هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۰:۲۰ شنبه ۵ خرداد ۱۳۹۷

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۳:۰۱ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
دامبلدور رو به دفترچه کرد و گفت:"تام!...حالا می خوام سلاح سری و خفنمو بهت نشون بدم...تا حالا حتی به اعضای محفل هم نشونش ندادم..."
دفترچه ی خاطرات از شدت هیجان دچار تپش برگه شد و در حالی که از خوشحالی بال می زد ، طبقات خانه را به دنبال آلبوس پرواز کرد. دامبلدور جلوی یکی از اتاق ها ایستاد ؛ کنترل دزدگیر مشنگی را از جیب ردایش بیرون آورد و درب اتاق را گشود.
تام نفسی را که در برگه هایش حبس کرده بود ، بیرون داد و به منظره ی مقابلش چشم دوخت. تعداد زیادی قفسه های پر از بطری فضای اتاق را پر کرده بود. دفترچه پرسید:"تو این بطری ها چیه؟...یه سم مخوف و مرگبار؟"
دامبلدور ژست پیروزمندانه ای به خود گرفت و گفت:"نه!...اینا معجون عشقن!..."
-چیییی؟! ...ولی تو بهم گفتی اینجا یه سلاح کشنده رو مخفی کردی!...
-تام!...قبلا هم شونصد دفعه بهت گفتم...هیچی مخوف تر و کشنده تر از عشق نیست...
-ولی آخه این همه معجون عشقو از کجا اوردی؟
-از مادرت ، مروپ خریدم...حراج زده بود...
دفترچه به این فکر کرد که "از ماست که بر ماست" و بعد گفت:"خیله خب...حالا منو ببر اتاق های دیگه رو بهم نشون بده..."تام نباید نا امید می شد. حتما دامبلدور مهمات دیگری را هم در آن خانه پنهان کرده بود.
آلبوس گفت:"حالا وقت زیاده...الان می خوایم یه کم با هم خلوت کنیم و همون طور که بهت قول داده بودم ، خاطراتمو توت بنویسم...وایسا ببینم ، اون پیژامه بنفشمو کجا گذاشتم؟..."
تام فورا برگه هایش را بست تا دامبلدور لباس هایش را تعویض کند. چرا که او دفترچه ی چشم و گوش بسته ای بود. اما دامبلدور نه دفترچه بود و نه چشم و گوش بسته ، پس در حالی که لبخند عشق آلود و خطرناکی بر لب داشت ، به تام نزدیک شد ؛ برگه هایش را باز کرد و قلم پری را که آغشته به معجون عشق بود ، جلو آورد...


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۵ ۱۰:۳۳:۴۴


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷ سه شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۰۷:۳۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4857
آفلاین
تام جرات نداشت برگاشو باز کنه و خوابگاهی که چنین توصیفات لوسی داشتو نگاه کنه. حتی توصیفش هم به اندازه کافی براش غیرقابل تحمل و مشمئز کننده بود. اما فکر اینکه شاید سلاح مخفی‌ای لا به لای بالشت‌ها و توشک‌ها، یا زیر تخت‌ها پنهان شده باشه، اونو مجبور به نگاه کردن می‌کنه.
اما صحنه‌ای که باش مواجه می‌شه اصلا چیزی نیست که انتظارشو داره!
- اینجا که خوابگاه نیست! بر ما نیرنگ می‌زنی دامبلدور؟
- البته که خوابگاهه! تازه عشق و دوستی هم از در و دیوارش می‌چکه! زیباست نه؟

تام کمی بیشتر برگاشو باز می‌کنه و حتی برای اینکه مطمئن شه خواب نمی‌بینه، چندین بار برگاشو به هم می‌زنه. اما باز هم صحنه‌ی پیش روش همونیه که بود.
- پس تخت‌خواباش کو؟ بالشت؟ توشک؟ کجا می‌خوابین شما؟

دامبلدور دستمالی رو از جیبش در میاره و قطره اشکی که از چشمش جاری شده بودو پاک می‌کنه.
- عشق فرزندم، عشق! فرزندان روشنایی در نهایت فداکاری، برای تامین خرج محفل وسایلشون رو فروختن. اینطوری تونستیم تا یک ماه برای ناهار سوپ پیاز داشته باشیم. تحت‌تاثیر قرار نگرفتی؟

جواب تام واضح بود.
- نه، نگرفتیم.

تام با دیدن ملافه‌هایی که بعنوان توشک پهن شده بود، گونی‌های پیازی که بعنوان بالشت مورد استفاده قرار گرفته بود و رداهایی که نقش پتو رو ایفا می‌کردن، ایمان میاره که خبری از هیچ سلاح مخفی‌ای حداقل تو اون نقطه از محفل نیست.
- خیله خب، به اندازه کافی لبریز از عشق و فداکاری شدیم. حالا ما رو ببر مخفیگاه سلاح‌های مرگبارتون.




