هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰ یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۶
#31

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
- هوم... آملیا؟ همونی نبود که یه بار با دوربین زد تو سرت؟
- دوربین چیه؟ تلسکوپ! خودشه ولی ما دیگه دوستیم!

اما مالی ویزلی که خیلی روی جینی حساس بود، نظرش این بود که هرکس دخترش رو اذیت کنه، اذیت کرده دیگه! و هیچ راهی هم برای جبرانش نبود.

- عزیزم، آدرس خونه شونو میدی؟
- میخوای کتی رو بفرستی؟
- آره دیگ... چیز... نه، میخوام یه کادو تبریک بفرستم براش که با دختر خوبی مثل تو دوست شده!
- آها! باشه!

چند دقیقه بعد، خونه فیتلوورت ها

- آملیا، دخترم؟ گلم؟ مامانی؟ د توله تسترال پاشو در و باز کن!

آملیا با فریاد مادرش از جا پرید؛ نمیدونست چرا مامانش تا وقتی که میتونه باز کردن در رو به بقیه واگذار کنه، چرا همش میده آملیا؟ ناسلامتی چهارتا بچه بودن!

- بفرما... چـــــــی؟!

آملیا کسی نبود که کتی رو نشناسه؛ هرچی نباشه، تو محفل باهاش بود! اما قبل از اینکه محکم در رو ببنده و پشتش موضع بگیره و نفس نفس بزنه و بعد نفس راحتی بکشه و بره، کتی پرید تو.

- سلام آملیا! کوجایی؟ خبری ازت نیست! میای نقطه بازی کنیم یا خونه تونو آتیش بزنم؟
- تهدید میکنی منو؟!
- نه بابا! تهدید کوجا بود! گفتم ببینی کدوم یکی بیشتر خوش میگذره، همون کارو بکنیم!

آملیا با خود فکر کرد که کدوم یکی میتونست بهتر باشه؛ نقطه بازی با کتی یا آتیش گرفتن خونه؟ مسلما هیچ کدوم! باید راه چاره دیگه ای پیدا میکرد. اما حوصله ش کجا بود؟ از سر بی حوصلگی، رو به کتی گفت:
- کتی؟
- تصمیمتو گرفتی؟!
- آره! میخوای یه کاری بکنم نقطه ها دور سرت برقصن؟
- آره!

بــــــــوم!

ظاهرا قرار نبود سرِ کتی از این سوژه، جون سالم به در ببره!

- هوم... اینو کجای دلم بذارم؟!

نگاهش به جعبه ای افتاد که چند دقیقه پیش، کتی ازش بیرون آمده بود. فکری به ذهنش رسید.
- میخوام برای یکی دیگه پستش کنم!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
#30

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
خلاصه :
کتی بل از تیمارستان فرار کرده و بعد از اینکه یه مدت خونه آرتور میگذرونه ، توی یخچالی زندانی میشه و اتفاقی به خونه هرمیون و رون میرسه و حالا میخواد خونه اونارو آتیش بزنه. رون که میبینه اوضاع خرابه ، کتی رو دوباره به خونه آرتور و مالی برمیگردونه و خودش فرار میکنه. کتی منتظره ببینه کجا رو میتونه آتیش بزنه.
----

کتی فندکش رو در آورد و شروع کرد باهاش بازی کردن. بعد دور خونه یه ذره گشت و با اطمینان سر جاش وایستاد.
-از اینجا اگر آتیش رو شروع کنیم همه خونه رو میگیره خیلی سریع.

آرتور اول خندید بعد که با قیافه جدی کتی مواجه شد به این نتیجه رسید که جون خودش و مالی و بچه هاش و خونه اش و وسایل ماگلیش و مدارک وزارتیش در خطره. به طرف کتی رفت و خیلی آروم بازو هاش رو گرفت. به همون آرومی از خونه خارجش کرد. اما کتی از این کار آرتور عصبی به نظر میرسید.
-اینجا حوصلم سر میره که ... کجارو آتیش بزنم ؟

آرتور وارد خونه شد، یکی از کاردستی هایی که رون تو هاگوارتز درست کرده و مالی یادگاری نگه داشته بود رو بیرون آورد و تحویل کتی داد.
-فعلا با این شروع کن، حسابی آتیشش بزن. بعد خاکسترش هم آتیش بزن.
-بعدش قول میدی خونه رو هم بتونم آتیش بزنم ؟

آرتور سر درد گرفته بود. شاید به خاطر دود شدیدی که هنوز هیچی نشده از کاردستی بیرون میومد. شایدم از کتی خسته شده بود. وارد خونه شد و در رو بست. در حالی که از پنجره خیلی آروم به کتی نگاه میکرد و مواظبش بود که خونه رو آتیش نزنه گفت :
-خب ، سریع راه حل بدین.

