هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۱۳:۲۸ شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۷

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۳:۴۷:۵۲ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 160
آفلاین
هاگرید با چشمای خیس مشغول توضیح دادن به هوریس شد و هوریس با دقت تمام به حرفاش گوش میداد.


توی روان خانه


مرگ خوارا مثل مور ملخ توی روان خانه پرسه میزدند و هنوز خبری از محفلیا نبود.
بلاتریکس با چند تا از مرگخوارا کنار اب سرد کن ایستادتا قلویی تازه کنه. بلتریکس جیغی کشید و گفت:
_ اههههههه پس این پیر خرفت کدوم گوریه.
_والا من دا نمیدونم کجا رو باس بگردم اینجا کلی طبقه هست و تو هر طبقه پنجاه شصت تا اتاق.
_ چرا از پذیرش سوال نکنیم؟!
_ اهههههه پس چرا مثل شاسگولا وایستادین برین بپرسین زووووود.

دو مرگخوار کت شلوارشونو مرتب کردند و به سمت پذیرش راه افتادن.

_ ببخشید خانوم شما میدونید دامبلدور تو کدوم اتاق بستریه؟
_ شما از اقوامشون هستین؟
_ امممممم بله , ایشون مادر زنشون و منم خان داییشم.
_ بزارید ببینم... اوه اونجارو! استریکس , فکر کنم ایشون دکترشون باشن , میتونید از ایشون کمک بگیرید.

مرگ خوارا به استریکس نگاه کردن , بعد از برانداز کردنش به سمتش راه افتادن و تا چند دقیقه همه مرگ خوارا دورش رو گرفتن.

_ اقای استریکس بهمون گفتن شما دکتر دامبلدور هستین. ما فکوفامیلش هستیم , میشه اتاقشو بهمون نشون بدی دلمون براش یذره شده.

اسریکس که از ریختو قیافشون به راحتی می تونست تشخیص بده که محفلی نیستن. کمی با خودش فکر کرد. نمیتونست اونا رو رد کنه برن چون خلاف قوانین بود ولی میتونست اونارو برای مدتی معطل کنه شاید محفلیا خودشونو رسوندن.
_ کدوم دامبلدور؟

لوسیوس صبرش لبریز شد و با لبخند تند جلو اومد و گفت:
_ البوس دامبلدور دیگه.
_ باید اسم کاملشو بگین اینجا کلی البوس دامبلدور داریم.

مرگ خوارا با تعجب به یکدیگه نگاه کردند و با شمردن انگشتاشون سعی کردن تک تک اسم های دامبلدور رو کنار هم ببیچن.

_ البوس پرسیوال وولفریگ برایان دامبلدو.

استریکس با چشم هاش دونبال گوینده صدا گشت و چشماش روی یه پیکسی متمرکز شد که با یک عینک دودی و با پوزختد درحال مرتب کردن کراواتش بود.

مرگخوارا از چیزی که استریکس فکر میکرد زرنگ تر بودند ولی استریکس زرنگ تر از چیزی که اونا فکر می کردن بود. سریع یک فرم از داخل جیب فسقلی روپوش دکتریش دروارد و به دست مرگخوارا داد و گفت:
_ ما چند نفر با این اسم اینجا داریم لطفا برای اینکه بدونیم شخص مورد نظرتون کیه این فرم رو پر کنید.

بلاتریکس فرم رو گرفت و چشماش گرد شد. لینی هم از بالای سر همه رد شد و روی موهای بلاتریکس نشست و بلند جملات روی فرم رو خوند.
_ نام و نام خانوادگی مریض , شماره شناسنامه , نام پدر , نام مادر , تاریخ تولد , تاریخ مریض شدن , وضعیت تاهل , رنگ چشم , رنگ مو , رنگ پوست , تعداد همسر , تعداد صیغه , تعداد فرزند , نام فرزندان , شماره شناسنامه فرزندان , شماره شناسنامه همسر ها { توجه: نوشتن شماره شناسنامه صیغه ها اختیاری است.} و...

عرق داشت از روی مژه های مصنوعی لینی میریخت و همینجوری درحال خواندن بود.
رودولف یواشکی به پهلوی بلاتریکس زدو گفت شاید بهتر باشه به داداشت خبر بدی بیاد.

