هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶

پنه‌لوپه کلیرواترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۳ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۱ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
از مرگ خوشم نمی آد، ولی ازش نمی ترسم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 104
آفلاین
- نولا من گرسنمه!
- کوفت!
- نولا من...
- زهر مار!
- نولا ..،
-کروشیو!

نولا جانسون نگاهی به پنه لوپه یا همان شخصیت معروف به دخترک انداخت، که از این حالت( )
به این حالت( ) در آمده بود!سپس دلش سوخت . جر خورد و آتش گرفت . آخر هر دویشان ریونکلاوی بودند ! فقط دخترک یکم لوس بود!
- چیه؟
-نولا ما از این جا می ریم بیرون؟این جا خیلی تنگه!

نولا نگاهی به اطراف انداخت .
- این جا همش شبیه به همه مشکلی نیست!
- نولا ولی من خستم!

فلش بک؛
به طور خلاصه بگم ، نولا جانسون و پنه لوپه کلیرواتر شبی از شب ها-۶نوامبر- چادر برداشته و جست و خیز کنان با خواندن:
نقل قول:
بلاتریکس نگو بلا بگو!
تنبل تنبلا بگو !
مو ی بلند!
جوهر نمک !
ناخون سیاه واه واه واه!
نه رودی نه آرسی هیچ کس باهاش رفیق نبود!
تنها روی پاتیل خاموش ،نشسته بود تو سایه !
-بلا می یای بریم بیرون؟
-کروشیو ، کروشیو!
. . .


در جاده ای منتهی به ساحل شمال هاگزمید قدم بر می داشتند.
بعد از ساعتی پیاده روی چادر خود را برپا نموده و خفقان گرفته و کفه ی مرگشان را گذاشتند . باشد که از خشم بلاتریکس در امان بمانند.
خلاصه ، جونم بگه براتون . نولا نصف شب بلند شد . نگاهی به آسمان سرخ بالای سرخ انداخت و پنه لوپه را بیدار کرد.
- چی می بینی؟
- بالای سرم رو .
-خب یعنی چی؟
- از لحاظ معنوی یعنی مرلین از ما عصبانی است ، از لحاظ علمی یعنی شبکیه ی چشمم آسیب دیده و سیاهی شب رو قرمز می بینم و از لحاظ پژوهشی چرا بالای سرمون شبیه زبان کوچک اتهای حلق شده؟ البته اون کناره هم شبیه حفره ی حلقه ولی خب من کلا شبکیه ی چشمم آسیب دیده و از لحاظ فیزیکی یعنی خاک بر سرت ، آخر شبی بیکاری؟
- این چه مزخرفاتیه می گی؟ اولین نتیجه ای که باید بگیری اینه که مارو بلعیدن !
- هان؟
- کوفت!
و این اخرین مکالمه ای بود که آن ها در دهان و لبه ی مجرای معده با هم کردند و لحظه ای بعد به درون حفره پرتاب شدند!
پایان فلش بک .


دخترک پاهایش را در شکمش جمع، و دستانش را دور آن حلقه کرد . نولا نیز با حالت قوز زده و بسیار خمیده ،مشغول بازی با نوک چوبدستی اش بود!
- نولا احساس می کنم داریم خفه می شیم !
- احساس نکن!

دخترک آب دهانش را قورت داد . فضا به شدت تنگ و بد بو بود! در واقع و حشتناک ترین معده ی دنیا بود! معده ی شاه ماهی بود!
- می شه یه سوال بپرسم؟

نولا غرولندی کرد . به معنی اینکه:«می تونی بپرسی»

- نولا این آب سبز که از زیر پامون بیرون می آد چیه؟ خیلی داغه!

نولا نگاهی به زیر پایش انداخت و تازه متوجه اسید معده که تا مچ پایش جمع شده بود انداخت . این جا دیگه اخر خط بود.
- می ترسی ؟
- نه ، من ... فقط نمی خوام بمیرم!
- پنی !
- هوم؟
- منم میترسم !

دخترک سری به نشانه ی همدردی تکان داد و به زیر پایش خیره شد.
- پنی!
- هووم؟
- می شه یه اعترافی بکنم؟
- آره.
- من رنک بهترین تازه وارد ریونکلاو رو ازت دزدیدم!

دخترک نگاه خمصانه ای به نولا جانسون ، دخترکی که همیشه بوی شکلات می داد انداخت. سپس آه عمیقی کشید .دیگه پشیمانی فایده نداشت. اسید بالا تر آمده بود!
- منم باید یه اعترافی بکنم!
- خودتو خالی کن!
- من ... من یه در خواست عضویت برا محفل دادم ، ولی می خوام مرگخوار بشم!
- خب ، چه ربطی داره؟
- اخه می خواستم برا مرگ خوارا جاسوسی کنم که ارباب منو راه بده !

نولا سری تکان داد . از این ساحره ی مو مشکی همه چیز بر می آمد. حتی یک بار کیسه خون دای لووین رو سر کشید! البته اولای عضویتش بود !
- نولا ؟
- هووم؟
- من ، من شانه صورتی ات رو که روش عکس السا بود برداشتم!
- چرا؟
- چون ، چون لیسا باهات قهر بود!
لیسا گفت شونه ش رو بردار!
- پنی؟
- هوم؟
- منم ...منم . من ساحره ی بدی ام . من وقتی خواب بودی برات سیبیل کشیدم ، من پاشنه ی کفش لیسا رو شکوندم ! من هدفون لایتینا رو ازش کش رفتم ! من وقتی شما خواب موهاش رو شینیون کردم و براش پاپیون صورتی کشیدم! من عکسای لرد رو از تو کمد لینی کش رفتم و دادم به املیا ! من پشت ماسک آرسینوس آدامس چسبوندم! من با جوهر نمک بلاتریکس چسب چوب قاتی کردم! من...
- بسه دیگه!

اسید دیگه به چانه هایشان رسیده بود!
- پنی ، تو بهترین دوست منی!

ولی دخترک فرصت جواب نداشت. و این آخرین سخنان نولا جانسون و پنه لوپه کلیرواتر(دخترک) و ،وداع شان با زندگی بود. ما همیشه دور را می بینیم ، افق را . در حالی که افق چیزی جز محدوده ی دید ما نیست! یک دخترک نباید از مرگ بترسد ، زیرا مرگ چیزی جز پیمان با تاریکی نیست.


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۶:۲۷ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶

شما ایچیکاوا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۷ یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۲۷:۳۶ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 38
آفلاین
_آخ...نجینی! دمتو از تو دماغ ما درار!
_فیسس.فسیی!
_میدونیم دماغ نداریم. ولی منفذش رو که داریم. الان دم تو دقیقا توشه.

نجینی پیچ و تابی خورد و کنار لرد سیاه حلقه زد. لرد، ارباب دانایی بود. بسیار دانا. اما هر چه فکر می‌کرد به هیچ نتیجه ای در مورد مکان فعلی اش نمی‌رسید! سرانجام با حفظ سمت"دانا بودن" پرسید:
_کسی اینجا هست؟!
_من این‌جام! من! من.
در نگاه اول لرد فکر کرد که یک شلغمِ به شدت لاغرِ ماقبلِ تاریخِ سخنگو اعلام حضور کرده. وقتی با دقت بیشتری نگاه کرد متوجه شد که یک شلغمِ به شدت لاغرِ ماقبلِ تاریخِ سخنگوِ خیلی خوشحال اعلام حضور کرده. در واقع یک پسر جوان با لباس های صورتی و سفید و کفش های طرحِ باب اسفنجی با لبخند منزجر کننده به لردِ مبهوت خیره بود.
_تو دیگه کی هستی؟ اینجا کجاست؟ مرگخوارامون کجا هستن؟
_شما اربابی؟
_ما اول سوال پرسیدیم. اصلا حتی اگه اول هم نپرسیده بودیم بازم اول حساب میشدیم.
_شما اربابی؟
لرد می‌توانست تا صبح سوال خود را تکرار کند و جوان تا صبح سوال خود را! لرد، اصلا ارباب صبوری نبود. در آن لحظه خیلی مشتاق بود تا یک آوادا به وسط مغز جوان بزند و خودش را راحت کند. اما حیف که قیافه جوان او را یاد زمان‌هایی می انداخت که دایی‌اش تازه چیز میزد و چِت می‌شد! البته به نظر نمی‌رسید جوان چیز زده باشد. بیشتر شبیه کسانی بود که به صورت دیفالت چت هستند!
_بله! ما اربابیم.
_سلام الباب جون
_الباب نه! ارباب. خب! حالا بگو کی هسی؟
_شما!
_ما؟!
_نه، نه. من شمام!
_یعنی چی من شمام؟ یعنی تو مایی؟ یعنی تو لرد ولدمور..
_نه، یه دیقه، چیز شده، چیز...اسمش سر زبونم بود. سوظن؟! سوتفاوت؟! سو...
_مارو مسخره کردی؟ نجینی! این شام امشبت. برو بخورش.
_نه نخور. من مسخره نکردم. به جون مامانم نکردم. اصلا اسمم شماس. شما ایچیکاوا! تازه اگه نجینی بخورتم دوبار خورده میشم. من نمیخوام. دیگه تحمل آنزیم های موجود در دهان رو ندارم.
_دیگه دیره. نجینی! ما امر کردیم بخو...دو بار؟!
_آره دیگه. ما الان تو شکم این نهنگه ایم.
_نهنگ!
_آره الباب جون.

فلش بک

_نجینی! قراره ما میگو و ماهی و نهایتا کوسه بود. اونقدر نزدیک نشو. اون نهنگه. معده تو اون همه گنجایش نداره. نمیتونی بخوریش!
_ارباب! نرید دنبالشون. الان نهنگه جفتتونو میخوره. بعد ما بدون ارباب چیـ...
نهنگ دهانش را باز کرد و لرد و نجینی با هم به درون آن فرو رفتند.
_خوردشون!
_فکر کنم.
_حالا ما بدون ارباب چیکار کنیم؟!
پایان فلش بک.