مالی و جینی به هم نگاهی کردن و شونشون رو بالا انداختن. آرتور هم به هیچ چیز نمیتونست فکر کنه.
-رون رو ببینمش با کمربند قرمزش میکنم، خجالت نمیکشه ... از خونه خودشون آوردشون اینجا. با کلی زحمت تازه فرستاده بودیمش اونجا.

یه دفعه چیزی تو ذهن جینی جرقه زد. اما جرقه رو سریع خاموش کرد که خودش خونه پدر مادریش رو به آتیش نکشه.
- ما دادیمش به رون، رون دادش به ما دوباره ... نظرتون چیه این بار بدیمش به یکی دیگه؟ آملیا مثلا ؟ آرنولد شاید ؟ دامبلدور حتی؟




پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۷:۱۶ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶
#29

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۵:۵۸ جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۹
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 336
آفلاین
رون با شنيدن صداي كتي، با چهار دستو پايش بر سرش كوبيد و زير لب زمزمه كرد:
- اينو ديگه كجاي دلم جا بدم؟
- كجا؟ نشنيدم! دوباره بگو كجا رو بايد به آتيش بكشم؟

رون به سمت كتي برگشت و درحاليكه سعي داشت عصبانيتش را كنترل كند رو به كتي گفت:
- بيا بريم تا بهت بگم كجا رو به آتيش بكشي.

كتي با شنيدن اين حرف شدت ويبره اش زياد تر شد و با خوشحالي رو به رون گفت:
- كجا كجا؟ زودباش بگو.

رون، رو به كتي ويبره زن گفت:
- يكم صبر كن. الان ...

اما قبل از اينكه حرف رون تمام شود، كتي به آشپزخانه ي خانه ي رون و هرميون رفت، كبريت را برداشت و به سمت درب خانه به راه افتاد.
رون به سرعت خودش را به كتي رساند و با هر بدبختي كه بود توانست او را مجبور به نشستن در ماشين كند.

خانه آرتور و مالي ويزلي:


جيني و مالي و آرتور، در حاليكه به آسودگي رسيده بودند، مشغول ريلكسيشن بودند كه ناگهان صداي زنگ خانه بلند شد.جيني از جايش بلند شد و به سمت در به راه افتاد. اما هنگاميكه درب خانه را باز كرد با ديدن كتي پشت در، جيغ بلندي كشيد:
- ماماااااااااااان!

آرتور و مالي با شنيدن صداي صداي جيغ جني به سمت درب رفتند اما با ديدن كتي درجا بيهوش شدند!
جيني با ترس رو به كتي گفت:
- كتي! كاري داشتي؟
- آره. رون گفت ميتونم اينجا رو به آتيش بكشم!

بعد از گفته شدن اين حرف تنها صداي جيغ جيني به گوش رسيد:
- رووووووووووون!


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۲۵ ۱۸:۰۰:۵۱

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر کوچک شده


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۱:۵۱ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶
#28

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
- دایی! رفتی وندلینو برام آوردی که!
- من نیاوردم که! خودش اومد!

کمی طول کشید تا رون متوجه اشتباهش شد. جیمز نیز پس از کمی اینطرف و آنطرف نگاه کردن، یکی از جیغ های معروفش را کشید، چنان که ساحرگان تماشاچی، جیغی کشیده و برای امضا گرفتن، دست و پا میزدند!
- پس چرا گفتی همه دارو ندارتو فروختی اینو آوردی؟!
- چطور ایکس باکس من خودش نیومد؟!
- پس پلی استیشن من چی؟ چطوریه که فقط مال جیمز خودش میاد؟ ویبره برم کل خونه بلرزه؟!

رون نمیفهمید چطور اینهمه دردسر برای خودش درست کرده؛ تا همین چند دقیقه پیش که از خوشحالی در ماشین بندری میرفت! اگر راهی پیدا نمیکرد تا شر بچه ها را کم کند، شاید تا شب، همینطور غر میزند.
- جیمز، آلبوس؟ مگه میخواین زنگ بزنم مامانتون؟! میدونین که اگه جینی بشنوه ایکس باکس میخواین چه بلایی سرتون میاره؟!

