هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۰:۵۷ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۷

پادما پاتيل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۴ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۰۳ چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
عکس

جو سنگینی سالن را در بر گرفته بود ناگهان کلاه داد زد اسلیترین و اسلیترینیا دست زدن
بالاخره نوبتش شد نوبت آن دخترک عجیب و غریب شرقی!
نامش ماریا بود و 11 سال داشت از چهره اش زیبایی و شیطنت میبارید ولی امروز و در این شرایط زیادی معصوم جلوه میکرد او دختری ایرانی بود اولین ایرانی هاگوارتز!

در آن سوی سالن هرماینی در گوش هری و رون گفت :فکر کنم یه دوست جدید پیدا کردیم

رونالد ویزلی همیشه بیخیال گفت: نه بابا اونم یه آدم دیگه من که چشمم آب نمیخوره میفته اسلیترین

هرماینی محکم گفت : نه من از دخترای ایرانی خیلی تعریف شنیدم اونا مهربون و شیطون هستن همینطور بسیار شجاع ، باهوش و بی تفاوت مطمئنم میفته توی گریفندور

هری با صدای آرام گفت : یه لحظه ساکت میشید کلاه میخواد گروه بندیش کنه

دخترک با قدم های لرزان به صندلی رسید وبر روی آن نشست و کلاه را روی سرش گذاشت

کلاه با صدای آرام زمزمه کرد: هوم یه دختر ایرانی چه خوب ولی به نظرت کدوم گروه بندازمت به نظر من تو یه ذره بلند پروازی
بعد از مکث کوتاهی دوباره گفت : میخوای بندازمت اسلیترین ؟

ماریا با ترس آب دهانش را قورت داد و گفت : نه خواهش میکنم منو ننداز اسلیترین من خلافکار نیستم منو بنداز هر گروهی که میخوای ولی اسلیترین ننداز

کلاه گفت : خب نظر منم همین بود ولی میخواستم نظر تو رو هم بدونم خودت کدوم گروهو دوست داری ؟

دختر با صدای خجالت زده گفت : گریفندور

کلاه گفت : ولی ممکنه اونجا به دردسر بیفتی مطمئنی

ماریا که شجاع شده بود محکم گفت : بله مطمئنم

کلاه به فکر فرو رفت که این دختر کوچک را به کدام گروه بندازد انقدر فکر کردنش طول کشید که آلبوس دامبلدور صبور هم کلافه شد شعله چشمان کنجکاو خاموش و همهمه ها شروع شد

ناگهان کلاه فریاد زد : گریفندور!!!

وصدای دست ها به اسمان رفت

درود فرزندم.

روند داستانت کمی سریع بود. درواقع میتونستی به سوژه بیشتر بپردازی و در مورد احساسات و وضعیت سرسرا و رولت توضیح بدی و توصیف کنی. حتی درباره این که همه از دیدن یه چهره نا آشنا تعجب کردن هم میتونستی بیشتر بگی.

بعضی جاها لحن رولت تغییر میکرد، مثلا یه جایی محاوره ای نوشته بودی و یه جایی کتابی، باید حواست باشه که لحن کل رول یکسان باشi.

علامت های نگارشی رو هم به هیچ وجه فراموش نکن. و دیالوگ ها رو هم این طوری بنویس و با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن.
نقل قول:
ماریا که شجاع شده بود محکم گفت : بله مطمئنم

کلاه به فکر فرو رفت که این دختر کوچک را به کدام گروه بندازد انقدر فکر کردنش طول کشید که آلبوس دامبلدور صبور هم کلافه شد شعله چشمان کنجکاو خاموش و همهمه ها شروع شد

ماریا که شجاع شده بود، محکم گفت :
- بله مطمئنم.

کلاه به فکر فرو رفت که این دختر کوچک را به کدام گروه بندازد. انقدر فکر کردنش طول کشید که آلبوس دامبلدور صبور هم کلافه شد، شعله چشمان کنجکاو خاموش و همهمه ها شروع شد.


با همه این ها، به نظرم اشکالاتت میتونن توی فضای ایفای نقش حل بشن.
تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط zahra2006 در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۲۰ ۱۱:۰۱:۴۸
ویرایش شده توسط zahra2006 در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۲۰ ۱۲:۲۶:۰۷
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۲۱ ۳:۴۸:۱۱


هری و هاگری در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ سه شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۷

Arshia8274


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴ سه شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۰ چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img5367c58367363.jpg
به همراه هاگرید داشتیم از کوچه دیاگون میگزشتیم . همیشه اینجا دچار استرس میشدم همه به من نگاه می‌کنن،پسری که زنده موند .
البطه غیر از اون جای شلوغ و پر سرو صدایه ولی تحمل نگاه مردم از همش سخت تره .
همه به این فکر می‌کنن که چرا من،ولی وقتی به هاگرید نگاه می‌کنم یه کم تحملش راحت تر میشه با اون نگاه محربون و لبخندش بهم آرامش می‌ده و باعث میشه که فکر کنم یه جادوگر عادی هستم .
هاگرید بهم گفت:( اینجا یه کاری دارم ، مشکلی نداره همینجا وایسی ؟ )
منم بهش گفتم « با لبخند » :( به شرطی که زود برگردی ) و اونم خندید و وارد شد .
تو این مدت به اطراف نگاه کردم که بعد یه تصویر آشنا به چشمم خورد .
همون پسری که تو ایستگاه کینگزگراد توی سکوی نه و سه چهارم دیدم . ظاهرا اومده بود چوب دست بگیره از پشت شیشه بازی کردن با چوب دستشو نگاه می‌کردم و بعضی وقتا بهم ریختن وسایلو چهره اش بعد خراب کاری خیلی بامزه می‌شد ، طوری وانمود می‌کرد که انگار از اول همه جا همین شکلی بوده .
بعد هاگرید بیرون اومد و گفت :( خسته شدی ) یه کم خودمو گرفتم و گفتم :( قول دادی زود بیای!! )
+خب الان یه کاری می‌کنم خستگیت برطرف شه
بعد راهشو به سمت مغایر فروش چوب دست شروع کرد. منم پشت سرش رفتم و یکم سرش غر زدم اما اون اصلا توجهی نکرد و وارد مغازه شد ، من در اون لحظه بیش‌تر از اینکه هیجان زده باشم به این فکر کردم شیرین کاریای خودم چجور میشه و با ترس و هیجان وارد شدم .
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img5367c58367363.jpg

درود فرزندم.

