هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۴:۲۴ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۰:۳۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 261
آفلاین
همانطور که لرد در حال دریافت آب بود، برگهای رز کمی مچاله شدند. از دست دادن اینهمه آب داشت باعث خشک شدن رز میشد! مرگخواران در فکر این بودند که چگونه تلویزیون به لرد برسانند. در این میان لینی که حواسش به رز بود ویزویزکنان رو به بقیه کرد و توجه آنها را به رز جلب کرد :

- رز داره چروک میشه. رز داره آب آوندهاش رو از دست میده. رز داره میمیره.

نارسیسا که مرگ رز را نزدیک میدید کنار گلدان رز نشست و سرش را به گلبرگهایش نزدیک کرد و آرام پرسید:

- دراکو زنده است؟ وقتی خونه‌ی ریدل آوار میشد ندیدیش؟!

-

بلاتریکس که زمزمه‌ی نارسیسا را شنیده بود و چون نگران سلامتی لرد بود، از اینکه نارسیسا به جای اینکه به لرد اهمیت بدهد، به فکر پسرش بود عصبانی شد و جیغ‌زنان به خواهرش حمله کرد. در این لحظه نبودن چوبدستی‌اش اهمیتی نداشت. موهایش را گرفت و او را کشان کشان از رز دور کرد.

- یکی یک لیوان آب توی گلدونش بریزه! اگر خشک بشه ما طاقت تشنگی نداریم!
- تشه‌ی آبرسانی به گیاه دارم!
- نه هکتور. نه! به رز جادوییِ ما نزدیک نشو!
- ادوارد برو یک درخت قطع کن و برای ما بیار تا وقتی که رزِ ما از دست رفت اون درخت رو جایگزین کنید!

ادوارد دوان دوان و درحالی که دستهایش از هیجان مدام در هوا قیچی میزدند از آنجا دور شد.

نجینی که هکتور گره‌های او را باز کرده و او را گوشه‌ای انداخته بود، سرش را در نقطه‌ای از آوار که از آنجا نجات پیدا کرده بود فرو کرد و به سختی در تقلا بود تا نزد لرد برگردد.

- بعد از اینکه بحران آب رو حل کردین، ما رو زودتر از اینجا بیرون بیارید.
- سلام ارباب! خوبید ارباب؟! پس تلویزیون چی ارباب؟! مسخره می‌کنید ارباب؟! تصویر کوچک شده

- سلام سینوس. خوبیم سینوس! ما شما رو به سخره نگرفتیم! اول به فکر نجات ما باشید. و البته تا اون لحظه سر ما رو گرم کنید.


"...And you, my friend, must stay close"

تصویر کوچک شده

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۲:۲۳ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
لرد توانست از میان پس لرزه های ایجاد شده بر اثر ویبره هکتور، کلمات "پرنسس"، "نیش" و "دست" را تشخیص دهد. پس در حالی که به شک افتاده بود، اما میکوشید شکش در لحنش چندان تاثیر نداشته باشد، گفت:
- دقیقا چیکار میخواید بکنید؟ چرا ما حس میکنیم چیزی پنبه مانند رو به انگشتمون میکشید؟

ریتا که قلم پرش را به الکل آغشته کرده بود و داشت به وسیله آن، نوک انگشت لرد را ضد عفونی میکرد، به دیگر مرگخواران نگاه کرد؛ اما وقتی دید که همه مرگخواران سوت زنان به آسمان نگاه میکنند، خودش آب دهانی قورت داد و جواب لرد را داد.
- چیزی نیست ارباب... میخوایم آب رو به رگ های مبارکتون برسونیم، از طریق انگشتتون.
- میخواید انگشت مبارک مارو سوراخ کنید یعنی؟! کدوم چاقویی همچین جرئتی داره اصلا؟
- نیشِ بانو نجینی ارباب.
- فقط بیایم بیرون از این زیر...