آلبوس دقایقی با اشک، به چشمان رون خیره شد و سپس، درحالیکه با صدایبلند گریه میکرد، دور شد. اما جیمز همچنان ایستاده بود.
- بگم به جینی؟
- بگو دایی! من که ایکس باکس نمیخواستم!
- حالا شر تورو هم یه جوری کم میکنم... رزی، به مامان گفتی پلی استیشن میخوای؟

شاید بلاتریکس هم اگر میفهمید او وسایل مشنگی به خانه ریدل برده، با او بهتر رفتار میکرد تا اینکه هرمیون بفهمد پلی استیشن فور سفارش داده!
- نه خب... اصلا چه کاریه؟! من پلی استیشن نمیخوام اصلا! خوب... خوش گذشت!
- اینم از رز!

اما هرچه به جیمز نگاه کرد، نفهمید چطور از شر این یکی خلاص شود...

- نگفتین کوجا رو آتیش بزنم! شاید مرلین خواست نقطه هام زیر خاکسترای خونه تون پیدا شد!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۶:۲۰ چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶
#27

هرمیون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
سوت زنان رانندگی میکرد و از اینکه یه یخچال مجانی به دست آورده تو پوست خودش نمیگنجید. از آخرین بار که با هری ولدمورت رو شکست داده بودن چقد دنیای جادوگری خوب شده بود. جادوگرا به هم مجانی کمک میکردن و یخچال به عنوان کادو میدادن. شاید اگر یه دور دیگه بزنه میتونه گاز و ماشین لباسشویی هم پیدا کنه. اما متاسفانه وقت نداشت. پاشو گذاشت رو گاز و از سرعت قانونی هم تند تر به طرف خونه رفت تا خبر یخچال نو و تازه رو به هرمیون بده.

اینقد با سرعت رانندگی کرده بود اصلا نفهمید کی خونه رسید. به آرومی ماشین رو پارک کرد و از ماشین پیاده شد و بچه هاش رو صدا کرد. بچه ها بدو بدو از خونه بیرون اومدن و بغلش کردن. چه بچه های خوبی داشت چقد به پدرشون رو دوست داشتن. رز که همچنان رون رو بغل کرده بود با چشمای مظلومش بهش گفت.
-بابایی ، خریدی واسم ؟ پلی استیشن فور خریدی واسم ؟
-نه بابایی ، گالیون به اندازه کافی نداشتم. همه گالیون ها دست مامانتون هرمیونه و به من نمیده که خرج کنم.

رز که این رو شنید ، از بغل رون جدا شد و رفت تو خونه و با عصبانیت در رو محکم بست. آلبوس سوروس رون رو بغل کرد و مظلومانه گفت:
-بابایی، ایکس باکس وان واسم خریدی قول داده بودی کریسمس قبلی ؟
-نه پسرم. چند بار بگم گالیون ها دست من نیست.

آلبوس سوروس هم در خونه رو باز کرد اول و محکم تر از رز بستتش. این بار صدای بسته شدن کل خونه رو لرزوند. جیمز سریوس رون رو بغل کرد و با کمی اشک تو چشمش گفت.
-یعنی یخچالی که به من قول داده بودی رو هم نخریدی ؟
-چرا عزیزم ، هرچی تو زندگیم داشتم و فروختم و واست بهترین یخچال رو از دیاگون خریدم. چنین پدر فداکاری هستم.

جیمز سیریوس با خوشحالی به طرف یخچال رفت و به کمک رون کشان کشان از پشت ماشین به توی خونه منتقلش کردن. هرمیون کتاب به دست و با یه پیشبند خونی روی صندلی نشسته بود و به محض دیدن رون از جاش بلند شد و به طرف یخچال اومد.
-یخچال خریدی که مرگخوار ها رو واسه شکنجه بندازم توش یخ بزنن ؟

