هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲:۴۷ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
دوئل من (رودولف لسترنج) وی.اس رز زرلر



_اسم!
_رودولف لسترنج!
_سن؟
_سن فقط یه عدده...برام مهم نیست...مهم علاقه خاصه!
_سنت رو مثل بچه آدم میگی یا خیر؟
_خب 18!
_انگیزه ات برای انتخاب این شغل؟
_ها؟ چیزه...والا من تازه از هاگوارتز فارغ التحصیل شدم، یکهو زارت گفتن باید تا دوازده ساعت آینده یک شغلی برای خودت دست و پا کنی، وگرنه جادوت گرفته میشه...این بود که مزاحم شما شدیم...شما وضعیت تاهلت چجوریاس؟
_چه مهارت های دارین که برای این شغل خودتون رو مناسب میدونید؟
_تصویر کوچک شده

_الان داری چیکار میکنی؟
_دارم مهارت هام رو به نمایش میذارم!تصویر کوچک شده

_صرفا داری عضله هات رو تکون میدی و فیگور میایی!
_خب...این کم مهارتیه مگه؟!تصویر کوچک شده

_درب خروج اونوره!
_حداقل اسمت رو میگفتی باکمالاتم!
_بیییییییییییییرووووون!

رودولف لسترنج تازه فارغ التحصیل شده، دست از پا درازتر شرکت تولید معجون های دارویی، که برای استخدام به آنجا مراجعه کرده بود را ترک کرد...تنها ده ساعت از مهلت دوازده ساعته او برای پیدا کردن شغل مانده بود، و او نتوانسته بود تا کنون شغلی پیدا کند!
ناگهان فکری به ذهن او خطور کرد...این فرصتی بود که شانسش برای شغلی که در تمام هجده سال عمرش آرزویش را داشت امتحان کند!

پنج دقیقه بعد، سالن ماساژ دیاگون!

_سلام!
_سللللللااام!
_به به...یه بار دیگه سلام میکنید؟
_سلللللاااااااااام!
_وای اصلا حالی به حولی شدم!
_امرتون؟!
_اومدم ماساژ بدم پول بگیرم...یعنی اینجا مشغول بشم!
_آم...خیلی هم عالی...ولی خب...میدونید؟ فکر نکنم مشتری های ما راضی باشن که یه جادوگر ماساژشون بده...واسه همین...آم...مگر اینکه پرفسور دامبلدور بخوان بیان اینجا!
_چی؟ دامبلدور؟ بابا اون رو ماساژ بدی میشکنه...پیرمرد رو با تف چسبوندن، وگرنه کلا پوسیده...من فقط ساحره ها رو ماساژ میدم!
_خب مشکل همین جاست دیگه...کلا سالن ماساژ ساحره ها نداریم...فقط ماساژ جادوگر ها که اونم توسط ساحره ها انجام میشه...شما ماساژ نمیخواین؟!
_جون من...چیزه...من خیلی وقت ندارم،وگرنه حتما یه وقت ماساژ ازتون میگرفتم...فقط..شما خودتون هم ماساژ میدین؟
_اوووم...بله!
_به به...چیزه..وقت ندارم واقعا...ولی خب...چقدر طول میکشه هر ماساژتون؟
_نهایت نیم ساعت!
_خب نیم ساعت زیاد مهم نی...برای ماساژ شدن کجا باید برم الان؟

چهار ساعت و پنجاه و پنج دقیقه بعد!

رودولف لسترنج که بلاخره به خروج از سالن ماساژ رضایت داده بود، با نگرانی نگاهی به ساعتش انداخت...تنها پنج ساعت تا پایان مهلت اعطا شده به او باقی مانده بود و او حالا نتنها وقت بسیاری را در سالن ماساژ سپری کرده بود، که تمام سرمایه و پولش را هم در سالن ماساژ خرج کرده و دیگر پولی نداشت تا ایده اشتغال در بازار آزاد را هم عملی کند!

در همین حین بود که یک کاغذ که به وسیله باد در هوا رقصان بود، به صورت رودولف برخورد کرد!
رودولف پس از کمی غر غر و فحش دادن به شانس و کاغذ، نگاهی به محتوای کاغذ کرد و آگهی روی آن را خواند!

مژده مژده
جذب تعداد محدودی مرگخوار
لرد ولدمورت در نظر دارد برای استحکام ارتش سیاه خود، یک دربان و یه دست راست به خانه ریدل اضافه کند.
از واجدین شرایط برای این کار دعوت به عمل می آید که به دهکده لیتل هینگتون مراجعه و درخواست خود را برای ملحق شدن به این گروه مخفی، اعلام بدارند!
شرایط استخدام:
1_پر کردن فرم درخواست مرگخواری.
2_ داشتن هیجده سال تمام.
3_شرارت به میزان کافی.
4_سنگدلی و قساوت قلب.
5_نمره ضعیف در درس مبارزه با جادوی سیاه.
6_داشت پارتی کلفت.
7_چشم پاک بودن.
8_متاهل بودن.


رودولف چند باری آگهی را خواند و سپس به فکر فرو رفت!
_هوم...شرط اول که همه میتونن...دومی رو هم دارم...سومی هم که با شرارت متولد شدم...چهارمی هم که اصلا قلب ندارم من...پنجمی که دیگه هیچی، من کلا نمره قوی ندارم...شیشمی هم که بابام رفیق فاب لرد بوده تو مدرسه...چشم پاک هم که خب میرم دسشویی یه آب به سروصورتم میزنم،چشمام رو میشورم حل میشه...ولی هشتمی...تاهل...هووووم!

رودولف کمی فکر کرد و دوباره به ساعتش نگاه کرد...وقت زیادی نداشت...پس نفس عمیقی کشید و آپارات کرد.

چند ثانیه بعد، دهکده هاگزمید!

رودولف ناگهان مقابل سه دسته جارو ظاهر شد... دهکده هاگزمید روز شلوغی را سپری میکرد...امروز روز پایانی هاگوارتز بود و دانش آموزان و غیر دانش آموز زیادی در دهکده در حال رفت و آمد بودند...رودولف هم طبق معمول شروع به چشمچرانی و نگاه به مردم کرد!
_خب...این که هنوز کوچیکه...اینم اصلا به درد این کار نمیخوره...نوکرم اسمیث آقا...اینم که اصلا یه جوریه...اوف!این خوبه،یه خورده درشته، ولی موهاش بلند و فرفر...عه...هاگریده که؟!تف...ولش کن..اینم نه...اینم بد نی، میذارم تو لیست...هااااااا...پیداش کردم!

رودولف به سمت دختر مو فرفری ای که شال اسلیترین دور گردنش پیچیده بود رفت و گفت:
_هی بلاتریکس...میبنم که فارغ التحصیل شدی و در به در دنبال کاری!
_هیچ هم اینطور نیست رودولف...در واقع هنوز کار مورد علاقه ام که بتونم باهاش بیشتر پیشرفت کنم رو پیدا نکردم...میدونی؟ چشم و چال دربیارم و اینا...یه درخواست فرستادم برای شکنجه گاه، هنوز جوابم رو ندادن!
_خب...همای سعادتت اینجاست!
_کو؟
_ایناهاش..جلوت وایساده!
_تو؟ تو کرکس بدبختی هستی رودولف...همای سعادت؟
_پس چی؟ بذار یه چیزی نشونت بدم!
_بله بله...هزاران بار شیرین کاریات و تکون دادن عضله های بدنت رو توی هاگوارتز دیدیم!
_نه...اون بجای خود..اینو میگم!

رودولف تکه کاغذی که آگهی جذب مرگخواران بود را از جیبش خارج کرد و به بلاترکیس داد...بلاتریکس هم با اکراه آگهی را گرفت و شروع به خواندن آن کرد...اما هر خط را که میخواند، لبخند شرورانه تری روی صورتش مینشست...اما وقتی به خط آخر رسید، خنده از صورتش محو شد!
_ای بابا..من همه این شرایط رو دارم غیر آخری!

رودولف دستش را دراز کرد و دو ضربه آرام روی دست بلاتریکس زد و گفت:
_منم همینطور!
_الان چرا زدی رو دستم؟
_که بگم منم همینطور...ولی خب...مشکلی نیست...پنج ساعت وقت داریم تا بریم سراغ عاقد و مهمونا رو دعوت کنیم و اینا!
_منظورت چیه؟
_میگم خب...چی از این بهتر؟ هم یه کار نون و آب دار پیدا میکنی، هم یه جای خواب... میگن کلبه دربونی خونه ریدل خیلی دنج و با صفاس، میتونی کلی حال کنی اونجا...بعد دیگه از همه مهمتر، زن من میشی، رودولف لسترنج، جذاب ترین و خفن ترین دانش آموز هاگوارتز و دست راست لرد ولدمورت!

بلاتریکس نگاهی به رودولف انداخت...شاید اگر داستان پیوستن به ارتش سیاهی نبود، لنگ چپ رودولف حالا در گوش سمت راستش بود!

رودولف که منتظر جواب بلاتریکس بود گفت:
_قبوله؟
_هووووووف...بله!

رودولف لبخندی زد...او به چند ساعت دیگر که به عنوان دست راست لرد منصوب میشد فکر میکرد!




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰ پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۶

ریتا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۹:۲۷ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 205
آفلاین
ریتا اسکیتر X رودولف لسترنج


هوا، این موقع از سال معمولا سرد است. آن شب هم نه تنها استثنا نبود، بلکه سرما روی شهر را سپید کرده بود.
سرما، این ملکه ی زیبا و این عجوزه ی پیر، برای آسمان تب آورده بود... گونه هایش به سرخی می زد.

در کناره ی شهر یخ زده، در شبی که یوز هم در آن تاب نمی آورد، دخترک، تنها و لرزان، پیاده می رفت. احساس می کرد جادو در وجودش یخ زده است، برای همین بود که پیاده می رفت.
هر قدمی که برمی داشت، چندی نگذشته با برف پر می شد... انگار نه انگار که لحظاتی قبل کسی از آن جا گذر کرده. انگار نه انگار که دخترکی وجود داشته.

دختر، یقه ی پالتویش را بالا کشیده بود و گردنش را تا جایی که می توانست خم کرده بود که حداکثر بهره را از یقه ی لباسش ببرد، اما این کافی نبود.
اصلا دلش نمی خواست دستانش را از جیب هایش بیرون بیاورد، اما مجبور بود هرچند لحظه یک بار آن ها را جلوی صورتش بگیرد تا بینی یخ زده اش را، که ندیده می دانست از سرما سرخ شده است، گرم کند.

چشمانش را بست تا مجبور نباشد بیش از این دانه های برفی که در چشمانش می رفت را تحمل کند؛ اما از راه رفتن باز نایستاد...
اندکی که جلوتر رفت، به طرف راست پیچید... آن قدر آن مسیر را پیاده طی کرده بود که حتی با چشمان بسته هم راه را بلد بود.

کمی در مسیر جدیدش به پیش رفت و یک بار دیگر به راست پیچید... تعدادی پله را بالا رفت، کلید را از جیبش درآورد، چشمانش را باز کرد تا در آن نور کم بتواند جای کلید را پیدا کند، در را باز کرد و سرانجام وارد خانه شد.

با وجود این که آن خانه محل زندگی اش بود، به شهر ارواح می ماند. پرده های سفید بلندی که هیچ وقت کنارشان نزده بود، فضای خانه را تاریک تر از آن چه باید می بود، کرده بود.
اگرچه تاریکی خانه وهم آور نبود، اما خاک گرفتگی اش قطعا باعث نفس تنگی می شد.

به تنها اتاق خانه رفت... شومینه ی اتاق شعله های آخرش را می سوزاند. روی زانو نشست و چند تکه چوب به آتش انداخت.
زمانی که از درست سوختن آتش مطمئن شد، از جا برخاست، قدمی به عقب رفت و روی مبل کهنه ی سبز رنگی که جلوی آتش قرار داشت، نشست. گرما در وجودش می دوید و اعصاب از کار افتاده اش را به لرزه می انداخت.