ریتا با حالتی ملتمسانه به دیگر مرگخواران نگاه کرد.

- ارباب تازه سیم هدفون من رو هم گرفتن ارباب. بچه ـمو کشتن.
- در این لحظه کمترین چیزی که مهمه سیم هدفونته لایتینا!

لایتینا دوباره تشنج کرد.

- ارباب قول میدم درد نداشته باشه و سریع تموم شه...

و هکتور، در حالی که نجینی را کاملا گره زده بود تا زیاد تقلا نکند، نیشِ تیز را روی انگشت لرد سیاه فشار داد.
مرگخواران همگی صدای نفس سنگین لرد را شنیدند.

- اصلا هم درد نداشت. اصلا. و رگمون در حال خنک شدنه. این زیر به شدت گرممون بود تا الان. سعی کنید همینطور آب برسونید. و البته حوصلمون سر رفته این زیر. جادو ویزیونی چیزی برسونید این پایین بهمون.

حالت چهره مرگخواران بسیار عاجز به نظر میرسید!



پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۶:۱۵ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۰:۳۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 261
آفلاین
نجینی که بعد از دفعاتِ متعدد گره زده شدنِ دُم‌ش توسطِ هکتور، تقریبن به حالت عادی برگشته بود، درحالی که هنوز ملاقه‌ی هکتور به دُم‌ش متصل بود کنار انگشت لرد خزید و سرش را کنار انگشت لرد روی سنگ‌ها گذاشت. هکتور پشت سر نجینی ویبره‌زنان جلو آمد. لایتینا بخاطر دوری از هدفون‌ش تشنج کرده بود:

-

ولی کسی تا لرد حضور داشت به او اهمیتی نمیداد!

دقایقی بعد

ادوارد خراش کوچکی روی رز ایجاد کرد، بلاتریکس یک سرِ سیم هدفون را از ریتا گرفت و از محل خراش به رز وصل کرد. از سر دیگر هدفون آب بیرون آمد.

- این آب بود؟! ما همین حالا یک قطره آب حس کردیم که روی انگشتمون افتاد! و حالا! و حالا! و حالا! و حالا!
- ارباب داریم آب رو به رگاتون میرسونیم! قان قان قان!
- مگه خون رو به رگ نمیرسونن؟!
- بیا تا رگامو توو خون‌ت بریزم!
- مزه نریزید!
-

حالا باید انگشت لرد را سوراخ میکردند! مرگخوارها زیرچشمی به یکدیگر نگاه میکردند. کسی جرأت این کار را نداشت. هکتور جلو آمد، دستش را در حلق نجینی فرو کرد و نیش نجینی را بیرون کشید و به بقیه نشان داد:

- با نیشِ پرنسس انگشت ارباب رو سوراخ می‌کنیم!


"...And you, my friend, must stay close"

تصویر کوچک شده

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۵:۱۳ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 347
آفلاین
ریتا با قلم پرش به لیسا علامتی داد که باعث شد جفتشون با لبخندای شیطانی از دو طرف به لایتینا نزدیک بشن.

- بده من اینو!
- نه!

لیسا بی توجه به جیغ لایتینا هدفون رو از روی سرش کشید و به دست ریتا داد.

- بچه خوبی باشی شاید بهت بدیمش.
- نه! بدش به من.

لایتینا سعی کرد هدفون رو از دست ریتا بگیره اما در همون لحظه قلم پر ریتا تو هوا جلوش ظاهر شدو راهش رو سد کرد. لایتینا با دستش قلم پر رو کنار زد و سعی کرد خودشو به ریتا برسونه اما قلم سمج تر از این حرفا بود.
- ببین اون هدفون گناه داره، چیزی برای از دستش دادن نداره اصلا. بی خانمانه، من به پدر و مادرش قول دادم ازش نگه‌داری کنم و نذارم آسیبی ببینه.
-

لایتینا بالاخره قلم پر رو با هزاران زحمت کنار زد و دوان دوان خودشو به ریتا رسوند.
- ببین میتونم کمکتون کنم. وسایل به درد بخور زیادی دارم فقط بچه‌مو بده بم.
- تا کمکت چی باشه لایت.