استریکس به ارامی با لبخند ملیح روی لباش دور شد و انها را با فرم چند متری تنها گذاشت تا بلکه محفلیا در این میون بتونن خودشون برسونن ولی غافل از وضع فعلی محفل.


•♤•Love Me Or Hate Me. You're Gonna Watch Me•♤•


تصویر کوچک شده




پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۱:۳۳ شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۷

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
- نــــــــــه!

- از آمپول می‌ترسین؟

- ترس که ... نه! من چرا باید از آمپول بترسم؟! من تو آمپول‌زنی‌های بسیاری حضور داشتم، ولی تو همشون اونی بودم که آمپول می‌زنه! اصلا بهتر نیست از راه خوراکی تسکین بدین؟

پرستار احساس کرد رودولف زیاد حرف می‌زند، بنابراین یک بطری معجون بی‌هوشی خفیف به صورت رودولف امشی کرد. آن روز مطابق بخشنامه جدید، معجون بیهوشی خفیف با نمونه داخلی (محصول تولیدی دکتر هکتور) جایگزین شد بود. رودولف که تصادفا احساس می‌کرد به صورت خفیفی هوشیارشده، دست از شهوت شست و تصمیم گرفت به ماموریت لرد سیاه بیندیشد.

تصویر کوچک شده


تق تق تق تق

- واق واق!

- کـیــه؟

- منم!

- وا کن!

لای در باز شد و هوریس اسلاگهورن که از دفترش تا کلبه هاگرید را پاورچین پاورچین طی کرده بود وارد شد. سریعا از زیر شنل سیاه رنگش بطری بزرگ و خاک گرفته‌ای خارج کرد.

- بیا بشین هاگرید ... امشب یکی از شاگردای خوب قدیمیم میاد پیشم، گفتم یه نوشیدنی کره‌ای هفت ساله از تو گنجه دربیارم و دور هم باشیم.

چشمان هاگرید برق زد. میل بافتنی و ژاکت قرمز نیمه‌کاره‌ای که برای فنگ می‌بافت را کنار گذاشت و سریعا با سه لیوان بزرگ به هوریس پیوست. همان موقع بود که درب کلبه دوباره به صدا درآمد.

- وا کن فنگ!

تصویر کوچک شده


- پیک بعدی سلامتی رفیق قدیمیم آلبوس!

- عررررررررررررر!

- چی شد هاگرید؟ چرا گریه می‌کنی رفیق؟

- گفتی آلبوس ... جون تو که ... هیعک ... خیلی خرابشم.

- مگه کجاست؟



پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۲:۲۱ جمعه ۱۷ فروردین ۱۳۹۷

یوآن بمپتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۲۶ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸
از اکسیژن به دی‌اُکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 65
آفلاین
خلاصه: مرگ مک گونگال، دامبلدور رو شوکه کرده. بطوری که روانی شده و الآن توی روانخانه بستریه. اوضاع محفل بهم ریخته و آسیب‌پذیر نشون میده. مرگخوارا از این قضیه مطلع هستن و وارد روانخانه شدن و دارن دنبال دامبلدور می‌گردن.

***

مرگخوارا به گروه‌های ۳-۴ نفری تقسیم شده و جداگونه مشغول گشتن سرتاسر روانخانه بودن.
امّا رودولف که موقع یارکشی نتونسته بود نظر هیچکدوم از سرگروه‌ها رو جلب کنه، به عنوان عضو نخودی، ناچاراً تنهایی مشغول گشت و گذار شد.
همینطوری که داشت راهرو رو طی می‌کرد، نگاهی به سمت چپ و راست راهرو انداخت. هرچی جلوتر می‌رفت، پرستارهایی که می‌دید، جیگر و جیگرتر می‌شدن.
رودولف، عضو نخودی شدنش رو به فال نیک گرفت و خودشو انداخت جلوی پای یکی از پرستارها و از درد به خودش پیچید.
- آآآی دلم! وااای دلم! آآآخ پام! اوووخ کمرم! آآآخ!

