هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۱۰ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۰:۲۰:۱۶ جمعه ۱ بهمن ۱۴۰۰
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 502
آفلاین
- بابابزرگ، دیدی چی شد؟
- نه پسرم، چشمام ضعیفه. خودت بگو.
- بابابزرگ... ارباب دم در دفتر دوئل اعلامیه زده که رودولف حق نداره بره تو!
- چی؟ ارباب تو دفترت دوئل با رودولف زده؟ مگه جای ارباب تو دفتره؟ مگه خودت رودولف نیستی؟
-

رودولف دید که فایده نداره با بابابزرگ درد و دل کنه؛ بلند شد بره سرشو بذاره رو شونه بلاتریکس زار زار گریه کنه. هرچند بلاتریکس جاخالی میداد و رودولف محکم زمین میخورد ولی به هرحال میشنید حرفاشو.
در طرف دیگه، آملیا حرفای رودولف رو شنیده بود. با اون هم نمیتونت دوئل کنه. تا الان کلی جواب رد شنیده بود و تنها امیدش، بچه های هافلپاف بودن، که اونا هم یا وقت دوئل نداشتن، یا حق دوئل!
- هعی... ننه هلگا... کجایی ببینی سر دخترت دارن چه بلایی میارن!

تلسکوپشو برداشت رفت که یه کم از ستاره ها راهنمایی بگیره؛ احتمال می داد اونا بدونن با کی میتونه دوئل کنه.

تصویر کوچک شده


آملیا به بالاترین نقطه قلعه رسید و دهانه باریک تلسکوپش رو جلوی دهنش گرفت و گفت:
- ستاره ها! کسی نیست با من دوئل کنه! کسی رو میشناسین بتونه کمکم بکنه؟

بعد فوری دهانه بزرگ رو گذاشت روی گوشش. اولاش چیزی جز یه مقدار کمی پچ پچ نشنید؛ ولی بعدش جواب شنید:
- این دوئل عاقبت خوبی نداره... دلمون برات تنگ میشه!
- نه بابا، فوقش میبازم! حالا این یه بار بهم حریف نشون بدین... دیگه نمیرم دوئل!

دوباره تلسکوپ رو گذاشت روی گوشش و سعی میکرد پچ پچ هارو رمز گشایی کنه؛ تا اینکه...

- خیلی خب! برو سراغ لیسا تورپین!

لیسا! چرا به ذهن خودش نرسیده بود؟ کلا زیاد دوئل نکرده بود و اخیرا هم فعالیت خاصی نداشت. میتونست یه لطفی هم کرده باشه و یه دونه به پستاش اضافه کنه. تلسکوپ رو دوباره جلوی دهنش گرفت و تشکر کرد؛ اما دوباره روی گوشش نذاشت تا خداحافظی ستاره هارو بشنوه...

تصویر کوچک شده


دفتر دوئل

- آخیش ارباب... دیگه رودولف نمیاد اینجا... کلا از اینجا نریم بیرون، اصلا دیگه نمیبینیمش!
- خودتو کنترل کن کراب! در محضر ما قلب و عشق پخش میکنه!

قبل از اینکه کراب خودشو جمع و جور کنه، لیسا، درحالی که دست به سینه و با چشمای بسته، کلمه "قهرم" رو مدام تکرار میکرد، وارد شد.

- با کی قهری؟ ما بهت نگفته بودیم حق نداری با ما قهر کنی؟

لیسا با ترس و لرز، رو به اربابش کرد.
- نـ... نه ارباب! با شما نبودم که! با این دختره بودم!

و جمله آخر رو درحالی که با حالت حق به جانب، به دختری که جلوی در ایستاده بود، اشاره میکرد، اضافه کرد.

- بازم تو؟!

آملیا از این نگاه لرد به خودش لرزید. اصلا چه اشکالی داشت زیاد دوئل کنه؟ هنوز که یک چهارم رودولف هم دوئل نکرده بود...

- همیشه هم آخرین لحظه دوئلاشو ارسال میکرد! همیشه دقیقه نودی بود! هنوز یاد نگرفته ذهنشو چفت کنه؛ یه ذهن خون دارن توی تالارشون ناسلامتی! اونجوری هم نگاهمون نکن، فایده نداره!

ولی از اونجایی که فرصت خوبی بود تا یه نفرین درست و حسابی ش بکنه...

- فقط به یه شرط!
- چی؟ چی؟!
- مهلت رو میذاریم تا سیزده بدر، ولی شما باید تا دوازدهم ارسال کنی!

آملیا بلافاصله قبول کرد، درحالی که ذهنش درگیر بود. این میتونست فرصت خوبی برای یه تغییر اساسی باشه...

- دور شو دیگه!

آملیا و لیسا از ترس جونشون، دوپا داشتن، دوتای دیگه از هم قرض گرفتن و آخر سر با دو پا، فرار کردن. بلافاصله بعد از خروجشون، هکتور ویبره زنان گفت:
- ارباب، میخواین اگه تا دوازدهم ارسال نکرد، تلسکوپش رو فرو کنم تو حلقش؟
- فکر بدی هم نیست، البته اگه معجونیش کنی. ولی فکر بهتری دارم!

هکتور خیلی ناراحت شد؛ نه به خاطر فکر بهتر ارباب، بلکه توهین به معجون هاش. هکتور، توهین به معجوناش رو خوب میشناخت. با ناراحتی، پاتیلش رو برداشت و رفت.

تصویر کوچک شده


از اونجایی که خیلیا برای تعطیلات بر میگردن خونه شون تا بعد از مدتها به اینترنتشون برسن و نوتیفیکشن ها و مسیجای اینستاگرامشون و صفحه فیسبوکشون رو چک بکنن، آملیا هم برگشت. امیدوار بود بسته ای که سفارش داده بود، تا الان رسیده باشه؛ یه راست به سمت اداره پست رفت و بسته ش رو با خوشحالی تحویل گرفت و لِی لِی کنان، به سمت خونه حرکت کرد.

تق تق تق

- یکی بلندشه بره درو باز کنه، بسته این آملیا رو تحویل بگیره، تا کچلمون نکرده! فایده که نداره، هیچ... ضرر هم داره! سالی اندازه خرج آب و برق و گاز، خرج تلسکوپ میکنه!

اصلا عشق مادری توی رفتار مادرای امروزی موج میزنه!

- کسی نبود؟ میبینی؟ موقع بازکردن در که میشه، باید برای پیدا کردنشون آگهی زد!

و به محض اینکه در رو باز کرد و دخترش رو پشت در دید، محکم در آغوش گرفتش.
- وای، دختر گلم! چقد دلم واست تنگ شده بود! اصلا بدون تو، خیلی خونه سوت و کور بود! دخترم!

تصویر کوچک شده


- آخ جون! بلاخره تیکن هفت! بعد از ماه ها انتظار!

از وقتی بازی رو اجرا کرد، قصدش این بود که روزی نیم ساعت بازی کنه و بعدش به درسهاش بپردازه و روزی هم یکی دو خط از دوئلش رو بنویسه...

نیم ساعت بعد

- چی؟ اسپشال مَچ؟ نمیشه که رهاش کرد!

سه ساعت بعد

- اینستا پیام اومده، بذار چکشون کنم... نه، راه نداره... اینا رو هم لایک کنم! فیسبوک... عه، مسیج اومده!

بلاخره، بعد از چک کردن همه مسیج ها و لایک کردن همه پست ها و جواب دادن به همه مسیج ها، تصمیم گرفت بره کمی هم بنویسه...

- خب... اولش بنویسم... چی بنویسم؟

پنج ثانیه ای به مغزش فشار آورد، اما فایده نداشت.
- خب... حتما یه کم بازی کنم، ایده گیرم میاد!

دوباره کامپیوتری که هنوز کاملا خاموش نشده بود رو روشن کرد و...
چندین روز به همین منوال گذشت...

- بیا بزن رول پناهگاه رو پشت سر من!
- حله!

- هدفونمو پس بده! :shuot:
- اول بگو چیکارم داشتی!
- خب... یه رول توی کوچه دیاگون میزنم، ادامه شو بزن!
- حله!

- گورکن طلایی تا ساعت 8 تمدید میشه، حتما شرکت کن.
- حله!

آملیا نگاهی به ساعتش انداخت؛ فقط بیست و چهار دقیقه تا پایان مهلت دوئل مونده بود. دوازدهم نبود، سیزدهم بود! تا الان سر خودشو به بازی و دنیای مجازی سرگرم کرده بود. حالا فهمیده بود چرا نمیذارن دنیای مجازی رو وارد هاگوارتز کنن.

- وای... لرد منو میکشه! بذار برم از ستاره ها بپرسم ببینم اگه الان برم پیش لرد، چه بلایی سرم میاد...

اما یه چیزی درست نبود...

- تـ... تلسکوپم؟ تلسکوپم کجاست؟!

دفتر دوئل

- ارباب، اون تلسکوپ رو از کجا آوردین؟
- بیا هکتور، برای معجون آملیا کشت استفادش کن. دفعه بعدی که اومد، بریز تو حلقش!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
سیاهی شب بر دهکده لیتل هنگلتون سایه افکنده بود و تنها صدای جیرجیرک‌ها بود که گهگاه سکوت را می‌شکست. داخل عمارت اربابی ریدل‌ها نیز تفاوتی با بیرون نداشت؛ سکوت بود و سیاهی. یک ماهی می‌شد که لرد ولدمورت اول مغرب همه را مرخص می‌کرد و شب را در اتاق خود با مارش می‌گذراند. این خلوت کردن‌ها عاقبت شک مرگخوارها را برانگیخت و آن‌ها را به تلاش برای کشف موضوع واداشت.

- هیس! آرومتر بال بزن. می‌خوای ارباب بشنون؟

- صدای سقوطمو بشنون بهتره؟!

مطابق برنامه قبلی، همگی پاورچین پاورچین و بعضا بال ورچین بال ورچین خودشان را پشت در اتاق لرد رسانده بودند و سعی داشتند از پشت در چیزی بشنوند.

- فــیـس!

- فِس!

- فـــیـــــــــس!

- فِس!

-فـــــــــــیـس، فــــِــس!

- فــــس فــــــــــــس!

نفس‌ها در سینه حبس شده بود. مرگخواران با چهره‌های نگران به یکدیگر نگاه می‌کردند. -و البته چیزی نمی‌دیدند!- همه به دنبال مارزبانی در جمع می‌گشتند.

تصویر کوچک شده


- عزیزم من رسیدم خونه ... آخر شب زنگ می‌زنم. بوس بوس!

هری موبایل جادویی‌اش را در جیب گذاشت و در زد. در دل جینی که پشت در ایستاده بود تا او را برای سالگرد ازدواجشان سورپرایز کند غوغایی به پا شد! به انتقام اندیشید ... به کشتن هری و ساحره‌ی پشت تلفن ... به سال‌های جوانی‌اش که در خانه هدر داده و شسته و پخته و سابیده بود. چوبدستی کشید و خواست در را باز کند اما در کسری از ثانیه فکری از سرش عبور کرد. راه حلی بهتر؛ جادویی باستانی که از مادرش آموخته بود.

- سلام آقایی!

هری با پاتیلی از شیر گاومیش در مقابل در رو به رو شد.

- چی شده؟

- هیچی ... می‌خوام جادوی عشقت کنم! بیا بشین ... پاتو بذار این تو!

تصویر کوچک شده


مرگخوارها در زیرزمین خانه ریدل تشکیل جلسه مخفیانه داده بودند و همگی منتظر مورفین بودند تا آنچه بین لرد و نجینی رد و بدل شده بود را ترجمه کند.

- خوب ... آمادگیشو دارین؟

- بگو مورفین!

- نجینی گفت که «عروسک قشنگ من قرمز پوشیده» ... ارباب افزودن «هِی!» ... نجینی در ادامه گفت «تو رخت خواب مخمل آبی خوابیده» و ارباب مجددا تاکید کردن که «هِی!» ... در پایان نجینی اشاره کرد «عروسک من، چشماتو وا کن» و ارباب این طور تکمیل کردن که «وقتی که شب شد، اون وقت لالا کن.»