لایتینا کیفی رو جلوی پاش انداخت و بهش اشاره کرد.
- هرچیزی، هر وسیله‌ای که بخواین رو میدم بهتون، یخچال، درباز کن، اره برقی، کامیون.

ریتا سری از روی تاسف تکون داد و با لبخندی شیطانی-خونسرد به هدفون توی دستاش نگاه کرد.
- متاسفم که سیم بچت از همه مفیدتره.

- فراموش کردین مارو؟ بیاین بهمون آب برسونید!

ریتا با شنیدن صدای لرد، به سرعت به سمت آوارها دوید.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۴:۳۳ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۰:۳۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 261
آفلاین
- و اونوقت ما قراره چطوری آوند بهمون وصل بشه؟

گزینه‌های روی میز زیاد بودند :

✔ لینی به انگشت لرد نزدیک شد.
✔ رودولف دستش را به سمت قمه‌اش برد که در شکم زشت و بی‌ریختش فرو رفته بود.
✔ ادوارد ببخشید گویان از بین جماعت مرگخوار راه خود را باز کرد و درحالی که قسمتی از موهایش جلوی یکی از چشمانش را گرفته بود، با چشم دیگرش با نگرانی به انگشت لرد خیره شده بود.
✔ رز خارهای اطراف غنچه‌هایش را بیرون داد و یک جهش دیگر کرد و به انگشت لرد نزدیک‌تر شد.

- چرا ساکتید؟ چرا جواب ما رو نمیدید؟ ما لردیم!

- من که با شما قهرم ارباب. میدونید از کی تا الان انگشتتون رو سمت لایتینا گرفتید؟ پس من چی؟!

ریتا که آماده بود با قلم‌پرش به گزینه‌های روی میز اضافه شود، با حرفِ لیسا توجهش به لایتینا جلب شد، که همانجا که ایستاده بود با حرکت دادنِ پای‌ش ضرب گرفته بود، صدای موزیکی که گوش میداد با کمی دقت شنیده میشد. ریتا ولی بی‌توجه به موزیک و درحالی که به سیم هدفون لایتینا زل زده بود گفت:

- جوابتون رو یافتم سرورم! سیمِ هدفون لایتینا!


"...And you, my friend, must stay close"

تصویر کوچک شده

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۳:۵۶ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶

ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۸:۰۳
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 818
آفلاین
تشنگى حاصل از ساقه طلايى شوخى بردار نبود و مرگخواران فورا بايد فكرى به حال اربابشان مى كردند.
در حالى كه مرگخواران سخت درگير پروژه آبرسانى به لرد سياه بودند، هكتور قدمى جلو رفت و در مقابل چشمان بهت زده سايرين، دم نجينى را گرفت و او را بيرون كشيد.

-چيكار كردى هك؟
-نجاتش دادم.
-دردش اومد!
-ولى نجات پيدا كرد.

در حين بگو مگوى لينى و هكتور، رز زير گلدانيش را زير بغل زده و جهان، جهان به انگشت لرد نزديك شد.
-ارباب؟

پاسخى نيامد.

-جان جانان؟

پاسخى نيامد.

-واى! ارباب جواب نميدن. واى بدبخت شديم. لردمون زير آوار خفه شد. واى...
-جيغ نزن بچه! جيغ نزن! بگو!

رز كه از ترس غنچه هايش خودشان را به مردن زده بودند، نفس عميقى كشيد تا اكسيژن كافى به گلبرگ هايش برسد.
-آخ... ارباب... ميگم من آوند دارم.
-چه خبر خوشحال كننده اى رز! ما هميشه آرزو داشتيم كه وقتى زير آوار مدفون شديم و ساقه طلايى تو گلومون گير كرده، خبر آوند داشتن تو رو بشنويم!