درواقع علاوه بر این که سیر داستان خیلی سریع پیش رفت، عملا میشه گفت پایانی هم نداشت. خود من وقتی رول رو تموم کردم با خودم گفتم پس بقیه‌ش کوش؟
شاید حتی این طور بشه گفت که رولت فقط توصیف از یه قسمت از داستان بود. درواقع یه داستان جذاب نیاز به نقطه اوج و اتفاق های غیر منتظره باشه، اما رول تو اینا رو نداشت.

حواست به غلطای املایی و تایپی باشه. می‌گذشتیم، البته و... . درواقع حتما یه دور از روی رولت بخون تا غلط تایپی‌ای باقی نمونده باشه و تمرکز خواننده رو بهم نزنه.

دیالوگ ها رو هم این طوری بنویس و با دوتا اینتر از توصیفاتت جداشون کن. علامت های نگاری هم فراموش کردی بعضی جاها، یادت باشه که این علامت های نگارشی هستن که به خواننده میگن کجا مکث کنه و کجا به خوندن ادامه بده.
نقل قول:
بعد هاگرید بیرون اومد و گفت :( خسته شدی ) یه کم خودمو گرفتم و گفتم :( قول دادی زود بیای!! )

بعد هاگرید بیرون اومد و گفت :
- خسته شدی؟

یه کم خودمو گرفتم و گفتم :
- قول دادی زود بیای!


برای توصیف حالت گوینده و حتی خود راوی که اینجا هریه، نیاز نیست توی گیومه اون حالت رو بنویسی، مثلا «با لبخند». کافیه همین "با لبخند" رو از توی گیومه در بیاری و توی جمله بیاریش.

به نظرم میتونی خیلی بهتر از این ها بنویسی. به نکاتی که گفتم دقت کن و میتونی به رول های قبلی هم نگاه کنی تا بهتر نکاتم رو متوجه شی.

تایید نشد
!


ویرایش شده توسط Arshia8274 در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۱۹ ۲۱:۳۳:۴۱
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۱۹ ۲۱:۴۹:۳۰
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۱۹ ۲۱:۵۰:۳۴


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۱ دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۷

مگان جونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۰ دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۰:۵۴ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره ۸ : دامبلدور در حال باز کردن نامه ای به کمک شمشیر گریفندور


پرفسور پرفسور دانبلدور ...پرفسور
این را جولین اسمیت شاگرد جدید هاگوارتز با صدای بلندی میگفت .
دانبلدور برگشت و با تعجب رو به جولین گفت :
چی شده جولین چرا اینقدر منو بلند بلند صدا میکنی ؟!
جولین :
آه پرفسور ببخشید اما خب کاره مهمی باهاتون داشتم .پیک فکر کنم اشتباهی نامه شما رو برای من اورده .
دانبلدور سرش را تکان میدهد و میگوید :
آخ از دست این جغد پیر خب تو که نامه رو باز نکردی ؟!؟
-نه نه به هیچ وجه پرفسور
-خوبه پس نامه رو بهم بده جولین
جولین نامه رو به دانبلدور میده . همزمان با نامه دادن جولین به دانبلدور 
اسنیپ از راه میرسه و با شک و تعجب به نامه دانبلدور نگاه میکنه و از اونجا رد میشه .
دانبلدور که اوضاع رو این طوری میبینه نامه رو از جولین میگیره و به اتاق سری و مخفی خود میره تا نامه رو بخونه .
دانبلدور هر کاری میکنه که نامه رو بخونه نمیشه حتی با ورد معروف باز کردن قفلها اسپیاکتویوس
خسته از این همه تقلا رو به ققنوس میکنه و میگه معلوم نیست این نامه چیه که هیچ جوره باز نمیشه
ققنوس سرش کج میکنه و شروع میکنه به بال زدن
دانبلدور که تعجب کرده از این کار ققنوس از جاش بلند میشه و سمت ققنوس میره و سعی در آرام کردن ققنوس داره که نگاهش به یک شی نورانی میفته که زیر لانه ققنوس داره برق میزنه به زور اون شی رو در میاره اون شی چیزی نیست جز شمشیر اصیل گریفندور
دانبلدور با شمشیر نامه رو باز میکنه و شروع به خوندن میکنه ...
هر لحظه چشماش گرد و گرد تر میشه و نامه را مچاله میکنه میندازه در آتش .
-این چه شوخیه مسخره ای بود .کار کی میتونه باشه
به زودی میفهمم
...

درود فرزندم.

داستان رو کمی سریع پیش بردی. درواقع میتونستی بیشتر به کلنجار رفتن های دامبلدور بپردازی و توصیف کنی.فضاسازیات هم کم بود، یهو اسنیپ اومد و بعدش چی شد؟ دامبلدور یهو رفت تو اتاق؟ این قسمتای حساس رول هستن و باید دربارشون توصیف بشه.