-

تصویر کوچک شده


- كوچه به كوچه ... هِى! دونه به دونه ... هِى! گوشه به گوشه ... هى! ميام محله هاتون!

درست یک ما قبل از این ماجراها بود ... نجینی که برای شکار در کوچه پس کوچه‌های لیتل هنگلتون پرسه می‌زد، این صدا را شنید. صدایی که انگار جادویی قدرتمند در خود داشت و او را به خود جذب می‌کرد. نجینی بی آن که بداند چرا، خزید و خزید و به سوی صدا رفت.

- از اين محله ... هِى! به اون محله ... هِى! هفت روز هفته ... هِى! ميام با لب خندون!

صدا هر لحظه نزدیک تر می‌شد، تا این که بالاخره در انتهای کوچه‌ای بن بست و در مجاورت باغ آلوچه، میان جمعیت انبوهی از بچه‌های قد و نیم قد لیتل هنگلتون، چهره صاحب صدا نمایان شد. نگاه نافذ و سر تاسش نجینی را یاد پدرش می‌انداخت. در همان یک نگاه، احساسی عجیب در دل نجینی شکل گرفت. انگار که عمو مسعود را سال‌های سال می‌شناخت.

- یک و یک و یک! دو و دو و دو! سه و سه و سه!

نجینی با دلهره فراوان از میان جمعیت بچه‌ها خزید و جلو رفت و خودش را به عمو مسعود رساند. می‌ترسید او را مانند هر کس دیگری که با هم رو به رو می‌شوند بترساند. با لپ‌های گل انداخته و صدایی که انگار از ته چاه می‌آید فس فس محبت آمیزی برای او کرد. انتظار هر واکنشی را داشت. جیغ، فرار و یا حمله. عمو مسعود اما چشمکی زد و در پاسخ برایش فس فس کرد. نجینی نفس راحتی کشید. انگار که یک کوه را از دوشش برداشته باشند!

- خوب دختر خانم! اسمت چیه؟

- نجینی!

- نجینی جان! شیرین کاری چی بلدی عمو ببینه؟

- می‌تونم همه این جمعیتو یه جا ببلعم و بعد زنده زنده تف کنم بیرون.

- به به!

تصویر کوچک شده


نجینی پلک عروسکی را که از عمو مسعود جایزه گرفته بود را بست و او را در آغوش گرفت.

- فسسسس! [دیگه خوابید ددی! ساکت باش بیدار نشه. صبح باید سر حال باشه که حسابی عروسک بازی کنیم.]

در همین هنگام بود که کیلومترها آن طرف تر پلک هری بسته شد و شروع به خرپف کرد. اشک شوق از گونه‌های جینی که از ساعتی پیش خودش را به خواب زده بود جاری شد. ظاهرا جادوی عشق کار خودش را کرده بود و هری دیگر نمی‌خواست به چو چانگ زنگ بزند. جینی موبایل جادوییش را برداشت و شروع به ارسال پیام کرد.

- بیداری؟
- اوهوم.
- خوابید.
- خوبه! منتظرم.
- باشه ... فقط ... تو مطمئنی می‌خوای این کارو بکنی؟!
- هیچ وقت این اندازه مطمئن نبودم. بالاخره باید انتقام کاری که پدرش باهام کرد رو بگیرم.
- بعد از تمام این مدت؟
- همیشه!

تصویر کوچک شده


- نه ... نـــــــــــــه! تو مطمئنی سیوروس؟

- قطعا ارباب. شما متوجه پارگی پیشونی اون عروسک نشدین؟

- چرا ... اما ...

لرد خیلی خوب همه چیز را متوجه شده بود اما ترجیح می‌داد متوجه نشود.

- وقتشه ارباب! بالاخره باید شر هری پاتر رو برای همیشه از سرتون باز کنید و به جاودانگی برسید.

- اما ما ترجیح می‌دیم با خودش روبرو بشیم نه این که کله یک عروسک رو بکنیم.

- خودتون می‌دونید که شدنی نیست سرورم. اگر شما رو به رو بشید دوباره چوبدستی‌هاتون متصل می‌شه و هیچی به هیچی! دست دست نکنید ارباب. شما با جاودانگی یک قدم فاصله دارید.

لرد در شرف سخت ترین تصمیم زندگی‌اش بود. عاقبت در این دوراهی تصمیم به اشتباه کردن گرفت. اشتباهی که بعدها بتواند سرش را بلند کند و فریاد بزند: «زنده باد اشتباه خوب من!»

- تو دختر داری سیوروس؟

- خیر ارباب. زنم نداریم!

- درسته. پس نمی‌فهمی وقتی آدم لبخند رضایت و حال خوب دخترش رو می‌بینه چه حسی داره! ما هیچ وقت نجینی رو اینطور قبراق ندیده بودیم. همه چیز داشت! از کودکی همه چیز رو براش فراهم کرده بودیم و نذاشته بودیم آب تو دلش تکون بخوره. اما الان همه چی فرق کرده. دخترمون احساس خوشبختی می‌کنه. فس-خنده‌هاش از ته دله.

- منظورتون چیه ارباب؟

هیچ گاه به این اندازه خودش را برای کسی باز نکرده بود. اعتمادش به اسنیپ اهمیت نداشت، احساساتی که در این مدت در دلش جوشیده بود بالاخره باید سر می‌رفت.

- منظورمون اینه که ما جاودانگی که به قیمت اشک دخترمون باشه رو نمی‌خوایم. چه فایده‌ای داره اگر هزاران سال عمر کنیم اما دخترمون ما رو نبخشه؟ ترجیح می‌دیم چند صباح باقی مونده رو با این حس زندگی کنیم. خوشبختی و رضایت دخترمون خوشبختی و رضایت ماست.

- ارباب!

- زهرمار سیوروس! ادامه نده، خیلی سریع خودت حافظه خودت رو پاک می‌کنی. نه خانی اومده نه خانی رفته. ما هم چیزی در مورد این ارتباط عجیبی که ازش حرف می‌زنی نمیدونیم. به سلامت!


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲ یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
دوئل من (رودولف لسترنج) وی.اس لودو بگمن




_این چیه؟
_این؟ قمه اس، از بدو تولد بوده باهام!
_چه معنی داره جادوگر از این ادوات مشنگی استفاده کنه؟
_خب آخه اینا دیگه دستم...
_ساکت باش...این چیه؟
_این؟ سبیلمه، چیز جدیدی نی از وقتی یادمه...
_مگه الان دهه هفتاده؟ این سبیلا چیه؟ ارباب سبیل داره؟
_چه ربطی داره؟ ارباب ممکنه خیلی چیزای دیگه...
_چی گفتی؟ اصلا ببینم این چیه؟
_این گوشمه دیگه!
_چرا درازه؟
_
_همه اینا هیچی...این چیه؟
_این؟ تو آینه؟ خودمم!
_همین دیگه...چه وضعشه؟ كروشيو!

سال ها بود که بلاتریکس و رودولف لسترنج چنین شب هایی را تجربه میکردند...شب هایی که آخرش به فرستادن طلسم شکنجه ای از طرف بلاتریکس، و جا خالی دادن و فرار کردن رودولف از خانه منتهی میشد!

آن شب هم از همان شب ها بود!
رودولف لسترنج، باز هم از خانه بیرون زده بود تا شب را در جایی دیگر سپری کند!
مدتی بود که لرد از دست غر های رودولف خسته شده بود و حضور او را در دکه دربانی و کل خانه ریدل ممنوع کرده بود. رودولف نزد مالفوی ها هم نمیتوانست برود زیرا پس از آنکه یک بار لوسیوس از دهان او حرفی با مضمون کباب و نان زیر کباب شنیده بود، به بهانه های مختلف دیگر مانع شده بود که رودولف شب ها آنجا بماند.
دیگر آشنایان و دوستان رودولف هم هر کدام به دنبال حفظ امنیت، از استقبال رودولف سرباز زده و از دست او دیگر خسته شده بودند!

خود رودولف هم از این وضعیت خسته شده بود!
او با خود فکر میکرد که با آن همه جذابیت، آن همه خاطر خواه، آن همه خفنی، چرا باید تقدیرش بلاتریکس میشد!

بلاخره رودولف آواره و سر گردان به سمت پارک کوچک محله شان رفت تا شب را آنجا صبح کند.

رودولف از دور نوری را دید که از آتشی کنار دستشویی پارک ساطع شده بود...دور آتش چند ماگل سرمازده نشسته بودند و دستانشان را رو به آتش گرفته بودند...رودولف هم به سمت آنها رفت...
_هی مشنگ..برو کنار منم بشینم سرده!
_خب...میتونی یه پیرهنی چیزی بپوشی، سردت نشه!
_مشکلی داری با لختی من؟ این بود آرمان های غرب؟ ایا مشکل پوشش جوان های ماست؟ اینه آزادی جهان غرب؟
_خیله خب بابا...شعار نده...بیا بشین...چی میخوای؟ بیا یه چی دارم میزنی گرم میشی، دفه اول مجانیه...بیا مشتری میشی!

رودولف دور آتش نشست و نگاهی به شخصی که شبیه مورفین گانت، دایی لرد بود انداخت و سپس از سر تاسف، سری تکان داد!
_اسم شما چیه؟
_کوچیک شما، دکتر هستم!
_دکتر؟
_آره دیگه...دوای همه دردا رو دارم، واس همین بهم میگن دکتر!

دکترِ مورفین نما سپس دیگر حاضرین نشسته دور آتش را به رودولف معرفی کرد...
_اینم گاسکویین پلنگه...این بابا که دستش قطع شده برایان سه دسته...این پسر ریقوئه هم جیمز کوه عضله اس..این یکی هم چیزه...اسمش رو نمیدونیم، یکم خل وضعه..سرخپوسته میگه من جادوگرم!

دکتر مورفین نما، گاسکویین پلنگه، برایان سه دسته و جیمز کوه عضله خندیدند...اما رودولف نخندید...او به چشمان مرد سرخ پوست زل زده بود...پس از چند ثانیه پرسید:
_واقعا جادوگری؟
_ بوفالوی گم شده هیچ وقت ادعا نکرد جادوگره..بوفالوی گم شده فقط یک جادو بلده!
_خب بوفالو...چه نوع جادویی؟
_بوفالو میتونه عروسک طلسم شده بسازه...بوفالو اون عروسک رو درست میکنه و اون عروسک شبیه کسی هست...بوفالو اون عروسک رو طلسم کرد، جوری که هر اتفاقی برای عروسک افتاد، برای اون شخص هم همون اتفاق افتاد!

دکتر مورفین نما و بقیه این بار شدیدتر خندیدند...اما رودولف تنها چشمانش برق زد!

یک ساعت بعد، دستشویی پارک محله!

_مرد لخت چرا میخواد عروسک زنش رو داشته باشه؟
_به این کارا کاری نداشته باش بوفالو جون...پرسیدی طرف کیه، گفتم زنمه...حالا ببینم ساختی؟
_بوفالوی گم شده از روی عکسی که مرد لخت بهش داد، بهتر از این نتونست ساخت...ببین شبیه خودشه!

رودولف لسترنج عروسکی شبیه بلاتریکس را از دستان مرد سرخ پوست گرفت...واقعا آن عروسک شبیه بلاتریکس بود!
_خب...چیکار کنم حالا؟ شبیهشه!
_بوفالوی گمشده از کجا دانست...مرد لخت باید بگوید.
_هوممم...یعنی الان اگه لباسای عروسک رو دربیارم، طرف تو واقعیت هم لخت میشه؟
_آمممم...بوفالوی خسته اعتقاد داره که شدنش که میشه..ولی فاز مرد لخت رو نمیفهمه...طرف زن مرد لخته دیگه!
_عه؟ راست میگی...خب چیز...نظرم عوض شد، اینو نمیخوام، عروسک مونیکا بلوچی رو بساز برام!
_بوفالوی گمشده آناناسی به مرد لخت نشون داد...دیگه بلیط مرد لخت سوخته...بوفالوی گمشده برای سفارش عروسک جدید یک سکه طلای دیگه میگیره!