خب... گويا رز منظورش را درست نرسانده بود.
-نه ارباب... منظورم اينه كه من آوند دارم. يعنى اينا ميتونن يه ليوان آب بريزن پاى من و من از طريق ساقه هام اون آب رو منتقل كنم به شما!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۳:۳۹ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶

مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
مرگخواران نمیدانستند چکار باید بکنند...لرد زخمی و گرسنه زیر آوار مانده بود و آنها ایده ای برای نجات لرد یا حتی غذا رساندن به او نداشتند.
بناگاه لینی همانند دانشمندی که یک فرمول ریاضی را کشف کرده باشد، فریاد زد:
_یافتم...یافتم!
_اگه چیزی که یافتی گرونه، مال منه!
_اگه چیزی که یافتی ساحره اس مال منه!
_مگه تو چاقو تو شیمکت نیست و نصف مغزت نپریده همسر عزیزم؟
_
_میذارین بگم چی یافتم یا نه!

مرگخواران اهمیت نمیداند که آنچه لینی یافته چه بود...همین که نفع شخصی برایشان نداشت، مهم نبود...اما برای لرد به نظر می آمد که مهم باشد!
_امیدوارم چیزی که یافتی راه حلی برای گرسنگی ما باشه لینی!
_همینطوره ارباب!👀

مرگخواران هم حالا به یافته لینی علاقه مند شده و همه به لینی خیره شده بودند..لینی هم ادامه داد:
_ارباب..سمت راست شما چیه؟👀
_سیاهی و تاریکی!
_عه؟ خب سمت چپتون چیه؟👀
_سیاهی و تاریکی...صبر کن ببینم...یه چیز براق قرمز هم میبنم!

لینی از خوشحالی شبیه هکتور شد و شروع به ویبره زدن کرد...
_خودشه ارباب...همینه...بیسکویتی هست که چند روز پیش خریدم...از اون بخورین سر دلتون رو بگیره فعلا تا ما چاره ای برای گرسنگی شما و آوار برداری پیدا کنیم!
_امیدوارم شکلاتی باشه...بذار بخورم ببینم چیه!

چند ثانیه ای در سکوت گذشت...تنها صدا، صدای جویده شدن آن بیسکویت توسط لرد بود...اما پس از یک دقیقه صدای لرد به سختی و به صورتی که انگار خفه شد بود، به گوش رسید...
_ای هکتور تو معجون آبپزت کنه لینی...این چی بود خوردیم؟ یه گاز زیدم هنوز تو دهانوم داره پودر پورد میشه..انگار دهانوم کویره اینقدر که خشکه و تشنه شدیم، از گلومم پایین نمیره!
_ساقه طلاییه ارباب!
_بهم آب برسونید!

لرد گرسنه، حالا تشنه هم شده بود..و این خبر خوبی برای مرگخواران نبود!




پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۳:۰۹ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۰:۳۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 261
آفلاین
بلاتریکس پس از نصف کردنِ مغز رودولف، قمه را درون شکم رودولف فرو کرد و بی‌توجه به جیغ‌های گوشخراش ِ او، سریع جلو آمد و کنار انگشت لردسیاه روی سنگ‌هایی که روی هم انباشته شده بودند نشست. موهای انبوهش را گرفت و سعی کرد خون‌هایی که روی انگشت لرد پاشیده بود را خشک کند!

در اثر حرکت بلاتریکس، صدای از سنگ‌ها بلند شد و سنگ‌ها کمی جابجا شدند. سنگ بزرگی از نیم متریِ انگشت لرد لغزید و قسمتی از دُم نجینی بیرون افتاد.