لرد یک نگاه "چغندر تو مخ لک‌لکی که تو رو بجای فرزند برامون فرستاد"حواله نجینی کرد.
_اهم! خب...ما برای اهداف سیاه و پلیدمون اینجا هستیم. الان یادمون اومد. ولی شما، تو چرا اینجایی؟
_من که...پدر ژپتو هم محله‌ایمون بود ازم خواست بیام دنبال پینوکیو. چون من خیلی جادوگر توانمندیم و دنبال استعدادم هستم و شاید استعدادم پیدا کردن باشه اومدم.
_خب؟ پینوکیو هم اینجاست؟
_نه! نهنگو اشتباه اومدم.
لرد با ترحم خاصی به پسرِجوانِ خوشحال نگاه کرد. دایی مورفینش حتی در اوج چیز زدن هم انقدر ملنگ نمی‌شد!
_نگران نباش. مسلما مرگخورانمون با سریع ترین و بهترین راه دنبال ما میان. شما هم میبریم. شما گونه کمیابی هستید. حیفه منقرض شید.
_ممنون الباب من شما لو خلی دوج دالم!
_مث آدم با ما حرف بزنید.
_باش.
_خیلی خب...حالا ساکت یه گوشه بشینید و نجینی رو سرگرم کنید تا مرگخورانمون با خفن ترین شیوه ممکن نجاتمون بدن.

مرگخوران/حین انجام خفن ترین شیوه ممکن برای نجات ارباب
_اممممم...رودولف! مطمئنی این راه درسته؟ طبق نقشه، ما الان تو پیچ لوزالمعده باید باشیم نه سر کبد! ۳۵ بار قبلی هم دقیقا از همین جا رد شدیم.
_من میدونم یا تو لیسا؟ بعیده از یه ساحره باکمالات که به من شک کنه.

_من هر چی گفتم از سوراخ سرش وارد شیم مستقیم می‌ره به معده گوش ندادی. هی گفتی نه از روده وارد شیم! ببین گممون کردی. اصلا من شاه مملکتم. بیا برو این ور تـ...
_یه دقیقه حرف نزنید فکر کنم اینجا معدشـ...نه اشتباه شد. دور بزنید اینجا آپاندیسه.
و مرگخوران غر غر کنان به دنبال رودولف به سمت معده احتمالی شماره۳۶ راهی شدند.





ویرایش شده توسط شما ایچیکاوا در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱۵ ۱۶:۳۶:۴۹


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۰۴ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
_عروس خانم ایا بنده وکیلم؟
_عروس رفته مواد ترشی بخره!
_عروس خانم برای بار دوم میپرسم ایا بنده وکیلم؟
_عروس رفته ترشیشو هم بزنه!
_عروس خانم برای بار سوم، و بار اخر میپرسم. ایا بنده وکیلم؟
_عروس رفته ترشی بخوره...
دورا از جا پرید. باز هم این خواب های ازار دهنده... عرق سرد بر روی پیشانی‌اش، لجوجانه به سمت پایین میغلتید. مدت ها بود که ذهنش درگیر بود، درگیر مشکلی که اغلب بچه‌های هافل نداشتند. به وضوح کم تر غذا میخورد. اغلب کسل بود و حتی در ذهن اینو اون سرک نمیکشید. خبری از بدجنسی و کل کل کردن نبود و حتی لباس های کم پف تری میپوشید. همه‌ی رفتارهایش ریشه در افکارش، خواب‌ها و... داشت. او نه شیدای کسی شده بود و نه سن خاص همچون اجری بر سرش خورده بود. تنها اتفاق وارده، اطلاعیه ی جدید وزارت سحر و جادو بود.

نقل قول:
وزارت خانه ی سحر و جادو در نظر دارد که ‌به افرادی که تا قبل از کریسمس برای خود همسری مناسب پیدا کند_از زوجین تست معجون عشق گرفته میشود_ خانه ای دوبلکس و لوکس را به صورت مبله به این دو تسترال عاشق اهدا کند.


تعطیلات کریسمس
دورا خوب فکرهایش را کرده بود. قصد داشت به دانشگاه مشنگی برود تا شوهری بیابد. سپس او را سه طلاقه کند و در خانه‌ی مجردی‌اش گود بای، هلو و... پارتی برگزار کند. وارد اتاقش شد و لپ تاب مشنگی‌اش را باز کرد. این چند روزه چند دوست مشنگی پیدا کرده بود و از خنگی آنها کمال استفاده را کرده بود. یه سری کلمات شاخ و... را هم شنیده بود و فهمیده بود شاخی باعث جلب توجه میشود و ممکن است زود تر شوهر پیدا کند. سرانجام ویندوز لپ تابش جان کند و بالا آمد.
وارد گوگل شد و سرچ کرد:
در دانشگاه چه بپوشیم تا شاخ شویم؟
پس از آن نگاهی به خود و نگاهی به لباس‌های پیشنهادی انداخت.

_ واسه همین بوده که شوهر گیرم نمیومده دیگه... با این همه پف صورتم اصن مشخص نیس.

و لیستی از لباس های لازمه نوشت.
عصر نوبت تتو هم داشت. بعد از آن قرار بود موهای بلند و موج دارش را کوتاه و فر کند.

یک هفته بعد محوطه‌ی دانشگاه

_ دورا واقعا خیلی باهوشی هر چی پرسیدنو بلد بودی!
_ آخ عــشقـم لطف داری. ( )
_راستی گلم، این آرایش لایت خیلی رو صورتت نشسته از کجا پیداش کردی؟ مال کدوم سلبه؟

دورا که نمیدانست سلب مخفف سلبریتیه و آرایشش را از مجله‌ی کراب پیپر برداشته بود، پاسخ داد:
_خودم طرحشو زدم.( )

در همین حین ذهن پسرهای اکیپ را هم چک میکرد تا ببیند روی کسی تاثیر گذاشته است یا نه؟
_ این که ماری رو دوست داره...اینو چه خوشگله جوووون، حیف زن داره. اینم که شبیه ته ماهیتابست. پووووف اینم که بچه مثبته.هی اینو همین خوبه... دورا خوبه دیگه بهتر از این گیرمون نمیاد.
_اخه گوشاشو نگاه کن چه گندس.
_خعب... خعب چشمای توام درشته.
_ هییی اون جزو خوشگلیامه ژاااان اونو نگاه کن.
_این خوبه وای خدا خدا یکی منو بگیره.

و در همین حالت سرش را به حالت غش روی شانه ی دوستش گذاشت. دخترک متعجب سرش را به سمت دورا چرخاند.
_ چی شده دورا؟
_ اون پسره کیه؟

چشمان جنگلی دختر به سمتی که دورا به طرز نامحسوس کبری ۹۶ اشاره کرده بود چرخید.

_ اون پسره؟ هی رومئو بیا اینجا.
و آنجا بود که دورا با پسر قصه‌مان آشنا شد. پسری با دو گوی شب رنگ، کمی بلند قد تر از دورا و که به قیافه اهمیت میداد؟ دورا به سرعت ذهن او را خواند.
_ واقعیتش من کلاس تاریخ داشتم و نمیدونستم کجاست. کورنلیا گفت شما هم الان کلاسشو دارید، میشه با هم بریم؟

کورنلیا چشمانش بسکتبالی شده بود و دریب زنان دورا را نگاه میکرد.

_ بله مشکلی نیست.

و این آغاز ماجرا بود.


یک ماه بعد، دورا و رومئو در خیابان ها دست به دست قدم میزدند، زیر باران بستنی میخوردند و خوش بودند. اما مسئله این نبود. دورا باید تا حداکثر دو هفته‌ی دیگر با او ازدواج میکرد. او از لحظاتش لذت میبرد اما حسی به رومئو نداشت. برای او فقط آن خانه مهم بود و بس!
به دنبال راهی بود تا خود رومئو این بحث را جلو بکشد و او را خلاص کند. پس او را به کافه‌ای کشاند و هر دو پشت میز دنج مشکیی قرار گرفتند‌. دورا همان طور که با آویز گوشی‌اش ور میرفت، منتظر بود تا رومئو طاقت نیاورد و لب باز کند.
سرانجام رومئو سکوت را مچاله کرد.
_ تو خیلی با بقیه متفاوتی دورا! اصن انگار واسه من ساخته شدی. روز اول احساس کردم توام مثل بقیه میخوای گیرم بیاری تا همه زندگیتو بگی و بهم نزدیک شی. اون روز که سر کلاس تاریخ هر لحظه منتظر بودم تا خودتو بهم معرفی کنی و شروع کنی به گفتن این که چقدر از من خوشت اومده... ولی تو تمام اون کلاس در حال نوت برداشتن و حرف زدن با استاد بودی. بالاخره وقتی صبرم تموم شد و بعد کلاس اومدم پیشت... یادته؟ تشکر کردی، گفتی اسمم دوراست و رفتی! رفتی و این عجیب بود. یم هفته طول کشید تا بشناسمت و دو هفته تا به دستت بیارم. اصولا دست نیافتنی‌ها جذاب‌ترن؛ برای همه!

دورا در ذهنش تمام مشقت هایی را که کشیده بود، به یاد آورد. ذهن خوانی ها، جزوه‌هایی که مینوشت. جواب هایی که از مخ بچه خرخونا کش میرفت و... حالا وقتش بود یه قدم جلو تر برود و به هدفش نزدیک‌تر شود.

_ انتقالی گرفتم.

رومئو سرش را اندکی بالا آورد و در چشمان خاکستری دورا دوخت. بدون نیاز به ذهن خوانی هم میشد از چشمانش بهت زدگی را دید.

_ چرا؟ اخه برای چی؟
_ دارم از اینجا میرم.
_ پس... پس منو تو... ما چی میشیم؟
_ مسئله همینجاست! من دوست دارم، ولی مجبورم برم.

وقتش بود کمی ریسک کند. پس با کمی مکث ادامه داد:
_تو... تو هم با من میای!؟
_ چی! من؟ خب... معلومه که... اصن برای چی میخوای بری؟

به دام افتاده بود. حالا میتوانست به سراغ نقشه‌ی اصلی برود.