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۶ یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۶

پاتریشیا وینتربورن old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
تام سعی کرد لای دفترچه را باز کند ، البته کاش تلاش نمی کرد . بعد ها که به این روز فکر می کرد به این نتیجه رسید در حالی که در آن لحظه داشت فریاد می کشید. فاوکس نگاهی به دامبلدور و دفترچه انداخت و سعی کرد لبخند بزند . البته لبخند زدن وقتی که به جای لب منقار داشته باشی کار سختی است؛ حقیقت دارد نه؟ آخرین بار کی دیدید یک سهره ی سبز نخدی بخندد ، یک مرغ دریایی پوزخند بزند ، یا یک طوطی قهقه بزند؟ مرغان دریایی نیش شان را باز نمی کنند و گنجشک ها لبخند های شیطانی نمی زنند ، چون نمی توانند ! گاهی زندگی کردن مثل پرنده ها غم انگیز است .

- دامبلدور ، درخواست ما موشک ، بمب و در نهایت آزمایشگاه های هسته ای بود ! نه دویدن در راهرو های بی پایان گریمولد!

دامبلدور ایستاد . نگاهی به دفترچه انداخت . سپس در حالی که قدم های کوتاهی بر می داشت دستش را برای باز کردن دری نامعلوم دراز کرد .
- باشه ، عسلم ! من که نگفتم نشونت نمی دم . ولی قبلش باید این یکی اتاق رو ببینی.
-

تام زبونش رو گاز گرفت . دوبار هم گاز گرفت . ولی بعد یادش افتاد که چون یک دفترچه است زبون ندارد . پس در نتیجه نباید درد بکشد.

- خب ، عسلم ! اینم خوابگاه اعضای محفل عاشقانه ، عارفانه ، عاطفانه ی محفل می باشد . جان من قشنگ نیست؟
-


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۰:۳۸ شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶

دنیسold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۲ یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۰:۱۹ دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
- بریم؟ ببین دامبلدور. واضح و شمرده میگیم. ما مایلیم مهم‌ترین اتاق محفل رو ببینیم. مهم‌ترین! اونجایی که سلاح‌های کشتار جمعی‌تون رو نگه می‌دارین! بمب افکن‌ها و موشک‌اندازها و اینجور چیزا.
- چه اتاقی مهم‌تر از اتاقِ مخصوص، تام؟
- سلاح‌ها و اینجور چیزها.
- خیلی خب. اونجا هم میریم!
- خیلی هم...

حرف تام تمام نشده بود که دامبلدور دفترچه را محکم بست.
- آخ. دردمان گرفت!

اما دامبلدور پاسخِ اعتراضِ تام را نداد.
تنها چیزی که تام می‌شنید، صدای قدم‌های در حالِ دویدن بود و تنها چیزی که حس می‌کرد، تکان‌های شدید بود و ضربه‌های مکرری که بر اثر برخورد با در و دیوار بهش وارد می‌شد.



پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۱۳:۴۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6148
آفلاین
خلاصه:

دفترچه لرد(همونی که هری رفت توش) افتاده دست محفلیا. دامبلدور شدیدا با دفترچه صمیمی شده و داره اونو تو محفل می گردونه. تا این که وارد اتاق مخصوص دامبلدور می شن.

.............

اتاق پر از قفسه های طبقاتی بود. داخل هر قفسه ده ها کتاب به چشم می خورد.

تام تعجب کرد!
-دامبلدور مطالعه کننده ای هستی؟

دامبلدور به طرف یکی از قفسه ها رفت. یکی از کلفت ترین کتاب ها را برداشت. درش را باز کرد و پیژامه گل گلی بنفش رنگی از داخلش بیرون کشید.
-خوشگله؟...دوسش داری؟ امشب وقتی دارم خاطراتمو توت می نویسم خیال دارم اینو بپوشم!

تام هنوز قسمت "وقتی دارم خاطراتمو توت می نویسم" را هضم نکرده بود.
-اینا...کتاب نیستن؟

-نه بابا...همشون الکین. تو یکی شکلات قایم کردم. دور از چشم فرزندان روشنایی می خورم. نه که نخوام به اونا بدما...دکتر برام تجویز کرده. شکلات خونم گاهی کم می شه.

تام برای دامبلدور متاسف شد. دامبلدور اصلا فرهیخته نبود.
-ما داشتیم فکر می کردیم به دلیل مطالعه زیاد عینکی شدی...

دامبلدور با خنده عینکش را برداشت.
-نه بابا...اینو می گی؟ اینم الکیه! اصلا شیشه نداره.

