هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۹:۳۲ سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۱۱ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5220
آفلاین
تصویر کوچک شده


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰ جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶

ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۴۶:۲۵ دوشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 821
آفلاین
-پيس پيس! پيس... پييييس!... هوى پيس... آرسينوس! با توئم!

آرسينوس كه تا الان "پيس" خطاب نشده بود، با تعجب به رودولف نگاه كرد. سپس براى بازيابى اعتماد به نفسش، دستى به كرواتش...نكشيد! بلكه تاجش را روى سرش جا به جا كرد.
-پيس؟... به من ميگى پيس؟ بدم بندازنت آزكابان تا ياد بگيرى با شاه مملكتت...

اما صدايش، با چشم غره سرخ رنگ لرد، رو به خاموشى رفت. سپس، نفس عميقى كشيد و تاجش را برداشت و به پشت سرش پرتاب كرد.
-شاه؟... من گفتم شاه؟... شاه چيه؟!...لرد!... بدم بندازنت آزكابان تا ياد بگيرى جلو لرد مملكت اينجورى... غلط كردم ارباب!

رودولف كه زير بار وزن بلاتريكس، به يك طرف خم شده بود، منتظر پايان يافتن نگاه غضبناك لرد به آرسينوس نماند. در عوض، در حالى كه يك چشمش به لرد بود، با چشم ديگر، چشم غره اى به آرسينوس رفت.
-آرسينوس عزيز تر از جانم... الان وقتش نيست... پاشو... پاشو بيا اينجا بغل لرد بشين. آفرين شاه خوب... پاشو.

به نظر نمي آمد كه آرسينوس، با آن نگاه هاى غضبناك لرد، قصد جا به جايى داشته باشد.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، زندانی آزکابان، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۵۷:۵۱ شنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۱
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
زندانی آزکابان
ایفای نقش
پیام: 937
آفلاین
ریتا بعد از گفتن این جمله محل رو ترک کرد و رودولف ماند و بلاتریکس. بر همگان واضح و آشکار بود که رودولف از سایه ی بلا هم می ترسد چه برسد به اینکه الان یک جنازه روی دستش مانده بود که باید از آن مراقبت هم میکرد و وانمود می کرد که زنده است.

- هوم، بذار ببینم اون عینک آفتابیم که افتاد تو پاتیل هکتور رنگش سفید شد رو بزنم به چشمت.

هنوز جوهر نقطه ی پایان جمله ی رودولف خشک نشده بود که کشیده ی آب نکشیده ای صورتش رو مورد عنایت قرار داد.

- کی زد؟ کسی اینجا نبود که! اصلا چرا زد؟ ساحره زد؟ ساحره دست بزن دار کی بودی تو؟

کشیده ی بعدی سمت دیگر صورت رودولف را مورد عنایت قرار داده بود. رودولف که کم کم داشت می ترسید تصمیم گرفت بیخیال سخنرانی برای ساحره های فرضی شده و زودتر با بلا سر میز برود. یک عینک ته استکانی را به زور روی چشم های بلا جا داد از اونجایی که از رودولفی که حتی یه دست لباس مناسب هم نمیپوشید نمی شد انتظار نظم و ترتیب داشت، مطابق انتظار عینک را به شکل یک وری روی صورت بلا گذاشته بود و او را کشان کشان دنبال خودش می برد. و تقریبا همزمان با لرد سر میز رسید.

لرد نگاهی به بلا کرد که به نظر می رسید توی بغل رودولف لم داده اون هم با یک عینک آفتابی! این صحنه اصلا مناسب شخصیت بلا نبود. اصلا هم صحنه ای نبود که همه هر روز با اون مواجه بشن. از جمله چنین صحنه های عجیب و هر روز نبینی می شد به ساکت ماندن هکتور، نپیچیدن نجینی همچون حلقه دار دور گردن لرد، قابل دیدن شدن بانز یا نَویزیدن لینی اشاره کرد.

- بلایی سر بلای ما آوردی؟

رودولف که غرق در تفکر بود که چگونه می تواند از این موقعیت استفاده کنه و ساحره کشی راه بندازه اصلا صدای لرد رو نشنیده بود.

- با تو بودیم! گفتیم بلامون چرا خراب شده؟

صدای فیس فیس شکم نجینی که بیست و سه ثانیه بود غذا نخورده بود رودولف را از جواب دادن نجات داد. اما این نجات مدت زیادی دووم نداشت. این را می شد با توجه به میز غذا و پر بودن تمامی صندلی ها فهمید. فقط دو صندلی که نزدیکترین صندلی به لرد بودن خالی بود.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۳:۰۴:۴۹ پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6774
آفلاین
خلاصه:

بلاتریکس اشتباها توسط هکتور کشته شده مرگخوارا مایل نیستن این خبرو به لرد بدن. برای همین نوبتی از جسد مراقبت می کنن.
کراب این کار رو انجام می ده و الان نوبت رودولفه.