دیالوگ ها رو حتما با خط تیره بنویس و با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن. همین طور حواست به علامت گذاریا باشه.
نقل قول:
خسته از این همه تقلا رو به ققنوس میکنه و میگه معلوم نیست این نامه چیه که هیچ جوره باز نمیشه
ققنوس سرش کج میکنه و شروع میکنه به بال زدن


خسته از این همه تقلا رو به ققنوس میکنه و میگه:
- معلوم نیست این نامه چیه که هیچ جوره باز نمیشه .

ققنوس سرش کج میکنه و شروع میکنه به بال زدن.


افعالت و جمله ها بهتره کمی مرتب بشن. فعل ها برن ته جمله.
و این که... دامبلدور.

با تمام این ها، امیدوارم اشکالاتت با ورود به فضای ایفای نقش حل بشن...

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۱۱ ۰:۱۵:۰۹


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷

هافلپاف

هلگا هافلپافold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۲ یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۳۲ چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۷
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
سلام
همه جا گفته شده نمایشنامه ولی من نوشته افراد قبلی رو خوندم مثل داستان نوشتند من نمیدونستم چطور باید بنویسم. بهرحال به قوانین اعتماد کردم و به صورت نمایشنامه نوشتم.

عکس شماره پنج رو نوشتم :
http://www.jadoogaran.org/modules/new ... wtopic.php?post_id=312368
-----------------------------------------------

[پروفسور مک گوناگال طومار پوستی بزرگی را جلوی چشمش می گیرد]

مک گوناگال - واتسون، توماس !

[ پسر ریز نقشی از میان جمعیت جلو می آِید و آرام آرام به سمت سه پایه و کلاه می رود. نور سالن کم می شود و اسپاتلایت روی پسر می افتد که حالا کلاه را سرش گذاشته و تا گردنش پایین آمده ]

کلاه- خوب، خوب، خوب ... ببین چی داریم ! یک اسلایترینی ذاتی ... فکر نمی‌کنم تصمیم گرفتن درباره تو کار سختی باشه ... تو از نسل سالازار اسلایترین هستی !

تومانس [با حالتی شگفت‌زده] - چی ؟ امکان نداره ... اگر اینطور بود حتما خودم می دونستم ! تازه ... من دوست دارم در گروه اسلایترین باشم. دقیق‌تر نگاه کن ...

کلاه - عجیبه ... خیلی عجیبه ... اما وابستگی تو به خون اسلایترین کاملا مشخصه ... ولی صبر کن، من سختکوشی عظیمی در تو میبینم ... و صداقتی که در جوهره توئه ... باور نکردنیه !!! تو خون هلگا هافلپاف رو هم در رگ هات داری ...

[توماس دست هایش را بالا میبرد که از تعجب روی دهانش بگذارد اما دست‌هایش به لبه کلاه می خورد و کلاه کج می‌شود]

کلاه [با خنده] - ... و همینطور بی‌دقتی هلگا رو ...

توماس - اما شجره‌نامه خانوادگی ما، فقط یک پیوند خونی خیلی ضعیف با گودریک گریفندور رو نشون میده ...

کلاه [این‌بار صدای او هم شگفت زده است] - با گودریک گریفندور ؟ بذار ببینم ... بله بله ... درسته همینجاست ... پیوند خیلی دورادوره، ولی ردی از نژاد گودریک بزرگ هم در تو وجود داره ... و همینطور بارقه‌هایی از شجاعت قهرمانانه ...

توماس [با لحنی ناامید] - من همیشه دلم میخواست توی گروه ریونکلاو باشم ... همیشه فکر میکردم هوشمندی و منطق بهترین سلاح دربرابر هر جادویی هست ...

کلاه [در حالی که قهقهه میزند] - فکر درستی می‌کردی ... جدّه بزرگ تو هم همین فکر رو میکرد ... واقعا مورد بی نظیریه، اما ظاهراَ پیوند دوری هم با روونا ریونکلاو داری ... درست در نیم‌کره چپ مغزت ... فقط کسی که مستقیم به نسل روونا برسه چنین قدرت استدلال بالایی در مغزش داره ... واقعا عجیب و جالبه

توماس [که حالا او هم می‌خندد] - داری میگی من نواده هر چهار بنیان‌گذار هاگوارتز هستم ؟ ... ولی این واقعا غیرممکن به نظرم یاد ...

[صحنه آرام آرام روشن می شود و حالا دوباره جمعیت بچه ها و پروفسور مک‌گوناگال هم دیده می‌شوند]

کلاه [با صدای بلند] - توماس واتسون عضو هر چهار گروه هاگوارتز میشه !!! گریفندور !!!! اسلایترین !!!! ریونکلاو !!! و هافلپاف !!!!

[در حالی که جمعیت دانش‌آموزان سال اولی برای توماس دست می‌زنند اساتید با نگاهی تعجب‌زده و سردرگم یکدیگر را نگاه می‌کنند، و توماس نمی‌داند باید به سمت میز کدام گروه برود ...
پرده بسته می‌شود ...]

درود فرزندم.

درمورد نمایشنامه نویسی، درواقع ما نوع خاصی از نمایشنامه رو مینویسیم که رول خطاب میشه. حالت داستانی داره و کمی قوانینش با نمایشنامه نویسی متفاوته. همون طور که گفتی و خودتم دیدی، ساختار رول‌های اعضا متفاوته و مثل داستانند.
فکر کنم به خاطر همین که سعی کردی در قالب نمایشنامه بنویسی، افعالت و ظاهر رولت کمی برای این سایت غریب و نا آشنا به حساب میاد.

جدا از این‌ها سوژه‌ت کمی عجیب و غیرقابل باور بود. البته تا حدی با توصیفاتت ملموسش کرده بودی اما کافی نبود. به هرحال باز هم نیاز بود درمورد احساسات و فضای سرسرا توصیف می‌کردی.

