضور کرده. وقتی با دقت بیشتری نگاه کرد متوجه شد که یک شلغمِ به شدت لاغرِ ماقبلِ تاریخِ سخنگوِ خیلی خوشحال اعلام حضور کرده. در واقع یک پسر جوان با لباس های صورتی و سفید و کفش های طرحِ باب اسفنجی با لبخند منزجر کننده به لردِ مبهوت خیره بود.
_تو دیگه کی هستی؟ اینجا کجاست؟ مرگخوارامون کجا هستن؟
_شما اربابی؟
_ما اول سوال پرسیدیم. اصلا حتی اگه اول هم نپرسیده بودیم بازم اول حساب میشدیم.
_شما اربابی؟
لرد می‌توانست تا صبح سوال خود را تکرار کند و جوان تا صبح سوال خود را! لرد، اصلا ارباب صبوری نبود. در آن لحظه خیلی مشتاق بود تا یک آوادا به وسط مغز جوان بزند و خودش را راحت کند. اما حیف که قیافه جوان او را یاد زمان‌هایی می انداخت که دایی‌اش تازه چیز میزد و چِت می‌شد! البته به نظر نمی‌رسید جوان چیز زده باشد. بیشتر شبیه کسانی بود که به صورت دیفالت چت هستند!
_بله! ما اربابیم.
_سلام الباب جون
_الباب نه! ارباب. خب! حالا بگو کی هسی؟
_شما!
_ما؟!
_نه، نه. من شمام!
_یعنی چی من شمام؟ یعنی تو مایی؟ یعنی تو لرد ولدمور..
_نه، یه دیقه، چیز شده، چیز...اسمش سر زبونم بود. سوظن؟! سوتفاوت؟! سو...
_مارو مسخره کردی؟ نجینی! این شام امشبت. برو بخورش.
_نه نخور. من مسخره نکردم. به جون مامانم نکردم. اصلا اسمم شماس. شما ایچیکاوا! تازه اگه نجینی بخورتم دوبار خورده میشم. من نمیخوام. دیگه تحمل آنزیم های موجود در دهان رو ندارم.
_دیگه دیره. نجینی! ما امر کردیم بخو...دو بار؟!
_آره دیگه. ما الان تو شکم این نهنگه ایم.
_نهنگ!
_آره الباب جون.

فلش بک

_نجینی! قراره ما میگو و ماهی و نهایتا کوسه بود. اونقدر نزدیک نشو. اون نهنگه. معده تو اون همه گنجایش نداره. نمیتونی بخوریش!
_ارباب! نرید دنبالشون. الان نهنگه جفتتونو میخوره. بعد ما بدون ارباب چیـ...
نهنگ دهانش را باز کرد و لرد و نجینی با هم به درون آن فرو رفتند.
_خوردشون!
_فکر کنم.
_حالا ما بدون ارباب چیکار کنیم؟!
پایان فلش بک.


لرد یک نگاه "چغندر تو مخ لک‌لکی که تو رو بجای فرزند برامون فرستاد"حواله نجینی کرد.
_اهم! خب...ما برای اهداف سیاه و پلیدمون اینجا هستیم. الان یادمون اومد. ولی شما، تو چرا اینجایی؟
_من که...پدر ژپتو هم محله‌ایمون بود ازم خواست بیام دنبال پینوکیو. چون من خیلی جادوگر توانمندیم و دنبال استعدادم هستم و شاید استعدادم پیدا کردن باشه اومدم.
_خب؟ پینوکیو هم اینجاست؟
_نه! نهنگو اشتباه اومدم.
لرد با ترحم خاصی به پسرِجوانِ خوشحال نگاه کرد. دایی مورفینش حتی در اوج چیز زدن هم انقدر ملنگ نمی‌شد!
_نگران نباش. مسلما مرگخورانمون با سریع ترین و بهترین راه دنبال ما میان. شما هم میبریم. شما گونه کمیابی هستید. حیفه منقرض شید.
_ممنون الباب من شما لو خلی دوج دالم!
_مث آدم با ما حرف بزنید.
_باش.
_خیلی خب...حالا ساکت یه گوشه بشینید و نجینی رو سرگرم کنید تا مرگخورانمون با خفن ترین شیوه ممکن نجاتمون بدن.

مرگخوران/حین انجام خفن ترین شیوه ممکن برای نجات ارباب
_اممممم...رودولف! مطمئنی این راه درسته؟ طبق نقشه، ما الان تو پیچ لوزالمعده باید باشیم نه سر کبد! ۳۵ بار قبلی هم دقیقا از همین جا رد شدیم.
_من میدونم یا تو لیسا؟ بعیده از یه ساحره باکمالات که به من شک کنه.

_من هر چی گفتم از سوراخ سرش وارد شیم مستقیم می‌ره به معده گوش ندادی. هی گفتی نه از روده وارد شیم! ببین گممون کردی. اصلا من شاه مملکتم. بیا برو این ور تـ...
_یه دقیقه حرف نزنید فکر کنم اینجا معدشـ...نه اشتباه شد. دور بزنید اینجا آپاندیسه.
و مرگخوران غر غر کنان به دنبال رودولف به سمت معده احتمالی شماره۳۶ راهی شدند.





ویرایش شده توسط شما ایچیکاوا در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱۵ ۱۵:۳۶:۴۹


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴ سه شنبه ۹ آبان ۱۳۹۶

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
_عروس خانم ایا بنده وکیلم؟
_عروس رفته مواد ترشی بخره!
_عروس خانم برای بار دوم میپرسم ایا بنده وکیلم؟
_عروس رفته ترشیشو هم بزنه!
_عروس خانم برای بار سوم، و بار اخر میپرسم. ایا بنده وکیلم؟
_عروس رفته ترشی بخوره...
دورا از جا پرید. باز هم این خواب های ازار دهنده... عرق سرد بر روی پیشانی‌اش، لجوجانه به سمت پایین میغلتید. مدت ها بود که ذهنش درگیر بود، درگیر مشکلی که اغلب بچه‌های هافل نداشتند. به وضوح کم تر غذا میخورد. اغلب کسل بود و حتی در ذهن اینو اون سرک نمیکشید. خبری از بدجنسی و کل کل کردن نبود و حتی لباس های کم پف تری میپوشید. همه‌ی رفتارهایش ریشه در افکارش، خواب‌ها و... داشت. او نه شیدای کسی شده بود و نه سن خاص همچون اجری بر سرش خورده بود. تنها اتفاق وارده، اطلاعیه ی جدید وزارت سحر و جادو بود.