_ پدر و مادرم میخوان برن.
_ راهی نیست که تو نری؟
_ چرا هست... کسی که باعث ماندگاری‌ام بشود.

رومئو، خدا را صد هزار مرتبه شکر، از آی کیو بهره‌ی مناسبی برده بود‌‌. دو هزاری‌اش زود افتاد و متوجه اصل ماجرا شد.

_ هنوز برای این کار زود نیس؟
_ هست ولی تا هفته‌ی دیگه دیر شده و من رفتم.

دو روز دیگر جوایز وزارتخانه تمام میشد و دورا لباس عروس به تن، دسته گل به دست و پا به کفش کفش به پا در کلیسا منتظر شادوماد بود!
در همان لحظه رو به رویش پدر ، دختر و پسری را زن و شوهر اعلام کرد و آنها مشغول صحنه‌های مستهجن شدند. دورا دستانش را بر روی چشمانش گذاشته بود و از لای انگشتانش صحنه را میدید!
هنگام خروج آن دو که دست در دست هم خارج میشدند؛ دورا که لبخند ملیحی به آنها زد، بماند که دخترک در جواب لبخند در ذهن:
_ دختره‌ی بیشعور! چه نگاهی میکنه.
نیز نثار کرد و رفت.
دو زوج دیگر نوبت دورا و رومئو بود. در همان حین پسری با شلوار سرهمی جین و کلاهی که بر سر داشت وارد شد و نامه ای به او داد!

دورای عزیز ، من در راه کلیسا بودم که با دختری زیبا رو مواجه شدم. او از من به طرز بسیار مودبانه‌ای درخواست کرد تا او را به خانه‌شان برسانم. این چیزی بود که تو به آن دقت نکرده بودی! امیدوارم فردی مناسب خودت پیدا کنی. تو لیاقتت بیش تر از این هاست. دوست دارت رومئو.


دورا پس از تجربه‌ی شومش با رومئو تلاش کرد تا شوهر دیگری پیدا کند. در هر حال او یک هافلی سخت کوش بود. اما موفق نشد و در کمال بدبختی شاهد رسیدن یکی از آن خانه های لوکس به دشمن دیرینه‌اش، آملیا بود.



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ سه شنبه ۹ آبان ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
زوج!

- جلسه رسمیست! سکوت را رعایت کنید!

مادر خانواده، این را گفت و به تک تک اعضای جلسه نگاه کرد؛ پدرخانواده، دوقلوها، پسر بزرگتر و... آملیا! همگی مانند دستۀ جارو، صاف نشسته و به مادر خیره شده بودند که حالا، درحال بررسی پرونده بود.

- همگی میدونین چرا جلسه گرفتیم؟
-
- مامان جون میخواد بیاد!

با این گفته، همه با تعجب به او نگاه کردند؛ مامان جون، مادربزرگ مشترک پدر و مادرشان بود. او زنی بود که به ازدواج قبل از هجده سال اعتقاد داشت و بسیار هم در این مورد سختگیر بود و تا نوجوانان را به خانه بدبختی نمیفرستاد، ول کن نبود.

- ام... لرد کارم داره!

و برادر بزرگتر، به همین سادگی در رفت!

- نه!
- آروم باش دخترم! من نمیذارم مامان جون به زور شوهرت بده!

تصویر کوچک شده


استقبال از خانم فیتلوورت

- سلام عزیزم! ماچ ماچ! اه! نگا این چقد بزرگ شده! و...

نگاهش به آملیا افتاد؛ با انزجار رویش را برگرداند.
- هنوز شوهر نکردی؟ بدبخت شوهر نکرده!
- اهم... مامان جون... نمیاین داخل؟

مامان جون، سرش را بالا گرفت و وارد شد. درحالیکه قدم میزد، با مادر و پدر، درمورد فواید ازدواج صحبت میکرد.
- خب ننه، جونم براتون بگه که زمان ما، دختر هیجده ساله، میترشید! جدی میگم! این سر سفیدم میگه! منم که نوزده سالم بود عروسی کردم، هنوز که هنوزه بچه دار نشدم!

مادر و پدر، نگاهی به معنای :"پس مامان بابای ما، پرورشگاهی بودن دیگه!" به همدیگر انداختند و سپس، دنبالۀ حرفهای مامان جون را گرفتند.

- میدونی، وزارت جادوی شهرما، مفادی رو برای زوج های جادویی درنظر گرفته؛ البته، اونایی که تازه ازدواج کردن!

و هیچکس، متوجه آملیایی نبود که حالا، بسیار مجذوب حرفهای مامان جون شده بود...

- میخوان ده هزار گالیون، یه حساب بانکی تو گرینگوتز و یه بسته برچشب قلبی بدن به زوجا!

طلسم از سر آملیا پرید؛ برچسب؟! همیشه دلش میخواست برچسب قلبی داشته باشد. پس به دنبال مامان جون راه افتاد و درراه، با خودش فکر میکرد:
- رودولف؟ نه، اون زن داره. گیبن؟ اصلا! خارج از هافل؟ عمرا! مگه اینکه طوری باشه که نبینمش!

باز هم طلسم از سرش پرید... نامرئی! باید با مامان جون به شهرشان میرفت...

- مامان جون؟!
- نع! باید با یه پسر ببینمت!
- یعنی همین که ببینیم کافیه؟
- آره قند عسلم!

آملیا باز به فکر کردن افتاد؛ چه کسی قرار بود نقش همسر اورا بازی کند؟

- به چی فکر میکنی، ننه؟
- میخوام ببینم کدوم پسرو بیارم!
-

"گیبن؟ رودولف؟" دو اسمی بودند که همزمان با قدم زدن در خانه، در ذهنش تکرار میشدند...
- هوم... شاید اگه گیبنو گول بزنم بگم نظارتو میدم بهش، بیاد!
- کسی گفت گیبن؟
- تو تو خونۀ من چیکار میکنی؟
- حرف ازدواجه؟

آملیا که گیبن را نیز بسی مشتاق میدید، با خوشحالی گفت:
- قبول میکنی؟
- من که باید اینو بپرسم!

دقایقی هردو به هم خیره شده بودند؛ تا اینکه...
- خب بگو دیگه! الان از وقت دوئلم میگذره!
- خب حالا! قبول میکنی؟
- آره!

نیازی هم به گول زدن نبود. حالا فقط باید به وزارت جادوی شهر میرفتند...
- میتونم برسونمتا!
- تو از کجا فهمیدی؟ نکنه از دورا هم ذهن خونیشو دزدیدی؟!
- تو همین یه پست، قرض گرفتمش!

تصویر کوچک شده


وزارت جادوی شهر

- این ده هزار گالیون شما، حساب گرینگوتزتونم فعال شد.
- جانمی!
- و خانوم فیتلوورت، اینم برچسب قلبی شما!

و آملیا از خوشحالی، بال دراورد و به نزد ستاره ها رفت!

پایان!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
گیبن و کالین با هم در کوچه های شهر قدم میزدند و از هر سماوری که میدیدند کمی تست میگرفتند و با لبخند های شیطانی که نشان از لاش خور بودن بیش از حد ان دو میداد رهگذران را میترساندند.
-کالین. شنیدم اونور مرز چیز های بهتری پیدا میشه.
-مرز؟ کدوم مرز؟
-افغانستان جادویی. ( کشور مجازی که نزدیک انگلیس قرار دارد)
-بریم بریم. من پایه ام.
-همینو میخواستم بشنوم.

چند ساعت بعد گیبن با ماشین سقف بازش دنبال کالین رفت و اورا سوار کرد و به جاده زدند و از شهر خارج شدند. گیبن به جاده نگاه میکرد که ژووووو صدای جیغ و فریاد چندین جغد سیاه که به سمت ماشین شیرجه زدند توجه اش را جلب کرد. اولین جغد نزدیک میشد. گیبن جاخالی داد و با پشه کشی که دستش بود جغد ها اینور و اونور میراند. در ذهنش گفت:"لعنتی ها . پرواز میکنن".

-چیزی گفتی؟

نگاهش به کالین افتاد که درب نمکدانی که مطمئنا داخلش نمک نبود را باز کرد و همین که دماغش را نزدیک برد. پوووووف پودر سفید به خاطر باد به هوا پاشیده شد و نصفش هدر رفت. گیبن و کالین با هم فریاد زدند.
-اههه. گیب دیدی مرلین چه بلایی سرمون اورد؟
-مرلین نکرد . تو کردی. تو عوضی عقب مونده ی روانی.
با پشه کش به سر کالین کوبید.

و فرمان را به کنار جاده کشید و پیاده شد. به سمت صندوق عقب رفت و ان را باز کرد. درون کیفش پر از داستان های خطرناک بود که حتی بو کردنش، هر کسی را بوخوری میکرد. کمی از هر کدام برداشت و سمت کمک راننده نشست. ماشین به راه افتاد.

چند ساعت بعد به لب مرز رسیدند. گیبن از ماشین پیاده شد و بندش را کش و قوس داد. به سمت مرز نگاه کرد.
-حالا چجوری میخوایم رد بشیم؟
-با جغد.
-

گیبن به صندوق عقب رفت و دو جغد پلاستیکی در اورد و شروع کرد به فوت کردن اینقدر فوت کرد که جغد ها بزرگ شدند، بعد هم با طلسمی هر دو را زنده کرد.

-خب کالین این چوبو سفت بچسب تا اونور مرز با این جغد ها میریم. اون بالا ول نکنی چوب رو ها.
-باشه باشه بریم.

