هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹ سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۵:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
نتیجه دوئل گروهی آملیا، رون - لایتینا، دورا:


اول درباره دوئل توضیح بدم.

دورا ویلیامز بد شانسی آورد و نتونست پستشو به موقع ارسال کنه. یک دقیقه تاخیر داشت.
بقیه شرکت کننده ها خیلی مودبانه و محترمانه اصرار داشتن که پست دورا رو قبول کنیم. ولی واقعا نمی شد. قوانین مشخصن. اگه قوانین رو زیر پا بذاریم، این تاپیک تبدیل می شه به یه تاپیک عادی تک پستی. قوانین هستن که بازی رو جالب می کنن.
همونطور که می بینین اینجا و اینجا هم شرکت کننده ها با یک دقیقه و حتی چند ثانیه تاخیر پستشونو زدن و مورد قبول واقع نشده.
اگه پست دورا رو قبول می کردیم، قبلیا می تونستن بیان بگن پس مال ما رو چرا حساب نکردین. بعدیا می تونن با تاخیر بزنن و بگن پس مال ما هم باید حساب بشه. نظم تاپیک و دوئلا از بین می ره.
قبل از این قبول نکردیم، بعد از اینم قبول نمی کنیم که تکلیف شرکت کننده ها با خودشون و با ما روشن باشه.
من تو پیام شخصی هم براشون توضیح دادم و خوشبختانه درک کردن.

ما(داورا) هم همیشه دوست داریم دوئلا درست و کامل اجرا بشه. ولی در محدوده قوانین.


گذشته از این موضوع، توصیه می کنم پست مهلت دار رو هیچوقت برای وقتی نذارین که با یه اتفاق ساده، نتونین به موقع ارسالش کنین. این ریسک بزرگیه. مخصوصا وقتی هم گروهی دارین و امتیازش به امتیاز شما وابسته اس. مشکل فقط دورا نبود. چون هر چهار تاتون این کارو انجام دادین. شما شانس آوردین و موفق شدین ارسال کنین. ولی دورا بدشانسی آورد و نتونست...در واقع این اتفاق می تونست برای هر کدوم از شما بیفته.
این که پست رو نگه دارین برای لحظه آخر هیچ حسن و مزیتی نداره...بر عکس...چون خودمم قبلا تو دوئلا و مسابقات شرکت کردم، همیشه سعی می کردم پستمو زودتر بزنم که یهو اتفاقی یکی قبل از من ایده منو نزنه!

از برخورد خوبتون تشکر می کنم. و از این که نتونستیم درخواستتونو قبول کنیم واقعا متاسفم. اگه راهی داشت حتما این کارو می کردیم. هم به خاطر زحمتی که کشیدین و هم رفتارتون.


امتیازهای دوئل:


امتیاز داور اول:
رون ویزلی: 25 امتیاز – آملیا فیتلوورت: 26 امتیاز
لایتینا فاست: 26.5 امتیاز – دورا ویلیامز: صفر امتیاز

امتیاز های داور دوم:
رون ویزلی: 25 امتیاز – آملیا فیتلوورت: 25 امتیاز
لایتینا فاست: 26 امتیاز – دورا ویلیامز: صفر امتیاز

امتیاز های داور سوم:
رون ویزلی: 25 امتیاز – آملیا فیتلوورت: 25 امتیاز
لایتینا فاست: 26.5 امتیاز – دورا ویلیامز: صفر امتیاز



امتیازهای نهایی:

تیم اول(رون ویزلی و آملیا فیتلوورت): 25 امتیاز

تیم دوم(لایتینا و دورا): 13 امتیاز

برنده دوئل: تیم رون ویزلی و آملیا فیتلوورت!



......................


ساکت و آرام روی تخته سنگی نشسته بود.
هر از چند گاهی بدون بلند کردن سرش، زیر چشمی نیم نگاهی به ساحره ای که در چند قدمی اش نشسته بود می انداخت.
ظاهرا وضعیت او هم فرق زیادی با خودش نداشت.
بالاخره طاقتش تمام شد.
-چی شد؟ نیومد؟

آملیا با شنیدن صدای لایتینا به شکلی غیر عادی از جا پرید. استرس و دستپاچگی در چشمانش موج می زد.
-اممم...نه...می بینی که نه. منم منتظرم دیگه.