نقل قول:
وزارت خانه ی سحر و جادو در نظر دارد که ‌به افرادی که تا قبل از کریسمس برای خود همسری مناسب پیدا کند_از زوجین تست معجون عشق گرفته میشود_ خانه ای دوبلکس و لوکس را به صورت مبله به این دو تسترال عاشق اهدا کند.


تعطیلات کریسمس
دورا خوب فکرهایش را کرده بود. قصد داشت به دانشگاه مشنگی برود تا شوهری بیابد. سپس او را سه طلاقه کند و در خانه‌ی مجردی‌اش گود بای، هلو و... پارتی برگزار کند. وارد اتاقش شد و لپ تاب مشنگی‌اش را باز کرد. این چند روزه چند دوست مشنگی پیدا کرده بود و از خنگی آنها کمال استفاده را کرده بود. یه سری کلمات شاخ و... را هم شنیده بود و فهمیده بود شاخی باعث جلب توجه میشود و ممکن است زود تر شوهر پیدا کند. سرانجام ویندوز لپ تابش جان کند و بالا آمد.
وارد گوگل شد و سرچ کرد:
در دانشگاه چه بپوشیم تا شاخ شویم؟
پس از آن نگاهی به خود و نگاهی به لباس‌های پیشنهادی انداخت.

_ واسه همین بوده که شوهر گیرم نمیومده دیگه... با این همه پف صورتم اصن مشخص نیس.

و لیستی از لباس های لازمه نوشت.
عصر نوبت تتو هم داشت. بعد از آن قرار بود موهای بلند و موج دارش را کوتاه و فر کند.

یک هفته بعد محوطه‌ی دانشگاه

_ دورا واقعا خیلی باهوشی هر چی پرسیدنو بلد بودی!
_ آخ عــشقـم لطف داری. ( )
_راستی گلم، این آرایش لایت خیلی رو صورتت نشسته از کجا پیداش کردی؟ مال کدوم سلبه؟

دورا که نمیدانست سلب مخفف سلبریتیه و آرایشش را از مجله‌ی کراب پیپر برداشته بود، پاسخ داد:
_خودم طرحشو زدم.( )

در همین حین ذهن پسرهای اکیپ را هم چک میکرد تا ببیند روی کسی تاثیر گذاشته است یا نه؟
_ این که ماری رو دوست داره...اینو چه خوشگله جوووون، حیف زن داره. اینم که شبیه ته ماهیتابست. پووووف اینم که بچه مثبته.هی اینو همین خوبه... دورا خوبه دیگه بهتر از این گیرمون نمیاد.
_اخه گوشاشو نگاه کن چه گندس.
_خعب... خعب چشمای توام درشته.
_ هییی اون جزو خوشگلیامه ژاااان اونو نگاه کن.
_این خوبه وای خدا خدا یکی منو بگیره.

و در همین حالت سرش را به حالت غش روی شانه ی دوستش گذاشت. دخترک متعجب سرش را به سمت دورا چرخاند.
_ چی شده دورا؟
_ اون پسره کیه؟

چشمان جنگلی دختر به سمتی که دورا به طرز نامحسوس کبری ۹۶ اشاره کرده بود چرخید.

_ اون پسره؟ هی رومئو بیا اینجا.
و آنجا بود که دورا با پسر قصه‌مان آشنا شد. پسری با دو گوی شب رنگ، کمی بلند قد تر از دورا و که به قیافه اهمیت میداد؟ دورا به سرعت ذهن او را خواند.
_ واقعیتش من کلاس تاریخ داشتم و نمیدونستم کجاست. کورنلیا گفت شما هم الان کلاسشو دارید، میشه با هم بریم؟

کورنلیا چشمانش بسکتبالی شده بود و دریب زنان دورا را نگاه میکرد.

_ بله مشکلی نیست.

و این آغاز ماجرا بود.


یک ماه بعد، دورا و رومئو در خیابان ها دست به دست قدم میزدند، زیر باران بستنی میخوردند و خوش بودند. اما مسئله این نبود. دورا باید تا حداکثر دو هفته‌ی دیگر با او ازدواج میکرد. او از لحظاتش لذت میبرد اما حسی به رومئو نداشت. برای او فقط آن خانه مهم بود و بس!
به دنبال راهی بود تا خود رومئو این بحث را جلو بکشد و او را خلاص کند. پس او را به کافه‌ای کشاند و هر دو پشت میز دنج مشکیی قرار گرفتند‌. دورا همان طور که با آویز گوشی‌اش ور میرفت، منتظر بود تا رومئو طاقت نیاورد و لب باز کند.
سرانجام رومئو سکوت را مچاله کرد.
_ تو خیلی با بقیه متفاوتی دورا! اصن انگار واسه من ساخته شدی. روز اول احساس کردم توام مثل بقیه میخوای گیرم بیاری تا همه زندگیتو بگی و بهم نزدیک شی. اون روز که سر کلاس تاریخ هر لحظه منتظر بودم تا خودتو بهم معرفی کنی و شروع کنی به گفتن این که چقدر از من خوشت اومده... ولی تو تمام اون کلاس در حال نوت برداشتن و حرف زدن با استاد بودی. بالاخره وقتی صبرم تموم شد و بعد کلاس اومدم پیشت... یادته؟ تشکر کردی، گفتی اسمم دوراست و رفتی! رفتی و این عجیب بود. یم هفته طول کشید تا بشناسمت و دو هفته تا به دستت بیارم. اصولا دست نیافتنی‌ها جذاب‌ترن؛ برای همه!