انگشتش را داخل عینک کرد و انگشت از میان عینک رد شد!
-دماغمم در واقع سالمه. خودم هر شب با مشت می زنم می شکنمش که رهبر سرد و گرم چشیده و جنگنده ای به نظر برسم. به اندازه کافی دیدی؟ بریم؟




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۲ چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۰۷:۳۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4857
آفلاین
تام سعی داشت از هر طریقی شده مانع ورودشون به اون اتاق بشه.
- این اتاق چیه توش؟ به نظر مخوف میاد. بریم اونجا. بریم.

دامبلدور دستی به سر دفترچه‌ی بی‌قرار می‌کشه و سرشو به سمت اتاقی که تام در نظر داشت می‌چرخونه.
- اوه اینجا مرلینگاه دوم این خونه‌س.

تام باورش نمی‌شد که حتی از اتاق هم شانس نیاورده و یکی بدتر از یکی دیگه باید باشه. در حالی که همچنان به دنبال راه فراری می‌گذشت، بالاخره دامبلدور متوقف می‌شه.
- و اینم اتاق مخصوص من! می‌بینی تام؟ زیباست نه؟

تام با تمام قدرت سعی می‌کنه دفترچه رو بسته شده نگه داره.
- ما... ما نمی‌خوایم چشمامونو باز کنیم. ما چیزی نمی‌بینیم.

قلب دامبلدور با این حرف دفترچه شکسته می‌شه. دامبلدور در نهایت سخاوتمندی اونو به اتاق مخصوصش راه داده بود و حالا...
دامبلدور با تمام قدرت سعی می‌کنه دفترچه رو باز کنه. اگه تام قدرنشناس بود، پس این وظیفه‌ی دامبلدور بود تا قدرشناسی رو یادش بده. از اهداف والای این اتاق همین بود. بنابراین دامبلدور از یک سمت زور می‌زنه و دفترچه از سوی دیگه!

- هی نکن! الان ما رو پاره می‌کنی!

تام که می‌دونست دامبلدور دست بردار نیست، برای اینکه بیش از این دامبلدوری یا حتی پاره نشه، با بدخلقی دست از تلاش کردن برمی‌داره. دفترچه باز می‌شه و اتاق پیش روی چشماش ظاهر می‌شه!




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲ چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۰۷:۳۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4857
آفلاین


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳ یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶

سوروس اسنیپold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۳ شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۷:۲۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
از ما به شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 67
آفلاین
هری به خوبی می دانست که پروفسور دامبلدور برای داشتن کلاس خصوصی با وی حاضر است هر کاری بکند و برای همین بهترین راه برای جلوگیری از ترکیدن و قتل عام ویزلی هایی که در صف پشت مرلینگاه ایستاده بودند، برگزاری یک جلسه خصوصی با پروفسور بود. راهی که همیشه جواب می داد!
دامبلدور دفترچه را در آغوش پرمحبت و عاشقانه خودش گرفت و از مرلینگاه خارج شد. خارج شدن او از مرلینگاه همان و هجوم بردن ویزلی ها به آن سمت، همان.
- نهههه! من اول از همه اومده بودم.
- نخیرم؛ اون موقعی که تو داشتی ناهارتو می لمبوندی، من اینجا صف واساده بودم.
- اصلا بکشین کنار، از همه تون بزرگترم، خودم اول میرم!
- بچه ها... میشه یکی تون برام یه شلوار بیاره؟

هری و آلبوس بی توجه به جوی آب زرد رنگی که از پله ها در حال ریختن بود، به سمت اتاق ویژه جلسات خصوصی حرکت کردند. هری سعی داشت تا توجه از دست رفته دامبلدور را به خودش معطوف سازد، توجهی که از زمان حضور دفترچه، نتوانسته بود کسب کند و از شدت بی توجهی، در حال پژمردن بود. به همین دلیل، آهی کشید و گفت:
- پروفسور...
- اوه هری! هر چیزی که می خوای بگی رو نگه دار. بذار ببینم می تونم از این دفترچه اطلاعات بگیرم!
- ولی آخه...
- اینجایی هم که می بینی، راهروی خونه گریمولده. از اینجا می تونی به هر بخشی که خواستی، بری.

هری متوجه شد که روی سخن دامبلدور دیگر با او نیست، در خود شکست. افسرده شد، به فکر خودکشی افتاد و در نهایت چون فهمید که باید زنده بماند، به زندگی پست و بی ارزش و خالی از توجه خود ادامه داد.

- تازه! یه اتاق اختصاصی درست کردم که جز خودم هیچ کس دیگه ای نمی تونه واردش بشه. مخصوص برگزاری کلاس های خصوصی با اعضای محفله که بهشون عشق ورزی و محبت کردن رو یاد بدم. بیا اینجارم نشونت بدم.