نیم ساعت قبل:

لایتینا ذوق زده به نقشه ای که در دست داشت نگاه کرد.
-همینجاس! بالاخره رسیدم.

بعد از ساعت ها پیاده روی طاقت فرسا، خسته و کوفته به بالای تپه رسیده بود. نقشه همین نقطه را نشان می داد. حالا دیگر کار زیادی باقی نمانده بود. بجز کندن زمین و دست یافتن به...

-اِ...تو هم که اینجایی!

با شنیدن صدای آملیا برگشت و در اوج ناامیدی ساحره همیشه خوشحال را دید که در آن لحظه چندان هم خوشحال به نظر نمی رسید.
-تو...من...یعنی...آره خب. من اینجام. تو اینجا چیکار می کنی؟

آملیا هم غافلگیر شده بود.
-مممم...خب...ستاره ها...نه! الان که وسط ظهره. بابام! منتظر بابامم. آره آره. با بابام قرار دارم.

-اینجا؟ بالای تپه؟
-آره خب...اشکالی داره؟ من و بابام همیشه دوست داریم جاهای هیجان انگیز قرار بذاریم!

اشکالی داشت...ولی لایتینا نمی توانست این اشکال را به زبان بیاورد.
دستش داخل جیبش تکه کاغذی را لمس کرد. کاغذی که صبح آن روز توسط جغد ناشناسی برایش ارسال شده و لایتینا محتوای آن را که بیشتر از یک جمله نبود، به طور کامل حفظ کرده بود.

اگه می خوای دوئل امروز رو برنده بشی حتما قبل از غروب آفتاب به این نقطه برو...

و او آمده بود؛ در حالی که اصلا انتظار دیدن یکی از رقیبانش را درست در همان محل نداشت.
راهی بجز صبر کردن به ذهنش نرسید.
روی تخته سنگی نشست و شروع به تکان دادن پاهایش کرد.

در فاصله کمی از او، آملیا روی زمین نشست و بساطش را پهن کرد.



و حالا، نیم ساعتی از وقتی که به بالای تپه رسیده بودند گذشته بود.

-داری چیکار می کنی؟

آملیا با بی حوصلگی جواب داد:
-ستاره رنگ می کنم.

-که چی بشه؟ برای بچه هاس؟ مهدکودک هاگزمید؟

آملیا نگاه پر از تاسفی به لایتینا انداخت.
-بچه ها؟ نخیر...اینا واقعین...ستاره های واقعی. ببین. این یکی هم دنباله داره. هنوز دمشو فرم ندادم.
-بعد از تموم شدن، چیکارشون می کنی؟
-ستاره واقعی رو چیکار می کنن؟ خب پرتش می کنم بالا دیگه...برن سر جاشون. عجب بی دانشی هستی!

لایتینا اهمیتی به ستاره ها نمی داد. فقط دلش می خواست آملیا هر چه سریع تر آن جا را ترک کند.
ولی آملیا به جای ترک محل، همانطور که روی زمین نشسته بود، شروع به بالا و پایین پریدن کرد.

-هی...چته؟ چرا همچین می کنی؟

-من نمی کنم...زمین داره پرتم می کنه بالا ...فکر کنم تپه ما رو نمی خواد!

همانطور که آملیا بصورت فنروار بالا و پایین می پرید، تکه کاغذی از جیبش روی زمین افتاد.
لایتینا رنگ نارنجی تیره کاغذ را به خوبی می شناخت.
-هی...این نامه...تو هم گرفتیش؟

آملیا با دستپاچگی نامه را برداشت...ولی درست در همین لحظه زمین دهان باز کرد...و سری نارنجی و قهوه ای از آن خارج شد.
دو ساحره با وحشت به هیولای کله نارنجی صورت قهوه ای خیره شدند.

-هیولا!
-بکشیمش!
-من نمی کشم...فوقش می تونم خلع سلاحش کنم. تو مرگخواری. تو بکش.
-کدوم سلاح دقیقا؟
-نمی دونم...دندون؟ پنجه؟ صبر کن از خودش بپرسم. هیولا، تو برای کشتن ما قصد داری از چی استفاده کنی؟

هیولا دچار سرفه شد.
شاید به این دلیل که نقشه خوبی برای کشتن قربانیانش نکشیده بود و در آن لحظه در اثر بی برنامگی دستپاچه شده بود.
او هیولای بی برنامه ای بود.