رودولف دستش را در جیبش کرد...جیبش خالی بود،آن یک سکه طلا را هم شانسی در جیبش پیدا کرده بود.
_ندارم جون بوفالو!
_ پس بهتره مرد لخت سکوت اختیار کنه و از اینجا بره تا بوفالوی گمشده هم بره سکه رو آب کنه و برگرده سرزمینش...بوفالوی گمشده داره از بوی چاه متستراح خفه میشه، مرد لخت خفه نشد؟ در ضمن بوفالوی گمشده سرپوست بود، نه آدامخوار

رودولف اما در دنیایی دیگری بود...لبخند شیطانی به لبانش نشسته بود و داشت به نقشه ای که کشیده بود فکر میکرد...او فقط به یک سوزن نیاز داشت...حالا وقت انتقام بود!

فردا صبح، قصر لسترنج ها!

بلاتریکس لسترنج چند ثانیه ای میشد که از خواب بیدار شده بود...اما هنوز بر روی تختش نشسته بود..بلاخره از جایش بلند شد و به سمت آینه رفت...هیچ تغییری در خود احساس نمیکرد...شانه اش را برداشت و دوبار روی موهایش کشید...وز موهایش بیشتر شد! لبخندی زد و قصد کرد که به سمت دستشویی برود...ولی ناگهان در آینه چیز عجیبی دید!
رودولف لسترنج که دیشب او از خانه فراریش داده بود، در تخت خوابیده بود!

بلاتریکس از عصابنیت سرخ شد، اما فکر کرد شاید این بهترین فرصت باشد تا کار ناتمام دیشبش را تمام کند...چوبدستی کنار عسلی را برداشت و به سمت رودولف گرفت!
_

عجیب بود! اتفاقی نیوفتاد..دوباره سعی کرد...اما باز هم بی فایده بود! او نمیتوانست دهانش را باز و کلمه "كروشيو" را بر زبان جاری کند تا طلسم فرستاده شود!
بلاتریکس داشت دیوانه میشد...نمیدانست چگونه، اما مطمئن بود که همه چی زیر سر رودولف بود! پس چوب دستیش را به گوشه ای پرت و به سمت رودولف که در خواب بود و حمله ور شد و شروع کرد به کشیدن سبیل و چک و لگد انداختن!
رودولف که مورد حمله بلاتریکس واقع شده بود، از خواب پرید ولی مقاومت خاصی نمیکرد...معلوم نبود که بر اثر کشیده شدن سبیلش حالت لبش این گونه شده بود یا واقعا داشت لبخند میزد!

عروسک بلاتریکس با دهانی که توسط نخ سوزن دوخته شده بود، زیر تخت بود!
به نظر رودولف زنش را دوست داشت...فقط اگر کمی کمتر حرف میزد و او را طلسم میکرد، برای رودولف مناسب تر بود!




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۰۱ دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۶

دورا ویلیامز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 206
آفلاین
دورا و لایتنیا


_ بکشیـــــــــــــــــد! بکشیـــــــــــــــــد!

کمد بزرگ تالار هافل به سوی جلو حرکت کرد. از بس که آملیا خود را برای رزات گربه شرک کرده بود، انها راضی شده بودند خانه تکانی را شروع کنند. هیچ کس به غیر از خود آملیا از خانه تکانی لذت نمیبرد و دلیل علاقه آملیا هم بی‌شک رهایی از درس خواندن بود. با این حال بابا بزرگ تمام هافلی‌ها را بسیج کرده و اتاق به اتاق همه جا را تمیز میکردند.
گیبن جارو را در بغل دورا پرت کرد:
_ تو زیر کمدو جارو بکن. املیا توعم کمدو بریز بیرون.

دورا نگاه ترسناکی به گیبن که خوش‌حال به سمت تلوزیون با کیفیتش میرفت، انداخت.

_ همینم مونده بود این برا من ادای ارشدارو در بیاره!

با این حال مشغول جارو کشیدن شد. اما حداکثر زمانی که دورا میتوانست ذهن خود را بر روی کارهای خودش متمرکز کند، پنج دقیقه و بیست ثانیه بود، پس درون کمد اسرار آمیز را سرک کشید. همیشه کارهای جذابو میدادن به دیگران! مثلا جارو کشیدن یجای پر از آشغال یا دستمال گردگیری کشیدن یجای پر از خاک یا تمیز کردن یجای باحال! همیشه کارای دیگران از کارای دورا جالب‌تر بود و این اصلا منصفانه نبود. آملیا کمد را آنچنان با دقت بررسی میکرد و لوازم را برق می‌انداخت که انگار مهم ترین کار دنیا را به او سپرده‌اند. دورا سرعتی به دستانش داد. هنوز هم نمیفهمید چرا نمیخواستند با استفاده از جادو در عرض چند ثانیه تالار را تمیز کنند. خود ماگل‌ها هم به دنبال قدرتی بودند تا با زحمت کمتر کارهایشان انجام شود و اونوقت جادوگران برای لذت بردن از خانه تکانی باید از روش‌های سنتی مورد علاقه یک محفلی آینده پیروی میکردند. بالاخره کارش تمام شد و جارو را گوشه اتاق انداخت.

_ کمک میخای گربه؟

آملیا با چشمانی که ترکیبی از دو حس تعجب و خشم داشتند به دورا خیره شد.

_ الووو؟
_ اولا که من گربه نیستم. باشه بیا.
_ حالا نشونت میدم که من تمیز‌تر برق میندازم.

سپس هردو در سکوت مشغول کار خود شدند. آملیا در میاورد و دورا برق می‌انداخت. اما بالاخره به بن بستی برخورد کردند.

_ اون چی بود گزاشتی تو آستینت؟
_ آخه تو از کجا میفهمی؟ چرا باید ذهن‌خوان باشی؟ vay2
_ همینه که هست. درش بیار ببینم.

آملیا با بی میلی دست به آستین شد و تکه کاغذی را رو به دورا گرفت.

_ چی؟ نقشه‌ی گنج؟ آملیا نگو که این چرندیاتو باور میکنی! من مطمئنم کلی میگردی آخرشم یه کاغذ پیدا میکنی که روش نوشته نابرده رنج، گنج میسر نمیشود.

سپس نقشه را روی زمین و میان خودشان قرار داد.

_ اصلا ببین با عقل جور در نمیاد که تو هاگوارتز گنج باشه! ببین میگه تو تنه درخت اونور دریاچست، چه چیز احمقانه‌ای! بزار ببینم...

آملیا دوزاریش افتاد و نقشه را برداشت.

_ اگر گنج چیز مضخرفیه تو دنبالش نگرد.

سپس نقشه را برداشت و رفت! رفت و دورای بیچاره ماند. همیشه چیزهای جالب به بقیه میرسید. نقشه گنج و... و انوقت او باید مینشست و کمد مرتب میکرد. حتی نتوانسته بود نقشه را کامل دید بزند.
_ شاید یک نقشه گنج دیگر هم باشد.

--------------

دورا موفق به یافتن یک نقشه گنج دیگر که نشد هیچ، متوجه شد آملیا با رون همگروهی شده‌است تا گنج را نصف نصف بین خود تقسیم کنند به شرط آنکه رون پارو بزند!

_ یک هیچ به نفع تو گربه کوچولو!

باید به دنبال یک همگروهی میگشت. کسی که آملیا را راضی میکرد که نگاهی به نقشه‌اش بیندازد. املیا و رون؟ دروازه بان تیم دلار؟ چه باخت مفتضحانه‌ای! دورا که بکل فراموش کرده بود و لایت هم که تاریخ را در میان دانلودی‌های موسیقیش قرار داده بود و هنوز لیست به آنجا نرسیده تاریخ گذشته بود! شاید لیست هنوز هم به تاریخ مسابقات نرسیده بود؛ که میدانست!؟ بغیر از ان دو همه سر مسابقه شرکت کرده بودند ولی یک بازی بدون کاپیتان ههیچ فرقی با شکست نداشت.

_ آها همینجارو استپ کن دورا! ببین عزیز دلم رون و آملیا با هم اتحاد تشکیل دادن. به اینستا و مسی یا حتی آدم فضایی هم که دسترسی نداریم. میمونه لایتنیا! متاسفانه با دوتا مشکل مواجهیم: اولا بیخیال تر از تو، اونه دوما دوتا بی‌مسئولیت کنار هم؟ خعب در هر حال کاچی به از هیچی. برم سراغش.

-------------
_ لایت ببین اون دوتا با همن حالا اگر منو تو با هم باشیم میتونیم شکستشون بدیم. باور کن منو تو خیلی بهتر از از ترکیب گربه‌ی نارنجی میشیم.
_ نارنجی؟ یوآن؟ گربه؟ ارنولد؟ ینی اون دوتا با هم شدن یوان پفک پیگمی؟ منم میخام برم اونجا!

دورا:
لایت:
یوآن پفک پیگمی:

_ لایت اونا آملیا و رونن نه کس دیگه.
_ ولی تو گفتی گربه‌ی نارنجی!
_ واااای لایتنیا وااااای! تو با من بیا من میبرمت پیش یوآن.
_ باید چکار کنم؟
_ ایول اینه! گوش کن چی میگم. باید نفقشرو از چنگ آملیا در بیاری و حفظش کنی. میتونی بهونه بیاری که میخای با اونا باشی و بعد... من مطمئنم که اگر به گوش لرد برسه تو انقدر بدجنسی با اولین درخواست مرگخواری قبولت میکنه!
_ اول از لرد میترسم بعد تو دورا!

----------
لایتنیا در راهرو ایستاده بود و سرش را با ریتم آهنگ تکان میداد. املیا راحت‌تر از هر چیز نقشه را به او نشان داده بود و او با هوش ریونی‌اش آنرا درجا حفظ کرده بود. بخاطر اینکه در رویایش، آینده‌ی خود را با علامتی بر روی دستش میدید، نقشه را به دورا نشان داده بود. الان هم بیش از بیست دقیقه بود که در راهرو منتظر مانده بود تا دورا بیاید.

_ لایت! لایت! بدو بیچاره شدیم. داشتم از تالار میومدم بیرون که املیا دیدم و گمونم انقدر خنگ نیست که نفهمه من با این قیافه دارم میرم دنبال گنج!

لایتنیا نگاهی به لباس‌های دورا انداخت.

_ واقعا نیاز بود اون کوله به اون بزرگی رو هم برداری؟ میخایم بریم تا اون طرف دریاچه و اون کوله تقریبا اندازه خودته!
_ معلومه که لازمه. اگر هوا گرم باشه پوستمون میسوزه پس بید کرم و کلاه و نقاب گیبن و...
_ بسه بریم!
-----------
_ کمر بندتو ببند دورا!

بعد هر دو شروه به پدال زدن کردند. دورا با چشمانی که اشک در آنها حلقه زده بود برای کوله‌اش دست تکان داد. در آن قایق قویی غیر از خودش و لایتنیا چیز دیگری جا نمیگرفت و بخاطر کم بودن زمان هیچ راه دیگری بود. حالا با این کفش‌های پاشنه بلند پدال هم میزد. پس نگاه غمگینش را از کوله‌اش به کتانی‌های راحت لایتنیا دوخت.

_ دورا دقت کردی که از پشت سرمون داره صدا میاد؟ همین الانشم پدال زدنت با نزدنت فرقی نداره. پس میشه برگردی و ببینی چخبره؟

بله، دورا میتوانست. پس رگشت و با رون و املیا مواجه شد که در کشتی بزرگ مسافری نشسته بودند.

_ اون هویج لباس ناخدا پوشیده و رو عرشست. گربه خانم هم دراز کشیده و داره آب البالو میل میکنه. دارم براش دارم.

دورا خشمگین شده بود. تند پدال زد. جوری که هیچ کس تا به حال با یک قایق قویی نرفته بود و این باعث شد قوی مرده جان بگیرد! تمام قایق‌های قویی هاگوارتز واقعی بودند! بالاخره به ساحل رسیدند و سریع پیاده شد. به سمت تنه دوید و دستش را درون سوراخ پشت درخت کرد. دستش را به سمت چپ، بالا و مستقیم حرکت داد و توانست با دستش پارچه‌ای ابریشمی را لمس کند.

_ اونا اینجان دورا بدو بدو!