دورا در ذهنش تمام مشقت هایی را که کشیده بود، به یاد آورد. ذهن خوانی ها، جزوه‌هایی که مینوشت. جواب هایی که از مخ بچه خرخونا کش میرفت و... حالا وقتش بود یه قدم جلو تر برود و به هدفش نزدیک‌تر شود.

_ انتقالی گرفتم.

رومئو سرش را اندکی بالا آورد و در چشمان خاکستری دورا دوخت. بدون نیاز به ذهن خوانی هم میشد از چشمانش بهت زدگی را دید.

_ چرا؟ اخه برای چی؟
_ دارم از اینجا میرم.
_ پس... پس منو تو... ما چی میشیم؟
_ مسئله همینجاست! من دوست دارم، ولی مجبورم برم.

وقتش بود کمی ریسک کند. پس با کمی مکث ادامه داد:
_تو... تو هم با من میای!؟
_ چی! من؟ خب... معلومه که... اصن برای چی میخوای بری؟

به دام افتاده بود. حالا میتوانست به سراغ نقشه‌ی اصلی برود.

_ پدر و مادرم میخوان برن.
_ راهی نیست که تو نری؟
_ چرا هست... کسی که باعث ماندگاری‌ام بشود.

رومئو، خدا را صد هزار مرتبه شکر، از آی کیو بهره‌ی مناسبی برده بود‌‌. دو هزاری‌اش زود افتاد و متوجه اصل ماجرا شد.

_ هنوز برای این کار زود نیس؟
_ هست ولی تا هفته‌ی دیگه دیر شده و من رفتم.

دو روز دیگر جوایز وزارتخانه تمام میشد و دورا لباس عروس به تن، دسته گل به دست و پا به کفش کفش به پا در کلیسا منتظر شادوماد بود!
در همان لحظه رو به رویش پدر ، دختر و پسری را زن و شوهر اعلام کرد و آنها مشغول صحنه‌های مستهجن شدند. دورا دستانش را بر روی چشمانش گذاشته بود و از لای انگشتانش صحنه را میدید!
هنگام خروج آن دو که دست در دست هم خارج میشدند؛ دورا که لبخند ملیحی به آنها زد، بماند که دخترک در جواب لبخند در ذهن:
_ دختره‌ی بیشعور! چه نگاهی میکنه.
نیز نثار کرد و رفت.
دو زوج دیگر نوبت دورا و رومئو بود. در همان حین پسری با شلوار سرهمی جین و کلاهی که بر سر داشت وارد شد و نامه ای به او داد!

دورای عزیز ، من در راه کلیسا بودم که با دختری زیبا رو مواجه شدم. او از من به طرز بسیار مودبانه‌ای درخواست کرد تا او را به خانه‌شان برسانم. این چیزی بود که تو به آن دقت نکرده بودی! امیدوارم فردی مناسب خودت پیدا کنی. تو لیاقتت بیش تر از این هاست. دوست دارت رومئو.


دورا پس از تجربه‌ی شومش با رومئو تلاش کرد تا شوهر دیگری پیدا کند. در هر حال او یک هافلی سخت کوش بود. اما موفق نشد و در کمال بدبختی شاهد رسیدن یکی از آن خانه های لوکس به دشمن دیرینه‌اش، آملیا بود.



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳ سه شنبه ۹ آبان ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
زوج!

- جلسه رسمیست! سکوت را رعایت کنید!

مادر خانواده، این را گفت و به تک تک اعضای جلسه نگاه کرد؛ پدرخانواده، دوقلوها، پسر بزرگتر و... آملیا! همگی مانند دستۀ جارو، صاف نشسته و به مادر خیره شده بودند که حالا، درحال بررسی پرونده بود.

- همگی میدونین چرا جلسه گرفتیم؟
-
- مامان جون میخواد بیاد!

با این گفته، همه با تعجب به او نگاه کردند؛ مامان جون، مادربزرگ مشترک پدر و مادرشان بود. او زنی بود که به ازدواج قبل از هجده سال اعتقاد داشت و بسیار هم در این مورد سختگیر بود و تا نوجوانان را به خانه بدبختی نمیفرستاد، ول کن نبود.

- ام... لرد کارم داره!

و برادر بزرگتر، به همین سادگی در رفت!

- نه!
- آروم باش دخترم! من نمیذارم مامان جون به زور شوهرت بده!

تصویر کوچک شده


استقبال از خانم فیتلوورت

- سلام عزیزم! ماچ ماچ! اه! نگا این چقد بزرگ شده! و...

نگاهش به آملیا افتاد؛ با انزجار رویش را برگرداند.
- هنوز شوهر نکردی؟ بدبخت شوهر نکرده!
- اهم... مامان جون... نمیاین داخل؟

مامان جون، سرش را بالا گرفت و وارد شد. درحالیکه قدم میزد، با مادر و پدر، درمورد فواید ازدواج صحبت میکرد.
- خب ننه، جونم براتون بگه که زمان ما، دختر هیجده ساله، میترشید! جدی میگم! این سر سفیدم میگه! منم که نوزده سالم بود عروسی کردم، هنوز که هنوزه بچه دار نشدم!

مادر و پدر، نگاهی به معنای :"پس مامان بابای ما، پرورشگاهی بودن دیگه!" به همدیگر انداختند و سپس، دنبالۀ حرفهای مامان جون را گرفتند.

- میدونی، وزارت جادوی شهرما، مفادی رو برای زوج های جادویی درنظر گرفته؛ البته، اونایی که تازه ازدواج کردن!

و هیچکس، متوجه آملیایی نبود که حالا، بسیار مجذوب حرفهای مامان جون شده بود...

- میخوان ده هزار گالیون، یه حساب بانکی تو گرینگوتز و یه بسته برچشب قلبی بدن به زوجا!

طلسم از سر آملیا پرید؛ برچسب؟! همیشه دلش میخواست برچسب قلبی داشته باشد. پس به دنبال مامان جون راه افتاد و درراه، با خودش فکر میکرد:
- رودولف؟ نه، اون زن داره. گیبن؟ اصلا! خارج از هافل؟ عمرا! مگه اینکه طوری باشه که نبینمش!

باز هم طلسم از سرش پرید... نامرئی! باید با مامان جون به شهرشان میرفت...