-من...دارم...خفه می شم...یه کمی...آب...

آملیا خوشحال شد که حداقل هیولا زبانشان را بلد است.
-آب می خواد...فکر کردی. ما همینجوری تشنه تو رو خلع سلاح می کنیم. ما خیلی بی رحمیم. این بی رحم تره ولی!
و به لایتینا اشاره کرد.
-صداتم چقدر شبیه...رون...رون؟ تویی؟

رون ویزلی به سختی خودش را از زیر خاک بیرون کشید.
-داشتم... خفه... می شدم... لعنتی...

-خب تو اون زیر داشتی چیکار می کردی؟

رون جرعه ای از آب قمقمه آملیا نوشید.
-یه دونه پیدا کرده بودم...گفتم بکارمش. و کجا بهتر از یه تپه متروکه. ساعت ها راه رفتم تا برسم به این جا. بعد با خودم فکر کردم هر چی عمیق تر بکارم بهتر در میاد. در نتیجه فرو رفتم تو تپه...روی خودمم با خاک پوشوندم که کسی نفهمه چه ایده خفنی پیدا کردم...

آملیا با چشمانی گشاد شده پرسید:
-واقعا؟

-البته که نه! من اصلا یادم نمیاد کی و چطوری اومدم اینجا. جلوی در خونه بودم. یه چیزی مثل ملاقه خورد تو سرم...دیگه چیزی یادم نمیاد. چشمامو که باز کردم دیدم زیر خاکم. خوشبختانه خیلی عمیق دفن نشده بودم. دستام داغون شد تا تونستم خاکا رو کم کم کنار بزنم و خودمو بکشم بیرون.

آملیا با صدای بلند خندید...
-پس منظور نامه از "اگه می خوای برنده بشی برو اینجا" این بود؟ هم گروهیم؟ من خوش خیالو باش که فکر می کردم چوب دستی برتری، کد تقلبی چیزی برام گذاشته.

در میان خنده و شوخی، متوجه چهره بهت زده لایتینا شدند.
-هی...چته؟


فلش بک...خانه ریدل ها

-دوئل گروهی دیگه چه صیغه ایه؟ ما خسته می شیم! اصلا هم هیجان انگیز نیست.
-نگران نباشین ارباب...خودم شخصا هیجان رو به دوئلشون تزریق کردم...

کراب دو تکه کاغذ نارنجی رنگ برداشت، چیزهایی روی آن ها نوشت و به پای دو جغد بست.


پایان فلش بک...


چند دقیقه ای طول کشیده بود که دوئل کننده ها متوجه بشوند که محل مورد اشاره روی نقشه لایتینا، فاصله کمی از محل خروج رون از داخل زمین دارد.

هر سه نفر تمام تلاششان را برای نجات دورا بکار بردند...ولی خیلی دیر شده بود.



I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰ شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۵:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
سوژه دوئل گروهی آملیا، رون و دورا، لایتینا: نقشه گنج!


توضیح:

شما از جایی یه نقشه گنج پیدا می کنین یا به شکلی به دستتون می رسه. نمی دونین چی اون جا پنهان شده. ولی وسوسه می شین که برین و پیداش کنین.
گنج شما هر جایی می تونه باشه. دور...نزدیک... لازم نیست حتما زیر زمین مدفون باشه. توضیح بدین کجا می رین دنبالش و چی پیدا می کنین(یا پیدا نمی کنین).

( هر کدوم از شما باید یک پست تکی بزنین. پست کسی رو ادامه ندین.)


اگه سوالی در مورد دوئل یا سوژه داشتین با پیام شخصی بپرسین.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل، دو هفته( تا دوازده شب یکشنبه 13 اسفند) فرصت دارید.


جان سالم به در ببرید!



I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۵:۳۱ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
آخریشه!

