هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹ شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۰۹:۳۱ دوشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۱
از باغ خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 196
آفلاین
-سرورم؟ من؟
-بله تو, به نظرت ادوارد دیگه ای هم توی این جمع داریم؟
-
- رز, تو اول برو.
- چشم ارباب.

رز روی صندلی که لرد جلوی ادوارد ظاهر کرده بود نشست و منتظر شد؛ چند لحظه بعد ادوارد یواش یواش لرزون لزرون رفت پشت صندلی ایستاد, دستشو کرد داخل جیبش و یه پیش‌بند آرایشگری در آورد و به گلدون رز بست.

- شروع کن قیچی.

با حرف لرد ادوارد اومد شروع کنه که...

- نه نه نه, اون نه اونو خیلی دوست دارم. صبر کن اونو بگیرم پایین که قیچی نشه بعد.
- باشه, آماده ای؟
- نه نه... اون شاخه رو م دوست دارم, بذار اونم بگیرم پایین.
- باشه.
- نه نه واستا... صبر کن اینم بیارم پایین تا نبریش.
-ادوارد:
-مرگخوارها:
-لرد:


چند دقیقه‌ی بعد همراه با صدای رز.

- خب, اینو هم خیلی دوست دارم, اصن مثل بچمه. اینم می‌کشم پایین که قیچی نشه.
-ادوراد:

و به این صورت بود که رز همه‌ی برگ ها و شاخه هاشو کنار نگه داشت تا یه وقت قیچی نشن؛ و ادوراد و مرگخوارها رو همینجوری توی پوکر فیسی گذاشت.

- پاشو رز, یه نه نفر دیگه بیاد تا ادوارد موهاشو مثل جانورنمای بانز بکنه.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۳:۱۴ شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۶:۱۶ دوشنبه ۹ آبان ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 262
آفلاین
نجینی بیحوصله از این که بازی‌اش با پاپا بخاطر این مساله نیمه‌کاره مانده بود تهدیدکنان صدایی از خودش درآورد. ادوارد که نجینی درست پشت سرش ایستاده بود، با آن صدا از جایش پرید و بی اراده دستانِ قیچی‌مانندش را در هوا تکان داد.

-

صدای فریادی از فضای بالای سرش آمد و به دنبالِ آن قطره خونی روی سر لرد چکید.

-

مرگخواران برگه‌های نقاشی را هنوز در دست داشتند. ولی بلاتریکس برگه را در حلق رودولف فرو کرد و چوبدستی‌اش را درآورد و قصد داشت کروشیویی به سمت بانز که با قطره خون‌ش چنان جسارتی به لرد کرده بود، روانه کند، که لرد به حرف آمد و مانع شد:

- لازم نیست بلا! ما فکر تازه‌ایی داریم!
- سرورم؟
- دستور میدیم ادوارد تصویر جانورنمایِ بانز رو روی موهای شما اجرا کنه تا ما با مهارت‌های مرگخوارمون بیشتر آشنا بشیم!
- سرورم!


ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۲۷ ۶:۲۲:۳۴

"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶

دیانا ویلیامسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۵ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۰۹ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
لرد سیاه آروم آروم راه میرفت تا برگه هارو بگیره؛ اما...اما اکثریت چیزی نکشیده بودن.
-لیسا...چرا هیچی نکشیدید؟
-ارباب، من با مداد چند روز پیش قهر کرده بودم الان اون با من قهره و کمکم نکرد که نقاشی بکشم.:CRY3:

هرکس به دلایلی نقاشی نکرده بود مثلا ریتا نشسته بود داشت با مداد مصاحبه میکرد تو همچین موقعیتی، رز که نمیتونست مداد تو دستش بگیره...اما چند نفر هم نقاشی کرده بودن.
یکی از این اشخاصی که نقاشی کرده بود، گیبن بود.لرد به سمت گیبن رفت تا برگش رو بگیره.
-این چیه که شما کشیدید؟
-ارباب...اخه من بلد نبودم از مداد خوب استفاده کنم به همین دلیل همین جوری کشیدم.
-این فقط یه نقطس.
-این نقطه راه ورود به اعماق ذهن من است.
-اصلا هرکس که کشیده، خودش بیاره بده.