...................

-مراقبت می کنم! این کارو انجام می دم. ببینین من چه مرد وفاداری هستم. می بینین؟ ساحره ها! آیا دیدین؟ خوب دیدین؟ اینو به خاطر بسپارین!

-وقت ناهاره!

سخنرانی رودولف، با اعلام لایتینا نیمه تمام ماند و همه مرگخواران برای صرف غذا اتاق را ترک کردند. رودولف هم قصد داشت ترک کند...ولی...

-پس بلا چی؟

این سوالی بود که ریتا پرسیده بود. رودولف کمی فکر کرد.
-خب...بلا...فکر نمی کنم دیگه احتیاجی به غذا داشته باشه.

ریتا توجه رودولف را به موضوع مهمی جلب کرد.
-ولی ارباب اگه بلا رو سر میز نبینن ممکنه مشکوک بشن. بهانه هم نمی شه آورد. ارباب می دونن که بلا هر طور شده برای صرف ناهار به همراه ایشون سر میز حاضر می شن.

رودولف در ذهنش به دنبال راه حل می گشت.
-خب...به ارباب ناهار ندیم! بگیم بمونن تو اتاقشون.

ریتا با تاسف سر تکان داد.
-از تو هم انتظار راه حل بهتری نداشتم. بلاتریکسو بیار سر میز. یه جایی دور از ارباب. بنشونش کنار خودت. یه عینک آفتابی بزن چشماش دیده نشه. نذار ارباب بفهمن که اتفاقی افتاده.




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۱:۱۷ شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۶

ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۴۶:۲۵ دوشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 821
آفلاین
رودولف نيز به سمتي كه همه نگاه ميكردند، برگشت.
-زن كيه؟! نفس كش... بيا جلو ببينم. چرا قايم شدي؟ بيا حسابت رو بذارم كف دستت!

آرسينوس قدمى به رودولف نزديك شد.
-اهم... رودولف...

ولى رودولف كه جانش و سلامتش را در خطر مي ديد، بي توجه به نگاه هاى سايرين، به فرو رفتن در نقشش ادامه داد.
-نه آرسينوس...پا در ميونى نكن! ولم كن... ولــــــم كن بذار حقش رو بذارم كف دستش!
-ترجيح ميدم جناب پادشاه صدام كنى... در ضمن، من كه نگرفتمت.

رودولف به سرعت به سمت آرسينوس رفت، كه از غيب، افرادى سياه پوش، با نقاب هاى عجيب و غريب پشت به آرسينوس و رو به رودولف ظاهر شدند و چوبدستى هايشان را به سمت او گرفتند.
-جناب پادشاه، ببخشيد كه پشتم به شماس... تو! چطور جرئت ميكني به سمت پادشاهت حمله كني؟! عقب بايست...عقــــــــب!

و رودولف عقب ايستاد!

-اهم... خب رودولف... از بلاتريكس مراقبت ميكني يا...

و به مأموران چوبدستي به دست اشاره كرد.

-آخ كه ارباب نگذره ازتون به حق چهار مؤسس هاگوارتز! اين همه ساحره اينجاس كه نياز به مراقبت يه مرد دارن... اونوقت بلاتريكس آخه؟!...مراقبت ميكنم... مراقبت ميكنم.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱ جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۶

نارسیسا مالفویold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۴۶ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از سرتم زیادیه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 110
آفلاین
_ سنگ... شنل... چوب دستی!

مرگخواران که به دور یکدیگر حلقه زده بودند، با صدای اسنیپ، هر یک دستان خود را به نشانه ی یک شیء جلو آورند.

_ خب... سنگ که چوب دستی رو میشکونه... شنل هم چوب دستی رو می پوشونه... پس... لینی باختی!

لینی معترضانه جواب داد :
_ نخیر! قبول نیست. چوب دستی میتونه سنگ رو پودر کنه... حتی می تونه شنل رو هم بسوزونه! من بردم!

آستوریا با عصبانیت کمی به جلو خیز برداشت.
_ چرا انقد جر میزنی؟ دفعه قبلی هم سنگ اورد گفت سنگ، شنلو سوراخ میکنه! آخه سنگ چجوری شنلو سوراخ میکنه؟

لینی با جدیت تمام، شروع به توضیح دادن کرد.
_ معلومه دیگه... سنگو داغش کن بذارش رو شنل. سوراخ میشه دیگه!