پرستار با نگرانی روی رودولف خم شد.
- ای وای! چتون شده آقا؟ کجاتون درد می‌کنه؟
- همه‌جام درد می‌کنه خانوم! همه‌جام! الآنم که شما رو دیدم، قلبم تیر کشید! آآآخ! دیوونه‌ی شمااااام! مجنونم مـــــــن!

سر و صدای رودولف اونقدر بالا رفته بود که حتی کودک‌های درون قاب عکس‌ها هم با ابروهای گره‌خورده مُدام هشدار می‌دادن: خموش رودولف!
پرستار که تحمل این سر و صدا رو نداشت، دستش رو به سمت رودولف دراز کرد:
- آرامش‌تونو حفظ کنین. بلند شین آقا.

رودولف که دست دراز شده‌ی پرستار رو دید، یهو عین نوزادی که پستونک تو دهنش گذاشته باشن، ساکت شد. بعد، دست پرستار رو گرفت و از جاش بلند شد.
پرستار، رودولف رو دنبال خودش کشید. ضربان قلب رودولف شدت گرفت.
پرستار، رودولف رو آورد توی یه اتاق و درش رو بست. قند توی دل رودولف آب شد.
پرستار گفت:
- لطفاً روی این تخت دراز بکشین.

رودولف توی پوست خودش نمی‌گنجید! فوراً دمپاییش رو در آورد و نشست روی تخت و بی‌صبرانه منتظر موند.
پرستار دست به جیب شد و گفت:
- شما درد دارین.
-
- خیلی خوب می‌دونم دردتون چیه.
-
- می‌خوام این دردتون رو تسکین بدم.

این جمله‌ی آخریِ پرستار، رودولف رو به یه دنیای دیگه فرستاد... رودولف آرزو می‌کرد که اِی کاش همه‌ی زن‌های دنیا اینقدر چیزفهم بودن.
پرستار چند لحظه دست به جیب به رودولف خیره شد و بعد، آمپولی رو از جیبش در آورد!

رودولف:


How do i smell?


پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۷

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
آرنولد این رو گفت ولی سریعا به اتاق ویزلی ها رفت. لباس های سایز گربه ایش رو به طرف محفلی ها انداخت و بعد از کمی سر و صدای مشکوک، ساحره ای از اتاق بیرون اومد.

-آرنولد چی شد؟
-منم دیگه آرنولدم من.
-اگر آرنولد بودی واقعا که این جملت یعنی آرنولد نیستی، اگر آرنولد نیستی این جملت یعنی اینکه آرنولد هستی.

مغز رون آتیش گرفت. آرتور که با این صحنه آشنا بود، به آرومی از سر جاش بلند شد، صندلی که روش نشسته بود رو برداشت و با خشونت رون رو زیر بار کتک گرفت.
-خاموش شو لعنتی خاموش شو.

در حالی که پدر و پسر ویزلی مشغول درگیری فیزیکی بودن، ادوارد و آملیا به ساحره جدید نزدیک شدن و کمی بررسیش کردن. ادوارد نزدیک بود بررسی هاش به جاهای غیر فرهنگی برسه و از ترس مدیر ایفای نقش سریعا به جای خودش برگشت و به آملیا اجازه داد که بقیه بررسی ها رو انجام بده.
-خو باشه فرض کنیم که تو آرنولد قدیمی هستی، الان اسمت چیه؟
-یوآن بمپتون هستم اما هنوز شخصیتم رو اونقد توصیف نکردم که بقیه بتونن به راحتی ازش استفاده کنن. به همین دلیل فعلا میرم اون گوشه اتاق ، ساکت و آروم وایمیستم تا مشخص بشه چجور ساحره ای هستم.

آدر که تا الان در سکوت کامل به محفلی ها نگاه میکرد، بالاخره نتونست جلوی عصبانیتش رو بگیره و فریاد زنان گفت:
-خاله بازیا رو تموم کنید. میگم بهتون مرگخوارا میدونن دامبلدور مریضه، میخوان برن بکشنش، بعدم بیان به ما حمله کنن. حالا تا صبح بشینین در مورد تغییر جنسیت ملت حرف بزنید.