چند دقیقه بعد در ارتفاع زیاد گیبن و کالین همراه با دو جغد از مرز میگذشتند و ماموران مرز را میدیدند که روی زمین کنار هم وول میخوردند. در همین حین دو کلاغ ظاهر شدند و شروع به جفت گیری روی هوا کردند. دهان کالین که هیچ دهان گیبن و جغد ها و چوب هم از تعجب باز مانده بود. کالین یکی از دست هایش را از چوب رها کرد و مشغول باز کردن لنز دوربینش شد. موقعیتش را ثابت کرد و روی کلاغ ها فوکوس کرد اما دستی نداشت که دکمه را بزند. ناچار دوربین را به ان دستش داد با ان دستش هم نتوانست عکس را بگیرد. ناچار دو دستش را ول کرد و دوربین را چسبید.
-اها یک دو سه. چیییک. گرفتمش. ووهاااااااااا.

کالین سقوط کرد و مغزش مثل گوجه روی زمین ماسیده شد. گیبن هم به سلامت به ان سوی مرز رفت و از انواع هیز و کوش مرغوب استعمال کرد و قصه ما به سر رسید ولی کالین نتونست این است جزای کسی که اخر پستش لرد رو بکشه.







هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۵۰ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶

کالین کریویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۲ دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۳۸ سه شنبه ۷ فروردین ۱۳۹۷
از پوست نارنگی مدد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 22
آفلاین
دوئل کالین کریوی و گیبن


‏- غلط کردم.
-واستا!
‏- اشتباه کردم.
-واستا می‌خوایم بکشیمت.
‏- دروغ می‌گی. می‌خوای بزنی.

لرد ولدمورت با چوب‌دستی افتاده بود دنبال کالین و کالین هم یه لایه التماس و سجده و لابه پخش زمین می‌کرد و روش یه لایه فرار می‌اومد و از جون و دل، جاخالی می‌داد تا جون و دلش حفظ شه!
همین چند لحظه پیش همه‌چیز روال بود.
کالین و دوربینش این‌ور خیابون، مشغول زوم کردن روی یک ساحره‌ی گذران بودن، بی‌خبر از اینکه لرد اون‌ور خیابون بدو بدو داره میر‌ه پدرِ صاحاب یه خانواده‌ی مشنگ رو در بیاره.

-این عکســـ... این عکس کلی لایک می‌خوره.

چیک!

-عه! چره عکسم سوخت؟

نور خیره کننده‌ای که کالین پیش‌بینی‌ش نکرده بود، افتاده بود توی عکس و باعث شده بود عکس بسوزه و هیچی به هیچی. دوربین جادویی هم که دیده بود ساحره از کادر خارج شده، ضدحال خورده و لنزش حالت زومش رو از دست داده و به اندازه‌ی طبیعی برگشته‌بود.
کالین که گدای لایک و فالوئر بود و حسابی روی اون عکس سرمایه‌گذاری کرده بود، افتاد دنبال منبع خرابی عکس و اون رو در کله‌ی کچل رهگذر تندروی اون‌ور خیابون دید که کچلیش نور رو انعکاس داده بود توی لنز. سریع دوید وسط خیابون تا بره اون‌ور و ته‌وتوی قضیه رو در بیاره.
توی مسیر رفتن به اون‌ور خیابون هم یه ماشین نزدیک بود زیرش بگیره و بوق زد و حرف بد زد و با تکون دادن انگشتش شخصیت خانوادگیشو نشون داد و رفت. کالین که هیچ ایده‌ای نداشت رهگذر پیاده‌ی مخوف تندرو چه کسیه و نمی‌دونست که اعصاب هم نداره چون پروفسور تریلانی دوباره فاز برداشته بوده و پیشگویی های نامطلوب کرده بوده و اسنیپ آنتن بازی در آورده بوده و بهش گفته بوده و رهگذر پیاده‌ی مخوف، خیلی عصبانی داشته می‌رفته عفت خانواده‌ی مشنگی که تولد بچه‌شون بوده رو لکه‌دار کنه، رفت و با یک جهش موفق، یقه‌ی ردای طرف رو گرفت و در حالی که از یقه‌ی طرف آویزون شده بود، جیغ‌زنان گفت:
-ولدمورت! گند زدی به عکسم. خیلی بدی.

توی همین اثنا، دوباره ماشینه برگشت و گفت:
-اُزگل! تو که هیچ ایده‌ای نداشتی این بابا کیه. چطوری اسمشو صدا زدی؟ اُزگل!

گفت اُزگل. دوبار گفت اُزگل. شخصیت خانوادگیش رو نشون داد. مرتیکه معلوم نبود وسط یه داستان جادویی و وسط یه خیابون جادویی با ماشین چه غلطی می‌کرد. بگذریم...
کالین که میون زمین و یقه، ترسیده بود و هوایی شده بود، گفت:
-چیز... شوخیه دیگه؟ واقعنکی که ولدمورت نیستی؟
‏-
-از بچه‌های دانشکده هنری؟ تیاتر و ازین فازا؟
‏-
-عکاس نمی‌خواین؟
-از یقه‌ی ما پیاده شو!

کالین خودشو پرتاب کرد پایین و پا گذاشت به فَ... بیخیال! بقیه‌ش رو همه می‌دونید. همون اتفاقای اول رول...
هرکی که گفت لرد ولدمورت هیچ‌وقت نمیدوعه دنبال یه نفر و این جلف‌بازیا مطابق شخصیت‌پردازیش نیست، یقین کنین که داره شخصیت خانوادگیش رو نشون می‌ده. لرد می‌دوعه، خوب هم می‌دوعه! شما بپر یقه‌ش رو بگیر، زنده بمون و پا به فرار بذار ببین می‌دوعه دنبالت برای اعاده‌ی شرفش یا نه.
خلاصه ولدمورت طلسمای بد می‌فرستاد به کالین و کالین هم طبق تکنیک لایه‌لایه‌ایِ سجده/فرارش، قسر در می‌رفت که ناگهان اسکریم جیور به اونجا آپارات کرد و در ثانیه، خودش رو پرت کرد تو آغوش لرد ولدمورت.
-اربابا، جانا! آمدم جونم به قربونت. اومدم اربابا.
-ولمون کن مردک. تو کی هستی دیگه؟
-به همین زودی مغز استخونات رو فراموش کردی؟
-دور شو می‌خوایم این مشنگ‌زاده‌ی بیشعور رو ادبش کنیم.
-حرفت عزیزه. اما اربابا! دامبلدور مرده. بله دامبلدور مرده! مرده و وصیت هم کرده. وصیت مرده نباید رو زمین بمونه.

کالین همینطور سجده کنان، توی شعاع لرد ولدمورت دور پلیسی می‌زد تا طلسم نخوره بهش.

-نمی‌فهمیم چی می‌گی روفوس. کدوم گوری بودی این همه سال؟
-کجا بودم؟ آ قربون سوالت بشم ارباب. تو وزارتخونه بودم و ارثیه‌ی دامبلدور رو چک می‌کردم. چک می‌کردم که نکنه توش چیزی گذاشته باشه جهت نابودی ارباب تاریکی‌ها.

ولدمورت کمی فروکش کرده بود و با تقریب خیلی خوبی، بیخیال کالین شده بود. رو کرد به اسکریم‌جیور و گفت:
-خب؟ نتیجه‌ش چی شد!
-تو یه کلمه برات خلاصه‌ش کنم... ابزورد! پوچ! بیهوده! شر! ور! بی‌خطر! توکلی! با هفتاد سال سابقه! خدایش بیامرزد!
-خب مبارکه. حالا برو.
-د صبر کن دیگه ارباب جون. باید پروتکل انجام بشه.

این رو گفت و دست کرد توی جیباش و یک میکروفون و یک جغد قهوه‌ای در آورد و دهنش رو کرد توی میکروفون و گفت:
-به نام جانی ارباب، پروتکل شماره‌ی یک! وصیت نامه‌ی آلبوس پرسیوال بلاه بلاه بلاه دامبلدور!

نگاهی به کالین کرد که اصلا گوش نمی‌داد. ترجیح داد سخن رو کوتاه کنه و اون یه خط اصلی رو بخونه و بره.
-اهم اهم. برای کالین کریوی عزیزم، جغد قهوه‌ای رنگ خانوادگی‌ام را می‌گذارم تا اعمال قهوه‌ای‌ زندگی‌اش را پوشش دهد.

بعد سرشو آورد بالا و یه نگاهی به کالین کرد که داشت سجده/فرار می‌کرد و یه نگاهی هم به لرد کرد که رداشو با دستش گرفته بود تا پیش‌پا نخوره و دنبال کالین می‌دویید و گفت:
-ما این جغد رو دادیم تا تکنسین های جانوری وزارت، یعنی هاگرید و باروفیو بررسی کنن. دست کردن و ته و توش رو در آوردن اما چیز مخربی درش نبود. یک سری چیزای نامساعد بود که به باور قدیمیا خاصیت داره و خب دوتایی همونجا انداختنش رو تابه، حرارت دادن بهش و خوردنش. نتیجتاً باقی مانده‌ی جغد رو می‌دیم خدمت شما.

و اینطوری بود که یک جغد پیر خرفت رو پرت کرد سمت کالین و خودش رو هم پرت کرد سمت لرد ولدمورت و گفت:
-اربابا!حالا باید پروتکل شماره‌ی دو رو اجرا کنیم.
-ای بابا باز اومدی که. بگو! بکن! اجراش بکن.
-
-
-همین بود ارباب جون. با مغز استخونت خدافظی کن که رفت به خاطره‌ها بپیونده.