دوباره چشمانش را بست تا گرمای لذت بخش آتش تمام وجودش را فراگیرد، اما ثانیه ای نگذشته بود که فکری غلغلکش داد...
مدت زیادی بود که خودش را در آینه ندیده بود... چیزی نمانده بود که چهره ی خودش را فراموش کند!

چشمانش را باز کرد، سرش را چرخاند و نگاهی به آینه ای که در سمت راستش قرار داشت انداخت. از جا برخاست و جلوتر رفت... لایه ی ضخیم غبار روی آینه مانع از انعکاس نور می شد.
روبروی آینه نشست و با دست، غبار از رویش گرفت. به چهره اش در آینه نگاه کرد، اما خودش را نشناخت. به چشمانش نگاه کرد...
چشمانش...

چیز غریبی در چشمانش بود؛ چیزی که با همیشه فرق داشت.
دستش را به طرف چشمان انعکاسش در آینه برد...

-نه! مگه میخوای من رو کور کنی دختر؟!

ترسید. خواست از آینه دور شود، اما ردایش زیر پایش گیر کرد و با جیغ خفه ای روی زمین افتاد.

-چته حالا... بوگارت دیدی مگه؟

آندرومدا که از اتفاقات پیش آمده جا خورده بود، با تعجب از جا برخاست و پرسشگرانه به آینه نگاه کرد.
لب باز کرد تا حرفی بزند، اما چیزی جز چند صدای نامفهوم از بین لبانش خارج نشد.

-چرا شبیه آدمایی رفتار می کنی که تا حالا تو عمرشون آینه ندیدن؟
-آینه دیده ام، اینکه تصویرم تو آینه باهام حرف بزنه رو ندیده بودم ولی تا حالا.
-هه! دختره ی ساده! تصویر آدما تو آینه مگه حرفم میزنه؟ من ریتام... بانوی آینه.

آندرومدا مدتی به آینه خیره ماند تا تفاوتش را با قیافه ی عادی اش دریابد، اما متوجه چیزی نشد... فقط می دانست یک جای کار درست نیست.
-اگه این بازتاب من نیست که حرف میزنه، پس چرا شبیه به منه؟
-چون من اینجا، داخل آینه ام. بدن دارم، سر و صورت و چشم و دهن دارم، اما تا وقتی داخل آینه ام شبیه یه مجسمه ی نقره ای هستم... اگه بیام بیرون شکل واقعی خودم رو پیدا می کنم.

ریتا برای چند لحظه ساکت شد تا تاثیر حرف هایش را روی آندرومدا بسنجد، سپس ادامه داد:
-اگه دوست داشته باشی میتونی شکل واقعیم رو ببینی، کافیه دستتو بدی به من.

آندرومدا مردد بود... نمی دانست کدام یک بهتر است:
دست بانوی آینه را بگیرد و او را بیرون بیاورد، یا ضربه ای به آینه بزند و آن را خرد کند...

-منتظر چی هستی؟ دستت رو به من بده!

کسی نیست که نداند بخش بزرگی از وجود یک فرد ریونکلاوی را کنجکاوی تشکیل داده، آندرومدا نیز از این قاعده مستثنی نبود...

-میخوای من رو تا آخر دنیا منتظر نگه داری؟ زود باش! دستت رو بده من.

عقل سلیم می گفت باید از آینه خلاصی یابد، اما ذات وسوسه کننده اش می گفت باید دستش را به بانوی آینه دهد.
در ذهن آندرومدا دعوایی اساسی در جریان بود. پشتش را به آینه کرد که بتواند بهتر تصمیم بگیرد.
دستانش را روی شقیقه هایش گذاشت و شروع کرد به تکان دادن بی وقفه ی مردمک چشمانش به اطراف... عادت همیشگی اش در زمان فکر کردن.

-تو میتونی الان اینجا رو ترک کنی، یا حتی من رو بندازی بیرون... هر طور که خودت مایلی. ولی هیچ وقت نخواهی فهمید یک بانوی آینه چه قیافه ای داره. اما اگه دستت رو به من بدی، اولین نفری خواهی بود که یک بانوی آینه رو از نزدیک میبینه. بعدش میتونی برای همه تعریف کنی.

در دعوای عقل و کنجکاوی ذاتی آندرومدا، این ذات علاقمند به تجربه های جدید او بود که پیروز شد و او سرانجام، به طرف آینه برگشت و دستش را به طرف آینه برد.
در آن لحظه که دستش به آینه رسید، تمام باورهایش فرو ریخت.
آینه ای که همیشه در نظرش یک جسم سرد و شکننده می آمد، موج برداشت و نتیجه ی موج برداشتنش این بود که دستش در آن فرو رفت.
احساس کرد دستی دستش را گرفت.

-حالا منو بکش بیرون!

نمی دانست چرا، اما اخطارهای عقلش را نادیده گرفت و دستور بانوی آینه را اطاعت کرد.
چند لحظه ی بعد، بانویی نقره ای روبرویش قرار داشت...

بانو لبخندی زد و گفت:
-صبر کن! اینا الان فرو میریزه و قیافه ی واقعی من از زیرش معلوم میشه.

راست می گفت... لحظاتی بعد، این تکه های آینه بودند که از بدنش جدا می شدند و پس از برخورد به زمین، می شکستند.
زمان زیادی طول نکشید که تمامی تکه های آینه فروریخت و چهره ی زنی با موهای بلوند از پس آن نمایان شد.

آندرومدا با تعجب نگاهی به آینه ی روی دیوار کرد. دیگر بازتابی در آینه وجود نداشت.

-مرسی که منو آزاد کردی!
-آزادت کردم؟ منظورت چیه که آزا...

اما شوکی که از هل داده شدنش توسط ریتا به او وارد شد، مانع از آن شد که بتواند ادامه ی حرفش را بزند.

به ریتا نگاه کرد... انگار مجبور بود هر کاری که او انجام می دهد را انجام دهد.
ریتا لباسش را تکاند، پس او هم لباسش را تکاند. ریتا نگاهی به داخل آینه کرد و پوزخندی زد، پس او هم...

-خداحافظ خانوم کوچولو! خوش بگذره!

حالا دیگر خودش مانده بود و خودش... درون آینه ای غبار گرفته...


تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۳:۲۴ پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
دوئل من (رودولف لسترنج) وی.اس ریتا اسکیتر





_ارباب..باور کنید من از خدامه که رودولفِ ذلیل مرده تو همون دستشویی جان به جان آفرین تسلیم کنه...ولی خب...الان دو ساعته رفته تو و در رو باز نمیکنه، هر لحظه ممکنه هکتور که الان نیاز به قضای حاجت داره، هر لحظه ممکنه بترکه و واقعا من یکی دوست ندارم که بعدش رو شاهد باشم!

لرد نگاهی به بلاتریکس انداخت...با خودش فکر کرد که کجای راه را اشتباه آمده بود که به عنوان یک لرد و ارباب، بجای تسلط بر جهان، حالا باید مشکل گیر کردن رودولف در دستشویی و قضای حاجت هکتور را پیگیری کند!

بلاتریکس که از نگاه لرد تا ته داستان را خواند، ادامه داد:
_البته ارباب..من بشخصه خیلی سعی کردم در رو بشکونم یا بترکونم یا خود دسشویی و رودولف رو با هم دود کنم بره هوا، ولی بعد اینکه شما طلسم های بسیار پیچیده ای جهت حفاظت از درِ دستشویی اعمال کردین، هیچ طلسمی تاثیر نداره روی در!
_ما بر اون در طلسمی قرار دادیم که خودمون هم نتونیم با ورد بازش کنیم، چونکه دم به دقیقه بانز کله اش رو مثل گاومیش مینداخت و میومد توی دستشویی...چون کسی اون رو نمیبینه، قرار که اون هم کسی رو نبینه!
_خب حالا رودولف داره سواستفاده میکنه از این باز نشدن در به زور...چیکار کنیم ارباب!

لرد با بی حوصلگی نگاهی دوباره به بلاتریکس انداخت و سپس به قصد حضور در محل حادثه، از جایش برخواست!

همان لحظه، داخل دستشویی خانه ریدل!

_جون هر کی دوست داری!
_نخیر نمیشه...من به عنوان صابون جادویی سالی یکبار به حرف میام و باید استفاده کنم!
_استفاده کن...ولی اینو به کسی نگو!
_چرا نگم؟

رودولف لسترنج در موقعیت بدی قرار داشت...او در دستشویی و حمام کوچک خانه ریدل، با یک صابون جادویی که به سخن در آمده بود و تهدید کرده بود که از رازهای رودولف پرده پوشی کند، گیر افتاده بود!

تمام تلاش های قبلی رودولف در جهت ساکت نمودن صابون، بدون ثمر بود!
او حالا نمیتوانست حتی صابون را در دستانش بگیرد و بلایی سرش بیاورد، زیرا که صابون سریعا خود را از دست او لیز میداد!
آخرین تلاش رودولف هم برای له کردن صابون با پا، تنها منجر به لیز خوردن و سقوط رودولف و برداشتن خراش هایی چند بر بدن او بود...و البته عصبی تر شدن صابون!

در همین احیان بود که صدایی از پشتِ درِ دستشویی به گوش رودولف رسید...
_اونجا چه خبره؟ رودولف چیکار میکنی شیش ساعت اون تو!
_عه..چیز..ارباب..شمایین؟! چیزه..دارم چیزه...دارم در مورد خلقت جهان تفکر و تعمق و تفحص میکنم!
_رودولف...قول میدم بهت یه معجونِ تفحص و تعقل و اینا رو خودم با دستای خودم مجانی برات درست کنم...فقط بیا بیرون دو دقیقه، من کار دارم تو دستشویی!
_چیزه هکتور...نمیشه...برو یه جا دیگه!
_کجا برم اخه؟
_اینهمه دار و درخت...برو دیگه!

هکتور زیاد علاقه ای به عاقلانه فکر کردن نداشت...ولی این بار مجبور بود..میفهمید؟مجبور بود! او اگر همین حالا کارش را انجام نمیداد، ممکن بود عواقب وخیمی گریبانگیر او و اطرافینش شود...به همین خاطر با سریع ترین سرعت به سمت ممکن سمت نزدیکترین جایی که کمی بوته و سبزه و یا درخت داشته باشد، دوید!

اما همین که هکتور از پشت در حمام و دستشویی دور شد، ارسینوس جیگر با حوله ای بر شانه و اردک پلاستیکی در دست، به سمت در دستشویی و حمام آمد و چند ضربه به در زد!
_رودولف...زود خارج شو، من باید دوش بگیرم!
_سینوس؟الان توقع داری که رودولف در رو باز کنه و تو بری تو؟ به هکتور که یک مورد اورژانسی بود هم اعتنا نکرد!
_خب من فرق میکنم ارباب...من خیلی امر مهمتری دارم...باید دوش بگیرم..از دیروز حموم نرفتم،بعدم بایدبرای من در رو باز کنه، ناسلامتی من آدم مهمی هستم تو این مملکت!

رودولف که در درون حمام و دستشویی سخت به دنبال این بود که صدای صابون بیرون نرود،در واکنش به صحبت های آرسینوس داد زد:
_برو پی کارت جیگر! من حالا حالا ها اینجا مشغولم!
_حداقل بذار نقابم رو مسواک کنم نامرد!
_شرمنده اخلاق قدرت طلبت آرسی...واقعا نمیتونم!
آرسینوس جیگر ناگهان دستانش کِش آمد! آنقدر کش آمد که دیگر دستانش از پایش درازتر شد و اینگونه بود که توانست دست از پا درازتر، به جدول جوب آب کنار پیاده رو، جهت استحمام برود!