محفلی ها به خودشون اومدن. ادوارد البته همچنان نتونسته بود کامل به خودش بیاد و گوشه ای به همراه بالشی روی پاهاش نشسته بود و تکون نمیخورد. بقیه محفلی ها ولی در حال آماده سازی برای جنگ با سیاهی بودن که ناگهان آملیا سر جاش وایستاد، با ستاره ها مشورتی کرد و گفت:
-من الان با ستاره ها مشورت کردم، به نظرتون به دامبلدور احتیاجی داریم اصلا؟ پیرمرد ده بار تو کتابا مرده، 10 بارم تو سایت. الانم که دیوونه شده، دلیلی نداره نیروهامون رو تقسیم کنیم. نظرتون چیه؟

بقیه محفلی ها همزمان که به فکر فرو رفتن، با چشماشون هم به آملیا خیره شدن. هر کدومشون به این فکر میکردن که به عنوان رئیس محفل چه کارهای بهتری میتونستن انجام بدن که دامبلدور هیچوقت بهشون اجازه نداد. چیزی که محفلی ها نمیدونستن این بود که چندین مرگخوار با کت و شلوار اجینت اسمیت ( ماتریکس) وارد روان خانه شده و از اولین پرستار سراغ دامبلدور رو میگرفتن.





پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۲۰:۰۱ دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۷

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲:۲۲:۴۲ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
دامبلدور در وضعیت روحی خوبی قرار نداشت و نمیخواست قبول کنه که مک گوناگل مرده. اون نباید غیر از مشکل وضعیت روحی نامناسب، مشکل دیگه ای رو هم تحمل میکرد. در واقع، مرگخواران و لرد هم منتظر این موقعیت مناسب بودن تا به سمت محفلی حمله کنند که در وضعیت مناسبی قرار نداشت.

- باشه آستریکس. الان میرم محفلی ها رو خبر میکنم... فقط تو حواست به پروف باشه.

آدر، اینو گفت و پس از گرفتن تایید از آستریکس، به سمت مقر محفل حرکت کرد.

مقر محفل

آدر، به سرعت خودشو به مقر محفل رسوند. همونطور که نفس نفس میزد، پله ها رو بالا میرفت. اعضای محفل زیاد نبودن ولی جمع کردن اونا کار آسونی نبود. آدر، متوجه آرتور شد. تنهایی نمیتونست اعضای پراکنده جبهه سفیدی رو دور هم جمع کنه.
- سلام آرتور.

آرتور برگشت، نگاهی به دور و بر انداخت و متوجه آدری شد که نفسش سخت بالا می اومد.
- سلام آدر... چی شده؟ چرا نفس نفس میزنی؟
- چیزی نیست. فقط اعضا رو دور هم جمع کن. باید یه چیزی بهشون بگم.
- خب... حالا یه خورده بشین... منم یه ذره کار دارم.
- همین الان میخوام آرتور. مسئله بقای محفله... مسئله بقای جهانه.

چند دقیقه بعد

- بخاطر جمع کردن اعضا متشکرم آرتور.

محفلی ها مضطرب بودن. یعنی آدر چی میخواست بهشون بگه که اینقدر مهم بود؟ به هر حال منتظر شنیدن حرفاش شدن.

آدر روبه روی محفلیا ایستاد و گفت:
- زیاد اهل مقدمه چینی نیستم... همونطور که میدونید پس از مرگ مک گوناگل، پروف حال و روز خوبی نداره... اوضاع محفل هم به هم ریخته.
- خب این رو خودمون هم میدونستیم آدر... و حتی میدونیم که ادامه حرفات میخوای بگی باید حال پروف و اوضاع محفل رو بهتر کنیم.
- نه تند نرو. حال پروف و اوضاع محفل رو میشه بهتر کرد ولی موضوع یه چیز دیگست. محفل الان در اوج آسیب پذیری قرار داره. بدتر از این، اینه که جبهه سیاه از حال بد محفل آگاهه و قصد حمله به اینجا رو داره!