رون سریع یخچال رو از هرمیون دور کرد و به طرف آشپزخونه برد. با یه طلسم زنجیر و قفل هاش رو شکوند و درش رو باز کرد. با تعجب چمدون بزرگ‌ترترترتر رو نگاه کرد. بقیه اعضای خانواده رو صدا کرد و همه چمدون رو باز کردن و با چمدون بزرگ‌ترترتر مواجه شدن. اونم باز کردن و توش یه چمدون بزرگ‌ترتر بود. از اون به چمدون بزرگ‌تر رسیدن و بعد به چمدون بزرگ‌. همگی همزمان با دستشون عرق روی پیشونیشون که از تلاش برای باز کردن تعداد زیادی چمدون به وجود اومده بود ، پاک کردن. بالاخره رون به طرف چمدون بزرگ رفت و با یه طلسم بازش کرد. به محض باز شدن ، کتی بل با قیافه خندونی ازش بیرون پرید و با رون چشم تو چشم شد و گفت :
-میخوام یه جا رو آتیش بزنم ، جایی هست آتیش بزنم ؟ این خونه خوبه آتیش بزنم ؟ شمام توش بمونید آتیش بزنم که آتیش بگیرید ؟
-




پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
#26

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
فردا صبحِ زود، قبل از صبحونه!

-
-
-

وضعیت جسمی آرتور، مالی و جینی در خطر بود و شلوارهاشون بوی نامطبوعی میداد.
آرتور همونطور که شکمش رو گرفته و خم شده بود، چوبدستیش رو بالا گرفت.
- آماده‌این؟ یک... دو... سه! بنگ!

هر سه نفر از جا پریدن و عینهو اوسین بولت به سمت دستشویی تاختن. جینی فِرزتر از بقیه بود، امّا مالی قُلدُرتر!
در نتیجه، اون اول وارد دستشویی شد و در رو پشت سرش بست.

- نـــــه! دوپینگ کرده بودم، ولی بازم مامان بُرد!
- مالی زود باش! مالـی! اوف! اووف! اوووووف! مــــالــــــی!

مالی بی‌توجه به جیغ‌ها و خودزنی‌های شوهر و دخترش، توی دستشویی نشسته و مشغول دستشویی بود.
ناگهان دستی از پشت، دهنش رو گرفت و فشار داد. مالی که از شدت ترس، میزان دستشوییش یهویی شدید شده بود، پیچ و تابی به خودش داد و یقه‌ی شخصِ پشت سرش رو گرفت و باهاش رو در رو شد.
- تـ... تو؟!
- یــِـــــــس... می!

آرتور که روی خودش دستشویی کرده بود، برای لحظاتی از شرّ استرس راحت شده بود. امّا با شنیدن صدای مالی که معلوم نبود داشت با کی حرف میزد، دوباره مضطرب شد.
- چی میگی مالی؟ مگه کس دیگه‌ای هم اون توئه؟

مالی جوابی نداد. عوضش، دیوار دستشویی ترک برداشت و بعد، در از لولا در اومد و مالی و کتی با لباس‌هایی پاره‌پوره به بیرونِ دستشویی پرتاب شدن.
جینی جیغی کشید و پشت پدرش قایم شد.
مالی همونطور که داشت با کتیِ غیراهلی کُشتی می‌گرفت، فریاد زد:
- یه کاری کن آرتور! این یارو... نمی‌تونم از پسش بر بیام!

و آرتور غیرتی شد!
دوید، پرید، کتی رو گرفت و انداختش توی یه چمدون. بعد همون چمدون رو انداخت توی یه چمدون بزرگ‌تر. چمدون بزرگ‌تر رو انداخت توی یه چمدون بزرگ‌ترتر. چمدون بزرگ‌تر‌تر‌ رو انداخت توی یه چمدون بزرگ‌ترترتر. چمدون بزرگ‌ترترتر رو انداخت توی یه چمدون بزرگ‌ترترترتر. چمدون بزرگ‌ترترترتر رو انداخت توی یه یخچال، دَرِش رو بست و یه زنجیر کلفت هم دورش گره زد. بعد هرچی ورد قفل کردنی بلد بود، اعمال کرد و در آخر هم یخچال رو حمل کرد و اولین وسیله‌ی نقلیه رو که توی خیابون دید، متوقف کرد و یخچال رو داخلش چپوند، هرچی گالیون داشت توی جیب راننده خالی کرد و راننده هم که نمی‌دونست قضیه چیه و یخچال به اون گندگی اونجا چیکار می‌کنه، شونه‌هاشو بالا انداخت و به همراه وسیله‌ی نقلیه‌ش از اونجا دور شد.

- آخیـــــش!