و این که ما توصیفات و حالات رو توی [] نمیذاریم. و همین طور دیالوگ‌ها رو فقط با یه خط تیره نشون نمیدیم. باید از فعل‌هایی مثل "گفت" و... استفاده کنی. درواقع مثلا یه قسمت از رولت اینجوری میشه:

نقل قول:
[ پسر ریز نقشی از میان جمعیت جلو می آِید و آرام آرام به سمت سه پایه و کلاه می رود. نور سالن کم می شود و اسپاتلایت روی پسر می افتد که حالا کلاه را سرش گذاشته و تا گردنش پایین آمده ]

کلاه- خوب، خوب، خوب ... ببین چی داریم ! یک اسلایترینی ذاتی ... فکر نمی‌کنم تصمیم گرفتن درباره تو کار سختی باشه ... تو از نسل سالازار اسلایترین هستی !

تومانس [با حالتی شگفت‌زده] - چی ؟ امکان نداره ... اگر اینطور بود حتما خودم می دونستم ! تازه ... من دوست دارم در گروه اسلایترین باشم. دقیق‌تر نگاه کن ...


پسر ریز نقشی از میان جمعیت جلو می آِید و آرام آرام به سمت سه پایه و کلاه می رود. نور سالن کم می شود و اسپاتلایت روی پسر می افتد که حالا کلاه را سرش گذاشته و تا گردنش پایین آمده .

کلاه گفت:
- خوب، خوب، خوب ... ببین چی داریم ! یک اسلایترینی ذاتی ... فکر نمی‌کنم تصمیم گرفتن درباره تو کار سختی باشه ... تو از نسل سالازار اسلایترین هستی !

تومانس با حالتی شگفت‌زده گفت:
- چی ؟ امکان نداره ... اگر اینطور بود حتما خودم می دونستم ! تازه ... من دوست دارم در گروه اسلایترین باشم. دقیق‌تر نگاه کن ...


حواست به علامت گذاری ها هم باشه. علامت گذاری ها بخش مهمی از رول رو تشکیل میدن.

امیدوارم اشکالاتت با ورود به فضای ایفای نقش حل بشن...

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۲۹ ۲:۵۷:۰۴

همه چیز از چهار بنیان‌گذار شروع شد ...


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷

کاراکتاکوس بورک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۰ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۳ دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷
از هر طرف که فکرشو بکنی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
►تصویر شماره 7 کارگاه نمایشنامه نویسی◄

- خیلی خب... نگفتی کجا بودی! بار چندمیه که دارم ازت می پرسم!
- بیرون بودم... و بعدشم، با این دفعه ای که پرسیدی، میشه بار چهاردهم.
- بیرون اسم داره!
- ای بابا...

هری که در دل خود بر بخت بدش لعنت می فرستاد، پیش خود گفت:
- آخه کار بود کردی پدر من؟ خوشی زده بود زیر دلت؟ تو که میدونستی قضیه رو!

اسنیپ به هری چپ چپ نگاه کرد و گفت:
- چی داری زیر لب میگی؟ بلندتر بگو بشنوم!
- هیچی، دارم به این سیاه بختی خودم فحش میدم!

اسنیپ دستش را به کمرش زد و ادامه داد:
- خب خب! از کی تا حالا آقا بدبخت شدن؟ کم واست بشور و بساب داشتم؟ کم واست از جونم مایه گذاشتم؟ کم برات معجون های رنگ و وارنگ درست کردم؟ حالا من شدم آدم بده؟
- یه طوری میگی انگار وظیفه من بوده همه اینا! به من چه ننه بابام تو رو انتخاب کردن که بشی پدرخوانده م و خودشون اونطوری مردن!
- آخی... لیلی...

چشمان اسنیپ پر از اشک شد، ولی این احساساتی شدن او چند لحظه ای بیشتر طول نکشید!
- جمع کن بینم! من رو مامانم غیرت دارما!
- باشه حالا. اینم مثل باباشه. کِی یاد میگیرین آدم شین شماها؟
- مگه چمونه؟
- ایناها دیگه! اینطوری این!
-

با بغض هری، اسنیپ به غلط کردن افتاد. هیچوقت دلش نمی آمد که هری را اذیت کند. آخر او چشم هایی شبیه چشم های لیلی داشت و نمی خواست که چشم های لیلی را اشک بار ببیند... .
- باشه، هر چی تو بگی اصلا.
- بریم پیتزا!

درود فرزندم.

سوژه‌ت جدید و طنز بود. برای پست طنز فضاسازی اینا کافی بود، تیکه‌های خنده‌دارم داشت رولت. تکلیفت معلومه اصلا. همه چیو رعایت کردی.

از اعضای قدیمی سایتی هستی فکر کنم. اگه هستی به من یا مدیرا اطلاع بده تا بدون گروهبندی معرفی شخصیت کنی و رستگار شی.

تایید شد
!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۶ ۵:۰۰:۴۵


درمیان ترس ها
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
کالین به ارامی میان جمعیت یازده ساله ها ایستاد در حالیکه هنوز هیچ ایمانی به ایستادنش در انجا نداشت.این روزها سخت ترین لحظات زندگی کوتاهش را تجربه کرده و هنوز....
صدای پدرش درست مثل یک نوار ضبط شده درذهنش جان داشت:

_میدونی کالین...زندگی توی دنیای جادوگری اونقدرهاآسون نیست،اما قشنگترین تجربه ایه که میتونی داشته باشی.من وقتی به سن تو بودم یه ماگلزاده ی تنهابودم که نگاه اصیلزاده هابهش باحقارت و نگاه ماگلزادهابابی تفاوتی بود... من فقط یازده سالم بود کالین؛فقط یازده سال!ترسیدم،خیلی زیاد.گریندلوالد رو تازه شناخته بودم و ذهنم محدود به ظلمهایی بود که به ماگلهاو ماگلزاده هاکرده بود...پدرم،تنهاکسی که داشتم باجادوگرشدنم مخالف بود و من...تنهابودم...خیلی تنها...کاش کسی رو داشتم که درکم کنه و قانعم کنه تااونطورناگهانی کلاه گروهبندی روکنارنزنم فرارنکنم.امامتاسفانه...اتفاق افتاد.من شانس جادوگرشدن رو از دست دادم کالین...هیچکس نفهمید چرا طلسم"آبلیویت" روی من اثر نکرد امامن خیلی زود فهمیدم...جادو از من عصبانی بود و میخواست من درتمام عمرم حماقت بچگانه ام رو به خاطر داشته باشم...این فقط مربوط به خودته،اماامیدوارم تصمیمی بگیری که پشیمونت نکنه،پسرم!