لینی به چهره هم گروهانش نگاه کرد. بنظر نمی رسید حرفهایش کسی را قانع کرده باشد.
_ اگه گوشه ی سنگش تیز باشه چی؟ نمیشه ؟! سنگ جادو؟! بازم نه؟

مرگخواران با قیافه هایی به این شکل به لینی نکاه می کردند. لینی بال بال زنان و بغض کنان حلقه مرگخواران را ترک کرد و با ناراحتی روی میز نشست.
_ آخه نمیگین من به این ریزه میزه ای چجوری بلاتریکسو دنبال خودم بکشونم؟ چرا زور میگین نامروتا؟

مرگخواران متوجه شده بودند که لینی به نکته ظریفی اشاره کرده است و عقب نشینی کردند. سنگ، شنل، چوب دستی هم نتوانسته بود نفر بعدی ای که باید از جنازه بلاتریکس مراقبت میکرد را مشخص کند.
_ پس چیکار کنیم؟

رز با یکی از برگهایش به رودولف اشاره کرد.
_ اصن مگه زن اون نیست؟ خب خودش جورشو بکشه دیگه!

با حرف رز همگی به سمت رودولف برگشتند.


?Why so serious


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۰:۴۴ چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶

ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۴۶:۲۵ دوشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 821
آفلاین
-من از اين مراقبت نميكــــــنم!

كراب، در خانه ميدويد و به هر مرگخوارى كه مى رسيد، اين عبارت را جيغ زنان تكرار مى كرد.
آرسينوس به سختى كراب را متوقف كرد.
-چرا؟
-نه...نه! اصرار نكن...من ديگه از اين مراقبت نميكنم!

آرسينوس كرواتش را صاف كرد.
-من كه اصرار نكردم... فقط پرسيدم چرا؟
-من رو زد!

فلش بك

هنوز ثانيه اى از خروج آستوريا از آشپزخانه نگذشته بود، كه سيلى محكمى روى صورت كراب نشست.
كراب جيغى كشيد و به اطرافش مشت و لگد پرت كرد.
-بانز...چرا زدى؟ چون نامرئيى دليل نميشه كه... بانز؟... بانز؟!

كسى نبود.
كراب واقعا ترسيده بود... سيلى خورده و تنها، با يك عدد بلاتريكس مرده...

پايان فلش بك

-نه...بلاتريكس مرده و چون مرده نميتونه كسى رو بزنه، من مطمئنم كه تو اشتباه كردى. اما نگران نباش! ميدونم كه همه چى درست ميشه. الان همه رو جمع ميكنيم و سنگ، شنل، چوبدستى بازى ميكنيم. هركى باخت، از بلاتريكس مراقبت ميكنه!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۶:۱۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶

هرمیون گرنجرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
کراب کیف آرایشش رو از کیفش در آورد و دست به کار شد. همزمان که رژ صورتی به لبش میکشید ، زبون خودش هم بیرون آورده بود و با هر حرکت دستش زبونش هم به همون سمت میرفت. سشوار و اتوی مو گزینه بعدی بود ولی وقتی این وسایل رو از کیفش در آورد دید که هکتور قبلا بلا رو کچل کرده و به خاطر اینکه انرژی که صرف درآوردن وسایل از کیفش هدر نره، به موهای خودش دستی کشید. بعد از اتمام موی سر خودش ، از کیفش چند تا لاک در آورد و هر کدوم رو بغل رژ گذاشت تا یه ست خوب با اون و ردای بلا در بیاره.
-خب رژ که صورتیه، رداش هم که مشکیه ، زیر ناخون هاش هم که مشکیه ، فک کنم بهترین رنگ بنفش باشه.

بعد از چند دقیقه که به نظر بلا آماده میرسید ، کراب از رو زمین بلندش کرد و یه دست بلا رو انداخت دور گردنش و دست خودش رو هم دور کمرش گرفت و قدم زنان از اتاق معجون سازی هکتور خارج شد. کراب پیش خودش گفت.
-فک کنم بلا بدش نیاد قبرستان ریدل رو ببینه. جسد تمام محفلی هایی که کشته رو اونجا انداختیم حتما خوشحالش میکنه.