درحالی که روفوس، لرد رو گرفته بود زیر سیل ماچ، کالین خودش رو وصله‌ی جغد کرد و سعی کرد فرار کنه و علی‌رغم استارت های بدی که داشت، نهایتاً موفق هم شد و پرید و رفت و لرد هم که دید کی به کیه، به‌جاش روفوس رو کشت و راه خونه‌ی مشنگا رو که پروفسور تریلانی پیش‌بینی کرده بود خیلی جیز هستن و نباید سمتشون رفت، پیش گرفت تا بکشتشون و دیگه جیز نباشن. لرد ولدمورت آدمی نبود که تهدید کنندگانش رو زنده نگه داره. حالا می‌خوای اسنیپ آنتنه باش و هرچی تریلانی گفت رو صاف بنداز کف دست لرد، می‌خوای مشنگ باش و جیز باش. توی پرانتز یه چیزی بگم، نمره هم کم کردید فدای سرتون ولی این آنتن بودن خیلی بده. دهن ما صاف شد تو مدرسه سر همین که به آنتن‌ها بفهمونیم وفاداری به ناظم، با آنتن بازی متفاوته. شما هم میون پرانتز آنتن نباشید. خب؟ آم...کجا بودیم؟ آها! کالین.
نه والا! کالینم اوکی بود. مشکل این جغده بودش. یه‌کم زیادی بی سر و پا بود. سرش اوکی بود ولی پایین تنه‌ش... همونطور که روفوس گفت، در دستان درنده‌ی هاگرید و باروفیو قرار گرفته بود و خلاصتاً کمیتش می‌لنگید. انقدر پرانتزی پرواز کرد که نهایتاً سقوط سفتی روی چمن های خیس و سوسیس اندود حیاط یک خونه‌ی مشنگی داشتند. کالین همین که به خودش اومد دید بچه‌ی دماغوی خونواده که یک کلاه بوقی مریض هم سرش گذاشته بود، دماغشو مالید به تیشرتش که نشان از شخصیت خانوادگیش بود و فریاد زنان گفت:
-بابا بابا. عکاسمون اومد. با یه جوغد.

جوغد؟ اگر سرکه نمی‌خورد و پنیر نمی‌کشید، آینده‌ی روشنی در انتظارش بود. یحتمل هاگریدی، آنتنی چیزی ازش در می‌اومد. بابای خونواده با رکابی شیری و پیژامه‌ی راه‌راه سفید-آبیش که با اون سبیلای شمشیری و کله‌ی میون طاسش، یه جلوه‌ی ستم خلق می‌کرد، اومد بیرون و در حالی که به کالین لبخند می‌زد و به طور مشکوکی دستاشو به هم می‌مالید و ابروهاشو بالاپایین می‌کرد، فریاد زد:
-خانم دیدی گفتم این دیجی کالا معتبره؟

کالین مبهوت گفت:
-دیجی چی؟
-سفارشمون رو اوردن خانم. یه عکاس تر و تازه. شیپینگشون هم با جغده.
-چی؟ شیبینگ؟ شیب؟ بام؟
-هیچی پسرم. شما تازه رسیدی هوا به هوا شدی. چرا انقدر کوچولویی؟

جمله آخر رو در حالی گفت که دستاشو به هم می‌مالید. هوا هیچ‌جوره اونقدر سرد نبود که باباعه هی دستاشو بماله به هم و این قضیه نشون از شخصیت خانوادگی تعطیل اون خانواده می‌داد.

-چرا سیبیل داری پسرم؟
-هاااا این؟ مصنوعیه! گذاشتم که توی شورای ویزن راهم بدن بتونم برم با مشاهیر سلفی بگیرم.

توی همین اثناء مادر خانواده هم اومد بیرون و بذارید اینجوری بگم که در طاسی سر و شمشیری بودن سبیل، کاملا رقیب چغر و بد بدنی برای شوهرش محسوب می‌شد. پیژامه‌ش همون برند پیژامه‌ی باباعه بود و اما لباسش... لباسش شدیداً سوسیسی بود که نشان از سوسیس اندود کردن کف حیاط می‌داد.
مامانه هم یا خدا! مامانه هم در حالی که دستاشو می‌مالید به هم و به دوربین کالین نگاه می‌کرد، گفت:
-امروز تولد امیرارسلان جونمونه. تو رو از دیجی‌کالا سفارش دادیم که برامون عکاسی کنی.

کالین انقدر حواسش پرت سوسیس های اندوده شده!؟ ی کف حیاط -که یحتمل شام تولد بودند- شده بود که هیچ نفهمید مادر فولاد زره چی گفت. تنها چیزی که متوجهش شد این بود که هرچی صدای کلفت تا قبل از دهان گشودن مامان امیرارسلان جون شنیده بوده، صرفاً یه شوخی ساده بوده.

-عام. من برم!؟
-بری؟ چی‌چی و بری؟ ما این همه راه اومدیم. حالا می‌گی عکس نمی‌گیری؟

ناگهان زنگ حیاط به صدا در اومد. دیجی‌کالا عکاس اصلی رو آورده بود. کالین رسماً خشکش زده بود. مامان و بابای خانواده در حالی که دستاشون رو به هم می‌مالوندن، شروع کردند به یکی درمیون سخنرانی کردن.
-چی؟ تو عکاس اصلی نیستی؟
-ازین پاپارازیا هستی؟ خواستی زندگی شخصی مارو به جهانیان بنمایی؟
-به جهانیان می‌نماییمت. حالا صبر کن.

کالین نای فرار نداشت. نای سجده هم نداشت. نتیجتا نای سجده/فرار که در اون صاحب‌سبک بود رو هم نداشت. صرفاً ناله‌های نامفهوم می‌کرد و امیر ارسلان...جان!؟ و مامان و باباش... مامان و بابا جانش!؟ اومدند سمتش و بردند حبسش کردند توی اتاق پشتی تا بعد از تولد شخصیت خانوادگیشون رو فرو کنند توی مغزش. توی مسیر اتاق پشتی امیرارسلان دوباره دماغشو مالید، این‌بار به تی‌شرت کالین و کالین خیلی چندشش شد از این شخصیت خانوادگی.

سمت لرد ولدمورت.

با خودش پیشگویی تریلانی رو مرور می‌کرد." آنجا... مشنگستان، درب بنفش. پشت آن در و در اتاق پشتی، مرگ در انتظار توست." و لرد داشت می‌رفت مرگ رو بکشه و فاز "حتی مرگ هم ازمن فرار می‌کند" برداره و این داستانا.
به در بنفش رسید. در زد و امیرارسلان در رو باز کرد و اومد که دماغشو بماله به پایین ردای لرد سیاه که با یه چک افسری روبرو شد. بچه‌ی پررو که تازه داشت ادب می‌شد، اومد بره به مامان باباش بگه که عمو زدتش اما عمو یه افسری دیگه هم خوابوند زیر گوشش.
-تا تو باشی چغلی نکنی. کسی حق نداره آنتن داشته باشه. فقط ما حق داریم آنتن داشته باشیم.ام... ما و ناظم مدرسه‌ی کالین‌اینا!

یدونه دیگه هم خوابوند زیر گوش بچه، چون تا سه نشه بازی نشه. بعدش راه افتاد از لای سوسیس های اندوده شده‌ی کف حیاط به سمت خونه و اتاق پشتی.

ده دقیقه‌ی بعد

-آواداکداورا!

همون داستان همیشگی! دوباره طلسم کمونه کرد به خودش و پودر شد و ولدمورت تا ابد از نظر ها داستان شد.
تا عشق و امیدی هستش، چه باک از بوسه‌ی دیوانه‌سازان؟ پایان!


فلش بک.

کلبه‌ی احزان رو به گلستان سیبل تریلانی

تریلانی که توی کلبه‌ی نیمه‌خالیش زل زده بود به گوی جادویی روبروش یه دفعه رفت توی خلسه و گفت:
-یکی باید بمیرد تا آن یکی فیلان و بیسار.

این دیگه از شنگول و منگول هم تکراری‌تر شده بود. واسه همین یک اتصالی زد و گفت:
-سلامتی سه تن. رفیق ، ناموس ، وطن.

به درد نمی‌خورد. یک دور دیگه کانال عوض کرد و گفت:
- دمی بی خبری كافی است تا همه چیز را از دست بدهی و ناگهان هر چه را كه با تلاش به دست آورده ای، نابود می شود و از دست می رود. سخن بزرگان، ژان پل سارتر.

اینم قشنگ بود به نسبت ولی...
-نکن جان! نکن. اون عمه‌ته. نکن تو ناجوری. ای جان اسنوی احمق.

نهایتاً از دستش در رفت و پیشگویی اصلی رو هم اون لابه‌لا، منتشر کرد.
-آنجا... مشنگستان، درب بنفش. پشت آن در و در اتاق پشتی، مرگ در انتظار توست. عشق. عشق میزبان، میهمان ناخوانده را محافظت می‌کند. سارق نابود می‌شود. امیدوارم واضح گفته باشم. دیگه ما بریم سیزن جدیدو ببینیم تا اسپویل نشده.


داخل خونه‌ی امیرارسلانینا


دو چیز در دنیا جاذبند. اولی شمشیر گریفیندوره که هرچی قوی‌ترش بکنه رو جذب می‌کنه و دومی رکابی سفیده که هرچی چرک‌ترش بکنه رو جذب می‌کنه. و خب آوادا به هیچ وجه چرک‌کننده نیست. فلذا وقتی لرد اولین آوادا رو رَوونه‌ی رکابی بابای امیرارسلان جون کرد، آوادا کمونه کرد و خورد به چینی‌ای که مادرزنش تو پاتختی آورده بود واسشون و شکستن چینی همانا و خنک شدن دلش همانا. رفت یه ماچ از لپای از عصبانیت سرخ‌شده‌ی لرد گرفت تا پروسه‌ی...نه پروسه نه! چی می‌گفت روفوس؟ آها! یه ماچ از لپای از عصبانیت سرخ‌شده‌ی لرد گرفت تا "پروتکل" تخریب شخصیت‌پردازی لرد تکمیل بشه. لرد هم نه گذاشت و نه برداشت و آوادای دوم رو مستقیم زد به سرش و هدشاتش کرد. در همین عنفوان، مامان امیرارسلان جون که متوجه شده بود یه خبراییه و این انسان کچل، مهمون تولد پسرش نیست، در حالی که دستاشو می‌مالید، رفته بود توی اتاق پشتی و کالین رو در آغوش گرفته بود و می‌گفت:
-نه تو نباید بمیری. نه. باید زنده بمونی تا بعد جشن تولد بیام حسابتو برسم. آره. ادبت کنم. که دیگه با جغد نپری وسط زندگی یه خونواده‌ی محترم.

جملات بالا تاثیر خودش رو گذاشت و کالین طلسم شد.