ملت مرگخوار ناگهان به سمت لرد هجوم بردن.
-له شدیم، اصلا خودم صدا میزنم...خوب گویل تو بیار.

گویل به سمت لرد رفت و اصلا خبر نداشت چی شده چون تمام مدت تو فکر هکتور بود، فقط چون یکی صداش کرده بود به سمت صدا رفت.
-ارباب شما منو صدا کرده بودید؟
-بله حالا برگه هاتون رو بدید.

گویل هر چی برگه داشت داد.
-اینا چیه؟من گفتم جانوری که فکر میکنید بانز شده رو بنویسید بعد شما برگه هایی به ما دادید که پر از حرفای هکتور؟


Im a haffley
Where words fail, music speaks.تصویر کوچک شده
🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord
تصویر کوچک شده


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۲:۴۰ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶

گیبنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۲ سه شنبه ۷ تیر ۱۴۰۱
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
مرگخوارانی با جثه ی خرس مثل کودکان کف اتاق لرد ولو شده بودند و نقاشی میکشیدند. اون وسط ها گیبن نگاهش را به برگه بغلی انداخت تا ببیند او دارد چیکار میکند. اما لرد او را دید.
-سرتون رو برگه ی خودتون باشه. گیبن تو برگه تو بیار اصن. نمیخواد بکشی.
-غلط کردیم ارباب. این بار رو ببخشید. دیگه تکرار نمیشه. تازه ارباب هیچی ندیدم، اخه هیچی نکشیده بود.

و سرش را پایین انداخت.

چند دقیقه گذشت و مرگخواران حسابی روی برگه شان چمپاتمه زده بودند. صدای تیک تیک برخورد انگشتان لرد با میز تنها صدای بلند اتاق محسوب میشد.
-دو دقیقه دیگه برگه هارو جمع میکنیم.
-نــــــــــــه ارباب.
-ارباب بیشتر وقت بدین.
-ارباب معجون وقت اضافه ؟
-ما تازه شروع کردیم ارباب.

مرگخواران سرعتشان را بیشتر کردند و قلم هایشان را با سرعت بیشتر تکان دادند. لرد در بین مرگخواران قدم میزد و هر جا گوشه چشمی به برگه ای می انداخت. صاحب برگه سریع دستش را روی برگه میگذاشت و ان را میپوشاند تا از دیدگان لرد مخفی باشد.
-وقت تمومه. برگه هاتونو بیارید.


هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۱:۱۲ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶

سوروس اسنیپold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۳ شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۷:۲۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
از ما به شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 67
آفلاین
لرد دقیقا نمیدانست که چه چیز را باید ناز کند. اصلا چیزی وجود دارد که ناز کند یا نه. در کنار این، ناز کردن تحت هیچ شرایطی با ابهت و شخصیت پردازی لرد ولدمورت جور در نمی آمد. برای همین رو به مرگخوارانش کرد و گفت:
- شما خودتون از طرف ما نازش کنین، ما هم مشاهده می کنیم!

رز سعی کرد که بانز را ناز کند، اما مگر یک گل چقدر ارتفاع دارد تا بتواند همچین عملی را انجام دهد؟ برای همین تصمیم گرفت این امر خطیر را به مرگخوار جان بر کف دیگری واگذار کند.

- پس چی شد؟ همون یه بار رو حرف ما رو گوش دادین، دیگه تموم شد؟

رودولف داوطلبانه دستش را به سمت بانز دراز کرد...

- اونجا نه!
با اینکه کسی نمی توانست صورت بانز را ببیند، ولی اگر می توانستند صورتش را ببینند، مطمئنا حالتی مثل حالت بالا داشت.

