هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۷:۰۳ چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶
#46

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۸:۱۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۷:۰۶ سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۶
#45

پنه‌لوپه کلیرواترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۱ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
از مرگ خوشم نمی آد، ولی ازش نمی ترسم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 104
آفلاین
متاسفانه مرگخواران درس های مدرسه ی خود را یادشان نبود که بدانند کی چیزی را ببینند ، و کی نبینند ! پس متوجه نورافکن بالای سر لرد و شباهتش به نورافکن بالای سر کرکس شدند!. بلاتریکس نفس عمیقی کشید ، سپس پس از اطمینان حاصل کردن ، از پر شدن حجم ریه هایش ، قاشق پلاستیکی از نا کجا آباد در آورد ، چهار زانو روی زمین نشست و سعی در کندن خاک کاملا خشک شده سفت زمین کرد.
- خیال کردی داری چی کار می کنی؟

بلاتریکس نگاهی زیر چشمی به مرگخوار مذکور انداخت.
ولی برای جلوگیری از خروج اکسیژن دهنش را باز نکرد.
- هووی بئاتریکس.

رودولف رنگ به رنگ شد . به نظر او کسی که اسمش بلاتریکس بود را نباید بیاتریکس صدا کرد! سپس پس از دیدن نگاه های نه چندان خوشایند بلاتریکس به مرگخوار مذکور پررو ، خیلی ریلکس خودشو خیس کرد و همه جا رو به گند کشید ، سپس بعد از دیدن بلند شدن بلاتریکس از سر تونل فرضی ای که برای ورود به قفس کرکس می کند، به سرعت از آن مکان دور شده و در دل برای شادکامی روح مرگخوار مذکور به سالازار صلوات فرستاد و برای اربابش دعای داشتن سایه ای بلند کرد، جدیدا زیر سایه ی ارباب بودن شیفتی شده بود!

کمی آن طرف تر ،قفس کرکس:

- غاغاثصقورزارباتد.
- از ما دور شو کرکس فرومایه!

لرد در حالی که با یک دست سایه ش و در دست دیگر دنباله ی ردا را گرفته بود در قفس می دوید و کرکس در حالی که صدا های نابهنجاری از گلویش در می آورد و با بالش یک بسته از پوشک های وزارت که آرسینوس با کفن های وینکی به مردم چیزیده بود ، دنبال او کرده بود.
- غالولونوبپدزسک ستاب پلیز .(ترجمه: عجم ، می خوام پوشکتو عوض کنم وایسا دیگه!)
- نمی خواهیم!

لحظاتی بعد، پس از پوشک کردن لرد :
لینی در حالی که برای آخرین بار صدایش را صاف می کرد که ادامه نقشه را توضیح دهد ، توسط جیغ و بی هوش شدن بلاتریکس در اثر دیدن قفس ، دست از کار کشیده و همزمان با حدود بیست سر دیگر ، سرش را به طرف قفس چرخاند.
-وحشتناکه!
-ارباب!
-جان جانان!
-حالا چی کار کنیم؟


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲ شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۶
#44

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۶:۳۳
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گردانندگان سایت
پیام: 1216
آفلاین
با شماره سه، همه مرگخواران به سمت لرد هجوم بردند!
مرگخواران لرد را دوست داشتند ولی این باعث نمیشد که تحقیرهایی که لرد به آنها روا داشته را فراموش کرده بودند! پس هر کدام از آنها با توجه به فرصت پیش آمده، سعی کرد که عقده خود از لرد را با ضربه ای خالی کنند!

اما همین که مرگخواران با سرعت همه با هم به پشت لرد زدند، لرد از انرژی حاصل از این ضربه به هوا بلند شد و چند متری آن طرف تر فُرود آمد...در درون یک قفس دیگر!

_آم...خب...خبر خوب اینه که دیگه چیزی توی گلوی ارباب نیست که خفه شون کنه...خبر بد اینه که افتادن توی قفس یه پرنده!
_چیزه...به نظر عقاب میاد!
_نه بابا...عقاب این شکلی نیست، مو داره...درسته شبیه عقابه ولی کچله این!
_خب این یه عقاب متاهله، زنش کچلش کرده..دنیای متاهلی دنیایی سختیه!
_رودولف الان نه تو و نه بلاتریکس کچل نشدین...فقط ما کچل شدیم از دست شما!
_هیس..بذارین ببینم روی این تابلو چی نوشته..قفس کرکس ها!
_اهم اهم!