"کالین مکفرسون!"
زنی قدبلند و رداپوش که کلاهی ولی بازایستادو به چارپایه روبرو چشم دوخت؛انگارکه تاریخ قصد بازیگوشی باخاطره هارا داشته باشد،کالین شنیده بود اینروزهاجادوگری به نام ولدمورت دوباره و پرقدرت تر از قبل رویای نابودی دنیای ماگلهاو ماگلزاده ها را درسر دارد.دوباره شروع به حرکت کردو روی چارپایه نشست.لبهایش رابه هم فشرد و و نگاهی به جمعیت شاد روبرویش انداخت.نفس عمیقی کشید و این بار کاملا مصمم دوبنداآویزان از کلاه را زیرچانه اش گره زد و به آرامی زمزمه کرد:
_اشتباهت تکرارنمیشه پدر...من این شانس رو نمی بازم!
شبیه به کلاه سخنگوبر سر داشت از روی تومار این راخواند و با نگاهی منتظر جمعیت را کاوید.
کالین اولین قدم رابرداشت

درود فرزندم.

ایده‌ت خیلی تازه بود. درواقع تو به گروهبندی کالین نپرداخته بودی، بلکه به تصورات و صحبت‌های پدرش. این خیلی خوبه که یه دید دیگه داشته باشیم.

توصیفاتت کافی بود و میشد فضای رولت رو توی ذهن تصور کرد.

اما میدونی، آخرش کمی مبهم بود. خود سوژه مبهم نبود، بلکه جمله آخر رولت کمی گیجم کرد. سعی کن تمام جملات رو واضح بنویسی که خواننده ذهنش درگیر کلمات و معانیشون نشه و بتونه از رولت لذت ببره.

امیدوارم اشکالاتت توی فضای ایفای نقش حل بشن...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۵ ۱۵:۴۴:۵۶


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۴ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷

دلورس.آمبریج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۳ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
حوالی ساعت هفت بعد از ظهر یک روز نسبتا سرد زمستانی , در حالی که صدای راه رفتن مشنگ ها و دادو فریاد دست فروش ها که میخاستند اجناس تقلبی و اغلبا قاچاق خود را به خریداران از همه جا بی خبر قالب کنند , هری و دامبلدور قدم زنان و بی توجه به هیاهوی همیشگی شهر لندن بسوی ورودی وزارتخانه در حرکت بودند... دامبلدور طبق قولی که در شروع سال تحصیلی به هری پاتره پانزده ساله داده بود , میبایست در ایام کریسمس او را برای آشنایی بهتر و بیشتر به وزارتخانه ببرد.

دامبلدور اشاره ای به کوچه ای که تهش بن بست بود کرد و با لبخندی رضایت بخش بر صورت ریش پشمکی اش گفت :
- عاا هری , بهتره ازین مسیر بریم......خلوت تره

هری که افکارش درگیر شلوغی و سر صدای ماگل های دور و اطرافش بود همچون آهنربا فقط بدنبال مدیر مدرسه اش میرفت و اصلا هم طبق عادت همیشگی اش نمیپرسید : " چرا؟! "

سرانجام پس از رسیدن به انتهای کوچه که بن بست بود , هری جوان رو به دامبلدور که خوشحال بنظر میرسید با نگاهی غرق در تعجبه بوجود امده از مکان فعلی پرسید :
- پروفسور...میخواستم ...میخواستم بدونم ما الان نباید در راه وزارت خونه باشیم؟

دامبلدور که از قبل انتظار چنین سوالی را از هری داشت با لحنی آرام و قانع کننده گفت :
- فکر کنم متوجه شده باشی که دیدن هری پاتر در ورودی اصلی وزاتخانه توجه هر جادوگر یا مرگخواری و بخودش جلب میکنه؟ ... از طرفی میخوام یه روش فوق العاده پر کاربرد و باستانی رو که قطعا در آینده لازمت میشه رو شخصا بهت آموزش بدم!

هری که از تعجب و کنجکاوی بی حد اندازه ای که دامبلدور با چند جمله در وجودش شعله ور کرده بود به آرامی پرسید :
- احیانا میشه بگین چه روشی؟

- عا البته فقط کافیه دستمو بگیری و تمرکز کنی.

-همین؟!

-دستمو بگیر هری

هری که از سوال بی موردش آگاه شده بود با حالتی مطیع و آرام دست پروفسور کهن و فرزانه را گرفت و .....

دیوار هایی از جنس زمرد ناخالص که قدمتش را هرکسی نمیداند , جادوگران , ماموران , کارکنان و مشنگ هایی که به جرم استفاده از جادو در ملع عام یا به هرشکل دیگری دستگیر شده بودند در تالاری به طول سیصد متر یا بیشتر در رفت امد بودند.