شوکگی در چشمان محفلیون موج میزد. چطوری این خبر به گوش لرد رسید؟ اصلا از کجا معلوم آدر درست میگفت؟ کسی نمیدونست ولی همه میدونستن که اگه یک درصد هم حرف آدر درست از آب در میومد، باید برای نبردی عظیم با لرد و دار و دستش آماده میشدن.
همینطور اوضاع در سکوت غرق بود که آرنولد ناگهان گفت:
- نفهمیدم باید چیکار نکنیم.




تصویر کوچک شده


پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱ شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۷

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۳:۴۷:۵۲ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 160
آفلاین
ادر کانلی خوشحال از اینکه کار درست رو انجام داده جلو تر از پروفسور دامبلدور به طرف در اتاق رفت ولی وقتی درو باز کرد با چهره وحشتناک و حیولا ماننده استریکس روبرو شد که لباس های سفیدش غرق در خون بود. یهو از پشت استریکس اتش بلند شد و در یک چشم به هم زدن استریکس دهنشو باز کرد و با نیش هاش به ادر حمله ور شد.

بعد از چند دقیقه کوتاه

استریکس پرونده خارو مرتب کرد و به کاغذ صف نوبت ها رسید. ادرکانلی!
استریکس به اطراف نگاه کرد و ادر رو روی یکی از نیمکت ها درحال خواب دید. اروم به طرفش رفت و همزمان به ارومی صداش کرد.
_ادر کانلی!... ادر کانلی... پاشو نوبت توعه.

ادر کانلی بعد از اینکه دست استریکس بهش خورد سریع از خواب پاشد. ضربان نا منظم و تندش به استریکس میفهموند که داشت خواب بدی میدید.
استریکس یک لیوان اب برای ادر میاره و میگه:
_ بیا اینو بخور , معلومه خواب بدی بوده. پاشو دیگه نمی خوای پروف رو ببینی؟

ادر کانلی نفس نفس زنان لیوان اب رو میگیره و به دور بر نگاه می کنه. وقتی مطمعن شد هرچی قبلا دیده همش خواب بوده به ارامی از جاش بلند میشه و با همراحی استریکس به طرف اتاق دامبلدور حرکت می کنند.

در راه وقتی استریکس در حال عبور از اطلاعات بود تلفن بیمارستان زنگ می خوره.
_ بله بفرمایید... وقت ملاقاب؟... لطفا اسم مریضو می گین... برایان دامبلدور...بزارید یه نگاهی بکنم... فردا ساعت یازده میتونم بهتون وقت ملاقات بدم خوبه؟...میشه اسمتون رو بگین تا اینجا بنویسم؟... بلاتریکس لسترنج , خوب حل شد فردا صبح میتونین تشریف بیارین.

استریکس با شنیدن اسم بلاتریکس شوکه شده بود و با خودش فکر می کرد که لرد هم فهمیده پرسیوال اینجاست و میخواد از فرصت استفاده کنه. باید حتما به یکی از مخفلیا خبر بده تا اینکه دیر نشده.

بعد از فکر کردن , استریکس به ترف ادر کانلی که خودش محفلی بود چرخید. شاید اون میتونست بقیرو تا ضبح فردا خبر کنه.