درخواست دوئل گروهی

من & رون

Vs

دورا & لایت


دو هفته


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۸:۳۹ پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۶

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۲:۵۰
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
نتیجه دوئل لایتینا فاست و رودولف لسترنج:

امتیازهای داور اول:
رودولف لسترنج: 26 امتیاز – لایتینا فاست: 26.5 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
رودولف لسترنج: 27 امتیاز – لایتینا فاست: 26.5 امتیاز

امتیاز های داور سوم:
رودولف لسترنج: 26 امتیاز – لایتینا فاست: 26.5 امتیاز

امتیاز های نهایی:
رودولف لسترنج: 26.33 امتیاز – لایتینا فاست: 26.5 امتیاز


برنده دوئل: لایتینا فاست!


................

-كروشيو!

طلسم به ديوار برخورد كرد. خطا نرفته بود... تنها او مشغول بازى با دختر كم سن پيش رويش بود.
با چابكى از مسير طلسم خود را به كنارى پرت كرد.
اما دخترك ضعيف بود. حوصله اش را سر مى برد.
-آواداكداورا!

دخترك پيش پايش روى زمين افتاد...جيغ شادمانه اش به هوا رفت.
به سمت بقيه برگشت.
وزارتخانه را تصاحب كرده بودند!
اربابش از شنيدن خبر اين پيروزى خشنود مى شد.

-بلا... بيا.

به سمت نارسيسا رفت. نگاهش را دنبال كرد و... لايتينا!
اما مسير نگاهش تغيير كرد و روى چهره اى در فاصله نه چندان دورتر ثابت ماند... رودولف!
خود رودولف بود... روى زمين.

نارسيسا او را كنار زد. خم شد و همگام با آرسينوس شروع به زمزمه طلسمى كرد.
جسم غرق خون دو مرگخوار از روى زمين بلند شدند.
گويا دستى نامرئى، خون را از چهره شان ميزدود و زخم هايشان را كوك ميزد.

بدن دو مرگخوار بار ديگر روى زمين آرام گرفت.
ثانيه اى بعد، لايتينا چشم هايش را گشود و فرياد دردآلودش به هوا رفت. بار ديگر چوبدستى نارسيسا تكان خورد و با بسته شدن چشم هاى لايتينا، صدايش فرو نشست.

-خوب ميشه. يه كم بايد استراحت كنه. بقيه هم خوبن... فقط...

نگاه نارسيسا گرديد و روى جسم بى جان رودولف ثابت شد.

بلاتريكس قدمى نزديك شد.
-چطور؟... چطور جرئت كرد بميره؟

باورش نميشد... رودولف... رودولفى كه با او مرگخوار شد، با او محكوم و زندانى شد، با او فرار كرده و به اربابش پيوسته بود... رودولف لسترنج... مرده بود!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۷:۲۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 775
آفلاین
سوژه دوئل رودولف لسترنج و لایتینا فاست: زنده به گور!


توضیح:

اتفاقی برای شما افتاده...بیهوش شدین...خوابیدین...طلسم شدین، یا هر چی.
همه فکر کردن شما مردین و دفنتون کردن!
ولی شما زنده هستین و توی قبر(یا تابوت) بیدار می شین.
توضیح بدین که چیکار می کنین...
لازم نیست کل پست شما به همون مدت زیر خاک بودنتون اختصاص داشته باشه. کافیه یه قسمتی از پست همین باشه. شما می تونین درباره قبل یا بعدش هم بنویسین.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل یک روز(تا 12 شب سه شنبه 24 بهمن) فرصت دارید.

پاتیلم در گوش چپتان!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
سلام.

درخواست یه دوئل هماهنگ شده و یه روزه دارم با جناب قمه کش، رودولف!


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۰:۲۹ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۵:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
نتیجه دوئل رز زلر و رودولف لسترنج:


امتیازهای داور اول:
رز زلر:26 امتیاز – رودولف لسترنج: 26.5 امتیاز

امتیاز های داور دوم:
رز زلر: 27 امتیاز – رودولف لسترنج:26.5 امتیاز

امتیاز های داور سوم:
رز زلر: 27.5 امتیاز – رودولف لسترنج: 27 امتیاز

امتیاز های نهایی:
رز زلر:27 امتیاز – رودولف لسترنج:26.5 امتیاز


برنده دوئل: رز زلر!

.................

-دوازده ساعت...همش دوازده ساعت! خب لعنتیا...من تو دوازده ساعت چه شغلی دست و پا کنم؟حتی به ظرف شستنم راضی شده بودم...