اما لرد و تقریبا نیمی از مرگخواران همچنان پشت در دستشویی ایستاده بودند...لرد یک بار دیگر چند ضربه ای به در زد و گفت:
_رودولف...همین حالا دستور میدیم که از دستشویی بیایی بیرون، وگرنه پاشنه کفش لیسا رو سر و ته فرو میکنم توی سوارخ دماغ سمت راستت!
_واقعا راه نداره بیام بیرون ارباب!
_رو حرف ارباب حرف نزن رودولف..خجالت بکش!

رودولف که تا آن لحظه تمام توانش را روی ساکت نگه داشتن صابون به کار گرفته بود، بلاخره صابون از دستانش یک بار دیگر خود را لیز داد و گفت:
_خجالت؟ این اگه خجالت میکشید منِ صابون...

رودولف دوباره به هر طریقی که بود صابون را در دستانش گرفت و برای چند ثانیه سعی کرد جلوی دهان صابون را بگیرد تا صدایش به بیرون نرود!
_چی شد رودولف؟ شخص دیگه ای تو دسشویی هس؟
_چی شده؟
_فرمودیم با کسی تو دستشویی هستی؟
_نه ارباب..خودمم...بعضی وقتا صدام دو رگه میشه، تو سن بلوغم!
_
_یعنی چیزه...با خودم صحبت میکنم یه وقتایی، بعد خود شخصیت های درونیم صحبت میکنه...مثلا کودکِ درونم با سگِ درونم!
_پس اون "منِ صابون؟" چی بود؟
_ها؟ چیزه دیگه..صابون درونمون بود، داشت با تسترال درونمون صحبت میکرد!
_صابونِ درون؟
_رودولف...رودولف...بیا بیرون بدبخت، کور میشی!
_عه! چرا کور شم؟
_نور دستشویی کمه، وقتی طولانی مدت توی یه فضا با منبع نوری محدود و کم باشی، منجر به این میشه که بیناییت ضعیف بشه!
_اها..از این نظر...ممنون لینی!

اما لرد که دیگر طاقتش طاق شده بود، محکم بر در کوبید و گفت:
_رودولف لسترنج...تا دو دقیقه دیگه اومدی بیرون که اومدی...وگرنه شام نیجینی که نه، میدم هکتور تو رو توی معجونش سرخ کنه!

رودولف که ضرب الاجل لرد را شنید ملتمسانه نگاهی به صابون انداخت و با صدایی آرام و زمزمه مانند، به صورتی که لرد و مرگخوارنی که آن طرفِ در ایستاده بودند،صدایش را نشنوند، به صابون گفت:
_ببین... بیا و مردونگی کن، چیزی به کسی نگو...اصلا هر کاری بخوای برات انجام میدم، به شرطی که چیزی به کسی نگی!

صابون کمی فکر کرد..او چه چیزی میتوانست از رودولف بخواهد؟ اما ناگهان رودولف با ذوق به صابون گفت:
_ببین..من میدونم که تو مدت زمان خیلی زیادی هست که خیلی تنهایی! میخوای برات مخ اون شامپوی گوشه حموم برو بزنم که با هم باشین و بعد تشکیل خانواده بدین و اخرش توله کف های قد و نیم قد به جامعه اضافه کنین؟!
_مگه اون شاپوئه زنه؟
_پَ! پس چی فکر کردی..من رودولف لسترنج، مولف کتاب صد و یک راه برای چشم چرانی نامحسوس و مدُرس رشته تشخیص جنسیت گرایش تشخیص باکمالات ها در معتبر ترین دانشگاه های اروپا، ندونم کی مذکر و کی مونث هست؟ دست کم گرفتی ما رو ها!

صابون کمی فکر کرد...او واقعا بعد از این همه سال تنهایی، نیاز به یک همدم داشت...
_خب..قبوله..برو برام تورش کن!
_باشه!
_برو دیگه!
_الان؟
_آره!
_خب این الان جامده که..اشیاس..اینم مثل تو یک بار در سال جون میگیره و حرف میزنه...هر وخ اینجوری شد، قول میدم باش صحبت کنم!

صابون شکست عشقی خورد!
_پس منم به همه میگم که تو چه عمل زشتی رو انجام میدی!

همین که رودولف قصد کرد که حرف بزند، لرد گفت:
_دو دقیقه ات تموم شد رودولف..در رو باز میکنی یا...

رودولف چاره دیگری نداشت...در را باز کرد!
_خب رودولف..اینجا چیکار میکردی؟
_هیچی ارباب!
_اهم اهم!
_عه...بچه ها نگاه کنید...صابون درونِ رودولفه اون!
_نخیر..این صابون جادویی هست که چند ماه پیش هنگام گردش عصرگاهی با نیجنی برای شستشو برای خانه خرید کردیم و در دستشویی قرار دادیم!
_یه لحظه گوش کنید..من به عنوان یک صابون جادویی، میخوام بگم که چه اتفاقتی اینجا افتاده..میخوام حقایقی خجالت اور و شرم آور رو در مورد رودولف لسترنج بگم، که فقط خودم میدونم!

لرد و مرگخواران مشتاقانه به صابون توجه کرده بودند و کنجکاویشان گُل کرده بود که این حقیقت در مورد رودولف چه بود!
صابون هم نگاهی به رودولف که یک قدم بیشتر با سکته فاصله نداشت کرد و سپس پس از کمی تامل گفت:
_حقیقت اینه که رودولف لسترنج تو این مدت...
_ارباب؟!
_رز...ما الان وسط شنیدن یه افشاگری مهم هستیم!
_اما ارباب..هکتور اومد تو اتاقم و یکهو دیدم اوده بالا سرم و...
_ارباب..خب نزدیکترین دار و درخت و گل و گیاه بهم رز بود دیگه!
_خب من الان پژمرده میشم!
_ساکت باشین...صابون جادویی...تو ادامه بده!

صابون که با تعجب به هکتور و رز و شاهکار هکتور زل زده بود، با تلنگر لرد به خودش آمد و ادامه داد...
_اها..داشتم میگفتم...این رودولف لسترنج....هوف...خجالت میکشم بگم...چجوری بگم؟ این رودولف لسترنج حتی یک بار هم از من استفاده نکرده و اصلا حموم نرفته دست و صورتش رو نَشُسته!
_نچ نچ نچ نچ...رودولف...واقعا که...میدونستیم که از لحاظ اخلاقی کثافتی، ولی حالا فهمیدیم از لحاظ ظاهری هم کثافتی!
_واقعا شیم آن یو رودولف..شرم آوره..مرگخوار و اینقدر کثیف!
_حق داشتی که این همه مدت داشتی با صابون توی توالت کلنجار میکردی...منم جای تو بودم و این راز خجالت آورم لو میرفت، از خجالت میمردم...بمیر!

لرد و مرگ خواران در حالی که نُچ نُچ کنان متفرق میشدند، رودولف لسترنج در حال خروج از دستشویی نگاهی به صابون کرد و آهسته جمله ای شبیه "خیلی مَردی" را به صابون گفت و در را بست!
صابون اما به گوشه حمام نگاهی انداخت...شاید...شاید شانس با او یار بود و همان روزی که شامپوی گوشه حمام جان میگرفت، او هم دوباره جان میگرفت...هرچند احتمالش یک در سیصد و شصت و بود...ولی...امید آخرین چیزی است که می میرد!




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۰۳ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۹۶

کالین کریویold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۲ دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۳۸ سه شنبه ۷ فروردین ۱۳۹۷
از پوست نارنگی مدد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 22
آفلاین
دوئل کالین کریوی و ریگولوس بلک

اخطار! این پست بر اساس یک داستان واقعی نوشته شده. هرگونه شباهت بین شخصیت‌های این پست و افراد سایت، قویّاً تایید می‌شه.

-سلام! پیشاپیش بگم بهتون؛ قبل اینکه شناسه لرد رو ببندین، اول شناسه من رو حذف کنید. در غیر این صورت میرم تو گفتگو با مدیران همه رو به فحش می‌کشم تا مجبور شید حذفم کنید.
-باشه رودولف. ولی کی گفته لرد می‌خوان برن؟
-درغیر این صورت میرم تو گفتگو با مدیران همه رو...
-باشه باشه! حذفت می‌کنیم.

***

-تنهاییم تو چت باکس. لباسامونو عوض کنیم راحت بشینیم.

لرد اینو گفت و شروع کرد به اوه! عجیبه! پتی گرو تو ترمیم بعضی قسمتا اوه...
همه ساکت بودند که ناگهان خری گفت:
-فروش عکس لختی اسمشو نبر!
-آهای...صبر کن. اون دوربین لعنتی رو بده به ما!
- ... خوبین شما؟ ...

دیری نپایید که لرد بی‌آبرو و عکاسی کالین بیابُرو شده بود. هرجا پا می‌ذاشت، مردم بهش می‌خندیدن و دپرس شده بود. این شد که تصمیم گرفت بره.
-ما تصمیم گرفتیم ب...
-سلام! قبل اینکه شناسه لرد رو ببندین، اول شناسه من رو حذف کنید. در غیر این صورت میرم تو گفتگو با مدیران همه رو به فحش می‌کشم تا مجبور شید حذفم کنید.
- باید یه دلیل منطقی برای بستن شناسه‌ت بیاری.
-عکسای لختی منم پخش شده.
-متوجهیم! اما مگه خودت پخششون نکردی؟ خودت گذاشتی تو آواتارت.
- در غیر این صورت میرم تو گفتگو با مدیرا...

***

کالین یک بی‌خاصیت بود. یک بی‌خاصیت که با فراری دادن لرد، باعث شده بود که جامعه جادوگری به داستان بره و حالا خودش عاطل و باطل نشسته بود لب جدول و قفلی زده بود رو عمر گذرانش. جامعه کالین رو برنمی‌تافت. چند وقت پیش، قسمت آقازاده شما هم بشه، کالین رفته بود خواستگاری و خان‌عموی امیرسارا ، بهش سخت گرفته بود. سخت گرفته بود بهش... به او! سخت نگیرین تو ازدواج جوونا. خان‌عمو بهش گفته بود:
-پستات کمه.

و کالین در این لحظه واقعاً نیاز داشت! این شد که سرشو انداخت پایین به طوری که ملت چهره‌ش رو نبینن و در حالی که به خودش دلداری می‌داد که کارش اون‌قدرها هم بد نیست و تو جوامع غربی این کارا عادیه، راه ساختمون گوشه‌ی خیابون رو پیش گرفت. مادری که دست بچه‌ش رو گرفته بود و داشت رد می‌شد با دیدن تابلوی خاکی و کج و معوج بالای ساختمون،دست گذاشت روی چشم نوگلش و مسیر رو کج کرد. کالین وارد ساختمون شد و برای آخرین بار قبل از ورود، نگاهی به تابلوی ساختمون کرد. با خط ناسالمی روش نوشته شده بود:
کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟

وووووووی! کالین یه کثافت بود. یه ... ووووی ... کثافت که پیش خودش فکر کرده بود هرکی تعداد پستاش بیشتر باشه بهش زن می‌دن. چندش!

***

-بابا ویزلی؟ گشنمه.
-صبر کن بچه ویزلی. آلبوس که از خانه ریدل ها برگشت، بهش می‌گم تدبیری بچینه.
-بابا ویزلی؟تدبیر یعنی چی؟
-صبر کن بچه ویزلی. آلبوس که از خانه ریدل ها برگشت، ازش می‌پرسیم.

خانه ریدل ها



دامبلدور دستی کشید به یکی از اعضاش که حضور ذهن ندارم چی بود اما یادمه نقره فام بود. سپس دستی کشید به ریشش که خاطرم نیست چه رنگی بود اما ریش بود و رو به هکتور گفت:
-لرد رفته!
-بله.
-سایت به فنا داره می‌ره.
-بله.
-باید یه تدبیری بچینیم تا کاربرا سرگرم بشن.