- مگه دستتو کجا گذاشتی رودولف که صداش در اومد؟
- نمی دونم واللا!
رودولف دقیقا می دانست دستش را کجا گذاشته است، اما در آن موقعیت نباید به علم و دانش بی پایان خودش اعتراف می کرد. به همین دلیل تصمیم گرفت ادامه اطاعت از فرامین اربابشان را به مرگخوار دیگری بسپرد، اما قبل از اینکه وی بتواند کاری از پیش ببرد، لرد سرش را به سمت مرگخوارانش کرد و گفت:
- برای اینکه بدونیم مرگخوارانمون چقدر باهوش هستند و و اطلاعاتشون رو بسنجیم، سوالی می خوایم ازتون بپرسیم!
- زییییییییییینگ! من ارباب! من!
- چی رو ارباب تو؟! هنوز سوالمون رو نپرسیدیم. شما سوختی و از این مرحله کنار گذاشته میشی!

بقیه مرگخواران با چشمانی مشتاق به دهان اربابشان خیره شده بودند تا ثابت کنند که چقدر باهوش و با اطلاعات هستند و گوی سبقت را از دیگران بدزدند!

- خب... و اما سوال! چه کسی می تونه بگه بانز به چه موجودی تبدیل شده؟ با رسم شکل توضیح بدین!

مرگخواران به سرعت کاغذ و قلمی ظاهر کردند و مشغول طراحی شدند و هیچ کسی نشنید که لرد زیر لب گفت:
- و وای به حالتون اگه شکل هاتون شبیه هم نباشه!


Always


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۰:۰۸ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱:۲۶:۲۲ جمعه ۷ بهمن ۱۴۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6774
آفلاین
خلاصه:

بانز میخواد جانورنما بشه. لرد بعد از کمی تلاش خسته می شه و این کار رو به مرگخوارا می سپره. مرگخوارا هم بعد از کمی تلاش خسته می شن و تصمیم می گیرن بانزو پیش لرد ببرن و ادعا کنن جانورنما شده. بانز رو هم با تهدید وادار می کنن تایید کنه.

............

مرگخواران همگی با هم به طرف اتاق لرد سیاه به راه افتادند.
قدم هایشان بسیار مصمم و محکم بود.
طولی نکشید که به اتاق رسیدند. بدون لحظه ای تردید در اتاق را باز کرده و وارد شدند.

وارد شدن همانا و پشیمان شدن همانا!

نجینی بهت زده روی عدد 3 باقی ماند...و لرد با گوشه پا، سبد نجینی را روی لی لی ای که با گچ روی زمین کشیده بودند هل داد...

-تسترالین شماها؟

-نه ارباب!

تسترال ترین مرگخوار فرصت را برای جواب دادن، غنیمت شمرده بود.

-با تو بودیم گیبن؟ با جمع بودیم! همینجوری سرتونو انداختین پایین و اومدین تو اتاق خواب ما؟

گیبن کمی این پا و آن پا کرد...
-ارباب گفتیم دیگه فوق فوقش خواب باشین. بیدارتون می کنیم خب. کارمون خیلی مهمه. بحث مرگ و زندگیه.

-کارتونو بگین و سریع اتاقمونو ترک کنین.

-ارباب، انجام شد.

همه مرگخواران با هم به سرعت به طرف در اتاق لرد دویدند.

-اوهوی...وایسین ببینیم. چی انجام شد؟ کجا دارین می رین؟ سالی یک بار دستور ما رو سریع و درست انجام می دین، اونم صاف باید همین الان باشه؟

مرگخواران متوقف شدند.
-ارباب...بانز...جانورنماشد. همونطور که مشاهده می کنین.