مرگخوار ها با صدای سرفه ساختگی لرد ساکت شدند...سپس لرد که در لانه کرکس افتاده بود و کرکسِ غول پیکر هم بالای سرش ایستاده بود، گفت:
_خب یاران ما...بیایین من رو از اینجا در بیارین!
_چجوری اخه؟
_هی آقا کرکسه!
_آقا نیست، خانومه!
_از این فاصله جوری تشخیص دادی رودولف؟
_ولش کن بلاتریکس...خانوم کرکسه...چیزه...لرد ما افتاده تو قفس شما...پسش میدین؟

کرکس نگاهی به مرگخواران کرد...سپس صداهای ناهنجاری از خود درآورد...مرگخواران هم که حرف کرکس را نفهمیدند، نگاهی به هم انداختند...
_چیزه...چی گفت؟
_نمیدونم...یه حیوونی بیاد حرف این حیوون رو ترجمه کنه!
_برو لینی!
_من حشره ام!
_جونور جونوره دیگه...تو بگو رز!
_
_ اهم اهم!

مرگخواران دوباره با سرفه لرد ساکت شدند!
_یاران ما...این کرکس گفت که " پس نمیدم...این بچمه که تازه از تخم دراومده و من باید ازش محافظت کنم!"..نمیدونم چه شباهتی بین من و ایشون هست که ما رو بچه خودش فرض کرده...بیایید و نجاتمون بدین!

مرگخواران یک نگاه به کله ی کرکس، و سپس نگاهی به سر اربابشان کردند...آنها هم شباهتی بین لرد و کرکس ندیدند...یعنی به نفعشان بود که نبینند!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱۳ ۲۲:۱۷:۰۸



پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
#43

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۸:۱۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین
بعد از مقادیر کوتاهی حکم‌فرمایی سکوتی که تنها با سرفه‌های بی‌امان لرد شکسته می‌شد، بالاخره مرگخوارا متوجه حرکتی می‌شن.
- رودولف؟

رودولف که به تازگی از افق‌های دورتر باغ وحش به جمع مرگخوارا برگشته بود، با نگرانی به سمت منبع صدا که کسی جز همسر عزیزتر از جانش نبود برمی‌گرده.
- بله؟
- منتظر چی هستی؟ برو اربابو نجات بده!

رودولف با شنیدن این حرف لعنتی به شانس بدش برای برگشت در بدترین زمان ممکن می‌فرسته.
- آخه چرا من؟ این همه مرگخوار اینجان.

پیش از اینکه رودولف توسط بلاتریکس از یقه بلند بشه و به سمت لرد پرتاب شه، دیالوگی توجه همگان رو به خودش جلب می‌کنه.
- چه پیشنهاد خوبی!

بلاتریکس اصلا از وقفه‌ی ایجاد شده خوشنود نبود، اما رودولف بسیار راضی به نظر میومد.
- منم نمی‌دونم با چی، اما قطعا موافقم! بریم تو کارش.

رودولف حین گفتن این جمله سراسیمه به دورترین نقطه‌ی در دسترس بلاتریکس نقل مکان می‌کنه. بلاتریکس نگاه نگرانشو از لرد برمی‌داره و خشمگینانه به لینی می‌دوزه.
- بهتره پیشنهادت ارزش این همه تاخیرو داشته باشه.
- این همه مرگخوار! همگی با هم، هرکس یه ضربه به پشت ارباب بزنیم. هم تاثیرش بیشتره، هم اینطوری از خشم ارباب در امان می‌مونیم... یا همه شامل حال خشم ارباب می‌شیم.

رودولف که می‌دونست در صورت عملی نشدن این پیشنهاد، خودشه که مجددا به جلو پرتاب می‌شه، سریع مرگخوارا از پشت به جلو هل می‌ده.
- خوبه. با شماره‌ی سه همه جلو می‌ریم. یک... دو... سه!




پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۷:۳۲ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
#42

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۸:۱۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۴:۲۳ سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۶
#41

آراگوگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۶ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۳۱ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
خود شیرین ترین مرگخوار، به سرعت جلو رفت و بزرگ ترین، زیبا ترین، خوش بو ترین و خوش ترکیب ترین پفیلا را برای لرد سیاه انتخاب کرد. یه جفت دستکش سیاه رنگ از جیب ردایش در آورد. کمی مایع ضدعفونی کننده به دستکش زد. صبر کرد تا مایع خشک شود. دستکش را به دست کرد و پفیلا را برداشت.
-بفرمایین ارباب. خدمت شما. سالم و بهداشتی.