- مامان جون؟!
- نع! باید با یه پسر ببینمت!
- یعنی همین که ببینیم کافیه؟
- آره قند عسلم!

آملیا باز به فکر کردن افتاد؛ چه کسی قرار بود نقش همسر اورا بازی کند؟

- به چی فکر میکنی، ننه؟
- میخوام ببینم کدوم پسرو بیارم!
-

"گیبن؟ رودولف؟" دو اسمی بودند که همزمان با قدم زدن در خانه، در ذهنش تکرار میشدند...
- هوم... شاید اگه گیبنو گول بزنم بگم نظارتو میدم بهش، بیاد!
- کسی گفت گیبن؟
- تو تو خونۀ من چیکار میکنی؟
- حرف ازدواجه؟

آملیا که گیبن را نیز بسی مشتاق میدید، با خوشحالی گفت:
- قبول میکنی؟
- من که باید اینو بپرسم!

دقایقی هردو به هم خیره شده بودند؛ تا اینکه...
- خب بگو دیگه! الان از وقت دوئلم میگذره!
- خب حالا! قبول میکنی؟
- آره!

نیازی هم به گول زدن نبود. حالا فقط باید به وزارت جادوی شهر میرفتند...
- میتونم برسونمتا!
- تو از کجا فهمیدی؟ نکنه از دورا هم ذهن خونیشو دزدیدی؟!
- تو همین یه پست، قرض گرفتمش!

تصویر کوچک شده


وزارت جادوی شهر

- این ده هزار گالیون شما، حساب گرینگوتزتونم فعال شد.
- جانمی!
- و خانوم فیتلوورت، اینم برچسب قلبی شما!

و آملیا از خوشحالی، بال دراورد و به نزد ستاره ها رفت!

پایان!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۴۳ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۸:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
گیبن و کالین با هم در کوچه های شهر قدم میزدند و از هر سماوری که میدیدند کمی تست میگرفتند و با لبخند های شیطانی که نشان از لاش خور بودن بیش از حد ان دو میداد رهگذران را میترساندند.
-کالین. شنیدم اونور مرز چیز های بهتری پیدا میشه.
-مرز؟ کدوم مرز؟
-افغانستان جادویی. ( کشور مجازی که نزدیک انگلیس قرار دارد)
-بریم بریم. من پایه ام.
-همینو میخواستم بشنوم.

چند ساعت بعد گیبن با ماشین سقف بازش دنبال کالین رفت و اورا سوار کرد و به جاده زدند و از شهر خارج شدند. گیبن به جاده نگاه میکرد که ژووووو صدای جیغ و فریاد چندین جغد سیاه که به سمت ماشین شیرجه زدند توجه اش را جلب کرد. اولین جغد نزدیک میشد. گیبن جاخالی داد و با پشه کشی که دستش بود جغد ها اینور و اونور میراند. در ذهنش گفت:"لعنتی ها . پرواز میکنن".

-چیزی گفتی؟

نگاهش به کالین افتاد که درب نمکدانی که مطمئنا داخلش نمک نبود را باز کرد و همین که دماغش را نزدیک برد. پوووووف پودر سفید به خاطر باد به هوا پاشیده شد و نصفش هدر رفت. گیبن و کالین با هم فریاد زدند.
-اههه. گیب دیدی مرلین چه بلایی سرمون اورد؟
-مرلین نکرد . تو کردی. تو عوضی عقب مونده ی روانی.
با پشه کش به سر کالین کوبید.

و فرمان را به کنار جاده کشید و پیاده شد. به سمت صندوق عقب رفت و ان را باز کرد. درون کیفش پر از داستان های خطرناک بود که حتی بو کردنش، هر کسی را بوخوری میکرد. کمی از هر کدام برداشت و سمت کمک راننده نشست. ماشین به راه افتاد.

چند ساعت بعد به لب مرز رسیدند. گیبن از ماشین پیاده شد و بندش را کش و قوس داد. به سمت مرز نگاه کرد.
-حالا چجوری میخوایم رد بشیم؟
-با جغد.
-

گیبن به صندوق عقب رفت و دو جغد پلاستیکی در اورد و شروع کرد به فوت کردن اینقدر فوت کرد که جغد ها بزرگ شدند، بعد هم با طلسمی هر دو را زنده کرد.

-خب کالین این چوبو سفت بچسب تا اونور مرز با این جغد ها میریم. اون بالا ول نکنی چوب رو ها.
-باشه باشه بریم.

چند دقیقه بعد در ارتفاع زیاد گیبن و کالین همراه با دو جغد از مرز میگذشتند و ماموران مرز را میدیدند که روی زمین کنار هم وول میخوردند. در همین حین دو کلاغ ظاهر شدند و شروع به جفت گیری روی هوا کردند. دهان کالین که هیچ دهان گیبن و جغد ها و چوب هم از تعجب باز مانده بود. کالین یکی از دست هایش را از چوب رها کرد و مشغول باز کردن لنز دوربینش شد. موقعیتش را ثابت کرد و روی کلاغ ها فوکوس کرد اما دستی نداشت که دکمه را بزند. ناچار دوربین را به ان دستش داد با ان دستش هم نتوانست عکس را بگیرد. ناچار دو دستش را ول کرد و دوربین را چسبید.
-اها یک دو سه. چیییک. گرفتمش. ووهاااااااااا.

کالین سقوط کرد و مغزش مثل گوجه روی زمین ماسیده شد. گیبن هم به سلامت به ان سوی مرز رفت و از انواع هیز و کوش مرغوب استعمال کرد و قصه ما به سر رسید ولی کالین نتونست این است جزای کسی که اخر پستش لرد رو بکشه.







هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۵۰ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶

کالین کریویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۲ دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۸ سه شنبه ۷ فروردین ۱۳۹۷
از پوست نارنگی مدد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 22
آفلاین
دوئل کالین کریوی و گیبن


‏- غلط کردم.
-واستا!
‏- اشتباه کردم.
-واستا می‌خوایم بکشیمت.
‏- دروغ می‌گی. می‌خوای بزنی.