-خب چی شد بعد؟

رز زلر نگاهش را به کرم خاکی جلوی پایش دوخت.
-چی می خواستی بشه؟ من راضی بودم...ولی اونا نبودن. قبول دارم که نود در صد ظرفا در اثر لرزش من، لب پر شدن...ولی چرا کسی به اون ده در صد سالم توجه نمی کنه؟ این انصافه؟ این عدالته؟

کرم سرش را داخل خاک فرو کرد و بعد از مقداری تقلا، بطور کامل در خاک گم شد.
کرم رفته بود...ولی مشکل رز هنوز سر جایش بود...نیمی از دوازده ساعتش را صرف شستن ظرف ها کرده بود.


دفتر دوئل


-این دو تا رو هم که فرستادیم دنبال کار. هنوز وقتشون تموم نشده؟

کراب نگاهی به ساعت انداخت.
-کم مونده ارباب. سه دقیقه دیگه تمومه.

لرد سیاه پوزخندی زد.
-تو سه دقیقه کی می تونه کاری پیدا کنه؟ نتایجو بنویسین رد کنیم بره.

سه برگ بطور همزمان به سمتش گرفته شد.

-بفرمایین ارباب...
-بفرمایین ارباب...
-بگیر اسمشو نبر...

لرد سیاه برگه ها را گرفت. برگه حاوی نتیجه خودش را هم روی آن ها گذاشت.
-چی شد؟...اینا چرا چهار تا شدن؟

تازه توجهش به جمله نامانوس" بگیر اسمشو نبر" جلب شد.
-بگیریم اسمشو نبر؟ کدوم یکی از شما ملعونین ما رو چنین خطاب کرد؟

هکتور و کراب فورا صندلی هایشان را به عقب هل دادند...و یک نفر آن وسط باقی ماند.

-زلر؟...رز زلر؟...کی بهت اجازه داده در محضر ما حضور به هم رسانی؟

رز با احتیاط دسته ای از درخواست های دوئل روی میز را برداشت.
-امممم....در مهلت داده شده شغلم رو پیدا کردم...داورم من...داور شدم!

-و کی تو رو پذیرفت؟

رز به هکتور اشاره کرد.
-این...بهش گفتم من می لرزم...تو هم می لرزی. بذار بیام تو با هم بلرزیم.

لرد با نگاهی پرسش آمیز به طرف هکتور برگشت.
-به همین سادگی؟

هکتور جوابی جز لرزش های خفیف نداشت.

-ارباب اسم منم به عنوان برنده رد کنین ها...منم شغل پیدا کردم.

لرد اخم هایش را در هم کشید و به دور و برش نگاه کرد. صدای رودولف می آمد...ولی اثری از خودش مشاهده نمی شد.

-ارباب...این پایینم.

میز جلوی رز، یکی از پایه هایش را بلند کرد و برای لرد سیاه، پایه تکان داد.
لرد تازه متوجه شد که رودولف به صورت چهار دست و پا در آمده و با جدیت در حال بازی کردن نقش میز است.
-ارباب به جون شما هر چی سعی کردم، کار بهتری گیرم نیومد. ترسیدم مشنگ بشم زبون آرسینوس لال! به این کراب گفتم برای این کار بهم حقوق می ده؟ که گفت بله. عقده ایه این ارباب! اخراجش کنین!

رز از جا بلند شد و ردایش را تکاند.
-خب...منم که امتیازمو رد کردم. فعلا کاری اینجا ندارم. میتونم برم. من برنده شدم. برنده دوئل.

و از دفتر خارج شد.

رودولف دست هایش را از روی زمین برداشت و کش و قوسی به بدنش داد.
-منم دیگه خسته شده بودم. منم کارم تموم شد. می تونم برم. از اون جایی که شغل پیدا کردم، منم برنده هستم.

صدای سرد لرد سیاه در دفتر دوئل پیچید.
-نه رودولف...نیستی...تو برنده نیستی. تو میزی. میز!

و هر دو پایش را دراز کرد و روی کمر رودولف گذاشت.
رودولف مجبور شد دوباره به شکل میزی اش در بیاید....و اصلا مشخص نبود این حالت تا کی ادامه خواهد داشت...