لرد نگاهی به پفیلا انداخت.
-زشته! ... ما هیچ نظم خاصی در پستی و بلندی هاش نمی بینیم. اصلا خوشمون نیومد. ولی می خوریمش. ما از تجربه کردن خوشمون میاد.

پفیلا را از مرگخوار گرفت و به تقلید از مشنگ هایی که دیده بود به سمت دهانش پرتاب کرد.

نفس ها در سینه حبس شد. همه به چهره لرد خیره شده بودند. صدای ضربان قلبشان از دور دست ها هم شنیده می شد.

-چی شد؟
-پسندیدن؟
-رنگ صورتشون داره عوض می شه. گونه هاشون گل انداخت. به نظر من خیلی خوششون اومد.
-گل انداختگی داره بیشتر می شه. به نظر من خیلی خیلی خوششون اومد.
-بازم بیشتر شد. به نظر من عاشقش شدن.
-امممم....گل انداختگی داره به سمت بنفش شدن پیش می ره...چی شد الان؟

طولی نکشید که لرد سیاه، که حالا واقعا هم سیاه شده بود، شروع به دست و پا زدن کرد. مرگخواران وحشت زده به طرفش رفتند.

-ارباب...حالتون خوبه؟ قورتش بدین. قورت!
-نمی شه؟...خب تفش کنین بیرون. اصلا یکی دیگه بهتون می دم!
-دارن خفه می شن. یکی بزنه پشتشون خب.

سکوت مرگخواران را در بر گرفت! زدن ضربه به پشت لرد سیاه؟!...حتی تصورش هم برای مرگخواران وحشتناک بود.


!If you can't handle me at my worst, you dont deserve me at my best


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۴:۱۴ یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۶
#40

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۸:۱۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین
با وجود اینکه میل کردن پفیلا تمام شده بود، اما همچنان هر از گاهی صدای قرچ قرچ حاصل از خوردنش به گوش می‌رسید.

- تو! جیبتو خالی کن ببینیم.

مرگخواری که به خیال خودش وسط جمعیت مرگخوارا غیر قابل شناسایی بود، بلافاصله جلوش رو خالی و خودش رو درست در مقابل لرد می‌بینه. مرگخوار مذکور به سختی پفیلایی که کوفتش شده بود رو قورت می‌ده، دستشو داخل جیبش می‌کنه و مشتی پفیلا از داخلش بیرون میاره.

- بدون ما می‌خوردی؟

لرد تمام پفیلاهارو می‌گیره و در حینی که به سمت ماگلا حرکت می‌کنه، مشغول خوردنشون می‌شه. سایر مرگخوارا هم سوت‌زنان مشغول جاسازی پفیلاها در نقاطی غیر قابل شناسایی‌تر می‌شن.

- این چرا همچین می‌کنه؟ داره نجینی مارو مسخره می‌کنه؟

مرگخوارا با شنیدن لحن عصبانی لرد، با نگرانی دست از مخفی کردن پفیلاها برمی‌دارن و نگاه لردو دنبال می‌کنن. ماگلی جلوی قفس مارها که دست بر قضا نجینی هم اونجا بود، ایستاده بود و حرکات مارپیچی و عجیبی از خودش در میاورد.

- شاید از دیدنشون ذوق کرده و داره می‌رقصه ارباب.
- نه ارباب، بیشتر فک کنم سعی داره مار بشه.

با شنیدن جمله‌ی آخر، برقی در چشمای لرد شروع به درخشش می‌کنه.
- امر می‌کنیم لوله‌ای بیاورید تا این ماگل رو به آرزوش برسونیم.

مرگخوارا ابتدا با تردید نگاهی به هم می‌ندازن، اما بعد با دیدن چهره‌ی جدی اربابشون، برای آوردن لوله پراکنده می‌شن.

- بفرمایین ارباب. گفته بودم، کوچولوام، ولی می‌تونم... تونستم.

لرد بی‌توجه به پیکسی آبی رنگش که سعی در جلب توجه داشت، لوله رو می‌گیره و برای چپوندن ماگل داخل لوله و تحویل دادن یک ماگل‌لوله‌ای به باغ وحش، جلو می‌ره.




پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۶:۴۳ جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۶
#39

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
خلاصه:

لرد و مرگخوارا به باغ وحش هاگزمید اومدن. در باغ وحش حیوانات به کمک زبان ماری از لرد درخواست میکنن که به مشنگ ها آموزش رفتار درست با حیوانات رو یاد بدن. اما در حینی که مرگخوارا و لرد در حال آموزش به مشنگ ها هستن، به طور اتفاقی یه اتاقک پفیلا فروشی رو پیدا میکنن...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگخواری که پیام را شنیده بود، یک عدد پفیلا را برداشت، و بعد با تردید آن را در دهان خود جا داد.
- اوه... یا... یا خود مرلین... این... این فوق العادس! هرچند که یکم طعم رودولف میده به نظرم. اوه... رودولف تویی افتادی اونجا؟

مرگخواران ترجیح دادند خود را به کوچه هری چپ بزنند و اصلا متوجه نشوند که مرگخوار مذکور، چطور طعم رودولف را میداند. اما به هرحال، همگی به سوی اتاقک پفیلا فروشی هجوم آوردند و مشغول غارت پفیلاها شدند...

- کی به شماها اجازه داد بدون ما از اون چیزای بد رنگ بخورید؟
- ارباب، رنگشو بیخیال... طعمش فوق العادس!

چشمان لرد، روی مرگخواری که سخن آخر را گفته بود، تنگ شدند. و همین کافی بود تا آن مرگخوار به سرعت از صحنه محو شود.

لرد سیاه، پس از اطمینان از اینکه آن مرگخوار خودش را جایی در قفس شیرها مخفی کرده، به هیاهوی مرگخواران در اطراف اتاقک پفیلا فروشی نزدیک شد.
- اهم.

مرگخواران، گویی که پتکی در سرشان فرود آمده باشد، متوقف شدند. آنها مرگخوارانی بودند بسیار "اهم" شناس. و البته "اهم" اربابشان را بهتر از "اهم" هر کس دیگری تشخیص میدادند. نتیجتا همگی، در همان حال که روی اتاقک دولا شده بودند، به حالت اسلوموشن از آن فاصله گرفتند تا راه برای لرد سیاه باز شود.

لرد سیاه جلو آمد و در وهله اول به رودولفی که همچنان در حال چرخیدن و هم خوردن بود نگاه کرد.
- به نفعته که این چیزای بدرنگ مزه تو رو نگرفته باشن رودولف. و یکیتون هم بیاد این رو برداره ببره از جلوی ما!

رودولف، در همان حال که داشت توسط دیگر مرگخواران از صحنه خارج میشد، گفت:
- ارباب میشه ببخشید؟ ولی همچین بد رنگ هم نیستن ها!
- سفید به نظرت بد رنگ نیست رودولف؟

رودولف کبود شد. و زمانی که دست لرد سیاه را دید که به سوی جیب ردایش میرود، به سرعت خود را از بین مرگخواران بیرون کشید و جیغ زنان، در افق های دورتر باغ وحش محو شد.
لرد سیاه تنها شانه ای بالا انداخت، دست در جیب خود کرد، گالیون هایش را شمرد و سپس گفت:
- خب... بیارید ببینیم چی هستش این خوراکی... البته میدونیم خودمون. ولی خب دل نداشتمون میخواد که از زبان شماها بشنویم توصیفشو. و بعد هم باید بلند شیم بریم دنبال آموزش آداب رفتار با حیوانات به ماگل ها.

مرگخواران با شنیدن این سخن لرد، از پاسخ باز ماندند و تصمیم گرفتند بدون سخن گفتن به دستور وی عمل کنند.



پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۳:۳۲ پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۶
#38

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
مرگخواران یکی یکی مشنگا رو که تو صف نه چندان مرتب ایستاده بودن رو کنار زدن و خودشونو به اتاقک رسوندن. درواقع شاید هم زیادی رسوندن.

- من دارم... هم میخورم.

مرگخوار بخت برگشته یا شاید هم بخت پیچ خورده در چاله‌ای که توی میز بود افتاد بود. تنها صحنه‌ای که بقیه مرگخواران میدیدند دوپایی بود که به سرعت به دور خودش میچرخید. مردی که صاحب اتاقک بود با حسرت به پفیلاهایی که بیرون میریختند و حیف میشدند نگاه میکرد، به چشم پول. اما همه این طور فکر نمیکردند.