لرد ولدمورت با چوب‌دستی افتاده بود دنبال کالین و کالین هم یه لایه التماس و سجده و لابه پخش زمین می‌کرد و روش یه لایه فرار می‌اومد و از جون و دل، جاخالی می‌داد تا جون و دلش حفظ شه!
همین چند لحظه پیش همه‌چیز روال بود.
کالین و دوربینش این‌ور خیابون، مشغول زوم کردن روی یک ساحره‌ی گذران بودن، بی‌خبر از اینکه لرد اون‌ور خیابون بدو بدو داره میر‌ه پدرِ صاحاب یه خانواده‌ی مشنگ رو در بیاره.

-این عکســـ... این عکس کلی لایک می‌خوره.

چیک!

-عه! چره عکسم سوخت؟

نور خیره کننده‌ای که کالین پیش‌بینی‌ش نکرده بود، افتاده بود توی عکس و باعث شده بود عکس بسوزه و هیچی به هیچی. دوربین جادویی هم که دیده بود ساحره از کادر خارج شده، ضدحال خورده و لنزش حالت زومش رو از دست داده و به اندازه‌ی طبیعی برگشته‌بود.
کالین که گدای لایک و فالوئر بود و حسابی روی اون عکس سرمایه‌گذاری کرده بود، افتاد دنبال منبع خرابی عکس و اون رو در کله‌ی کچل رهگذر تندروی اون‌ور خیابون دید که کچلیش نور رو انعکاس داده بود توی لنز. سریع دوید وسط خیابون تا بره اون‌ور و ته‌وتوی قضیه رو در بیاره.
توی مسیر رفتن به اون‌ور خیابون هم یه ماشین نزدیک بود زیرش بگیره و بوق زد و حرف بد زد و با تکون دادن انگشتش شخصیت خانوادگیشو نشون داد و رفت. کالین که هیچ ایده‌ای نداشت رهگذر پیاده‌ی مخوف تندرو چه کسیه و نمی‌دونست که اعصاب هم نداره چون پروفسور تریلانی دوباره فاز برداشته بوده و پیشگویی های نامطلوب کرده بوده و اسنیپ آنتن بازی در آورده بوده و بهش گفته بوده و رهگذر پیاده‌ی مخوف، خیلی عصبانی داشته می‌رفته عفت خانواده‌ی مشنگی که تولد بچه‌شون بوده رو لکه‌دار کنه، رفت و با یک جهش موفق، یقه‌ی ردای طرف رو گرفت و در حالی که از یقه‌ی طرف آویزون شده بود، جیغ‌زنان گفت:
-ولدمورت! گند زدی به عکسم. خیلی بدی.

توی همین اثنا، دوباره ماشینه برگشت و گفت:
-اُزگل! تو که هیچ ایده‌ای نداشتی این بابا کیه. چطوری اسمشو صدا زدی؟ اُزگل!

گفت اُزگل. دوبار گفت اُزگل. شخصیت خانوادگیش رو نشون داد. مرتیکه معلوم نبود وسط یه داستان جادویی و وسط یه خیابون جادویی با ماشین چه غلطی می‌کرد. بگذریم...
کالین که میون زمین و یقه، ترسیده بود و هوایی شده بود، گفت:
-چیز... شوخیه دیگه؟ واقعنکی که ولدمورت نیستی؟
‏-
-از بچه‌های دانشکده هنری؟ تیاتر و ازین فازا؟
‏-
-عکاس نمی‌خواین؟
-از یقه‌ی ما پیاده شو!

کالین خودشو پرتاب کرد پایین و پا گذاشت به فَ... بیخیال! بقیه‌ش رو همه می‌دونید. همون اتفاقای اول رول...
هرکی که گفت لرد ولدمورت هیچ‌وقت نمیدوعه دنبال یه نفر و این جلف‌بازیا مطابق شخصیت‌پردازیش نیست، یقین کنین که داره شخصیت خانوادگیش رو نشون می‌ده. لرد می‌دوعه، خوب هم می‌دوعه! شما بپر یقه‌ش رو بگیر، زنده بمون و پا به فرار بذار ببین می‌دوعه دنبالت برای اعاده‌ی شرفش یا نه.
خلاصه ولدمورت طلسمای بد می‌فرستاد به کالین و کالین هم طبق تکنیک لایه‌لایه‌ایِ سجده/فرارش، قسر در می‌رفت که ناگهان اسکریم جیور به اونجا آپارات کرد و در ثانیه، خودش رو پرت کرد تو آغوش لرد ولدمورت.
-اربابا، جانا! آمدم جونم به قربونت. اومدم اربابا.
-ولمون کن مردک. تو کی هستی دیگه؟
-به همین زودی مغز استخونات رو فراموش کردی؟
-دور شو می‌خوایم این مشنگ‌زاده‌ی بیشعور رو ادبش کنیم.
-حرفت عزیزه. اما اربابا! دامبلدور مرده. بله دامبلدور مرده! مرده و وصیت هم کرده. وصیت مرده نباید رو زمین بمونه.

کالین همینطور سجده کنان، توی شعاع لرد ولدمورت دور پلیسی می‌زد تا طلسم نخوره بهش.

-نمی‌فهمیم چی می‌گی روفوس. کدوم گوری بودی این همه سال؟
-کجا بودم؟ آ قربون سوالت بشم ارباب. تو وزارتخونه بودم و ارثیه‌ی دامبلدور رو چک می‌کردم. چک می‌کردم که نکنه توش چیزی گذاشته باشه جهت نابودی ارباب تاریکی‌ها.

ولدمورت کمی فروکش کرده بود و با تقریب خیلی خوبی، بیخیال کالین شده بود. رو کرد به اسکریم‌جیور و گفت:
-خب؟ نتیجه‌ش چی شد!
-تو یه کلمه برات خلاصه‌ش کنم... ابزورد! پوچ! بیهوده! شر! ور! بی‌خطر! توکلی! با هفتاد سال سابقه! خدایش بیامرزد!
-خب مبارکه. حالا برو.
-د صبر کن دیگه ارباب جون. باید پروتکل انجام بشه.