هری که بعد از اپارات اجباری که چیزی ازش سر درنیاورد رو به دامبلدور که دست به سینه ایستاده و به کارگرانی که مشغول نصب کردن بنری با مضمون " خواص شگفت انگیز خون اژدا " بودند نگاه میکرد , با نن نن کردن گفت :
- پروف...پروفسور.....پروفسور دامبلدور مطمعنم این روشی که چند لحظه پیش ازش حرف زدین.... برای بالا آوردن ناهار عالی عمل کنه

- آآآ هری...! دوست من بی شک این روش مزایای مختلفی داره که حالت تهوع یکی از اونهاست....بهرحال به مرور زمان عادت میکنی

هری که به دامبلدور بیشتر از هرکس دیگه ای اعتماد داشت حرف هایش را بخاطر سپرده و همراه اون به سمت آسانسورجادویی راه افتادن...مقصد اونها بخش کنترل رد پای جادوگران زیر سن قانونی بود
اما همینطور که قدم زنان از بین جمعیت میگذشتند مردی با ردای سیاه که پیکرش تفاوت چندانی با مردگان بیرون آمده از گور نداشت از دور به هری دست تکان میداد...هری که نفسش در سینه حبس شده بود و عرق سردی بر پیشانی داشت بی اختیار دست دامبلدور را کشید و به مرد سیاه پوش اشاره کرد.
دامبلدور که ریش هایش از تعجب فر خورده بودند به سمت مرد راهی شد تا از زاویه ای نزدیک اورا ببیند.

- عم.... هری از جات تکون نخور.... من ...برمیگردم.

نزدیک و نزدیک تر...نزدیک و نزدیک تر...

دامبلدور با لحنی پدرانه :

- حالت چطوره تام؟

- خوش حالم تونستم پیدات کنم آلبوس!...اینطور که به ما خبر دادن تو انگشتر محبوب پدر بزرگمو به سرقت بردی , آیا این خبر حقیقت داره؟

-تکذیب میکنم

- اما اون تو انگشتته

خب پس دیگه مال منه مشکلی داری؟

- پیر مرد احمق! نکنه از جونت سیر شدی که جلومون بلبل زبونی میکنی؟ نجینی...بخووورش!

- فسسس فوس فیس ( ارباب باید بدونن نجینی لب به غذاهای تاریخ گذشته نمیزنه )

دامبلدور با صدایی رسا و خوشحال :

- خب میتونیم این یه موردو بزاریم به حساب خوبی های سن بالا بودن !
چوبدستیتو در بیار تام !

ولدمورت با بی میلی چوبدستی از جنس استخوان پدرش را از زیر شنلش بیرون میکشد...

دو جادوگر که در انجام افسون های پیشرفته مهارت دست ناپذیری را دارند حالت حمله میگیرند.
ناگهان از بین جمعیت تماشاچی هری سراسیمه وارد میدان شده و تلفن همراه دامبلدور را که زنگ میخورد بخودش رساند.

-پروفسور ....پروفسور ... گوشیتون...

- عا متوجه شدم هری ولی میبینی که در چه شرایطیم ! هووف .

گوشی را از هری گرفته و با اشاره ای به ولدمورت که نشانگر ( یه لحظه وایسا) است جواب میدهد:

- الو؟.... عاهاهاها ....جیسون! واقعا از شنیدن صدات خوشحالم مرد چیشد یادی از ما کردی....واقعا؟...چه خوب...هاهاهاها باشه باشه الان میام.
دامبلدور که از شنیدن صدای دوست نسبتا صمیمی دوران تحصیلش خشوحالتر از همیشه به نظر میرسید رو به تام کرده و گفت :

- فکر کنم باید دوعل رو به یه وقت دیگ ای موکول کنیم تام ....راستش یکی از دوستان قدیمیم برای عید دیدنی داره میره هاگوارتز از طرفی مینورا دست تنهاست و منم باید برای پذیرایی و عرض ادب اونجا باشم متوجه هستی که؟

ولدمورت که بیشتر از دامبلدور خوشحال بود که از دوعل با او نجات یافته با غرور تمام گفت :

- امیدوارم بهتون خوش بگذره آلبوس...راستشو بخوای ماهم شب به عمارت مالفوی به صرف شام و عیدی دادن به دراکو دعوتیم

- عصر بخیر......دستمو بگیر هری!

صحنه تاریک میشود


http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img578a30172d0d9.jpg

درود فرزندم.

با این خود سوژه چیزی برای گفتن نداشت اما تو با طنز‌های ریزی که به کار بردی سرگرم کننده‌ش کرده بودی. حتی این که رفتار آخر لردولدمورت به شخصیتش نمیخورد، تا حدودی با بی منطقی و طنز رولت توجیه شده بود.

حواست به غلطای تایپی باشه، این جور غلطا حواس خواننده رو از رول پرت میکنن.

از اعضای قدیمی هستی؟ چون به نظرم با سبک رول نویسی جادوگران آشنایی.
اگه هستی به من یا مدیرا بگو و بدون گروهبندی معرفی شخصیت کن. این جوری هم راحت میشی و هم رستگار.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۴ ۱۶:۲۱:۵۲


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۲ پنجشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۷

هستيا كرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۸ پنجشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۴۸ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین


با نگاهی نگران به دور و برش و دانش آموزانی که یکی یکی نامشان خوانده می شد و گروهبندی می شدند ، خیره شد. سعی کرد برای کم کردن اضطرابش به چیزی غیر از گروهبندی فکر کند...
ناخودآگاه تصویر خواهرش با موهای پرپشت سیاه که روی کمر باریکش می ریختند و زمانی که پشت چرخ نخ ریسی اش می نشست و آواز می خواند، به یادش آمد. هرچه بیشتر به آن تصویر ذهنی فکر می کرد جزئیات بیشتری به یادش می آمد... خواهرش... ان آهنگ قدیمی وحشتناک را با چه صدای دلنشینی می خواند...
"روزی دو خواهر بودن که بازی کنان رفتن...
برای دیدن کشتی های پدرسان که برمی گشتند...
ولی خواهران که رسیدند بر لب دریا...
کوچک تر را بزرگ تر به آب انداخت و شد ناپیدا..."