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۶

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۷:۲۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 775
آفلاین
سوژه دوئل رز زلر و رودولف لسترنج: کاریابی!

توضیح: شما همین الان از هاگوارتز فارغ التحصیل شدین...تجربه و تخصص خاصی ندارین. ولی قانون جدیدی وجود داره. شما فقط 12 ساعت فرصت دارین که برای خودتون کار پیدا کنین...وگرنه تبدیل به یک مشنگ می شین...

برای ارسال پست در باشگاه دوئل، 48 ساعت( تا دوازده شب شنبه 14 بهمن(چون نمی دونستین سوژه رو دقیقا چه ساعتی می دیم مجبورم از ساعت 12 شب حسابش کنم))، فرصت دارید.


معجون سوز شوید.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷ چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۷:۰۷ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
هماهنگ شده و به مدت ٤٨ ساعت، يه دوئل[دعوا] ي خفن با رودولف لسترنج
مرسي





پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷ یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۷:۲۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 775
آفلاین
نتیجه دوئل کالین کریوی و ریگولوس بلک:

امتیاز های داور اول:
کالین کریوی: 27.5 امتیاز – ریگولوس بلک: صفر امتیاز

امتیازهای داور دوم:
کالین کریوی: 25 امتیاز – ریگولوس بلک: صفر امتیاز

امتیازهای داور سوم:
کالین کریوی:26امتیاز – ریگولوس بلک: صفر امتیاز

امتیازهای نهایی:
کالین کریوی: 26 امتیاز – ریگولوس بلک: صفر امتیاز


برنده دوئل: کالین کریوی!

توجه: پست نتیجه توسط لردولدمورت نوشته شده است.
...................

-نیومده؟

کالین با عجله پرسید، و قبل از این که منتظر جوابی بشود، دوان دوان از باشگاه دوئل خارج شد.

باشگاه خالی بود...
بجز تابلوهایی که بطور نامنظم روی دیوار نصب شده بودند و تصاویر داخلشان گهگاهی با تاسف برای حال و روز کالین سری تکان می دادند، حرکتی دیده نمی شد.
خبری از ریگولوس نبود...و طی یک ساعت گذشته، کالین بطور مرتب هر ده دقیقه یک بار سرش را داخل باشگاه می کرد و همان سوال تکراری را می پرسید و قبل از گرفتن جواب دوان دوان خارج می شد.

-می دوئه...دور باشگاه...

جادوگر زره پوش از داخل یکی از تابلو ها خطاب به ساحره ای که در حال محاسبه مدت زمان ورود و خروج کالین بود گفته بود. با دیدن نگاه متعجب ساحره ادامه داد:
-دور باشگاه می دوئه. با سرعت ثابت. برای همین هر ده دقیقه یه بار می رسه اینجا.

-و کی قراره این چرخه متوقف بشه؟
ساحره با ناامیدی پرسید...زره پوش جوابی برای این سوال نداشت.

بحث درباره کالین و دویدنش باعث شد همهمه ای کوتاه مدت در باشگاه دوئل سر بگیرد. تصاویر با هم بحث می کردند...مخالفت می کردند...و حتی بعضی پا فراتر گذاشته و قابشان را به حالت قهر رو به دیوار بر می گرداندند.
تنها تابلوی خالی باشگاه، بزرگترین تابلو بود که ساکت و آرام روی دیوار اصلی نصب شده بود.
تابلویی از جنگلی انبوه و تخته سنگ هایی بزرگ!

تصویر کمی بی معنی بود...ناشیانه و بی توجه کشیده شده بود.

ظاهرا ده دقیقه گذشته بود. برای این که کالین مجددا سرش را داخل باشگاه کرد...
-نیومده؟

و با عجله برگشت... که با بسته شدن در، ضربه ای سهمگین به دماغش وارد شد.

-اوخ! اوهوی! درو چرا می بندی؟

جادوگر تابلوی نصب شده کنار در، دستش را عقب کشید.
-تشریف داشته باشین، در خدمتتون باشیم!

کالین قادر به متوقف شدن نبود. در حالی که در جا می زد پرسید:
-من شما رو می شناسم؟...من لرد سیاه رو می شناسم...ریگولوسم می شناسم...هکتورم می شناسم. ولی شما رو چی؟ آیا می شناسم؟

-گرفتی ما رو...