دورا پارچرو باز کرد.
_ هر ارزویی داری به من بگو!
_ پتریفیکوس توتالوس!
_ نه گربه شرک نهههه!
--------------
ابد روز بعد!
_ پشو آملیا خانم پشو که میخایم امروزم با هم دیگه فیلم گربه شرک ببینیم1 گیبین داداش تلوزیونتو روشن کن کیفیتش داره میاد پایینا!




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۰:۲۰:۱۶ جمعه ۱ بهمن ۱۴۰۰
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 502
آفلاین
آملیا & رون VS دورا & لایتینا

نقشه گنج


خونه گریمولد که زمانی متعلق به خانواده بلک بود، مدتها بود که مقر محفل ققنوس شده بود و همه جلساتشون اونجا برگذار میشد. دامبلدور، اون روز هم جلسه ای برگذار کرده بود و از همه محفلیا خواسته بود که حتما شرکت کنن.
- فرزندانم... همونطور که احتمالا دقت کردین، غذای ما فقط سوپ پیاز بوده... و الان هم که پیاز گرون شده و پولمون نمیرسه پیاز بخریم...

دامبلدور کمی وقفه کرد و به چهره مشتاق محفلیا که کم کم روی صندلیاشون خم میشدن، نگاه کرد و ادامه داد:
- از طرفی هم مالی، تنها آشپزمون مریضه. میخوام یه ماموریت بدم بهتون!

کمی وقفه ایجاد کرد تا اثر هیجان دیالوگشو ببینه؛ و وقتی احساس کرد که محفلیا دیگه دارن از شدت بی طاقتی، میپرن بغلش، گفت:
- باید یه راهی برای پول دراوردن پیدا کنید!

خیلی وقت بود که محفلیا همچین چیزی میخواستن؛ اما ظاهرا حرفهای دامبلدور هنوز تموم نشده بود. اون اهم اهمی کرد و به محفلیایی که میخواستن سریع برن، چشم غره ای رفت و صندلیشو صاف کرد. همه هیجان زده تر از اونی بودن که بتونن بیشتر منتظر بمونن.

- این ماموریت، دوتا شرط خاص داره! اولیش، اینه که باید به سبک مشنگی پول در بیارید!
- آره!

خیلیا با عصبانیت به سمت آرتور برگشتن؛ خیلیا اصیل زاده بودن و تابه حال به سبک مشنگی زندگی نکرده بودن. یه عده هم مثل آرنولد، نمیتونستن به سبک جادویی هم پول در بیارن، چه برسه به سبک مشنگی! اما خب... دامبلدور حتما دلیلی برای این کارش داشت! اونا برگشتن که ببینن شرط بعدی دامبلدور چیه.

- شرط دوم هم اینه که گروهی کار کنید! دونفر دونفر همگروه بشین و برین پول در بیارین. عشق بورزید!

محفلیا عشقی ورزیدن و رفتن دنبال همگروهی. چند ثانیه ای نگذشت که هرکس با همگروهیش بیرون رفت و اون وسط، رون و آملیا موندن. اونا نگاه پر از غم و اندوهی به هم انداختن و بیرون رفتن.

- شاید توی خرت و پرتای بابا، یه چیزی پیدا کنیم... هرچی نباشه خیلی درمورد مشنگا میدونه!
- الو؟ مامان من مشنگ زادست ها!

خونه ویزلیا - انبار آرتور

- خب تو اونور رو بگرد، من اینور رو.

هرکدوم مشغول گشتن یه قسمت انبار آرتور شدن. یه عالمه برگه پیدا کردن که توشون شغل های زیادی معرفی شده بود، اما همشون یا نیاز به مدرک داشتن، یا بدرد دوتا نوجوون نمیخوردن.

- عه عه! اینجا رو ببین! به یک فروشنده خانم جهت پیچاندن مشتری نیازمندیم!
- قرار بود دوتایی کار کنیم!
- خب؟
- خب اون فروشنده خانم میخواد، اونم یه نفر!
- او!

دوباره شروع به گشتن کردن.

- پلیس؟ نه!
- کارگر؟
- دکتر؟

این جستجو ادامه داشت؛ آرتور وارد انبار شد و با دیدن اوضاع انبارش، رفت سراغ رون و آملیا. سعی میکرد جلوی دختر مردم، خودشو کنترل کنه و با لبخند زورکی، به رون گفت:
- عزیزم، داری توی انبار من چه غلطی میکنی؟

رون که این قیافه پدرشو میشناخت، سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت:
- خب... راستش... دنبال پول میگشتیم!

آرتور باید از همسر وفادارش مراقبت میکرد، ولی از اونجا که اعتقاد داشت پول یه نفر به کل خانواده میرسه، تصمیم گرفت چیزی که امروز صبح پیدا کرده، به پسرشم بده. پس روی زانوهاش نشست و یه کاغذ از جیبش بیرون آورد و تاشو باز کرد.

-
-
-

آرتور در حالیکه با رضایت به چهره های متعجبشون نگاه میکرد، شروع کرد به توضیح دادن.
- ببینید، این یه نقشه گنجه. این با خیلی از نقشه ها فرق میکنه و واقعیه. من از کجا میدونم؟ خب... این یه رازه!

با نگاه دوباره به چهره هاشون، فهمید اصلا براشون مهم نیست و فقط به توضیحات بیشتری نیاز دارن. اخمی کرد و گفت:
- خب دیگه! فقط از نقطه شروع حرکت کنید برید نقطه پایان! همین!

رون و آملیا نگاهی به هم انداختن؛ نمیدونستن چرا احساس میکنن نقشه یه مشکلی داره!
=====

- نه! من دیگه نمیتونم!
- منـــــم!

آرتور با تعجب بهشون نگاه کرد؛ تا الان همچین موجوداتی ندیده بود.
- شما که هنوز یه متر جلو نرفتین!

بعد سری به نشونه تاسف تکون داد و برگشت به خونه؛ چون اعتقاد داشت همچین افرادی، هرگز موفق نمیشن! رون و آملیا برگشتن و یه نگاهی به عقب انداختن؛ حق با آرتور بود. خودشونو جمع و جور کردن. با این اوضاع نمیتونستن گنج پیدا کنن. جارو هم نمیتونستن قرض بگیرن؛ چون این کار باید به روش مشنگی انجام میشد...

- ام... بابام یه ماشین پرنده داره!
=====

مسیر زیادی رو با ماشین پرنده طی کرده بودن، اما هنوز به نقطه شروع نرسیده بودن. توی طول مسیر، رون هزار بار تاکید کرده بود که آرتور سرشو میکنه، و آملیا با کمک ستاره ها، فهمیده بود که بابای رون فقط کتکش میزنه و قرار نیست بکشتش. رون آرزو میکرد که کاش کشته میشد!

- آملیا، من پشت فرمونم، بیا یه چک کن ببین الان کجاییم...
- خب...

آملیا یه نگاهی به نقشه و یه نگاه به پایین انداخت. توی نقشه خبری از ابر نبود؛ ولی از بالا، کلی ابر دیده میشد.
- اشتباه اومدیم!
- چی؟

رون دور زد و برگشت. وقتی از بالای پناهگاه رد میشد، به وضوح صدای تهدیدات آرتور و مالی رو میشنید.
- عیبی نداره؛ وقتی گنج رو پیدا کنم، همه چی حله!

رون با این خیال، پاشو روی پدال گذاشت و با سرعت بیشتر حرکت کرد.

چند دقیقه بعد
- نرسیدیم؟
- نه! جاده پایینی با جاده توی نقشه همخونی نداره!

چند دقیقه بعد
- نرسیدیم؟
- نه بابا! اون دایره توی نقشه رو نمیبینم!

رون آهی از سر افسوس کشید. خیلی قرار بود طول بکشه. بهونه های آملیا کاملا قانع کننده بودن. توی این فکرها بود که مالی و آرتور قراره چه فنی روش بزنن و اون چجوری آماده باشه که خیلی دردش نیاد که یهو، صدای جیغ آملیا، حواسشو پرت کرد؛ طوری که کم مونده بود با اتوبوس کبوترا تصادف کنه.

- نقطه پایان! نقطه پایان!

رون با تعجب به جلو خیره شد؛ اونا هنوز نقطه شروعو پیدا نکرده بودن... نقطه پایان؟!
به هرحال، فرود اومد و دوتایی با بیل، به سمت نقطه پایان دویدن؛ اما چیزی که دیدن، خیلی متعجبشون کرد. تنها چیزایی که روی نقطه پایان دیده میشد، یه مرغ بود.
شونه بالا انداختن و با مرغ، سوار ماشین شدن.
=====

- پولدار شدیم!
-

رون و آملیا، با حیرت به مالی و آرتور نگاه میکردن؛ چطور میخواستن با یه مرغ پولدار بشن؟ مالی که ظاهرا متوجه منظورشون شده بود، گفت:
- مگه نمیبینی قیمت تخم مرغ چقد داره زیاد میشه؟ ما گنج تو خونه داریم!

ولی رون هنوز داشت خودشو برای کتکایی که قرار بود بخوره آماده میکرد... آرتور هنوز ندیده بود مرغه توی ماشینش چه خرابی به بار آورده!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۶

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 347
آفلاین
- چرا آدم واقعا باید از خواب بیدار شه؟

لایتینا تازه از خواب بیدار شده بود و خمیازه‌ای کشید. کش و قوسی به بدنش داد و بعد گیج به در ودیوار نگاه کرد، تا لود بشه و روزشو آغاز کنه.
- این اینجا چیکار میکنه؟

لایتینا که دربرابر خواب آلودگیش توان مقاومت نداشت، دوباره توی رخت خوابش فرو رفت ولی دستش به جسمی زیر بالشش خورد و به همین خاطر از جا پرید.
جسم زیربالشش رو درآورد و نگاهی بهش انداخت، بطری‌ای شیشه‌ای بود درش رو با چوب پنبه بسته بودن. به نظر میومد توی بطری کاغذی لول شده قرار گرفته.

لایتینا ته بطری رو با دهنش گرفت و انگشتای دستش رو دور چوب پنبه حلقه کرد و سعی کرد در بطری رو با کشیدن دستاش باز کنه.

بطری و چوپ پنبه:

لایتینا یه بار دیگه تلاش کرد اما دندوناش از گرفتن بطری خسته شدن.
- فکر کنم باید اونوری بگیرمش.

لایتینا با کلی شک و تردید بطری رو برعکس کرد و این دفعه چوب پنبه رو لای دندوناش گذاشت و خود بطری رو از اون طرف با دستاش کشید.

پــق

در بطری بالاخره باز شد و لایتینا با خوشحال چوب پنبه رو یه گوشه‌ای پرت کرد. بعد بطری رو تکون داد تا کاغذ توشو در بیاره و ببینه که چه رازی درونش نهفته‌اس.
- نقشه‌ی گنج؟

در همون لحظه‌ای که چشم لایتینا به نقشه‌ی گنجی که روی کاغذ نقش گرفته بود افتاد، ابری بالای سرش شکل گرفت تا خاطره‌ای درونش نمایش داده شه.

نقل قول:
- چرا نمیشه منم یه گنج داشتم تا به همه چی برسم؟

لایتینا این رو گفت و نا امیدانه پتو را روی سرش کشید.


دختر با به آوردن این خاطره، نیشش تا بناگوش باز شد و مثل فنر از جاش پرید.یه نگاه دیگه به نقشه انداخت تا ببینه مقصدش گذاشت.
- زارت! این که حیاط خونه خودمه.

لایتینا با این حرف به سمت پنجره رفت تا به حیاط خونه‌اش نگاه کنه.
- هزارتو؟

حیاط هم شکل و شمایل عادی‌ای نداشت. هزارتوی بزرگی توش قرار داشت که دیواره‌هاش سیمانی بودن و روی ورودی هزارتو با خط کج و کوجه‌ای نوشته بودن.
ورودی راه رسیدن به گنج


- مرلینا شکرت!

لایتینا این رو گفت و با خوشحال تمام و جست و خیز کنان به سمت هزارتو رفت.

درون هزارتو

- خب نگاه کن، تو این نقشه گفته بپیچم سمت راست...