آرتور که خیالش راحت شده بود، برگشت خونه. وقتی که دستش رو روی دستگیره‌ی در گذاشت، ناگهان سر جاش میخکوب شد.
مدتی بود که حال خوشی نداشت. طوری که حتی متوجه نشد وسیله‌ی نقلیه‌ای که یخچال رو به اون سپرده بود، دقیقاً چی بود، سایزش چقدر بود و به کجا می‌رفت...


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۲:۲۳ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
#25

آراگوگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۱ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
مالی و آرتور به طرف زیر زمین دویدند. ولی وارد آن جا نشدند. روی پله ها ایستادند.
جینی که احساس می کرد خبر خفن و هیجان انگیزش تاثیر کافی نگذاشته، با ناامیدی فریاد دیگری سر داد.
-چرا وایسادین پس؟ می گم نیست...دختره این جا نیست! زود باشین بیایین ببینین.

مالی و آتور همچنان ثابت و مصمم سرجای خود ایستاده بودند.

آرتور به مالی نگاه کرد و مالی به آرتور. سر انجام این مالی بود که لب به سخن گشود!
-دخترم؟...این روزا دفترچه ای چیزی که پیدا نکردی؟

جینی نمی فهمید الان چه وقت این سوالات است.
-نه...دفترچه چیه. می گم کتی نیست.

-عاشق ماشق هم که نشدی؟
-مامان بس کن. من بعد از پسری که زنده ماند مگه جرات دارم عاشق کسی بشم؟ جامعه جادویی طردم می کنه! چرا نمیایین پس؟

مالی و آرتور به سختی خاطرات زیر زمین، تام ریدل، جینی و باسیلیسک را از ذهن خود پاک کردند و به طرف جینی دویدند.
جینی تازه متوجه ماجرا شده بود.
-شما می دونین چند سال از اون ماجرا گذشته؟ تازه...اون خاطرات که اصلا تو ذهن شما نبود. از چی ترسیدین؟

چشمان مالی پر از اشک شد. اشک هایش را با گوشه ردای آرتور پاک کرد.
-چرا مادر...آلبوس گفت درست نیست هری که قهرمان ماست، با این خاطرات اذیت بشه. همه رو از مغز اون کشید بیرون و فرو کرد تو مغز ما دوتا. الان چند ساله هر شب خواب می بینم باسیلیسکه داره از من و بابات استیک دارچینی درست می کنه. حالا باباتو درک می کنم. ولی یه نگاهی به من بنداز...من می تونم استیک بشم؟ از من استیک در میاد؟

جینی جوابی نداشت. این بار فریاد نکشید. به آرامی گفت:
-کتی...تو زیر زمین...نیست!

آرتور عینکش را به چشم زد.
-هوممم...جالبه...اگه زیر زمین نیست، فقط یک احتمال باقی می مونه...روی زمینه!



پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶ شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۶
#24

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۵:۵۸ جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۹
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 336
آفلاین
خلاصه سوژه:
كتي بل از تيمارستان فرار كرده و اومده خونه ويزلي ها. اونا هم هركاري ميكنن نميتونن از شرش خلاص شن. تا اين كه مالي، از شدت عصبانيت با قابلمه به سر كتي ميزنه و اون رو بيهوش ميكنه!
---------------------

با گفتن اين حرف، جيني و مالي دو دست كتي را گرفته و او را مثل يك كيسه برنج روي زمين كشيدند و به سمت زير زمين به راه افتادند. او را درون زير زمين انداخته و دست هايش را با طناب هايي بسيار مقاوم و هم چنين زنجير به ستوني كه در آنجا قرار داشت وصل كردند.
ساعتي بعد، درحاليكه جيني ومالي در حال استراحت بودند ناگهان خانه ي ويزلي ها شروع كرد به لرزيدن! مالي بسيار ترسيده بود اما جيني كه منشا اين لرزه ها را ميدانست به سمت آشپزخانه رفت. يكي از قابلمه هاي مالي را برداشت و به سمت زير زمين به راه افتاد.
وقتي در را باز كرد كتي را ديد كه سرجايش ويبره ميرود و مدام "نقطه مقطه" ميكنه. جيني كه مطمئن بود اين ضربه هاي قابله هيچ تاثيري روي كتي ندارد، دوباره قالمه را بالا برد و بر سر كتي كوبيد و كتي در حاليكه زبانش از گوشه دهانش بيرون زده بود، بيهوش شد.