-نه...جدی می گم. من عکاسم. اونا رو می شناسم. عکساشونو گرفتم!

تابلو با بی حوصلگی جواب داد:
-می دونم...منم جدی می گم. گرفتی ما رو! عکسمونو...عکس همه ما رو تو گرفتی.

کالین بسیار مفتخر شد!
-اوه...چقدر خوش شانسین...من عکس هر کسی رو نمی گیرم!

-کاش ما رو هم نمی گرفتی!

کالین تازه به چهره های ناراضی درون تابلو ها توجه کرد.
-چرا؟ خوبه که. جاودانه شدین. من عکس لرد سیاه و ریگولوس و هکتورم گرفتم...اونا هم جاودانه شدن. به دست من. آخه عکساشونو گرفتم...گفته بودم؟

-ما مرده بودیم!

کالین اول نفهمید...ولی بعد فهمید! در جا زدن باعث می شد خون کافی به مغزش نرسد. برای همین کمی دیر می فهمید.
تصاویر متعلق به دوئل کننده ها بود... شکست خورده ها...

هکتور که کالین شدیدا معتقد بود دچار مشکلات روانی است، از او درخواست کرده بود که عکس بازنده ها را بگیرد که برای عبرت آیندگان به دیوارهای باشگاه دوئل نصب کنند.
کالین هم همین کار را کرده بود.
و حالا با همین تصاویر داخل باشگاه حبس شده بود...

-منو یادت میاد؟ بلاتریکس تو ثانیه سوم دوئل منو کشت! صدای قهقهه هاش هنوز تو گوشمه...و بعد صدای چیلیک چیلیک دوربین نحس تو!
-من داشتم می رفتم به سمت نور! رسیده بودم به ته تونل...
-که یهو یه دستی یقه مونو گرفت و برگردوند!
-و چپوند توی تابلو!
-من دم در بهشت بودم...پدربزرگم برام آغوش گشوده بود!
-من جهنمی بودم...ولی به تو چه؟...می خواستم تاوان گناهانمو بدم. تازه اونجا گرم تر بود.
-تو با ما چیکار کردی؟


روز بعد...


بلاتریکس در باشگاه را باز کرد.
او کلید داشت!
لرد سیاه به تازگی به او کلید داده بود!

به داخل باشگاه سرکی کشید.
-ارباب؟...نیومدین هنوز؟

-اومدیم بلا!

بلاتریکس با دقت بیشتری به داخل باشگاه خیره شد.
-کجایین ارباب؟ نمی بینمتون...ارباب؟...ارباااااااااااااااااب!

-چرا داد می زنی؟ پشت سرتیم! تازه رسیدیم. و اگه بکشی کنار قصد داریم وارد بشیم.

بلا با شنیدن صدای لرد، از پس گردنش، جا خورد. کمی کنار کشید تا لرد وارد شود.
-دوئل کننده های دیروز نیومدن...ما رو کشوندن اینجا و نیومدن...سر ساعت رسیدیم و کسی نبود.

-عجب بی لیاقتایی هستن ارباب.
بلاتریکس جلوی تابلوی بزرگ ایستاده بود.
-ارباب این تابلو کمی خالی و بی معنی نیست؟ بندازمش بیرون؟ به جاش عکس سه نفره مون با نجینی رو نصب می کنیم.
لرد و بلاتریکس پس از جمع آوری درخواست ها، در حالی که درباره تابلوی بزرگ صحبت می کردند از باشگاه خارج شدند.
برای چند دقیقه سکوت ادامه داشت...
تا این که تصویر جادوگر زره پوش، آن را شکست.
-ندیدنش؟

جن کوتوله ای که داخل تابلویی تنگ و تاریک محبوس شده بود به تابلوی بزرگ و جنگل انبوهش نگاه کرد.
-نه...بستمش به درخت پشتی...تخته سنگ بزرگه رو هم گذاشتم جلوش. دهنشم که بسته اس. کسی متوجه نبودنش نمی شه. گرچه فکر نمی کنم کسی اهمیتی بده. تا آخر عمرش همونجا حبس می شه. بعدش هم نمی تونه خارج بشه...تا ابد!

-درست مثل ما...عالیه...


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.