این رو گفت و توی دفترچه‌ش، کلمه‌ی تدبیر رو نوشت تا بعدا بره معنیش رو از باباویزلی بپرسه. بعد دوباره رو کرد به هکتور و گفت:
-باید دوباره باشگاه دوئل رو راه بندازید! آره. این بهترین کاره.

رنگ هکتور پرید. لپاش گل انداخت. گوشاش سرخ شد. چشاش خون شد. ویبره‌ش قطع شد. با صدای لرزونی گفت:
-خیلی بیتربیتی.
-چرا؟
-ایده‌ دوئل متعلق به لرده. مال لرده. حالا که لرد رفته، دیگه حق نداریم دوئل کنیم. هیچوخ.هیچکس. دوئل کردن، بی احترامی به لرده. کعنهون این میمونه تف کنی تو صورت لرد. خیلی کار زشتیه.
-

خانه گریمولد

ویزلی ها دسته به دسته نشسته بودند و منتظر دامبلدور بودند که ... عه اومد.

-عه اومدی آلبوس. ملت گرسنه‌ن. غذا می‌خوان.

رنگ دامبلدور پرید. لپاش گل انداخت. گوشاش سرخ شد. چشاش خون شد. رعشه گرفت. با صدای لرزونی گفت:
-خیلی بیتربیتی.
-چرا؟
-ایده غذا متعلق به آدم و حواست. مال آدم و حواست. حالا که آدم و حوا مرده‌ن ، دیگه حق نداریم دوئل ک.. چیز! غذا بخوریم.

این رو گفت و در مقابل چهره‌ی مبهوت ویزلیا، رفت تو اتاقش و به درون تابلو سفر کرد.

***

افکت های نوری ، سر و صدای زیاد، ضرب آهنگ، ساز های کوبه‌ای و ازین جور چیزا، کنترل جسم و روح کالین رو در دست گرفته بود و در همین لحظات، ناظر بلند فریاد می‌زد:"کی؟ کی؟ کجا؟ با کی؟ چیکار؟" و کالین ناخودآگاه اسپم می‌زد. الله اکبر! ببین کفر رو. کالین حسابی دور گرفته بود و داشت پست های مال و توپی می‌زد و شانس صعود داشت که ناگهان فریاد های یک گریفی فضای تاپیک رو پر کرد.
-کالین بباز. کالین باید ببازی.

علتش این بود که داور مسابقه‌ی بعدی کی کی کجا، هکتور بود و گریف هکتور رو تحریم کرده. الان شما میون کلامم، برین دوئل های بعد از هاگوارتز امسال رو بخونین. یک گریفی هم به جز بنده دوئل نداشته. تصمیم همگانی دوتن از گریفی‌ها این بوده که بیاین هکتور رو تحریم کنیم!! چون بیتربیته و بهمون نمره کم داد تو هاگوارتز و آقایان فیلان و فیلان که چقدر هم عاقل و دوست به نظر میان، مثل همیشه ککشونم نگزید و سکوت کردن و این ایده ماه‌هاست داره عملی میشه.
در همین عنفوان که داشتم راز های پشت پرده رو داستان می‌کردم، ریگولوس لامصب در گوشه‌ی دیگری از تاپیک نشسته بود و داشت روی یک رینگ دیگه، کی کی کجا بازی می‌کرد.
- تو کلبه‌ی هاگرید.
-لطفا قوانین اسپم رو رعایت کنید. ابتدا کِی میاد و سپس کجا! ترتیب رو در اسپم دادن رعایت کنید.
-چشم.
-خب بفرمایید... کِی بدید.
-تو کلبه‌ی هاگرید.

***

ریگولوس رو انداختن بیرون و کالین هم سرخورده از باخت سیاسی‌ای که داده بود، نشسته بود دعا می‌کشید و سیگار می‌کرد. ریگولوس که از اولش هم منتظر فرصتی بود که با کالین صحبت کنه، رو کرد بهش و گفت:
-پستات کمه؟
-ها بله...
- من یه شغل توی جادوگر تی‌وی برات سراغ دارم. مزایاشم خوبه.
-ناموسواری؟ چی هس؟
-ردپای آبی.
-هن؟ نهنگ آبی؟ خودکشی؟
-آخه کالین جون؟ من نقش مازوخیستی میدم به تو که بری خودت رو بکشی؟ این یکی کاملا سادیستیکه. میتونی تمام عقده هایی که تالا داشتی رو سر مخاطبات خالی کنی.

***

-سلام به بچه های خوب توی خونه. من کالین هستم و سگم، آبی گم شده. اون چند تا ردپا برام گذاشته و من با پیدا کردن اون ردپاها میتونم پیداش کنم.

این رو گفت و سرخوش، شروع به گشتن کرد. یه لیوان که ردپای آبی تو کل لیوان مشهود بود رو برداشت، و در حالی که دستشو میمالید زیر چونه‌ش نُچِ خانمان سوزی گفت-که یعنی حیف شد اینجا ردپایی نیست.- و رفت سراغ ظرفی که اتفاقا ردپای آبی تو کل اون ظرفه هم مشهود بود.
همینطور داشت الدنگ بازی می‌کرد که ناگهان تابلوی فردی که زیر یک پرده قایم شده بود، از پشت سر صداش کرد:
-پیس پیس.
-خدای من. صدا می‌آد. بچه‌های توی خونه. به نظرتون صدای یکی از ردپاهای آبیه؟
-پیس پیس.
-بیاین با هم بریم و ببینیم داستان از چه قراره.

کالین با یک پرش، جهید توی تابلو و رو به فرد پنهان گفت:
-آهاقا؟ شما می‌دونید سگ من کجاست؟

فرد پنهان سگ رو پرت کرد سمت کالین و گفت:
-بیاه! خیلی بزی. چه مرگته؟ کوری؟ وقتی یه جو شعور نداری یه ردپا تو لیوان پیدا کنی غلط می‌کنی میای مجری برنامه میشی.
-غلط کردم.

در همین حین که کالین داشت غلط می‌کرد، ریگولوس از بیرون تابلو هی داد میزد:
-کات کات. بسه. وای چه غلطی کردیم گفتیم ارباب داره ازین شهر میره سرپناه نداره بهش تو این تابلوی داخل استودیومون جا دادیما. الان می‌زنه بچه مردم رو می‌کشه. جواب امیرسارا رو چی بدم تو این بی شوهری؟

-همچنان غلط کردم.
-می‌خواستی نکنی... نجینی! بخور.

لرد این رو گفت و پرده رو درید و از زیرش اومد بیرون و نجینی هم پشت بندش جهید سمت کالین.

-صب کن صب کن... آبی! ردپا بذار.

آبی فرض یه ردپا گذاشت جلوی چشم کالین. کالین نزدیک شد به ردپا و دقایق طولانی بهش خیره شد. بعد روشو کرد سمت لرد و گفت:
-یعنی ردپاش کجاست؟

لرد و نجینی هردو از شدت بلاهت موضوع، دچار ایست قلبی شدند و مردند و کالین هم رابینسون کروزوئه شد و تا ابد در تابلو به ساختن دنیای خویش پرداخت. دنیایی که بمب و موشک نمیسازه چون اصلاً بخوادم بسازه بلد نیست.


ویرایش شده توسط کالین کریوی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۸ ۲۱:۳۱:۴۵


عکاسم عکس می‌گیرم. عکاسم عکس می‌گیرم. عکاسم عکس می‌گیرم.


Did You Get Any Of That?


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵ شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶

دورا ویلیامز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 206
آفلاین
آملیا فیتلورت
Vs
دورا ویلیامز

_ بس کن دورا.

دورا در سومین روز تابستان مضخرف خود با انگشتان دستش بر روی میز آشپزخانه ضرب گرفته بود.
او هر نه ماه سال تحصیلی را با ذکر تابستان کجایی میگزراند و اشک‌هایش را با دستمالی پاک میکرد. اما به محض آغاز تابستان، جریان آب به سمت مخالفش تغییر مسیر میداد. ذکرش وا مصیبتا! چه کنم چه کنم میشد و انواع غرهایش را به مادرش عرضه میداشت. و جریان آب تا روزهای پایانی تابستان به همین منوال ادامه پیدا میکرد.

_ خعب الان چکار کنم هااان؟
_ سر من داد نزن. چارتا کلاس تابستونی برو. همش نشستی تو خونه که چی بشه؟ سه ماه تابستون میشنی پای اون گوشیت که معلوم نیس چی به چیه و با کیا حرف میزنی؟ اصلا پاشو برو گوشیتو بیار ببینم.

دورا، با دستش محکم بر روی دهانش کوبید.

_زبان سرخ، سر سبز میدهد بر باد!

کمی بعد شال و کلاه کرده، از اتاقش بیرون آمد. به قدری عجله داشت که مادرش از او گوشی‌اش را بازخواست نکند، متوجه لبخند شیطانی او نشد. مادرش ذهن‌خوانی را برایش اکیدا در خانه ممنوع کرده بود. کفش‌هایش را پوشید و از خانه بیرون رفت. مسیر پارک را در پیش گرفت.

_ حالا ناهار چی بپزم؟
_ پس سگم کی کارشو میکنه!؟
_ این بیمه منو انداخته دور. حالا ببین. صد بار گفتم زن...

بالاخره دم کانون رسید و وارد شد.

_ خیلی هم عالی! لیست کلاسا اینجاست. خعب بزار ببینم چی دارن؟قلم زنی روی مس، کار با جواهر... آشپزی ایتالیایی، انواع دسرها... گلدوزی، روبان دوزی اَه اینا دیگه چین؟ تشریح حیوانات!؟ این دیگه چیه؟

دورا بی توجه نسبت به مردم که پوزخند به لب نگاهش میکردند؛ در وسط سالن ایستاده بود و با خود حرف میزد. دست آخر، کلاسی خفن برای گذراندن تابستانش یافت: کلاس دفاع شخصی! قیمت کلاس را نگاه کرد. به سمت منشی کانون رفت. پنچاه گالیون را روی میز انداخت و فتوکپی و... را روی میزش قرار داد. بعد‌ها دورا متوجه شد که مرتکب چه اشتباه بزرگی شده است و ای کاش کلاس های گلدوزی را ترجیح میداد‌. انواع وردهای ذهنی، دوئل، قفل کرد و... را در مدت یک ماه و نیم یاد گرفته بود. او به هر راه و روشی که بود، خود را با کلاس بالا کشانده بود. جلسه جدیدش امروز شروع میشد.

_ خب بچه‌ها از امروز تا سه جلسه میخوایم روش اجرای پاترونوس رو کار کنیم. ببینید بچه‌ها اول از همه باید به بهترین خاطرتون فکر کنید... خیلی وقتا پیش میاد که خاطره به اندازه کافی قوی نیست و سپر مدافع ایجاد نمیشه... خب حالا به صف شید. یکی یکی میاید جلو،نفس عمیق بکشید و آروم باشید. در همون حین که به یه خاطره‌ی خوب فکر میکنید، وردشو بخونید و...

اولین نفر صف، پسری مو بور بود که دوستانش او را ^زردک^ صدا میکردند. نفس عمیقی کشید. چوبش را آماده نگه داشت و با شماره سه مربی، ورد اکسپکتو پاترونوم را فریاد زد. گوزنی ناقص ایجاد شد! و باعث خنده تمام کلاس شد. مربی کلاس که فردی خوش برخورد بود، به زردک لبخندی زد و او را آرام کرد:
_ اصلا نگران نباش رابرت. این اولین بارت بود. برو اون سمت و سعی کن که به یک خاطره قوی‌تر فکر کنی.

در همین حال دورا ذهن دیگران را به دنبال خاطرات خوبشان میجست. روزهای خوبشان با خانواده، دوستان و تفریحاتی که انجام داده بودند: ورزش‌های گروهی، مسافرت‌ها، کنسرت‌ها و... دورا هم تصمیم داشت به یکی از شوهای معروف که رفته بود فکر کند.
دوباره حواسش را به بچه هایی داد که سپر مدافع‌هایی با دل و روده‌ای بیرون یا ناقص میساختند. بعضی هم اصلا موفق به ساخت سپر مدافعشان نمیشدند. سرانجام نوبت دورا شد. او با اعتماد به نفس، چوب دستی‌اش را آماده نگه داشت، نفس عمیقی کشید و با یک ژست هنری گفت:
_ اکسپکتوپاترونوم.