•♤•Love Me Or Hate Me. You're Gonna Watch Me•♤•


تصویر کوچک شده




پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷

آدر کانلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۰:۱۳:۴۱ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
آرتور و رون که دیدند پروفسور در خواب فرو رفته از روانخانه بیرون رفتند. محفلی ها یکی یکی به عیادت پروفسور می رفتند و دعا می کردند با یادآوری خاطرات و حرف زدن با دامبلدور ، بتوانند او را از این جنون بیرون بکشند.
چند ساعت بعد آدر کانلی با اینکه خسته و کوفته بود برای عیادت به روانخانه رفت. او به تازگی از سفری دور برگشته بود و به محض آمدنش به سمت خوابگاه هافلپاف رفته و در همان حال که به آرامی در خواب سنگینش فرو می رفت از صحبت های گبین و رودولف چیز هایی از بستری کردن دامبلدور در روانخانه شنید. بعد از آنکه از خواب بیدار شد تصمیم گرفت به روانخانه برود و ببیند که چه اتفاقی افتاده و چه مشکلی برای پروفسور پیش آمده است. البته می توانست از آملیا یا رز زلر هم بپرسد. اما وقتی خبر بستری شدن پروفسور دامبلدور بین مردم پخش می شود نباید به حرف مردم اعتماد کرد. چون نود در صد حرف هایشان یک کلاغ چهل کلاغ هایی است که بین مردم دهان به دهان می چرخد و به کلاغ هایش اصافه می شود! ناخود آگاه با خود گفت که نکند پروفسور دیوانه شده باشد؟ ولی مجال رشد را به این فکر پریشان و منفی را نداد و بلافاصله آن را در ذهنش خفه کرد. چطور ممکن است پروفسور دامبلدور ، مدیر هاگوارتز ، فردی به آن دانایی دیوانه شود؟ تا با چشم هایش نمی دید باور نمی کرد.
اما حالا هم که در اتاق او را باز کرده و در چهار چوب در ایستاده بود نمی توانست این صحنه را که آن شخص روی تخت پروفسور دامبلدور است را باور کند.در حالی که چشم هایش در حدقه گرد شده بودند به آلبوس دامبلدور که دست و پایش را با قفل های کلفت آهنی به تخت بسته بودند خیره شده بود. یعنی پروفسور ، رهبر محفل ، مدیر هاگوارتز و قدرتمند ترین جادوگر روشنایی دیوانه شده بود؟ یعنی ممکن بود که او روانی شده باشد؟ احساس می کرد که دارد خواب می بیند و همه ی این صحنه ها دروغی بیش نیست. به آرامی کنار تختش رفت با ناباوری گفت :
- پروفوسور؟ شمایین؟ چی شده؟ چرا به تخت بستنتون؟
- سلام فرزندم. سفرت خوب بود؟
- سلام. بله ، ولی اول می شه بگید چی شده؟
چشم های دامبلدور در حدقه وق شدند.
- یعنی تو نمی دونی؟
- نه ، من تازه از سفر برگشتم و فقط شنیدم که شما رو تو روانخانه بستری کردن. به خاطر همین سریع اومدم اینجا که ببینم چی شده.
چشم های پروفسور مثل ستاره ها درخشیدند و لبخندی صورتش را پوشاند. ولی بلافاصله لبخند را از صورتش پاک کرد و چهره ی نگرانی به خود گرفت و گفت :
- پسرم ، بیا نزدیک تر. می خوام موضوع مهمی رو تو گوشت بگم.

آدر کانلی که ضربان قلبش بالا رفته بود گوشش را به دهان پروفسور نزدیک کرد. پروفسور پچ پچ کنان گفت :
- شاید باورت نشه ، اما تیرگی داره بر محفل غلبه می کنه. رز زلر با یک گروه مخفی از محفلیا می خوان ریاست گروه رو به دست بگیرن. اونا با هم دیگه دسیسه کردن و منو اینجا زندانی کردن. به این بهانه که پیر و دیوانه شدم. اونا می خوان منو بندازن تو تیمارستان تا خودشون محفل رو اونطور که دوست دارن اداره کنن.

آدر که انگار تو شوک فرو رفته بود به چشم های کاملا جدی پروفسور نگاه کرد و گفت :
- جدی که نمی گین؟
- چرا ، کاملا هم جدی هستم. به حرفم گوش کن. اونا به همه می گن من دیوونه شدم تا این حرف های من رو باور نکنن. بهم کمک کن از این زندان خلاص شم. آینده ی محفل تو دستای تویه و وقت کمه! ما باید دنیا ی جادوگری رو نجات بدیم. زود باش این دستبند ها رو باز کن. سریع.

آدر همچنان مات و مبهوت به پروفوسور نگاه می کرد. یعنی ممکن بود رز زلر به دامبلدور خیانت کند؟ شاید واقعا پروفسور دیوانه شده بود؟ اما اگر واقعا رز زلر خیانت کرده باشد حرف هایش کاملا منطقی است. البته آن رز زلری که آدر می شناخت هیچ وقت حتی در لحظه ی مرگ خیانت نمی کرد. دامبلدور که انگار ذهن آدر را خوانده بود گفت :
- هیچ وقت آدم ها رو از ظاهرشون قضاوت نکن پسرم. منم اول باور نمی کردم رز زلر بهم خیانت کنه. ولی می بینی که من رو به چه روزم انداخته؟ حالا آزادم کن. مثل بقیه نباش. بی تفاوت از کنار من نگذر. من عقلم سر جاشه. می دونم چی دارم می گم. این دستبندا رو باز کن.