چند روز بعد:

چند روز گذشت و عمل كتك خوردن توسط قابلمه هر روز تكرار ميشد. اما امروز به طرز عجيبي ويزلي ها هيچ گونه لرزه اي را حس نكردند. جيني از ترس اينكه كتي مرده باشد به زير زمين رفت. اما وقتي در را باز كرد، با ديدن طناب ها و زنجير هاي باز شده، جيغ بلندي كشيد و گفت:
- مامان! بابا! كتي تو زيرزمين نيس!


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۷ ۱۵:۲۱:۲۸
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۷ ۱۵:۲۴:۲۸

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر کوچک شده


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۶:۵۱ جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶
#23

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
مالی، آرتور و جینی، با قیافه هايي که هم نگرانی و هم خوشحالی در آن ها موج میزد، به کتی افتاده روی زمین نگاه میکردند. آرتور با تردید گفت:
_ به سلامتی... مرلين بيامرز شد؟!

مالی سری تکان داد؛ نميدانست خوشحال باشد یا ناراحت... کمی جلو رفت و قابلمه را از روی کتی برداشت. کتی، در حالیکه دهنش باز و زبانش از گوشه آن بیرون زده بود، روی زمین افتاده بود. با خودش گفت:
_ این فرصت خوبيه که بریم سنت مانگو و مسئولین رو بياريم تا بیان این دختره رو جمعش کنن

اما وقتی این نظرش را با آرتور و جینی در میان گذاشت، با استقبال زیادی مواجه نشد.
_ مامان، يه کم فکر کنی میبینی این کار فقط دردسر بیشتری به بار مياره...

_ عزیزم، این کار باعث ميشه اونا فکر کنن ما زدیم بیهوشش کردیم، یا... به فرض محال که مرلين بيامرز شده باشه... اونوقت باید به وزارت جواب پس بدیم

ناگهان آرتور از جا پرید.
_ ولی میتونیم يه کار کنیم!

مالی و جینی نگاهی به هم انداختند، سپس به آرتور و یکصدا گفتند:
_ چیکار؟

آرتور خنده ای شیطانی کرد و گفت:
_ حدس بزنید!

مالی و جینی به فکر فرو رفتند... ناگهان جینی، طوریکه آرتور و مالی بدجور از جا پریدند، صدا زد:
- بابا بگو دیگه!!

آرتور سرش را خاراند و گفت:
- یادم رفت تقصیر خودته دیگه! اینقد بلند داد میزنی، آدم اسم خودشم یادش میره!

مالی و جینی:

آرتور سری به نشانه تاسف تکان داد و گفت:
- حالا فعلا بیاین از اینجا برش داریم.


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۶ ۱۹:۵۵:۵۰

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۰:۱۶ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۶
#22

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۵:۵۸ جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۹
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 336
آفلاین
جيني به قيافه ي غم زده ي مادرش نگاه كرد. مالي با چشمانش به جيني التماس ميكرد تا يك راه حلي براي اين مشكل پيدا كند. اما ذهن جيني واقعا به جايي قد نميداد.
راحت شدن از دست يه ديوونه كار آسوني نبود. به خصوص اينكه كتي، به عكس بقيه ي ديوانگان كه اندكي مغز درون جمجمه هايشان باقي مانده بود، تمامي مغزش را از دست داده بود و جمجمه اش خالي خالي بود و در بي عقلي تمام و كمال به سر ميبرد.

- پس كي ميخواين خونه تكوني رو شروع كنين؟ شايد نقطه ي من زير همين وسايل شما بود!

مالي با شنيدن اين حرف سريعا از جايش بلند شد تا جلوي كتي را بگيرد. اما ديگر خيلي دير شده بود.
كتي با سرعتي شبيه سرعت نور به سمت كابينت هاي آشپز خانه رفت و در يك چشم به هم زدن يكي از كابينت ها را خالي از هر گونه وسيله اي كرد!
- عه! اينجا كه نبود. شايد تو اون يكي باشه.

و به سمت كابينت بعدي رفت.
قبل از اينكه آرتور و مالي و جيني بتوانند عكس العملي از خود نشان دهند، تقريبا نصف كابينت هاي آشپزخانه خالي شده بودند!
مالي ديگر تحمل اين وضع را نداشت. پس يكي از قابلمه هايش را كه كف آشپزخانه افتاده بود را برداشت و...
- تق!

قابلمه با سرعت بر سر كتي فرود آمد. با اين حركت كتي همانطور كه نقطه نقطه ميكرد، روي زمين افتاد!


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۴ ۰:۲۸:۱۴

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.