لرد سیاه چیزی مشاهده نمی کرد. ولی نگاه های طلبکار و امیدوار و مشتاق مرگخواران، کاملا متوجهش کرده بود که اگر در آن لحظه اعتراف به مشاهده نکردن بکند، ابهتش زیر سوال می رود.
-این بحث مرگ و زندگی بود الان؟...بله بله...مشاهده می کنیم. یعنی شما هم همگی دارین مشاهده می کنین؟

مرگخواران به صورت هماهنگ و همزمان، با حرکت سر تایید کردند.

-ارباب نازش کنین. حیوون خوبیه...نترسین ارباب. نازش کنین.




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۴:۵۹ چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۶

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-بیایین از جنبه مثبت به قضیه نگاه کنیم!

مرگخواران به فکر فرو رفتند...کدام جنبه مثبت؟ این قضیه بسیار پیچیده بود و مدام داشت پیچیده تر میشد و وضعیت اصلا خوب نبود. پس لایتینا داشت درباره کدام جنبه مثبت صحبت میکرد؟

لایتینا در حالی که علامت شوم تازه ثبت شده روی ساعدش را فوت میکرد جلو رفت.
-به جای فکر کردن میتونستین بپرسین تا خودم بگم. آه...این لعنتی چقدر میسوزه!

برای یک لحظه از حرفی که زده بود پشیمان شد. او جسارت کرده بود و در مقابل همه مرگخواران, علامت مخصوصش را لعنتی خوانده بود.
-الانه که نصفم کنن.

-لعنتیه خب! اسمش روشه...علامت شوم. شومم یعنی لعنتی! حرفتو بزن تو.

خیال لایتینا راحت شد.
-خب...ببینین. این قضیه الان چند نکته مثبت برای ما داره. از شر آرسینوس خلاص شدیم. از شر هکتور هم فعلا خلاص شدیم. این یعنی میتونیم آرامش داشته باشیم و راحت تر فکر کنیم و راه حل پیدا کنیم. این وسط از شر دلفی هم خلاص شدیم که البته نمیخواستیم خلاص بشیم. ولی برای رسیدن به هر موفقیتی باید تاوانش رو بدیم!

مرگخواران زیاد متوجه حرف های لایتینا نمیشدند. فقط میدانستند که در حال زدن حرف های قشنگ قشنگ و امیدوار کننده است.

برای همین، مرگخواران بسی امیدوار شدند!


لایتینا نقابی را که بانز داخلش گیر کرده بود وسط گذاشت.
-من یه فکری دارم! یه معامله ای با هم میکنیم. موافقی بانز؟

بانز مخالفت کرد.

لایتینا نقاب را با بی خیالی به هوا پرتاب کرد و دوباره گرفت.
-موافقی بانز؟

بانز کاملا موافق بود.

-ارباب که بانز رو نمیبینین.
مرگخواران:
-و البته که اشکال از ارباب نیست. بانز اصلا ارزش دیدن نداره. ما هم نمیبینیمش. الان ببریمش پیش ارباب و ادعا کنیم که جانور شده. خودش هم تایید میکنه!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۲:۲۶ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶

گیبنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۲ سه شنبه ۷ تیر ۱۴۰۱
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
حالا اول نقاب را میجوشاندند یا اول ارسینوس را زندانی میکردند؟ مسئله این بود.
در همین حین چند تا از مرگخواران فضولیشان گل کرده بود و توی خلوت تنهایی دلفی سرک میکشیدند که صدای دلفی درامد.
-اقا نگاه نکن تو خلوت منو. لباس زیر چیدم رو بند. بیا بیرون خلوتمو شلوغ کردی. د بیا بیرون لامصب.

دلفی داشت جلوی مرگخوارانی که سعی میکردند بیشتر سر از خلوت تنهایی دلفی دربیاورند لب هایش را میگزید و مانع این کار میشد. بانز توی جا دهنی نقاب ارسینوس که الان دست بلاتریکس بود، گیر کرده بود و هر چه زور میزد نمیتوانست خودش را نجات دهد.