نگاهش را به دخترکی با موهای قهوه ای دوخت که روی چهارپایه نشست .

"گاهی با غرق شدن،گاهی نیز شنا کنان...
در نهایت جسدش رسید به سد آسیابان..."


- گریـــــــفنــدور!

"ولی آسیابان با استخوان سینه ی او چه کرد ؟
برای آهنگ نواختن خود ویولنی ساخت...
با انگشتان کوچک او چه کرد؟
پیچ کوک هایی برای ویولونش ساخت..."


در نهایت لیسا تورپین نیز به ریونکلاو پیوست. جمعیت اطرافش کمتر و کمتر می شد و اضطرابش بیشتر و بیشتر. دوباره توجهش را به موسیقی داد...

" و با برآمدگی بینی اش چه کرد؟
خرکی بر ویولونش ساخت...
با رگ های آبی رنگش چه کرد؟
سیم هایی برای ویولونش ساخت..."


به اطرافش نگاه کرد. جز حداکثر شش نفری که با حساب او باقی مانده بودند، بقیه دانش آموزان گروهبندی شده و بر سر میز گروه هایشان نشسته بودند.

" با چشمان خیلی روشنش چه کرد؟
به وقت سپیده بر ویولونش گذاشت...
با زبان خیلی خشنش چه کرد؟
آن را که به اندازه سخن رانده بود بیل کرد..."


- الفیاس دوج .

- هــافلـــپـاف!

"سپس سیم سوم به حرف آمد و گفت :
- هـی آن طرفی پدرم پادشاه است..."


نگاهی مضطرب به اطراف انداخت. سه نفر . فقط سه نفر بودند که باقی مانده بودند. با نگرانی پاهایش را به زمین کشید.

"سپس سیم دومی به حرف آمد و گفت :
- هـی آن طرفی مادرم ملکه است.."


دو نفر . دونفر باقی مانده بودند. نگاه خیره ی دیگران را بر خود حس کرد...

"سپس هر سه سیم به حرف آمدند و گفتند:
-هـی آن طرفی این خواهرم بود که مرا غرق کرد! "


- رزالیا اونز.

نگاهی به بالا کرد و دست از زمزمه کرد و خواندن کشید. همه ی تالار به او که آخرین نفری بود که گروهبندی می شد خیره شده بودند . با خود گفت:
- می خوام از این جا برم بیرون ! اینجا جای من نیست !

ولی خب... مثل همیشه کسی افکارش را نشنید.در حالی که سعی می کرد پایش به ردای گشادش گیر نکند، نگاهی به چشمان طوسی اما جدی پروفسور مک گونگال انداخت و آرزو کرد کاش خودش هم می توانست در آن لحظه چنین چهره ی مصممی به خود بگیرد . در حالی که به شدت می لرزید روی چهارپایه نشست.

- اشتباهه ! یه چیزی اشتباهه ! این جا جای من نیست!

پروفسور مک گونگال کلاه را روی سرش گذشت...
ثانیه ها ازپی هم می گذشتند ...
شکاف هایی که نقش دهان کلاه را ایفا می کردند از روی سرش چرخیده و به سمت پروفسور مک گونگال برگشت.
- مینروا چرا یک ماگل رو پیش جادوگر ها آوردی؟ باید یه مشنگ رو گروه بندی کنم؟

درود بر تو فرزندم.

جالب بود واقعا.
مطمئنید شما که تازه وارد هستید؟

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط N.Black در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۹ ۲۲:۱۷:۱۲
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۰ ۲۰:۱۹:۵۳
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۰ ۲۰:۲۰:۲۶


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۰ چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۷

اسكورپيوس مالفوىold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۴ چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۴۴ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 24
آفلاین
عکس مرتبط با نمایشنامه

_هی نگاه کن اون هریه 
_هری پاتر معروف؟ 
هری سعی میکرد توجهی نکند اما بعد از گذشت 
4 سال آشنایی با دنیای جادوگری و شناختن خودش دیگر تحمل سنگینی نگاه هم نوعانش به 
جای زخمش آسان نبود... 
هاگرید که متوجه سکوت هری شده بود دستی 
به شونه اش کشید و گفت: *هری ناراحت نباش فکر میکردم دیگه باید برات عادی شده باشه، 
فعلا به این چیزا فکر نکن.* و سرش رو نزدیک 
گوش هری برد و به آرامی گفت :*پروفسور دامبلدور وظیفه ی مهمی رو به من و تو واگذار 
کرده خودت که میدونی.* 
هری به هاگرید لبخندی زد و به آرامی به راه خود را به سمت مغازه اولیوندر ادامه دادند. 
بعد از گذشت لحظاتی هری و هاگرید خود را 
روبروی مغازه ی پیرمرد چوبدستی ساز یافتند هری با هل دادن در صدای زنگ آویز در را به صدا درآورد. شخصی که تا آن لحظه پشت به آن ها مشغول مرتب کردن چوبدستی های عزیزش بود با شنیدن صدای آویز به سمت آن ها چرخید و 
با خوشحالی گفت :*هاگرید ،هری از دیدنتون خوشحالم بالاخره اومدین منتظرتون بودم. آلبوس با اون جغد مریض احوالش بهم خبر اومدنتونو داد.* و بعد با صدایی که از قصد آرام حرف 
میزد ادامه داد :*چیزی که دنبالش هستین پشت مغازست دنبالم بیاین نباید کسی متوجه بشه وگرنه فاج دوباره بخاطر همکاری با آلبوس برام دردسر درست میکنه.* 
هری و هاگرید با همان سکوتی که از ابتدای 
ورود به مغازه حفظ کرده بودند با راهنمایی اولیوندر به پشت مغازه رسیدند. 
اولیوندر چوبدستی کاغذپیچ شده رو به دستان هری جوان سپرد و گفت :*هر دو تاتون خوب میدونید این ابر چوبدستی آلبوسه پس نباید به 
دست نا اهلش بیفته پس حواستون رو خوب جمع 
کنید و توی راه بی دقتی نکنید.* 
هری با کنجکاوی پرسید :*آقا چرا چوبدستی پروفسور پیش شماست ؟* 
اولیوندر پاسخ داد :*آلبوس چوبدستی بیچاررو 
شکسته بود* 
هری و هاگرید از مغازه ی اولیوندر بیرون آمدند و بار دیگر آویز را به صدا درآوردند... 