هیچی به هیچی! حتی یه سپر مدافع دل و روده بیرون هم نساخته بود.

_ اشکال نداره دورا. اون گوشه به یه خاطره بهتر فکر کن.

اما او دیگر حس اولیه‌اش را از دست داده بود. با این حال شروع به فکر کردن درباره‌ی خاطره‌های دیگرش شد‌. آن روز که به آملیا عنکبوت هدیه داده بود؟
_اکسپکتوپاترونوم.
فایده‌ای نداشت. دورا بارها و بارها به تمام روزهای زندگیش فکر کرد اما هیچ گدام افاقه نکرد. سرانجام پس از کلاس دست و پا شکسته به سمت خانه به راه افتاد. پس از رسیدن به خانه بر روی میز لم داد و به مادرش نگاه کرد که مشغول گلدوزی بود.

_ مامان میگما، وقتی میخوای سپر مدافع درست کنی به چی فکر میکنی؟

مادرش سرخ شد. لبو شد و لب گزید.

_ به روز عروسیم!

در همان لحظه کریستین، برادر دورا او کنان وارد آشپزخانه شد و در جواب به مادرش گفت:
_ چه رمَنتیک!
_ خبالا من چکار کنم؟ برم شوور کنم؟ تو به چی فکر میکنی کریس؟

کریستین هم سرخ شد، لبو شد و لب گزید‌. دورا ذهنش را چک کرد.

_ خب باشه باشه مرسی. حالا چکار کنم؟
_ به چیا فکر میکنی خب؟
_ شوی آنجل، کادوی تولد آملیا و... همینا دیگه.
_ به یه خاطره خوب با دوستات فکر کن خو!
_ مشکل همینه دیگه، تو تمام خاطراتت تنهایی بخاطر همین قوی نیست.به نظر من وقتی که خاطراتتو با کسی شریک نیستی، سطح لذتش میاد پایین. پس با دوستات یه برنامه بچین خواهری و خوش بگزرون.

دورا لوازم و... را جمع کرد و به تختش منتقل کرد. کجا برود؟ اصلا با کدام دوست؟ او دوست خاصی نداشت که! حالا چه گلی بر سرش میگرفت؟ اصلا از جلسه بعد سر کلاس نمیرفت. مادرش او را با آسفالت یکسان میکرد! دنبال دوست میگشت؟ نمیشد دوست بخرد؟ داشت چه میگفت؟ از جایش برخاست و به اتاق برادرش رفت.

_ کریس؟ برنامه‌ نداری با دوستات جایی بری که منم بتونم بیام!؟ من هیچ دوستی ندارم!
_ هیچی!؟ خب میتونیم آخر هفته که قراره بریم کوه، به خواهر بچه‌ها هم بگم بیان.

چشم‌های دورا قلبی شد و بال در آورد. داشت به سمت آسمان پرواز میکرد که کریستین نخش را جمع کرد.

_ به چند تا شرط! خودتو نمیگیری، ذهنشونو خوندی به زبون نمیاری و غر هم نمیزنی.

بدین سان دورا به همراه یک اکیپ چهارده نفره که شامل پنج دختر و نه پسر میشد؛ به سمت کوه راه افتادند.
دورا تمام تلاش خود را کرد تا بتواند چند دوست پیدا کند و در کمال تعجب موفق بود‌. او غر نزد، با این که راه طولانی و خسته کننده بود. ذهن تمام افراد را خواند ولی کلمه‌ای بر زبان نیاورد، هر چند متوجه احساساتی درونی در میان چند تا از بچه‌های گروه شده بود.
آنها کوه را بالا رفتند. وقتی خسته شدند، تخم مرغی پختند با نمک و فلفل فراوان! و صبحانه نیمرو خوردند. بعد پسرها شروع کردند به جوک گفتن و با مسخره بازی‌هایشان دختر ها را به خنده می‌انداخت. گروهی جوان که صدای خنده‌شان سر به فلک میکشید. خلاصه حسابی به دورا خوش گذشت. پس از کوه نوردی، به پیشنهاد الکس دوست کریستین به آب شار نزدیک کوه رفتند و بعد کلی آب بازی رضایت دادند تا به خانه هایشان برگردند. دورا که د‌‌وست های خفن و تازه ای پیدا کرده بود شماره‌ آنها را گرفت تا دوستیشان تا ابد پایدار بماند.
جلسه بعد، دورا ژست معروفش را گرفت، نفسی عمیق کشید، به دوستان تازه‌اش فکر کرد و فریاد زد:
_ اکسپکتوپاترونوم!

و بالاخره با خوش‌حالی شاهد کلاغی بود که از چوب‌دستی‌اش خارج شد. اما این مسئله برایش در درجه‌ی دوم مهم بود. اصل قضیه این بود که دوستانی خوب پیدا کرده بود.



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۰:۲۰:۱۶ جمعه ۱ بهمن ۱۴۰۰
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 502
آفلاین
دورا Vs آملیا

بعد از مدت ها، اولین جلسه خصوصی آموزش دفاع در برابر هنرهای تاریک رون شروع شده بود. تقریبا هیچکس حاضر نشده بود به او در این یک هفته مانده به امتحانات شفاهی کمک کند جز یک نفر؛ و رون حالا منتظر همان یک نفر بود.
- هرجا باشه دیگه الان پیداش میشه!

تصویر کوچک شده


- الان دیگه میاد!

تصویر کوچک شده


- دیگه... الانه... که... پیداش...

کمی از خوابش نگذشته بود که در کلاس، با صدای بلندی باز شد و رون از خواب پرید. درحالیکه قلبش را گرفته و این گونه به کسی که در را شکسته بود نگاه کرد.

- اهم... ببخشید، خواستم ستاره هارو غافلگیر کنم! مث اینکه اینجا نبودن!

و قبل از اینکه بیرون برود، چشمش به رون افتاد و به یاد آورد قول داده بود که در اجرای حضوری طلسم ها برای درس دفاع در برابر هنرهای تاریک به او کمک کند؛ اما آنقدر جمله طولانی بود که خیلی زود فراموش کرده و حتی هنوز هم ساعت شروع تدریس را به یاد نیاورده بود. رون با بغضی در چشمانش، به معنای اینکه: "همین یه بار سر ساعت اومدما! " به او نگاه میکرد. سر انجام آملیا، چوبدستی اش را که با کمال تعجب، هنوز سالم بود، بیرون آورد.
- خوب، چه وردی میخوای تمرین کنیم؟
- اوم... خب... پاترونوس!

آملیا کمی متعجب شد؛ به چشمان او نگاه کرد تا ببیند واقعا جدی میگوید یا نه. اما چیزی بیشتر از جدیت در چشمانش موج میزد؛ پافشاری! افکار منحرف نیز مربوط به خود خواننده است!

- لطفا!
- آخه...
- لطفــــــــا!
- ببین...
- لطفــــــــــــــــــا!
- بذار من حرفمو بزنم دیگه!

رون با این فریاد، آرام شد؛ اما از لحاظ ظاهری! از لحاظ باطنی، همچنان دلش میخواست پافشاری کند. نیازی نبود آملیا از او بپرسد که چرا این طلسم را الان میخواست؛ خودش شروع به حرف زدن کرد:
- آخه مامانم منو با هری مقایسه میکنه! بهم میگه تو پسر برگزیده نیستی، خاک تو سرت! اون همینجوریشم مخ دخترا رو میزنه، تو بلد نیستی، خاک تو سرت! اون بلده پاترونوس درست کنه، تو بلد نیستی، خاک تو سرت! همش سرکوفت میخورم! لطفا بهم آموزش بده!

زده شدن این حرف همانا و جوگیر شدن و تیریپ گرفتن "من بلدم!" آملیا نیز همانا! او درحالیکه چوبدستی اش را بالا گرفته، به سبک فیلم ها، سخنرانی میکرد.
- من اصلا برای همین به نزد تو آمدم؛ تا تورا به بهترین شیوه آموزش دهم! اکنون ای دوست من؛ برخیز و به بهترین خاطره ای فکر کن که به ذهنت می رسد!

در فرصتی که آملیا، خفنیت سخنرانی اش را میسنجید، رون به فکر افتاد تا بهترین خاطره را بسازد.
- اوم... اون روزی که اومدم هاگوارتز چطوره؟ غذاهاش، حسابی آب دهنمو راه انداخت! نه... غذایی که اون شب مصر خوردیم... نه بابا! مال فلور بهتر بود! آره، همون!

و با این فکر که بهترین خاطره را انتخاب کرده، به سمت آملیا رفت.
- خب... آماده م! شروع کن!
- بذار برات بگم چیکار کنی!

آملیا چوبدستی اش را بیرون آورد و جلوی چشمان مشتاق رون، تکان داد. هرچه نگاه های رون مشتاق تر میشد، او آهسته تر چوبش را حرکت میداد.
- خب... اول باید اینو بیاری بالا... بعد پـــــــایین... بعد چـــــپ... حالا به خاطره مورد نظرت فکر کن و بگو... اکسپکتو پاترونوم!
-
- ام... خب... این دفعه دیگه کار میکنه... اکسپکتو پاترونوم!
- بلد نیستی؟
- خب... راستش... تا الان اجرا نکردمش!

رون خیلی متعجب شد؛ سپس قاچ قاچ شد، رنده شد، پودر شد، شربت و کیک شد، خورده شد و دوباره برگشت؛ درحالیکه امیدوار بود جوابی بشنود که اینقدر واکنش نشان دادن در مقابلش، دردناک نباشد.
- خب پس چجوری بلدی؟!
- ستاره ها گفتن بهم!

خب... امیدش کاملا ناامید شد! درحالیکه بسیار در مقابل وسوسه پرت کردن خودش از بالای برج نجوم مقاومت میکرد، گفت:
- خب این ستاره ها، بهت هم گفتن چه خاطره خوبی باید داشته باشی؟
- چرا بهم گفتن. منتها، کارساز نبود! آخه زدن یه جیب بر با تلسکوپ به اندازه کافی خوب نبود! خیلی فکر کردما! اما به نتیجه ای نرسیدم. انگار باید یه خاطره دیگه انتخاب کنم!

اما وقتی چنصد تا خاطره دیگر را هم امتحان کرد و بی فایده بودند، به فکر افتاد تا یک خاطر دیگر دست و پا کند.

- رون... من فردا دوئل دارم، باید یه کم تمرین کنم. نگران نباش! هنوز شیش روز دیگه مونده!

و به همین سادگی، کلاس را منحل کرد!

تصویر کوچک شده


- بیا چراغو خاموش کن! میخوایم بخوابیم خیر سرمون!
- مگه تو فردا دوئل نداری؟ خب بخواب!
- ما هردومون دوئل داریم، لیا!
- راست میگیا! اونم با همدیگه!
- بذا پامون به باشگاه دوئل برسه!

پس از اینکه دورا، نگاه آزاردهنده و سراسر تاسفش را بار آملیا کرد، پتوی بنفشش را رویش کشید و سعی کرد بخوابد. آملیا درحال فکر کردن به بهترین خاطره ای بود که ممکن بود برایش وجود داشته باشد، فکر کرد. تا بحال هیچوقت اینقدر به خودش فکر نکرده بود؛ همیشه حواسش به ستاره هایی بود که از مایل ها دورتر، به او چشمک میزدند. با خودش فکر میکرد که باید حتما بهترین خاطره را پیدا کند و دورا را، درحالیکه سوسک شده، از میدان به در کند. اصلا هم به این فکر نکرد که چرا باید هنگام دوئل، از پاترونوس استفاده کند.