-اهم.
-چیه اراگوگ؟ چرا میلرزی؟
- نمیتونم خودمو نگه دارم. باید سریع خودمو برسونم مرلین گاه. به دل و روده ام فشار اومده. ببینید.
و با یکی از دست هایش جایی اندازه ی نخود روی بدن گرد و قلمبه اش که باد کرده بود را نشان داد.

ارسینوس با شنیدن این حرف صورتش مثل گچ سفید شد و زور زد تا اراگوگ را از صورتش بکند اما اراگوگ صورت ارسینوس را تارمالی کرده بود و حسابی چسبیده بود.

-کنده شو جون مادرت. رو صورتم خرابکاری نکن. نقابمو کندین. حالا هم این. پرستیژ منو به چوخ دادین تو این سوژه کلا.

ارسینوس که خیلی سال بود گریه نکرده بود اشک های بزرگش یکی پس از دیگری از چشمانش خارج میشد و اراگوگ و تار هایش را خیس میکرد. تار های اراگوگ خاصیتش را از دست داد و اراگوگ از صورت ارسینوس کنده شد و روی زمین افتاد. عنکبوت سریع تاری از دستش خارج کرد و به سمت سقف پرواز کرد تا برود و سریع تر رفع حاجت کند.

چیزی نمانده بود که توجه مرگخواران به صورت زشت ارسینوس جلب شود که بلاتریکس سریع پشت سینوس رفت و با لگدی اورا به سمت خلوت تنهای دلفی پرت کرد. دلفی هم که روی خلوت تنهاییش دراز کشیده بود تا کسی توی خلوتش را نبیند. ارسینوس را دید که به سمت او می اید، ان هم با سرعت فوق العاده ای که نشان از محکمی لگد بلاتریکس داشت.
چیزی که نباید میشد؛ شد و صورت ارسینوس و دلفی به هم چسبید و صدای " مااااااااااچ"ی شنیده شد و هر دو به عمق خلوت تنهایی دلفی سقوط کردند.
مرگخواران: +

بلاتریکس نگاهی به خلوت تنهایی دلفی که روی زمین پهن بود و به نقاب بدبوی ارسینوس که بانز در ان گیر کرده بود انداخت.
-هکتووووور! چی شد این پاتیل معجون؟
-اوردم. اوردم.

بلاتریکس نگاه معنی داری به هکتور و پاتیل سوراخش کرد.
-این چرا سوراخه؟ چرا هیچی توش نیست؟
-اخه معجونش خیلی اسیدی بود. ته پاتیلمو خورده.

هکتور اول کمی لرزید بعد کمی فکر کرد دوباره لرزید و دوباره فکر کرد. کم کم حالت صورتش از ذوق زدگی به بُهت زدگی تغییر شکل داد و بعد از اینکه مغزش قضیه ی از بین رفتن پاتیلش را تایید کرد. بغض گلویش را گرفت و به سمت اتاق لرد دوید تا از لرد تقاضای پاتیل دیگری کند.

و بقیه مرگخواران را بهت زده و در جست و جوی راه چاره ی جدید تنها گذاشت.


ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۵ ۱۲:۳۰:۵۵
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۶ ۱۰:۰۶:۳۶

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۶:۲۵ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶

مرگخواران

دلفی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۰:۳۱:۵۳ شنبه ۱۷ دی ۱۴۰۱
از گالیون هام دستتو بکش!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مترجم
مرگخوار
پیام: 231
آفلاین
آرسینوس از سویی در شرایط بسیار اسفناکی قرار داشت و از سویی باید در دفاع از نقابش بر می آمد.
حتی آراگوگ هم از وضع موجود خیلی راضی نبود.
-این بو میده. خیلی بو میده! زود نقابشو بجوشونین میخوام برم.