پــق

این صدای باز شدن در بطری نبود، بلکه برخورد لایتینا به دیوار بود.
- خب اینجا فلشش به سمت راسته تقصیر من نیست که. نقشش اشتباهه اصن.

لایتینا نقشه‌ رو تو جیبش چپوند و برگشت تا دور و اطرافشو نگاه کنه. دور تا دورشو دیوارا گرفته بودن. یه مسیر دیگه رو در پیش گرفت و بازم تهش به بن بست رسید. از یه راه دیگه رفت... بن بست!
یه فرعی دیگه... بن بست!
بن بست!
بازم بن بسـ...

- میون به بن بست رسیدناتون...

لایتینا سرشو بلند کرد و با موجود آبی رنگ و روح مانندی روی هوا مواجه شد که با سنجاق قفلی روی سینه‌اش برگه‌ای چسبونده بودن: "پرسش کننده معما برای رد شدن از هزارتو". دختر با یه نگاه به موجود فهمید که باید به معماش جواب بده و در همین لحظه متوجه شد وسیله‌ای مناسب برای این کار تو کیفش داره.

- بذار من معمامو...
- هیس بذا میخوام یه چیزی رو پیدا کنم.

لایتینا که هیچ توجهی به موجود نداشت کیفش رو روی زمین گذاشت و تا کمر تو اون فرو رفت.

- اهم اهم... خانوم محترم شما باید این مرحله رو بگذرونین تا بتونین از هزارتو عبور کنینا.
- میگم هیس... آها... ایناهاش!

لایتینا که انگار به زحمت قصد داشت چیزی رو از توی کیفش بیرون بکشه، بالاخره یک بولدوزر رو از تو کیفش به بیرون پرتاب کرد.
- خب حالا به کمک این میتونم معماتو جواب بدم... عه کجا رفت؟
- من این زیرم...

لایتینا این ورو نگاه کرد، اونورو نگاه کرد اما اثری از موجود آبی رنگ ندید. انگار که به کل ناپدید شده بود. لایتینا با ناراحتی که دیگه نمیتونه از ذهن خلاق و باهوشش استفاده کنه به بولدوزر نگاه کرد.
- حالا چجوری به گنج برسم... اه.

دختر که حالا عصبانی هم بود به بولدوزر لگد محکمی زد.
ماشین تلق تولوقی کرد و تکون خورد. و بعد در یک حرکت روشن شد و زد به روغن موتور آخر. به راه افتاد و با تمام سرعت خودشو به دیوارهای جلوش کوبید.

در همین بین، گوشه‌ی لباس لایتینا هم به بولدوزر گیر کرد. و لایتینا به دنبال ماشین از بین دیوارها رد میشد!
-

بولدوزر بالاخره وایستاده و این ایستادن ناگهانی‌ش باعث شد لایتینا پرت شه و محکم زمین بخوره.

- فرزندم، تو موفق شدی از هزارتو بیرون بیای.

لایتینا که تازه متوجه دور و اطرافش شده بود. سرشو بلند کرد و متوجه شد بالا سرش پیرمردی با چشای درشت نگاش میکنه. و البته درست هم میگفت، دیگه خبری از دیوار های سیمانی نبود.

دختر بلند شد و با گیجی نگاهی به فضای اطرافش انداخت. این فضا براش خیلی آشنا بود. این تپه‌ها، درخت‌ها، همه چی!
- اینا رو تو نقشه دیدم!

لایتینا اینو گفت و نقشه‌ی توی جیبش رو بیرون آورد و پس از بررسی های فراوان متوجه شد که محل قرارگیری گنج دقیقا جلوشه.
- پیری پاشو رو گنج من نشستی.
- فرزندم گنج واقعی جلوته.
- عینکت گرونه؟ یا شایدم لباسات ابریشمی‌ان؟ یا شایدم خودت امپراطوری هستی که باید گروگان بگیرم و درعوضت از مردمت پول بگیرم.
-

پیرمرد سعی کرد برخودش مسلط باشه، پس صداشو صاف کرد و شروع کرد به صحبت کردن.
- ببین فرزندم، گنج واقعی نصیحت‌های منه. تو با صبر و بردباری و به کاری از فکرت...

پیرمرد تازه به اینجا که رسید متوجه شد دیوار‌های پشت سر لایتینا خراب شدن.
- خب شایدم با به کار گیری زور و تسترال شانسی، تونستی به اینجا برسی. خلاصه که...
- بیا برو اونور من گنجمو پیدا کنم برم.

این دفعه لایتینا حتی فرصت نداد تا پیرمرد خودشو کنار بکشه، چون با یه تنه زدن پیرمرد رو کنار زد و به گوشت کوب برقی به جون زمین افتاد تا شاید بتونه حفاری کنه.

- این که حواسش نیست، منم کیفشو میدزدم!

و بدین گونه بود که پیرمرد هم کوله پر از وسیله‌ی لایتینا را برداشت و برد و فرهنگ سازی در مملکت جا نیوفتاد!


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۶

رون ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
رون & آملیا VS دورا& لایتینا

دسامبر 1944

جنگ هیچ چیزی رو باقی نذاشته بود. میلیون ها کشته، هزاران درگیری، نابودی زیرساخت های کشور های حاضر در جنگ جهانی دوم، حال و هوای بدی رو در جهان طنین انداز کرده بود... ولی انگار این بشر حریص تا کل جهان رو نابود نمیکرد و جان میلیون ها نفر دیگه رو هم نمیگرفت، دل به رضایت نمیداد.در این بین آدمایی هم حضور داشتند که کمی دورتر از جنگ و عرصه نبرد بودن و ترجیح میدادن بیشتر به فکر جان و مال خودشون باشن.

برلین؛ شرکت مصالح ساختمانی

- قبول کن استیو! فکر خوبیه. من واقعا نمیدونم تو چرا با این نقشه مخالفی؟!

استیو جانسون رو به شریکش که این شرکت رو اداره میکردن کرد و طوری که انگار داشت نظر قطعیش رو میگفت، گفت:
- نه فرانک! این کار خلاف استاندارد هاییه که یه انسان اونو قبول داره.

فرانک واندروود عصبانی شد. از روی صندلیش بلند شد و همونطور که با دستش به بیرون اشاره میکرد، گفت:
- متفقین دور تا دور مان.اونا آلمان رو محاصره کردن. کشور ما و بقیه دولت های محور دارن شکست میخورن. به دور و برت دقت کن. همه دارن یه بخشی از مملکت رو برا خودشون برمیدارن و میزنن به چاک! یکی هم ما!

اینطور حرفا اصلاً تو کت استیو نمیرفت.براش واقعا عجیب بود که دوستش داره اینطوری به وطنش پشت میکنه!
- میفهمی داری چی میگی فرانک؟ این همه ملت کار کنن و زحمت بکشن تا ما بخشیش رو بگیریم و بزنیم به چاک؟

فرانک پوزخندی زد. گفتن چنین حرفایی هم از طرف دوستش براش جالب به نظر میرسید. پس با حالتی تحقیر آمیز گفت:
- طوری از دوستی با وطن صحبت میکنی انگار کاپتان آمریکا هستی. همون وطن دوست عاشق جنگی که بخاطر اون روحیاتش الان کسی از مکان فعلیش باخبر نیست.
- من نمیگم که روحیاتم شبیه کاپتان آمریکاست ولی ...

فرانک نمیدونست دیگه چطور باید استیو رو راضی کنه. خیلی از راه ها رو امتحان کرده بود اما نتیجه ای در پی نداشت. همونطور که به حرفای استیو گوش میداد، فکری به ذهنش رسید. به نظر فکر خوبی میومد. انقدر تو فکر فرو رفته بود که صدای حرکت هواپیما های جنگی – که البته در اون برهه عادی بود- هم نتونست از تو فکر بیرونش بیاره، چه برسه حرفای استیو.
- هوی فرانک؟ فرانک با منی؟
- هان؟ اممم... باش قبول کردم استیو. یخورده تند رفتم و ... عذر میخوام. فردا میبینمت.

شب خونه فرانک


از نیمه شب گذشته بود. فرانک موقعیت رو مناسب دونست تا دور از چشم خونوادش بره و انو از داخل اون جعبه در بیاره. وارد حیاط شد تا به زیرزمین بره. هوا سرد بود و صدای شلیک نیروها، گوش رو اذیت میکرد. وارد زیر زمین شد. فانوس رو دستش گرفت و رفت جلوی جعبه. دیگه وقتش بود. پدربزرگش ساحر بود ولی نه خودش و پدرش و نه هیچکدوم از عموها و عمه هاش قطره ای خون جادوگری تو رگاشون نداشتن. همه بچه ها و نوه هاش اون ساحر رو پست میشمردن الا فرانک. بخاطر همین هم بود که موقع مرگش یه نقشه گنج فقط برای فرانک به یادگار گذاشت. هنوز اون حرف پدربزرگش رو به یاد داشت که میگفت " گنج پنهان شده در این نقشه فقط طوری بدست آورده میشه که علاوه بر گنج یه چیز دیگه هم بدست بیاری، یه مقام والا". وقتی که در جعبه رو باز کرد و نقشه رو برداشت حس اعتماد به نفسی درش پدیدار شد. حسی که شاید میتونست اونو به کارهای بدی وادار کنه.

روز بعد دفتر شرکت

یه روز دیگه توی شرکت شروع شده بود و علیرغم هجوم شوروی و انگلیس به خاک آلمان، نقشه فرانک چندان جلو نرفت. فقط منتطر پیدا کردن یه موقعیت مناسب بود که استیو رو وارد نقشش کنه.

ساعتی بعد

بالاخره یه موقعیت مناسب پیدا شد. شرکت خلوت شده شده بود و فرانک از استیو خواست که با هم صحبت کنن. داخل اتاق مدیر، همه چیز بهم ریخته بود. استیو دلیل این رو نمیدونست و نتونست سوال بپرسه، چون فرانک شروع به صحبت کردن کرد.
- ببین استیو؛ یه چیزی رو باید بهت بگم.

استیو مشکوک شد. فرانک چه چیزی رو میخواست بهش بگه؟! چند ثانیه جواب نداد. فکر میکرد حرفای دیروزی رو دوباره باید بشنوه ولی چهره فرانک چیز دیگه ای رو نشون میداد. پس، از فرانک خواست تا بگه.
- بگو فرانک. فقط امیدوارم حرفای دیروزی نباشه.

فرانک سری به نشانه تایید تکون داد. نقشه گنج رو از کشوی کمدش در آورد و با خونسردی به استیو گفت:
- ببین استیو. ما باید به یه ماموریت بریم.
- ماموریت؟! برای چی؟ از طرف کی؟

فرانک نقشه گنج رو روبروی استیو گرفت و گفت:
- بهت گفته بودم که یکی از فامیلام فرمانده جنگه. همونطور که اون میگفت، کشور با مشکل مالی مواجهه و نمیتونه مهمات تهیه کنه. اون از من خواست که به کمک یکی از دوستام یعنی تو به محلی که این نقشه گنج نشون میده برم و اون گنج رو براشون بیارم. بلکه بتونن با فروشش مهمات تهیه کنن.

استیو بهت زده شده بود. کمی حرفای فرانک غیر قابل فهم براش معلوم بود. نمیدونست باید چی بگه ولی نباید هم براحتی قبول میکرد. از این رو خواست یخورده بیشتر بدونه.
- ما باید به محل اون نقشه گنج بریم؟ توی ارتفاعات سرد و طاقت فرسا و میون اون همه برف باید بریم دنبال چیزی که شایدوجود نداشته باشه؟! رو چه حسابی؟ تو رو نمیدونم ولی من که حاضر نیستم جونمو به خطر بندازم!

فرانک همچین واکنشی رو پیش بینی میکرد. حتی از قبل میدونست چه جوابی باید بده. پا شد. سعی کرد خونسردیش رو حفظ کنه و با حالتی که میدون رو دستش گرفته بود، گفت:
- اون گنج وجود داره. تازه اون قول داده که یک سوم از مدل فروش اون گنج رو به ما بده. میدونی که ما هم برای ارتقای شرکت به پول نیاز داریم.