این رو گفت و دست کرد توی جیباش و یک میکروفون و یک جغد قهوه‌ای در آورد و دهنش رو کرد توی میکروفون و گفت:
-به نام جانی ارباب، پروتکل شماره‌ی یک! وصیت نامه‌ی آلبوس پرسیوال بلاه بلاه بلاه دامبلدور!

نگاهی به کالین کرد که اصلا گوش نمی‌داد. ترجیح داد سخن رو کوتاه کنه و اون یه خط اصلی رو بخونه و بره.
-اهم اهم. برای کالین کریوی عزیزم، جغد قهوه‌ای رنگ خانوادگی‌ام را می‌گذارم تا اعمال قهوه‌ای‌ زندگی‌اش را پوشش دهد.

بعد سرشو آورد بالا و یه نگاهی به کالین کرد که داشت سجده/فرار می‌کرد و یه نگاهی هم به لرد کرد که رداشو با دستش گرفته بود تا پیش‌پا نخوره و دنبال کالین می‌دویید و گفت:
-ما این جغد رو دادیم تا تکنسین های جانوری وزارت، یعنی هاگرید و باروفیو بررسی کنن. دست کردن و ته و توش رو در آوردن اما چیز مخربی درش نبود. یک سری چیزای نامساعد بود که به باور قدیمیا خاصیت داره و خب دوتایی همونجا انداختنش رو تابه، حرارت دادن بهش و خوردنش. نتیجتاً باقی مانده‌ی جغد رو می‌دیم خدمت شما.

و اینطوری بود که یک جغد پیر خرفت رو پرت کرد سمت کالین و خودش رو هم پرت کرد سمت لرد ولدمورت و گفت:
-اربابا!حالا باید پروتکل شماره‌ی دو رو اجرا کنیم.
-ای بابا باز اومدی که. بگو! بکن! اجراش بکن.
-
-
-همین بود ارباب جون. با مغز استخونت خدافظی کن که رفت به خاطره‌ها بپیونده.

درحالی که روفوس، لرد رو گرفته بود زیر سیل ماچ، کالین خودش رو وصله‌ی جغد کرد و سعی کرد فرار کنه و علی‌رغم استارت های بدی که داشت، نهایتاً موفق هم شد و پرید و رفت و لرد هم که دید کی به کیه، به‌جاش روفوس رو کشت و راه خونه‌ی مشنگا رو که پروفسور تریلانی پیش‌بینی کرده بود خیلی جیز هستن و نباید سمتشون رفت، پیش گرفت تا بکشتشون و دیگه جیز نباشن. لرد ولدمورت آدمی نبود که تهدید کنندگانش رو زنده نگه داره. حالا می‌خوای اسنیپ آنتنه باش و هرچی تریلانی گفت رو صاف بنداز کف دست لرد، می‌خوای مشنگ باش و جیز باش. توی پرانتز یه چیزی بگم، نمره هم کم کردید فدای سرتون ولی این آنتن بودن خیلی بده. دهن ما صاف شد تو مدرسه سر همین که به آنتن‌ها بفهمونیم وفاداری به ناظم، با آنتن بازی متفاوته. شما هم میون پرانتز آنتن نباشید. خب؟ آم...کجا بودیم؟ آها! کالین.
نه والا! کالینم اوکی بود. مشکل این جغده بودش. یه‌کم زیادی بی سر و پا بود. سرش اوکی بود ولی پایین تنه‌ش... همونطور که روفوس گفت، در دستان درنده‌ی هاگرید و باروفیو قرار گرفته بود و خلاصتاً کمیتش می‌لنگید. انقدر پرانتزی پرواز کرد که نهایتاً سقوط سفتی روی چمن های خیس و سوسیس اندود حیاط یک خونه‌ی مشنگی داشتند. کالین همین که به خودش اومد دید بچه‌ی دماغوی خونواده که یک کلاه بوقی مریض هم سرش گذاشته بود، دماغشو مالید به تیشرتش که نشان از شخصیت خانوادگیش بود و فریاد زنان گفت:
-بابا بابا. عکاسمون اومد. با یه جوغد.

جوغد؟ اگر سرکه نمی‌خورد و پنیر نمی‌کشید، آینده‌ی روشنی در انتظارش بود. یحتمل هاگریدی، آنتنی چیزی ازش در می‌اومد. بابای خونواده با رکابی شیری و پیژامه‌ی راه‌راه سفید-آبیش که با اون سبیلای شمشیری و کله‌ی میون طاسش، یه جلوه‌ی ستم خلق می‌کرد، اومد بیرون و در حالی که به کالین لبخند می‌زد و به طور مشکوکی دستاشو به هم می‌مالید و ابروهاشو بالاپایین می‌کرد، فریاد زد:
-خانم دیدی گفتم این دیجی کالا معتبره؟

کالین مبهوت گفت:
-دیجی چی؟
-سفارشمون رو اوردن خانم. یه عکاس تر و تازه. شیپینگشون هم با جغده.
-چی؟ شیبینگ؟ شیب؟ بام؟
-هیچی پسرم. شما تازه رسیدی هوا به هوا شدی. چرا انقدر کوچولویی؟

جمله آخر رو در حالی گفت که دستاشو به هم می‌مالید. هوا هیچ‌جوره اونقدر سرد نبود که باباعه هی دستاشو بماله به هم و این قضیه نشون از شخصیت خانوادگی تعطیل اون خانواده می‌داد.

-چرا سیبیل داری پسرم؟
-هاااا این؟ مصنوعیه! گذاشتم که توی شورای ویزن راهم بدن بتونم برم با مشاهیر سلفی بگیرم.

توی همین اثناء مادر خانواده هم اومد بیرون و بذارید اینجوری بگم که در طاسی سر و شمشیری بودن سبیل، کاملا رقیب چغر و بد بدنی برای شوهرش محسوب می‌شد. پیژامه‌ش همون برند پیژامه‌ی باباعه بود و اما لباسش... لباسش شدیداً سوسیسی بود که نشان از سوسیس اندود کردن کف حیاط می‌داد.
مامانه هم یا خدا! مامانه هم در حالی که دستاشو می‌مالید به هم و به دوربین کالین نگاه می‌کرد، گفت:
-امروز تولد امیرارسلان جونمونه. تو رو از دیجی‌کالا سفارش دادیم که برامون عکاسی کنی.