آرسینوس سریعا دست به کار شد تا مرگخواران را از این کار منصرف کند.
-نه نجوشونینش. اصلا اگه بجوشونینش مجبورین هر روز چهره پر ابهـ... چیزه زشت و کریه منو ببینید.

بله! آرسینوس برای حفظ جان نقابش دست به هرکاری میزد! حتی ترور شخصیتی خودش...!
مرگخواران به فکر فرو رفتند... هر چند آرسینوس منافع شخصی خودش را مد نظر قرار داده بود! اما خب... پر بیراه هم نمیگفت!
مسئله این بود! جوشاندن یا نجوشاندن!

آراگوگ عنکبوت صبوری نبود. آرسینوس هم آرسینوس معطری نبود.بلاتریکس هم به طبع بلاتریکس دلرحمی نبود.

-من خیلی مشغله دارم و به علاوه اعصاب بوییاییم برای شکار ها و کمین های بی نقصم احتیاج دارم. عجله کنید بجوشونید این نقابو!
-نه نجوشونین پسر بابا رو. چجوری میخواین هر روز صبح تو صورت من نگاه کنید؟ها؟ چجوری؟
-میجوشونیم و نگاه هم نمیکنیم.

بلاتریکس بعد از گفتن این حرف شروع به دادن دستورالعمل های بعدی کرد:
-آراگوگ بیا پایین... هکتور پاتیلتو آماده کن... دلفی خلوت تنهاییت آمادست؟

دلفی به هیچ عنوان راضی به نظر نمیرسید.
-نه نیست!
-آمادش کن.
-بیخیال! اصلا واسه چی؟
-خب... به نظر جای بدی برای حبس کردن یه سینوس بی نقاب نمیاد. اینجوری جلوی چشممونم نیست.

دلفی که حالا توجیه شده بود. از این ایده استقبال کرد:
-همینطوره.

دلفی مشغول شد. در چوبدستی را باز کرد و خلوت تنهایی اش را پهن کرد. وارد آن شد و از پله های زیر زمینش پایین رفت. قفل خاک گرفته سیاهچال اختصاصی خلوت تنهایی اش را باز کرد. و بعد بیرون آمد.

-انجام شد دلفی؟
-انجام شد.

حالا باید نقاب را میجوشاندند و بعد آرسینوس را به سیاهچال خلوت تنهایی دلفی منتقل میکردند.
"به نظر" ساده می آمد!



تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۴:۵۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶

آراگوگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۶ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۱ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
-وحشتناکه!
-غیر قابل تحمله!
-کریه المنظره!
-من مامانمو می خوام!
-آراگوگ...بیا اینجا!

آراگوگ متعجب شد. تا جایی که یادش می آمد او مامان کسی نبود! ولی رفت. چاره ای که نداشت. عنکبوتی بیچاره و ظریف بود.
بلاتریکس در حالی که سعی می کرد نگاهش به چهره آرسینوس نیفتد، به طرف او اشاره کرد.
-سریع برو رو صورت اینو بپوشون.

-نپوشونم چی می شه؟
-مرگخوار که نیستی...از خونه ریدل ها اخراجت می کنیم آواره بشی. تا آخر عمر هم دستت به لینی نمی رسه. هیچ کدوم از دستات!

آراگوگ طاقت چنین سرنوشتی را نداشت. ردای کوتاهش را با دو دست بالا گرفت و دوان دوان از آرسینوس بالا رفت و روی صورتش پهن شد. حالا، آراگوگ همچون نقابی برای آرسینوس عمل می کرد.

آرسینوس اصلا راضی به نظر نمی رسید!

بلاتریکس لبخند زنان نقاب آرسینوس را برداشت.
-خب بانز...پس بالاخره گیر افتادی! الان با همین نقاب تو معجون هکتور می جوشونیمت...

صدای ضعیفی از لای دست و پای عنکبوت به گوش رسید.
-ن...نقابم...نجوشونینش!



!If you can't handle me at my worst, you dont deserve me at my best







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.