- اینا چی بود؟ هرچی بود اینجا رو کثیف کرد. وظیفه وینکی پاکسازی بود. وینکی جن پاکساز خوب؟

وینکی جاروشو بیرون آورد و میخواست مشغول تمیز کاری شه که یاد یه نکته مهم افتاد.
- اما وینکی، جن وزیر. وینکی وقت نداشت.

جن شونه‌ای بالا انداخت و با آهنگی حماسی از صحنه دور شد.
در لا به لای همین آشفته‌ بازار از درون چاله‌ای که یکی از مرگخواران در آن گیر کرده بود، یکی از پفیلاها خودشو نجات داد. اون پروازکنان به سمت بالا حرکت کرد، تا این که مانعی رو سر راهش دید، حشره‌ای آبی رنگ.

- هیولا.

لینی نحیف بود و کوچولو. تا خواست از برخورد با پفیلا جلوگیری کنه، جسم وارد دهنش شد.
- این...

چشم های لینی از شدت هیجان برقی زد و شروع به ویبره‌ به سبک حشرات شد.
- عالیه.

درواقع کسی صدای لینی رو نشنید. پیکسی هم به این موضوع اهمیتی نداد. حشره آبی چشم هاشو چرخوند. نیازی به ذهن ریونکلاوی‌اش نبود تا بفهمه منبع پفیلاها چاله‌ایه که یکی از مرگخوارا توش هم میخوره. روی چتری که بالای چاله بود ایستاد، آماده شیرجه زدن شد و بالاخره خودش رو داخل چاله انداخت.

لینی:

اما برای جیغ زدن خیلی دیر بود؛ چون اون داشت با سرعت هرچه تمام به سمت پای مرگخوار برعکس میرفت... و بله، حشره شوت شد.
- اما... اونا... خیلی... خوشمزه... بودن....

پیکسی آخرین تلاش‌هاش رو برای رسوندن پیامش کرد و موفق شد. یکی از مرگخواران زمزمه‌ای شنید و از کنجکاوی به سمت یکی از پفیلاها رفت.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
#37

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۸:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
لرد بعد از کمی دویدن و هضم کردن غذای عصر ایستاد.
-خب دیگه کافیه! سانسروسیمیستا!

-هاااام!
مار عظیم و الجثه ای آرواره هایش را باز کرد و در یک حرکت سه میمون را در شکمش جا داد. مرگخواران همگی در جای خود میخکوب شدند. بقیه حیوانات باغ وحش هم همینطور. مار اندکی به این طرف و ان طرف خزید و دور پای لرد ولدمورت چرخی زد و پیـــــس آرامی کرد.

-اما ارباب شما میخواستید به حیوون ها لطف کنید نه که غذای نجینی بشن.
-مگه نجینی ما حیوون نیست؟
-اوه بله ارباب!
-الان به پرنسس ما گفتی حیوون ؟
-

مرگخوار مذکور رنگ صورتش سفید شد و قبل از اینکه مورد خشم بیشتر لرد قرار بگیرد به پشت جمعیت مرگخواران رفت. لردسیاه روی صندلی که انجا بود نشست و نجینی هم با جثه ی بزرگش روی صندلی خزید و کاملا ان را در بر گرفت.

-خب مرگخواران ما! خسته شدیم. ما همین جا استراحت میکنیم...اهم ... اون چیه ؟

لرد بدون کج کردن گردنش تنها با نگاهش به اتاقک کوچکی اشاره کرد که بوی خوبی از انجا بیرون می اومد و مردی با پیراهن سفید در حال درست کردن پف فیل بود. تیم تجسس مرگخواران سریعا به سمت اتاقک رفتند تا بفهمند که انجا چیست و چه کار میکند تا بتوانند به لرد پاسخ دهند. لیسا اولین کسی بود که به اتاقک رسید و سرش را از پنجره ی اتاق داخل کرد.

-عه خانوم! چه وعضشه برو ته صف!

لیسا به صف طویلی که ابتدایش جلوی اتاق بود نگاه کرد.
-من برم ته صف؟ الان به من گفتی برو ته صف؟ قهرم اصن اقا قهرم، قهرم قهرم.
و گریه کنان از اتاقک دور شد. بقیه مرگخواران تازه به اتاقک رسیده بودند و سرشان را داخل کردند.


ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۳۱ ۲۱:۵۵:۲۷

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.