لرد سیاه که از شدت این همه عشق و علاقه حالش بد شده بود، سعی کرد چند نفس عمیق (!) بکشد و جوهر پس ندهد. بعد از چند ثانیه مکث گفت:
- اینجا مگه چیا نگه داشتی؟ چیز به درد بخوری دارین اینجا؟
- آره! اونقده خوب و گوگولی و صورتیه. نمی دونی که!
-

گوشه ای از ردای دامبلدور بعد از گفتن این حرف، به رنگ مشکی در آمد.


Always


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳ چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۱۳:۳۴
از باغ خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 191
آفلاین
_ نه فرزندم. فرزندان روشنایی صبر می کنن.میخوام کمی تفکر کنم تا برای آینده ی محفل برنامه هایی برزیم.
_ما را از اینجا ببر بیرون, کمکت می کنیم تا بیرون هم بتوانی تفکر کنی.

ولی حرف های لرد فایده ای نداشت , چون دامبلدور خیلی عمیق به فکر فرو رفته بود و هر از گاهی صداهایی هم ایجاد می کرد.

چند ساعت بعد همراه با صدا هایی گوش خراش.

بوم...

_ چی شده؟
_چیزی نیست فرزندم, ملت دارن به در می کوبن.
_ بیا ما را ببر بیرون پیری این دفعه سومه که از خواب می پریم.
_ صبر داشته باش فرزند.

پوووق...

_ میشه تمومش کنی؟ گوشمان کر شد.
_ این یک کار حیاتیه تام. برای تفکر کردنم لازمه.

اگه لرد گذشته میتونست کاری بکنه اون کار حتما این کار بود

_ پروفسور کلاستون با من دیر شدا.
_ هری فرزندم ، چرا زود تر نگفتی؟ اومدم فرزند روشنایی. بیا تام بیا بریم بهت نحوه انجام کلاس خصوصی رو نشون بدم.
_هر کاری میخوای بکن فقط ما را از اینجا بیرون ببر.


ویرایش شده توسط ادوارد در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۶ ۲۰:۴۶:۳۸

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۷ چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۰۷:۳۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4857
آفلاین
- البته که مرلینگاه. نکنه انتظار دیگه‌ای داشتی؟

اگر دفترچه صورتی برای نمایش احساساتش داشت، قطعا در این لحظه در هم می‌رفت و پوکرفیسانه دامبلدورِ خسته رو دنبال می‌کرد. به هر حال سنی از دامبلدور گذشته بود و طی کردن مسافتی به این طولانی برای رسیدن به بالاترین نقطه‌ی خانه‌ی گریمولد، انرژی زیادی از این پیرمرد روشنایی می‌برد.

- بذار برات از مزایای مرلینگاه بگم.

دامبلدور حین گفتن این جمله دفترچه رو گوشه‌ای قرار می‌ده. میانه‌ی راهِ بازگشت، با تردید برمی‌گرده و دفترچه رو می‌چرخونه. بعد از اطمینان از اینکه دفترچه روش به دیواره، می‌ره و بر روی توالت فرنگی جلوس می‌کنه.

- تو قصد داری بر ما نیرنگ بزنی. اینجا مرلینگاه نیست، تو به بهانه‌ی مرلینگاه مارو رو به دیوار قرار دادی و خودت داری آخرین تجهیزات نظامی محفلو بررسی می‌کنی. ما می‌دونیم.

ناگهان صداهای نه‌چندان خوشایندی سکوتی که به تازگی در مرلینگاه ایجاد شده بود رو در هم می‌شکنه. دامبلدور در حال تخلیه‌ی ناهار نخورده‌ی اون روز بود.

- ما... ما اشتباه کردیم. بالاترین نقطه جای مناسبی نبود.

دامبلدور که به نظر میومد رنگ به رخش برگشته باشه، با آرامشی وصف‌ناپذیر بر پشتی مرلینگاه تکیه می‌زنه.
- تام؟ می‌دونی چرا اینجا حیاتی‌ترین جاست؟ چون می‌تونیم آرامش رو به وجود خودمون برگردونیم و علاوه بر استراحت کردن، تفکر کنیم. برای آینده‌ی درخشان محفل و فرزندان روشناییش نقشه بکشیم. محفل امروز، حاصل تفکرات دیروز من در مرلینگاهه!

در حالی که دفترچه پیش خود فکر می‌کرد که تفکرات دامبلدور محفلو به کجا رسونده، صدای مداوم برخورد مشت‌های کوچک چندین بچه ویزلی بر در شنیده می‌شه.
- عمو عمو سند بذاریم درت بیاریم؟

- هی پیری! فکر کنیم زیادی طولش دادی.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.