- فردا فکر میکنم!

این چیزی بود که در طی دوهفته ای که قرار دوئل گذاشته بود، با خودش میگفت. اما اینبار فرق داشت؛ چون آخرین مهلت دوئل بود.

تصویر کوچک شده


صبح روز بعد

- فکر کن؛ فکر کن! اخه تو حتی نمیدونی خودتم چی دوست داری؟!

او درحالیکه خودش را زیر پتو گلوله کرده بود و قهوه اش را نیز زیر پتو مینوشید، با خود غر میزد. هیچوقت در طول این پانزده سال، به فکر این نیفتاده بود که درمورد خودش فکر کند! به خودش قول داد که تا چیزی به ذهنش نرسیده، از زیر تخت بیرون نیاید...

- خورشت مرغ توفان آماده ست عزیزم!
- مرغ توفان؟!

با خودش فکر کرد که بهتر است پی سی اش را هم ببرد و کمی "خاطره خوش" در گوگل سرچ کند، بلکه چیزی دستگیرش شود.

- هوم... این خوب نیست... آخه قدم زدن تو خیابونای پاریس چه حالی میده؟! اینم نه... این چیه دیگه؟!

ملت آمده بودند و یکی یکی در آن پست گذاشته بودند. هریک هم چیزی عجیب و غریب نوشته بودند و فقط یکی از آنها توجهش را جلب کرد:

نقل قول:
روزی که توی تمام سایت هایی که ثبت نام کرده بودم افتادم هافل


- تمام سایتهایی که ثبت نام کرده بودم؟! جل المرلین! مگه توی سایت هم میندازن هافل؟!

نگاهی به نام ارسال کننده پست کرد؛ فامیلی عجیب و غریبش که اصلا قابل خواندن نبود! چندتا رنک هم داشت که در میان آنها، امضایش جلب توجه میکرد!

نقل قول:
آی ام هافلی
ستاره ها میگن من ستاره شناس بینظیریم و...
حوصله ندارم ترجمه کنم!
ضدحال هم خودتی!
برو تا تلسکوپمو تو سرت نشکوندم!
بزرگ شدن تو یه خونواده شلوغ بی اعصابی میاره دیگه!
عه! این یکی چوبدستی هم که شکست! [/center]


- ایش! هرکی هست خیلی خشن و بداخلاقه! ببین اصلا رنک فعالترین عضو محفلو داره! باید با پروف صحبت کنم هر کی که هست بندازتش بیرون! نگا لبخندش! تابلوئه زوریه! اما بد هم نمیگه ها!

اما ساعت کوکی اش به صدا در آمد. چوبدستی اش را برداشت و به سمت در رفت.

- یه قاشق هم نخورد!
- اگه گذاشتم از فردا پاشو مدرسه بذاره!

تصویر کوچک شده


لحظه دوئل
- آماده این؟

دورا نگاهی به سر و وضعش انداخت و سرش را به نشانه تایید تکان داد.
- حاضری آملیا؟
- نمیدونم! ...
- سه!
- اول به راست...
- دو!
- بعدش بالا... نه صبر کن...
- یک!
- آواداکداورا!

مسئول دوئل نگاهی به دورا کرد که حالا گارد ریلکسیشین گرفته بود.
- ام... چیز... درخواست مرگخواری بده حتما!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲:۱۰ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
دوئل من (رودولف لسترنج) وی.اس آرنولد پفک پیگمی




_هعی!

تنها در پیاده رو ای باریک، روبروی یک عمارت مجلل ایستاده بود که یک دکه دربانی کوچک هم داشت...این بار با صدای بلندتری آهی از سر حسرت کشید!
_هعععععععی!

هیچکس نه در اطراف دیده میشد و نه کسی از آن عمارت نگاهی به او انداخت!
این بار با تمام توانش، آه کشید!
_هعععععععععععععععععععععععععععععععععی!

باز هم بی نتیجه بود...به نظر میرسید همهمه داخلِ آن خانه مانع رسیدن صدای او به داخل میشد...حتما بدون او در آن خانه بسیار خوش میگذشت!

فلش بک

_با کمالاتم...از امروز همه هزینه هام برای تو میشه!
_جون!
_از به بعد تو ساحره منی!
_جون جون!

رودولف لسترنج که از خانواده متمولی بود، در حالی که ساحره ای را در بغل داشت، در خانه اشرافی لسترنج ها که به او ارث رسیده بود با ساحره ی جارو پرست و پول دوستی نشسته و در حال دل دادن و قلوه گرفتن بود!

مهم نبود که او زشت و کریه المنظر، هیز و چشم چران بود، مهم این بود که او پول داشت و میتوانست مهریه سنگینی را متقبل شود...مثل همان خانه اشرافی!

طولی نکشید که این ساحره با این بهانه که رودولف ازدواجش با بلاتریکس لسترنج را از او مخفی کرده بود، از رودولف جدا شد و مهریه اش که همان خانه اشرافی بود را هم گرفت!

فلش فروارد

رودولف بلاخره از اینکه صدایش به گوش اهالی خانه ریدل برسد و دل نداشته آنها با دیدن او بسوزد، ناامید شد!
برای آخرین بار به خانه ریدل و دکه دربانی سابقش نگاهی انداخت و سپس از آنجا به سمت تپه مشرف بر دهکده حرکت کرد...

فلش بک

_میدونی...مهم اینه که آدم تو زندگی صداقت داشته باشه!
_اوهوم!
_چیه این مال دنیا؟پول چرک کف دسته...این دکه دربونی رو من خودم به صدتا خونه اشرافی و اینا نمیدم...مهم این نیست که کوچیکه، مهم اینه که باصفاس!
_درسته!
_واقعا اینایی که پول براشون مهمه رو نمیفهمم... یارو پولدار باشه، لاکن بهت علاقه خاص نداشته باشه و آدم رو فقط برای کمالاتش بخواد خیلی بده!
_آره!
_خب...چقد خوبه که هنوز ساحره هایی مثل تو پیدا میشن...با تمام این تفاسیر، وضعیت تاهلت چجوریاس؟

رودولف با ساحره ای با کمالات متوسط، که او دور از چشم لرد به دکه دربانیش کشانده بود، در حال صحبت بودند... به نظر می آمد که رودولف بلاخره ساحره ای را یافته بود که با نداری او بسازد...اما...
_ببین رودولف...من اصلا فمنیسمم...یعنی چی پول مهریه ی ساحره میکنن؟مگه دارن ساحره رو میخرن...اصلا برام مهریه و مسائل مادی مهم نیس!
_چه خوب!
_ولی...خب اینا رسم و رسومه...بعدشم بلاخره یه ساحره نیاز به یه پشتیبان داره دیگه... باید مهر من رو یه چیز معنوی کنی!
_یک شاخه کاکتوس؟
_نه!
_یک گوش، دو دست و سه پای کله زخمی؟
_
_خب پس چی؟
_یه چیز خیلی با ارزش!
_با ارزش ترین و بهترین چیزی که دارم علامت مرگخواریمه!
_خب خوبه!

فلش فروارد.

رودولف تنها با یک لباس زیر به تپه رسید...نگاهی به ساعد دستش کرد...پوست دستش کنده شده بود و لرد بعد از اینکه ساحره ای که از او طلاق داده بود را به ارتش سیاهی وارد کرد، رودولف را به دلیل محافظت نکردن و نداشتن نشان مرگخواری، از جمع مرگخواران، خانه ریدل و دکه اش بیرون کرده بود!
رودولف از مرور کردن اتفاقات بد گذشته حالش بد شد...نگاهی به دست دیگرش کرد و مشتش را باز کرد... تنها چیزی که برای او مانده بود در آن مشت بود!

فلش بک

_نه پول و نه مقام و نه شغل و نه منزلت اجتماعی مهم نیست...ذات مقدس جادوگری مهمترین چیزیه که کسی میتونه داشته باشه!
_خفه شو بگو ببینم چقد داری؟

رودولف در حالی که با ساحره ی پیری با کمترین کمالات صحبت میکرد، بغض کرد...ولی آن پیرزن، ارباب سابق رودولف نبود تا رودولف بتواند برای او غر بزند!

_یه کلکسیون از قمه دارم!
_هوم...خوبه...میتونم بدمش به قصابی ها...اگه بدیش به من میتونی یک شب اینجا بخوابی!
_باشه...حداقل یه امشب رو فعلا جای خواب و غذا دارم!
_نه دیگه...غذا نداریم...برای غذا باید یه چیز دیگه بدی!
_ندارم جون شما...عه...نه...یه چوب دستی هم دارم...جادومه یعنی!
_خب...میشه ازش به عنوان چاه باز کن استفاده کرد...قبوله...چوب جادو در مقابل یک وعده نون پنیر!
_

فلش فروارد

رودولف بذری که در دست داشت را خوب برنداز کرد... آن بذر تمام امید او بود!
سنگی برداشت و با آن کمی از زمین را حفر کرد...بذر را در آن حفره انداخت و بعد خاک را برگرداند. سپس بالای بذری که کاشته بود ایستاد!

فلش بک

رودولف تنها یک شب توانست جایی برای خود پیدا کند...شب بعدی او در گوشه ای از خیابان نشسته بود و به ساحره های رهگذر زل زده بود...رودولف علاقه ای به زل زدن به آسمان در هنگام افسردگی و تفکر نداشت، اما به صورت کلی به ساحره ها علاقه ی خاص داشت!
او با خود فکر کرد که آیا واقعا هیچ هنری ندارد؟ هیچ کاری بلد نبود؟ هیچ چیزی نداشت؟ چیزی نبود که بتواند با آن زندگی کند؟
رودولف بدون شک یک بازنده ی به تمام معنا بود!

_سردت نیس تو این سرما لختی؟

رودولف نگاهش را از ساحره ها برداشت و به پسرکی که بالای سر او ایستاده بود نگاهی کرد!
_برو با همسن خودت بازی کن بچه..در ضمن لخت نیستم...شلوار دارم!
_همین یه دونه چیز رو داری آخه!

جرقه ای در ذهن رودولف زده شد...او هنوز شلوارش را داشت!
_چیزه...پسر جون...نمیشناسی جایی رو که شلوار بخرن؟
_اوم...نه...ولی اگه بخوای من میخرم!
_جون من؟
_اوم..اره...فقط...من پول ندارم..ولی میتونیم مبادله کالا به کالا کنیم!
_مبادله کالا به کالا؟
_آره...من یه بذر جادویی دارم...یه بذر لوبیا...لوبیایی سحر آمیز...اینو میکاری، یه لوبیایی غول پیکر رشد میکنه که بالاش یه قصره داره که تو قصره یه مرغی هست که تخم طلا میذاره... میتونم اون رو با شلوارت عوض کنم!

رودولف نیازی نداشت که تردید کند...سحرامیز بودن یک لوبیا در دنیای سحر و جادو چیز عجیبی نبود!
پس قبول کرد و شلوارش را به آن پسر داد و لوبیا را گرفت..پسر هم خوشحال از این معامله، به سمت خانه اش حرکت کرد...تعویض گاو مادرش با یک شلوار معقول تر از تعویض آن گاو با چند بذر لوبیا بود!

فلش فروارد

رودولف چند ثانیه ای صبر کرد تا اتفاق خاصی بیوفتد... اما خبری نشد.
او ناامید شد...اما همین که خواست آنجا را ترک کند، صدایی از زیر خاک به گوشش رسید!
_ من رو بیارین بیرون...دارم خفه میشم...بیارین بیرون!