ولی هر کاری میکرد، استیو قبول نمیکرد و بهونه می آورد. این بار خواست از یه روش مسالمت آمیز و تحت تاثیر قرار دهنده، استفاده کنه. پس شروع کرد به گفتن آخرین چیزی که به ذهنش میرسید:
- فقط یخورده فکر کن استیو. بعد از تموم شدن جنگ تموم کشور های منطقه با نابودی زیرساخت ها و ساختمان های مهم روبرو میشن. ما هم که میتونیم با فروش اون مقدار سهمی که بهمون تعلق میگیره، شرکت رو گسترش بدیم و مصالح ساختمانی رو به سر تا سر اروپا صادر کنیم. خواهش میکنم استیو. بخاطر رفاه خونوادت.

شاید هنوز هم در نگاهش خلوص نیت دیده نمیشد ولی حرفاش زیرکانه و تحت تاثیر قرار دهنده بود. درسته! حرفاش کار خودشو کرده بود و استیو رو قانع کرده بود.
- درست میگی فرانک. هنوزم نمیدونم تصمیم درستی میگیرم ولی ... باهات میام.
- ایول. خب... فردا صبح به سمت جنگل های برفی شمال آلمان حرکت میکنیم.

روز بعد

اونا صبح زود با امکانات کامل آماده سفری پر خطر شدن. سفری که پایانش معلوم بود. آیا اونا به گنج میرسیدن؟ یا حتی نقشه راه رو بدرستی نشون میداد؟ همه اینا بر استرس استیو اضافه میکرد ولی چون فرانک به پدربزرگش اعتماد داشت، در شرایط روحی نامطلوبی نبود. کمی با اتوموبیل پیش رفته بودن ولی فقط کمی. نمیتونستن بقیه راه رو هم با وسیله نقلیه برن. کم کم وارد پستی بلندی ها میشدن و مجبور شدن پیاده راه رسیدن به گنج رو از طریق نقشه دنبال کنن.

نزدیک شب

استیو سردش بود. فکر نمیکرد چنین کولاک و یخبندانی به وجود بیاد. مه عظیمی پدید اومده بود و دیدن اطراف رو دشوار میکرد، حتی برای دیدن فرانک هم به سختی افتاده بود.
- فرانک بنطرت این هوا طبیعیه؟

فرانک جواب نداد. شاید هم نشنیده بود آخه نقشه به دست، چند متری جلوتر از استیو قدم بر میداشت. استیو به فرانک نزدیک شد و سوالشو تکرار کرد. اینبار فرانک با صدایی لرزان و چهره ای بهت زده جواب داد:
- تنها چیزی که اینجا طبیعی نیست، این دو راهییه.

استیو بیشتر دقت کرد. فرانک درست میگفت. اونجا یه دوارهی وجود داشت و از فرط مه و برف، نمیتونستن حداقل تا چندین متر جلوتر رو ببینن تا بفهمن پایان هر کدوم به کجا میرسه.

- خب داخل نقشه رو ببین. بعد متوجه میشی باید از کدوم طرف بریم فرانک.
- بخاطر این میگم طبیعی نیست چون داخل نقشه اثری از این دوراهی نیست.

استیو بهت زده شد. دست و پاش یخ زده بودن و این دوراهی شوک زیادی بهش وارد کرده بود. دستگه فلزیاب رو کنار گذاشت و به فرانک گفت:
- بهتره امشب رو روبروی این دوراهی اطراق کنیم. به امید اینکه فردا هوا صاف شه و بتونیم بهتر تصمیم بگیریم.
- موافقم.

شب رو با وجود سرمای زیاد و صدای زوزه گرگ ها داخل چادرشون به امید فردایی بهتر گذروندن.

روز بعد


روز بعد با طلوع خورشیدی که کمتر در اون منطقه دیده میشد، از خواب بیدار شدن ولی اوضاع بهتر نشده بود. هوا همچنان سرد و طاقت فرسا بود ولی نمیتونستن وقتشون رو تلف کنن. یکی از دوراهی ها رو به صورت اتفاقی انتخاب کردن و به ماجراجویی شون ادامه دادن. ماجراجویی ای که معلوم نبود چه سرنوشتی برای کسایی که واردش شده بودن، در نظر گرفته بود. تنها چیزی که اونا رو سر پا نگه میداشت، امید به زنگ خوردن فلزیاب رسیدن به گنج بود.

یک هفته بعد


براستی که اونا گم شده بودن. در بدن نحیف شون رمقی باقی نمونده بود. چند روزی بود که سهمیه آب و غذا شون تموم شده بود و به سختی راه میرفتن. هوای سرد، زوزه ی گرگها و تموم شدن منابع آب و غذا تنها مشکلشون نبود؛ اونا امیدشون رو هم از دست داده بودن. خیلی وقت بود که با هم حرفی نزده بودن یا بهتر بگم قدرتی برای حرف زدن نداشتن ولی استیو سکوت رو شکست و با صدایی خسته گفت:
- فرانک تو گفتی اون نقشه راه رو درست نشون میده ولی الان گم شدیم.
- ما گم نشدیم. بزودی راه رو پیدا میکنیم.

کاسه صبر استیو لبریز شد. همونطور که دندوناش رو به هم میفشرد، فریاد زد:
- چطوری؟ ما فقط داریم دور خودمون میچرخیم. اگه به این ماموریت مسخره نمیومدیم، الان داشتیم زندگیمون رو میکردمیم.
- منو بگو که خواستم یه سودی هم به تو برسه. و گرنه خودم میتونستم بیام و گنج رو بگیرم و بزنم به چاک!

دعوا بالا گرفت. خستگی و بی حالی روی فکر و روانشون تاثیر نامطلوبی گذاشته بود. هر چیزی به هم دیگه میگفتن و به معنیش هم توجهی نداشتن. کم کم بحث داشت به درگیری بدنی تبدیل میشد که صدایی اومد. درسته! صدای فلزیاب بود. به یکباره دعوا و دشمنی به دوستی و شادی تبدیل شد. بیل رو درآوردن و شروع کردن به کندن زمین. یکی از اون یکی زودتر زمین رو میکند. بعد از چند دقیقه حفاری، با طلاهای زیبا و درخشان روبرو شدن. نمیدونستن چطوری جمعشون کنن و از فرط شادی، نمیدونستن دارن چیکار میکنن. فرانک پاک نقشش رو فراموش کرده بود ولی دوباره به یادش اومد. پدربزرگش میگفت گنج زمانی مال اون میشه که علاوه بر اون یه مقام والایی بدست بیاره. درسته! اگه اون استیو رو از پیش رو برمیداشت، میتونست به تنهایی رییس یه شرکت بزرگ شه و اون یه مقام والایی بود. چاقوش رو برداشت، نفس عمیق کشید و از پشت استیو بهش حمله کرد و اونو به زمین انداخت.

- خیلی عذر میخوام دوست عزیز. ولی این گنج ها و اون شرکت فقط متعلق به یه نفره. و اون منم.

استیو در حالی که جون میداد و رنگ سرخ خونش رو تماشا میکرد، گفت:
یییعنی بببه قیمت ججججون من؟
- خیلی متاسفم. این تنها راهی بود که به ذهنم میرسید.

و گنج ها رو گرفت و به سمت مقصدی نامعلوم محو شد. بدن بی رمق و یخ زده استیو، در میان جنگلی متروکه تنها و بی یار و یاور افتاده بود. بعنوان آخرین حرف زندگیش به خودش گفت:
- هر کس به طریقی دل ما میشکند
بیگانه جدا دوست جدا میشکند
بیگانه اگر میشکند حرفی نیست
من در عجبم دوست چرا میشکند

و برای همیشه چشمانش رو بست.


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۱۳ ۲۳:۲۸:۴۱



تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲ سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 347
آفلاین
لایـتینا
vs

رودولف


من کدوم گوریم؟!

پلک‌هایم به آرامی از روی هم باز شدند. همه‌جا تاریک بود، دوباره چشمانم را باز و بسته کردم، انتظار داشتم منظره‌ی تازه‌ای را ببینم؛ اما باز هم سیاهی و بود و سیاهی.
خواستم کمی جا به جا شوم اما زندانی شده بودم. زندانی کوچک و تاریک، زندانی که حتی نمیتوانستم در آن تکان بخورم. زندانی که دیواره‌هایش مخمل کوب شده بودند. شاید برای چند ساعتی، جای خوبی برای خواب محسوب میشد. اما آیا می‌شد مطمئن شد بعد از چند ساعت، کسی از خواب بیدارت کند؟

از دانستن این که کجا هستم نفس‌هایم سریع و قطعه قطعه شد. قلبم خودش را محکم به سینه‌ام می کوبید؛ انگار او هم در تابوتی زندانی شده بود و میخواست خودش را آزاد کند.
ساده‌ی دیواره‌ی تابوت را تشخیص دهم که کمکی به آرام شدنم نمیکرد.

دسته‌ مویی سر خورد و روی صورتم افتاد. با این که کنار زدن آن کمکی به دیدم نمی کرد اما دست راستم را به سختی جا به جا کردم تا موها را از جلوی چشمانم به سویی دیگر برانم.
اما در این کار هم ناتوان بودم.
دردی عجیب در یک ثانیه در تمام دستم پیچید، انگار که همراه با خونم حرکت میکرد و عضلاتم را آزار می داد. نفسم برای چند لحظه ای بالا نمی آمد. حس میکردم کسی گلویم را فشار میدهد و نمیگذارد اکسیژن اطرافم را درون ریه‌هایم بکشم.

چه اتفاقی برام افتاده؟

سوالم، مانند دستی، افکارم را به سمت خاطراتم هدایت کرد. خاطراتی که نشان می‌داد من چرا زیر زمین زندانی شده‌ام. خاطراتی که آنقدری توانست ذهنم را درگیر کند که نه تنها درد دستم را فراموش کردم، بلکه سعی کردم نفس‌هایم را درسینه حبس کنم تا مقدار بیشتری در این تابوت زنده بمانم. انگار هرچقدر کمتر فکر میکردم منطقی‌تر عمل میکردم.

همه‌ی اتفاقاتی که پیش از زنده به گور شدنم برایم اتفاق افتاده بود را به خوبی به یاد می‌آوردم. جوری از جلوی چشمانم رد می‌شدند که انگار در همین لحظه‌ در حال وقوع بودند.

سقوطی از روی پشت بام که فکر میکردم منجر شود برای همیشه اوج بگیرم اما تنها مرا زیرزمین زندانی کرد.
سقوطی که حتی من برای آن آماده نبودم...

شبی که روی پشت بام برجی در حال قدم زدن بودم. حتی نفهمیدم چگونه پایم سر خورد اما در یک لحظه متوجه شدم که زمین آغوشش را برایم باز کرده و من هم بدون هیچ وقفه‌ای به سمت آن میروم و لحظه‌ی برخوردم با سطح سرد و خشک آخرین چیزی بود که به یاد می‌آوردم. حتی آنقدر هوشیار نماندم که درد زمین خوردنم را احساس کنم.

آن‌موقع شاید اتفاقی که برایم افتاده بود را شانس حساب میکردم به هرحال هرکسی از یک پرواز بدون بال استقبال میکند، اما مطمئنا اگر میدانستم که سرنوشتم تابوتی تنگ و تاریک است، هنگام سقوط لبخند نمیزدم.

سرم را تکان دادم تا خاطراتم را از جلوی چشمانم کنار بزنم و ناگریز به فضای تابوتم برگشتم. هنوز هم تاریک بود، حس میکردم فضایش لحظه به لحظه تنگ تر میشد. هزاربار آرزو کردم که کاش همان موقع نفس کشیدنم قطع میشد و در بدترین شرایط ممکن قرار نمیگرفتم.

کم کم اکسیژن داخل تابوت نیز رو به اتمام بود. به سختی می توانستم ریه‌هایم را پر کنم. حس میکردم دیگر هوایی اطرافم باقی نمانده تا از آن برای ادامه‌ی زندگیم استفاده کنم. نفس‌هایم به شمارش افتاده بود. حداقل میتوانستم امیدوار باشم که به پایان این عذاب نزدیک میشوم.