- پرنسسِ ارباب!
- بانو نجینی!
- دخترِ ارباب!
- ما رو که بیرون نیاوردید! یک لقمه غذا هم که نمیدین! دقیقن دارید چه غلطی میکنید؟! زودتر ما رو نجات بدین صدای نفس کشیدن دخترمون رو به سختی می‌شنویم! فکر کنیم بخاطر نرسیدن شام داره از دست میره!



"...And you, my friend, must stay close"

تصویر کوچک شده

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲:۰۲ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۱:۳۵ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
مرگخوارا به جایی که انگشت لرد از زیر آوار بیرون زده بود خیره شدن. با توجه به جای انگشت، بدن لرد باید توی یه دایره حدود دومتری همون اطراف میبود.

- هکتور... بیا سر این سنگه رو بگیر فک کنم سر لرد زیرش باشه.
- فقط به خاطر لرد حرفتو گوش میکنم!

هکتور ویبره زنان جلو اومد. به انگشت لرد نزدیک تر و نزدیک تر شد. لرد انگشت اشاره شو خم کرد. و با خم شدن انگشت لرد، هکتور چندین متر به عقب پرت شد. شوخی بود مگه. داریم راجب انگشت بزرگترین جادوگر سیاه تاریخ صحبت میکنیم مثلا. دهه.

- اینو اوردی ویبره بزنه ما پس لرزه زده شیم؟
- نه ارباب... من فقط میخواستم سرتونو...
-
- ارباب با اینکه چهرتون معلوم نیس ولی حدس میزنیم که الان شکل خودتون شده باشید. میرم پس. میرم از اون دور دورا، از پشت کوه ها، انار بیارم براتون سیر بشین.

انگشت لرد مجددا به حالت ریلکس در اومد. اونور تر از شعاع تخمین زده شده ی لرد، بلاتریکس داشت با ته قمه ی رودولف میزد تو سرش. وینسنت داشت زیر آوار دنبال ریملش میگشت و بانز دیده میشد!! لباس تنش نبود ولی خب اون وسط آوار خاکی شده بود و خب... خاکا دیده میشد. این وسط، رز با پرش های ملایم گلدون به انگشت لرد نزدیک شد.

- ارباب میخواین حالا که خرج تحصیلمو میدین براتون سرم بزنیم به همین انگشت؟
- سرم ماگلی؟
- امم... خب... از اون جادوییاش بزنیم؟ از هموناش که اون شب که نجینی بابابزرگمو خورد زدن بش؟
- خیر! ما گشنه مونه! نیاز به خوردن داریــ...

شپلخ

صدای پخش شدن نصف مغز رودولف با قمه توسط بلا، مسلما کمکی به حال لرد سیاه نمیکرد.

- این خونا چیه؟ خیس شدیم!
-
- خشک کنید ما رو!



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱:۲۴ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶

ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۸:۰۳
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 818
آفلاین
اما مشكلى بزرگتر از صداى تهديد آميز لرد وجود داشت.
لرد گرسنه بودند و زير خروار ها آوار. چگونه بايد به ايشان غذا مى رساندند؟

-رودولف؟... يه فكرى كن!
-چرا من؟... خودت يه فكرى كن.

نگاه بلاتريكس هر لحظه خطرناك تر مى شد.

-همش زور... همش زور. باشه... باشه. الان فكر ميكنم.

رودولف قصد فكر كردن داشت. واقعا داشت! اما با وجود بلاتريكسى كه با پايش روى زمين ضرب گرفته و نگاهش به او، بى شباهت به صداى تهديد آميز لرد نبود، كار بسيار سختى بود.

-فكر كن رودولف! همه... همه فكر كنين. بايد غذا به ارباب برسونيم. فكر كنيد!

ملت مرگخوار شروع به فكر كردن كردند.
-بايد آوار بردارى كنيم.
-بدون چوبدستى؟
-مثل مشنگا؟!
-بريم مشنگ بياريم.
-مشنگ از كجا بياريم الان آخه؟

-چى شد اين غذاى ما؟


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.