رودولف سریعا به سمت بذر کاشته شده رفت و خاک را از روی آن برداشت...ناگهان با صحنه عجیبی روبرو شد!
_موهام فر خورد! تو چی هستی...چرا اینقد باکمالتی؟ ساحره ای؟ پریزادی؟ توهمی؟ چی شده؟

دختر زیبارویی که در خاک دفن شده بود، از حفره بیرون آمد و پس از تکاندن خودش گفت:
_آه...من دختر پادشاهم که توسط طلسم جادوگری به صورت یک بذر درآمده بودم!
_کدوم جادوگری آخه یه همچین لعبتکی رو دلش میاد جادو کنه؟ دامبلدور حتما!
_نه... یک جادوگر پلید!
_پس حتما بلاتریکس...چقد این زن حسوده، نمیتونه کمالات دیگر ساحره ها رو تحمل کنه!
_میذاری جمله ام رو کامل کنم؟ میگفتم..توسط جادوگر پلیدی طلسم شدم و تنها با کاشته شدن، طلسمم شکسته میشد...حالا چون تو طلسمم رو باطل کردی، میتونی یه آرزو کنی و من برات براورداش کنم!
_هوووممم!
_یا مرلین!

فردای آن روز

رودولف لسترنج در حالی که بر مبل خانه اشرافی لسترنج ها تکیه زده بود، در حال تیز کردن قمه هایش بود...به نظر میرسید که دختر پادشاه توانسته بود هرچند به زحمت، رودولف را به پس گرفتن خانه اشرافی لسترنج ها، علامت مرگخواری، قمه، چوب جادو و شلوارش راضی کند و دیگر آرزوهای اخلاقی و غیر اخلاقی را بیخیال شود!

در همین حین بود که در اتاق خواب رودولف باز شد و ساحره ای با کمالات از آن خارج و کنار رودولف نشست...رودولف تیز کردن قمه هایش را کنار گذاشت و رو به ساحره گفت:
_با کمالاتم...از این به بعد همه هزینه هام واسه تو میشه!


پایان




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶

پنه‌لوپه کلیرواترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۳ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۱ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
از مرگ خوشم نمی آد، ولی ازش نمی ترسم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 104
آفلاین
- نولا من گرسنمه!
- کوفت!
- نولا من...
- زهر مار!
- نولا ..،
-کروشیو!

نولا جانسون نگاهی به پنه لوپه یا همان شخصیت معروف به دخترک انداخت، که از این حالت( )
به این حالت( ) در آمده بود!سپس دلش سوخت . جر خورد و آتش گرفت . آخر هر دویشان ریونکلاوی بودند ! فقط دخترک یکم لوس بود!
- چیه؟
-نولا ما از این جا می ریم بیرون؟این جا خیلی تنگه!

نولا نگاهی به اطراف انداخت .
- این جا همش شبیه به همه مشکلی نیست!
- نولا ولی من خستم!

فلش بک؛
به طور خلاصه بگم ، نولا جانسون و پنه لوپه کلیرواتر شبی از شب ها-۶نوامبر- چادر برداشته و جست و خیز کنان با خواندن:
نقل قول:
بلاتریکس نگو بلا بگو!
تنبل تنبلا بگو !
مو ی بلند!
جوهر نمک !
ناخون سیاه واه واه واه!
نه رودی نه آرسی هیچ کس باهاش رفیق نبود!
تنها روی پاتیل خاموش ،نشسته بود تو سایه !
-بلا می یای بریم بیرون؟
-کروشیو ، کروشیو!
. . .


در جاده ای منتهی به ساحل شمال هاگزمید قدم بر می داشتند.
بعد از ساعتی پیاده روی چادر خود را برپا نموده و خفقان گرفته و کفه ی مرگشان را گذاشتند . باشد که از خشم بلاتریکس در امان بمانند.
خلاصه ، جونم بگه براتون . نولا نصف شب بلند شد . نگاهی به آسمان سرخ بالای سرخ انداخت و پنه لوپه را بیدار کرد.
- چی می بینی؟
- بالای سرم رو .
-خب یعنی چی؟
- از لحاظ معنوی یعنی مرلین از ما عصبانی است ، از لحاظ علمی یعنی شبکیه ی چشمم آسیب دیده و سیاهی شب رو قرمز می بینم و از لحاظ پژوهشی چرا بالای سرمون شبیه زبان کوچک اتهای حلق شده؟ البته اون کناره هم شبیه حفره ی حلقه ولی خب من کلا شبکیه ی چشمم آسیب دیده و از لحاظ فیزیکی یعنی خاک بر سرت ، آخر شبی بیکاری؟
- این چه مزخرفاتیه می گی؟ اولین نتیجه ای که باید بگیری اینه که مارو بلعیدن !
- هان؟
- کوفت!
و این اخرین مکالمه ای بود که آن ها در دهان و لبه ی مجرای معده با هم کردند و لحظه ای بعد به درون حفره پرتاب شدند!
پایان فلش بک .


دخترک پاهایش را در شکمش جمع، و دستانش را دور آن حلقه کرد . نولا نیز با حالت قوز زده و بسیار خمیده ،مشغول بازی با نوک چوبدستی اش بود!
- نولا احساس می کنم داریم خفه می شیم !
- احساس نکن!

دخترک آب دهانش را قورت داد . فضا به شدت تنگ و بد بو بود! در واقع و حشتناک ترین معده ی دنیا بود! معده ی شاه ماهی بود!
- می شه یه سوال بپرسم؟

نولا غرولندی کرد . به معنی اینکه:«می تونی بپرسی»

- نولا این آب سبز که از زیر پامون بیرون می آد چیه؟ خیلی داغه!

نولا نگاهی به زیر پایش انداخت و تازه متوجه اسید معده که تا مچ پایش جمع شده بود انداخت . این جا دیگه اخر خط بود.
- می ترسی ؟
- نه ، من ... فقط نمی خوام بمیرم!
- پنی !
- هوم؟
- منم میترسم !

دخترک سری به نشانه ی همدردی تکان داد و به زیر پایش خیره شد.
- پنی!
- هووم؟
- می شه یه اعترافی بکنم؟
- آره.
- من رنک بهترین تازه وارد ریونکلاو رو ازت دزدیدم!

دخترک نگاه خمصانه ای به نولا جانسون ، دخترکی که همیشه بوی شکلات می داد انداخت. سپس آه عمیقی کشید .دیگه پشیمانی فایده نداشت. اسید بالا تر آمده بود!
- منم باید یه اعترافی بکنم!
- خودتو خالی کن!
- من ... من یه در خواست عضویت برا محفل دادم ، ولی می خوام مرگخوار بشم!
- خب ، چه ربطی داره؟
- اخه می خواستم برا مرگ خوارا جاسوسی کنم که ارباب منو راه بده !

نولا سری تکان داد . از این ساحره ی مو مشکی همه چیز بر می آمد. حتی یک بار کیسه خون دای لووین رو سر کشید! البته اولای عضویتش بود !
- نولا ؟
- هووم؟
- من ، من شانه صورتی ات رو که روش عکس السا بود برداشتم!
- چرا؟
- چون ، چون لیسا باهات قهر بود!
لیسا گفت شونه ش رو بردار!
- پنی؟
- هوم؟
- منم ...منم . من ساحره ی بدی ام . من وقتی خواب بودی برات سیبیل کشیدم ، من پاشنه ی کفش لیسا رو شکوندم ! من هدفون لایتینا رو ازش کش رفتم ! من وقتی شما خواب موهاش رو شینیون کردم و براش پاپیون صورتی کشیدم! من عکسای لرد رو از تو کمد لینی کش رفتم و دادم به املیا ! من پشت ماسک آرسینوس آدامس چسبوندم! من با جوهر نمک بلاتریکس چسب چوب قاتی کردم! من...
- بسه دیگه!

اسید دیگه به چانه هایشان رسیده بود!
- پنی ، تو بهترین دوست منی!

ولی دخترک فرصت جواب نداشت. و این آخرین سخنان نولا جانسون و پنه لوپه کلیرواتر(دخترک) و ،وداع شان با زندگی بود. ما همیشه دور را می بینیم ، افق را . در حالی که افق چیزی جز محدوده ی دید ما نیست! یک دخترک نباید از مرگ بترسد ، زیرا مرگ چیزی جز پیمان با تاریکی نیست.


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۶:۲۷ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶

شما ایچیکاوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۷ یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۲:۵۹ چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 38
آفلاین
_آخ...نجینی! دمتو از تو دماغ ما درار!
_فیسس.فسیی!
_میدونیم دماغ نداریم. ولی منفذش رو که داریم. الان دم تو دقیقا توشه.

نجینی پیچ و تابی خورد و کنار لرد سیاه حلقه زد. لرد، ارباب دانایی بود. بسیار دانا. اما هر چه فکر می‌کرد به هیچ نتیجه ای در مورد مکان فعلی اش نمی‌رسید! سرانجام با حفظ سمت"دانا بودن" پرسید:
_کسی اینجا هست؟!
_من این‌جام! من! من.
در نگاه اول لرد فکر کرد که یک شلغمِ به شدت لاغرِ ماقبلِ تاریخِ سخنگو اعلام حضور کرده. وقتی با دقت بیشتری نگاه کرد متوجه شد که یک شلغمِ به شدت لاغرِ ماقبلِ تاریخِ سخنگوِ خیلی خوشحال اعلام حضور کرده. در واقع یک پسر جوان با لباس های صورتی و سفید و کفش های طرحِ باب اسفنجی با لبخند منزجر کننده به لردِ مبهوت خیره بود.
_تو دیگه کی هستی؟ اینجا کجاست؟ مرگخوارامون کجا هستن؟
_شما اربابی؟
_ما اول سوال پرسیدیم. اصلا حتی اگه اول هم نپرسیده بودیم بازم اول حساب میشدیم.
_شما اربابی؟
لرد می‌توانست تا صبح سوال خود را تکرار کند و جوان تا صبح سوال خود را! لرد، اصلا ارباب صبوری نبود. در آن لحظه خیلی مشتاق بود تا یک آوادا به وسط مغز جوان بزند و خودش را راحت کند. اما حیف که قیافه جوان او را یاد زمان‌هایی می انداخت که دایی‌اش تازه چیز میزد و چِت می‌شد! البته به نظر نمی‌رسید جوان چیز زده باشد. بیشتر شبیه کسانی بود که به صورت دیفالت چت هستند!
_بله! ما اربابیم.
_سلام الباب جون
_الباب نه! ارباب. خب! حالا بگو کی هسی؟
_شما!
_ما؟!
_نه، نه. من شمام!
_یعنی چی من شمام؟ یعنی تو مایی؟ یعنی تو لرد ولدمور..
_نه، یه دیقه، چیز شده، چیز...اسمش سر زبونم بود. سوظن؟! سوتفاوت؟! سو...
_مارو مسخره کردی؟ نجینی! این شام امشبت. برو بخورش.
_نه نخور. من مسخره نکردم. به جون مامانم نکردم. اصلا اسمم شماس. شما ایچیکاوا! تازه اگه نجینی بخورتم دوبار خورده میشم. من نمیخوام. دیگه تحمل آنزیم های موجود در دهان رو ندارم.
_دیگه دیره. نجینی! ما امر کردیم بخو...دو بار؟!
_آره دیگه. ما الان تو شکم این نهنگه ایم.
_نهنگ!
_آره الباب جون.

فلش بک

_نجینی! قراره ما میگو و ماهی و نهایتا کوسه بود. اونقدر نزدیک نشو. اون نهنگه. معده تو اون همه گنجایش نداره. نمیتونی بخوریش!
_ارباب! نرید دنبالشون. الان نهنگه جفتتونو میخوره. بعد ما بدون ارباب چیـ...
نهنگ دهانش را باز کرد و لرد و نجینی با هم به درون آن فرو رفتند.
_خوردشون!
_فکر کنم.
_حالا ما بدون ارباب چیکار کنیم؟!
پایان فلش بک.