آدر چوبدستی اش را از زیر ردا در آورد. دامبلدور تا حالا حتی یک کلمه دروغ هم از نگفته بود. بدون شک الآن هم حقیقت را می گفت. وردی خواند و دستبند ها را باز کرد. دامبلدور شاد و شنگول از تخت پایین پرید و در حالی که دمپایی های روانخانه را به پا می کرد گفت :
- با من بیا آدر. سرنوشت محفل دست منو تویه. اول باید مینروا رو پیدا کنیم و بعد باید محفل رو از چنگ رز زلر و گروهش بیرون بکشیم.


ویرایش شده توسط آدر کانلی در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۳ ۱۶:۴۶:۱۸

من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ پنجشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۷

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
-پروف؟

آرتور به همراه پسرش رون بالا سر دامبلدور ایستاده و با نگرانی بهش خیره شده بودن. خبر مریضی دامبلدور تو کل لندن پیچیده و همه رو نگران کرده بود. آیا رئیس تنها گروهی که جلوی سیاهی مرگخوارا و استکبار وزارت خونه ایستاده رو به زواله ؟ چه بلایی قرار هست که سر جامعه جادوگری بیاد ؟ این سوال ها ناامیدی فراوانی به جامعه جادوگری به خصوص محفلی ها آورده بود و به همین دلیل آرتور و رون به نمایندگی به دیدار دامبلدور اومده بودن.

-پروف؟ حالتون خوبه؟

دامبلدور به آرومی چشماش رو باز کرد و سرش رو به طرف آرتور و رون برگردوند.
-مینروا ؟

رون و آرتور با نگرانی به همدیگه نگاه کردن. آرتور دست های دامبلدور رو گرفت و به آرومی گفت:
-پروف یادتون هست که مینروا بعد از مسمومیت از این دنیا رفتن؟
-مسومیت؟ آرتور این چه حرفیه که میزنی. من با مینروا قرار دارم که اون بچه کوچولو ... پسر جیمز و لیلی ... هری رو پیش خاله اش ببرم.
-ولی پروف ...
-سریعا باید از سر جام بلند شم و اونجا برم. جون هری در خطره و جون خودم در خطر بیشتریه اگر بیشتر از این مینروا رو معطل کنم.

دامبلدور سعی کرد که سر جاش بلند شه ولی دست ها و پاهاش به تخت بسته شده بودن و مانع از هرگونه تکون خوردنی شدن. دامبلدور فریاد زنان گفت:
-دست و پای من چرا بستست ؟ گریندلوالد برگشته؟

سر و صدای زیاد باعث شد که پزشک مربوطه، آستریکس خون آشام به سرعت وارد اتاق بشه و معجونی به خورد دامبلدور بده. دامبلدور سعی کرد حرف دیگه ای بزنه ولی کم کم خستگی بهش پیروز شد و به خواب عمیقی فرو رفت. آستریکس به طرف آرتور و رون نگران برگشت و با لبخندی گفت:
-هنوز نمیدونیم دقیقا چه بلایی سر دامبلدور اومده. وقتی فهمیدیم حتما خبرتون میکنیم.

آستریکس این رو گفت و از اتاق خارج شد.




پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۱:۰۸ سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۳:۴۷:۵۲ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 160
آفلاین
سوژه جدید.


توضیحات:
پروفسور مک گوناگل فوت کرده و پرسیوال تاقت دوری اونو نداره. بعد از گذشت چند روز روانی میشه و تعادل روحی خودشو از دست میده و محفلیا برای بهبودی ایشون چاره ای جز بردن پرسیوال به روانخانه رو نداشتند.
استریکس که دکتر ارشد روانخانه بود , به همراحی چند تا از دکتر های همزادش { خون اشام } تصمیم می گیرن پرسیوال رو برای مدتی بستری کنن تا بلکه حالش خوب شد.