-مگه این‌که از رو جنازه‌ی من رد بشی.
-خو! باشه.

لرد یه آوادا زد به مامان امیرارسلان‌جون و در حالی که از رو جنازه‌ش رد می‌شد، رو کرد به کالین.

-غلط کردم.
-خب نباید می‌کردی.


پایان فلش بک


ویرایش شده توسط کالین کریوی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۸ ۲۲:۱۷:۱۴
ویرایش شده توسط کالین کریوی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۸ ۲۲:۳۷:۳۸


عکاسم عکس می‌گیرم. عکاسم عکس می‌گیرم. عکاسم عکس می‌گیرم.


Did You Get Any Of That?


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵ دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
گیب vs دی

گیبن دستهایش را مشت کرد، عطر ناخوش طلسم "بیست و چهار ساعت برعکسی" را احساس میکرد. بلند شد. از پشت سرش صدای در ماشین که بسته میشد شنید شد و همینطور صدای شخص از درون پنجره.

-حالا برات درس عبرت میشه. فکر کنم قرارای مهمی داری.

ماشین حرکت کرد و صدای قهقهه های مرد را دور کرد. با خودش فکر کرد کدام قرا... دینگ! صدای زنگ در گوشش پیچید. به خاطر اورد. باید به عنوان شاهد در دادگاه برادرش حاضر میشد. با وجود او برادرش میتوانست تبرئه شود. اما الان کجا بود؟باید هر چه سریع تر خودش را به دادگاه میرساند.

یک ساعت بعد نفس نفس زنان در راهروی دادگاه

گیبن برادرش را دید که به همراه دو مامور مسلح به سمت دادگاه حرکت میکند. نزدیک او رفت و همراه انان راهی دادگاه شد.
-گیبن همه چیز مرتبه؟
-البته. همه چیز مرتبه. زیاد از حد هم مرتبه. میدونی اینقدر مرتبه که نیاز نیست همین الان آماده فرار بشی. اصلا نیاز نیست.

برادر گیبن که مانند یک کلون از خود گیبن بود با تعجب به گیبن نگاه کرد. ولی چیزی نگفت. به دادگاه رسیدند.

-دادگاه رسمیـ ــیست . شاهد در جایگاه حاضر شود.

گیبن جلو رفت و روی صندلی نشست.

-اقای گیبن...اظهارات خودتونو بگید.
-عرضم به غیبتتون که این داداش من یه ادم شیاد و کلاشه و تمام این ادم ربایی ها، قتل ها و قاچاق مواد کار خودشه.

خبرنگاران به ردیف اول حمله کردند. صدای فلش زدن دوربین ها قطع نمیشد. برادر گیبن به معنای واقعی کلمه گرخید و از جایش بلند شد . انگشتش را به سمت گیبن دراز کرد.
-هوی. معلوم هست چی داری میگی؟
-البته، تو همیشه با ادم بدا دوست بودی و بر علیه شون نمیجنگیدی.

داداش گیبن که حالا برای خالی نبودن عریصه گیبون صدایش کنیم. صورتش سرخ شد. وکیلش روی شانه اش زد و از او خواست که بنشیند و چیزی در گوشش گفت.

-دادگاه پانزده دقیقه تنفس اعلام میکند.

همه از سالن خارج شدند . وکیل گیبون، گیبن را به جای خلوتی کشید و پیشنهاد بی شرمانه ای به او داد.
-من از اولشم میدونستم تو میخوای سر برادرتو زیر اب کنی و قضیه دفاع کردن هم یه شوخیه. من در ازای بیخیال شدن تو سر این قضیه حاضرم پول خوبی بدم.

گیبن با خونسردی به وکیل نکاه کرد.
-من پول میخوام. حتما. این قضیه چه ربطی به پول نداره؟
-خوبه! من یه چک 20 ملیون گالیونی مینویسم.

گیبن فهمید که حرف زدن با وکیل بی فایده است. فقط محض احتیاط چک را گرفت و به سمت دادگاه برگشت و روی سکو نشست.

-اقای گیبن بقیه صحبتاتون؟

وکیل گیبون خودش را پشت میز جا کرد و چشمک گشادی تحویل گیبون داد. گیبن شروع کرد.

-نمیگفتم. این داداش من یک ادم فریبکاره. اون میتونه حتی یه مورچه رو زیر پاش له کنه چه نرسه به مافیا و کودتا و اشوب و شرارت؟

خبرنگاران برای بار دوم حمله کردند. گیبون با عصبانیت بلند شد.
-منظورت از این مزخرفات چیه؟ هیچ میدونی داری چه غلطی میکنی؟ خودم به حسابت میرسم.
-نظم جلسه رو رعایت کنید. مستندات شاهد، برای تایین رای قطعی کافی ـیست.

منشی قاضی پیش او رفته و در گوشی صحبت هایی رد و بدل میکنند. قاضی از روی صندلی بلند شد و با صدای رسا نتیجه را اعلام کرد.

-جناب اقای گیبون به جرم قاچاق اسلحه، معامله ی مواد، ادم ربایی، قتل به 7 بار مرگ تدریجی محکوم میشوید. حکم دادگاه قطعی است.

تق تــق تــــــق!

گیبون در حالی که چند مامور دور و ورش را گرفته بودند و به او دستبند میزدند با چشم هاس قرمزش به گیبن خیره شده بود.
-نمک نشناس. خودم میکشمت.
-متاسف نیستم.
-لعنتیییییییییییی.

و ماموران او را بردند.


هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸ دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶

دیانا ویلیامسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۵ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۹ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
دیانای خفنVS گیبن.

روز بارونی و سردی بود، در اون هنگام که همه داشتن از سرما، مثل هکتور میلرزیدن دیانا داشت با مکعب روبیک کار میکرد.
که ناگهان، اینقدر تو حل کردن اون مکعب غرق شده بود که متوجه نشد افرادی دور اورو محاصره کردن و قصد داد زدن تو سرش دارن.
-اهای، مکعب منو پس بده، ای دزد!
-راست میگه پسش بده.
-منکه ندزدیدمش، قرضش گرفتم، تازه میخواستم پسش بدم...البته وقتی کارم باهاش تموم شد.

همه ی افرادی که اونجا بودن اینقدر عصبانی بودن که مثل یه گوجه، قرمز شدن و دودی قرمز هم از کله ی اونا، بیرون اومد؛ یکی از اونا که از صبر کردن خسته شده بود، چوب دستیش رو دراورد و ناگهان به سمت دیانا یه طلسمی رو پرتاب کرد و او طلسم شد.
دیانا برای چند دقیقه احساس کرد که دنیا برعکس شده، در این هنگام که در شوک بود، افرادی که اونجا بودن به سرعت مکعب رو برداشتن و از اونجا دور شدن.
یه ساعت بعد...
دو ساعت بعد...
سه ساعت بعد...
همین طوری گذشت و دیانا هاج و واج بود...
اصلا یه روز گذشت و بالاخره...یه روز دیگه هم گذشت تا بالاخره مغز او تونست، اتفاقاتی که افتاده رو تجزیه و تحلیل کنه و دیانا تونست راه بره و فکر کنه.

چند دقیقه بعد از اینکه او تونست، مغزش تجزیه و تحلیل کنه.

در ذهنش با خودش میگفت.
-الان چی شده بود؟ من اینجا چیکار میکنم؟ برای چی اصلا اینجام؟اصلا بیخیال، میرم به برج هافل.خوابم میاد.

او به سمت برج هافل رفت و تو راه که داشت میرفت ناگهان یادش اومد که برای مصاحبه و گزارش باید بره به پیش ریتا، به همین دلیل مثل جت به سمت خونه ی ریدل رفت.

نیم ساعت بعد.


دیانا با مخ رفت تو در و بعد به ارومی، در زد.
-کیه؟
-من دیگه.
-همه میگن "من"، حالا من از کجا بفهمم، که منی که میگن، کدوم منه؟
-تو کی ای؟
-من منم،‌استوریا.
-منم دیانام...انقدر من من، نکن به جاش درو باز کن.
-نمیتونم.
-چرا؟
-چون ناخونام تو این قفل در گیر کردن و در ضمن لیسا هم با در قهر کرده.
-خوب با اون یکی دستت باز کن.
-نمیتونم، چون اون یکی دستام لاک خوردن و تا خشک نشن باهاشون هیچ کاری نمیکنم.
اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی، وقتی درو باز کردن و باتو مواجه شدم، این ناخونارو میکنم تو حلقت.

دیانا که دیگه دید، صحبت کردن هیچ فایده ای نداره، حرفی نزد.

نیم ساعت بعد کسل کننده ی دیگه.

"از اینجا طلسمی که به دیانا پرتاب کردن، کم کم اثراش رو میذاره."
دیانا بالاخره وارد خونه ی ریدل شد.
-دیر اومدی.

دیانا با شرمساری سرش رو میندازه پایین و دنبال ریتا میره برای مصاحبه.
-خوب خانما و اقایون محترم، اینم از مهمون برنامه ی امروز ما.

دیانا رو صندلی میشینه تا مصاحبه کنه.
- خودتون رو معرفی کنید.
-تسا یقیسوم میگدنز قشع ،مراد رتیپ مسا هب ردارب هی ،یبا ماشچ گنر ،متسه نوسمایلیو اناید نم.

دیانا، متوجه ی برعکس حرف زدنش نشد و فقط به چهره هایی که باتعجب نگاه میکردن خیره شده بود.
-من نفهمیدم چی گفتی.
-منم همین طور.
-فکر میکنم برعکس حرف زده، حالا چیکار کنیم؟ من میخواستم با این مصاحبه یه رکورد برای شایعه سازی هایم بزنم، حیف شد.
-هدش یزیچ؟

او الان متوجه ی برعکس حرف زدن خودش شد.
در دلش گفت.
-من چم شده؟ چرا برعکس حرف میزنم؟ امروز روز مهمیه برای من، بعد من دارم بی اختیار برعکس حرف میزنم، چرا اخه؟
-معجون "درست حرف زدن" بدم؟

ارسینوس کرواتش رو محکم میکنه.
-فکر کنم اگه تو این معجونو به خورد دیانا بدی، کلا دیگه نتونه حرف بزنه.
- قلم، من یه سوژه ی خوب واسه "پیام امروز" پیدا کردم،بنویس، دختری که به طرز خیلی مشکوکی برعکس حرف میزنه، اسم او دیانا ویلیامسون از هافله.