بعد به طور مصنوعی سر بلا رو تکون داد و لباش رو به حالت خندیدن تغییر داد. آروم آروم به طرف قبرستان میرفتن که صدای شکم کراب خبر از تموم شدن انرژیش و نیاز به غذا داد. در نتیجه تصمیم گرفت قبرستان ریدل بهترین جا نیست و بهتره که به آشپزخونه ریدل برن.
وقتی به آشپزخونه رسیدن ، بلا رو آروم روی صندلی نشوند و سر بلا محکم به میز کوبیده شد. کراب سریعا به طرف یخچال رفت و پیتزای باقی مونده مرگخوار پارتی دیشب رو در آورد و روی میز گذاشت. هر گازی که خودش به پیتزا میزد ، یه پیتزا هم تو دهن بلا فرو میکرد.
آستوریا وارد آشپزخونه شد تا یه لیوان خون محفلی بخوره که با بلا و کراب مواجه شد. خوشحال از اینکه کراب به خوبی داره این قضیه رو مدیریت میکنه ، لیوان خونش رو در آورد و جرعه ای خورد و بعد سر بلا رو از میز بلند کرد. با دیدن قیافه بلا ، تمام خون تو دهنش روی صورت بلا ریخت و بدون اینکه بتونه چشمش از رو بلا برداره گفت.
-این چرا این شکلی شده؟
-خوشگللللللل شده دیگه جیگر شده ، حالا دیگه میتونه یا جادوگر خوب رو بگیره و بچه دار شه و بچه هاش رو هاگوارتز ثبت نام کنه و وسط کریسمس واسشون لباس که خودش دوخته بفرسته . اون موقع شاید بتونه مالی ویزلی رو شکست بده
-رژ صورتی ؟
-آره تازه لاکشم بنفش زدم تا به صورتیه بیاد.

آستوریا لیوانش رو روی میز گذاشت و به سرعت از آشپزخونه بیرون رفت تا یه مرگخوار دیگرو پیدا کنه مسوول بلا بشه.


ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۸ ۱۶:۲۱:۰۵



پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶ دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۳:۰۴:۴۹ پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6774
آفلاین
-من!

همه به سمتی که صدای داوطلب از آن سمت به گوش رسیده بود برگشتند...
ولی هیچ مرگخواری در آن قسمت حضور نداشت.

-کی داوطلب شد؟

سکوت سنگینی فضای اتاق را پر کرد!

-بانز؟ تو بودی؟

یک دست ردا که روی هوا معلق بود، آستین هایش را معترضانه تکان داد.
-من خودم نامرئیم...صدام که نامرئی نیست...اگه می خواستم می گفتم. تازه امروز ردا تنمه. خودمم نامرئی نیستم.

آستوریا به آرامی لبخندش را از چهره پاک کرد و روی دیگر خود را به مرگخواران نشان داد!
-سریع کسی که داوطلب شده بود یک قدم بیاد جلو...وگرنه...

کراب با دستپاچگی یک قدم جلو رفت.
آستوریا به طرف کراب برگشت.
-تو بودی؟ تو داوطلب شدی؟ بعدش برای چی خفه شدی؟ ما رو مسخره کردی با این قیافت؟

کراب دلشکسته از طعنه ای که این وسط به قیافه اش زده شده بود جواب داد:
-من نبودم...ولی الان داد زدی ترسیدم، داوطلب شدم.

آستوریا دوباره لبخند شد. احتیاجی به خشونت نبود...کراب داوطلب شده بود. مشکلی وجود نداشت.
کراب نگاهی به جسد بلاتریکس انداخت.
-مواظبش می شم. نمی ذارم ارباب بفهمه...خوشگلش می کنم.




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۰:۵۰ دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
-خب...تا كى ميتونيم پنهون كنيم؟ ارباب بالاخره ميفهمن كه بلا مرده و...
-درست شنيدم؟! بلا مرده؟!

آستوريا كه به تازگى نجينى را از گردش نيمروزى بازگردانده بود، با تعجب به سايرين نگاه مى كرد.
-دِ جواب بدين ديگه!

تصميم بسيار سختى بود... تنها ساحره اى كه آستوريا از او حساب مى برد، بلاتريكس بود... پس قطعا از مرگش شاد مى شد. اما... او از پنهان كردن و فريب دادن لردسياه، به هر دليلى خشمگين مى شد!

-ام... چيزه...هكتور داره يه معجون درست ميكنه و...
-لينى!
-آره!

زمان، زمان ديدن عكس العمل آستوريا بود.
ابتدا چشمانش در حدقه گشادتر شد... دقايقى بعد، گونه هايش كمى سرخ شد؛ و در آخر، لبانش به لبخند خطرناكى باز شد.
-و شما هم ميخواين اين رو از ارباب پنهون كنيد؟

-ام...
-نه...ما فقط...
-خب...راستش...

-باشه... ارباب اين چند روز كمى مشغله دارن...ميتونيم چند روزى رو صبر كنيم و بعد به ارباب بگيم! كى اول از بلاتريكس مراقبت ميكنه؟








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.