ادامه پست.

تق تق تق!

_ بیا تو.

در باز میشه و هکتور ویبره زنان و طوری که عرق هاش مثل بارون از پیشونیش می ریخت وارد اتاق لرد میشه. توجه همه مرگخوارا به هکتور جلب میشه تا اینکه هکتور لب باز میکنه:
_ ارباب , ارباب!... یه ... خبری...براتون...دارم.
_ مثل ادم بگو بینم چی میگی اه.
_ ارباب یه خبری دارم براتون , یه خبر مهم.
_ خوب جون بکن بگو دیگه.
_ ارباب مک گونگال مرده...البوس دامبلدور روانی شده... اون الان توی روانخانس.

همه مرگخوارا با تموم شدن حرف هکتور به شوک ناگهانی فرو رفتند و لرد دستی روی ریش های نداشتش و بعد دستی روی سر تاسش کشید و به فکر فرو رفت.
نجینی به ارامی کنار پای لرد اومد و گفت:
_ فییییس , فیییییییییس , فییس. { پاپا الان بهترین موقع برای از پا دراوردن دامبلدور هستش.}

لرد سریع از جاش بلند شد و روبه مرگخوارا کرد و گفت:
_ ما شخصا فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که الان بهترین موقع برای از پا دراوردن دامبلدور هستش. همگی برین حاضرشین که بریم.


•♤•Love Me Or Hate Me. You're Gonna Watch Me•♤•


تصویر کوچک شده




پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۱۳:۳۶ یکشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۶

گریفیندور

یوآن آبرکرومبی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۰۸:۲۰
از اتاق گویندگی.
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 329
آفلاین
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﭼﺮﺧﯿﺪ ﻭ ﻓﺮﺩﯼ ﺭو ﺑﺎ ﺻﻮﺭﺕ ﺯﺧﻤﯽ ﻭ ﻧﯿﺶ ﺗﺎ ﺑﻨﺎﮔﻮﺵ ﺑﺎﺯ ﻧﺸوﻥ ﺩﺍﺩ.
- ﺟﺎﻥ؟! ﺷﻤﺎ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﯿﻦ؟!
- ﺍﯾﻦ ﯾﺎﺭﻭ ﯾﮑﻢ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﯾﻀﻪ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﻭﺭﺩﯾﻤﺶ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﻧﺪﺍﺭﻩ؟!

اون شخص یه شخص معمولی نبود. در واقع چیزی بود که مورد آرایه‌ی تشخیص قرار گرفته و جون‌دار شده بود.
لباسی بر تن نداشت. چون نیازی به لباس نداشت. اون صرفاً یه مستطیل سفید جادویی بود که گهگاهی جرقه میزد.
حاضران همگی با قیافه‌ی مشکوک به اون شیء زل زده بودن.
- مستطیل! کی هستی؟!
- من منوی زوپسم!
- منوی زوپس؟! این دیگه چه اسمیه؟ اسم سوپرهیرویی کم آوردی؟

منوی زوپس شخص کم‌حرفی بود. پس از Plan B استفاده کرد و فوراً داداش کایکو، سگارو، زُمبه و تسوکه رو احضار کرد. تسوکه در میان بهت حاضران، منوی زوپس رو مثل شیرشاه به سمت آسمون بلند کرد و فریاد زد:
- هوی یاروها! میدونین با کی طرف هستین؟! با منوی اعظم مدیریت... زوووپس! احترام بگذارین!

و حاضران که دوناتی‌شون افتاده بود که منوی زوپس چه چیز خفن و خطرناکیه، شروع کردن به التماس و پاچه‌خواری!

- دیر شده برا این کارا! زُمبه! ترتیب‌شون رو بده!
- واف واف هوااااف!

زُمبه با تیریپ فنگ وارد عمل شد و با استفاده از منوی زوپس، تک‌تک حاضران به جز هم‌تیمیاش رو بلاک کرد تا باشه که بدونن اینجا جای سوژه‌های مربوط به دنیای اراذل بالا شهرِ لندن نیست و نخواهد بود.

پایان!


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.