بعد رو به بقیه میگه.
-مشکلی نیست، من اینطوری هم میتونم مصاحبه کنم."بنویس قلم جان هرچی رو که میگه."، خوب خانم دیانا، میشه بگید میخواید برای چی عضو مرگخواران بشید.
-دیهورگ نیا وضع ارچ الصا نوتدوخ امش؟
-حدس میزنم که چی گفتید، گفتید چون میخواید لج گویل رو در بیارید؟
- متفگن یزیچ نیچمه الصا نم.
-قلم هر چی رو که میگه، بنویس، خوب خانم دیانا حالا هر چی که جوابتون بود، لطفا میشه یه ساز برامون بزنید.

ریتا اصلا دلیل اینکه میخواست دیانا ساز بزنع، این نبود که لذت ببره، میخواست ببینه ایا حرکاتش هم برعکس شدن یا نه.
دیانا میره تا ساز بزنه ولی...
ولی تا میاد بزنه، سیم پاره میشه چون برعکس کشید اسن سیم ساز گیتار بیچاره رو.
-همه ی حرکاتش رو یادداشت کن قلم خوبم.

ریتا خیلی از این مصاحبه خوش حال بود، بعد از چند دقیقه میگه.
-خوب من دیگه وقتم تموم شده، میتونید برید، ممنون بابت مصاحبه.
-وقت چرا تموم شد؟من اصلا با وقت قهرم.

چند روز بعد در روزنامه ها.
نقل قول:
دختری به نام دیانا ویلیامسون، به خاطر دلایلی برای کارهای شوم، برعکس حرف میزنه.
برعکس ساز میزنه.
گیتار هکتور رو که باعشق براش خریده بودم، سیمش رو پاره کرد تا لج گویل و من رو در بیاره.
او همش برعکس حرف میزنه ولی من میفهمیدم که او چی میگفت.ترجیح میدم که ادامه ندم دیگه.
با تشکر، ریتا.:)


دیانا بعد از دیدن این متن روزنامه کلا از درون پوکید.
-من،‌من فکر کردم که خیلی موفق بودم و امید داشتم به این مصاحبه ولی کلا نابود شدم.

و دیانا از شدت ناراحتی، ذوب شد، ولی بعدش منجمد شد دوباره، از هم شکست ولی دوباره سرهم شد.
و بعد به این نتیجه رسید که دوباره تلاش کنه و این مصاحبه رو نادیده بگیره ولی...
ولی دورا اینقدر خندش گرفته بود که صورتش بنفش شده بود بعد از خوندن این روزنامه.":|"


Im a haffley
Where words fail, music speaks.تصویر کوچک شده
🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord
تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
نقاب دار خندان ملقب به گیبنشتاین بسیار مذکر VS جسیکا ترینگ


به نام او


آفتاب هنوز کاملا بالا نیامده بود اما دانش اموزان ترم آخری همه سر کلاس حاضر بودند و کلاس جای خالی نداشت. گیبن هم طبق معمول همیشه روی یکی از نیمکت های جلویی نشسته بود و با دوستش تام صحبت میکرد.
-تام. میدونستی اگه توی درس هات نمره ی بالا بگیری بعد هاگ میتونی یه کار دولتی خوب پیدا کنی.
-آه. تو همیشه خیلی با انرژی و الهام بخش حرف میزنی، این اعصابمو خرد میکنه.

گیبن خیلی ریز خندید و به عمق افکارش رفت تا اینکه چند دقیقه بعد صدای باز شدن در و ورود استاد اورا به خودش اورد.


-سلام بچه ها. استاد همیشگی تون نتونست این هفته سر کلاس حاضر بشه. برای همین من بهتون درس میدم. بهتره درس تغییر شکل رو شروع کنیم. خب. بلدین صفر تا صد یه چهره رو تغییر بدین؟

دانش اموزان صورت هایشان در هم رفت و سری تکان دادند. استاد ادامه داد.
-جدا؟ هیچکس؟ ینی تا الان فقط تئوری بهتون درس دادن؟ اما اینجوری که اصلا خوب نیست. بعدا هیچ جا کار گیرتون نمیاد. شما باید به صورت عملی هم یاد بگیرید؛ میخوام بهتون یه تمرین عملی بگم، برای جلسه بعد دو به دو با هم تیم بشید و چهره ی همدیگه رو تغییر بدین. ولی یادتون باشه از افسون های تغییر پذیر استفاده کنید تا با گذشت زمان تغییرات به حالت عادی برگردن. خب دیگه کاری ندارم. تکلیف های جلسه ی قبل رو روی میزم بذارید و برید.

سکوت کلاس از بین رفت و همهمه ی دانش اموزان بالاگرفت. گیبن و تام از کلاس خارج شدند و روی اولین صندلی خالی حیاط نشستند. مثل همیشه گیبن سر صحبت را باز کرد.
-خب...تام؟ نظرت چیه؟ کجا تکلیفو انجام بدیم؟
-زیاد تند نرو. حاضرم یه سال دیگه این درسو بخونم اما نذارم تو صورتمو دستکاری کنی.
-...بیخیــــال. تو هیچ وقت خوش نمیگذرونی، این یه جورایی تفریح هم هست، اصلا میذارم اول تو قیافه مو ویرایش کنی.

تام به نظر راضی نمی امد اما ته دلش بدش هم نمی امد. بعد از اینکه گذاشت گیبن برای حدود دوساعت خواهش و التماس کند حرف اول را اخر زد و گفت:
-باشه. به نظرم یه بار ایرادی نداره.

گیبن با خوشحالی تمام اورا بغل کرد اما تام اصلا از اینکار خوشش نیامد و گیبن را به عقب هول داد.

-چیکار داری میکنی لعنتی؟ مگه نمیدونی از این کارا متنفرم. از عشق متنفرم. از نور متنفرم. از بغل متنفرم. از تو هم متنفرم حتی. یه بار دیگه بغلم کن تا خودم بکشمت.

گیبن با ترس از تام فاصله گرفت. اخلاقیات اورا میشناخت اما اینبار واقعا عصبانی اش کرده بود. پس از همان عقب دستی تکان داد و عقب عقب رفت.
-باشه. متاسفم. برای انجام تکلیف، امشب بیا کنار دریاچه.

شب

گیبن ارام در تالار را باز کرد و فاصله ی تالار تا دریاچه را یک نفس دوید. با خودش فکر کرد اگر تام نیامد چه، اما خودش هم زیاد به این فکر اطمینان نداشت. تام شاید سنگدل بود اما بدقول نبود. قامت ایستاده ی تام را کنار دریاچه دید و پیشش رفت.

-میدونستم میایی. خب اول نوبت توعه شروع کن.

تام چوبدستی اش را به سمت صورت گیبن گرفت.
- الپاچ والماچ واقاچ من داغان .

طلسم بد رنگی از چوبدستی تام به سمت گیبن پرتاب شد. صورت گیبن در هم رفت و آخ بلندی گفت.
-آییییی صورتممم. اخ چیکار کردی باهام؟

اعضای صورت گیبن عجیب و غریب شدند. یکی از چشمهایش درست وسط پیشانی اش قرار گرفت و جای گوش و دماغش با هم عوض شد. گیبن که تا ان موقع حتی لبخند تام را هم ندیده بود اورا دید که شکمش را گرفته و بی صدا میخندد.


-بله. اولش راضی نبودی. اما مث اینکه خوشت اومده.

تام به گیبن گفت:
-لوس نشو. فقط یه باره تازه بعد از اینکه صورتتو به استاد نشون دادیم. مث اولش میشه.
و دوباره پقی زد زیر خنده. گیبن که دماغش خارش گرفته بود. دستش را بالا برد تا دماغش را بخاراند ولی در کمال تعجب دید گوشش دارد خارانده میشود. خارش دماغ را فراموش و رو به تام کرد.
-خیلی خوب. حالا نوبت منه. میخوام موهاتو و دماغتو بلند کنم. اماده باش. قسپنگولیچیدیریگوری.

در کمال تعجب و جلوی چهار چشمی که منتظر پرتاب افسون بودند از سر چوبدستی گیبن آبی شروع به پایچیدن روی صورت تام کرد.
-عه! این چیه دیگه؟
-آِییییییی دارم. میسوزم. آییییی چیکار کردی؟
مایع اسیدی مانند از روی کله ی تام پایین امد وروی صورتش را هم پوشاند. تام سریع با دستانش جلوش چشمانش را گرفت. در ان لحظه ارزو میکرد که کاش دست های بیشتری داشت هم برای محافظت بیشتر از صورتش هم برای خفه کردن گیبن.
-آییییی گیبن یه کاری کن دارم میسوزم.

گیبن ترسید! چه بلایی سر دوستش اورده بود؟ سریع تام را روی دوش خویش گذاشت و بدو بدو به سمت مطب دکتر هاگوارتز حرکت کرد.

چند ساعت بعد

تمام چراغ های مطب روشن بود. تام روی تخت خوابیده بود و خانم پرستاری با چوبدستی و فشار سنج جادویی بالای سرش بود. دو تا از استادان و مدیر هم انجا بودند و به سمت گیبن که روی صندلی کز کرده بود و کم مانده بود بغضش بترکد رفتند. مدیر شروع کرد:
-داشتین اون موقع شب اونجا چیکار میکردین؟
-ب...ب...برای تکلیف درس تغییر چهره بود.
-مگه روزو ازتون گرفتن؟ اینقدر توی روز میرید نوشیدنی کره ای میخورید و وقتتون و هدر میدین که دیگه وقتی برای تکالیفتون نمیمونه.