کالین انقدر حواسش پرت سوسیس های اندوده شده!؟ ی کف حیاط -که یحتمل شام تولد بودند- شده بود که هیچ نفهمید مادر فولاد زره چی گفت. تنها چیزی که متوجهش شد این بود که هرچی صدای کلفت تا قبل از دهان گشودن مامان امیرارسلان جون شنیده بوده، صرفاً یه شوخی ساده بوده.

-عام. من برم!؟
-بری؟ چی‌چی و بری؟ ما این همه راه اومدیم. حالا می‌گی عکس نمی‌گیری؟

ناگهان زنگ حیاط به صدا در اومد. دیجی‌کالا عکاس اصلی رو آورده بود. کالین رسماً خشکش زده بود. مامان و بابای خانواده در حالی که دستاشون رو به هم می‌مالوندن، شروع کردند به یکی درمیون سخنرانی کردن.
-چی؟ تو عکاس اصلی نیستی؟
-ازین پاپارازیا هستی؟ خواستی زندگی شخصی مارو به جهانیان بنمایی؟
-به جهانیان می‌نماییمت. حالا صبر کن.

کالین نای فرار نداشت. نای سجده هم نداشت. نتیجتا نای سجده/فرار که در اون صاحب‌سبک بود رو هم نداشت. صرفاً ناله‌های نامفهوم می‌کرد و امیر ارسلان...جان!؟ و مامان و باباش... مامان و بابا جانش!؟ اومدند سمتش و بردند حبسش کردند توی اتاق پشتی تا بعد از تولد شخصیت خانوادگیشون رو فرو کنند توی مغزش. توی مسیر اتاق پشتی امیرارسلان دوباره دماغشو مالید، این‌بار به تی‌شرت کالین و کالین خیلی چندشش شد از این شخصیت خانوادگی.

سمت لرد ولدمورت.

با خودش پیشگویی تریلانی رو مرور می‌کرد." آنجا... مشنگستان، درب بنفش. پشت آن در و در اتاق پشتی، مرگ در انتظار توست." و لرد داشت می‌رفت مرگ رو بکشه و فاز "حتی مرگ هم ازمن فرار می‌کند" برداره و این داستانا.
به در بنفش رسید. در زد و امیرارسلان در رو باز کرد و اومد که دماغشو بماله به پایین ردای لرد سیاه که با یه چک افسری روبرو شد. بچه‌ی پررو که تازه داشت ادب می‌شد، اومد بره به مامان باباش بگه که عمو زدتش اما عمو یه افسری دیگه هم خوابوند زیر گوشش.
-تا تو باشی چغلی نکنی. کسی حق نداره آنتن داشته باشه. فقط ما حق داریم آنتن داشته باشیم.ام... ما و ناظم مدرسه‌ی کالین‌اینا!

یدونه دیگه هم خوابوند زیر گوش بچه، چون تا سه نشه بازی نشه. بعدش راه افتاد از لای سوسیس های اندوده شده‌ی کف حیاط به سمت خونه و اتاق پشتی.

ده دقیقه‌ی بعد

-آواداکداورا!

همون داستان همیشگی! دوباره طلسم کمونه کرد به خودش و پودر شد و ولدمورت تا ابد از نظر ها داستان شد.
تا عشق و امیدی هستش، چه باک از بوسه‌ی دیوانه‌سازان؟ پایان!


فلش بک.

کلبه‌ی احزان رو به گلستان سیبل تریلانی

تریلانی که توی کلبه‌ی نیمه‌خالیش زل زده بود به گوی جادویی روبروش یه دفعه رفت توی خلسه و گفت:
-یکی باید بمیرد تا آن یکی فیلان و بیسار.

این دیگه از شنگول و منگول هم تکراری‌تر شده بود. واسه همین یک اتصالی زد و گفت:
-سلامتی سه تن. رفیق ، ناموس ، وطن.

به درد نمی‌خورد. یک دور دیگه کانال عوض کرد و گفت:
- دمی بی خبری كافی است تا همه چیز را از دست بدهی و ناگهان هر چه را كه با تلاش به دست آورده ای، نابود می شود و از دست می رود. سخن بزرگان، ژان پل سارتر.

اینم قشنگ بود به نسبت ولی...
-نکن جان! نکن. اون عمه‌ته. نکن تو ناجوری. ای جان اسنوی احمق.

نهایتاً از دستش در رفت و پیشگویی اصلی رو هم اون لابه‌لا، منتشر کرد.
-آنجا... مشنگستان، درب بنفش. پشت آن در و در اتاق پشتی، مرگ در انتظار توست. عشق. عشق میزبان، میهمان ناخوانده را محافظت می‌کند. سارق نابود می‌شود. امیدوارم واضح گفته باشم. دیگه ما بریم سیزن جدیدو ببینیم تا اسپویل نشده.


داخل خونه‌ی امیرارسلانینا


دو چیز در دنیا جاذبند. اولی شمشیر گریفیندوره که هرچی قوی‌ترش بکنه رو جذب می‌کنه و دومی رکابی سفیده که هرچی چرک‌ترش بکنه رو جذب می‌کنه. و خب آوادا به هیچ وجه چرک‌کننده نیست. فلذا وقتی لرد اولین آوادا رو رَوونه‌ی رکابی بابای امیرارسلان جون کرد، آوادا کمونه کرد و خورد به چینی‌ای که مادرزنش تو پاتختی آورده بود واسشون و شکستن چینی همانا و خنک شدن دلش همانا. رفت یه ماچ از لپای از عصبانیت سرخ‌شده‌ی لرد گرفت تا پروسه‌ی...نه پروسه نه! چی می‌گفت روفوس؟ آها! یه ماچ از لپای از عصبانیت سرخ‌شده‌ی لرد گرفت تا "پروتکل" تخریب شخصیت‌پردازی لرد تکمیل بشه. لرد هم نه گذاشت و نه برداشت و آوادای دوم رو مستقیم زد به سرش و هدشاتش کرد. در همین عنفوان، مامان امیرارسلان جون که متوجه شده بود یه خبراییه و این انسان کچل، مهمون تولد پسرش نیست، در حالی که دستاشو می‌مالید، رفته بود توی اتاق پشتی و کالین رو در آغوش گرفته بود و می‌گفت:
-نه تو نباید بمیری. نه. باید زنده بمونی تا بعد جشن تولد بیام حسابتو برسم. آره. ادبت کنم. که دیگه با جغد نپری وسط زندگی یه خونواده‌ی محترم.