لرد یک نگاه "چغندر تو مخ لک‌لکی که تو رو بجای فرزند برامون فرستاد"حواله نجینی کرد.
_اهم! خب...ما برای اهداف سیاه و پلیدمون اینجا هستیم. الان یادمون اومد. ولی شما، تو چرا اینجایی؟
_من که...پدر ژپتو هم محله‌ایمون بود ازم خواست بیام دنبال پینوکیو. چون من خیلی جادوگر توانمندیم و دنبال استعدادم هستم و شاید استعدادم پیدا کردن باشه اومدم.
_خب؟ پینوکیو هم اینجاست؟
_نه! نهنگو اشتباه اومدم.
لرد با ترحم خاصی به پسرِجوانِ خوشحال نگاه کرد. دایی مورفینش حتی در اوج چیز زدن هم انقدر ملنگ نمی‌شد!
_نگران نباش. مسلما مرگخورانمون با سریع ترین و بهترین راه دنبال ما میان. شما هم میبریم. شما گونه کمیابی هستید. حیفه منقرض شید.
_ممنون الباب من شما لو خلی دوج دالم!
_مث آدم با ما حرف بزنید.
_باش.
_خیلی خب...حالا ساکت یه گوشه بشینید و نجینی رو سرگرم کنید تا مرگخورانمون با خفن ترین شیوه ممکن نجاتمون بدن.

مرگخوران/حین انجام خفن ترین شیوه ممکن برای نجات ارباب
_اممممم...رودولف! مطمئنی این راه درسته؟ طبق نقشه، ما الان تو پیچ لوزالمعده باید باشیم نه سر کبد! ۳۵ بار قبلی هم دقیقا از همین جا رد شدیم.
_من میدونم یا تو لیسا؟ بعیده از یه ساحره باکمالات که به من شک کنه.

_من هر چی گفتم از سوراخ سرش وارد شیم مستقیم می‌ره به معده گوش ندادی. هی گفتی نه از روده وارد شیم! ببین گممون کردی. اصلا من شاه مملکتم. بیا برو این ور تـ...
_یه دقیقه حرف نزنید فکر کنم اینجا معدشـ...نه اشتباه شد. دور بزنید اینجا آپاندیسه.
و مرگخوران غر غر کنان به دنبال رودولف به سمت معده احتمالی شماره۳۶ راهی شدند.





ویرایش شده توسط شما ایچیکاوا در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱۵ ۱۶:۳۶:۴۹


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۰۴ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶

دورا ویلیامز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 206
آفلاین
_عروس خانم ایا بنده وکیلم؟
_عروس رفته مواد ترشی بخره!
_عروس خانم برای بار دوم میپرسم ایا بنده وکیلم؟
_عروس رفته ترشیشو هم بزنه!
_عروس خانم برای بار سوم، و بار اخر میپرسم. ایا بنده وکیلم؟
_عروس رفته ترشی بخوره...
دورا از جا پرید. باز هم این خواب های ازار دهنده... عرق سرد بر روی پیشانی‌اش، لجوجانه به سمت پایین میغلتید. مدت ها بود که ذهنش درگیر بود، درگیر مشکلی که اغلب بچه‌های هافل نداشتند. به وضوح کم تر غذا میخورد. اغلب کسل بود و حتی در ذهن اینو اون سرک نمیکشید. خبری از بدجنسی و کل کل کردن نبود و حتی لباس های کم پف تری میپوشید. همه‌ی رفتارهایش ریشه در افکارش، خواب‌ها و... داشت. او نه شیدای کسی شده بود و نه سن خاص همچون اجری بر سرش خورده بود. تنها اتفاق وارده، اطلاعیه ی جدید وزارت سحر و جادو بود.

نقل قول:
وزارت خانه ی سحر و جادو در نظر دارد که ‌به افرادی که تا قبل از کریسمس برای خود همسری مناسب پیدا کند_از زوجین تست معجون عشق گرفته میشود_ خانه ای دوبلکس و لوکس را به صورت مبله به این دو تسترال عاشق اهدا کند.


تعطیلات کریسمس
دورا خوب فکرهایش را کرده بود. قصد داشت به دانشگاه مشنگی برود تا شوهری بیابد. سپس او را سه طلاقه کند و در خانه‌ی مجردی‌اش گود بای، هلو و... پارتی برگزار کند. وارد اتاقش شد و لپ تاب مشنگی‌اش را باز کرد. این چند روزه چند دوست مشنگی پیدا کرده بود و از خنگی آنها کمال استفاده را کرده بود. یه سری کلمات شاخ و... را هم شنیده بود و فهمیده بود شاخی باعث جلب توجه میشود و ممکن است زود تر شوهر پیدا کند. سرانجام ویندوز لپ تابش جان کند و بالا آمد.
وارد گوگل شد و سرچ کرد:
در دانشگاه چه بپوشیم تا شاخ شویم؟
پس از آن نگاهی به خود و نگاهی به لباس‌های پیشنهادی انداخت.

_ واسه همین بوده که شوهر گیرم نمیومده دیگه... با این همه پف صورتم اصن مشخص نیس.

و لیستی از لباس های لازمه نوشت.
عصر نوبت تتو هم داشت. بعد از آن قرار بود موهای بلند و موج دارش را کوتاه و فر کند.

یک هفته بعد محوطه‌ی دانشگاه

_ دورا واقعا خیلی باهوشی هر چی پرسیدنو بلد بودی!
_ آخ عــشقـم لطف داری. ( )
_راستی گلم، این آرایش لایت خیلی رو صورتت نشسته از کجا پیداش کردی؟ مال کدوم سلبه؟

دورا که نمیدانست سلب مخفف سلبریتیه و آرایشش را از مجله‌ی کراب پیپر برداشته بود، پاسخ داد:
_خودم طرحشو زدم.( )

در همین حین ذهن پسرهای اکیپ را هم چک میکرد تا ببیند روی کسی تاثیر گذاشته است یا نه؟
_ این که ماری رو دوست داره...اینو چه خوشگله جوووون، حیف زن داره. اینم که شبیه ته ماهیتابست. پووووف اینم که بچه مثبته.هی اینو همین خوبه... دورا خوبه دیگه بهتر از این گیرمون نمیاد.
_اخه گوشاشو نگاه کن چه گندس.
_خعب... خعب چشمای توام درشته.
_ هییی اون جزو خوشگلیامه ژاااان اونو نگاه کن.
_این خوبه وای خدا خدا یکی منو بگیره.

و در همین حالت سرش را به حالت غش روی شانه ی دوستش گذاشت. دخترک متعجب سرش را به سمت دورا چرخاند.
_ چی شده دورا؟
_ اون پسره کیه؟

چشمان جنگلی دختر به سمتی که دورا به طرز نامحسوس کبری ۹۶ اشاره کرده بود چرخید.

_ اون پسره؟ هی رومئو بیا اینجا.
و آنجا بود که دورا با پسر قصه‌مان آشنا شد. پسری با دو گوی شب رنگ، کمی بلند قد تر از دورا و که به قیافه اهمیت میداد؟ دورا به سرعت ذهن او را خواند.
_ واقعیتش من کلاس تاریخ داشتم و نمیدونستم کجاست. کورنلیا گفت شما هم الان کلاسشو دارید، میشه با هم بریم؟

کورنلیا چشمانش بسکتبالی شده بود و دریب زنان دورا را نگاه میکرد.

_ بله مشکلی نیست.

و این آغاز ماجرا بود.


یک ماه بعد، دورا و رومئو در خیابان ها دست به دست قدم میزدند، زیر باران بستنی میخوردند و خوش بودند. اما مسئله این نبود. دورا باید تا حداکثر دو هفته‌ی دیگر با او ازدواج میکرد. او از لحظاتش لذت میبرد اما حسی به رومئو نداشت. برای او فقط آن خانه مهم بود و بس!
به دنبال راهی بود تا خود رومئو این بحث را جلو بکشد و او را خلاص کند. پس او را به کافه‌ای کشاند و هر دو پشت میز دنج مشکیی قرار گرفتند‌. دورا همان طور که با آویز گوشی‌اش ور میرفت، منتظر بود تا رومئو طاقت نیاورد و لب باز کند.
سرانجام رومئو سکوت را مچاله کرد.
_ تو خیلی با بقیه متفاوتی دورا! اصن انگار واسه من ساخته شدی. روز اول احساس کردم توام مثل بقیه میخوای گیرم بیاری تا همه زندگیتو بگی و بهم نزدیک شی. اون روز که سر کلاس تاریخ هر لحظه منتظر بودم تا خودتو بهم معرفی کنی و شروع کنی به گفتن این که چقدر از من خوشت اومده... ولی تو تمام اون کلاس در حال نوت برداشتن و حرف زدن با استاد بودی. بالاخره وقتی صبرم تموم شد و بعد کلاس اومدم پیشت... یادته؟ تشکر کردی، گفتی اسمم دوراست و رفتی! رفتی و این عجیب بود. یم هفته طول کشید تا بشناسمت و دو هفته تا به دستت بیارم. اصولا دست نیافتنی‌ها جذاب‌ترن؛ برای همه!

دورا در ذهنش تمام مشقت هایی را که کشیده بود، به یاد آورد. ذهن خوانی ها، جزوه‌هایی که مینوشت. جواب هایی که از مخ بچه خرخونا کش میرفت و... حالا وقتش بود یه قدم جلو تر برود و به هدفش نزدیک‌تر شود.

_ انتقالی گرفتم.

رومئو سرش را اندکی بالا آورد و در چشمان خاکستری دورا دوخت. بدون نیاز به ذهن خوانی هم میشد از چشمانش بهت زدگی را دید.

_ چرا؟ اخه برای چی؟
_ دارم از اینجا میرم.
_ پس... پس منو تو... ما چی میشیم؟
_ مسئله همینجاست! من دوست دارم، ولی مجبورم برم.

وقتش بود کمی ریسک کند. پس با کمی مکث ادامه داد:
_تو... تو هم با من میای!؟
_ چی! من؟ خب... معلومه که... اصن برای چی میخوای بری؟

به دام افتاده بود. حالا میتوانست به سراغ نقشه‌ی اصلی برود.

_ پدر و مادرم میخوان برن.
_ راهی نیست که تو نری؟
_ چرا هست... کسی که باعث ماندگاری‌ام بشود.

رومئو، خدا را صد هزار مرتبه شکر، از آی کیو بهره‌ی مناسبی برده بود‌‌. دو هزاری‌اش زود افتاد و متوجه اصل ماجرا شد.

_ هنوز برای این کار زود نیس؟
_ هست ولی تا هفته‌ی دیگه دیر شده و من رفتم.

دو روز دیگر جوایز وزارتخانه تمام میشد و دورا لباس عروس به تن، دسته گل به دست و پا به کفش کفش به پا در کلیسا منتظر شادوماد بود!
در همان لحظه رو به رویش پدر ، دختر و پسری را زن و شوهر اعلام کرد و آنها مشغول صحنه‌های مستهجن شدند. دورا دستانش را بر روی چشمانش گذاشته بود و از لای انگشتانش صحنه را میدید!
هنگام خروج آن دو که دست در دست هم خارج میشدند؛ دورا که لبخند ملیحی به آنها زد، بماند که دخترک در جواب لبخند در ذهن:
_ دختره‌ی بیشعور! چه نگاهی میکنه.
نیز نثار کرد و رفت.
دو زوج دیگر نوبت دورا و رومئو بود. در همان حین پسری با شلوار سرهمی جین و کلاهی که بر سر داشت وارد شد و نامه ای به او داد!

دورای عزیز ، من در راه کلیسا بودم که با دختری زیبا رو مواجه شدم. او از من به طرز بسیار مودبانه‌ای درخواست کرد تا او را به خانه‌شان برسانم. این چیزی بود که تو به آن دقت نکرده بودی! امیدوارم فردی مناسب خودت پیدا کنی. تو لیاقتت بیش تر از این هاست. دوست دارت رومئو.


دورا پس از تجربه‌ی شومش با رومئو تلاش کرد تا شوهر دیگری پیدا کند. در هر حال او یک هافلی سخت کوش بود. اما موفق نشد و در کمال بدبختی شاهد رسیدن یکی از آن خانه های لوکس به دشمن دیرینه‌اش، آملیا بود.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.