قطره‌ای روی گونه‌ام لغزید. اول فکر کردم ناخودآگاه به گریه کردن رو آوردم اما وقتی دستم نیز با قطره‌ای خیس شد؛ متوجه شدم از سقف تابوت قطره قطره آب میچکد.

- لعنتی... بارون؟

شاید اگر در زنده به گور نشده بودم از شنیدن صدای خودم خنده‌ام میگرفت. صدایی گرفته و ضعیف که خودم به زحمت آن را می شنیدم.

همیشه اوضاع میتونه بدتر شه...

انگار که قلبم نیز از این اوضاع خسته شده بود، انگار که میخواست بعد از مدتی به خودش استراحت بدهد... استراحتی طولانی مدت. استراحتی که شاید قرار نبود کسی به آن خاتمه بدهد.
کم کم دیگر خیس شدن اعضای بدنم را حس نکردم، درد ناشی از سقوط را حس نکردم، حتی دیگر پر نشدن ریه‌ام از هوا را هم حس نکردم.
شکایتی هم نداشتم...
بالاخره باید در گور خودم میخوابیدم.

- بازش کن... زود باش!

ناگهان قطرات باران به سرعت به صورتم برخورد کردند و زندگی را دوباره به بدنم برگردادند. بعد از مدتی نور به چشمانم راه پیدا کرده بود و باعث میشد و نتوانم پلک‌هایم را باز کنم. هوای تازه روی پوستم جریان پیدا کرده بود و من را وادار میکرد، تا جایی که میتوانم ریه‌ام را پر از هوا کنم.

- زنده اس!

با صدای مردی که بالای سرم بود چشمانم را باز کردم. نسبتا هیکلی بود و ته ریش سیاهی نیز روی صورتش نقش بسته بود. بارانی سیاهش را دور پیچیده بود و با چشمانی که همرنگ لباسش بود به من خیره شده بود.

- مگه از اون ساختمون پایین نیوفتاد؟!

تنها چرخاندن چشمانم در حدقه کافی بود تا مردی که کت چرمی قهوه‌ای رنگی داشت را ببینم. جوانتر از مرد کناری‌اش بود و صورتش را با تیغ اصلاح کرده بود. موهایش نیز همرنگ کتش بود و احتمالا به خاطر باران خیس شده و به سرش چسبیده بود. میتوانستم به سادگی شگفت زدگی را از چشمانش بخوانم، شگفت زدگی‌ای با چاشنی ترس.

- میبینی که زنده اس. این یعنی کارتو خوب انجام ندادی!

متوجه حرف هایشان نمی شدم اما فقط میتوانستم بفهمم این من هستم که موضوع بحثشان است. خواستم جا به جا شوم اما باز هم درد در تک تک عضلاتم پیچید. من درمقابل این دو مرد شانس نداشتم.

- من... من...
- وقت اینو ندارم که به عذر و بهانه‌های تو گوش بدم. کاپشنش!

نمیخواستم زیر باران با لباس آستین بلند و بدون کاپشن باقی بمانم؛ سعی کردم دستانم را دور خودم حلقه کنم، اما توانش را نداشتم و نتیجه‌ی کارم تنها جیغ خفه‌ای بود که از حنجره‌ام خارج شد.

مرد جوان روی تابوتم که حالا روی سطح زمین قرار داشت خم شد و لحظه‌ای با من چشم در چشم شد. در صورتش، سردرگمی جایش را به ترس داده بود. آرام سری تکان داد، انگار میخواست با این کارش از من عذرخواهی کند.
برایش کاری نداشت تا دست‌هایم را کنار بزند و کاپشنم را که از تنم در بیاورد. اگرچه تنها برای او کاری نداشت...با هرتکانی که میخوردم و با هر ضربه‌ای که به بدنم وارد میشد حس میکردم صدای خرد شدن استخوان هایم را میشنوم.
- چرا؟

خودم هم نفهمیدم کی این سوال را پرسیدم، حتی آن قدر صدایم آرام و گرفته بود که شک داشتم کسی آن را شنیده باشد اما در کمال تعجب مردی که بارانی سیاهی پوشیده بود، درحالی که بارانی اش را بیش از بیش به خودش میپیچید جوابم را داد.
- چون تو دیدی! دیدی که من اون پسربچه رو کشتم، تو شاهد بودی. تو کسی بودی که نمیتونستیم ریسک زندگی کردنت رو بپذریم. فقط یه ماموریت بهش سپردما... اونم پرت کردن تو از ساختمون بود. ولی چرا حواسش نبود که بدون دستکش و با اثر انگشتش این کارو انجام بده... نمیدونم!

تک تک کلمات مرد به مغزم نفوذ کردند و خاطره روز سقوطم را تکمیل کردند. انگار میرفتند و از بین خاطراتم چیزهایی را که به یاد نمی‌آوردند را بیرون میکشیدند.

پسربچه‌ای که کنار راه پله افتاده بود و غرق در خون بود؛
دو مردی که بالای سرش ایستاده بودند و یکی با ترس و دیگری با رضایت به آن نگاه میکرد؛
فریاد مرد جوانتر که کسی آن ها را دیده؛
خودم که روی لبه پشت بام راه می رفتم و وقتی که غرق در تماشای شهر بودم، دستی مرا از پشت هل داد تا به خیال خودش پایانی را برایم رقم بزند...

- بیا!

وقتی به خودم آمدم؛ مرد جوان درحال باکراه تحویل دادن کاپشنم به مرد دیگر بود.
- حالا که دیگه مدرکی اینجا نذاشتیم... بریم!

انگار دیگر تحمل دیدن من را نداشت. تحمل دیدن کسی را نداشت که آسیب های زیادی به او وارد کرده بود.

- معلومه حواست کجاست؟ برش گردون تو زمین!
- چی...
- میخوای همین طوری صاف صاف ولش کنی تا بره ما رو لو بده؟ اگه یه بار شانس زنده موندن بهش دادی حالا دیگه این کارو نمیکنی.

میخواستم به آن ها بگم که قرار نیست چیزی از قتلشان به بقیه بگویم، میخواستم بگم که من خودم مرگخوارم و گرفتن جان بقیه برایم چیز عجیبی نیست، میخواستم بگم که آن ها آنقدری برایم اهمیت نداشتند که وقتم را به خاطر لو دادنشان هدر بدهم...
اما با شنیدن این که دوباره قرار است به زندان سرد و تاریک زیر زمینم برگردم دیگر متوجه چیزی نشدم. لحظه‌ای چشمانم سیاهی رفت و دنیا دور سرم چرخید. حتی نفهمیدم کی در تابوت دوباره بسته شد و من دوباره به اعماق زمین فرستاده شدم.
فقط لحظه‌ای که به خودم آمدم وقتی بود که صدای برخورد کپه‌های خاک با سقف تابوت در سرم میپیچید و من نیز بی اختیار و بی توجه به درد بدنم؛ به دیواره‌های تابوت مشت میکوبیدم و جیغ میزدم.

نه... از این دیگه بدتر نمیشه...


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۲۴ ۲۳:۲۲:۱۶
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۲۴ ۲۳:۴۱:۱۲

The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹ سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
من (رودولف لسترنج) وی.اس لایتینا فاست


بلاخره به آنچه که میخواست رسیده بود...حالا نه کسی میتوانست آزارش دهد، نه کسی از اون توقع داشت...یعنی در اصل دیگر خودش از خودش توقعی نداشت و نمیتوانست خودش را آزار دهد...دیگر بیداری ای نبود که آزارش دهد...دیگر فکر کردنی در کار نبود تا خوابش را برباید!
حالا فقط خواب بود...دیگر خستگی نبود...فقط خواب...فقط خواب...فقط خواب...
لعنتی! پس چرا بیدار شده بود؟!

همه جا تاریک بود...اما بیدار بود...این را میدانست...چرا که باز هم در حال فکر کردن بود...چرا که آدم هایی که در گذشته اش بودند، حالا نبودند...و ین دلیل محکمی بود، چرا که تنها در خواب میتوانست آنها را ببیند!

دستش را تکان داد...چپ و راستش بسته بود...از چهار طرف محاصره شده بود..دراز کش در جایی که نمیدانست کجاست محاصره شده بود.
چشمانش جز تاریکی چیزی را نمی دید...اما میتوانست بو بکشد... بوی خاک نم دار در دماغش پیچید...چشمانش جز تاریکی چیزی را نمی دید...اما میتواست لمس کند...میتوانست بشنود...میتوانست با انگشت ضربه ای به شی محاصره کننده اش بزند و بفهمد که چوب مصالحی است که دورش قرار گرفته!

درون جعبه ای چوبی در مجاورت خاک..این را فهمیده بود!
دلش نمیخواست بیدار باشد،ولی بود...پس تمام انرژیش را در دستانش جمع کرد و ضربه ای به تکه چوب روبریش وارد کرد...تکه چوب تکانی خورد و مقداری خاک از ناکجا آباد روی سر و صورت او ریخت!

حالا او اطلاعات جدیدی از وضعیتش پیدا کرد بود...او درون جعبه ای در زیر خاک بود...مانند یک تابوت دفن شده!
این جایی بود که میخواست به آن برسد...ولی هنگامی که به خواب بی پایان رفته باشد...اما اکنون او بیدار بود..و این یعنی زنده به گور شدن!

نفس عمیقی به سختی کشید...این بار با تمام توان به تکه چوب بالا سرش که احتمال میداد در تابوت باشد ضربه زد...در شکسته شد و خاک مانند آبشاری وارد آن تابوت شد...او اما نفسش را حبس کرد و تقلا زد تا خاک را کنار بزند و به سطح خاک برسد!
بلاخره به هر سختی توانست دستش را از زیر خاک بیرون آورد و راه خروجش را از زیر زمین به روی سطح زمین باز کرد!

وقتی که توانست از آن حفره، از گور خودش بیرون بیایید، چشمانش توانایی تحمل نور را نداشت!
شبی تاریک بود...ولی اگر در تابوتی دفن شده در تاریکی مطلق بوده باشد، طبیعی بود که حتی این میزان نور شب هم برای او آزار دهند باشد!

بلاخره بعد از چند دقیقه توانست چشمانش را کامل باز کند...روبرویش یک قبر نبش شده بود...قبر خودش.... تا چشم کار میکرد صلیب های سنگی و سنگ قبر دراطرافش بود..آسمان بالای سرش ابری بود، اما این باعث نشده بود که مهتاب هرزگاهی خودنمایی نکند!

نمیدانست که چند مدت زیر خاک بود...دستی به سر و رویش کشید...صورتش به نظر لاغر تر میرسد...به دستانش و بدنش نگاهی انداخت...کت و شلواری تیره رنگ پوشیده بود که حالا به خاطر تقلایش برای خروج از قبرش، خاکی و قسمت هایی از آن پاره شده بود...شاید برای اولین بار کت پوشیده بود...به سمت سنگی که بالای قبرش قرار گذاشته بودند رفت و نگاهی به آن انداخت!

اینجا رودولف لسترنج آرمیده!


رودولف پوزخندی زد...آرمیده...مسخره ترین جمله ای که میتوانستند برای رودولف به کار ببرند، آرمیدن رودولف بود!

قبرستان آشنا به نظر میرسید...با کمی قدم زدن در آن و دیدن قبر آقا و خانوم ریدل و کمی از آن دو قبر پایین تر، قبر تام ریدل توانست بفهمد که آن قبرستان متعلق به دهکده لیتل هینگتون بود!

از قبرستان خارج شد و به سمت انتهای دهکده رفت...جایی که عمارت ریدل ها، یعنی همان ساختمانی که او آنجا زندگی کرده بود، کار کرده بود، خوابیده بود، از آن نگهبانی و مراقبت کرده بود در آن قرار داشت!

بلاخره به آن عمارت رسید...وقتی چشمش به آن ساختمان و دکه نگهبانی اش افتاد، چیزی در درونش لریزد...نمیدانست چه..نمیدانست که این خوب ب.د یا بد...فقط میدانست که تکان خورده بود!