جملات بالا تاثیر خودش رو گذاشت و کالین طلسم شد.

-مگه این‌که از رو جنازه‌ی من رد بشی.
-خو! باشه.

لرد یه آوادا زد به مامان امیرارسلان‌جون و در حالی که از رو جنازه‌ش رد می‌شد، رو کرد به کالین.

-غلط کردم.
-خب نباید می‌کردی.


پایان فلش بک


ویرایش شده توسط کالین کریوی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۸ ۲۱:۱۷:۱۴
ویرایش شده توسط کالین کریوی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۸ ۲۱:۳۷:۳۸


عکاسم عکس می‌گیرم. عکاسم عکس می‌گیرم. عکاسم عکس می‌گیرم.


Did You Get Any Of That?


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵ دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۸:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
گیب vs دی

گیبن دستهایش را مشت کرد، عطر ناخوش طلسم "بیست و چهار ساعت برعکسی" را احساس میکرد. بلند شد. از پشت سرش صدای در ماشین که بسته میشد شنید شد و همینطور صدای شخص از درون پنجره.

-حالا برات درس عبرت میشه. فکر کنم قرارای مهمی داری.

ماشین حرکت کرد و صدای قهقهه های مرد را دور کرد. با خودش فکر کرد کدام قرا... دینگ! صدای زنگ در گوشش پیچید. به خاطر اورد. باید به عنوان شاهد در دادگاه برادرش حاضر میشد. با وجود او برادرش میتوانست تبرئه شود. اما الان کجا بود؟باید هر چه سریع تر خودش را به دادگاه میرساند.

یک ساعت بعد نفس نفس زنان در راهروی دادگاه

گیبن برادرش را دید که به همراه دو مامور مسلح به سمت دادگاه حرکت میکند. نزدیک او رفت و همراه انان راهی دادگاه شد.
-گیبن همه چیز مرتبه؟
-البته. همه چیز مرتبه. زیاد از حد هم مرتبه. میدونی اینقدر مرتبه که نیاز نیست همین الان آماده فرار بشی. اصلا نیاز نیست.

برادر گیبن که مانند یک کلون از خود گیبن بود با تعجب به گیبن نگاه کرد. ولی چیزی نگفت. به دادگاه رسیدند.

-دادگاه رسمیـ ــیست . شاهد در جایگاه حاضر شود.

گیبن جلو رفت و روی صندلی نشست.

-اقای گیبن...اظهارات خودتونو بگید.
-عرضم به غیبتتون که این داداش من یه ادم شیاد و کلاشه و تمام این ادم ربایی ها، قتل ها و قاچاق مواد کار خودشه.

خبرنگاران به ردیف اول حمله کردند. صدای فلش زدن دوربین ها قطع نمیشد. برادر گیبن به معنای واقعی کلمه گرخید و از جایش بلند شد . انگشتش را به سمت گیبن دراز کرد.
-هوی. معلوم هست چی داری میگی؟
-البته، تو همیشه با ادم بدا دوست بودی و بر علیه شون نمیجنگیدی.

داداش گیبن که حالا برای خالی نبودن عریصه گیبون صدایش کنیم. صورتش سرخ شد. وکیلش روی شانه اش زد و از او خواست که بنشیند و چیزی در گوشش گفت.

-دادگاه پانزده دقیقه تنفس اعلام میکند.

همه از سالن خارج شدند . وکیل گیبون، گیبن را به جای خلوتی کشید و پیشنهاد بی شرمانه ای به او داد.
-من از اولشم میدونستم تو میخوای سر برادرتو زیر اب کنی و قضیه دفاع کردن هم یه شوخیه. من در ازای بیخیال شدن تو سر این قضیه حاضرم پول خوبی بدم.

گیبن با خونسردی به وکیل نکاه کرد.
-من پول میخوام. حتما. این قضیه چه ربطی به پول نداره؟
-خوبه! من یه چک 20 ملیون گالیونی مینویسم.

گیبن فهمید که حرف زدن با وکیل بی فایده است. فقط محض احتیاط چک را گرفت و به سمت دادگاه برگشت و روی سکو نشست.

-اقای گیبن بقیه صحبتاتون؟

وکیل گیبون خودش را پشت میز جا کرد و چشمک گشادی تحویل گیبون داد. گیبن شروع کرد.

-نمیگفتم. این داداش من یک ادم فریبکاره. اون میتونه حتی یه مورچه رو زیر پاش له کنه چه نرسه به مافیا و کودتا و اشوب و شرارت؟

خبرنگاران برای بار دوم حمله کردند. گیبون با عصبانیت بلند شد.
-منظورت از این مزخرفات چیه؟ هیچ میدونی داری چه غلطی میکنی؟ خودم به حسابت میرسم.
-نظم جلسه رو رعایت کنید. مستندات شاهد، برای تایین رای قطعی کافی ـیست.

منشی قاضی پیش او رفته و در گوشی صحبت هایی رد و بدل میکنند. قاضی از روی صندلی بلند شد و با صدای رسا نتیجه را اعلام کرد.

-جناب اقای گیبون به جرم قاچاق اسلحه، معامله ی مواد، ادم ربایی، قتل به 7 بار مرگ تدریجی محکوم میشوید. حکم دادگاه قطعی است.

تق تــق تــــــق!

گیبون در حالی که چند مامور دور و ورش را گرفته بودند و به او دستبند میزدند با چشم هاس قرمزش به گیبن خیره شده بود.
-نمک نشناس. خودم میکشمت.
-متاسف نیستم.
-لعنتیییییییییییی.

و ماموران او را بردند.


هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.