گیبن به تام فکر میکرد. او هیچوقت نوشیدنی کره ای نخورده بود. خوشش هم نمیامد. بیشتر در خودش بود و کتاب میخواند و از همه مهم تر اینکه با او دوست شده بود. در دل دعا دعا میکرد که اتفاقی نیوفتاده باشد. صدای پرستار به گوش رسید.
-پروفسور دامبلدور چند لحظه تشریف بیارید.

دامبلدور و پرستار کمی پچ پچ کردند. چهره ی دامبلدور در هم رفت و عرق سردی صورتش را پوشاند. به صورت تام نگاه کرد. تام خواب بود شاید هم بیهوش شده بود. گیبن به سمت پرستار رفت.

-چی شده؟ بهم بگین هر اتفاقی که افتاده تقصیر منه.
-باشه بهت میگم. به خاطر کار ابلهانه ی تو اون دیگه هیچوقت مو روی سرش در نمیاره. ولی این همش نیست برو جلو و شاهکارتو ببین.

گیبن با لرز بالای سر تام رفت. باورش نمیشد. تام...دماغ تام... به کلی نیست شده بود. هیچ اثری از دماغش نبود. حتما ان مایع اسیدی دماغش را به کلی در خود حل کرده بود. گیبن همانجا زانو زد و زد زیر گریه. نمیدانست فردا صبح که تام به هوش می اید. موضوع را چطور به او بگوید.


چند سال بعد

گیبن با سبدی پر وارد خانه ی ریدل شد و چهره ی سفید و بی مویی را دید که به صندلی تکیه زده بود.
-تام...اوه یعنی سرورم. امروز از همیشه زیباترین. براتون کرم ضد افتاب گرفتم که پوست سرتون نسوزه.
-گیبن؟
-بله ارباب؟
-از جلوی چشممون دور شو. هر بار که میبینیمت خاطره ی اون شب برامون تداعی میشه.
-چشم سرورم. از این به بعد روی صورتم نقاب میذارم تا دیگه هیچوقت هیچوقت هیچوقت اون خاطره به ذهنتون نیاد. مرسی که در ازای وفاداریم منو بخشیدین.



هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱:۳۸ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
تق تق تق

- بیا تو!

آملیا سرش را داخل برد؛ زنی که در دفتر کارش نشسته بود، سرش را در دستش گرفته و مانند غول غارنشین زده ها، به کاغذهای پیش رویش خیره شده بود.

- اهم اهم‌‌.

زن سرش را بلند کرد و لبخند بزرگی به پهنای صورتش زد.
- واسه کار اومدی؟!
- خب‌... آره... گفتن حقوقش خیلی زیاده...

زن قسمت دوم حرفهای دختر را نشنید و با همان لبخند بزرگ، او را به سمت خانه اش برد.

دقایقی بعد، خانه زن مذکور

- خب، ببین دخترم، اینجا خونه منه!
- نه بابا، راست میگی؟ نمیگفتی خودم نمیفهمیدم!

ولی زن آنقدر هیجان زده بود که متوجه حرف آملیا نشد؛ اورا به سرعت به اتاق بالای پله ها رساند. کنار دیوار، میز بسیار زیبایی قرار داشت که روی آن... یک تخم اژدها بود!

- شما ساحره هستین؟!

ویبره شدیدی که از کنارش احساس کرد، نشان از خوشحالی افراطی زن بود.
- بله! اینجورکه پیداست، تو هم هستی! اسمت چیه؟
- آملیا فیتلوورت.
- برادر زادم زیاد راجبت حرف میزد.
- برادر زادت؟
- اوهوم. دافنه.

آملیا به فکر فرو رفت؛ چنان که در آن غرق شد.
- کدوم دافنه؟
- من ملیسا مالدون هستم.

آملیا که میخواست سریعتر به خواسته اش برسد، فورا زن را متوقف کرد.
- میشه بریم سر اصل مطلب؟
- آها، راست میگی. اونو میبینی اونجا؟

به تخم اژدهای روی میز، اشاره کرد.

- نه، کورم!

زن چشم غره ای به او رفت، سپس ادامه داد:
- مواظبش باش، خیلی گرونه! تو رو استخدام کردم که امشب خونه نیستم. نصف قیمت اون میز، حقوق توئه.

مسلما، ساحره ریونکلاوی نبود؛ چون اگر بود، حداقل حدسش را میزد که نباید خانه اش را دست آملیا بسپرد.

- خیالتون راحت! من کاملا حواسم جمعه. فقط یه سوال... تخم اژدها به چه دردتون میخوره؟
- راستش، تخم اژدها که...

و حرفش با زنگ خوردن تلفن همراهش، نا تمام ماند. از همان تلفن هایی بود که آملیا میخواست پولش را صرف خریدنش و دادن پزش به دورا بکند.

- عجب با کلاسه!

زن فورا تلفنش را قطع کرد و گفت:
- خب، مواظبش باش. اینم پولت!

آملیا پول را گرفت و با تعجب گفت:
- مگه نباید بعد از کار بهم بدیش؟
- خب، چون دختر خوبی هستی، نصفشو الان میدم بهت.

و با عجله از خانه بیرون رفت. آملیا تلسکوپش را بیرون آورد و مانند شمشیر، جلوی صورتش گرفت.
- هیچکس حق نداره پاشو توی این خونه بذاره.

خیلی نگذشته بود که صدایی از حیاط پشتی بلند شد.

- به حق تنبون مرلین! صدای چی بود؟!

آهنگ کاراگاهی پخش شد و آملیا جلو رفت. از پنجره، بیرون را نگاه کرد. بیرون هم از پنجره به او نگاه کرد، اما نه آملیا کسی را دید، نه بیرون. پنجره هم زیر نگاه آن دو، شکست؛ اما باز هم کسی پیدا نشد.

- بهتره برم ببینم چه خبره.

بیرون هم موافقت کرد و گفت:
- فقط تخم اژدها رو هم ببر.

آملیا درحالیکه در یک دستش تخم اژدها و در دست دیگرش، تلسکوپ همه کاره اش بود، بیرون رفت و گفت:
- به حق چیزای ندیده تو دنیای جادوگری!

درست در همین لحظه، گربه ای از کنارش رد شد.

- عه! گربه بود! چه خوب!

و درست لحظه ای که چرخید برگردد خانه، در خانه هم چرخید و بسته شد و یک خنده ریزریزکی هم تحویلش داد.

- نه! خانومه میکشتم!

اما به یاد آورد که خودش هم خانه ای در همان نزدیکی ها دارد. پس بشکنی نزد که تلسکوپ و تخم اژدها از دستش نیفتند، و به سمت خانه اش به راه افتاد.

-ایست! شما بازداشتین!

با صدای پای پلیس ها، دختر پا به فرار گذاشت. آملیا میدوید و پلیس ها به دنبالش. او برگشت که پشت سرش را نگاه کند که...

تق!

با سر وارد در مغازه ای شد. پلیس ها هم پشت سرش، با سر به مغازه پریدند. درحالیکه سعی میکرد پشت لباس ها پنهان شود و گارد میگرفت تا پلیس ها نتوانند فرقش را با مانکن های مغازه تشخیص دهند، زیر لب زمزمه میکرد:
- حالا خواستیم یه گوشی بخریم، ببین چه بلایی سرمون اومد!

همین زمزمه ها، کار دستش داد.

- اسلحه تو بنداز زمین!

تلسکوپش را زمین بیندازد؟ امکان نداشت! تصمیم گرفت از خودش دفاع کند.

- هیا!

اما این که فیلم کره ای نبود که یک تنه، یک ارتش را حریف شود؛ با یک چماق، مثل بچه جادوگر، دستش را پشت سرش گذاشت و سعی کرد تا حد ممکن، تخم را پشت سرش پنهان کند.
- به مرلین هیچ کاری نکردم! پام سر خورد!

یکی از پلیس ها، نور چراغ قوه را در صورتش زد؛ که...
- بابا این اصلا اونی نیست که دنبالشیم! سر کارمون گذاشته!

رئیس پلیس سرش تا نزدیکی صورت آملیا برد.
- به هرحال با مامور قانون در افتاده! حتما همدست خلافکاراست!
- قربان، چه ربطی داره؟
- همین که گفتم! بیارینش! حداقل امشب مهمون مامور بازجویی باشه

و اینگونه بود که آملیا را برای بازجویی به زندان بردند!

فردا، در راه خانه زن

آملیا، خسته و کوفته، به درب خانه زن رسید. هنوز تخم اژدها در دستش بود. در همین لحظه، زن درحال چرخاندن کلید در قفل بود که با دیدن آملیا، رنگ از قالبش پرید‌.
- تو کجا بودی؟ یعنی خونه من نبودی؟
- نه مشکلی نیست! چیزتون در امانه... چیز...

اما زن، جیغ کشان، در را باز کرده و جامه دران به طبقه بالا رفت.
- کوش... کجاست؟!

آملیا با خوشحالی و درحالیکه سعی میکرد کثیف و چروک بودن لباس هایش را نادیده بگیرد، تخم را جلوی صورت زن چرخاند.
- بیا، ببین تخم اژدهات سالمه!

او معنی گریه های زن را نمیفهمید؛ تا اینکه زن از خوشحالی آملیا و تخمی که جلوی صورتش میچرخید، خسته شد.

- بابا! من نگفتم مواظب تخم باشی! منظورم میزه بود! عتیقه بود!

آملیا منفجر شد. آملیا شکست و دوباره سرهم شد. آملیا از بین رفت و دوباره متولد شد. آملیا نابود شد!
- پس اونهمه بازجویی شدم! اونهمه دویدم! اونا چی پس؟ پولمو نمیدی یعنی؟ گوشی بخرم تو هاگ به دورا پزشو بدم؟
- اولا که، منم بلدم بدوئم! دوما که، پولتو هم نمیدم! سوما که... گوشی و وسایل مشنگی که اصلا توی هاگوارتز کار نمیکنن!

کمی گذشت تا آملیا توانست با خودش کنار بیاید.
- تفنگ داری؟


این تلسکوپه، نه میکروفون!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.