زندگی هنوز در آن خانه جریان داشت...در خانه اش...میتوانست صدای جیغ کشیدن لینی را بشنود...میتوانست سایه یک زن با موهای فرفری را ببیند که شرورانه در حال خنده بود.. .میتوانست لرزش شیشه آزمایشگاه که حاصل از لرزش هکتور بود را ببیند...میتوانست کروات آرسینوس را که شسته شده و روی بند بالای پشت بام پهن شده بود را ببیند...مطئنا بانز باز هم یک گوشه لخت ایستاده بود، چرا که تنها شنلش در کنار کروات آرسینوس روی بند بود...میتوانست رز را ببیند که به خوبی هرس شده بود و این یعنی اداورد کارش را به خوبی انجام داده بود...صدای کفش پاشنه بندی که بر روی کف چوبی خانه کوبیده میشد، متعلق به لیسا بود...نور قرمز رنگی که چندی پیش در اتاق هکتور به چشم آمد حاصل طلسم ناموفق دیگری از آریانا بود...و نمیتوانست ببیند ولی حتی بدون دیدن میتوانست نحوه‌ی نشستن اربابش روی مبل اشرافی در طبقه‌ی بالا را تصور کند!

دنیای زنده ها...دنیای مرگخواران...دنیای نشاط و شور و شوق...دنیایی که متعلق به رودولف نبود. یعنی رودولف متعلق به آن نبود!

رودولف به خوبی میدانست..او متعلق به دنیای مردگان بود...هر اتفاقی که باعث مُردن رودولف شده بود، هر اتفاقی که باعث زنده شدندش شده بود، فرقی نمیکرد...در اصل قضیه فرقی نمیکرد...حتی اگر زنده بود، از مرده ها بود!

رودولف روی پاشنه پایش چرخید...دستش را در جیب خودش گذاشت و به سمت قبرستان بازگشت!
او خواب نبود...بیدار بود...همیشه بیدار بود...اما زنده؟ نه!




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۲۲ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1114
آفلاین
دوئل رودولف لسترنج و رز زلر


کاریابی!


- نظارت نیس شغل حساب؟
- نچ!
- خوب حسابه از الان به بعد!
- رز تو دیگه ناظر نیستی. فارغ التحصیل شدی. نگا اینم مدرکت!
- پس دیگه نیس حساب.

فلش بک به وسط هافلپاف پارتی!

زیربنای قلعه‌ی هاگوارتز در اثر خودکشی باندها و ویبر‌ه‌های متداوم رز می‌لرزید و ماگل‌ها تمام تلاش خود را برای پیداکردن کانون زلزله‌ای به کار بسته بودند که ظاهرا تمامی نداشت. دلیل واقعی پیدا نشدن زلزله، نمودار ناپذیر بودن هاگوارتز بود اما ماگل‌ها آن را به حساب آخرالزمان گذاشته و جیغ‌زنان از خیابانی به خیابان دیگر می‌دویدند.

- یه دور دیگه بریم رقص گورکنی رو! دستا باز به عرض شونه...پاها رو فاصله بده دورا...آملیا بلندتر کن آهنگ رو...

همه‌ی گورکن‌های موجود در انگلستان و نیز چند دانش آموز هافلپافی با غلبه بر قوانین فیزیک روی سقف و دیوار ها پشت سر رز تکرار می‌کردند.

- بشین...پاشو...نگا کنین گورکنا چه خوب می‌تونن، برین شماهم همین طوری!

در زمانی که به تعداد ویزلی گورکن‌ها و انگشت شمار اعضای هافلپاف به جشن به شیوه‌های مخصوص و به ارث رسیده از هلگا مشغول بودند، جغدی با سرعت از پنجره‌ی مجازی به داخل تالار پرواز کرد و دقایقی بعد بین نوارهای زرد و ساقه‌های گیاه گیر افتاد.

پایان فلش بک

رز همچنان به نامه‌ی کاریابی‌اش خیره شده بود و فکر می‌کرد که در دوازده ساعت چه کاری می‌تواند بکند.
- آملیا! می‌شه از روی کله‌ی من بیای پایین؟ موهامو کردی خراب.

دختر با ناامیدی از روی سر ناظر سابقش پایین آمد و به دوسانتی که تا رویا اش مانده بود، فکر کرد. دو سانتی متر تا برخورد لنز تلسکوپ با نشان نظارت.

- آملیا می‌شه از جلوی نامه بری کنار؟ دارم می‌خونمش!
- آخه از وقتی که به دستت رسیده این سی‌امین باریه که می‌خونیش.
- نوموخوام!

آملیا ناچارا کنار رفت و شانس دوباره برای به دست آوردن نشان را از دست داد.

- یعنی چی که مشنگ می‌شم؟ این نه تنها غیرممکن، بلکه غیرقابل تحمله!

پنج ساعت مانده به اتمام ضرب الاجل!

- تق تق.
- خائن به خون! گندزاده! ریگولوس بلک!
- آ....ع....د...
- پروفسور! صدا ضعیفه...قطع می‌کنم من شما بگیر.

صدای برخورد عصای پیرمرد به همراه صدای خودش در جیغ و داد مادر سیریوس گم بود و حتی جیغ‌های بنفش رز هم به گوش مرد نمی‌رسید.
آلبوس دامبلدور کنار در ایستاد و سه دور ریشش را از بالا به پایین خاراند تا ورد خواباندن تابلو را به یاد آورد.
پس از خوابیدن تابلو، سه دور دیگر عینکش را عقب جلو کرد تا به یاد بیاورد که اصلا برای چه به آنجا آمده است تا اینکه بلاخره در را باز کرد و رز را دید.

- پروفسور اومدم من با عشق. بم می‌دین کار تا بشم مبلغ عشق؟
- نه دخترم مرسی. همون یه باری که رودولف عشق رو تو پاچم کرد برای هفت پشت محفل بس بود. این مرگخوار زدگی‌ها چیه؟ ما خومون فاوکس مذگان داریم!
ولی اگه جوراب پشمی داری می‌خرم ازت!

چهارساعت مانده به پایان یافتن دوازده ساعت

در قدیی با صدای جیغی مانند مرگ مشنگی در گورستان باز شد و مرگخواری بیرون آمد.
- تنفر خریدارید؟

مرگخوار درحالی که فحش تسترال داری زیرلب زمزمه می‌کرد، در را بست. رز دوباره زنگ را فشرد، آوادا زد و حتی هیس هیس هم کرد اما در باز نشد که نشد.
تنفر در خانه‌ی ریدل خریدار نداشت که به احتمال به دلیل متد جدید رودولف مبنی بر علاقه‌ی خاص بود. او به یاد آورد که جادوگر شاخه‌ای جدید به نام تنفر در ابراز علاقات خود کشف کرده بود.

سه ساعت مانده به اتمام وقت

بلاتریکس کروشیویی محض گذران وقت نثار رودولف کرد که او با مهارت بالا جاخالی داده و کروشیوی دیگری را در جواب فرستاد.

- زیـــــــــــــــنگ!

ساحره با بی میلی هرچه تمام تر دست از طلسم فرستادن برداشت و به سمت پنجره حرکت کرد، جادوگر هم با سرعت هرچه تمام تر از دسترسش دور شد.

-با بیت زوپس تماس گرفتید. جغد خود را بگذارید و یک کروشیو میل کنید...انشالسالازار بهتون آوادا می‌زنیم جواب می‌دیم.
- ولی من که زنگ زدم.

بلاتریکس برگشت و وسیله‌ی مشنگی آویزان بر در بیت را دید. کروشیوی به سمتش فرستاد و دوباره از پنجره به پایین نگاه کرد.
بر روی زمین، دختر به یادآورد که مدت کمی وقت دارد پس بیخیال زنگ و جغد شد.
- رز هستم از نوع پادار و نچینش. به رز پا ندار و بچین کار دادین، می‌دین به منم؟

ساحره در فکر فرو رفت. اگر دستیاری می‌داشت؛ می‌توانست کل روز را به تفریح مورد علاقه‌اش یعنی تعقیب رودولف و کروشیو زدن به مشنگ و غیرمشنگ بپردازد. آنهم در زمانی که دستیارش کار های خسته کننده‌ی سر و کله زدن با آن همه والدین فضول و جواب دادن به کوه نامه ها را انجام می‌داد.

- قبو...تو ساحره ای؟
- آره.
- و با کمالاتی؟
- آره.
- هیچ ساحره ای به خصوص با کمالات نباید به یک کیلومتری رودولف نزدیک بشه!

دو ساعت قبل از تمام شدن دوازده ساعت

بانوی چاق با بی میلی صحبتش را با ویولت قطع کرد تا اسم رمز را بپرسد.

- آرسینوس؟
- نه. اشتباه گفتی.

و به گفت و گویش ادامه داد. انگار نه انگار که دختری دم درب ایستاده است.

- آرسینوس!

قبل از اینکه بانوی چاق بتواند دهانش را بازکند، تابلو به کناری رفت و مرگخوارِ با نقاب از دالان بیرون آمد.
- بله؟
- گیم جدید اومده!دیدی؟
- گیم؟ ...اهم...گیم؟

رز با هیجان ویبره ای زد و جواب داد:
- آره! می‌گن بهترین گیم سال می‌شه. تا الانم کلی نامزد هم شده برا جایزه‌های مختلف. تازه خودم زدم خبرهاش رو تو تابلو اطلاعات. دیدیش که؟

آرسیونوس سعی کرد اعلامیه‌ی نخوانده را به یاد بیاورد ولی تنها چیزی که به ذهنش آمد، مردی با قمه بود.
- گیم فقط ویچر چهار! بقیه به در نمی‌خورن. ابته رودولف برای تازه واردها زیاد جالب نیس. نمی‌خوام فردا همه با قمه از خواب بیدار شن. نه، رودولف نه!

کمتر از یک ساعت مانده به مشنگ شدن رز

رز از برج ریونکلاو به سمت دخمه‌ی اسلیترین راه افتاد. آنجا آخرین جایی بود که می‌توانست کار پیدا کند. اگر موفق نمی‌شد تا آخر عمر مشنگ می‌ماند. شاید بهتر بود این دوازده ساعت را برای یادگیری علوم مشنگی و طرز استفاده از فناوری‎هایشان صرف می‌کرد.

به دم دخمه که رسید، هکتور را تا کمر خم شده در پاتیل دید که معجون سیاهی را هم می زد.
شاید هکتور از او معجون می‌خرید و این طوری کار پیدا می‌کرد و ساحره می‌ماند.

- هکتور!
- بله؟
- معجون می‌خری ازم؟
- معجون معجون بخر بدم؟

رز ترجیح می‌داد مشنگ شود تاکه معجون های هکتور را امتحان کند. پس سعی کرد چیز دیگری را بفروشد:
- ویبره چی؟ می خری اونو؟
- معجون ویبره ساز بدم؟
- می‌خوام برم بمیرم اصلا!
- معجون جسد ساز بدم؟


یازده و پنجاه و نه دقیقه‌ی کامل رفته از مهلت کاریابی- کوچه‌ی ناکترن

کوچه‌ی ناکترن شاید جایی باشد که برای برداشتن کلاهتان هم به آنجا نروید اما برای فروش اجناس عجیب و غریب بهترین جای ممکنه است.
تنگ، تاریک و پر از هیاهو. ویژگی‌های بازار سیاه!

در روشن ترین قسمت کوچه، بین پیرزن خمیده با پوست چروک و خال بزرگ روی بینی که به کتاب‌های ترسناک ماگل‌ها راه پیدا کرده بود و پیرمرد گوژپشتِ بی دندان که اجناس دزدی خود را تبلیغ می‌کردند، دختری با ردای زرد و نشان نظارتی که هنوز دست آملیا نیافتاده بود، برای قمه‌هایش مشتری جور می‌کرد:
- انواع قمه! کند و تند...قمه ی محبوب رودولف...قمه در همه سایز...
- تک شاخ...بچه تک شاخ...تک شاخ تازه مرده...نو در حد آنتیک!
- تخم اژدر آفریقایی...کاملا غیرقانونی...

دختر خیلی زود متوجه شد که هرچه قدر هم کلکسیون قمه‌هایش استثنایی می‌بودند، به پای سایر اجناس نمی‌رسیدند.
- اممم. جسد! جسد تازه و گرم...بدو تا سرد نشده...جسد رودولف!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.