درود فرزندم.

سوژه‌ت جدید بود اما سریع پیش برده بودیش. یه جورایی انگار خام بود. بهتر بود که بیشتر بهش می‌پرداختی، مثلا سر قسمتی که اولیوندر ابرچوبدستی رو به هاگرید و هری می‌ده، توصیفات و فضاسازی‌های بیشتری از احساسات شخصیت‌ها نیاز بود.

دیالوگ‌ها رو هم با خط تیره بنویس و با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن. اینطوری:
نقل قول:
هاگرید که متوجه سکوت هری شده بود دستی 
به شونه اش کشید و گفت: *هری ناراحت نباش فکر میکردم دیگه باید برات عادی شده باشه، 
فعلا به این چیزا فکر نکن.* و سرش رو نزدیک 
گوش هری برد و به آرامی گفت :*پروفسور دامبلدور وظیفه ی مهمی رو به من و تو واگذار 
کرده خودت که میدونی.* 
هری به هاگرید لبخندی زد و به آرامی به راه خود را به سمت مغازه اولیوندر ادامه دادند. 


هاگرید که متوجه سکوت هری شده بود دستی به شونه اش کشید و گفت:
- هری ناراحت نباش فکر میکردم دیگه باید برات عادی شده باشه، فعلا به این چیزا فکر نکن.

و سرش رو نزدیک گوش هری برد و به آرامی گفت :
- پروفسور دامبلدور وظیفه ی مهمی رو به من و تو واگذار کرده خودت که میدونی.

هری به هاگرید لبخندی زد و به آرامی به راه خود را به سمت مغازه اولیوندر ادامه دادند. 


با همه‌ی این ها امیدوارم اشکالاتت با ورود به فضای ایفای نقش حل بشن...

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۸ ۱۸:۱۶:۰۰
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۸ ۱۸:۱۶:۵۷

اصالت و قدرت برای لحظه اوج ! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما ...

بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد ...

Only slytherin


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵ یکشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۷

کورمک مک لاگن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۵۷ شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
تصویر شماره 10
لینک تصویر= http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img5367c58367363.jpg

هری و هاگرید دست در دست هم، همچون پدر و پسری که به تازگی یکدیگر یافتند در کوچه دیاگون قدم میزنند
ناگهان هری چشمش به یک گیاه میخورد که شبیه انسان است ولی با فیزیکی درخت مانند.. ناگهان فردی که کنار فروشگاه لوبیا هایی با تمام طعم ها ایستاده بود گیاه را از درون گلدان بیرون میکشد و هری جیغ آرام ولی تیزی را میشنود و از هوش میرود وقتی چشم باز میکند در آغوش هاگرید آرام گرفته است
هری رو به هاگرید:
هاگرید این چی بود؟؟
_این یه مهر گیاه بود
_چی.. چیه گیاه
_مهر مهر گیاه یه نوع گیاهیه که از ش برای درمان افرادی که خشکشون زده استفاده میشه
_کدوم افراد.. خشکشون زده یعنی چی؟؟؟
_هیچی ولشون کن الان نمیتونم برات توضیح بدم
تازه شانس اوردی این یه مهر گیاه جوون بود وگرنه تا حالا مرده بودی
_خوش حالم که دوباره تورو میبینم هاگرید
دراکو مالفوی هری را میبیند و به او میگوید هههه توئه بچه ی ترسو میخوای جلوی ارباب سیاه رو بگیری
هاگرید عصبانی شده و به سمت مالفوی حمله ور میشود که هری جلویش را میگیرد چون لوسیوس مالفوی پدر دراکو منتظر این فرصت بود تا به هاگرید حمله کند او چوب دستیش را بسمت هاگرید میگرد که هری سریعتر عمل میکند
_اکسپلیارموس
چوب دست لوسیوس از دستش رها شده و به سمت هری میرود
_آفرین بر عکس پدرت خیلی سریعی
_راجع به پدر من درست حرف بزن
_ خفه شو پسرک بیچاره اداواکداو
در این لحظه هاگرید با یک مشت محکم به سر لوسیوس میزند و او از هوش میرود
هری و هاگرید با سرعت و دلی شاد از اونجا دور شدند

درود بر تو فرزندم.

سوژه ت یک مقدار ضعیف بود و جای کار بیشتری داشت. آخراش رو انگار یکم سریع نوشتی که فقط زودتر تموم کنی در واقع.
اما خب بهرحال... نکات اولیه رو مشخصه که بلدی.
و اما در مورد ظاهر پست، در بخش دیالوگ ها و توصیفاتت، باید به این شکل پیش بری:

او چوب دستیش را بسمت هاگرید میگرد که هری سریعتر عمل میکند.
_اکسپلیارموس!

چوب دست لوسیوس از دستش رها شده و به سمت هری میرود.

_آفرین بر عکس پدرت خیلی سریعی!
_راجع به پدر من درست حرف بزن!


و البته... علائم نگارشی در پایان جملاتت رو هم فراموش نکن.
با امید بر اینکه با ورود به ایفای نقش، مشکلاتت حل میشن...
تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۶ ۱۹:۰۱:۳۷







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.